EPISODE · Dec 28, 2020 · 46 MIN
تاریخ تمدن قسمت۱۸۱-امپدوکلس-سوفسطاییان
from تاریخ تمدن
فصل شانزدهم :نزاع فلسفه و دینامپدوکلسسوفسطاییاناِمپِدوکلِسایدئالیسم، حواس را ناچیز میشمارد، و ماتریالیسم، روح را. آن یک، همه چیز را تفسیر میکند، جز جهان; و این یک ،بر همه چیز توجه دارد، جز به حیات. برای آمیختنِ این “نیمۀ حقایق”، لازم بود که اصلی زنده و متحرک، یافت شَوَد تا بتواند بینِ ساخت و نِمو و بینِ اشیا و فکر، میانجی شود. آناکساگوراس این عامل را در “عقلِ جهانی” نهفته میدانست و اِمپِدوکلِس آن را در نیروهایی که موجبِ تحول و انقلاب میشوند جستجو میکرد.اِمپِدوکلِس یکچند نزدِ حکمای فیثاغورسی به تحصیل پرداخت، ولی هنگامی که رشدِ فکری یافت، پاره ای از عقایدِ سِرّی آنان را فاش ساخت و از آن جمع رانده شد. وی به عقیدۀ تناسخِ ارواح، سخت دلبستگی یافت و با شور و شوقِ شاعرانه گفت که خود “در روزگارانِ پیش، وقتی: جوانکی بوده، بعد دوشیزه ای شده، سپس به صورتِ بوته ای پرگل درآمده، آنگاه پرنده ای گشته، و بارِ دیگر تغییرِ صورت داده، به شکلِ یک ماهی، در خاموشیِ اعماقِ دریا به شناگری پرداخته است.” اِمپِدوکلِس گوشتخواری را مذموم میدانست، و آن را نوعی آدمخواری میشمرد; زیرا مگر این حیوانات خود روزگاری انسان نبوده اند؟ وی معتقد بود که همۀ آدمیان، زمانی از خدایان بوده اند; اما، به علتِ ناپاکی و ارتکابِ اعمالِ ناشایست، مقامِ آسمانیِ خویش را از دست داده اند; میگفت که در روحِ خویش، بی گمان، آثاری از الوهیتِ قبل از تولد، احساس میکند. “من از جلالی عظیم و سعادتی بیحد سقوط کرده، و اکنون با موجوداتِ فانی، بر روی این زمین، سرگردان شده ام.” اِمپِدوکلِس، که بر آسمانی بودنِ اصلِ خویش یقین داشت، کفشِ طلا برپا میکرد، جامۀ ارغوانی میپوشید، و تاجِ گل بر سر مینهاد. وی خود با فروتنی به هم میهنانِ خویش میگفت که آپولون دوستدارِ اوست، و فقط نزدِ دوستانش از خدا بودنِ خود سخن میگفت. او مدعی بود که نیروهای فوقِ طبیعی دارد; به سِحر و جادو میپرداخت، و میکوشید که با این گونه اعمال، اسرارِ سرنوشتِ انسانی را از جهانِ دیگر باز ستاند. میگفت با سِحرِ کلامِ خویش ، بیماران را شفا میبخشم، و جمعِ کثیری را نیز شفا بخشید، چنانکه مردمِ آن دیار ،به گفتۀ وی، نیمه اعتقادی حاصل کردند. اِمپِدوکلِس در حقیقت، پزشکی دانشمند بود، در این علم، آرایِ بسیار به میان آورد، و در روانشناسی و روانپزشکی، ماهر و صاحبنظر بود. وی در سخنرانی نیز تواناییِ تمام داشت. از قراری که ارسطو میگوید، اصولِ علمِ بَلاغت را او اختراع کرد، و گورگیاس، که این علم را چون کالایی در آتن میفروخت، شاگردِ وی بود. اِمپِدوکلِس مهندسی بود که برای نجاتِ شهرِ سِلینوس، باطلاق ها را زِهکشی کرد و مَجرایِ جویها را تغییر داد. وی سیاستمدارِ با شهامتی بود که، گرچه خود از اشراف به شمار میرفت، به رهبریِ شورشی که بر ضدِ اَشرافیتِ محدود و "کوتاه بین"، پدید آمده بود برخاست، از فرمانرواییِ مطلق امتناع کرد، و دموکراسیِ معتدلی برقرار ساخت.اِمپِدوکلِس، شاعر نیز بود، و دو منظومه ای که به نامِ "در بابِ طبیعت" و "در بابِ تَطهیرات" از او برجای مانده، چنان استادانه به نظم درآمده است که ارسطو و سیسِرون، وی را در شمارِ شُعَرایِ بزرگ قرار دادند، و لوکرِتیوس با تقلیدِ آثارِ وی، به تکریمش پرداخت. "دیوجِنِس لائِرتیوس" گوید: “هنگامی که اِمپِدوکلِس به مسابقاتِ اولمپک میرفت، همۀ نظرها به سوی وی معطوف میشد; و نامِ هیچ کس چون نامِ او بر زبانها جاری نبود.” خلاصۀ کلام، شاید وی یکی از خدایان بود.