تاریخ تمدن قسمت۱۸۰-فصل 16:نزاع فلسفه و دین episode artwork

EPISODE · Dec 27, 2020 · 33 MIN

تاریخ تمدن قسمت۱۸۰-فصل 16:نزاع فلسفه و دین

from تاریخ تمدن

فصل شانزدهم :نزاع فلسفه و دینایدئالیستهاماده گرایانفصل شانزدهم :نزاع فلسفه و دینI - ایدئالیستهاعصرِ پریکلس، از لحاظِ تنوع و بی نظمیِ افکار، و از لحاظِ مخالفتهایی که با جمیعِ موازین و سُنَنِ قدیم پدید آمده بود، به دورانِ ما شباهتِ بسیار دارد; ولی از نظرِ کثرت و اعتلایِ آرایِ فلسفی، یا از نظرِ قدرت و حرارتی که در مُباحثاتِ فلسفی به کار میرفت، هیچ دورانی بدان پایه نمیرسد. هر موضوعی که امروز موجبِ تهییجِ مردمان گردد، در آتنِ قدیم نیز جوش و خروش برپا میکرد، و چنان آزادی و شور و شوقی در کار بود که همۀ یونانیان جز جوانان؛ به وحشت افتاده بودند. بسیاری از شهرها، خصوصا اسپارتا، مردم را از بحث در مسائلِ فلسفی مانع میشدند; زیرا (به قولِ آتِنایوس) “این گونه مناقشات، موجبِ حِقد و نزاع و جدالِ بیهوده است.” ولی، در عصرِ پریکلس، لذاتِ فلسفه، افکار و تخیلاتِ دانشوران و روشنفکران را تسخیر کرده بود; دولتمندانِ یونان، چون فرانسویانِ عصرِ روشنگری، در خانه های خود مجالسِ بحث و مناظره برپا میداشتند. فیلسوفان در شهرها انگشت نما بودند، و بحث و جَدَلِ آنان، چون پیروزیهای مسابقاتِ اولمپیک، با هلهله و غوغای فراوان ،تحسین و تمجید میشد. هنگامی که در سال 432 ،جنگِ شمشیر بر جنگِ الفاظ افزوده شد، هیجاناتِ فکریِ مردمِ آتن به تبِ گرمی مبدل شد که اعتدال و رِزانَتِ اندیشه و داوری را یکسره نابود ساخت. این تبِ سوزان پس از شهادتِ سقراط چندی فرو نشست، یا از آتن به سایرِ مراکزِ حیاتِ یونان راه جست; حتی افلاطون که دورانِ بحرانیِ آن را دیده بود، پس از شصت سال، از این وضعِ تازه، خسته و فرسوده شد، و ثباتِ تصرف ناپذیر و استقرارِ فکریِ مصریان را آرزو میکرد. تا فرا رسیدنِ نهضتِ علمی و ادبیِ رنسانس، در هیچ عصری چنین شور و شوقی در بیانِ عقاید و نقدِ آرا پدید نیامد.افلاطون نقطۀ اوجِ تکاملی بود که با پارمِنیدس آغاز شده بود. نسبتِ افلاطون به پارمِنیدس چون نسبِ هگل به کانت بود; هر چند که افلاطون، همۀ افکارِ فلسفی را بآسانی محکوم و مردود میساخت، هرگز از تکریم و بزرگداشتِ پدرِ مابعدُالطبیعیِ خود باز نایستاد. در سالِ 450 ق م، در شهرِ کوچکِ اِلِئا که بر سواحلِ غربیِ ایتالیا قرار داشت، فلسفه ای آغاز شد که، درطیِ هر یک از قرونِ بعد، سرسختانه با ماده گرایی میجنگید.(هندیان مدتها قبل به این مسئله پرداخته بودند، و تا پایان بر همین عقیدۀ پارمِنیدسی باقی ماندند. شاید انکارِ عالمِ محسوس در اوپانیشادها از طریقِ یونیا یا به وسیلۀ فیثاغورس در افکارِ پارمِنیدس اثر کرده است. ) مسئلۀ اسرارآمیزِ معرفت، مسئلۀ تمییزِ بین “بود” و “نِمود”(پدیده)، و فرقِ میانِ حقیقتِ نامرئی و مرئیِ غیرِحقیقی، همه، در دیگِ افکارِ اروپاییان ریخته شد تا در طولِ تاریخِ یونان و در سراسرِ قرونِ وسطی، گاه اندک اندک و گاه با شدتِ بیشتر بجوشد و سرانجام با افکارِ کانت، غَلَیانِ آن به حدِ انفجار رسد و تحولی در فلسفه پدید آرد.