EPISODE · Jan 3, 2021 · 31 MIN
تاریخ تمدن قسمت۱۸۷-اوریپید
from تاریخ تمدن
فصل هفدهم :ادبیات عصر طلاییاوریپید اوریپید1- نمایشنامه هاهمچنانکه جیوتو مسیرِ آیندۀ نقاشیِ ایتالیا را در آغاز طرح ریخت، و رافائِل، با روحی آرام، هنر را مقهور و به کمالِ فنی مبدل ساخت، و میکلانژ این تَطَوُر را با آثاری که از نبوغی آزرده سرچشمه میگرفت کمال بخشید; همچنانکه باخ، با نیرویی شگفت انگیز، راهِ وسیعِ موسیقیِ نو را گشود، و موتسارت ،صورتِ آن را با سادگیِ خوش آهنگ؛ کامل ساخت، و بتهوون با آهنگهایی که عظمتی نامتعادل داشت این تطور را به نهایت رساند، بر همین وجه، آسکیلوس با شعرِ محکم و فلسفۀ خشکِ خود، راه را گشود و حدودِ درامِ یونان را معین ساخت، سوفوکلِس با موسیقیِ موزون و فلسفۀ آرامِ خویش، به آن صورتی آراسته و منظم داد، و اوریپید، با آثاری که از احساساتِ تند و شکِ پرآشوبِ وی منشا میگرفت، تحولِ این هنر را به سویِ کمال رهنمون گشت. آسکیلوس، واعظی بود چون پیغمبرانِ بنی اسرائیل سختگیر; سوفوکلِس هنرمندی “کلاسیک” بود که به ایمانی در هم شکسته تمسک میجست; اوریپید شاعری بود “رمانتیک” که، چون بر اثرِ فلسفه، شوریده خاطر شده بود، هرگز نمیتوانست اثری کامل پدید آورد. این سه کس در کتابِ مقدسِ هنرِ یونان ، جایِ صحیفۀ اشعیا، کتابِ ایوب، و سفرِ جامعه را داشتند.اوریپید در سالِ و بعضی گویند که در روزِ جنگِ سالامیس به دنیا آمد; شاید ولادتِ وی در همان جزیره ای که پدر و مادرش، بنا بر روایات، از هجومِ مادها بدان پناه برده بودند، اتفاق افتاده باشد. پدرش در شهر فیلا، در آتیک، صاحبِ مال و نفوذ بود، و مادرش نیز از خاندانی شریف برخاسته بود. گرچه آریستوفان کینه توزانه میگوید که مادرِ وی دکانِ بقالی داشته و در خیابان میوه و گل میفروخته است.اوریپید پس از چندی به سالامیس رفت و در آنجا به زندگی پرداخت، زیرا که سکوت و تنهاییِ کوهسار و مناظرِ گوناگونِ دریای نیل فامِ آن را دوست میداشت. افلاطون آرزو میکرد که درامنویس باشد، و فیلسوف شد; اوریپید میخواست که فیلسوف شود، درامنویس شد. اِسترابون میگوید که “وی دورۀ تعلیماتِ آناکساگوراس را به پایان رساند”; از پرودیکوس نیز تعلیم گرفت، و با سقراط چندان دوستی داشت که برخی از مردم بدگمان شده، میپنداشتند که در نمایشنامه های وی دستِ سقراط نیز در کار است. افکارِ سوفسطاییان در آموزشِ وی موثر افتاده بود، و از طریقِ او به صحنۀ تئاترِ دیونوسوس راه یافت. اوریپید، ولترِ دورانِ روشنگریِ یونان شد، و در ضمنِ درامهایی که برای تکریم و تعظیمِ خدایان به روی صحنه میآمد،با اشارات و کنایاتِ بنیان شکن، به ستایشِ عقل پرداخت.در دفاترِ تئاترِ دیونوسوس، هفتاد و پنج نمایشنامه به نامِ اوریپید ثبت است، که اولینِ آنها "دخترانِ پِلیاس"، در سالِ 455، و آخرینشان بَکِّی، در 406 نمایش داده شد. از این تعداد فقط هجده درامِ کامل و قطعاتی از سایرِ درامها برجای مانده است.