تاریخ تمدن قسمت۱۸۸-اوریپید-درامنویس episode artwork

EPISODE · Jan 4, 2021 · 29 MIN

تاریخ تمدن قسمت۱۸۸-اوریپید-درامنویس

from تاریخ تمدن

فصل هفدهم :ادبیات عصر طلاییاوریپیددرامنویسآندروماخه : روزگاری دراز ... پیش از این، کمانِ خویش را گشودم و قلبِ نیکنامی را نشانه گرفتم. و میدانم که تیرم به هدف رسیده است; بیشتر از این روست که من از آسایش و آرامش به دور افتاده ام. برای خشنودیِ خاطرِ هکتور،(پهلوانِ نامدارِ تروا، و فرزندِ ارشدِ پریاموس، که در جنگِ تروا به دست آکیلِس کشته شد) آنچه را که مردان در زنان میستایند دوست میداشتم، و میکوشیدم که بدان دست یابم.میدانستم که همیشه “از خانه دور شدن”، زنان را بدنام میکند، خواه خطاکارانه باشد، خواه با پاکدامنیِ تمام. از این روی، خواهشِ دل را زیرِ پا نهادم، و در باغِ خانۀ خویش به گام زدن پرداختم. و سخنانِ دل انگیز، و گفتگوهای نشاط آورِ زنانه را به درونِ خلوتِ خویش راه ندادم. تنها با قلبِ خویش سخن میگفتم همین مرا بس بود و شادمان بودم. همواره با کِسوَتی دلنشین و چشمانی آرام، سلامِ هکتور را پاسخ میگفتم. راهِ زندگی را از نظر دور نمیکردم، و میدانستم که در کجا فرمان دهم و در کجا فرمان برم ... یک شب، آری، مردان چنین گفته اند، تنها یک شب است که زنی را رامِ آغوشِ مردی میسازد. چه ننگی! چه ننگی! لبانِ کدام زن است که پیمانِ دلدارِ مرده و در خاک خفتۀ خویش را بشکند، و در بسترِ مردی دیگر، بوسه های بیگانه دهد؟ وه، که هیچ حیوانِ بیزبان، هیچ اسب، وقتی که رفیقش رفته باشد، آرام و آسوده در زیرِ یوغ قرار نمیگیرد. ... ای هکتور، محبوبترین کسِ من! همه آرزویم آن بود که تو از آنِ من باشی; ای شهزادۀ من، فرزانۀ من، ای دلیرترینِ دلیران! از آن روز که تو مرا از خانۀ پدرم به سرای خود بُردی و از آنِ خویش ساختی، هنوز دستِ هیچ مردی به من نرسیده است. ... اینک تو مرده ای و من، به دستِ جنگ، از خان و مانِ خویش جدا گشته ، بر دریایِ تلخ، به سویِ بردگی و نانِ ننگینِ یونان روانه ام!هِکوبا، در اندیشۀ انتقامِ دورتری است، به آندروماخه اندرز میدهد که شوهرِ تازۀ خود را با خوشرویی بپذیرد، تا به او اجازه دهند که آستیاناکس را پرورش دهد. زیرا امیدش آن است که روزی این کودک، سلطنت را به خاندانِ پریاموس بازگرداند و مَجد و عظمتِ تروا را تجدید کند. اما یونانیان در این باره نیز اندیشه هایی کرده اند، و تالتی بیوس مامور شده است که آستیاناکس را بکشد: “ارادۀ آنان بر این است که فرزندِ تو را از فرازِ دیوارهای بلند و کنگره دارِ تروا به زیر افکنده شود.” تالتوبیوس کودک را از آغوشِ مادرش جدا میسازد، و آندروماخه، که در آخرین لحظه او را به آغوش میکشد، دیوانه وار با وی وداع میکند: برو، ای گرامیترین کسِ من، در دستانِ بیرحمِ مردان بمیر، و مرا تنها بگذار. پدرت سخت دلیر بود، و از این روست که تو را نیز زنده نمیگذارند. ... و هیچ کس بر تو ترحم نمیکند! ... ای کودکِ خُرد که در بازروانِ من حلقه زده ای، بر اطرافِ گردنت چه عطرِ دل انگیزی پراکنده گشته است! ای کودکِ عزیز، آیا این آغوشی که تو را در خود پرورش داده، و من که سراسرِ شبهای خسته ،بر بسترِ بیماریِ تو پاسداری کرده و بدان کار فرسوده گشته ام، بیهوده چنین کرده ام؟ مرا ببوس، تنها همین یک بار، زیرا هرگز از این پس مرا نتوانی بوسید. دستهای خود را بر شانه هایم بگذار و از گردنم بالا برو. اکنون مرا ببوس، لب بر لبم بگذار ... ای یونانیانِ خوشخو! شما راهی برای شکنجه دادن یافته اید که از همۀ رنجها و سختیهای شرقیان دردناکتر است. او را زود بِسِتانید و کِشان کِشان ببرید و از دیوارِ شهر به زیرش افکنید. حال که ارادۀ شما بر این است، پاره پاره اش کنید; ای وحشیانِ درنده خو، شتاب کنید! خداوند مرا خوار و زبون گردانیده است، و نمیتوانم دستی برآورم و کودکِ خویش را از مرگ برهانم.  آندروماخه سپس به هذیان میافتد و بیهوش میشود; سربازان؛ وی را بیرون میبرند. مِنِلائوس ظاهر میشود، و هلن را به نزدِ وی میآورند. مِنِلائوس سوگند یاد کرده است که وی را بکشد، و هِکوبا، از اینکه عاقبت، روزِ مکافاتِ هلن فرا رسیده است، اظهارِ شادمانی میکند. رحمت بر تو، ای مِنِلائوس، رحمت بر تو باد اگر او را بکشی! اما از دیدارِ چهرۀ او بپرهیز، مبادا که در دامِ او بیفتی و نابود شوی! هلن وارد میشود، بی آنکه دستی به سوی او دراز شده باشد یا بترسد، و چون میداند که زیباست، غروری در رفتارش پیداست. هِکوبا: و اکنون تو ای زنِ بد سرشت، آیا سینه و گیسوی خویش را با گُل آراسته، و به نزد شوهرِ خود آمده ای تا در هوای نیلگون با او نفس بکشی. سر به زیر افکن! با گیسوی پریشان، جامۀ پاره پاره، و پیکرِ لرزان; و در دل، از گناهِ خود شرمنده باش. جایِ سربلندی نیست. ... ای شاه، تو نیز در عزمِ خود استوار باش، و بگذار که یونان تاجِ عدل بر سر گذارد. خونِ این زن بریز. ...مِنِلائوس: آرام باش، ای زنِ پیر، آرام باش. ... (به سربازان) کشتیِ بزرگی برای او آماده کنید تا دریاها را بدان در نَوَردَد. هِکوبا: اما کسی که یک بار دل باخت، برای همیشه دل باخته است. مِنِلائوس و هلن میروند، و سپس تالتی بیوس با جسدِ بیجانِ آستیاناکس ظاهر میگردد. تالتوبیوس: آندروماخه ... ، همچنانکه بر روی امواج میرفت و بر میهنِ خویش میگریست، با جادوی گریۀ خود، در چشمِ من اشک پدید آورد. دیدگانش خیره مانده بود، و با گورِ هکتور سخن میگفت. اما از ما درخواست کرد که این کودک را با مراسمِ شایسته به خاک سپاریم. ... و مرا گفت که جسدِ او را به دستِ تو بسپارم تا جامۀ مُردِگان را بر او بپوشانی ... (هِکوبا جسد او را میگیرد) هِکوبا: ای کودکِ من، چه مرگی بر تو رسید! ... ای دستهای خُرد و نازک، شما نیز چون خودِ او ظریف و زیبایید. ... ای لبهای عزیز و پر غرور، برای همیشه بسته شدید! چه بسیار سخنها گفتید، که به جا نیاوردید زیرا، هر صبحگاه که به بستر من میخزیدید، مرا به نامهای دلنشین میخواندید، و وعده میدادید که “ای مادر بزرگ، هنگامی که مرگِ تو در رِسَد، من مویِ سرِ خود را از بُن میبُرَم، و در پیشاپیشِ همۀ سرداران، گرداگردِ مزارِ تو میگردم.” اما ای فرزند، چرا مرا بدین گونه فریب میدادی؟ این منم که اکنون باید، پیر و آواره و بیفرزند، بر مرگِ تو، که در آغازِ زندگی و با چنین سختی، جان سپرده ای، اشکِ سرد بیفشانم. ای خدایِ بزرگ! اکنون، آن خوش آمدها که صدایِ پایِ تو میگفت، آن پرستاریهای دامانِ من، و آن به خواب رفتن های ما دیگر باز نمیگردند! کدام شاعر است که بتواند برای سنگِ مزارِ تو شعری بسراید، و سرگذشتِ تو را براستی باز گوید “در اینجا کودکی خفته است که مایۀ وحشتِ یونانیان بود، و به سببِ این هراس، او را هلاک ساختند.” آری، این داستان در یونان، فرخنده و مقدس خواهد شد! ... وه که آدمی چه مغرور است! از نشاط و شادی؛ سرمست است و بیمی ندارد; در حالی که تقدیر، چون دیوانه ای که با باد به هر سود رود، رقص کنان با گذشتِ سال و ماه، فرا میرسد! ... (کودک را در کفن میپیچد) زیباترین جامه های فروگیایی، که من در خیالِ خود آنها را برای روزِ عروسیِ تو با شهزاده ای از شهرهای دورِ مشرق زمین نگاه داشته بودم، تا ابد پیکرت را در بر میگیرند. ... در تراژدیِ اِلِکترا، این موضوعِ قدیم تا زمانی دورتر دنبال شده است. آگاممنون زندگی را بدرود گفته، اورِستِس در فوکیس میزیَد، و کلیتایمنِسترا نیز اِلِکترا را به دهقانی ساده و بیریا شوهر داده است که وفاداریِ صادقانه اش، و هراسی که از تبارِ شاهانۀ اِلِکترا دارد، با بی اعتناییها و در فکر فرورفتن های وی کاهش نمییابد. اِلِکترا گمان میکند که اورِستِس هرگز او را نخواهد یافت، ولی در همین وقت، آپولون؛ اورِستِس را میفرستد تا انتقامِ خونِ آگاممنون را بِسِتاند (اوریپید در این باره تاکیدِ بسیار میکند). اِلِکترا، اورِستِس را بدین کار تَحریض میکند، و بر آن است که اگر اورِستِس، قاتلانِ پدر را نکشد، او خود، آنان را هلاک گردانَد. جوانک، آیگیستوس را یافته، به قتل میرساند، و سپس قصدِ مادرِ خویش میکند. کلیتایمنِسترا، که در این هنگام زنی سالخورده و سپید موی و ناتوان است، همواره در اندیشۀ جنایاتی است که مرتکب شده، و فرزندانِ خود را، که بدو کینه دارند، با محبتی: آمیخته به ترس، دوست میدارد. وی خواستارِ ترحم است، لکن برای جلبِ آن، زاری و تضرع نمیکند، و به کیفرِ گناهانِ خود تا حدی گردن نهاده است. اورِستِس، پس از قتلِ مادر، دچارِ وحشتی عظیم گشته، چنین میگوید:ای خواهر، بارِ دیگر دست بر او بگذار و پیکرش را بپوشان. جامۀ زیبای او را به رویش بیفکن، و آن زخمِ سرخِ مرگ را پوشیده ساز .ای مادر، آیا تو با دردهای تلخ؛ قاتلِ خویش را زادی؟ آخرین بخشِ این درام، در آثارِ اوریپید، ایفیگنیا در تاوریس نام دارد. در آغازِ داستان آشکار میشود که آرتِمیس در آولیس گوزنی را به جایِ دخترِ آگاممنون بر قربانگاه قرار داده و او را از میانِ شعله های آتش رُبوده، با خود به سرزمینِ کریمه برده است تا در میانِ مردمانِ نیمه وحشیِ تاوریس، معبدِ خویش را به او بسپارد. رسمِ مردمانِ تاوریس بر آن است که هر بیگانه ای را که ناخوانده بدان سرزمین پای گذارد؛ گرفته، در پیشگاهِ الاهه قربانی کنند; ایفیگنیای تیره روز و غمگین، مجریِ این مراسم است. هجده سال دوری از وطن و خویشان و دوستان، خاطرِ وی را تیره و مُکَدَر ساخته است. از سویِ دیگر، وَخشِ معبدِ آپولون به اورِستِس وعده داده است که اگر به تاوریس رفته، تندیسِ مقدسِ آرتمیس را به آتیک آورد، آرامشِ خویش را باز خواهد یافت. اورِستِس و پیلادِس به کشتی نشسته، راهِ آن سامان را در پیش میگیرند; چون بدانجا میرسند، مردمانِ تاوریس از دیدنِ آنان خشنود میگردند. زیرا که آن دو را ارمغانِ دریا به پیشگاهِ آرتمیس میدانند، و با شتاب به سوی معبد گسیلشان میدارند تا در آنجا قربانی شوند. اورِستِس، خسته و فرسوده، در پیشِ قدمهای ایفیگنیا بیهوش بر زمین میافتد; و ایفیگنیا، گرچه برادرِ خود را نمیشناسد، لکن از دیدنِ آن دو دوست، که در عنفوانِ جوانی با مرگ روبرو شده اند، سخت دلش به رحم میآید.ایفیگنیا: آغاز و انجامِ غم بر کسی معلوم نیست; خدا پنهان است، و راه های او، بر اثرِ تقدیری کور، و پنهان از آگاهی ما، همگی به سویِ ظلمتی بزرگ پیش میروند. ای مردانِ تیره بخت، از کجا آمده اید ... ای بیگانگان، مادرِ شما کیست؟ بگویید، و پدر شما چه کس بوده است و اگر خواهری دارید، به چه نام است، و چرا هر دو؛ او را بی برادر گذارده اید ... اورِستِس: ای کاش که دستِ خواهرم در این وقت چشمانم را فرو میبست! ایفیگنیا:دریغا که وی در زیر آسمانهای دور زندگی میکند، و آرزوی تو، ای بیچاره، هرگز برآورده نخواهد شد. اما تو از آرگوس آمده ای; و من به هر گونه که بتوانم غمخوارِ تو خواهم بود، و در این کار هیچ دریغ نخواهم داشت. به هنگامِ مرگ، جامه ای پربها برتو خواهم پوشاند، و خرمنِ آتشی را که پیکرِ تو بر آن است، با سیلابِ روغنی زرفام، سرد خواهم ساخت. و شهدی را که زنبورکانِ زِمزِمه گر از هزاران شکوفۀ کوهساری گِرد آورده اند، بر آتش خواهم ریخت، تا در میانِ بویِ خوش، با تو بمیرد. اما ایفیگنیا به آنان وعده میدهد که اگر پیغامِ وی را در خاطر نگاه دارند و به آرگوس برسانند، از مرگ نجاتشان خواهد داد. ایفیگنیا: “به اورِستِس، فرزندِ آگاممنون بگویید، که ایفیگنیا، آن کس که در آولیس برای یونان کشته شد، هنوز زنده است و سلام میفرستد.” اورِستِس: ایفیگنیا! کو! از عالمِ مردگان بازگشته! ایفیگنیا: منم، اما دم مزن، مبادا که رشتۀ تدبیر گسسته شود. “ای برادر، پیش از آنکه بمیرم، مرا به آرگوس برسان.” اورِستِس میخواهد که خواهرِ خویش را در آغوش بفشرد، اما نگهبانان وی را از این کار باز میدارند، زیرا هیچ کس حقِ آن ندارد که به سوی کاهنۀ معبدِ آرتِمیس دست دراز کند. اورِستِس نامِ خود را بدو میگوید، اما ایفیگنیا باور نمیدارد. سپس وی قصه هایی را که اِلِکترا از بَهرِشان میگفت یادآور میشود، و ایفیگنیا را دربارۀ هویتِ خویش آسوده خاطر میسازد. ایفیگنیا: آیا این همان کودکی است که من میشناختم؟ همان کودکِ خُردی که چون پرندگان؛ سبک بود ... ای سرزمینِ آرگوس، ای آتشگاه، ای شعله های مقدسی که سیکلوپِسِ پیر برافروخت، تو را شکر میگویم که آن کودک هنوز زنده است، و اکنون مردی است; روشنی و قدرتی است; برادرم، برادر خودم، نامِ تو فرخنده باد.اورِستِس و پیلادِس عزمِ آن میکنند که ایفیگنیا را برهانند، و او نیز به ایشان یاری میکند تا تندیسِ آرتمیس را به دست آورند. سرانجام، با تدابیرِ هوشیارانۀ ایفیگنیا، بسلامت بر کشتیِ خود مینشینند و مجسمه را به براورون میبرند. در آنجا، ایفیگنیا کاهنه میشود و پس از مرگ، چون خدایان مورد ستایش قرار میگیرد. اورِستِس نیز از آزارِ الاهگانِ انتقام آسوده میشود و چند سالی به آرامش زندگی میکند. عطشِ خدایان فرو مینشیند و درامِ فرزندانِ تانتالوس به پایان میرسد.2- درامنویسارسطو معتقد است که درامهای اوریپید، از لحاظِ فنِ درامنویسی، به پایِ آثارِ آسکیلوس و سوفوکلِس نمیرسد. باید این نظر را پذیرفت; طرحِ مِدِئا، هیپولیتوس، و بَکِّی بسیار خوب است، اما از لحاظِ کمالِ ترکیب و ساختمان با اورِستیا، و از لحاظِ وحدتِ پیچیده با شهریارِ اودیپ هرگز قابل مقایسه نیستند.اوریپید، به جایِ آنکه یکباره واردِ وقایع شود و مقدماتِ آن را بتدریج و به نحوِ طبیعی در طیِ جریانِ داستان روشن سازد، معمولا در مقدمه ای تصنعی و غیرطبیعی، معلم وار ،به توضیح و تفسیر میپردازد; از همه بدتر، این گونه مطالب را از زبانِ خدایان بیان میدارد. نیز، به جای آنکه وقایع را، چنانکه شایسته است، مستقیما نمایش دهد، غالبا پیک یا رسولی را به صحنه آورده، شرحِ حوادث را از زبانِ او نقل میکند حتی در وقتی که واقعه ای با قتل و خونریزی همراه نباشد.( ارسطو و بسیاری از نقادانِ دیگر معتقدند که این گونه وقایع را نباید به روی صحنه آورد. هوراسِ رومی میگوید: بسیاری از وقایع را در پیشِ چشمِ تماشاگران نباید آورد، و شایسته است که یکی از بازیگران شرحِ آن را بر زبان بیاورد; مبادا که مِدِئا در برابرِ تماشاگران، فرزندانِ خود را بکشد، و آترِئوسِ تبهکار در حضورِ عموم، گوشتِ آدمیان را بر آتش گذارد.) به جای آنکه گروهِ همسرایان را در جریانِ داستان شرکت دهد، آن را به جزءِ جداگانه ای تبدیل میکند که فقط سخنانِ فیلسوفانه میگوید، و یا رشتۀ داستان را با سرودهای غَنایی قطع میسازد. این سرودها، گرچه همیشه به غایتِ زیبایی میرسند، غالبا به اصلِ داستان ربطی ندارند. وی، به جای آنکه عقایدِ خود را در خلالِ وقایع بیان کند، گاهی واقعه ای را با فلسفه پردازیهای خود، از میان بر میدارد، و در صحنۀ تئاتر به تدریسِ فلسفه و بَلاغت، و بحث در آرا و افکار میپردازد. در اکثرِ نمایشنامه های اوریپید، داستان: بر تصادف و اتفاق و “شناسایی” متکی است گرچه اینها همه با ترتیبی درست تنظیم شده، و با قوتِ دراماتیک به نمایش درآمده اند. در اکثرِ درامهای او (چون معدودی از آثارِ درامنویسانِ پیش از وی) دخالتِ خدایان در کار است.