EPISODE · Dec 17, 2020 · 38 MIN
تاریخ تمدن قسمت۱۷۰-جنگ طبقات-دوران کودکی
from تاریخ تمدن
فصل دوازدهم :کار و ثروت در آتنجنگ طبقاتفصل سیزدهم :اخلاق و آداب مردم آتندوران کودکیجنگ طبقاتاستثمارِ انسان از انسان در آتن و طیبس به شدت اسپارتا و روم نیست، ولی به هر حال با مقصودشان سازگار و متناسب است. در میانِ مردمِ آزادِ آتن، امتیازاتِ طبقاتیِ موروثی موجود نیست، و هر کس میتواند با جدیت و اِبرازِ لیاقت به هر مقامی که بخواهد، جز شهروندی، برسد; گرمی و شور و هیجانی که در حیاتِ آتن پدید آمده است تا حدودی از همین خاصیت سرچشمه میگیرد. بین کارگر و کارفرما، جز در معادن، اختلافِ طبقاتیِ شدید موجود نیست.معمولا کارگر و کارفرما در کنارِ هم کار میکنند، و آشناییهای خصوصی لبۀ تیزِ استثمار را کُند میکند. مزدِ تقریبا همۀ صنعتگران، از هر طبقه ای که باشند، در ازای یک روزِ تمام کار، یک دراخما است. ولی کارگرانِ تازه کار ،شاید بیش از سه اوبولوس (50 سنت) در روز نگیرند. با پیشرفتِ تشکیلاتِ کارخانه ای، کارِ مقاطعه ای جای کارِ یکسره را میگیرد و رفته رفته بینِ میزانِ مزدها، تفاوتِ فاحش پیدا میشود. مُقاطعه کاران میتوانند غلامانی را به میزانِ یک تا چهار اوبولوس در روز از صاحبانشان کرایه کنند. با مقایسۀ قیمتها در شهرهای یونان و شهرهای ما میتوان قدرتِ خریدِ این مزدها را تخمین زد. در 414، در آتیک، قیمت یک خانه و مزرعه روی هم هزار و دویست دراخماست. در قرنِ ششم، یک مِدیمنوس یا 114 بوشِل (54 کیلو) چاودار یک دراخما ارزش دارد. همین مقدار چاودار، در پایانِ قرنِ پنجم، دو; در قرنِ چهارم، سه; و در دورانِ اسکندر، پنج دراخما میارزد. یک راس گوسفند در عهدِ سولون یک دراخما، و در پایانِ قرنِ پنجم ده تا بیست دراخما قیمت پیدا میکند. در آتن نیز، چون هر جای دیگر، پولِ رایج از مقدارِ کالاها سریعتر افزایش مییابد و در نتیجه قیمتها ترقی میکند. در پایانِ قرنِ چهارم، میزانِ قیمتها پنج برابر نسبت به آغازِ قرنِ ششم ترقی کرده است، از 480 تا 404 دو برابر، و از 404 تا 330 بارِ دیگر دو برابر بالا میرود.یک مردِ مجرد با ماهی 120 دراخما (120 دلار) براحتی زندگی میکند. از اینجا میتوان وضعِ کارگرانی را که باید خود و خانواده شان با ماهی سی دراخما زندگی کنند، قیاس کرد. هر چند که دولت در مواقعِ ضرورت و پریشانی به آنان یاری میکند و بر غله ای که در میانشان توزیع میکند، فقط اِسماً قیمتی میگذارد، ولی این کارگران آشکارا میبینند که میانِ الاهۀ آزادی و الاهۀ مساوات هیچ گونه دوستی نیست، و تحتِ قوانینِ آزادانۀ آتن، نیرومندان، نیرومندتر و توانگران توانگرتر میشوند،در حالی که فقیران، همچنان فقیر میمانند(شک نیست که ثروتهای عظیمِ یونانِ قدیم، اگر با موازینِ امروزی سنجیده شود، اندک به نظر خواهد رسید. مثلا کالیاس، که ثروتمندترینِ مردان است، از قرارِ شایع، دویست تالنت (1،200،000 دلار) دارایی داشته، و نیکیاس یکصد تالنت. )استقلال و آزادیِ فرد موجبِ ترغیب و ارتقای افرادِ قابل، و سببِ تنزلِ مردمِ ناتوان و