تاریخ تمدن قسمت۱۸۹-فیلسوف-مطرود episode artwork

EPISODE · Jan 5, 2021 · 36 MIN

تاریخ تمدن قسمت۱۸۹-فیلسوف-مطرود

from تاریخ تمدن

فصل هفدهم :ادبیات عصر طلاییفیلسوفمطرودفیلسوفاما اوریپید را تنها، درامنویس پنداشتن خطاست. دلبستگیِ او بیشتر به بررسیهای فلسفی و اصلاحاتِ سیاسی است، نه به فنِ درامنویسی. وی فرزندِ سوفسطاییان، شاعرِ عصرِ روشنگری، و نمایندۀ نسلِ جوانِ عاصی و پرشوری است که بر اساطیرِ کهن میخندد و به سوسیالیسم توجه دارد و خواستارِ نظامِ اجتماعی تازه ای است که در آن مردان: زنان و مردانِ دیگر را، و نیز دولت: همگان را، استثمار نکند. اوریپید، در وقتِ درام نوشتن، این روحهای انقلابی را در نظر دارد; کنایاتِ شکاکانه را برای آنان در اشعارِ خود میآورد; و از همین روست که در درامهای به اصطلاح مذهبی، نکات کفرآمیز درج میکند. آثارِ وی پر است از سخنانِ زاهدانه و سرودهای میهنی. وی صورتِ ظاهریِ اساطیرِ مقدس را چنان ماهرانه حفظ کرده است که سِخافت و نامعقولیِ آن بوضوح آشکار میشود، و در عینِ حال، کسی در دینداری و پرهیزگاریِ وی شک نمیکند.اوریپید، در متنِ کلیِ درامهای خود، همه جا شکاک است; لکن آغاز و پایانِ تراژدیها را وقفِ خدایان کرده است. هوشیاری و زیرکیِ وی، چون اصحابِ دایرهُ المعارفِ فرانسه، بیشتر از آنجا سرچشمه میگیرد که جَبراً باید آرا و عقایدِ خوش را باز گوید، و در عینِ حال بکوشد که در خطرِ مرگ نیفتد.شعارِ او شعارِ لوکرِتیوس است. مذهب: آدمی را به سویِ بدیهای بس بزرگ رهنمون شده است: کاهنان: نظم و تعدی را همواره افزایش داده اند; و افسانه ها: خدایان را نمونۀ فسادِ اخلاق ساخته، و به خیانت و زِنا و دزدی و جنگ و قربانی کردنِ انسان ،جنبۀ تقدس داده اند. اوریپید یکی از غیبگویان را چنین وصف میکند: “وی مردی است که در سخنانش راستی، اندک، و دروغ بسیار است.” معتقد است که پی بردن به حوادثِ آینده از روی اَحشای پرندگان “حماقتِ محض” است; دستگاهِ غیبگویی و وحی گیریِ کاهنان را مردود میشمرد; و، بیش از هر چیز، به فسادِ اخلاقیی که از افسانه ها به بار میآید معترض است.اگر سرانجام، نادرستی بر درستی و راستی چیره گردد، مردم خواهند دانست که در آسمان نه نوری هست، و نه خدایی. ... میگویید که در آسمان، خدایانِ زناکار، و خدایانِ زندانی و زندانبان، ماوا دارند: سالهای دراز پیش از این، قلبِ من این سخن را زشت دانسته و هرگز جز این نخواهد دانست. ... این افسانه ها نیز، چون جشنِ وحشیانۀ تانتالوس، که در آن خدایان، کودکی را از هم دریدند، دروغ است. این سرزمینِ خونریزی، شهوتِ خویش را به خدایانِ خود داده است. پلیدی و تبهکاری را در آسمان؛ جای نیست. ... اینها، همه، افسانه های مرده و زشتی است که خنیاگران ساخته اند.وی گاه با سرودنِ شعری در ستایشِ دیونوسوس، و یا با ساختنِ نغمه ای دینی و وحدتِ وجودی، از تلخی و حِدَتِ این گونه سخنان میکاهد. ولی گاهی نیز یکی از قهرمانان، شکاکیتِ اوریپیدی را در موردِ همۀ خدایان تعمیم میدهد: آیا کسی هست که بگوید در آسمان خدایانی هستند؟ نه، خدایی نیست، کسی نیست. مگذارید که احمقان، با این افسانه های دروغینِ کهن، شما را بفریبند. به ذاتِ حقایق بنگرید، و به گفته های من اعتمادِ ناشایست مبندید. زیرا من میگویم که شهریاران کشتار میکنند، غارتگرند، پیمان میشکنند، شهرها را با نیرنگ ویران میکنند، و با همۀ این کارها، از آنانکه هر روز عمر به آرامشِ زهد میگذارند، شادمانتر و نیکبخت ترند. اوریپید، درامِ مِلانیپه را، که از بین رفته است، با این شعرِ شگفتانگیز آغاز میکند. ای زئوس، اگر زئوسی وجود داشته باشد. زیرا که من دربارۀ او تنها سخنانی شنیده ام. گویند که تماشاگران از شنیدنِ این شعر به اعتراض از جای برخاستند. ولی وی سخن را بدینجا رسانید: و خدایان نیز، که در نظرِ آدمیان اینچنین عاقل و فرزانه اند، از یک رویایِ بال و پردار نمایانتر نیستند; و رفتارشان، چون رفتارِ آدمیزادگان، آشفته و پریشان است. کسی که بخواهد آزارِ کمتر ببیند و، چون ابلهانی که به دستِ کاهنها کور گشته اند، بیناییِ خویش را از دست ندهد، یکسر ... به سویِ مرگی میرود که تنها کسانی از آن باخبرند که با وی آشنا هستند.اوریپید معتقد است که سرنوشتِ هر کس یا نتیجۀ عللِ طبیعی است، یا مولودِ تصادفات و اتفاقاتِ کور و بیغرض; و دستِ هیچ موجودِ ذیشعورِ فوقِ طبیعی در این کار نیست. وی برای اموری که در نظر مردم معجزه بوده است، علل عقلانی ذکر میکند; مثلا درباره داستان آلکِستیس گوید که وی واقعا نمرده است، بلکه زنده به گورستان فرستاده شده، و هرکولِس پیش از مرگ او را بازیافته است. اوریپید عقیدۀ خود را صریحا به ما نمیگوید، و شاید چنین دریافته است که دلایل و شواهدش برای بیانِ یک عقیدۀ صریح ،بسنده نیست. اما خاصیتی که ویژۀ اوست، اعتقادی است که به وحدتِ وجود دارد. این عقیده، که به نحوی مبهم در اشعارِ او تجلی یافته است، در این هنگام رفته رفته در بینِ مردمانِ فرهیختۀ یونان جای شرکِ قدیم را میگیرد.ای بنیانِ ژرفِ جهان، و ای سریرِ بلند که بر فرازِ جهانی، هر که باشی، ناشناخته، و بیرون از گنجایشِ اندیشه ها، پیوند هر چه هست، حکمتِ حکمتهای ما تویی; ای خدا، من در ثنای تو آواز بر میآرم; زیرا، راهِ آرامی را میبینم که عدالت را، پیشِ از پایانِ خود، به همۀ کسانی که زنده اند و میمیرند، میرساند.وی در اشعارِ خود از عدالتِ اجتماعی؛ کمتر سخن گفته است; چون همۀ کسانی که غمخوارِ دیگرانند، روزی را آرزو میکند که نیرومندان با ضعیفان رفتاری جوانمردانه تر در پیش گیرند، و ستیزه و سختی و تیره روزی پایان پذیرد. حتی در بحبوحۀ جنگ، که روحِ میهن پرستی و جنگجویی در همه بیدار میشود، وی، با واقع بینیِ تمام، دردها و سختیها و وحشتهای جنگ را بی کم و کاست وصف میکند.شما، ای کسانی که شهرها را زیرِ گامهای خویش میکوبید، و معابد را ویران میسازید، و مزارها و محرابهایی را که مردگانِ روزگارانِ قدیم در آن خفته اند، زیر و رو میکنید مگر کورید، و نمیبینید که در اندک زمانی خود نیز خواهید مردنیم قرن جنگ میانِ آتن و اسپارتا، اسیر گرفتن های آنان از یکدیگر، و کشته شدنِ بهترین مردان هر طرف، خاطرِ اوریپید را سخت آزرده است. وی، در یکی از درامهای آخرینِ خود، مردمان را به صلح و آشتی دعوت میکند:ای صلح، سرچشمۀ فیضِ تو ،بی پایان است; زیباییِ هیچ چیز چون زیباییِ تو نیست; نه، حتی در میانِ خدایانِ خجسته نیز کسی چون تو نیست. دلِ من در آتشِ اشتیاق است و درنگِ تو بس دیرپای. عمرِ من به آخر میرسد و تو باز نمیگردی. آیا پیش از دیدارِ شکفتگیِ جمالِ تو، ضعف و فرسودگی بر چشمانِ من چیره خواهد شد آنگاه که نغمه های دلپذیرِ رقصندگان و پایکوبیِ آنان که تاجِ گل بر سر دارند، دوباره به گوش رسد، آیا مویِ سپید و اندوهِ پیریِ مرا در هم شکسته خواهد کرد ای صلحِ وَرجاوَند که کینه ها را فرو مینشانی، به شهرِ ما بازگرد، از ما دور مشو. اگر به نزدِ ما آیی، دشمنی و جنگ از اینجا رخت برخواهد بست، و خشمِ جنون انگیز و تیزیِ شمشیر از درِ خانه های ما دور خواهد شد.در میانِ نویسندگانِ بزرگِ آن زمان، تقریبا تنها اوست که بردگی را مذموم و مردود میشمرد. در طولِ جنگِ پِلوپونِزی، مبرهن شد که اینان به حکمِ طبیعتِ خویش برده نبوده اند، بلکه بر اثرِ اتفاقاتِ زندگی بدین حال افتاده اند. اوریپید هیچ گونه اَشرافیتِ طبیعی را نمیپذیرد. به عقیدۀ او، در تشکلِ شخصیتِ افراد، محیط بیش از وراثت دخیل است. در تراژدیهای او، بردگان سهم های بزرگ دارند، و اغلب، بهترین اشعارِ این درامها از زبانِ این گروه بیان میشود. وی دربارۀ زنان با عطوفتی شاعرانه و خیالپرور سخن میگوید و از همۀ ضعفها و خطاهای جنسِ لطیف باخبر است و چنان با دقت و واقع پردازی به توصیفِ آنها میپردازد که آریستوفان او را مخالفِ جنسِ زن میشمرد. لکن در حقیقت، بیش از هر درامنویسِ باستانیِ دیگر ،وضعِ زنان را نمایش میدهد و از نهضتِ آزادیِ زنان، که در حالِ زوال بود، پشتیبانی میکند. برخی از آثارِ او گویی در عصرِ ما نوشته شده است. در این نمایشنامه ها، مسائلِ جنسی، و حتی انحرافاتِ جنسی، به شیوۀ نویسندگانِ بعد از ایبسِن، موردِ بررسی قرار گرفته است( هنریک ایبسِن (1828 - 1906) درامنویسِ بزرگِ نروژی.  ). اوریپید مردان را با واقع پروریِ تمام نمایش میدهد، و در توصیفِ زنان، زن ستاییِ خود را آشکار میسازد. مِدِئای وحشتناک، بیش از جیسونِ قهرمان و عهدشکن، از مهر و عطوفتِ وی برخوردار گشته است. وی نخستین درامنویسی است که عشق را محورِ داستانهای خود قرار میدهد. ترانه ای که وی در نمایشنامۀ آندرومِدا در ستایشِ خدای عشق سروده بوده، همیشه در دهانِ هزاران تن از جوانانِ یونان میگشته است. اما این درام؛ گم شده و به دستِ ما نرسیده است. قسمتی از آن ترانه چنین است:ای عشق، ای پروردگارِ ما، ای پادشاهِ خدایان و آدمیان، یا ما را به دریافتِ زیبایی، توانا مساز، یا عاشقانِ بینوا را، که چون گل به قالب میریزی، از میانِ رنج و سختی، به سرانجامی نیک برسان.اوریپید طبیعتا بدبین است، زیرا هر گاه که حقیقت، بر خیال اصابت کند همواره طبایعِ رمانتیک ،بدبین میشوند. هوریس والپول میگفت: “زندگی برای کسانی که فکر میکنند، کمدی، و برای کسانی که احساس میکنند، تراژدی است.”