( نمایشنامه های عمدۀ اوریپید تقریبا به این ترتیب به نمایش درآمدند: “آلکِستیس”، 438; “مِدِئا”، 431; “هیپولیتوس”، 428; “آندروماخه”، 427; “هِکوبا”، حدود 425; “اِلِکترا”، حدود 416; “زنانِ تروا”، 415; “ایفیگنیا در تاوریس”، حدود 413; “اورِستِس”، 408; “ایفیگنیا در آولیس”، 406; “بَکِّی”، 406. ) موضوعِ اصلی در همۀ این تراژدیها ،افسانه های باستانیِ یونان است، ولی در خلالِ سُطور، اشارات و کنایاتِ شکاکانه و اعتراض آمیزی، گاه نهفته و خجولانه و گاه آشکارا و گستاخانه، به گوش میرسد. در یکی از این درامها، یون، بنیانگذارِ نامدارِ اقوامِ یونیایی با معمایی مواجه شده است: بنا بر گفتۀ غیبگوی آپولون؛ پدرِ زوتوس میباشد، ولی بر خودش معلوم میشود که فرزندِ آپولون است و در مییابد که مادرش را نخست آپولون فریفته بود و بعدا او را به زوتوس داده بوده است. یون از خود میپرسد که چگونه ممکن است که خدای بزرگ دروغ بگوید در تراژدیِ هرکولِس و آلکِستیس، فرزندِ مقتدرِ زئوس و آلکمِنا به صورتِ مردی باده پرست و خوش خلق تصویر شده که اشتهای گارگانتوا و عقلِ لویی شانزدهم را داراست.(. قهرمانِ غول آسای یکی از افسانه های قرونِ وسطایی که اشتهایی عظیم داشته است. رابِله، در داستانِ هجوآمیزِ “گارگانتوا و پانتاگروئِل” او را موضوع قرار داده است ) تراژدیِ آلکِستیس داستانی است که در آن خدایان برای ادامه بخشیدن به عمرِ آدمِتوس (شاه فِرای، در تِسالی) گفته اند که باید کسِ دیگری به جایِ وی بمیرد. زنِ او، آلکِستیس، میپذیرد که در این راه قربانی شود، و در یکصد سطر با شوهرِ خود وداع میکند. آدمِتوس نیز با شکیباییِ بزرگوارانه ای به سخنانِ وی گوش میدهد. سپس آلکِستیس را، به گمانِ آنکه مرده است، بیرون میبرند. ولی هرکولِس مجلسِ باده گساری را ترک گفته، با مرگ جدال میکند و آلکِستیس را از چنگِ او رها میسازد و زنده بازگشتش میدهد. برای فهمِ این نمایشنامه باید دانست که اوریپید زیرکانه کوشیده است که مُضحک بودنِ این افسانه را جلوه گر سازد.(. این چهارمین نمایشنامه ای بود که در سال 428 جزوِ درامهای اوریپید نمایش داده شد. شاید مقصود؛ بیشتر آن بوده است که یک درامِ “نیمه ساتیریک” باشد، تا یک تراژدیِ “نیمه کمدی”. رابرت بروانینگ در منظومۀ “ماجرایِ بالوستیون”، با سادگیِ فراوانِ خود، مقصودِ ظاهریِ این اثر را مقصود اصلی پنداشته است.) در درامِ هیپولیتوس نیز همین روشِ “تبدیل به نامعقول” با لطف و ظرافتِ بیشتر به کار رفته است. قهرمانِ آن جوانِ شکارگرِ زیبایی است که به آرتِمیس، الاهۀ باکرۀ شکار، قول میدهد که همواره به او وفادار ماند، از زنان دوری گزیند، و خرسندیِ خاطرِ خویش را در بیشه ها جستجو کند. آفرودیته از اینکه هیپولیتوس تجرد اختیار کرده است، سخت خشمگین شده، عشقِ سوزان و جنونانگیزِ وی را در دلِ فایدرا، زنِ تِسِئوس، جای میدهد. تِسِئوس پدرِ هیپولیتوس است، و مادرش آنتیوپه نیز از آمازون هاست. این اولین تراژدیِ عشقی است که در ادبیات برجا مانده، ودر آغازِ آن، همۀ آثار و عوارضِ عشق، در بحرانِ تبِ آن، وصف شده است. چون هیپولیتوس عشقِ فایدرا را رد میکند، وی رنجور و بیمار ،به مرگ نزدیک میشود. دایۀ او، که ناگهان فیلسوف شده است، با شکاکیتی هملت وار دربارۀ حیاتِ بعد از مرگ به تفکر میپردازد:و اما هنوز، حیاتِ انسانی جز ظلمت و درد نیست، و آسایش هرگز به رویِ زمین