EPISODE · Oct 2, 2020 · 28 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۹۴ فصل 23 :عصر فیلسوفان
from تاریخ تمدن
فصل بیست و سوم :عصر فیلسوفانداوری دربارة چینیانملک گل آذین میانینقرنهای ناشناختهخاور دورامپراطوری فنِ حکومت کردن می داند که در زمانش سخن سرایان بآزادی شعر سرایند و مردم به بازی و نمایش پردازند و تاریخگذاران حقیقت را برگویند و وزیران از اندرز باز نایستند و تُهیدستان از خراج شکوه کنند و دانشجویان به آوازِ بلند درس خوانند و کارگران، مهارت خود را ستایند و کار خواهند و همگان در هر باره دم زنند و سالخوردگان بر همه چیز خرده گیرند. پیامِ امیر شائو به امپراطور لی وانگ، (در حدود 845ق م)فصل بیست و سوم :عصر فیلسوفانI-سرآغاز1. داوری دربارة چینیانکشفِ فرهنگِ چین یکی از موفقیتهایی است که در عصرِ روشنفکریِ اروپا دست داد. "دیدِروت" دربارة چینیان چنین نوشته است: «این اقوام، از لحاظِ قدمتِ تاریخی، هنر، هوش، خرد، سیاست و فلسفه دوستی، از سایرِ اقوامِ آسیایی برترند و، به گفتة برخی از مؤلفان، در این موارد با منورترین اقوامِ اروپا برابری می کنند. ولتر گفته است: «هیئتِ این شاهنشاهی، بی آنکه قوانین و رسوم و زبان و حتی مُدِ جامه های مردمِ آن چندان تغییری کند، چهارهزار سال دوام آورده است ... سازمانِ این شاهنشاهی براستی بهترین سازمانی است که جهان به خود دیده است.» هنگامی که چین از نزدیک شناخته شد، ستایشِ دانشمندان نسبت به آن کاهش نیافت، و برخی از محققانِ عصرِ ما با فروتنی این ستایش را به اوج رساندند. کایسِرلینگ در یکی از آموزنده ترین و ژرفترین کتابهای عصرِ ما چنین نتیجه گیری می کند:بر روی هم، کاملترین قومِ انسانی در چینِ باستان به بار آمده است ... والاترین فرهنگِ جهانی که تاکنون شناخته شده است، از چین برخاسته است ... تأثیرِ عظمتِ چین در من همواره افزایش می یابد ... مقامِ فرهنگیِ بزرگمردانِ این کشور از پایة بزرگانِ ما بالاتر است ... این مردان1 ... نمونه هایی از انسانند که بر پایگاهی فوق العاده رفیع قرار دارند، و مخصوصاً برتری آنان سخت در من اثر کرده است ... این انسانِ چینی با فرهنگ چقدر مُهَذَّب است! ... برتری چین در هر گونه از امورِ صوری بی چون و چراست ... شاید انسانِ چینی عمیقترینِ انسانها باشد.چینیان خود نیز این نکته را کتمان نمی کنند و تا قرنِ حاضر همة آنان ساکنان اروپا و امریکا را وحشی شمرده اند. اکنون هم در چین، فقط افرادی استثنایی جز این می اندیشند. پیش از سال 1860 میلادی، مرسوم بود که در اسناد رسمی، به جای کلمة «بیگانه»، واژة «بربری» به کار برند، و از این رو بیگانگان ناگزیر بودند که، از طریقِ عهدنامه ها، تغییرِ این کلمه را خواستار شوند.1 چینیان، مانند بیشتر اقوامِ زمین، «خود را آراسته ترین و متمدنترین ملتها می دانند.» با وجودِ فساد و هرج و مرجِ سیاسی و علومِ پس افتاده و صنایعِ کم بهره و شهرهای بویناک و کشتزارهای پلشت و سیلها و خشکسالیها و بیدردی و بیرحمی و فقر و خرافات و تولیدمثلِ بی بند و بار و جنگهای خودکشی مانند و کشتارها و شکستهای حقارت آمیز، باز شاید حق با آنان باشد. زیرا، در پسِ این پردة تاریک که به چشم بیگانه می خورد، یکی از کهنترین و غنیترین تمدنهای زنده خودنمایی می کند: سنتهای شعری آنان به 1700 سال قبل از میلاد می رسد. فلسفة کهنسالی دارند که گرچه خیال آمیز است، عملی است، و گرچه ژرف است، دریافتنی است. چینی سازی و