از اشعارِ اِمپِدوکلِس فقط 475 بیت برجا مانده، و در ضمنِ آن، اشاراتی کوتاه و ناقص به فلسفۀ وی رفته است. وی از فلاسفۀ اِلتِقاطی بود، و در هر یک از فلسفه ها حکمتی میدید; با عقیدۀ پارمِنیدس، که ارزشِ ادراکاتِ حسی را یکسره انکار میکرد، موافق نبود; و هر یک از حواس را “راهِ دریافت” میدانست. به عقیدۀ او، احساس، از جدا شدنِ ذرات از اشیا و رسیدنِ آنها به مَساماتِ حسی پدید میآید; بنابراین، نور تا از خورشید به ما برسد، مدتی وقت میگیرد; چون زمین مانعِ رسیدنِ اشعۀ خورشید گردد، شب پیدا میشود; همۀ موجوداتِ جهان ، از چهار عنصر ترکیب یافته اند: هوا (باد)، آتش، آب، و خاک; و در این عناصر، دو نیروی اساسی کارگر است: جذب و دفع، یا عشق و بیزاری; ترکیب و تجزیۀ دایمیِ این عناصر، بر اثرِ عواملِ فوق، جهانِ اشیا و تاریخ را به وجود میآورد; اگر عشق یا "میلِ ترکیب" غلبه یابد، ماده به گیاه مبدل میشود و موجوداتِ آلی به سیرِ تکاملی رو مینهند; همچنانکه عقیدۀ تناسخِ ارواح، سرگذشتِ همۀ روانها را یکی میداند، بینِ دو جنس یا دو نوع نیز در طبیعت ، چندان فرقی نیست: مثلا “مویِ بدنِ انسان و حیوان، برگهای درختان، بالهای پرندگان و ماهیان، همه یک چیزند”; همۀ انواعِ اعضا و اَشکال را، طبیعت به وجود میآورد; و “عشق” آنها را به یکدیگر میپیوندد; از این پیوند، گاه موجوداتی غریب و شگفتانگیز پدید میآیند که چون با محیطِ خود سازگار نیستند، نابود میشوند; و گاه مخلوقاتی پیدا میشوند که تواناییِ ادامۀ بقا، توالد و تناسل، و سازش با محیط را دارند; همۀ اَشکالِ عالیتر، از تکاملِ اَشکالِ پستتر به وجود میآیند; در آغازِ امر، جنسِ نر و ماده هر دو در یک جسم قرار دارند، سپس از هم جدا میشوند، و هر یک اشتیاق آن دارد که باز به آن دیگری بپیوندد;(سخنی که افلاطون در رسالۀ “مهمانی” از قولِ آریستوفان میگوید، شاید از اینجا اخذ شده باشد. ) در مقابلِ این جریانِ تَطَوُر و تکامل، عملِ تجزیه قرار دارد که در آن “بیزاری”، یا نیروی تجزیه و انحلال، بنایِ پیچیده ای را که “عشق” ساخته است فرو میریزد; اندک اندک، موجوداتِ آلی و نباتات به صورتهای ابتدایی تر بازگشت میکنند، و سرانجام دوباره همۀ اشیا در هم می آمیزند و به توده ای بیشکل تبدیل میشوند; این دو عملِ تناوبی، یعنی جریانِ تطور و تکامل، و عملِ تجزیه و تحلیل ،در همۀ اجزا و نیز در کل، تا ابد ادامه دارد; دو نیروی ترکیب و تجزیه، عشق و بیزاری، خیر وشر، با یکدیگر در جنگ و ستیزند، و در آهنگِ موزونِ وسیع و کیهانی، مرگ و زندگی با یکدیگر توازن و تعادل مییابند. فلسفۀ "هِربِرت سپِنسر" تا این حد قدیم و کهنسال است.در این جریان، مقام و موقعیتِ خدا معلوم نیست، زیرا در گفته های اِمپِدوکلِس، بینِ حقیقت و مجاز یا فلسفه و شعر، بدشواری میتوان فرق نهاد. وی گاهی خدا را با عالمِ موجودات، و گاه با جانِ همۀ جانها یا عقلِ همۀ عقلها ، یکی میداند; ولی خوب میداند که ما هرگز نمیتوانیم از نیرویِ خَلاقۀ اصلی و اساسی، تَصَوُری صحیح حاصل کنیم. “خدا را نمیتوان چنان نزدیک آورد که با چشم دیده، و با دست گرفته شود، ... زیرا که وی، چون آدمیان، سری ندارد که بر اندامهای جسمانی وصل باشد; و نیز دو بازوی شاخه دار از شانه هایش آویخته نیست; پا ندارد، زانو ندارد، اندامِ پوشیده از مو ندارد; نه، خدا تنها عقل است; عقلِ مقدس و بیان ناپذیر، که با اندیشه های برق آسا در سراسرِ عالم میدرخشد.” اِمپِدوکلِس این سخن را به اَندرزی که از حکمت و فرسودگیِ پیری خبر میدهد میکشاند و میگوید:نیروهایی که در اندامهای انسانی جای گرفته اند ناتوان و محدودند; دردهایی که در آنها فرود میآید و لبۀ اندیشه را کُند میکند نیز بسیار است. عمری که در مرگ نصیبِ آدمیان میشود و در آن رنج میبرند سخت کوتاه است. آنگاه که زاییده شدند، چون دود در هوا محو میشوند; و آنچه تَصَوُر میکنند که میدانند، همان اندک چیزی است که هر یک از آنان، در وقتِ سرگردانی در جهان، بر رویِ آن سِکَنَدری خورده اند. اما جُملگی لاف میزنند که همه چیز را دریافته اند.