( هوریس والپول : ادیبِ انگلیسی (1717 - 1797) صاحبِ چند تراژدیِ منظوم و آثارِ دیگر. شهرتِ او بیشتر به سببِ نامه های درخشانش است) شاعر ما میگوید:در روزگارانِ گذشته، به زندگیِ آدمیان نگریستم، و ابری سیاه در آن یافتم. و این سخن را نیز با یقینِ بسیار میگویم که در بینِ آدمیان، آنان که فرزانه و هوشمندند، و آنان که تدابیرِ بزرگ می اندیشند، تلخترین مکافات را میکشند. آیا از آن هنگام که زندگی آغاز شد، چشمِ خدا، کسی را نیکبخت دیده است؟اوریپید از حرص و قساوتِ انسانی، از تیزهوشیِ بدکاران، و از بی تمیزی و بیشرمیِ مرگ در شگفت است. در آغازِ درامِ آلکِسیتس، مرگ چنین میگوید: “مگر کارِ من آن نیست که کسانی را که به حکمِ تقدیر باید بیمرند، با خود ببرم” و آپولون در پاسخ او میگوید:“نه، تو باید تنها کسانی را با خود ببری که که به سنِ پیری رسیده اند.” مرگ، اگر در پایانِ دورانِ پیری فرا رسد، امری است کاملا طبیعی و نباید خاطر از آن مشوش داشت. “همچنانکه با گذشتِ سالها ،خرمنها در پی هم میآیند، اگر نسلهای آدمی نیز یکی پس از دیگری بشکفند و بار دهند و آنگاه پژمرده و خشک گردند، ما بر سرنوشتِ خویش نباید زاری کنیم. سیرِ طبیعت بر این منوال است و نباید از اموری که قوانینِ طبیعت آن را محتوم و گریز ناپذیر ساخته است، هراس داشت.” نتیجه ای که میگیرد با اصولِ عقایدِ رَواقیون سازگار است: “مردانه پایداری و شکیبایی بورز، آزرده مشو.” اوریپید، گاه گاه، به پیروی از آناکسیمِنِس، و چون رَواقیونِ دورۀ بعد، خاطرِ خود را با این اندیشه تسلی میدهد که روحِ آدمی جزئی است از هوایِ مقدسِ آسمانی یا پنوما، و پس از مرگ در روحِ جهان باقی خواهد ماند.شاید آنچه مرگ نام دارد، زندگی باشد، و آنچه زندگی خوانده شده، مرگ. کیست که بر حقیقت حال آگاه باشد؟ تنها این نکته بر ما معلوم است که زندگان رنج میبرند، ولی چون جان تسلیم کنند، دیگر غم نمیخورند و درد نمیکشند.4- مطرودمردی که ما چهره اش را از روی این نمایشنامه تصویر میکنیم، با مجسمۀ نشسته ای که در موزۀ لوور جای دارد، و با پیکرۀ نیمتنه ای که در ناپل است، شباهتِ کامل دارد. این شباهت شاید بدان جهت است که ما را به این نکته معتقد سازد که هر دو تمثال از روی مجسمه های یونانی و اصیل و معتبر ساخته شده است. چهرۀ پرمویِ او زیباست، اما از فرطِ تفکر خسته به نظر میآید، و اندوهی لطیف به آن آرامش داده است.دوستان او با دشمنانش بر یک عقیده اند که وی مردی است تاریک بین و ترشرو، و به خنده و نشاط میلی ندارد. سالهای آخرِ عمر را در جزیره ای که زادگاهش بود به انزوا گذراند; سه پسر داشت، و دورانِ کودکیِ آنان ،اندکی خاطرِ او را شادمان میداشت. اوریپید خود را با کتاب تَسَلی میداد، و تا آنجا که ما خبر داریم، اولین شهروندی بود که در یونان، کتابخانۀ بزرگی برای خود فراهم ساخت.چنانکه گفته شد، قبلا در یونان کتابخانه های دولتی یا سلطنتی تاسیس شده بود. در مصرِ قدیم نیز، از سلسلۀ چهارم، به بعد، از این گونه کتابخانه ها فراوان بوده است. در کتابخانه های یونان، طومارها را در صندوقهایی که چندین خانه داشت جای میداده اند. انتشارِ تالیفات بر این وجه بوده است که نویسنده اجازه میداده تا از رویِ نوشتۀ او نسخه بردارند و نسخه ها را به دستِ خواستاران برسانند. ولی پس از آن، استنساخِ بعدی بدون اجازۀ مولف نیز ممکن بوده است. مطالبِ موردِ پسندِ عوام، در نسخه های متعدد منتشر میشده، و قیمتِ آنها نیز سنگین نبوده است. افلاطون در رسالۀ “دفاعیۀ” خویش میگوید که مقالۀ “در بابِ طبیعتِ” آناکساگوراس به یک دراخما (معادل یک دلار) خرید و فروش میشده است. در دورۀ اوریپید، آتن مرکزِ تجارتِ کتاب در یونان شد.  