بیهوش میشود; ثروتِ عظیم پدید میآورد و به نحوی خطرناک بدان تمرکز میبخشد. در آتن نیز، چون هر جای دیگر، افرادِ هوشیار و زیرک هر چه بتوانند بر میگیرند، و آنانکه کم باهوشترند از پس ماندۀ آنان منتفع میشوند. زمینداران از افزایشِ قیمتِ املاکِ خود سود میبرند. تاجران، علیرغمِ قوانینِ بسیار، میکوشند که کالاهایی را احتکار کنند و در انحصارِ خود در آورند; بازرگانانِ دیگری ،داراییِ خود را به خطر انداخته، با رِبحی سنگین وام میدهد، و بدین وسیله، سودِ کلانِ فعالیتهای صنعتی و بازرگانی را به سویِ خود جلب میکند. عوام فریبانی پیدا میشوند که با مردمانِ تهیدست از عدمِ مساواتی که در توزیعِ ثروت بین مردم برقرار است سخن میگویند، ولی اختلافاتی را که از لحاظِ لیاقتِ اقتصادی بینِ آدمیان موجود است از نظرشان پوشیده میدارند. مردمانِ فقیر که مِکنت و داراییِ دولتمندان را به چشم میبینند، بر فقر و مَسکِنَتِ خویش واقف میشوند; بر هنرها و شایستگیهای ناشناخته و محرومِ خویش می اندیشند; و در عالمِ خیال، جهانی کامل برای خود میسازند. در همۀ کشورهای یونان، جنگهای طبقاتی از جنگِ ایران و یونان، و یونان و اسپارتا تلختر و شدیدتر است.آغازِ جنگهای طبقاتی، در سرزمینِ آتیک، کشمکشی است که بینِ مالدارانِ تازه به دوران رسیده و اشرافِ زمیندار پدید آمده است. خاندانهای کهن هنوز زمین و خاکِ کشاورزی را دوست دارند و بیشتر در املاکِ خود عمر به سر میبرند. تقسیمِ املاک بینِ فرزندان، در طیِ نسلهای پی در پی، موجبِ کم شدنِ وسعتِ زمینهای شخصی میشود (آلکیبیادِسِ ثروتمند فقط هفتاد اِیکِر -تقریبا 5.28 هکتار زمین دارد).صاحبِ زمین غالبا خودش به زراعت یا اداره املاک خویش میپردازد. ولی اشراف با وجودِ آنکه ثروتی ندارند، متکبر و خود خواهند: برای ابرازِ اصالت و اثباتِ اَشرافیت، نامِ پدرانِ خود را بر نامِ خویش می افزایند و تا حدِ امکان خود را از طبقۀ تاجرِ بورژوازی که ثروتِ روزافزونِ تجاریِ آتن را در اختیار میگیرد، دور نگاه داشته اند. زنانِ آنان خانۀ شهری آرزو میکنند و با اشتیاقِ تمام زندگیِ پرتنوعِ شهری و فرصتهایی را که در آن است خواستارند; دخترانشان هوس دارند که در آتن زندگی کنند و شوهرانِ مالدار به چنگ آورند; پسرانشان امیدوارند که در آنجا از فاحشه های ممتاز برخوردار شوند و به شیوۀ نودولتان، ضیافتهای سرورانگیز برپا دارند. اشراف، چون نمیتوانند در تجملات با تاجران و صاحبانِ صنایع رقابت کنند، لذا آنان یا فرزندانِ آنان را به عروسی یا دامادیِ خود در میآورند; و آن طبقه نیز، به ارتقایِ به سِلکِ اشراف، اشتیاقِ فراوان دارند و در این راه از بذلِ مال دریغ نمیدارند. در نتیجۀ این گونه وصلتها، زمینداران و پولداران به هم میپیوندند، و یک طبقۀ عالیِ اُلیگارشی به وجود میآید که موردِ کینه و حسدِ فقیران است.کبر و گستاخیِ نودولتان، دومین مرحلۀ جنگِ طبقاتی یعنی مبارزۀ شهروندانِ تهیدست بر علیهِ دولتمندان را موجب میشود. بسیاری از تاجرانِ بورژوا، چون آلکیبیادِس، به مال و مکنتِ خود مغرورند، لکن عدۀ معدودی از آنان میتوانند با گستاخیِ نافذ و اثربخشِ خویش، و وقار و لطفِ بیانی که دارند، “تودۀ کارگر” را مجذوب و فریفته سازند. جوانانی که از استعداد و شایستگیِ خویش باخبرند، ولی به علتِ فقر، مجالِ اِبرازِ آن را نمی یابند، نیازِ خاصِ خود را به بشارتنامۀ انقلابِ عمومی تبدیل میکنند. روشنفکران نیز، که مشتاقِ اندیشه های نو و شیفتۀ ستایشهای ستمدیدگانند، برای انقلابِ آنان غَرَض و هدف معین میدارند. شعارِ آنان اشتراکی کردنِ صنعت و تجارت نیست، بلکه الِغای وامها، و توزیعِ مجددِ اراضی میانِ شهروندان را خواستارند، زیرا در نهضتِ قرنِ پنجمِ آتن، فقط رای دهندگانِ فقیر شرکت داشتند، و در این مرحله، تَصَوُرِ آزاد شدنِ بردگان و بهره بردنِ اتباِع خارجی از توزیعِ اراضی ممکن نبود. رهبرانِ این نهضت از گذشته ای طلایی، که در آن همۀ مردم ثروتی یکسان داشته اند، حکایت میکنند، ولی هنگامی که از تجدیدِ بنای آن بهشتِ گمگشته سخن میگویند، دلشان نمیخواهد که مردم به مفهومِ لفظی و حقیقیِ آن تکیه کنند. آنچه در سر دارند، ایجادِ یک اجتماعِ کمونیستیِ اشرافی است قصدشان ملی کردنِ اراضی به دستِ دولت نیست، بلکه میخواهند که املاک به طورِ مساوی بینِ شهروندان تقسیم شود. و چنین اظهار میکنند که با وجودِ اختلافاتِ روزافزون و فاحشِ اقتصادی، تساویِ حقوقِ سیاسی تَحَقُق پذیر نیست; ولی مُصَمَمَند که، با استفاده از قدرتِ سیاسیِ شهروندانِ تهیدست، مجلس را بر آن دارند که از طریقِ جُرمانه و خدماتِ عمومی و مصادره و کارهای همگانی مقداری از ثروتِ تمرکز یافتۀ اغنیا را در کیسۀ فقیران جای دهد; نیز، رنگِ سرخ را نشانۀ انقلابِ خود قرار میدهند تا برای انقلابیانِ آینده سرمشق شود.ثروتمندان در برابرِ این تهدید، به صورتِ دسته هایی پنهانی، تشکیلاتی مییابند و پیمان میبندند که در مقابلِ این خطر، که افلاطون، علی رغمِ کمونیسمِ خاصِ خودش، آن را درندۀ مهیبِ تودۀ خشمگین و گرسنه خواهد خواند، جمعا و مشترکا اقداماتی کنند. کارگرانِ آزاد نیز (که دستِ کم از عهدِ سولون متشکل شده اند) در انجمنها و مجامعِ صنفی، چون مجمعِ بنایان و سنگتراشان، درودگران، عاج تراشان، سفالگران، ماهیگیران، بازیگران، و غیره به هم پیوستند; سقراط عضوِ یکی از مجامعِ سنگتراشان است.(سنگتراشان و معمارانِ یونانی انجمنی ترتیب دادند که با شعایر و آدابِ مذهبی اسرارآمیزی همراه بود. اینان بعدها پیشقدمانِ آزادِ اروپا شناخته شدند. ) ولی این انجمنها، بیش از آنکه یک اتحادیۀ تجاری باشند، اجتماعاتی برایِ تبادلِ منافعِ مشترکند: اعضای هر صنف در مجامعی به نامِ “جایگاهِ مقدس” گِردِ هم آمده، جشن و سرور برپا میکنند، به بازی میپردازند، خدایِ پشتیبانِ خود را ستایش میکنند، به اعضایِ بیمار اِعاناتی میدهند، و برایِ کارهای خاص و مهم، جمعا قراردادهایی منعقد میدارند، ولی علنا در مبارزۀ طبقاتیِ آتن وارد نیستند. صحنۀ این کارزار ،میدانِ ادب و سیاست است. رساله نویسانی از قبیلِ “اُلیگارشِ کهن”، برخی دموکراسی را موردِ انتقاد و انتقام قرار میدهند، و برخی دیگر به حمایت از آن بر