همچنانکه هیوم موجبِ بیداریِ کانت شد، ِزنوفِن نیز پارمِنیدس را به تحصیلِ فلسفه برانگیخت.زِنوفانِس میگفت که خدایانِ اساطیری، جز افسانه نیستند، و فقط یک حقیقت موجود است که هم جهان و هم خداست. عقایدِ زِنوفانِس، افکارِ بسیاری را بیدار ساخت، و شاید پارمِنیدس نیز یکی از آن جمله بود.پارمِنیدس از فیثاغورسیان نیز تعلیم گرفت واز شوقی که آنان به نجوم داشتند بهره برد، ولی خود را در میانِ ستارگان گم نکرد و، چون اکثرِ فلاسفۀ یونان، به مسائلِ معاشی و سیاسی پرداخت. وی از جانبِ اِلِئا مامور شد که "قانون نامه ای" تدوین کند; این قانون نامه چنان موردِ پسند واقع شد که از آن پس، حُکام و قُضاتِ اِلِئا، ناچار بودند که در هر مورد، بر حسبِ آن حُکم کنند. پارمِنیدس گویا در طیِ زندگیِ پرمشغلۀ خود فرصتی به دست آورده و منظومه ای فلسفی به نامِ "در بابِ طبیعت" نوشته است که اکنون یکصد و شصت بیتِ آن باقی است; این مقدارِ اندک کافی است که ما بر اینکه وی نثر ننوشته است تاسف بخوریم. شاعرِ این منظومه، شوخ طبعانه چشمکی زده، میگوید: الاهه ای به او وحی کرده است که: موجودات، همه یکی هستند; حرکت و تغییر و تکامل، حقیقت ندارند و از توهماتِ حواسِ سطحی و متناقض و خطاکارِ ما هستند; در زیرِ این ظواهر، وحدتی ثابت، متجانس، تقسیم ناپذیر، باقی، و بیحرکت وجود دارد که هستیِ واحد، حقیقتِ یگانه، و خدایِ یکتاست. هِراکلیتوس میگفت: همه چیز در تغییر است. پارمِنیدس میگوید: همه چیز یکی است و هیچ تغییر نمیکند. وی نیز، چون ِزنوفِن، گاه از این یگانه ای که جهان است سخن میگوید و آن را محدود و کُرَوی میداند; گاه نیز با چشمِ خیال به جهان مینگرد و هستی را با فکر یکی میشمارد و چنین میسراید: “بودن و اندیشیدن، هر دو یک چیزند;” گویی مقصودش آن است که برای ما وجودِ اشیا بسته به میزانِ آگاهیِ ماست بر آنها. آغاز و انجام، تولد و مرگ، کون و فساد، اینها همه بر صُوَر و اَشکال تعلق میگیرند; حقیقتِ یگانه، هرگز آغاز و انجامی ندارد، شدن در کار او نیست، و وجودِ مطلق است; حرکت نیز حقیقتی ندارد، زیرا شیئی که حرکت میکند چنین به نظر میرسد که از محلِ خود به محلِ دیگری که تهی است انتقال مییابد، ولی فضای تهی، یعنی خَلَاِ محض: وجود ندارد، و عدمِ وجود: نمیتواند داشت; و آن یگانه: همۀ گوشه و کنارِ جهان را پر کرده است و تا ابد ،ساکن و ثابت است.. این نظر، تَخَیُلِ آدمی را آشفته میسازد; ولی، بنابر عقیدۀ پارمِنیدسی، ما مثلا میز را ساکن میدانیم، در صورتی که آن (از قراری که میگویند) از الکترونهایی تشکیل شده است که به نحوی دَوار ،در حرکتند. پارمِنیدس جهان را چنان میدید که ما میز را میبینیم; و الکترونها باید میز را چنان ببینند که ما جهان را.