احمقانِ مغرور! نمیدانند آن چیز که هست، به هیچ چشمی دیده و به هیچ گوشی شنیده نمیشود، و اندیشۀ بشری نیز قادر به درکِ آن نیست.اِمپِدوکلِس در آخرین سالهای عمرِ خویش، به وجهی مشخصتر، واعظ و پیامبر شد، به نظریۀ تَجَسُدِ ارواح ،دلبستگی جُست، و از همنوعانِ خود خواست که خویش را از گناهی که موجبِ اخراجِ آدمیان از آسمان گشته است پاک سازند. همچون بودا و فیثاغورس و شوپِنهاوِر، مردمان را از زناشویی کردن، فرزند آوردن، و باقلا خوردن برحذر میدارد. هنگامی که در سالِ 415 ، آتنیان ،سیراکوز را محاصره کردند، اِمپِدوکلِس بغایت کوشید که پایداریِ آن شهر را نیرو بخشد; از این روی، آکراگاس (شهرِ دیگرِ سیسیل) را که با خصومتی سخت خویشاوندانه به سیراکوز کینه میورزید، آزرده و خشمگین ساخت. اِمپِدوکلِس، پس از آنکه از شهرِ خویش رانده شد، به خاکِ یونان رفت و، به روایتی، در مِگارا وفات یافت. ولی دیوجِنِس لائِرتیوس از قولِ هیپوبوتوس چنین گوید: اِمپِدوکلِس زنی بیمار را که مرگش یقین بود شفا بخشید; سپس از مجلسِ سوری که بدان جهت برپا شده بود برخاست و رفت، و دیگر کسی او را ندید. بنابر بعضی از افسانه ها، وی خود را در دهانۀ آتشینِ کوهِ اِتنا افکند تا، بی آنکه اثری از خویش برجای نهد، جهان را ترک گوید و بدین سان خدا بودنِ خود را مُدَلَل سازد. ولی عنصرِ آتش به وی خیانت ورزید و کفشِ برنجیِ او را بیرون انداخت تا نشانۀ سنگینِ آدمیزاد بودنش را بر دهانۀ آتشفشان باقی گذارد.IV - سوفسطاییانکسانی که آتن را یونان میدانند در اشتباهند، زیرا قبل از سقراط، هیچ یک از فلاسفۀ یونان به این شهر تعلق نداشته است، و بعد از سقراط نیز فقط افلاطون از آنجا برخاست. آنچه بر سقراط و آناکساگوراس روی داد، نشان میدهد که ارتجاعِ مذهبی در آتن شدیدتر از مستعمرات بوده است; زیرا در آن نواحی، دوریِ جغرافیایی، برخی از سنن را از میان برده بود. اگر طبقه ای از بازرگانانِ کشورهای مختلف در آتن رشد نیافته بود و سوفسطاییان بدانجا روی ننهاده بودند، شاید این شهر تا حدِ بَلاهت با فرهنگ و آزادی عقیده مخالفت میکرد.بحثهایی که در شورا میشد، مُحاکماتی که در دادگاه ها صورت میگرفت، و نیازِ روزافزونی که به تفکرِ منطقی و سخنگوییِ واضح و مُقنِع پدید آمده بود، با ثروت و کنجکاویِ اجتماعِ مجلل، دست به دستِ هم داده، احتیاجی در آتن به وجود آوردند که قبل از عصرِ پریکلس از آن خبری نبود; بدان سبب، مردم به تحصیلاتِ عالی در علم و ادب و سخنوری و فلسفه و سیاست گِرَویدند. در آغاز برای رفعِ این نیاز ، دانشگاهی تاسیس نمیشد، بلکه استادانِ دوره گرد ،شهر به شهر میگشتند و در هر شهر ،مجلسِ درسی برپا، و دورۀ تعلیماتِ خود را تکرار میکردند. برخی از این مردان، چون پروتاگوراس، خود را سوفسطای یعنی “حکمت آموز” میخواندند. مفهومِ این لفظ، برای مردمِ آن روزگار، با مفهومی که “استادِ دانشگاه” برای ما دارد برابر بود. در آغاز، این نام تحقیر کننده نبود; ولی دیری نگذشت که نزاعِ دین و فلسفه بدانجا کشید که محافظه کاران، سوفسطاییان را موردِ طعن و لعن قرار دادند; افلاطون نیز از رفتارِ تاجرانۀ بعضی از آنان خشمگین شد و به سوداگریِ سَفسَطه، مُتَهَمِشان داشت; این تُهمَت تاکنون بر آنان باقی مانده است. گویا عوامُ الناس، از آغازِ پیدایشِ این معلمان، کراهتی مبهم نسبت به آنان داشته اند; زیرا تعلیماتِ گرانقیمتِ آنان در مَنطِق و خطابه را فقط دولتمندان خریدار بودند، و در دادگاه ها ، از آن فایده برمیگرفتند. البته، از این سوفسطاییان آنان که مشهورتر بودند، مانندِ همۀ کسانی که در زمینه و حرفه ای مهارت و ورزیدگی یافته اند، تا آنجا که میتوانستند، کالای خویش را به طالبانِ آن گران میفروختند; قانونِ قیمتها در همه جا بر همین اصل استوار است. گویند که پروتاگوراس و گورگیاس برای تعلیمِ هر شاگرد ده هزار دراخما (معادل 10000 دلار) طلب میکردند، ولی سوفسطاییانی که کمتر شهرت داشتند، به مزدهای عادلانه تری خرسند بودند.پرودیکوس، که در سراسرِ یونان معروف بود، در ازای یک دوره تعلیم، از یک تا پنجاه دراخما مزد میگرفت.پروتاگوراس، نامدارترینِ سوفسطاییان، یک نسل قبل از ذیمقراطیس در آبدِرا زاده شد. وی، تا زنده بود، از ذیمقراطیس شهرت و نفوذِ بیشتر داشت. از خشم و هیاهویی که بر اثرِ آمدنِ وی به آتن در آن شهر پدید میآمد، میتوان به میزانِ شهرتش پی برد. حتی افلاطون نیز، که بندرت عمدا دربارۀ سوفسطاییان قضاوتِ عادلانه میکرد، پروتاگوراس را بزرگ میداشت و اخلاقِ عالیِ وی را میستود. در یکی از محاوراتِ افلاطونی، که به نامِ پروتاگوراس نامگذاری شده، وی بمراتب از سقراطِ جوان و جَدَل دوست خوبتر ظاهر شده است. در این گفتگو، سقراط است که چون سوفسطاییان سخن میگوید، و پروتاگوراس چون مردی مُهَذَب و فیلسوفی شریف رفتار میکند; هرگز آشفته و خشمگین نمیگردد، و بر ذکاوت و فضلِ دیگران حسد نمیبرد; هیچ گاه جدل را بیش از اندازه جدی نمیگیرد، و شهوتِ کلام ندارد. چنانکه خودش گوید، وی به شاگردانِ خویش میآموزد که در امورِ فردی و اجتماعی ، دقیق و دوراندیش باشند، و خانه و خانوادۀ خود را با نظم و ترتیب اداره کنند; به آنان فنِ خطابه و شیوۀ سخنِ مُقنِع گفتن را تعلیم میدهد، و راهِ پی بردن به امورِ کشور و طرزِ ادارۀ آن را مینماید. در بیانِ علتِ سنگین بودنِ حقِ تعلیمِ خود، گوید که رسمِ من بر آن است که اگر شاگردی بر میزانِ مزدی که خواسته ام اعتراض کند، وی را به یکی از معابدِ مقدس میبرم و در آنجا هر مبلغی را که خودِ او بر زبان آورد و آن را عادلانه دانست، میپذیرم. این عمل، از معلمی که به آن خدایان با دیدۀ شک مینگریست، گستاخانه و نامعقول مینماید. دیوجِنِس لائِرتیوس به پروتاگوراس تهمت میزند که وی اولین کسی است که جَدَلیان را “به سلاحِ سفسطه و مُغالطه مسلح کرده است.” اگر سقراط این سخن را میشنید، بی گمان سخت خشنود میگشت; اما باز همین دیوجِنِس میگوید که پروتاگوراس “نخستین کسی است که ،جدلِ مشهورِ به ،سقراطی را اختراع کرد”- و این نکته به مذاقِ سقراط هرگز خوش نمیآمد.تنها یکی از فضیلتهای پروتاگوراس آن بود که اساسِ دستور زبان و فِقهُ اللغه را در اروپا بنا نهاد. افلاطون گوید که وی از درست به کار بردنِ الفاظ سخن میگفت، و اولین کسی بود که مذکر و مونث و خنثی بودنِ اسمها، و پاره ای از وجوه و زمانهای افعال را تشخیص داد. ولی اهمیتِ عمدۀ وی در آن است که توجه به ذهنیات در فلسفه، از او آغاز میشود، نه از سقراط.پروتاگوراس، برخلافِ فلاسفۀ یونیایی، به فکر، یعنی به مراحلِ احساس و ادراک و فهم و بیان بیشتر نظر داشت تا به اشیای عینی. برخلافِ پارمِنیدس، که احساس را به سوی حقیقت راهبر نمیدانست، پروتاگوراس، چون لاک( جان لاک (1632 - 1704)، فیلسوفِ بزرگ انگلیسی و یکی از افرادِ صاحبنظرِ قرونِ جدید، که هنوز هم تاثیرش در افکارِ مردمِ مغرب زمین نمایان است)، آن را یگانه وسیلۀ آگاهی و معرفت میشمرد، و هرگز به حقیقتِ ماورایِ احساس معتقد نبود. وی میگفت که حقیقتِ مطلق ، وجود ندارد، بلکه هر چه هست همان است که در شرایط و اوضاعِ معین بر اشخاصِ معین روی میدهد; اقوالِ متناقض ممکن است که در مواقعِ مختلف، یا نسبت به اشخاصِ مختلف، به یک میزان؛ حقیقت داشته باشد. حقایق، خیر، و زیبایی همه از امورِ نسبی و ذهنی هستند.