EPISODE · Oct 7, 2020 · 31 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۹۹ سوسیالیستها و آنارشیستها
from تاریخ تمدن
نفوذ کنفوسیوسسوسیالیستها و آنارشیستهاموتی دیگرگراییانگ چوی خودگراینفوذ کنفوسیوسموفقیتِ کنفوسیوس، با آنکه بعد از مرگِ او ظاهر شد، کامل بود. فلسفة او صورتی عملی و سیاسی داشت، ولی پس از او کسی درصددِ تحقق و اعمالِ آن برنیامد. با این وصف، در نظرِ چینیان سخت ارج یافت. از آنجا که مردانِ فرهنگ به فرهنگی بودنِ خود قانع نیستند، حکیمان، قرنهای بعد، نظریة کنفوسیوس را به عنوانِ وسیله ای برای کسبِ نفوذ و مقام پیش کشیدند. پس مسلکِ کنفوسیوس گرایان، که در سراسرِ شاهنشانی چین، مسلکی نیرومندتر از آن نبود، به وجود آمد و، برای تعلیمِ فلسفة استاد- بدان صورت که از شاگردانِ او رسیده و به وسیلة مِنسیوس گسترش یافته و در جریانِ زمان به دستِ هزاران دانشور دستکاری شده بود- مدارسِ بسیار برپا کرد. این مدارس، در طی سده های انحطاطِ سیاسی، به عنوانِ مراکزِ فکریِ چین برقرار ماندند و تمدن را زنده نگاهداشتند، همچنانکه، پس از سقوطِ روم، راهبانِ مسیحی، بخشی از فرهنگِ باستان را در عصرِ ظلمانیِ اروپا پاسداری کردند.قیادتِ فیلسوفانِ کنفوسیوسی در جهانِ سیاست با مخالفتِ گروهی به نام «قانون گرایان» برخورد کرد. قانون گرایان، که چند گاهی توانستند سیاستِ دولت را قالبریزی کنند، می گفتند که سرمشق بودنِ حکام و تکیه بر نیک نهادیِ مردم، حکومت را به خطرات بسیار می اندازد، و این اصولِ خیالی در تاریخ نتیجه ای به دست نداده است. آنچه ضرورت دارد، نشاندنِ حکومتِ قانون است به جای حکومتِ افراد. باید قوانین را بر مردم تحمیل کرد تا طبیعتِ ثانوی آنان گردد، و خود به خود و بدون فشار، مراعات شود. به نظرِ قانون گرایان، مردم آنچنان هوشمند نیستند که درست بر خود حکومت کنند، و مسلماً سلطة اشراف به سود آنان است. حتی سوداگران هم چندان هوشی ندارند و غالباً، به زیانِ دولت، به دنبالِ سود خود می دوند. از دیدگاهِ برخی از قانون گرایان، صلاحِ دولت شاید در آن باشد که سرمایه را از دستِ افراد خارج کند و داد و ستد را در انحصار خود گیرد و از نوسانِ قیمتها و تمرکزِ ثروت ممانعت کند. این گونه نظرها بارها در تاریخِ چین رخ نموده است.در جدالِ قانون گرایان با کنفوسیوس گرایان، عاقبت آیین کنفوسیوسی پیروز شد. چنانکه خواهیم دید، امپراطورِ نیرومند، شی هوانگ تی، که وزیرِ اعظمش از قانون گرایان بود، برای پایان دادن به نفوذِ کنفوسیوس، سوختنِ همة کتابهای کنفوسیوسی را فرمان داد. اما معلوم شد که قدرتِ کلام از زور شمشیر بیشتر است: همان کتبی که «نخستین خاقان» دست به سوختنِ آنها زد، براثرِ عداوتِ او، گرانبها و مقدس به شمار آمدند، و بسا مردان برای حفظِ آنها شربتِ شهادت نوشیدند. پس از آنکه شی هوانگ تی و سایرِ افرادِ دودمانِ زودگذرِ او در گذشتند، امپراطورِ خردمندتری به نام ووتی، کتبِ کنفوسیوس را از نهانخانه ها بیرون آورد و طالبانِ آنها را منصب داد و، از طریقِ به کاربستنِ عقاید و روشهای کنفوسیوس در زمینة تربیتِ جوانان و کشورداری، خاندانِ خود، یعنی دودمانِ هان، را نیرومند ساخت. در دورة سلطنتِ هان، بنابرفرمانهای سلطنتی، به احترامِ کنفوسیوس، مراسمِ قربانی برپا داشتند و کتابهای کلاسیک را بر سنگ نقش کردند و آیینِ کنفوسیوس را به صورتِ دین رسمی کشور درآوردند. این آیین، که چندگاهی دچارِ رقابتِ آیین تائو و زمانی تحتُ الشعاعِ آیینِ بودا شد، بارِ دیگر به دستِ سلاطینِ دودمانِ تانگ، عظمت یافت، و امپراطورِ بزرگ، تای تسونگ، فرمان داد که در هر شهر و دهی معبدی به نام کنفوسیوس برافرازند و حکیمان و دیوان سالاران به نام او قربانی کنند. در عهدِ دودمانِ سونگ، مسلکِ پرشورِ جدیدی به نام نوکنفوسیوسیان ظهور کرد و، با تفاسیرِ فراوانی که بر کتبِ کلاسیک نوشت، فلسفة استاد را در سراسر خطة خاورِ دور گسترد و در ژاپن نیز جنبشی برانگیخت. بر رویِ هم، نظریة کنفوسیوس از زمانِ فراآمدنِ دودمان هان تا زمانِ فروافتادنِ سلسلة مانچو، یعنی مدتِ دو هزار سال، ذهنهای چینیان را قالبریزی و مُسَخَر کرد.تاریخِ چین را می توان به عنوانِ تاریخِ نفوذِ کنفوسیوس به نگارش درآورد. زیرا، در طی نسلها، نوشته های کنفوسیوس، متنهای درسیِ مدارس به شمار آمده اند، و تقریباً همة جوانانِ "مدرسه رو"، آنها را به یاد سپرده اند. از این رو، محافظه کاریِ زاهدانة خردمندِ باستان در خونِ مردم رخنه کرده و عظمت و عمقی که در کشورهای دیگر یا در تاریخِ جهان، برابرهایی ندارد، به ملتِ چین بخشیده است. به برکتِ این فلسفه است که چین به حیاتِ اجتماعی متعادلی دست یافته است، آموزش و خِرَد را با دیدگانی سختِ ستایش آمیز نگریسته است، فرهنگی باوقار و بادوام به بار آورده و توانسته است مدنیت خود را چندان نیرومند سازد که در برابرِ هر هجومی جان به در بَرَد و هر مهاجمی را به هیئت خود درآورد. چنین تلاشِ قهرمانیی که برای تبدیلِ توحشِ طبیعی به تمدنِ انسانی مبذول شده است، تنها در دینِ مسیحی و آیین بودایی همانند دارد. امروز نیز هر ملتی که، بر اثرِ آموزش و پرورشِ خشکِ عقلی و قوانینِ اخلاقیِ انحطاطی و تضعیفِ تاروپودِ منشِ فردی و ملی، دستخوش بیسامانی شود، دارویی بهتر از آشنا کردنِ جوانان با فلسفة کنفوسیوس به کف نخواهد آورد.با اینهمه، فلسفة کنفوسیوس نمی تواند به خودی خود خوراک کاملی باشد، و تنها در خورِ ملتی است که باید برای نجاتِ خویش از هرج و مرج و ناتوانی و تحصیلِ نظم و قدرت، تلاش کند. اما برای کشوری که، به سببِ رقابتِ بین المللی، ناگزیر از تغییر و تکامل باشد، چنان فلسفه ای، قیدی بیش نیست، و قوانینِ "مردم داریِ" کنفوسیوس، که هدفش پرورشِ منشِ انسانی و نظامِ اجتماعی است، قالبی سخت تنگ است و هر فعالیتِ حیاتی را به صورتی مُقَرَر و غیر قابل تغییر درمی آورد. در آیینِ کنفوسیوس، خشونتِ زاهدانه ای وجود دارد که غرایزِ طبیعیِ بشر را بشدت سرکوب می کند، و فضیلت؛ چنان موردِ تأکید است که شورِ نوزایی از میان می رود.