نباید توقع داشت که مردم همۀ این سخنان را با بردباری شنیده و تحمل کرده باشند; چنین به نظر میآید که سکونِ پارمِنیدسی موردِ هزاران حمله و اعتراضِ ماورا الطبیعی قرار گرفت. زِنونِ اِلئایی از پیروانِ هوشمندِ پارمِنیدِس بود; اهمیتِ وی در آن است که میکوشید ثابت کند که کثرت و حرکت، لااقل از لحاظِ نظری، به همان میزان غیرممکن است که یگانۀ ساکنِ پارمِنیدس. زنون، برای آنکه در گمراهی؛ ورزشی کرده و در دورانِ شبابِ خود را مشغول داشته باشد، کتابی حاویِ تعدادی پارادوکس انتشار داد که از همۀ آن فقط 9 گفتار به دستِ ما رسیده است، و ما نقلِ سه گفتار را از آن جمله، بسنده میدانیم: اول زنون میگفت: برای آنکه جسمی از نقطه ای به نقطۀ A برود، باید اول به نقطۀ B که در میانِ مسیرِ او به نقطۀ A است برسد; و برای آنکه به نطقۀ B برسد، باید اول به نقطۀ C که در میانِ مسیرِ او به نقطۀ B است برسد و بدین ترتیب، تا بینهایت; و چون برایِ طیِ این فاصله های بینهایت، زمانِ بینهایت لازم است، پس حرکتِ یک شی از هر جا به جایِ دیگر در زمانِ محدود محال است. دوم: بنابر برهانِ دوم، که صورتِ دیگری است از برهانِ اول، آکیلِسِ تیزپای، هرگز به پایِ "سنگ پشتِ" کُند رو نخواهد رسید; زیرا هر بار که وی به محلی که قبلا "سنگ پشت" در آن قرار داشته برسد، سنگ پشت در آن لحظه از آن نقطه گذشته است. سوم: تیری که پرتاب شده است، در حقیقت ساکن است; زیرا، در هر لحظه ای از پروازِ خود فقط در یک نقطۀ فضا قرار دارد، یعنی بدونِ حرکت است; و حرکتِ آن، هر چند که از لحاظِ حواس واقعیت دارد، از لحاظِ منطق و متافیزیک غیرحقیقی است.(بحث در این مسائل از افلاطون تا "بِرتراند راسل" کشیده شده، و شاید تا زمانی که آدمیان، الفاظ را با واقعیات اشتباه میکنند نیز ادامه یابد. از فرضهایی که اعتبارِ این معماها را زایل میکنند، یکی آن است که بینهایت، خود، واقعیتی است، نه کلمه ای که تنها بر عجزِ عقل در ادراکِ غایتِ مطلق دلالت کند; و دیگر آنکه زمان و مکان و حرکت، واقعیاتی هستند غیرِ مُتَصِل، یعنی از نقاط و اجزای مجزا تشکیل شده اند. ) زنون در حدودِ سالِ 450، و شاید همراه پارمِنیدِس، به آتن آمد و آن شهر را، که مُستَعِدِ جُنب و جوش بود، برانگیخت; زیرا وی میتوانست با قدرتِ بیانِ خود، هر گونه نظرِ فلسفی را به نتایجی سخیف و غیرمعقول تبدیل کند. تیمونِ فیلوسی، چنین میگفت: هر چه هر کس میگفت، زبانِ دو لبۀ زنونِ توانا، دربارۀ نادرستیِ آن استدلال میکرد. این خرمگسِ معرکه، قبل از سقراط (به مفهومِ نسبی و خاصی که ناچار، بر اثرِ بیخبری از گذشته، باید به این گونه عبارات بدهیم) پدرِ منطق بود، چنانکه پارمِنیدس نیز برای اروپاییان ،پدرِ متافیزیک به شمار میرود.