“مقیاس همه چیزِ انسان است و بر این مقیاس، هر چه هست، هست; و هر چه نیست، نیست.” هنگامی که پروتاگوراس این اصلِ سادۀ انسانیت و نِسبیت را اظهار میدارد، مجموعۀ عالم ،در پیشِ چشمِ یک مورخ ، لرزان و متزلزل میشود; همۀ حقایقِ ثابت و اصولِ مقدس در هم میشکنند; فردیت برای خود زبان و فلسفه ای پیدا میکند; و مبانیِ فوق طبیعیِ نظاماتِ اجتماعی، به خطر و زوال میافتد. اگر پروتاگوراس شکاکیتِ دامنه داری را که در این بیاناتِ مشهور نهفته است با شتاب در شئونِ دین دخالت نداده بود، شاید نظری و بدونِ خطر باقی میماند. پروتاگوراس در خانۀ یوریپیدِ آزاداندیش و سُنَت شکن، و در بینِ گروهی از معاریف، مقاله ای برخواند که نخستین جملۀ آن ، آتن را در آشوب افکند. آن جمله چنین است: “درباره خدایان، هیچ نمیدانم که هستند یا نیستند یا از چه گونه اند. چیزهای بسیار، ما را از این شناسایی باز میدارد: موضوع ،سخت بغرنج است، و عمرِ ناپایدارِ ما سخت کوتاه.” مجلسِ آتن، که از این مقدمۀ شوم به هراس افتاده بود، پروتاگوراس را از شهر راند; به همۀ مردمِ آتن فرمان داد که اگر نسخ های از نوشته های وی یافتند، تسلیم کنند; و سرانجام، همۀ کتبِ او را در بازارِ شهر به آتش سپرد. پروتاگوراس به سیسیل گریخت و، چنانکه روایت شده است، در راه غرق شد."گورگیاسِ لِئون تینی" این انقلابِ شکاکیت را دنبال کرد، ولی آن قدر هوشیار بود که بیشترِ روزگارِ خود را در خارجِ آتن به سر برد; کارِ وی، نمونۀ کارِ کسانی بود که سیاست و فلسفه را در یونان با هم سازش میدادند. وی در حدودِ سالِ 408 زاده شد، فلسفه و بلاغت را نزدِ اِمپِدوکلِس فرا گرفت و، در خطابه و تعلیمِ آن، چنان در سیسیل شهرت یافت که به سالِ 427، " لِئون تینی" وی را به عنوانِ سفیر به آتن فرستاد. در جشنِ مسابقاتِ اولمپیک، به سالِ 428، وی در میانِ جمعی کثیر خطابه ای ایراد کرد و مردمِ یونان را، که با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند، به صلح و اتحاد دعوت کرد، تا در برابرِ نیروی سرکشِ ایران به هم بپیوندند. گورگیاس از شهری به شهرِ دیگر میرفت و آرای خود را چنان؛ آراسته و خوش آهنگ بیان میکرد، نظم و تناسب را چنان ماهرانه در لفظ و معنی رعایت مینمود، و شعر و نثر را چنان بظرافت به هم میآمیخت که بآسانی در همه جا شاگردانِ فراوان، گِرَدش را میگرفتند و، در ازای یک دوره تعلیم، یکصد مینا به وی مُزد میدادند. کتابِ وی، که در بابِ طبیعت نام داشت، سه قضیۀ شگفتانگیز را به اثبات میرساند: اول آنکه هیچ چیز وجود ندارد; دوم آنکه اگر چیزی وجود داشته باشد، شناختنِ آن ممکن نیست; و سوم آنکه اگر شناختنِ چیزی ممکن باشد، آن شناسایی از شخصی به شخص دیگر قابل انتقال نیست.(این قضیه ها، که هدفشان بی اعتبار ساختنِ فلسفۀ ماورایِ حسیِ پارمِنیدس بود، میگفتند: 1- بیرون از دایرۀ حواسِ ما چیزی وجود ندارد; 2- اگر چیزی بیرون از قلمروی حواسِ ما باشد، شناختنش ممکن نیست; 3- اگر چیزی بیرون از حیطۀ حواس، شناخته شود، انتقالِ این شناسایی به دیگران ممکن نیست، زیرا که تنها وسیلۀ ارتباطِ ما با دیگران ،حواس ماست. ) از گورگیاس نوشتۀ دیگری در دست نیست. وی، پس از آنکه از الطاف و دَهِشهای دولتهای بسیار برخوردار شد، در تِسالی اقامت گزید. چون مردی