کنفوسیوس برای لذت و شوقِ جوششِ زندگی، هیچ امکانی باقی نگذاشته و به رفاقت و عشق؛ مجالی اندک داده است. آیینِ کنفوسیوس؛ یکی از عواملِ خمود و مذلتِ زنِ چینی است. این آیین: ملتِ چین را به گودِ محافظه کاری کشانده است، و این محافظه کاری همان قدر که به سودِ صلح بوده است، با ترقی؛ منافات داشته است.کنفوسیوس را نباید مسئولِ همة اینها دانست. نمی توان یک تن را مسئولِ سیر فکریِ بیست قرن دانست. آنچه ما از یک متفکرِ تنها انتظار داریم این است که، به نیروی یک عمر تعقل، چراغی در راهِ اندیشه های ما برافروزد- و اندکند کسانی که در این باره از کنفوسیوس پیشی گرفته اند. اگر به هنگامِ خواندنِ آثارِ او به یاد آوریم که، با وجودِ پیشرفتِ دانش و تغییرِ اوضاع، هنوز بسیاری از آن آثار به قوتِ خود باقی هستند و حتی در دنیای معاصر هم می توان از فلسفة او راهنمایی گرفت، آنگاه خشکی و کمال طلبیِ تحمل ناپذیرِ او را از یاد می بریم و با نوادة زاهِدش، کونگ چی، که رسمِ پرستشِ کنفوسیوس را پایه گذاشت، همداستان می شویم:چونگ نی (کنفوسیوس) نظریه های یو و شان را به میراث گذاشت- تو گویی که آنان نیاکانش بودند- و با ظرافت، قواعدِ «ون» و «وو» را باز نمود و آنها را انگارة کارِ خود گردانید. در بالا با ادوارِ فلکی هماهنگ شد و در پایین با آب و خاک سازگاری یافت.او را می توان به آسمان و زمین تشبیه کرد که همة چیزها را نگاه می دارند و در بردارند و تحتُ الشعاع قرار می دهند و ناچیز می سازند. او را می توان به چهار فصل همانند کرد که بنوبت فرا می رسند. او را می توان با مِهر و ماه سنجید که پس از یکدیگر تابندگی می گیرند. ...فراگیر است و پهناور، همچون آسمان، ژرف و کوشا همچون چشمه، مانندِ گرداب فرا می آید، و همة مردم، حرمتش می گذارند. سخن می گوید، و همة مردم باورش می دارند. عمل می کند، و همة مردم از او خشنود می شوند.بنابراین، شهرتِ او از «مُلکِ میانین» می گذرد و به همة طوایفِ بربری می رسد. در هر جا که کشتی و ارابه می رود، در هر جا که قدرتِ انسان رخنه می کند، در هر جا که آسمانها سلطه می ورزند و زمین نگاهدارنده است، در هر جا که خورشید و ماه می درخشند، در هر جا که شبنم فرو می افتد- همة کسانی که خون دارند و دم می زنند، بی غل و غش، او را بزرگ و گرامی می دارند. از این رو گفته شده است: «او همپایة خداست.»III – سوسیالیستها و آنارشیستهاپس از کنفوسیوس، مدت دو قرن جدالهای پرشور و بدعتهای کفرآمیز درگرفت. مردانی مانند هوی تزه و کونگ سون لونگ که