میخیزند. کمدی نویسان، چون برای نمایش دادنِ آثارِ خود به پول و به اشخاصِ پولدار نیازمندند، از دراخما طرفداری میکنند و رهبرانِ انقلابی و کشورهای خیالیِ آنان را به بادِ طعن و ریشخند میگیرند. آریستوفان، در زنانِ در شورا (اِکلِسیازوسای)، 392، ما را با زنِ کمونیستی به نام پراکساگورا آشنا میکند که در خطابۀ خود چنین میگوید:من میخواهم که همه کس از همه چیز بهره ور گردد; و همۀ اموال، بینِ همۀ مردم مشترک باشد. دیگر از این پس فقیر و غنی وجود نخواهد داشت. دیگر از این پس نخواهیم دید که یکی از کشتزارهای وسیع سودجویی کند، و دیگری حتی به قدرِ گوری زمین نداشته باشد تا در آن دفن شود. ... مقصودِ من آن است که همۀ مردم در شرایطی یکسان و برابر زندگی کنند ... و در این راه، اولین قدم آن است که زمین و پول، و هر چیزِ دیگری را که مِلکِ شخصی است، بینِ همۀ مردم، مشترک سازم. ... زنان عموما به همۀ مردم تعلق خواهند داشت.ولی بلِپیروس میپرسد: “کیست که از عهدۀ این کار برآید” پراکساگورا در جواب میگوید “بردگان”. در کمدیِ دیگرِ آریستوفان به نامِ پلوتوس، یعنی “ثروت” (408)، “فقر” که در خطرِ زوال و فنا قرار گرفته است از خود به عنوانِ محرکِ لازم برای کوششها و فعالیتهای انسانی دفاع میکند:منشا همۀ برکاتِ شما، تنها منم; و سلامت و امنیتِ شما همه، تنها به وجودِ من وابسته است. اگر آدمی میتوانست آزاد و فارغ از کار و کوشش زندگی کند، چه کسی بود که به خرسندیِ خاطر، آهن بِکوبَد، کَشتی بسازد، خیاطی کند، چوب بتراشد، چرم ببرد، آجر بپزد، کتان بشوید، پوست دباغی کند، زمین را با خیش بشکافد، و نعماتِ دِمِتِر را در انبارها ذخیره کند اگر نظامِ شما (کمونیسم) برقرار شود، دیگر بر بستر نخواهید خفت، زیرا هرگز چیزی در کارخانه ها ساخته نخواهد شد; و بر قالی نخواهید نشست، زیرا کیست که پول داشته باشد، و در آن حال پشم و پنبه ببافد;اصلاحاتِ اِفیالتِس و پِریکلِس، اولین نتایجِ انقلابِ دموکراتیک است. پِریکلِس مردی است صاحبِ خرد و معتدل. او خواهانِ نابود کردنِ اغنیا نیست، بلکه بر آن است که باید مردمانِ تهیدست را مرفه و آسوده خاطر ساخت و بدان وسیله دولتمندان و اقداماتِ مفیدشان را برقرار داشت. ولی پس از مرگِ او (429)، دموکراسی چنان جنبۀ انقلابی به خود میگیرد که حزبِ اُلیگارشیک، باز به یاریِ اسپارتا در 411، و بارِ دیگر در 404، به نفعِ ثروتمندان دست به انقلاب میزند. ولی مع هذا، چون در آتن ثروت فراوان است و عدۀ کثیری کم و بیش از آن برخوردار میشوند، و نیز چون بیمِ انقلابِ بردگان، شهروندان را از تندی و ستمکاری باز میدارد، لذا جنگِ طبقاتی در این شهر آرامتر و معتدلتر از شهرهای دیگرِ یونان است و زودتر به مُصالحه ای موثر و پایدار میرسد، زیرا در سایرِ کشورهای یونان، طبقۀ متوسط چندان نیرومند نیست که بتواند بینِ اغنیا و فقرا حایل و میانجی شود. در سالِ 412، انقلابیان در ساموس حکومت را به دست میآورند، دویست تن از اشراف را میکشند و چهار صد تنِ دیگر را تبعید میکنند، خانه ها و زمینها را میانِ خود قسمت