نمیآید. لکن اگر در آن سویِ زندگی، وضعِ دیگری یافت شود که از این فناپذیری خوشتر باشد، دستِ ظلمت بر آن نیز مسلط است و زیر و بالای آن را تاریکی فرا گرفته . برخی کسان هستند که زندگی را سخت دوست میدارند، و در این جهانِ خاکی، بدان چیزِ بی نام و درخشنده و خوش ظاهر ،چنگ زده اند، زیرا حیاتِ آن جهانی، چشمه ای است که بر همه پوشیده است، و ژرفنایی که در زیرِ ماست، بر کس ؛مکشوف نگشته، و ما باید تا ابد در افسانه و پندار، غوطه ور باشیم.دایه به نزدِ هیپولیتوس آمده، پیغامِ فایدرا را به وی میرساند و میگوید که بانویش در بسترِ خویش آمادۀ پذیرایی اوست; اما هیپولیتوس، چون میبیند که همسرِ پدرش او را به بسترِ خویش خوانده است، در وحشتی عظیم میافتد و بی اختیار سخنی بر زبان میآورد که به سببِ آن، اوریپید در شمارِ مشهورترین دشمنانِ جنسِ زن قرار میگیرد:ای خداوند، این دامِ درخشنده و فریبا را، که زن نام دارد، چرا آفریدی، تا ما را بر این زمینِ فرخنده دنبال کند و آسوده نگذارد. اگر قصدت تنها آن بود که انسان پدید آوری، پس چرا زن و عشق را وسیله ساختی؟فایدرا از دردِ عشق میمیرد، و شوهرش در دستِ وی نامه ای مییابد که در آن نوشته شده است که هیپولیتوس وی را فریفته بوده. تِسِئوس دیوانه وار از پوسیدون خواستار میشود که هیپولیتوس را هلاک گرداند. هیپولیتوس ادعا میکند که بیگناه است، لکن کسی سخنش را نمیپذیرد، و تِسِئوس او را از کشورِ خود بیرون میراند. هنگامی که گردونۀ هیپولیتوس از کنارِ دریا میگذرد، یک شیرِ دریایی از امواج ؛ بیرون آمده، او را دنبال میکند. اسبانِ گردونه میرمند، گردونه را واژگون میسازند، و هیپولیتوس را، که در بند افتاده است، به رویِ تخته سنگها میکشند تا بدنش پاره پاره میشود (هیپولیتوس یعنی کسی که اسبها او را از هم دریده اند). گروهِ خواننده در اینجا به بانگِ بلند سرودی را میخواند که بی شک آتن را به وحشت افکنده است:ای خدایانی که وی را به دام افکندید من نفرت و تحقیرِ خود را بر چهرۀ شما میافکنم!در تراژدیِ مِدِئا، اوریپید جنگی را که با خدایان داشته است یکچند از یاد میبرد و قویترین درامِ خود را از داستانِ آرگوناتها پدید میآورد. هنگامی که جیسون به کولکیس میآید، شاهزاده مِدِئا عاشقِ او میشود، یاریش میکند تا پشمِ زرین را به دست آورد، و برای حفظِ او پدرِ خود را میفریبد و برادرِ خویش را هلاک میگرداند. جیسون سوگند یاد میکند که همواره دوستارِ او باشد، و او را با خود به یولکوس باز میگرداند.پادشاهِ یولکوس، که پِلیاس نام داشت، خود وعده داده بود که تاج و تختِ خود را به جیسون بسپارد. در اینجا، مِدِئای وحشی طبع ، وی را با زهر میکشد تا سلطنتِ یولکوس ،به جیسون برسد. قانونِ تِسالی، جیسون را از ازدواج با بیگانگان منع میکند، و او ناگزیر ،عشقِ نامشروعِ خود را همچنان با مِدِئا ادامه میدهد و از وی دو فرزند به وجود میآورد. ولی، پس از چندی، از خشونتِ وحشیانۀ مِدِئا خسته میشود و به جستجو میپردازد تا برای خود همسری شرعی و وارثی قانونی بیابد. از این روی، از دخترِ کرِئون، پادشاهِ کورینت، خواستگاری میکند. کرِئون او را به دامادیِ خویش میپذیرد و مِدِئا را از