خردمند بود، قسمتِ عمدۀ داراییِ سرشارِ خود را قبل از پایانِ عمر به پایان رساند. بنا بر روایاتِ معتبر، عمرِ وی، از یکصد و پنج سال کمتر نبود; یکی از نویسندگانِ روزگارِ قدیم چنین آورده است که “گورگیاس یکصد و هشت سال زیست، اما جسمش از پیری ناتوان نشده بود; تا پایانِ عمر از تندرستیِ کامل برخوردار بود و چون جوانان، حواسی نیرومند داشت.” اگر سوفسطاییان با یکدیگر دانشگاهی متفرق تشکیل داده بودند، هیپیاسِ اِلیسی به تنهایی دانشگاهی را در خود جمع داشت، و در جهانی که هنوز در آن گسترشِ علم از حدودِ دریافتِ یک مغز ،تجاوز نکرده بود، نمونۀ یک مردِ علامه بود. هیپیاس استادِ نجوم و ریاضیات بود; در هندسه بحثهای نو به میان آورد; در شعر و موسیقی و خطابه دست داشت; دربارۀ ادبیات و اخلاق و سیاست سخن میراند; مورخ بود; و با ثبتِ نامِ قهرمانان و برندگانِ مسابقات اولمپیک، اساسِ تاریخ و گاهشماریِ یونان را بنا نهاد; اِلیس وی را به عنوانِ سفیر به کشورهای دیگر گسیل میداشت، و چنان در هر هنر و پیشه ای مهارت داشت که همۀ پوشاک و زیورهای خود را با دستِ خویش میساخت. کارِ او در فلسفه اندک، ولی بزرگ و مهم بود: تَصَنُعِ فسادانگیز و انحطاط آورِ زندگیِ شهری را مذموم میشمرد و بدان سخت معترض بود; طبیعت و قانون را با هم میسنجید، و قانون را ستمگری جبار میدانست که بر نوعِ بشر، خودسرانه حکومت میکند.پرودیکوسِ کِئوسی، در صرف و نحو، بحثهای پروتاگوراس را دنبال کرد; اجزای کلام را معین ساخت; و افسانه ای ساخت که موجبِ خرسندیِ بزرگانِ کشور شد، زیرا که در آن، هرکولس فضیلتِ دشوار را بر رذیلتِ آسان رُجحان مینهاد. سوفسطاییانِ دیگر تا این حد پرهیزکار و خداشناس نبودند: آنتیفونِ آتنی در اِلحاد و ماده گرایی پیروِ ذیمقراطیس بود و عدالت را عبارت از اجرای اموری میدانست که بر حسب شرایط، ضرورت یابند; تراسیماکوسِ کالکِدونی (اگر گفتۀ افلاطون را بپذیریم) حق و زور را یکی میشمرد و میگفت که پیروزیها و کامیابیهای بدکاران، وجودِ خدایان را مشکوک جلوه گر میسازد.بر روی هم، سوفسطاییان را باید در شمارِ حیاتیترین عواملِ تاریخِ یونان دانست. اینان صرف و نحو و منطق را برای اروپاییان پدید آوردند، فنِ جَدَل را پیشرفت دادند، اَشکالِ استدلال را تجزیه کردند، و طریقۀ کشفِ خطاهای منطقی و راهِ سود جستن از آنها را به مردمان آموختند. وجودِ سوفسطاییان انگیزه و سرمشقی شد که سودای مناظره و استدلال را بر روحِ یونانیان، حاکم ساخت. منطق را در زبان و بیان به کار گرفتند و دقت و روشنیِ اندیشه را افزایش دادند، و این موجب شد که علم و معرفت، بدرستی انتقال یابد. نثر در دستِ سوفسطاییان، صورتِ ادبی به خود گرفت، و شعر وسیلۀ بیانِ افکارِ فلسفی شد. این گروه در همۀ امور به تجزیه و تحلیل میپرداختند; به سنتهایی که حواس یا منطقِ عقل ،ارزششان را تایید نمیکرد بی اعتنا بودند; و، در نهضتی که مبنای آن تَعَقُل بود و سرانجام در بینِ طبقاتِ روشنفکر، دینِ یونان را در هم شکست، دخالت و تاثیرِ عظیم داشتند. افلاطون گوید “رایِ عموم” در زمانِ وی بر آن است که “جهان و همۀ موجوداتِ آن، از حیوان و نبات و جماد، از علتی خود به خود و غیرِ عاقل” منشا میگیرد. لوسیاس مجمعی کفرآمیز را ذکر میکند که خود را “انجمنِ شیطان” نامیده است. اعضای این انجمن، در روزهایی که ویژۀ روزه داشتن است، گِردِ هم میآیند و عمدا به خوردن و آشامیدن میپردازند. پینداروس، در آغازِ قرنِ پنجم، پیشگوییِ کاهنِ معبدِ دلفی را عابدانه میپذیرفت; آسکیلوس، سیاستمدارانه از آن دفاع میکرد; هرودوت، در حدودِ سالِ 450، با خوف و ترس به انتقادِ آن پرداخت; و در پایانِ آن قرن، توسیدید، آشکارا مُنکِرِ آن شد.