لَذاتِ فلسفه را کشف کرده بودند، منطق را به بازی گرفتند و انبوهی پارادوکس (قضیة شگرف)، که در تنوع و دقت به پای براهینِ زنونِ یونانی می رسیدند، اختراع کردند. در همان سَده هایی که بِنارس و آتِن، کانونِ فیلسوفان بودند، فیلسوفانِ چینی در شهرِ لویانگ، پایتختِ چین، گرد آمدند و، با همان آزادگویی و آزاد اندیشی که آتن را مرکزِ عقلیِ دنیای مدیترانه گردانید، به بحث و جستجو پرداختند. سوفسطاییان، که "تسونگ هِنگ کیا" یعنی «فیلسوفانِ گمراه» نام گرفته بودند، در پایتخت، انبوه شدند تا به تعلیم و ترویجِ فنِ اغواگری بپردازند." مِن سیوس"، وارثِ خِرقة کنفوسیوس، و چوانگ تزه، بزرگترین پیروِ لائوتزه، و شون تزه، منادیِ شَرِ نخستین و موتی، پیامبرِ محبتِ جهانی، به لویانگ شتافتند.1-موتی دیگرگرایمنسیوس، دشمنِ موتی، می گوید: «موتی همة مردم را دوست می داشت و با شادی؛ همة وجودش را از سر تا پا برای خیرِ انسان به رنج می انداخت.» مانندِ کنفوسیوس، اهل لو بود و اندکی پس از مرگِ آن خردمند شهرت یافت. فلسفة غیرِ عملیِ کنفوسیوس را محکوم کرد و کوشید که با ترغیبِ مردم به دوست داشتنِ یکدیگر، فلسفة نویی فراهم آورد. موتی یکی از اولین منطقیان و سرسخت ترینِ استدلالیانِ چین بود، و مسئلة منطق را با سادگیِ عظیم بیان کرد:آنچه من سه قانونِ استدلال می خوانم اینهاست: 1. بنیاد را کجا بیابم؟ آن را در مطالعة آزمایشهای خردمندترین مردانِ گذشته بیاب. 2. چگونه آن را مورد بررسی قرار دهم؟ واقعیتهای آزمایشهای موجودِ مردم را مشاهده کن. 3. چگونه آن را به کار بندم؟ آن را به صورتِ قانون و رَویة حکومتی درآور و ببین که آیا به رفاهِ دولت و مردم می انجامد یا نه.موتی بر این پایه بالا رفت و اعلام کرد که، چون مردم ،مدعیِ دیدنِ اشباح و ارواح هستند، اشباح و ارواح وجود دارند. نظرِ کنفوسیوس را دربارة عالمِ بالا، که نظری سرد و عاری از مهر بود، سخت مورد اعتراض قرار داد و برای خدا تَشَخُص قایل شد. مانندِ پاسکال، دین را قمار یا معامله ای سودمند دانست: نیاکانی که ما برایشان قربانی می کنیم، اگر از کارِ ما آگاه باشند، معاملة سودمندی کرده ایم؛ و اگر مردة محض و از قربانیهای ما بیخبر باشند، باز قربانیهای ما مَجالی فراهم می آورند که «بستگان و همسایگانِ خود را گِرد آوریم و در خوردنیها و نوشیدنیهای نذری سهیم گردانیم!»به همین شیوه، موتی اِحتِجاج می کند که محبتِ همگانی تنها راهِ حلِ مسائلِ اجتماعی است. زیرا اگر تَحَقُق یابد، بیشَک "ناکجاآبادی" به بار آید. «چون مردان؛ یکدیگر را دوست بدارند، نیرومندان ناتوانان را شکار نخواهند کرد، کثیر به غارتّ قلیل برنخواهد خاست، توانگران به تهیدستان دشنام نخواهند گفت، نجیبزادگان نسبت به فرومایگان گستاخ نخواهند بود، و فریبکاران بر ساده دلان مسلط نخواهند شد.» سرچشمة همة بدیها- از آزمندی