پیکرنگاری آنان استادانه و در نوعِ خود بی نظیر است. در میانِ آنان، هنرهای فرعی در اوجِ سادگی و کمالند و، جز در ژاپن، رقیبی ندارند. در هیچ یک از دوره های تاریخ، اخلاقی اثربخشتر از اخلاقِ چینیان دیده نشده است. سازمانِ اجتماعیِ آنان بیش از سایرِ سازمانهای اجتماعیِ تاریخ تاب آورده و انبوهترین جمعیتها را سامان بخشیده است. شکلِ حکومتِ آنان، تا زمانی که بر اثرِ انقلاب نابود شد، همواره کمالِ مطلوبِ فیلسوفان بود. جامعة آنان از فرازها و نشیبهای بابل و آشور و ایران و یهودستان و آتن و روم و ونیز و اسپانیا گذشته، و در عصری که یونانیان در توحش به سر می بردند، متمدن بوده است، و شاید پس از آنکه اروپای آشفته به ظلمت و توحش بازگردد، همچنان پایدار ماند. باید دید که رازِ دیرپاییِ حکومت و هنرنمایی و چیره دستی و وقار و عمق روحی چینیان در چیست.2- ملک گل آذین میانیناگر روسیه را ـ که پیش از پطر کبیر کشوری آسیایی بود، و ممکن است باز هم چنین شود ـ جزو آسیا به شمار آوریم، اروپا تنها به صورتِ یک زایدة حقیر یا یک انگشتِ کوچکِ قارة غول آسای آسیا، یا ضمیمة صنعتیِ کشتزارهای پهناورِ آسیایی جلوه می کند. چین، که وسعت و جمعیتش به قدرِ اروپاست، بر قارة آسیا مسلط است، و چون پهناورترین اقیانوسها، بلندترین کوهها، و یکی از وسیعترین بیابانهای جهان آن را در میان گرفته است، در قسمتِ اعظمِ تاریخِ خود از انزوایی که به وی امنیت و دوام و سکون و ثباتی نسبی بخشیده، برخوردار بوده است. بدین سبب چینیان کشورِ خود را، به جای «چین»، تی یِن هوا، یعنی «زیر آسمانها»؛ یا سْهای، یعنی «میان چهار دریا»؛ یا چونگ کوئو، یعنی «مُلکِ میانین»؛ یا چونگ هواکوئو، یعنی «مُلکِ گُل آذینِ میانین»؛ یا، به فرمانِ انقلاب، چون هوا مین کوئو یعنی «ملک گل آذین مردم» می خوانند. در این سرزمین گل فراوان است، و نیز مناظرِ گوناگون طبیعی، که از آفتاب و مه های شناور و صخره های سهمگین و رودهای پُر اُبُهَت و تنگه های ژرف و آبشارهای تندِ کوهستانی مایه گرفته اند، به وُفور دیده می شوند. در سرزمینهای پربرکتِ جنوب، شطِ "یانگ تسه" به طول 4800کیلومتر جریان دارد، و در شمال، شط زرد یا هوانگ هو، که از کوههای باختری به دشتهای رُسی و شنی می رسد، گِل و لای خود را که روزگاری از مَدخل های خروشان به دریای زرد می ریخت- و شاید فردا باز هم چنین کند- به خلیج پِچیلی می برد. تمدنِ چینی در امتدادِ این شطهای پهناور، و رودهای پهناورِ دیگری مانند وی، آغاز شد و رفته رفته جنگل و وحوش آن را پس راند؛ وحشیانِ پیرامون را مهار کرد؛ خاک را ازخار و خس پیراست و از حشراتِ مخرب و موادِ رسوبی تباهی آور، مانند شوره، زدود؛ مردابها را خشکانید، با سیل و خشکسالی و ضایعاتِ ناشی از تغییرِ بستر رودها مبارزه کرد و با شکیباییِ توان فرسا ،آب را از این رودها که در عینِ دشمنی، دوست بودند، به هزاران تُرعه کشانید، و در طی قرنها هر روز به ساختنُ کلبه و خانه و نیایشگاه و آموزشگاه و روستاو شهر و ایالت پرداخت. انسانها برای ساختنِ تمدنهایی که خود بآسانی نابود می کنند، چه رنجها برده اند!