این کار در صورتی بخشودنی است که فرض کنیم اوریپید، نمایش را قبل از تجلیِ خدا مختوم دانسته، و دستِ خدایی را فقط بدان جهت در کار آورده است که نتیجه را در نظرِ مردمانِ دیندار صحیح و موجه جلوه دهد; اگر چنین نمیکرد، شاید داستان به چشمِ آنان برخلافِ دین و اخلاق مینمود. این انسان پرستِ بزرگ، با این مقدمه ها و موخره ها، توفیق یافت که اِلحاد و خدانَشناسیِ خود را به رویِ صحنه، نمایش دهد.محتوای این آثار نیز، چون شکلشان، ترکیبی است از نبوغ و تصنع. خاصیتِ برجستۀ اوریپید، حساسیتِ اوست; چنانکه هر شاعری باید چنین باشد. مشکلاتِ انسانی را بشدت احساس میکند، و برای بیانِ ادراکاتِ خود، شور و تواناییِ بسیار دارد. درامهای او ؛از آثارِ همۀ درامنویسانِ دیگر انسانیتر است، و از لحاظِ تاثیرِ تراژیک، قوتِ بیشتر دارد. ولی در بیانِ انفعالاتِ خود غالبا احساساتی است; “اشکِ گرمش” بآسانی فرو میریزد; در هر جا که مادری از فرزند جدا شود، وی از بیانِ سخنانِ جانسوز غافل نمیماند; برای ایجادِ رقت، هیچ فرصتی را از دست نمیدهد. این صحنه ها همواره بغایت موثرند، و گاهی با چنان قدرت و مهارتی وصف شده اند که نظیرِ آن را نه در آثارِ درامنویسانِ پیشین میتوان یافت، نه در تراژدیهای زمانهای بعد. ولی گاه نیز تنزل یافته، به صورتِ یک تمثیلِ غنایی در میآیند، یا، چون آخرین قسمتِ مِدِئا، از فاجعه و وحشت، پر میشوند. اوریپید، بایرون و شِلّی و هوگویِ یونان است، و نهضتِ رمانتیک، در وجودِ او جمع شده.اوریپید در تصویرِ شخصیتهای درام از دیگر درامنویسان تواناتر و برتر است. در آثارِ او، حتی بیش از تراژدیهای سوفوکلِس، تجزیه و تحلیلِ حالاتِ روحی ،جای عاملِ تقدیر را گرفته است. وی هرگز از تحقیق در خُلقیات و بررسیِ انگیزه های رفتارِ آدمی خسته نمیشود; و در حالاتِ اشخاصِ مختلف، از شوهرِ روستاییِ اِلِکترا تا شاهانِ یونان و تروا، تفحص میکند. هیچ درامنویسی اینهمه زنانِ گوناگون را در آثارِ خود توصیف نکرده، و تا این اندازه با آنان همدردی نداشته است. هر ذره نیکی و بدی، نظرِ او را به سوی خود میکشد، و به دستِ وی، تصویری حقیقی از آن پدید میآید. آسکیلوس و سوفوکلِس چنان به امورِ جهانی و ابدی پرداخته بودند که حقایقِ گذرا و جزئی را بروشنی نمیدیدند. اشخاصی که در درامهای آنان توصیف میشدند مردمانی عمیق و غیرعادی بودند. لکن اوریپید، افرادِ زندۀ واقعی را تصویر میکند. مثلا هیچ یک از آن دو تراژدینویسِ کهن، چهرۀ اِلِکترا را، چون اوریپید، زنده و آشکار و روشن نمایان نساختند. در تراژدیهای اوریپید ،نزاع با تقدیر، رفته رفته جای خود را به شرحِ حالات و روحیات میسپارد; و کمدیِ آداب، که در قرنِ بعد به وسیلۀ فیلِمون و مِناندِروس بر صحنه های تئاترِ یونان مسلط خواهد شد، از اینجا سرچشمه میگیرد.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Jan 4, 2021

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت۱۸۸-اوریپید-درامنویس

0:00 29:25

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 29 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on January 4, 2021.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!