میکنند، و سرانجام باز اجتماعی دیگر، نظیرِ همان که برانداخته اند، برقرار میسازند. در 422، تودۀ مردمِ لِئونتینی، اُلیگارشیها را اخراج میکنند. ولی، اندکی بعد، خود مجبور به فرار میشوند. در 427، اُلیگارشها در کورکیرا شصت تن از رهبرانِ حزبِ مردم را به قتل میرسانند، دموکراتها حکومت را به دست میگیرند، چهار صد تن از اشراف را به زندان می افکنند، و از آن میان پنجاه نفر را در محکمه ای شبیه به کمیتۀ امنیتِ عمومی محاکمه و هر پنجاه را در دم اعدام میکنند. زندانیانی که باقی مانده اند به کشتنِ یکدیگر مشغول میشوند، دیگران از مشاهدۀ این وضعِ خود را به قتل میرسانند، و بقیۀ آنان، که به معبدی پناه جسته اند، در همانجا با دیوارهایی محصور میشوند و از گرسنگی جان میدهند. توسیدید، در عباراتی جاویدان، جنگِ طبقاتیِ آتن را چنین وصف میکند:در طیِ هفت روز، مردمِ کورکیرا به کشتارِ کسانی از همشهریانِ خود مشغول بودند که آنان را دشمن میپنداشتند. گرچه جرمِ این گروه کوششی بود که در اِمحای دموکراسی کرده بودند، برخی از آنان بر اثرِ کینه های خصوصی کشته شدند و برخی دیگر را مَقروضینشان برای رهایی از چنگالِ قرض نابود ساختند. بدین منوال، مرگ به اَنحاءِ مختلف، شیوع یافت و زورگویی، که از خواصِ چنین اوضاعی است، از حد و حصر گذشت و به هر گوشه و کناری رسید. پدران پسران خود را کشتند; کسانی که به معابد پناه برده بودند از محرابها بیرون کشیده شدند یا در همانجا به قتل رسیدند. ... بدین ترتیب، انقلاب از شهری به شهرِ دیگر میرفت، و شهرهای آخرین، که شرحِ وقایع و حوادثِ قبلی را شنیده و از اَعمالِ شورشیانِ نواحیِ دیگر باخبر شده بودند، برای کشتار و خونریزی راه های اِفراطیتر و بهتری یافته بودند، و در انتقام کشیدن، بیرحمی و شقاوتِ بیشتر به کار میبردند. این خونریزیها ... ، یعنی انتقام کشیدنِ طبقۀ محکوم، طبقه ای که هرگز لذتِ مساوات را نچشیده و جز ظلم و جور از حاکمان ندیده بود، نخستین بار، چون زمانش فرا رسید، در کورکیرا روی داد; نیز، نیاتِ ظالمانۀ کسانی که رهایی از چنگالِ فقرِ دیرینِ خویش را آرزو میکردند و مشتاقانه به اموالِ همسایگان طمع بسته بودند، و همچنین تجاوزات و بی اعتدالیهای بیرحمانه و وحشیانۀ مردمانی که با خشم، تمامِ اختلافاتِ طبقاتی را به مبارزاتِ حزبی بدل کرده بودند، همه، در کورکیرا آغاز و سرمشقِ مردمِ شهرهای دیگر شد. زندگیِ مردمِ یونان در این هنگام به پریشانی و آشفتگی افتاده بود و، با خشم و هیجانی افسار گسیخته، عدل و انصاف را زیرِ پا گذارده هر نوع برتری و تسلطی را دشمن میدانست. وقاحت و گستاخیِ هم پیمانانِ وفادار، شهامت و دلیری به شمار میرفت; حَزم و دوراندیشی جُبن و بزدلی بود; اعتدال و رَزانَت نقابی بود که نامردی و ضعف را پنهان میداشت; قدرتِ بررسی و تحقیق در جوانبِ امور: "سست عزمی" و تزلزل محسوب میشود ... .