یک کودک تا غلبه جویی یک شاهنشاهی- خودخواهی است. موتی به حیرت می افتد که در همه جا دزدِ یک خوک را محکوم و معمولا مجازات می کنند، ولی دزدِ یک کشور، نزدِ قومِ خود، قهرمان است و سرمشقِ آیندگان. موتی، به اقتضای صلح زدگیِ خود، چنان از ذاتِ دولت انتقاد کرد که نظریه اش به آشوب گرایی (آنارشیسم) نزدیک شد و صاحبانِ نفوذ را ترسانید. نویسندگانِ زندگینامة او به ما اطلاع می دهند که روزگاری مهندسِ حکومتِ چو، به منظورِ آزمایش، نردبانی که برای هجوم بر قِلاع و استحکامات ساخته بود، در صددِ یورش به امارتِ سونگ برآمد، ولی موتی توانست او را با، تعلیمِ نظریة محبت و صلح جهانی، از آن کار باز دارد. مهندس گفت: «پیش از دیدنِ تو می خواستم امارتِ سونگ را تسخیر کنم. اما از این پس، اگر بر سرِ موضوعی غیرعادلانه مرا ناگزیر از چنین کاری کنند، زیرِ بار نخواهم رفت.» موتی پاسخ داد: «اگر چنین است، گویی که من قبلا امارتِ سونگ را به تو داده بودم. در راهِ صواب همچنان پیش رو تا من سراسرِ جهان را به تو دهم.»کنفوسیوس گرایان، همانندِ سیاست بازانِ لویانگ، به پیشنهادهای مهر آمیزِ موتی می خندیدند. با این وصف، موتی نیز برای خود پیروانی داشت و آرای او مدت دو قرن درحکمِ دینِ "صلح پرستان" بود. دو تن از شاگردانِ او، سونگ پینگ و "کونگ سان لونگ"، برای خلعِ سلاح، پا در میدانِ مبارزة اجتماعی گذاشتند. هان فی، که از بزرگترین نقادانِ عصرِ خود به شمار می رفت، از منظرِ دیگری که به دیدگاهِ نیچه می ماند، براین جنبش خرده گرفت و استدلال کرد که تا عملا بالهای محبتِ جهانی بر مردمان گسترده نشود، جنگ همچنان داورِ ملل خواهد بود. هنگامی که "شی هوانگ تی" فرمانِ معروفِ خود را برای کتابسوزان صادر کرد، کتابهای آیینِ موتی نیز همراهِ کتابهای آیینِ کنفوسیوس به آتش سپرده شد. ولی آثارِ این دینِ جدید، برخلافِ آثارِ کنفوسیوسی، از کامِ شعله ها نَرَستند.2- یانگ چوی خودگرایدر بحبوحة این کشاکش، نظریة دیگری در میانِ چینیان رواجِ فراوان یافت. یانگ چو، که دربارة او جز از زبانِ دشمنانش خبری به ما نرسیده است، با بیانی متناقض، اعلام داشت که حیات پر از رنج است و هدفِ اصلی آن، لذت. خدا و آخرتی وجود ندارند، و مردم بازیچه های بیچارة نیروهای کورِ طبیعی هستند. این نیروها، انسانها را ساخته اند و جبراً، تبار و منشِ تغییرناپذیری بر هر فرد تحمیل کرده اند. مردِ خردمند سرنوشتِ خود را بی شکایت می پذیرد و فریفتة لاطایِلاتِ کنفوسیوس و موتی دربارة فضیلتِ ذاتی و عشقِ همگانی و نیکنامی نمی شود: اخلاق، فریبی است که زیرکان برساده دلان روا می دارند؛ عشقِ همگانی، وهمِ کودکانی است که از همستیزیِ عمومی، یعنی ناموسِ حیات، بیخبرند؛ و نیکنامی: بازیچه ای است واهی، و ابلهانی که بهایِ سنگینِ آن را می پردازند، از آن بهره ای نمی بندند. نیکان در