تاریخ تمدن قسمت۱۹۰-آریستوفان و جنگ-آریستوفان و رادیکالها episode artwork

EPISODE · Jan 6, 2021 · 41 MIN

تاریخ تمدن قسمت۱۹۰-آریستوفان و جنگ-آریستوفان و رادیکالها

from تاریخ تمدن

فصل هفدهم :ادبیات عصر طلاییآریستوفانآریستوفان و جنگآریستوفان و رادیکالها آریستوفان1- آریستوفان و جنگتراژدیهای یونانی از تراژدیهای عصرِ الیزابت تاریکتر و پراندوه ترند، زیرا عاملِ آرامش بخشِ کُمیک، که در فواصلِ تراژدیها میآید و تحملِ تماشاگران را در برابرِ سنگینیِ تراژدی افزایش میدهد، در آن موجود نبود. درامنویسِ یونانی همواره میکوشید که تراژدی را در مقامی بلند، نگاه دارد، و کمدی را به نمایش های ساتیریک منحصر ساخته بود. نمایشهای ساتیریک در نظرِ مردم، ارج و اهمیتی نداشت، و فقط عواطفِ انگیخته شدۀ تماشاگران، تراژدی را فرو مینشاند. در طیِ زمان، کمدی از تراژدی جدا شد و استقلال یافت، و در جشنهای دیونوسوسی یک روزِ مجزا بدان اختصاص یافت. در این روز، سه یا چهار کمدی از نویسندگانِ مختلف در پیِ هم نمایش داده میشد، و جایزۀ جداگانه ای به آن تعلق میگرفت.کمدی نیز، چون خطابه، در سیسیل آغاز شد. در حدودِ سال 484، مردی به نام اِپیکارموس، که فیلسوف و طبیب و شاعر بود، از کوس به سیراکوز آمد و، در سی و پنج کمدی، به نشرِ عقایدِ فیثاغورس و هراکلیتوس پرداخت و مدافعِ فلسفۀ خردگرایی شد; ولی از کمدیهای او فقط قطعاتی پراکنده در نوشته های دیگران باقی مانده است. دوازده سال بعد از آمدن اِپیکارموس به سیسیل، آرکونِ آتن اجازه داد که برای اولین بار گروهی از خوانندگان در اجرای کمدیها شرکت کنند. این هنرِ نو، از تاثیرِ دموکراسی و آزادی، رشد و تکامل یافت و در آتن، وسیلۀ اصلیِ هَجوِ اخلاقی و سیاسی گردید. آزادیِ بیانی که در کمدی وجود داشت سنتی بود که از مراسمِ فالیسیسمِ جشنهای دیونوسوس منشا گرفته بود. سودجوییِ ناروایی که از این آزادی میشد ،موجب گشت که در سالِ 440 قانونی وضع شود و حملاتِ شخصی و فردی را در کمدیها ممنوع سازد. ولی سه سال بعد ،این قانون لغو شد و انتقاد و دشنام گویی، آزادانه، تا زمانِ جنگهای پِلوپونِزی ادامه یافت. کمدی، از لحاظِ انتقادِ سیاسی، در یونانِ قدیم همان مقامی را داشته است که امروز مطبوعاتِ آزادِ دموکراسیهای جدید دارند.پیش از آریستوفان، کمدی نویسهای بسیار بوده اند; حتی این رابِلایس(نویسنده و پزشکِ فرانسوی (1490 - 1553)، کتابِ گارگانتوا و پانتاگروئِلِ او داستانی است سراسر طنز و هجو، و تشکیلاتِ سیاسی و اجتماعی و مذهبیِ فرانسۀ قرنِ شانزدهم را بشدت موردِ انتقاد قرار داده است.) بزرگِ باستانی، پس از آنکه گرد و غبارِ جنگهایی که با آنان کرده بود فرو نشست، به ثناگوییِ برخی از ایشان رضا داد. کراتینوس، مدافعِ کیمون بود و بر ضدِ پِریکلِس سخت به جنگ برخاسته بود. وی پِریکلِس را “خدایِ قادر، دارندۀ سَرِ پیازی