سقراط، که بر روشِ دیالِکتیکیِ زنون خرده میگرفت، خود با چنان شور و شوقی از آن تقلید میکرد که مردمِ آتن، برای آسایشِ فکرِ خود، او را کشتند. زنون در سوفسطاییانِ شکاک، بشدت تاثیر کرد، و سرانجام، همین شکاکیتِ زنون بود که اساسِ فلسفۀ پیرو و کارنِئادِس را تشکیل داد. زنون در دورانِ پیری، هنگامی که “مردی حکیم و دانشمندی بزرگ” شده بود، شِکوِه میکرد که فیلسوفان، لافهای فلسفیِ دورانِ جوانیش را به جِد ،حمل کرده اند. رفتاری که در پایانِ عمر پیش گرفت بیشتر موجبِ مرگش شد; زیرا در توطئه ای که برای خلعِ نِئارکِس، جبارِ اِلِئا، ترتیب یافته بود شرکت جست; ولی دیری نگذشت که در این کار شکست خورد و گرفتار شد، و پس از شکنجۀ بسیار به قتل رسید. وی چنان دلیرانه شکنجه ها را تحمل کرد که گویی میخواست در اندک زمانی نامِ خود را با فلسفۀ رَواقی پیوند دهد.II - ماده گرایانپارمِنیدِس از یک سو، با انکارِ حرکت و تغییر، در برابرِ ماورا الطبیعۀ روان و متغیرِ هِراکلیتوس قیام کرد، و از سوی دیگر، عقیدۀ او به یک گرایی، با نظریۀ اتمیِ فیثاغورسیانِ متاخر به مخالفت برخاست. زیرا پیروانِ فیثاغورس، نظریۀ عددیِ مقتدای خود را، تکمیل کردند و گفتند که اشیا از اعداد، یعنی از واحدهای تقسیم ناپذیر، تشکیل میشود. و وقتی که فیلولائوسِ طیبسی بر این گفته افزود که “همۀ امور به حکمِ ضرورت و با هماهنگی واقع میشوند”، همۀ مقدمات برای پیدایشِ مکتبِ اتمی در فلسفۀ یونان آماده شد.در حدودِ سالِ 435، لِئوکیپوسِ میلِتوسی به اِلِئا آمد و نزدِ زِنون به تحصیلِ علوم پرداخت. ممکن است که وی در اینجا از نظریۀ عددی و اتمیِ فیثاغورسیان آگاهی یافته باشد، زیرا زنون در برخی از ظریفترین پارادوکسهای خود به این نظریۀ کثرت نظر دارد. لِئوکیپوس عاقبت در آبدِرا، که یکی از مستعمراتِ آبادِ یونیا در تراکیا بود، اقامت گزید. از تعلیماتِ مستقیمِ او فقط یک قطعۀ کوچک باقی مانده است: “هیچ امری بی دلیل روی نمیدهد; و هر چیز بر اثرِ علتی و به حکمِ ضرورتی واقع میشود.” شاید برای پاسخ گفتن به زنون و پارمِنیدِس بود که لِئوکیپوس نظریۀ خلا یا فضایِ تهی را تکمیل کرد و امید داشت که از این طریق، حرکت را، چنانکه عملا و حِسا حقیقت داشت، نَظَرا نیز امکانپذیر نماید. لِئوکیپوس میگفت: جهان از اتم و فضای تهی ساخته شده، هیچ چیزِ دیگر در آن دخالت ندارد. این ذرات (اتمها)، در گردشِ دَوَرانیِ خود، به حکمِ ضرورت فرو مینشینند و صورتِ اولیۀ همه اشیا را تشکیل میدهند، و اجزایِ مشابه و همجنس به یکدیگر میپیوندند. سیاره ها و اختران بدین سان پدید آمده اند.همه چیز، حتی روحِ انسانی، از اتم تشکیل یافته است.