یوتیفرو ،شِکوِه از آن داشت که چون در مجلس، نامِ غیبگویان را بر زبان میآورد، مردمان به او میخندند و او را ابلهِ قدیمی میشمرند.سوفسطاییان را از این جهت، نه ملامت باید کرد نه ستایش. بسیاری از این حالات در فضای آن زمان پراکنده بود و از ثروت و راحتِ روز افزون و سیاحت و تحقیق و تفکر ؛سرچشمه میگرفت. اینان در اِفسادِ اخلاقیات نیز تاثیرِ اساسی و مستقل نداشتند، بلکه با عواملِ دیگر شریک بودند; ثروت، به خودی خود و بدونِ یاریِ فلسفه، قیدهای اخلاقی و خویشتنداریِ رَواقی را نابود میسازد. ولی سوفسطاییان، در این زمینۀ محدود، بی آنکه خود بدانند، تجزیه و انحلال را تسریع مینمودند. اگر پولدوستی را، که صفتی است کاملا انسانی، نادیده انگاریم، باید اعتراف کنیم که اکثرِ سوفسطاییان ، مردمانی والا طبع و مُهَذَب بودند و زندگیِ مُرَفَه و مُنَزَهی داشتند. اینان، گرچه نیک دریافته بودند که اخلاقیات، ریشه های زمینی دارد و به مقتضای شرایطِ اقلیمی تغییر میکند، خود مردمانی پاکیزه خوی و درستکار بودند; اما سنت یا حِکمتی را که موجبِ پرهیزکار ماندنشان شده بود به شاگردانِ خویش انتقال نمیدادند. شاید از آن روی که خود از اهالیِ مستعمرات بودند، ارزشِ آداب و رسوم را چنانکه باید نمیشناختند و آن را، در حفظِ اخلاق و نظم، جانشینِ سلیم و آرامش طلبِ زور و قانون نمیدانستند. تعریف و ارزیابیِ امورِ اخلاقی براساسِ علم، چنانکه پروتاگوراس یک نسل پیش از سقراط بدان پرداخته بود، اندیشه ها را سخت برمیانگیخت، لکن ،ضربه ای بود که اصول و مبانیِ اخلاق را ،متزلزل میساخت. توجهِ شَدید به علم ،سطحِ فرهنگِ یونان را بالا برد; ولی بدان سرعت که اندیشه ها را آزاد ساخت، فهم و آگاهی را توسعه و کمال نبخشید. بیانِ آنکه دانش و آگاهی بشری، نسبی است، مردمان را چنانکه باید فروتن نساخت، بلکه موجب شد که هر کس خود را میزان و مقیاسِ همۀ اشیا و امور بداند. هر جوانِ زیرک خود را شایستۀ آن میدید که بنشیند و دربارۀ اخلاقیاتِ مردمانِ خود قضاوت کند و اگر آن را نفهمید یا نپسندید، مردود و محکومش شمارد، و سپس آزادی به دست آرد تا هوسها و تمایلاتِ خود را، به نامِ فضیلتهای یک روحِ آزاد شده، برآورده کند و آن را معقول و موجه بداند. فرقِ میانِ “طبیعت” و “قرارداد” یا “طبع” و “وضع” آشکار شده بود، و سوفسطاییانِ کهتر با شوقِ تمام ،چنین بحث میکردند که هر چه “طبیعت” اقتضا کند، فارغ از قیودِ عرف و قانون، خوب و پسندیده است. این امر، پایه های باستانیِ اخلاقِ یونان را سست کرد و، در حیاتِ آن مردم، تجارب نو و حالاتِ گوناگون پدید آورد. مردمانِ کهنسال از فنا شدنِ سادگی و صداقتِ مالوف، سخت اندوهگین بودند و از اینکه قیودِ دینی، مردمان را از کسبِ مال یا جلبِ لذت باز نمیدارد شِکوِه داشتند.چنانکه از گفتۀ افلاطون و توسیدید بر میآید، در بینِ متفکران و عوام، کسانی بوده اند که اصولِ اخلاقی را از خرافات شمرده و جز؛ زور و قدرت ،هیچ چیز را حق ندانسته اند. این فردیتِ بی قید و بند، منطق و بَلاغتِ سوفسطاییان را وسیلۀ مُغالطه های قانونی و مردم فریبیهای سیاسی قرار داد و جهانِ وطنیِ دامنه دارِ آنان را به پایه ای تنزل داد که محتاطانه از دفاعِ میهنِ خویش خودداری میکردند، یا بدونِ تعصب آماده بودند که آن را به بهترین خریداران بفروشند. دهقانانِ دیندار و اشرافِ محافظه کار با عامۀ شهروندانِ دموکراسیِ شهری، در این باره مُتَفِق شدند که خطرِ فلسفه، کشور را تهدید میکند.