شکل” مینامید. اما زمانِ پرعطوفت، ما را از خواندنِ آثارِ وی بی نیاز کرده است. یکی دیگر از پیشقدمانِ این هنر، فِرِکراتِس بود. وی در حدودِ سالِ 420 نمایشنام های نوشت به نامِ مردانِ وحشی، و در آن آتنیانی را که به اعترافِ خود از تمدن بیزار و آرزومندِ “بازگشت به طبیعت” بودند مورد هجو قرار داد. ابداعاتِ جوانانِ ما اینهمه سابقه دارد. تواناترین رقیبِ آریستوفان، یوپولیس نام داشت. این دو کمدی نویس، نخست به یاریِ یکدیگر کار میکردند، سپس با هم به نزاع برخاستند و جدا شدند، و سرانجام به هجوِ یکدیگر پرداختند; اما هر دو بشدت از حزبِ دموکراتیک انتقاد میکردند و در این مورد با هم توافقِ کامل داشتند. در طیِ قرنِ پنجم، کمدی بدان جهت با دموکراسی خصومت داشت که شاعران مالدوست بودند، و ثروت نیز در دستِ اشراف بود. اما علتِ اصلی آن بود که کمدی میخواست با انتقاد و اعتراض، مردم را خشنود سازد، و در آن هنگام، حزبِ دموکراتیک، صاحبِ قدرت بود. از آنجا که پِریکلِس، رهبرِ حزبِ دموکراتیک، با عقایدِ تازه ای چون آزادیِ زنان و رشد و اشاعۀ فلسفۀ عقلی موافق بود، کمدی نویسان، با اتفاقی مشکوک، در برابرِ هر گونه اصلاحِ اساسی صف کشیدند و بازگشت به آداب و رسوم و اصولِ اخلاقیِ “مردانِ ماراتون” را خواستار شدند. آریستوفان، مُبَلِغَ این نظرِ ارتجاعی بود، چنانکه سقراط و اوریپید از افکار و عقایدِ نو هواداری میکردند. سرانجام، صحنۀ تئاترهای کمدی، میدانِ جدالِ دین و فلسفه گردید.آریستوفان را از اینکه دلبستۀ آریستوکراسی بوده است باید معذور داشت; وی از خاندانی فرهیخته و دولتمند برخاسته بود، و چنین به نظر میآید که خود در آیگینا زمین داشته است. نامِ او نیز بر اصالت و نجابتِ خانوادگیش دلالت دارد، زیرا آریستوفان یعنی “بهترین پدیدار شده”. آریستوفان در حدودِ سالِ 450 به دنیا آمد، و جنگِ آتن و اسپارتا، که موضوعِ کمدیهای اوست، در دورانِ جوانیش آغاز گشت. آمدنِ سپاهیانِ اسپارتا به آتیک موجب شد که وی مزارعِ خود را ترک گوید و در آتن اقامت گزیند. وی زندگیِ شهری را دوست نمیداشت، و از اینکه ناگهان مجبور شده بود که با مردمانِ مِگارا و کورینت و اسپارتا کینه بورزد؛ آزرده خاطر بود. آریستوفان کشتارِ یونانیان به دستِ یونانیان را مذموم میشمرد و در نمایشنامه های خود، پی در پی، مردمان را به صلح و دوستی دعوت میکرد.پس از مرگِ پِریکلِس در 429، کلِئون دباغ و ثروتمند، فرمانروای مطلقِ آتن شد. کلِئون نمایندۀ منافعِ تاجرانی بود که میخواستند اسپارتا یکسره از میان برداشته شود و آتن بر سراسرِ یونان حاکم گردد.آریستوفان در یکی از کمدیهای خود، که بابِلیان (436) نام داشت و اکنون در دست نیست، کلِئون و تدابیرِ او را چنان سخت به مسخره گرفته بود که فرماندۀ کل او را به جرمِ خیانت، تحتِ تعقیب قرار داد و به پرداختِ جرمانه مجبورش ساخت. اما دو سال بعد، آریستوفان در نمایشنامۀ شهسواران انتقامِ خود را باز گرفت.