علتِ همه این زشتکاریها ،قدرتطلبی و برتری خواهی بود که از حرص وطمع سرچشمه میگرفت ... . رهبرانِ شهرها هر یک بهترین حرفه ها را به دست آورده بودند. یک طرف، صَلای برابریِ سیاسیِ مردمان را در میداد، طرفِ دیگر از اَشرافیتِ معتدل دفاع میکرد. رهبرانِ هر طرف، خود را مدافع و محافظِ منافعِ عمومی وانمود میکردند، ولی در حقیقت قصدشان آن بود که خود از آن منافع، طَرفی بربندند; و چون در تلاشهای خود وسیله ای برای ارتقا و کسبِ مقام نمییافتند، به شنیعترین جنایتها و بی اعتدالیها دست میزدند. هیچ یک از دو حزب به مذهب اعتنایی نداشت، ولی به کار بردنِ الفاظِ فریبنده برای نیل به اَغراضِ زشت، رواجِ کامل داشت. آن سادگی و پاکدلیِ قدیم که سببِ افتخار و شرف بود، در این روزگار، مایۀ خنده و تمسخر شده و از میان رفته بود، و اجتماع به صورتِ اردویی درآمده بود که در آن هیچ کس بر رفیقِ خود اعتماد نداشت. ... در این گیرو دار، شهروندانِ بیطرف و میانه رو فنا میشدند، زیرا، یا در مبارزات دخالت نمیجستند، یا بر اثر طمع و حسد از میدان نمیگریختند. ... سراسرِ جهانِ هِلِنی را تشنج و اضطراب گرفته است.ولی آتن از این پریشانی جانِ سلامت به در میبرد، زیرا هر یک از افرادِ آن قلبا، خودپرست و معتقد به فردگرایی است و مالکیتِ خصوصی را دوست میدارد. علاوه بر این، دولتِ آتن نیز در امورِ تجاری و مالی ،نظمی معتدل برقرار داشته و، از این راه، بینِ فردگرایی و اصولِ سوسیالیسم، طریقه ای عملی پیدا کرده است.دولت از وضعِ قواعد و تنظیمِ امور بیمی ندارد: میزانِ جهاز و هزینۀ تشییع جنازه را محدود، و نوعِ لباسِ زنان را معین میسازد; به تجارت مالیات میبندد و بر آن نظارت میکند; اوزان و مقیاسها را به وضعی عادلانه و صحیح محفوظ میدارد; میکوشد که فروشندگان، از لحاظِ جنس و نوعِ کالا، تا آنجا که خلاقیتِ مکنون در شیطنتِ انسانی ایجاب میکند، شرافت و درستی را رعایت کنند; صدورِ غذا را ممنوع داشته و، به وسیلۀ قوانینِ شدید، تجارت و داد وستد را با امانت و صِحَت مقرون ساخته، بر آن تسلطِ کامل دارد; در خرید و فروشِ غلات نظارت میکند و نمیگذارد که کسی در یک نوبت بیش از هفتاد و پنج بوشِل (2700 کیلو) گندم بخرد یا بفروشد بدین طریق از احتکار، شدیدا جلوگیری میکند، و حتی مجازاتِ آن را اعدام قرار داده است; به کشتیهای صادر کنندۀ کالا وام نمیدهد مگر آنکه فرستنده تعهد کند که، با همان کشتی، غلات به پیرایِئوس وارد سازد; همۀ کشتیهایِ متعلق به مردمِ آتن را، که غله حمل میکنند، مُلزم میدارد که محصولِ خود را به پیرایِئوس بیاورند; و هیچ کشتی را اجازه نمیدهد که بیش از یک ثلثِ غله ای که به این بندرگاه آورده است، صادر کند. دولتِ آتن غلاتِ فراوان در انبارهای دولتی ذخیره میکند، و هر گاه قیمتها بسرعت و بیش از اندازه ترقی کند، آن را به بازار میریزد; بدین وسیله نمیگذارد که قیمتِ نان بیش از استطاعتِ مردم بالا رود و از گرسنگیِ مردمانِ فقیر، میلیونر و ثروتمند به وجود آید. دولت نمیگذارد هیچ یک از آتنیان گرسنه بماند; از طریقِ مالیات بندی و خدماتِ عمومی، ثروت را تنظیم و تعدیل مینماید; ثروتمندان را مجبور یا ترغیب میکند تا تهیدستان بدان وسیله به تئاترها و مسابقه ها راه یابند. در سایرِ موارد، آتن از آزادیِ تجارت و مالکیتِ فردی پشتیبانی میکند و مجالِ فعالیت و سودجویی را برایِ همگان باز میگذارد زیرا معتقد است که این امور از لوازم و ضروریاتِ آزادیِ انسانی است و بزرگترین مُشَوِق و محرکِ کارهای صنعتی و تجاری، و عاملِ موثرِ تامینِ سعادت است.