بعضی از فلاسفه، خود، در جنگ با سوفسطاییان شرکت جستند. سقراط این گروه را از آن روی گنه کار میشمرد که سخنِ نادرست و خطا را ، با منطق و بَلاغت، درست و مُقنِع جلوه میدهند (چنانکه چندی بعد آریستوفان نیز سقراط را به همین گناه متهم ساخت)، و هم او بر آنان خرده میگرفت که، در ازایِ تعلیماتِ خود، مزد و پاداش میستانند. سقراط ،صَرف و نحو نمیدانست، و عذرش آن بود که از عهدۀ پرداختِ پنجاه دراخما حقِ تعلیمِ پرودیکوس بر نمیآمده و فقط استطاعتِ آن داشته است که دورۀ یک دراخماییِ مقدمات را تحصیل کند. وی در یکی از اوقاتِ نامطبوعِ عمرِ خویش، در این مورد، بیرحمانه مقایسه ای میکند و نکاتی را آشکار میسازد:ای آنتیفون، در میانِ ما عقیده بر آن است که زیبایی یا حکمت را میتوان شرافتمندانه یا غیر شرافتمندانه صرف کرد: زیرا اگر کسی زیباییِ خود را در ازایِ پول به کسی که طالبِ آن است بفروشد، مردمان او را روسپی مذکر (اَمرَد) گویند; اما اگر کسی با مردی دوست شود که خود، وی را ستاینده ای شرافتمند و شایسته بداند، ما آن کس را صاحبِ حَزم و خِرَد میشمریم. بر همین وجه، کسانی که حکمت و دانشِ خویش را در ازایِ پول به خریدارانِ آن میفروشند سوفسطایی یا بهتر بگوییم روسپیِ حکمت، خوانده میشوند; و اما اگر کسی با مردی که خود بر اهلیتش یقین دارد دوست شود و دانشِ خویش را به او بیاموزد، گوییم که وی کاری کرده است که زیبندۀ هر شهروندِ شرافتمند است.افلاطون که خود مردی دولتمند بود، استطاعتِ آن را داشت که با این عقیده موافق باشد. ایسوکراتِس با خطابۀ ضدِ سوفسطاییان، کارِ خویش را آغاز کرد، از استادانِ بارزِ بلاغت شد، و برای یک دورۀ تعلیمِ خود، یک هزار دراخما (معادل 1000 دلار) مزد میطلبید. پس از اینان، ارسطو جنگ با سوفسطاییان را ادامه داد و گفت که سوفسطایی، کسی است که “ظاهرِ حکیمان را به خود بَربِندد، و تنها آرزویش این باشد که از آن طریق، مال و مِکنَت به چنگ آرد.” و پروتاگوراس را بدان متهم میساخت که “عهد کرده است تا بدترین دلیل را بهترین دلیل جلوه گر سازد.” از همه بدتر آن بود که هر دو طرف؛ حق داشتند. شِکوِه از سنگینیِ مُزدِ استادان، از انصاف به دور بود، زیرا دولت از این بابت چیزی نمیپرداخت، و برای تامینِ مخارجِ تحصیلاتِ عالیه، جز این چاره و راهی نبود.اگر سوفسطاییان نیز سنن و اصولِ اخلاقی را انتقاد میکردند، قصدِ بد نداشتند; زیرا، به زعمِ خود، بردگان و اسیران را آزاد میساختند. اینان نمایندگانِ طبقۀ روشنفکرِ عصرِ خویش بودند و سودای آزاداندیشی در سر داشتند و، چون اصحابِ دایره المعارف در عصرِ روشنگریِ فرانسه، با نیرویی شگرف، گذشتۀ مُحتَضَر را یکباره از میان برداشتند; ولی عمرشان وفا نکرد، یا بدان حد دور اندیش نبودند که به جایِ نظامِ کهن، که تَعَقُلِ افسار گسیخته، به ویران ساختنش پرداخته بود، نظامِ دیگری قرار دهند. در هر تمدن، زمانی فرا میرسد که باید همۀ آداب و روشهای قدیم ،موردِ توجه قرار گیرد; و این وقتی است که جامعه با تحولاتِ شدید و مقاومت ناپذیرِ اقتصادی مواجه، و ناچار شود که وضعِ خود را با آن سازگار سازد. در تمدنِ یونان، سوفسطاییان وسیلۀ این تجدیدِ نظر بودند. لکن، برای تطبیق دادنِ وضع، تدبیر و کفایت نداشتند; اهمیتِ تاریخیِ آنان در این است که مردمان را به کسبِ علم برانگیختند و بابِ تفکر را گشودند. سوفسطاییان، از گوشه و کنارِ سرزمینِ پهناورِ یونان، عقایدِ نو و بحثهای تازه به آتن آوردند و آن شهر را بیدار کردند، تا از ذوق و معرفت و کمالِ فلسفی برخوردار بشود. اگر اینان نبودند، سقراط و افلاطون و ارسطو پیدا نمیشدند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۱۸۱-امپدوکلس-سوفسطاییان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.