قهرمانِ اصلیِ این درام، دِموس (توده مردم) نام داشت و کارگزارِ او مردی بود که “دباغ” خوانده میشد. شک نیست که هر کس کنایۀ روشنی را که در این نمایشنامه بود در مییافت. حتی کلِئون خود از تماشاگرانِ این نمایش بود. تندی و شدتِ این هجویه چنان بود که هیچ بازیگری، از بیمِ عِقابِ سیاسی، جرئت نداشت که نقشِ “دباغ” را در نمایش به عهده گیرد; از این روی آریستوفان خود در این نقش بازی کرد. نیکیاس (نامِ فرضی و ساختگیِ جبهۀ اُلیگارشیک)، اعلام میدارد که یکی از غیبگویان به او گفته است که دومین فرماندۀ خاندانِ دِموس، قرمه فروش خواهد بود. این پیشگویی تحقق میپذیرد و گروهی از بردگان، قرمه فروش را چنین شادباش میگویند: “درود بر کسی که فرماندۀ آتنّ پرشکوهّ ما خواهد بود!” قرمه فروش در جواب میگوید: “برای خدا مرا به ریشخند مگیرید! بگذارید که بروم و شکمبه های خود را بشویم.” اما مردی به نامّ دِموستن به او اطمینان میدهد که شایستگیّ این مقام در او هست، زیرا که مردی است رذل و جاهل. “دباغ”، که مقامّ خود را در خطر میبیند، به شرحّ خدماتّ خود میپردازد و وفادرایّ خویش را نسبت به “دِموس” اظهار میدارد، و چنین ادعا میکند که، جز روسپیان، هیچ کس چون او به “دِموس” خدمت نکرده است. در این وقت مَضحکۀ آریستوفانی به وجود میآید: “قرمه فروش” با شکمبه بر سرِ “دباغ” میکوبد و، با خوردنِ مقداری سیر، خود را برای مسابقۀ خطابه در مجلس آماده میسازد. مسابقه شروع میشود، و “دباغ” و “قرمه فروش” میکوشند که در چاپلوسی کردن بر یکدیگر پیشی گیرند. برندۀ مسابقه کسی است که “دِموس” را بیشتر مدح و ثنا گوید و “برای خشنود ساختنِ خاطرِ دِموس و ارضای شکمِ وی شایسته تر باشد”. هر دو رقیب، مقدارِ کثیری تحفه و ارمغان با خود میآورند و، قبل از انتخاب، به دِموس تقدیم میدارند. “قرمه فروش” پیشنهاد میکند برای تشخیصِ امانت و دُرُستکاریِ هر یک از داوطلبان ،خزانه های آنان موردِ تفتیش قرار گیرد. در خزانۀ “دباغ” مقدارِ کثیری خوراکهای لذیذ و یک پاره نانِ قندیِ بزرگ یافت میشود، و معلوم میگردد که وی از این نان قندی تنها یک قطعۀ بسیار کوچک جهتِ “دِموس” بریده و برده است (اشاره به تهمتی بود که در آن روزها بر کلِئون وارد میساختند و میگفتند که بخشِ بزرگی از اموالِ دولتی را دزدیده و به خود اختصاص داده است). از این رو “دباغ” از کار برکنار، و “قرمه فروش” به کارگزاری و صاحب اختیاریِ خانۀ “دِموس” انتخاب میشود.