دوستان شایسته ای داشت که سقراط و پروتاگوراس از آن جمله بودند. سقراط، که به درام خوشبین بود، میگفت که برای تماشای نمایشنامه های اوریپید تا پیرایِئوس پیاده راه میپیماید و البته برای فیلسوفِ تنومندی چون او این کارِ بزرگی بوده است. نسلِ جوان، که آزادیِ اندیشه یافته بود، اوریپید را زَعیم و رهبرِ خود میدانست. ولی در تاریخِ یونان، هیچ یک از نویسندگان به اندازۀ او دشمن نداشته است. داورانِ مسابقات، که گویا بر خود واجب میدانسته اند که دین و اخلاق را از تیرهای شکاکیتِ وی حفظ کنند، فقط به پنج درامِ او جایزۀ پیروزی دادند. اما آرکونی که عهده دارِ ادارۀ امورِ دینی بوده است، بارها اجازه داد تا نمایشنامه های اوریپید در تئاترهای مذهبیِ آتن نمایش داده شوند، و این نمودارِ آزادیخواهی و کَرَمِ او تواند بود. محافظه کاران و مرتجعان، افکارِ اوریپید و سقراط را علتِ بیدینیِ جوانان میدانستند. آریستوفان، نخست در آغازِ نمایشنامۀ آکارناییان، اوریپید را به جنگ خواند، در تِسموفوریازوسای، بشدت او را هجو کرد، و یک سال پس از مرگِ وی نیز در کمدیِ غوکان، حملاتِ خود را ادامه داد. ولی، با وجودِ این، از قراری که روایت شده است، این دو درامنویس تا پایانِ عمر با یکدیگر دوستی داشته اند. تماشاگرانِ نمایشنامه های اوریپید ،به کفر و الحادی که در آثارِ او بود سخت معترض بودند، لکن همواره برای تماشای آن نمایشها ازدحام برپا میکردند. هنگامی که این شاعرِ سنت شکن ،در بیتِ 612 تراژدیِ هیپولیتوس گفت که: “زبانم سوگند خورده است، اما ذهنم آزاد است.” خلقِ تماشاگر چنان در برابرِ این سخنِ کفرآمیر فریادِ اعتراض برآورد که اوریپید خود ناچار به پا خاست و با تاکید، بیان داشت که پیش از پایانِ داستان، هیپولیتوس به کیفر خواهد رسید. این سخن، خشم و غوغای مردم را فرو نشاند و آسوده خاطرشان ساخت اما دربارۀ هر یک از قهرمانانِ تراژدیهای یونان این گفته صدق میکرد.در حدودِ سالِ 410، به الحاد متهم شد، و اندکی بعد از آن، هیگیائونون تهمتِ دیگری بر او وارد ساخت که قسمتِ عمدۀ داراییِ وی را به خطر میافکند. هیگیائونون شعری را که اوریپید در تراژدیِ هیپولیتوس آورده بود، دلیلِ خیانت و بدبینیِ وی قرار داد. اوریپید از این دو تهمت برائت حاصل کرد، ولی موجِ عظیمِ اعتراضی که بر تراژدیِ زنانِ تروا فرود آمد بر وی مسلم ساخت که، در سراسرِ آتن، هیچ کس دوستش نیست.گویند که حتی زنش نیز از او روی گرداند، زیرا که وی در شور و شوقِ جنگجویانه ای که در شهر پدید آمده بود شرکت نمیکرد. در سال 408، دعوتِ شاه آرکِلائوس را پذیرفت و در پایتختِ مقدونیه یکچند مهمانِ او بود. اوریپید در پِلّا، و تحتِ حمایتِ آن پادشاهِ فردریک مآب، که از عقایدِ دینیِ مردم بیم نداشت مدتی در آرامش و رفاه زندگی کرد(فردریکِ کبیر، پادشاهِ پروس، که ولتر را به نزدِ خویش دعوت کرد و سه سال در دربارِ خود او را پناه داد)و در آنجا تراژدیِ زیبای ایفیگنیا در آولیس و نمایشنامۀ دینی و پرعمقِ بَکِّی را پدید آورد. اما، هجده ماه، پس از ورود به آن شهر، درگذشت، و یونانیانِ خداپرست میگفتند که سگانِ دربارِ سلطنتی بدو حمله ور شده و بدنش را پاره پاره کرده اند.