ذیمقراطیس یا شاگردِ لِئوکیپوس بوده، یا در تکمیلِ نظریۀ اتمی و تبدیلِ آن به دستگاهِ کاملِ فلسفۀ مادی با وی شرکت داشته است. پدرِ ذیمقراطیس در آبدِرا، صاحبِ مال و مقام بود; گویند که ذیمقراطیس یکصد تالنت (معادل 600،000 دلار) از وی به ارث برد و قسمتِ عمدۀ آن را در سیر و سیاحت به مصرف رساند. بنابر روایاتی چند، که صحتِ آن تایید نشده است، وی به مصر و حبشه و بابل و ایران و هند سفر کرد. وی گوید: “من در میانِ معاصرانِ خود به اغلبِ نقاطِ جهان، در پیِ دوردستترینِ چیزها، سفر کرده ام و اکثرِ اقلیمها و کشورها را دیده ام و سخنانِ بیشترِ متفکران را شنیده ام.”( از گفته های اوست: برای مردِ خردمند و نیک، همه جایِ جهان، وطن است. ) وی در شهرِ طیبس، که از بلادِ بِئوسی بود، اقامت گزید و چندان در آنجا بِماند که بر نظریۀ اتمی و عددیِ فیلولائوس وقوفِ تمام یافت. هنگامی که داراییِ خویش را یکسره به پایان رساند، فیلسوف شد، زندگیِ ساده و محقری در پیش گرفت، و به تحقیق و تفکر پرداخت. وی میگفت: “اگر تنها یک برهان (در هندسه) کشف کنم، بهتر از آن است که تختِ شاهیِ ایران را به دست آورم.” ذیمقراطیس مردی فروتن بود، زیرا از جدل و بحث دوری میجست. وی مکتبی بنیاد ننهاد، و در آتن ساکن شد، بی آنکه خود را به هیچ یک از فلاسفۀ آنجا بشناساند. "دیوجِنِس لائِرتیوس" صورتِ مفصلی از کتبِ وی در ریاضیات، طبیعیات، نجوم، دریانوردی، جغرافیا، علمِ تشریح، وظایفُ الاعضا، روانشناسی، روانپزشکی، طب، فلسفه، موسیقی، و هنر به دست میدهد. تراسولوس(فرماندۀ نظامیِ یونان در قرن پنجم) او را در همۀ ابوابِ علم و فلسفه صاحب نظر میدانست; و بسیاری از معاصرانش به وی “حِکمت” لقب داده بودند. دامنۀ دانسته های وی، چون ارسطو، وسعت داشت; و شیوۀ بیانش، چون افلاطون، عالی و ستودنی بود. فرانسیس بِیکن، دریکی از لحظاتی که عِنادِ خود را به یک سود نهاده، او را بزرگترین فیلسوفِ دورانِ باستان خوانده است.ذیمقراطیس نیز، چون پارمِنیدس، فلسفۀ خود را با نقدِ حواس آغاز میکند و میگوید: “برای مقاصدِ عملی ، میتوان به حواس اعتماد کرد، ولی چون به تجزیه و تحلیلِ دریافت های حسیِ خود آغاز کنیم، میبینیم که رنگ، حرارت، طعم، بوی، شیرینی، تلخی، و صورت را، که همه را، حواسِ ما به جهانِ خارج داده است، یک به یک و طبقه به طبقه از آن، مُنتَزِع میسازیم. این “کیفیاتِ ثانوی” در اشیای خارجی نیست، بلکه در خودِ ما یا در مجموعه اعمالِ ادراکیِ ماست. اگر گوش در جهان نباشد، از ریختنِ درختانِ جنگلها صدایی پدید نمیآید، و امواجِ دریا، هر چه خشمگین باشند، خروشی بر نمیآورند. “قرارداد است که: تلخ را تلخ، شیرین را شیرین، گرم را گرم، و سرد را سرد کرده است. اما در حقیقت، جز اتم و فضایِ تهی در جهان چیزی نیست.” از این روی، معلومات و آرایی که از راهِ حواس بر ما حاصل میشود مبهم است، و معرفتِ حقیقی از تحقیق و تفکر پدید میآید. “ما واقعا هیچ نمیدانیم. حقیقت در اعماق مدفون است. ... هیچ چیز را به یقین نمیدانیم، و آنچه دریافت میکنیم تغییراتی است که در بدن ما، بر اثرِ عواملی که از خارج با آن برخورد میکنند، پدید میآید.” سببِ همۀ احساسهای ما اتمهایی هستند که از اشیای خارجی رها میشوند و بر اندامهای حسیِ ما فرود میآیند. همۀ حواس، اَشکالِ مختلفِ حسِ لامسه اند.