این آزادیِ اقتصادیِ فردی، که با قوانین و ترتیباتِ اجتماعی تعدیل گردیده، نظامی پدید آورده است که تحتِ آن، ثروت در آتن جمع شده به نحوی بینِ مردم توزیع میشود که امکانِ انقلابِ شدید را از میان میبرد. از این رو، تا پایانِ دورانِ آتنِ قدیم، مالکیتِ خصوصی همچنان برقرار و در امان است. بین سالهای 480 و 431، تعدادِ شهروندانی که عایداتی نسبتا مکفی دارند، دو برابر میشود. درآمدهای عمومی افزایش مییابد و میزانِ مخارجِ عمومی نیز بالا میرود، مع هذا، خزانۀ دولت، همواره سرشار است، به نحوی که در تاریخِ یونان بیسابقه است. اساسِ آزادی و صنعت و تجارت و هنر و فکر، از لحاظِ مالی و اقتصادی، در آتن مستحکم است; در برابرِ همۀ افراطها و اسرافهای عصرِ طلایی بآسانی پایداری میکند، جز در برابرِ جنگ که موجبِ ویرانیِ سراسرِ یونان خواهد شد.فصل سیزدهم :اخلاق و آداب مردم آتنI - دوران کودکیهر شهروندِ آتنی باید فرزندانی داشته باشد، دین و مالکیت و دولت، مُتَفِقا بیفرزند بودن را منع میکنند.کسی که فرزند ندارد معمولا کودکی را به فرزندی میپذیرد. یتیمانِ خوش سیما به بهای سنگین خریده میشوند. در عینِ حال، برای پیشگیری از افزایشِ جمعیت و تجزیهۀ فقرآورِ اراضی، شرع و عرفِ کشتنِ نوزادان را مباح میداند. هر پدری که فرزندی ضعیف یا ناقص به وجود آورد، یا او را از صَلب خود نداند، در کشتن مختار است. فرزندِ بردگان بندرت مجالِ زنده ماندن مییابند. دختران را بیش از پسران میکشند، زیرا که به هنگامِ شوی کردن باید جهیزی با خود ببرند، و پس از آن نیز از خدمتکاریِ خانه ای که در آن پرورش یافته اند به خدمتکاریِ خانه ای میروند که در پرورشِ آنان دستی نداشته است. این گونه اطفال را در ظرفی سفالین نهاده، در نزدیکیِ معبدی یا در مکانِ دیگری قرار میدهند، تا اگر کسی خواستارِ پذیرفتنِ کودکی باشد، آن را بآسانی بیابد و از مرگ نجاتش دهد. حقی که پدران در کشتنِ فرزندانِ خود دارند، طریقۀ خشونت آمیزی است برای اصلاحِ نژاد; این خاصیت، با انتخابِ طبیعیِ دقیق و شدیدی که از طریقِ مبارزات و رنجکشی صورت میگیرد، دست به هم داده، ملتی سالم و نیرومند در یونان پدید میآورد. فلاسفه یک سَر، تحدیدِ نسل را شایسته تر میدانند. افلاطون میگوید که همۀ کودکانِ ناتوان، ونیز اطفالی که از پدر و مادری منحط یا پیر به وجود میآیند، باید نابود شوند. ارسطو نیز سقطِ جنین را از فرزند کشی برتر میشمارد. قانون نامۀ طبیِ بقراط، سقطِ جنین را بر طبیبان جایز نمیداند، اما قابِله های یونانی در این کار دستی توانا دارند، و هیچ قانونی مانعشان نیست. هیچ گونه مدرکی در دست نداریم که بر وجودِ وسایلی برای پیشگیری از آبستنی در یونان قدیم دلالت کند.