زندگی، همانندِ بدان، رنج می کشند و، کمتر از بَدان، به خوشی می رسند. خردمندترینِ مردانِ کهن، بر خلافِ پندارِ کنفوسیوس، از طرفدارانِ اخلاقِ حکومت نبودند، بلکه نفس پرستانِ هشیاری بودند که، از بختِ خوش، پیش از زمانِ قانونگذاران و فیلسوفان زیستند و از همة لذاتِ غریزی برخوردار شدند. راست است که گاهی بدکاران نامی بد از خود به جا می گذارند، ولی این بد نامی، آسیبی به استخوانهای آنان نمی رساند. برای دریافتِ این نکته، سرنوشتهای نیکان و بدان را در نظر آورید:همه برآنند که شان و یو و کنفوسیوس، ستایش انگیزترین مردان، و چی یه و چو سین ، بدترین اشرار بودند.شان ناگزیر بود که در جنوبِ رودِ "هو " زمین را شخم زند و در کنارِ دریاچة" لی" سفالگری کند. اندامهایش حتی از آسایشِ موقت نصیب نمی بردند. حتی نمی توانست برای دهان و شکمِ خود خوراکی خوشایند و پوشاکی گرم بیابد. نه مِهرِ پدر و مادر؛ او را دست داد، نه علاقة برادر و خواهر. ... وقتی که بر تخت نشست، عمرش از نیمه گذشته و دانشِ او زایل شده بود. پسرش شانگ: چون نالایق از کار درآمد، و خود سرانجام ناگزیر از ترکِ سلطنت شد. در آغوشِ اندوه جان داد؛ از میرندگان، هیچ کس مانند او حیاتی تباه و زهرآگین نداشت. ...یو تمامِ نیروی خود را صرفِ عمرانِ اراضی کرد. فرزندی یافت. اما نتوانست او را به عرصة رشد رساند. خانة خود را بدرود گفت. پیکرش به خمیدگی و پژمردگی گرایید، و پوستِ دستها و پاهایش کُلُفت و پینه دار گردید. چون به سلطنت رسید، با جامه و کلاهِ مجلل در خانه ای محقر اقامت گزید. در آغوشِ اندوه جان داد. از میرندگان، هیچ کس مانندِ او حیاتی غم آلوده و پرمرارت نداشت. ...کنفوسیوس راه و رسمِ حُکام و سلاطینِ باستان را دریافت و به دعوتهای امیرانِ زمانِ خود لبیک گفت. در سونگ، درخت را بر سر او سرنگون کردند؛ در خاکِ وی، آثارِ قدمش را زدودند؛ در شانگ و چو، به حدِ اعلا خوارش داشتند؛ در چان و چی، مطرود شد، ... موردِ بیمهریِ "یانگ هو" قرار گرفت؛ در آغوشِ اندوه جان داد؛ از میرندگان، هیچ کس مانند او حیاتی پر دغدغه و شتابزده نداشت. ...این چهار خردمند، که در حیاتِ خود روزی بخوشی نزیستند، پس از مرگ شهرتی یافتند که هزاران قرن دوام خواهد آورد. اما کسی که در بندِ واقعیتها باشد، به شهرت اهمیتی نمیدهد. در بزرگداشتِ آنان اهتمام ورز – نیستند که دریابند! به آنان پاداش ده – نیستند که بدانند! نیکنامی برای آنان همان است که برای تنة درخت یا کلوخِ زمین.