ذراتی که جهان را پدید آورده اند، از لحاظِ شکل و اندازه و وزن، یکسان نیستند; همگی به سوی پایین میل دارند، در نتیجه، حرکتی دورانی در آنها ایجاد میگردد، که بدان سبب، ذراتِ مشابه و همجنس با هم ترکیب میشوند و سیارات و اختران را پدید میآورند. عقلِ محیطی، این ذرات را رهبری نمیکند، و در تنظیمِ آنها “مِهر” و “کینِ” اِمپِدوکلِسی دخالت ندارد; بلکه ضرورت یعنی فعالیتِ طبیعیِ عللی که در ذاتِ آنهاست بر همه حاکم است. صُدفه و اتفاق در کار نیست; صُدفه و اتفاق، افسانه ای است که ما برای پوشاندنِ جهلِ خویش ساخته ایم. کمیتِ ماده هرگز تغییر نمیکند; هیچ مادۀ نو پدید نمی آید، هیچ چیز نابود نمیگردد، بلکه فقط ترکیبِ این ذرات دگرگونه میشود. اما صورتِ اشیا از شمارش بیرون است; حتی جهانهایی که تعدادشان شاید “نامحدود” باشد، در جریانی بی پایان، پی در پی به وجود میآیند و معدوم میشوند. موجوداتِ آلی در اصل از زمینِ مرطوب پدید آمده اند. در وجودِ آدمی، همه چیز از این ذرات ساخته شده، و روح نیز از ذراتی خُرد و نرم و گِرد، چون ذراتِ آتش، تشکیل یافته است. ذهن، روح، حرارتِ حیاتبخش و مبداِ حیات، جمله یک چیزند و خاصِ انسان و حیوان نیستند; بلکه در سراسرِ جهان پراکنده اند. ذراتِ ذهنی که ما با آن اندیشه میکنیم، در همۀ اعضای بدنِ انسان و سایرِ حیوانات منتشر است. . لوکرِتیوس گوید: “ذیمقراطیسِ بزرگ به یک نوع توازیِ جسمی و روحی معتقد بوده و گفته است که اتمهای روحی و اتمهای جسمی، دو به دو، یک در میان، پهلوی هم قرار گرفته، و بدین ترتیب قسمتهای مختلفِ کالبد را به یکدیگر ربط داده اند.اما این ذراتِ لطیف، که روح را تشکیل داده اند، شریفترین و شگفت انگیزترین جزءِ پیکرِ انسانند. مردِ خردمند فکرِ خود را پرورش میدهد; خود را از قیدِ شهوات، خرافات، و ترس آزاد میسازد; و بزرگترین سعادت و شادمانیِ زندگی را در تفکر و ادراک میداند. سعادت از جهانِ خارج حاصل نمیشود; آدمی باید “خو کند که سرچشمه های شادمانیِ خویش را در درونِ خود بیابد.” “دانش و فرهنگ برتر از دارایی و مکنت است. ... هیچ قدرت و ثروتی بر وسعتِ دامنۀ دانشِ ما رُجحان ندارد.” شادمانی گاه هست و گاه نیست، و “لذاتِ حسی و جسمی، در زمانی بس کوتاه نابود میشوند.” انسان میتواند با ایجادِ آرامش و “صفای روحی”، “سرخوشی”، “رعایتِ اعتدال”، و حفظِ نظم و تناسبِ مُعَیَن در زندگی، خرسندی و رضایتِ پایدارتری برای خود فراهم سازد. ما میتوانیم حیوانات را نیز سرمشقِ خود قرار دهیم “از عنکبوت: بافندگی، از گنجشک" خانه ساختن، و از بلبل و قو "نغمه سُرایی بیاموزیم.” اما “نیروی جسمی فقط برای حیواناتِ باربر شایسته است; و قدرتِ اخلاقی و روحی، فضیلتِ انسان است.” از این روی، ذیمقراطیس، چون بدعتگزارانِ انگلستانِ عصرِ ویکتوریا، بر متافیزیکِ آشوب انگیزِ خود، اخلاقیاتِ "خوش ظاهری" بنا میکند.