آنجا دور میسازد. مِدِئا، در حالی که بر خطاهای خویش میاندیشد، یکی از برجسته ترین اشعاری را که اوریپید در دفاع از زنان ساخته است میخواند:در بینِ موجوداتی که بر رویِ زمین میرویند و خون از جسمشان میریزد، زن بوته ای است که از همه زخمدیده تر است. ما باید هر چه زر گیر آورده ایم بدهیم و عشقِ مردی را بخریم، زیرا آن را برای چنین روزی اندوخته ایم، و از این راه جسمِ خود را فرمانبردارِ وی سازیم. اینجاست که دندانِ زهرآگینِ شرم را حس میکنیم. و از همه بدتر آنکه ،هیچ نمیدانیم که این فرمانروا را، چگونه کسی خواهد بود. ...زن در خانۀ خود هرگز شیوه ای نیاموخته است تا با آن مردی را که در کنارش میخسبد به سویِ آرامش و صفا رهبری کند. زنی که، پس از رنجِ فراوان، شیوۀ این کار را بیاموزد، و روشی در پیش گیرد که مرد از او سیر نگردد و یوغِ خود را بیرحمانه سنگین نسازد، نفسی که میکشد فرخنده و مقدس است! و گرنه بهتر آن است که مرگ را خواستار شود. اگر مرد، در درونِ خانه، از دیدنِ چهرۀ زنِ خویش خسته گردد، از خانه بیرون میرود و در جایی نشاط انگیزتر، آسایشِ قلبِ خود را پیدا میکند. اما زن منتظر میماند، و آرزوهای خود را تنها به یک روح وابسته میدارد.و مردم میگویند که تنها مردان با جنگ رو به رو میشوند، و زنان در پناهِ خانه مینشینند و از هر خطری در امانند! چه دروغِ خنده انگیزی! برای من ،سپر در دست ،با جنگهای آنان رو به رو شدن، سه بار آسانتر است، تا کودکی را در شکم پروردن.سپس، در پیِ این صحنه، داستانِ دهشتناکِ انتقام گرفتنِ او آغاز میشود. برای رقیبِ خویش چند جامه میفرستد تا وانمود کند که از وی کینه در دل ندارد. اما زمانی که شاهزادۀ کورینتی یکی از آن جامه ها را به تن میکند، ناگهان آتش میگیرد و نابود میشود. کرِئون دو فرزندِ خود را میکشد که دخترِ خویش را نجات دهد، ولی او نیز در آتش هلاک میگردد. مِدِئا دو فرزندِ خود را میکشد و با جسدِ بی جانِ آنان در برابرِ جیسون ظاهر میشود. گروهِ همسُرایان، با سرودی فیلسوفانه، به درام پایان میدهد: زئوس در آسمان گنجینه های فراوان دارد و از آنجا مقدراتِ شگفتانگیز نصیبِ آدمیان میسازد; مقدراتی فراتر از مرزهای بیم و امید. و فرجام، چنانکه ما انتظار داریم نخواهد بود. و راهی در پیش است که به اندیشۀ هیچ کس نیامده است: در اینجا، چنین روی داده است.محورِ تراژدیهای دیگرِ اوریپید، اغلب داستانِ جنگِ ترواست. تراژدیِ هلن بر اساسِ همان داستانی است که ستِسکوروس و هرودوت نقل کرده اند: ملکۀ اسپارتی با پاریس به تروا نمیگریزد، بلکه به زور به مصر برده میشود و در آنجا، با عفاف و پاکدامنیِ تمام، در انتظارِ آمدنِ شوهرِ خود میماند. اوریپید معتقد است که داستانِ هلنه تروایی، مردمِ یونان را فریب داده است. این درامنویس در تراژدیِ ایفیگنیا در آولیس، داستانِ قربانی کردنِ آگاممنون را قالب قرار داده، آن را از احساساتِ انسانی و از دهشت و هراسِ جنایات، سرشار ساخته است. در آن هنگام، احساساتِ انسانی در درامِ یونان تازگی داشته، و دینِ کهن نیز مردمان را به آن گونه جنایات ترغیب میکرده است. آسکیلوس و سوفوکلِس، هر دو، این داستان را به نمایش درآورده