هیچ کس نمی داند که چینیان از کجا آمدند و از چه نژادی بودند و قدمتِ تمدنِ آنان تا چه پایه است. از بقایای «انسانِ پکن» چنین برمی آید که میمونِ انسان نما از گذشته های دور در چین وجود داشته است، و تحقیقاتِ اَندروز می رساند که، در 20,000 سال قبل از میلاد، قومِ انبوهی که ابزارهای آنان به ابزارهای دورة آزیلی، از عصرِ میانه سنگیِ اروپا می ماند در مغولستان به سر می بردند، و هنگامی که مغولستانِ جنوبی به خشکی گرایید و به صورتِ بیابانِ "گُبی" درآمد، در سیبری و چین پخش شدند. اکتشافاتِ اندرسون و دیگران در هونان و جنوبِ منچوری روشن ساخته که این نواحی، یک یا دوهزار سال دیرتر از مصر و سومر، بر فرهنگِ عصرِ نوسنگی دست یافتند. برخی از ابزارهای سنگیی که در لایه های عصرِ نوسنگیِ این نواحی به دست آمده، از لحاظِ شکل و طرزِ سوراخ شدن، به کاردهای آهنینی که اکنون در چینِ شمالی برای چیدنِ نیشکر به کار می روند، مانندگیِ کامل دارند، و این مانندگی –گرچه مختصر است- می رساند که فرهنگِ چینی محتملا، در طی هفت هزار سال، پیوستگی خود را از دست نداده است.»دورافتادگیِ چین نباید سبب شود که فرهنگ و مردم آن کشور را زیاده از حد «یکدست» و «خالص» بدانیم. ظاهراً برخی از عناصرِ هنر و صنعتِ دیرینة آنان از بین النهرین و ترکستان آمده اند، و از اینجاست که سفالگریِ عصر نوسنگیِ هونان تقریباً عینِ سفالگریِ آنائو و شوش است. نژادِ مغولیِ چینیانِ کنونی، نتیجة آمیختگیهای مکرر و پیچیدة اقوامِ متجاوز یا مهاجری است که از مغولستان و روسیة جنوبی (سکاها؟)، و نیز از آسیای میانه، به سرزمینِ چین فرا آمده اند. چین، و نیز هند، را نمی توان با یکی از ملتهای اروپا سنجید، بلکه باید آن را با همة قارة اروپا مقایسه کرد. هیچ یک از این دو کشور خانة یک قومِ یگانه نیست، بلکه زیستگاهِ اقوامِ متعددی است که از حیثِ منشأ و زبان و منش و هنر متفاوت بوده اند و کِراراً در زمینة رسوم و اخلاق و حکومت با یکدیگر خصومت ورزیده اند.3- قرنهای ناشناختهچین را «بهشت تاریخگزاران» خوانده اند. صدها و بلکه هزارها سال است که تاریخنویسانِ رسمیِ آن کشور همة وقایع را ثبت کرده اند و، از این بالاتر، خود نیز قصه ها بر تاریخ افزوده اند! مسلماً گزارشهای حوادثِ پیش از 766 ق م در خور اعتماد نیستند. با این وصف، تاریخنویسانِ چینی روایاتِ خود را به 3000ق م می رسانند و آنان که پارساترند، همچون اولیای دینیِ خود ما، حتی داستانِ آفرینشِ جهان را نیز باز می گویند! بنابر گزارشِ اینان، پان کو، آدمِ نخستین، پس از آنکه هجده هزار سال رنج کشید، توانست در 2,229,000 سال ق م به گیتی شکل بخشد. در آن حال که در این کار بود، از نفسش ابر و باد، از آوازش تندر، از رگهایش رودها، از گوشتش زمین، از مویش سبزه و درخت، از استخوانش فلزات، و از عرقش باران پدید آمد، و از حشراتی که بر بدنش نشسته بودند، نوعِ انسان زاده شد. (البته ما هیچ گونه دلیلی برای ردِ این جهانشناسی رِندانه نداریم!)بنابر افسانه های چینی، نخستین شاهانِ چین، که پنج تن بودند، هر یک هجده هزار سال سلطنت کردند و سخت کوشیدند تا شپشهای پان کو را به مردمانی متمدن مبدل کنند. پیش از ظهورِ این «امپراطورهای آسمانی»، مردم همچون ددان می زیستند: پوست به خود می پوشیدند و گوشتِ خام می خوردند و تنها مادرانِ خود را می شناختند و از پدرانشان خبری نداشتند. (اِستریندبرگ این «بیخبری» را تنها مختصِ پیشینیان یا چینیان نمی داند!) درست در 2852 ق م امپراطورِ آسمانی یا امپراطور فوشی، به یاری ملکة هوشمند خود، راه و رسم ازدواج، خنیاگری، خطنویسی، نقاشی، ماهیگیری با تور، اهلی کردن حیوانات، و پرورش کرم ابریشم را به قوم خود آموخت و سپس "شِن نونگ" را به جانشینی برگزید و در گذشت. شِن نونگ نیز کشاورزی را به مرد یاد