“کار خیر باید از رویِ اعتقاد و رضایِ باطن صورت گیرد، نه بر اثرِ جبر; و باید که انگیزۀ آن نفس، کارِ خیر باشد، نه امیدِ پاداش. ... آدمی باید از زشتکاریِ خود پیشِ نفسِ خویش بیشتر شرمنده باشد تا نزدِ همۀ جهانیان.” وی یکصد و 9 سال، و به قولی فقط نود سال، عمر کرد، و بدین سان صحتِ عقایدِ خود را آشکار کرد و نصایحِ خویش را تَحَقُق بخشید. "دیوجِنِس لائِرتیوس" گوید: هنگامی که ذیمقراطیس مهمترین اثرِ خود، یعنی کتابِ جهانِ بزرگ را در پیشِ مردمانِ آبدِرا برخواند، آن شهر یکصد تالنت به او جایزه داد; ولی شاید آبدِرا قیمتِ پولِ خود را پایین برده بود. ذیمقراطیس، در جوابِ کسی که از وی علتِ دیر زیستنش را پرسیده بود، گفت که هر روز عسل میخورم و تنِ خویش را با روغن زیتون میشویم. عاقبت، در پایانِ عمری دراز، روز به روز خوراکِ خویش را تقلیل داد، و بر آن سَر بود که رفته رفته بر اثرِ اِمساک در غذا، خود را به هلاکت رساند. دیوجانس میگوید:وی به آخرین حدِ پیری رسیده و نزدیکِ مرگ بود. خواهرش زاری میکرد که وی در ایامِ جشنِ تِسموفوریا( جشنی که به افتخارِ دِمِتِر، الاهۀ حاصلخیزی و باروَری، هر ساله حدودِ ماهِ اکتبر برپا میشد) درخواهد گذشت، و این واقعه او را از اجرایِ وظایفی که نسبت به الاهه (دمتر) دارد باز خواهد داشت. از این روی، ذیمقراطیس به خواهرِ خود گفت که غم نداشته باشد، و فقط هر روز چند قرص نانِ گرم (یا مقداری عسل) به او برساند. ذیمقراطیس آنچه را خواهرش می آورد بر سوراخِ بینیِ خود مینَهاد، و بدین طریق تا پایانِ جشن، خود را زنده نگاه داشت; ولی چون سه روزۀ جشن به آخر رسید، بدونِ درد و رنج، قالب تهی کرد; به قولِ هیپارکوس، وی در این هنگام ،نود و 9 سال عمر کرده بود.در تشییع جنازۀ او همۀ مردمِ شهر شرکت جستند و تیمونِ آتنی به ستایشِ او برخاست. ذیمقراطیس هیچ مکتبی بنا ننهاد، ولی مشهورترین فرضیاتِ علمی را پدید آورد و فلسفه ای ساخت که همۀ دستگاه های فلسفیِ جهان به ردِ آن پرداختند، ولی از همۀ آنها بیشتر دوام آورده است و در هر نسلی دوباره ظاهر میشود.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Dec 27, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت۱۸۰-فصل 16:نزاع فلسفه و دین

0:00 33:50

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 33 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on December 27, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!