بودند، ولی با پیدایشِ این درامِ درخشندۀ نو، نمایشنامه های آنان فراموش شد. ورودِ کلیتایمنِسترا و دخترش با رقتی که خاصِ اوریپید است توصیف شده; اورِستِس، که “هنوز طفلی شیرخوار و بیزبان است”، قتلِ افسانه آسایی را که سرنوشتِ وی را معین خواهد داشت، مشاهده میکند. دخترک هنگامی که به سوی شاه میدود تا او را سلام گوید از شرم و شادی سرشار است:ایفیگنیا : ای پدر، مشتاقِ آنم که پس از اینهمه دوری، خود را در آغوشت بیفکنم! گرچه بر دیگران سبقت جسته ام، بر من خشمگین مشو. زیرا که سخت شوقِ دیدارِ تو را داشته ام. تو نیز از دیدارِ من شادمانی اما این اندوه و آشفتگی از چیست؟ آگاممنون: شاهان و سرداران از اندیشه و اضطراب گرانبارند. ایفیگنیا : بگذار که این یک لحظه از آنِ من باشد. خاطر به اندیشه مسپار! آگاممنون : من یکسر از آن توام، اما اندیشه رهایم نمیسازد. ...ایفیگنیا: اما و از چشمانت اشک میریزد! آگاممنون: آری، زیرا هجرانی که در پیش است، زمانی بس دراز خواهد پایید. ایفیگنیا: پدرِ مهربانم هیچ نمیدانم که قصدت از این سخن چیست. آگاممنون: و هوشیاری تو، اندوهِ مرا افزون میسازد. ایفیگنیا: پس برای آنکه تو شادمان گردی، من سخنانِ احمقانه خواهم گفت.هنگامی که آکیلِس در جمع حاضر میشود، ایفیگنیا در مییابد که وی از داستانِ ساختگیِ ازدواج خود با او بیخبر است; در عوض میبیند که سپاهیان بیصبرانه قربانی شدنِ او را منتظرند. ایفیگنیا خود را بر پای آگاممنون افکنده، با لابه و زاری نجاتِ جانِ خویش را خواستار میشود:من نخستین فرزندِ تو بودم و نخستین کسی که تو را پدر خواند و بر زانویت نشست، من بودم، ما در زندگی شادمانیهای بسیار به یکدیگر داده ایم. و تو با من چنین میگفتی “آیا من تو را در خانۀ شوهری بزرگوار، چنانکه شایسته توست، شادمان و نیکبخت خواهم دید” و من در پناهِ ریشِ تو، که اکنون به تضرع در آن چنگ زده ام، آشیان گرفته، پاسخ میگفتم “ای پدر، به هنگامِ پیری و ناتوانی، تو را در خانۀ خویش به مهر خواهم پذیرفت و با پرستاریِ تو، محبتهای فراوانت را جبران خواهم کرد.” گفتگوی ما بدین گونه بود، و من آن را نیک به یاد دارم; اما تو فراموش کرده ای، و اینک قصدِ جانِ من داری.”کلیتایمنِسترا ، آگاممنون را از اجرایِ این مراسمِ وحشیانه منع میکند و سخنانِ تهدیدآمیزی بر زبان میآورد که چندین تراژدی در آن نهفته است: “مرا مجبور مساز که بر تو خیانت ورزم.” سپس آکیلِس را بر میانگیزد که ایفیگنیا را از مرگ نجات بخشد. ولی ایفیگنیا خود تغییرِ رای داده، از گریختن امتناع میورزد.ای مادر، چون در کارِ خویش میاندیشیدم، نکته ای برخاطرم گذشت که با تو در میان مینهم: و خود بر آن سَرَم که بمیرم، و آرزویم آن است که این کار با شکوهِ بسیار انجام پذیرد و اندیشه های ناشایست را از خویش رانده ام. ...سراسرِ یونانِ عظیم و مقتدر بر من نظر دوخته است; تنها منم که میتوانم او را یاری کنم کشتیهایش را به راه اندازم، فروگیا را از میان برگیرم، دخترانِ یونان را، در روزگارِ آینده، از دستبردِ بیگانگان حفظ کنم، و نگذارم که دزدان و تبهکاران، آنان را از خانه های نیکبختیشان بربایند، و پس از آنکه گستاخیِ پاریس به کیفر رسید، هلن را شرمنده گردانم.