در دهمین روزِ ولادت، یا قبل از آن، نوزاد را رسما جزوِ افرادِ خانواده محسوب میدارند، و در مراسمِ مذهبیِ خاصی که گِردِ آتشدانِ خانه اجرا میشود، او را نامگذاری کرده، هدایایی به او پیشکش میکنند. افرادِ یونانی معمولا بیش از یک نام ندارند. از این رو، غالبا اسمها تکرار میشوند; همانندیِ نامهای بسیار، چون زِنوفِنها، آیسکینِسها، توکیدیسها، دیوگِنِسها، و زنونها تاریخِ یونان را مبهم و مغشوش ساخته است. برای رفعِ ابهام، نامِ پدر یا نامِ زادگاه به نامِ شخص افزوده میشود -همچون “کیمون میلتیادو” (کیمون فرزند میلتیادس) یا “دیودوروس سیکولوس” (دیودوروسِ سیسیلی). گاهی نیز با نام های مستعارِ طیبَت آمیز، چون “کالیمِدون” (خرچنگ)، رفعِ مشکل میکنند.پس از آنکه کودک بدین ترتیب در جمعِ خانواده پذیرفته شد، دیگر کشتنِ او قانونا ممکن نیست; با همۀ عطوفتهایی که، در هر دوره، پدران و مادران بر فرزندانِ خویش ابراز میدارند، پرورش مییابد. تِمیستوکلِس پسرِ خود را فرمانروایِ حقیقیِ آتن میخواند، زیرا او، که خود مقتدرترین مردِ شهر است، تحتِ تسلطِ همسرِ خویش است، و همسرش نیز، به نوبه خود، فرمانبردارِ آن فرزند است. بسیاری از لطیفه های منظومی که در مجموعه اشعارِ یونانی آمده است، حاکی از فرزند دوستیِ آن مردم است: من بر مرگِ تِئونویِ خویش بسیار گریستم. اما امیدی که بر فرزندِ خویش بسته بودم، اندوهِ مرا سبک میکرد، و اینک تقدیرِ حسود، پسرم را نیز از من گرفته است. دریغا که دستِ تقدیر تو را، فرزندِ دلبندم، تنها چیزی که برای من به جا مانده بود، به حیله از بَرَم ربود. پِرسِفونه، ای الاههِ جهانِ مردگان، نالۀ اندوهِ این پدرِ داغدیده را بشنو، و کودکِ او را در آغوشِ مادرِ مرده اش بگذار.مرارتها و سختیهای دورانِ پیش از بلوغ را بازیهای گوناگون بر کودکان هموار میسازد. با آنکه یونان، خود از یادها رفته است، بعضی از این بازیها هنوز باقی است. بر روی عطردانُ سپیدی که برای گورُ کودکی ساخته شده است، تصویرُ پسرُ خردسالی دیده میشود که ارابۀ کوچکِ خود را با خویش به جهانِ دیگر میبرد.طفلانِ شیرخوار، جغجغه هایی دارند از گِلِ پخته، که در آن ریگدانه ریخته شده. دختر بچگان با عروسکهای خود همخانه اند; پسربچگان با سربازان و سردارانِ گِلی به نبردهای بزرگ دست میزنند; دایِگان کودکان را بر تابها و الاکلنگها مینشانند. پسران و دختران، حلقه بر زمین میغلتانند و با ریگ و جوز و سکه و توپ به صد گونه مسابقه میپردازند. در عصرِ طلایی، مهرۀ بازیِ کودکان ، نخودِ خشکی است که با انگشت پرتاب میشود، یا سنگِ صیقلِ خورده ای است که به میانِ دایره ای افکنده میگردد تا سنگهای دشمن را بیرون انداخته، خود هر چه نزدیکترِ مرکزِ دایره قرار گیرد. هنگامی که کودکان به “سنِ عقل” هفت یا هشت سالگی نزدیک شوند، به نَرد بازی میپردازند; طاسهایشان استخوانی مکعبی است که بالاترین و بهترین عددِ روی آنها، شش است. بازیهای کودکان، از لحاظِ قِدمَت، همپایۀ گناهانِ پدرانشان است.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۱۷۰-جنگ طبقات-دوران کودکی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.