یک سال بعد از نمایشنامه ای که وی در پِلّا نوشته بود،پسرش دو درام در شهرِ دیونوسیا، به صحنه تئاتر آورد، و داورانِ مسابقه، جایزۀ اول را به آن دو درام دادند. حتی محققینِ جدید هم معتقدند که بَکِّی پوزشنامۀ اوریپید به دستگاهِ دینیِ یونان بوده است. ولی شاید، در عینِ حال، رفتاری که مردمِ یونان با وی داشته اند نیز ،در آن نمایش داده شده. در این داستان، پِنتِئوس، پادشاهِ طیبس، به دستِ گروهی از زنانِ باده گسارِ جشنِ دیونوسوس، و به فرمانِ مادرش آگاوه قطعه قطعه میشود، زیرا که وی آنان را از اجرایِ این مراسم منع کرده و بزور در مجلسِ عیش و عشترتشان داخل شده بود. اما این داستان تازه نبود، و به روایاتِ دینی تعلق داشت. قربانی کردنِ حیوانات، و پاره پاره ساختنِ مردی که در این مجالس داخل شود، بخشی از مراسمِ ستایشِ دیونوسوس بود. این درامِ قوی، که داستانِ آن به اساطیرِ دیونوسوسی بازگشت کرده بود، تراژدیِ یونان را، در اوجِ آن، به آغازِ پیدایشش وصل میکرد. اوریپید، این نمایشنامه را در میانِ کوهسارانِ مقدونیه نوشت، و در یکی از سرودهای فناناپذیرِ آن به توصیفِ آنجا پرداخت. شاید در ابتدا قصدِ وی آن بود که بَکِّی را در شهرِ پِلّا نمایش دهد، زیرا در آن شهر، مراسمِ ستایشِ باکوس با شور و شوقِ فراوان اجرا میشد. اوریپید در بیانِ جذبه و شوقِ دینی دقت و بصیرتی شگفت انگیز دارد و نغمه های پرشوری در ستایشِ خدایان از زبانِ باده گسار، میسراید. شاید این شاعرِ پیر به مرزهای عقل رسیده و از آن نیز گذشته باشد. او همچنین بر سستی و بی اعتباری و بر نیازهای عاطفیِ مردان و زنان واقف است. اما احترامی که در این داستان به مذهبِ دیونوسوسی گذارده شده سخت مشکوک است، و موضوعِ آن باز، زیانهایی است که از عقایدِ خرافی سرچشمه میگیرد.دیونوسوس، در لباسِ باکوس که صورتِ جسمانیِ خود اوست، به طیبس میرود و مردمان را به پرستشِ دیونوسوس دعوت میکند، ولی دخترانِ کادموس دعوتِ او را نمیپذیرند. دیونوسوس، از طریقِ خوابِ مغناطیسی، چنان شور و شوقِ مذهبیِ شدیدی در آنان برمی انگیزد که رقص کنان به کوهستان میروند و به پرستشِ وی میپردازند. پوستِ حیوانات را در بر میکنند، افعی بر کمرِ خود میبندند، تاجی از پیچک بر سر میگذارند، و گرگ تولگان و آهو برگان را از پستانِ خویش شیر میدهند. پِنتِئوس، پادشاهِ طیبس، از پرستشِ دیونوسوس رویگردان است، زیراکه آن را برخلافِ عقل و اخلاق و نظم میشمرد; مُبَلِغ آن را گرفتار ساخته، به زندان میفرستد. دیونوسوس در زندان با صبری مسیحی وار پاداشِ کردۀ خویش را تحمل میکند. ولی، سرانجام، پروردگاری که به صورتِ مُبَلِغ درآمده است، نامِ خویش را آشکار میسازد; دیوارهای زندان را میگشاید و، با نیرویِ شگفت انگیز و معجزه آسایِ خود، پادشاهِ جوان را به خوابِ مغناطیسی فرو میبرد.