من، تنها با مرگ خویش بدین پیروزیها دست خواهم یافت، و نامم، چون کسی که به یونان آزادی بخشیده است، فرخنده و جاوید خواهد ماند. هنگامی که سربازان به ایفیگنیا نزدیک میشوند، وی اجازه نمیدهد که کسی دست به سویش دراز کند; و خود، با پای خویش، به قربانگاه میرود.در تراژدیِ هِکوبا جنگ به پایان رسیده و یونان بر تروا استیلا یافته است، و پهلوانانِ پیروز در کارِ تقسیمِ غنایمند. هِکوبا، زوجۀ پریاموس، پادشاهِ مقتولِ تروا، جوانترین فرزندِ خود پولیدوروس را با گنجینهای از طلا به نزد پولیمنِستور پادشاهِ تراکیا میفرستد. پولیمنِستور، که از دوستانِ پریاموس بوده است، به گنجینۀ پولیدوروس طمع میکند، او را کشته، و جسدش را به دریا میافکند. پیکرِ بیجانِ پسرک با امواجِ دریا به ساحل میآید، و از آنجا نزدِ هِکوبا برده میشود. در این وقت، روحِ آکیلِس، بادها را از وزیدن باز میدارد، و نمیگذارد که کشتیهای یونان به سوی میهن رهسپار گردند; از این روی، یونانیان ناگزیر میشوند که پولیکسِنا، زیباترین دخترِ پریاموس، را در این راه قربان کنند. تالتیبیوس از جانبِ یونانیان به رسالت، نزدِ هِکوبا میرود تا دخترک را از او بستاند. اما هنگامی که بیچارگی و پریشان روزگاریِ زنی را که اندکی پیش از آن ،شهبانوی تروا بوده است میبیند، اشعاری بر زبانش میگذرد که نمودارِ همان شَکِ اوریپیدی است:ای زئوس، من چه توانم گفت؟ آیا بگویم که تو آدمیان را در زیرِ نظر داری یا بگویم که ما بیهوده گمان میکنیم که خدایانی هستند، و این وهم و پندارِ باطل است، و در میانِ مردمان، آنچه حاکم است تنها صُدفه و اتفاق استبخشِ بعدیِ این درامِ مرکب، زنانِ تروا را نمایش میدهد. این تراژدی در سالِ 415، اندکی پس از آنکه آتنیان مِلوس را ویران ساختند (416)، به نمایش درآمد. و تقریبا فردای آن روز بود که آتن به سیسیل لشکر کشید تا آن جزیره را به متصرفاتِ امپراطوری ضمیمه کند. قتلِ عامِ مِلوس، و جهانخوارگیِ وحشیانۀ آتن، در حمله به سیراکوز، اوریپید را وحشتزده ساخت و به او جرئت داد تا در شمارِ خواستارانِ پرشور و موثرِ صلح درآید و پیروزیِ جنگ را از نظرگاهِ مغلوبان تصویر کند، و “در ادبیاتِ قدیم، بزرگترین نکوهشنامۀ جنگ را” به وجود آورد. وی کارِ خود را از جایی شروع میکند که هومر حماسۀ خود را بدان ختم کرد یعنی پس از تسخیرِ تروا. مردانِ تروا، در کشتارِ عام، به خاک و خون غلتیده اند; زنانشان، که عقلِ خویش را از دست داده اند، از شهرِ ویران، بیرون برده میشوند تا به کنیزیِ پهلوانانِ پیروزمند درآیند. هِکوبا با دخترانش، آندروماخه و کاساندرا، وارد میشود. پولیکسِنا قبلا قربانی شده، و اکنون تالتیبیوس بازگشته است تا کاساندرا را به خیمۀ آگاممنون ببرد. هِکوبا از فرطِ اندوه بر زمین میافتد. آندروماخه به دلداریِ مادر میپردازد، ولی لحظه ای بعد، او نیز تواناییِ خویش را از دست میدهد و، در حالی که شهزاده آستیاناکسِ خردسال را در آغوش میفشرد، از پدرِ خویش یاد میکند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۱۸۷-اوریپید
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.