[از آن سو،] "چی یه" بر ثروتِ متراکمِ نسلهای بسیار دست یافت. جلالِ شاهی از آنِ او بود. خِرَدِ آن داشت که همة زیردستان را زبون سازد. چندان قدرت داشت که می توانست تمامِ جهان را بلرزاند. به لذاتی که چشم و گوش می خواستند، تن در می داد. هر چه به فکرش می رسید ، می کرد. کامران در گذشت؛ از میرندگان، هیچ کس مانند او حیاتی پر جلال و جنون آمیز نداشت." چو سین" بر ثروتِ متراکمِ نسلها دست یافت. جلالِ شاهی از آن او بود. چندان قدرت داشت که آنچه می خواست می توانست کرد. ... عواطف خود را در کاخهای گوناگونش سیراب می ساخت. در شبهای دراز لِگام از هوسهای خود بر می گرفت، هیچ گاه بر سَرِ مردمداری و حق جویی، کامِ خود را تلخ نکرد. کامران از میان رفت؛ از همة میرندگان، هیچ کس مانند او حیاتی بی بندوبار نداشت.این دو تبهکار در حیاتِ خود از بر آوردنِ آرزوهای خویش سرمست بودند، و پس از مرگ به شرارت و ستم ناموَر شدند. اما واقعیتِ لذت چیزی است که از نیکنامی به دست نمی آید. آنان را به زشتی یاد کن – در نخواهند یافت! آنان را بِسِتا – نخواهند دانست! بدنامی برای آنان همان است که برای تنة درخت یا کلوخِ زمین.این گفته ها کجا و سخنانِ کنفوسیوس کجا! زمان: ( این عملِ ارتجاعی! ) پُر اَرجترین متفکرانِ چین را برای ما حفظ کرده و بقیه را به ورطة ارواحِ فراموش شده رانده است. شاید هم حق با زمان باشد: اگر همفکرانِ یانگ چو بسیار بودند، بشریت نمی توانست دیر گاهی دوام آورد. تنها پاسخی که در خورِ اوست، این است که اگر افراد، قیودِ اخلاقی را نپذیرند، جامعه دوام نمی آورد، و بدونِ وجودِ جامعه، وجودِ افرادِ تکامل یافته نامقدور است. محدودیتهایی که ما را در فشار می گذارند، ضامنِ زندگیِ ما هستند. به اعتقادِ برخی از مورخان، یکی از عللِ بیسامانی و پریشانیِ جامعة چین در قرنهای چهارم و سوم ق م همانا فلسفه های خودگرایانه ای چون فلسفة "یانگ چو" است. مِنسیوس – که براستی، مانندِ دکتر جانسون، نقادِ عصرِ خود بود – بر ضدِ لذت طلبیِ "یانگ چو "و همچنین خیال پردازیِ موتی، با شدت و حدت، زبان به اعتراض گشود. و این هم عجیب نیست:سخنانِ "یانگ چو" و "موتی" جهان را فرا می گیرند. اگر به گفتگوهای مردم گوش فرا دهی، درخواهی یافت که هر گروهی پیروِ نظرِ یکی از این دو حکیم است. یانگ می گوید: «هر کس برای خودش»، و بنابراین به حقوقِ سلطان نسبت به مردم معترف نیست. "مو" می گوید: «همه را یکسان دوست بدار»، و بنابراین از مِهرِ شدیدِ فرزند به والدین غفلت می ورزد. اگر حقوقِ شاه و پدر را از دیده دور داریم، با چهارپایان فرقی نخواهیم داشت، و اگر این نظریات دفع نشود و آرای کنفوسیوس جذب نگردد، سخنانِ فاسدِ اینان، مردم را به گمراهی کشد و راهِ خیر و صواب را مسدود سازد.من از اینها وحشت دارم و بر خود هموار می کنم که به دفاعِ نظریاتِ خردمندانِ پیشین برخیزم و با "یانگ" و "مو" بِسِتیزم. هرزه گوییهای آنان را به دور می ریزم تا چنین سخنورانِ تباهکاری خودنمایی نتوانند. خردمندانِ آینده کلامِ مرا تغییر نخواهند داد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۹۹ سوسیالیستها و آنارشیستها
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.