داد، خیش چوبی را اختراع کرد، بازار و بازرگانی برپا داشت، و، به مدد گیاهانِ درمان بخش، علمِ پزشکی را به وجود آورد. به این ترتیب، افسانه، که اشخاص را بیش از عقاید مورد تأکید قرار می دهد، پیشرفتهای رنج آمیزِ نسلهای بیشمار را به افرادی معدود نسبت داده است! شی هوانگ تی، امپراطورِ جنگجو و پرشورِ چین، که شهریاریش صدسالی بیش نپایید، مغناطیس و چرخ را اختراع کرد، مورخان را رسماً به تاریخنویسی گماشت، اولین عماراتِ آجری را برپا داشت، رصدخانه ای برای تَرَصُدِ ستارگان ساخت، تقویم را اصلاح کرد، و در تقسیم اراضی تجدیدنظر کرد. یو، که قرنی بر اَریکة حکومت نشست، چنان کاردان بود که یک هزار و هشتصد سال بعد، کنفوسیوس ( که لابد از سرسام عصر خود آزرده بود) از او به نیکی نام برد و بر انحطاطِ چین سوگواری کرد. کنفوسیوس، از آنجا که برای القای نکاتِ اخلاقی از داستانپردازی رویگردان نبود و این نیرنگِ زاهدانه را جایز می شمرد، به ما می گوید که مردمِ چین، به محضِ دیدن سیمای "یاو"، به پارسایی پیشه می گراییدند! "یاو"در بیرونِ کاخِ خود طبلی نهاد تا دادخواهان، با نواختن آن، او را فراخوانند. همچنین در آنجا لوحه ای نصب کرد تا مردم، برای راهنمایی دولت، اندرزهایی برآن بنگارند. در اثرِ کهنِ چینی، به نامِ کتابِ تاریخ، چنین آمده است:گفته اند که "یاوِ" نیکوکار یکصد سال بر چونگ کوئو (مُلکِ میانین) فرمانروایی کرد، و شمارِ سالیان عمرش به یکصد و شانزده رسید. همچون آسمان، پرمهر و بخشنده بود و، مانند خدایان، خردمند و هوشیار. از دور به سانِ ابری پرفروغ می درخشید و از نزدیک، تابشی چون خورشید داشت. بی زیور، توانگر بود، و بی تجمل، شاهوار می نمود. کلاهی زرد بر سرمی نهاد و نیمتنه ای تیره رنگ بر تن می کرد و بر ارابة سرخی که اسبانِ سفید آن را می کشیدند سوار می شد. کاهگلِ لبة بامِ او هموار و لایه هایش منظم نبود. تیرهای خانة او نیز آرایشی نداشت. خوراکِ اصلی او شوربا بود، و در انتخابِ حبوبات و موادِ دیگر سلیقه به کار نمی برد. در ظرفی گلین، با قاشقی چوبین عدس می خورد. خویشتن را با گوهر نمی آراست و جامه های بی نقش و نگار و ساده و بی تنوع می پوشید. به چیزهای نامتداول و رویدادهای غریب رغبت نداشت و به آنچه کمیاب و شگرف بود ارزشی قائل نبود. به آوازهای سَبُک گوش نمی داد، و بر ارابة او نشانِ اصالت نقش نشده بود ... در تابستان جامة کتانی ساده در بَر می کرد و در زمستان خود را با پوستِ گوزن می پوشانید. با این وصف، از همة آنان که برچونگ کوئو حکومت کردند، غنیتر و خردمندتر و سالدارتر و محبوبتر بود.آخرین فرد از فرمانروایان پنجگانه ،شان است. وی نمونة فرزندانِ حقشناش، و قهرمانی شکیبا بودکه طغیانهای رود هوانگ هو را فرو نشاند، دست به اصلاحِ گاهشماری زد، اوزان و مقیاسات را هماهنگ ساخت و، با کوتاه کردنِ طول تازیانه ای که کودکانِ چینی را با آن تأدیب می کردند، خود را نزدِ آموزشگرانِ آینده، گرامی گردانید. چنانکه از روایاتِ چینی برمی آید، شان، در اَوانِ پیری، یو، مهندسِ بزرگ و کاردانترین دستیارِ خود را که، با شکافتنِ 9 کوه، 9 رودخانه را از طغیان بازداشته و 9 دریاچه به وجود آورده بود، در کنارِ خود بر تخت می نشانید. چینیان می گویند: «اگر یو نبود، امروز ما همه ماهی بودیم!» بنابر روایاتِ مقدس، در عهدِ "شان" شرابِ برنج کشف و به امپراطور عرضه شد. ولی او ظرفِ شراب را بر زمین زد و پیشگویی کرد که روزی آن شراب کشوری