پِنتِئوس، تحتِ تاثیرِ این خواب، جامۀ زنانه میپوشد، کوه ها را میپیماید، و به زنانِ باده گسار میپیوندد. اما زنان میفهمند که او مرد است، و قطعه قطعه اش میکنند. مادرِ وی، که خود سرمست و بی خویشتن است، سرِ فرزند را در دست گرفته، به گمانِ آنکه سرِ شیری را از تن جدا ساخته است، سرودِ ظفر میخواند. اما چون به خویشتن میآید و میبیند که سرِ فرزندِ خود را در دست دارد، از عبادتی که موجبِ مستی و بیخبریش گردیده بود سخت خشمگین میشود، و چون دیونوسوس میگوید: “مرا که از خدایانم به بازی گرفته بودی، پس این است سزای تو”، مادرِ پِنتِئوس در پاسخ؛ چنین میگوید: “آیا خدا نیز چون خشمگین شود، باید چون آدمیانِ مغرور و سبک مغز رفتار کند” واپسین درسِ این شاعرِ بزرگ هنوز چون اولین درسِ اوست. وی حتی در آخرین نمایشنامۀ خود، که در بسترِ مرگ به نوشتنِ آن سرگرم بود، هنوز همان اوریپیدِ نخستین است.اوریپید، پس از مرگ، حتی در آتن نیز محبوبیتِ عامه یافت. عقایدِ وی، که عمری در راهِ آن جهاد کرده بود، در قرنهای بعد، بر افکارِ مردمِ یونان مستولی شد; در دورۀ انتشارِ فرهنگِ یونان، اوریپید و سقراط ،بزرگترین و موثرترین متفکرانِ آن سرزمین به شمار میرفتند. موضوعِ تراژدیهای وی ،همه از مسائلِ موجود و زندۀ زمان بود، و به افسانه های خنیاگران و نقالان نمیپرداخت. از این روی، جهانِ قدیم تا زمانی دراز، نامِ او را از یاد نبرد. درامهایی که پیشروانِ وی نوشته بودند، رفته رفته از یاد رفت، ولی تراژدیهای او هر سال تکرار میشد و در هر جایِ جهانِ یونانی که تئاتری برپا شده بود ،به نمایش در میآمد. پس از آنکه آتنیان به سیراکوز لشکر کشیدند و، چنانکه اوریپید در درامِ زنانِ تروا پیش بینی کرده بود، شکست خوردند، سربازانِ آتنی به اسارت افتادند و در معادنِ سیسیل با مرگ در جدال بودند. اما (از قراری که پلوتارک میگوید) تنها ،سربازانی آزادی به دست میآوردند که بتوانند قطعاتی از درامهای اوریپید را از بر بخوانند. کمدیِ جدید، آثارِ اوریپید را اساسِ خود قرار داد و رشد و تکاملِ خود را از آنجا آغاز کرد. یکی از بنیادگذارانِ کمدیِ جدید، که فیلِمون نام داشت، میگفت: “اگر یقین داشتم که آدمی پس از مرگ آگاهیِ خویش را از دست نمیدهد، خود را به دار میآویختم تا اوریپید را در آن جهان ببینم.” در قرنِ هجدهم و نوزدهم، پیدایشِ شکاکیت و نهضت های آزادیخواهی و انساندوستی، اوریپید را دوباره زنده کرد و او را از شکسپیر نیز “جدید”تر ساخت.در مجموع، تنها شکسپیر به پایۀ او رسیده است و گوته این نکته را نپذیرفته است، زیرا از اِکِرمان پرسیده: “آیا در همۀ ملتهای جهان، درامنویسی پیدا شده است که لایقِ آن باشد که کفشهای اوریپید را در پیشِ پایش جفت کند” بیش از یک تن پیدا نشده.. مقصود شکسپیر است.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Jan 5, 2021

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت۱۸۹-فیلسوف-مطرود

0:00 36:42

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 36 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on January 5, 2021.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!