را از چنگِ کشورداری بیرون خواهد کشید. پس به تبعید نوشابه ساز و تحریم نوشابه فرمان داد. ولی بیهوده: پس از او، شرابِ برنج نوشابة ملی چینیان شد! شان، بر خلافِ شاهانِ پیشین که هر یک برای خود جانشینی برمی گزید، سلطنت را در خاندانِ خود موروثی گردانید و دودمانِ "شا" (به معنی «متمدن») را بنیاد گذارد. در سایة سلطنتِ موروثی بود که از آن پس، هم ابلهان و هم مردمِ میانه حال و هم نوابغ بر اریکة سلطنتِ چین نشستند. آخرین سلطانِ این دودمان امپراطورِ هوسباز، چِی ، بود. وی برای سرگرمی خود و همسرش اراده فرمود که سه هزار تن چینی در دریاچه ای سرشار از شراب بجهند و سبکبار جان دهند!روایاتی که مورخانِ قدیمِ چینی دربارة دودمانِ "شا" به ما رسانیده اند، در خورِ رسیدگی و سنجش نیست. ستاره شناسان، کسوفی را که در این اخبار ذکر شده است تأیید می کنند و 2165ق م را سال وقوع آن می دانند، ولی ناقدانِ توانا بر محاسباتِ آنان خرده گرفته اند. در هونان استخوانهایی یافت شده که، بنابر روایات، به فرمانروایانِ دومین دودمان، یعنی دودمانِ شانگ، تعلق دارند. ظرفهای مفرغیِ بسیار کهنه ای را نیز به این دوره نسبت داده اند. ولی جز اینها مدارکی وجود ندارند، مگر داستانهایی که لطفِ آنها از صحتِ آنها بیشتر است. در افسانه ها آمده است که "وو یی"، یکی از امپراطورهای دودمانِ شانگ، خداناشناس بود. پس با خدایان در افتاد، به روحِ عالمِ بالا ناسزا گفت و مُقَرَر داشت که یکی از درباریان به عنوانِ روحِ عالمِ بالا با وی شطرنج بازد، و چون بر درباری پیروز شد، روحِ عالمِ بالا را به ریشخند گرفت: انبانی چرمین را که به او اهدا کرده بود، از خون انباشت و، از سرِ شیطنت، آن را آماجِ تیرِ خود قرار داد. تاریخگزارانی که از تاریخ پرهیزگارترند، روایت می کنند که صاعقه ای وو یی را به هلاکت رسانید."چو شین"، که قاشقهای میله ای را اختراع کرد، با شرارتِ باور نکردنیِ خود، دودمانِ شانگ را به نابودی کشانید. از سخنانِ اوست: «شنیده ام که قلبِ آدمی هفت دهانه دارد. شوقِ بسیار دارم که در این باره وزیر "پی کان" را موردِ آزمایش قرار دهم!» همسر او، تاکی، نمونة هرزگی و سنگدلی بود. در دربارِ او رقصهای شهوت آلود برگزار می شد، و در باغهای او مردان و زنان عریان پایکوبی و دست افشانی می کردند. چون مردم به خرده گیری پرداختند، تاکی برای فرونشاندن آن به شکنجه هایی بدیع دست زد: طاغیان را وا می داشت که فلزِ گداخته در دست گیرند یا، روی گودالی آکنده از ذغالِ فروزان، تیرهای روغن آلودِ لغزنده بخوابانند و بر آنها راه روند. هنگامی که قربانیان در گودالِ آتشین فرو می افتادند، ملکه از کباب شدنِ آنان لذت می برد. شورشیانِ داخلی، و مهاجمانی که از سرزمینِ "چو" سرازیر می شدند، "چو شین" را برانداختند و دودمانِ چو را، که از همة دودمانهای سلطنتی چین دیرنده تر بود، بنیاد نهادند. فرمانروایانِ جدید، به نام پاداش، ولایات را میانِ امیرانِ خود تقسیم کردند و به آنان استقلال دادند. به این ترتیب، عصرِ ملوک الطوایفی، که به شاهنشاهی چین لطمه ای بزرگ زد ولی ادب و فلسفه را سخت به پیش راند، آغاز شد. نوآمدگان، از طریقِ ازدواج، با خاندانهای کهن درآمیختند، و این آمیزش کم کم زمینة زیستیِ مناسبی برای نخستین تمدنٍ تاریخیٍ خاورٍ دور فراهم آورد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۹۴ فصل 23 :عصر فیلسوفان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.