کمدیِ زنبوران (سال 422) نیز دموکراسی را مورد هجو قرار میدهد، اما با شدت و تندیِ کمتر. گروهِ همسُرایان جمعی از شهروندانِ بیکاره را به شکلِ زنبور نمایش میدهد که همگی میکوشند، از طریقِ قضاوت و عضویتِ دادگاه، روزی یکی دو اوبولوس کسب کنند، به سخنانِ “چاپلوسان” گوش دهند، و با اخذِ جرمانه و مصادرۀ اموال، پولِ دولتمندان را در خزانۀ دولت و کیسۀ فقرا بریزند. اما باید دانست که آریستوفان، در نخستین کمدیهای خود، فقط میخواسته است که جنگ را مذمت، و صلح جویی را ترویج کند. قهرمانِ کمدیِ آکارناییان (425)، که دایساپولیس یا “شهروندِ درستکار” نام دارد، مردی است زارع، و شکایت از این دارد که سربازان، کشتزارش را ویران کرده اند و در باغِ او دیگر انگوری نمانده است که از فشردنِ آن شراب به دست آورد. دایساپولیس هیچ علتی برایِ جنگ نمیبیند و خوب آگاه است که خودش با اسپارتیان جنگی ندارد. زمانی دراز منتظر بوده است که سرداران و سیاستمداران صلح را اعلام دارند; ولی عاقبت کاسۀ صبرش لبریز میشود و، برایِ صلح با مردمِ لاکدایمون، خود قراردادی نوشته، امضا میکند; ولی هنگامی که گروهی از جنگجویانِ میهن پرستِ کشورِ همسایه با قراردادِ او مخالفت میکنند، وی چنین میگوید:اما ظنِ من بر آن است که بر روی هم، تنها اسپارتیان را نباید ملامت کرد. همسُرایان: چه گفتی؟ اسپارتیان را نباید ملامت کرد؟ ای رذلِ بی سرو پا، چگونه جرئت میکنی که در برابرِ ما خائنانه سخن بگویی؟ گمان میکنی که از خونِ تو خواهیم گذشت؟ دایساپولیس میگوید: اگر مدلل نساختم که آتن نیز چون اسپارتا سزاوارِ ملامت است، خونم را بریزید.سپس گردنش را بر روی تختۀ ساطور میگذارند تا بحث و استدلالِ خود را آغاز کند. اما در این موقع، یکی از سردارانِ آتنی، که شکست خورده است، خشمگین و کفرگویان وارد میشود. گروهِ جنگجو از دیدنِ وی آشفته میگردد، و دایساپولیس، که شرابِ صلح میفروشد و مردمان را با آن، شادی میبخشد، از مرگ رهایی مییابد. نمایش دادنِ این کمدی، محتاجِ جرئت و شهامتِ بسیار بود، و فقط در جایی امکان داشت که تماشاگران به شنیدنِ سخنانِ طرفِ مخالف عادت کرده باشند. در کمدی رسم بر آن بود که نویسنده با کنایه و ابهام، و از زبانِ گروهِ همسُرایان، یا به وسیلۀ یکی از قهرمانان، تماشاگران را موردِ خطاب قرار دهد.آریستوفان از این خاصیت استفاده کرد و گفت: من در میانِ آتنیان، خرمگسِ مضحکی هستم. شاعرِ ما از آن روز که به نمایشِ کمدیهایِ خود پرداخت، تاکنون هرگز خویشتن را در صحنۀ تئاتر نستوده است. ... ولی خود معتقد است که نیکی های بسیار در حقِ شما کرده. اگر دیگر فریبِ بیگانگان را فراوان نمیخورید، اگر دیگر تملقِ چاپلوسان، شما را غَره نمیکند، و اگر در سیاست، دیگر کودکانِ پیشین نیستید، بدانید که همه از برکتِ وجودِ اوست. در زمانهای گذشته، هر گاه سفیری میخواست شما را بِفَریبد، در وقتِ خطاب، با احترامِ بسیار چنین میگفت: “ای ملتی که تاجِ بنفشه بر سر داری.” شما نیز تا لفظِ “بنفشه” را میشنیدید، بر جای خود راست مینشستید و با عُجب و خودپسندی به اطراف مینگریستید. و هر گاه کسی میخواست که غرورِ شما را برانگیزد، در وصفِ کشورِ شما میگفت: “آتنِ آراسته و ثروتمند.” این سخن در شما سخت موثر میافتاد.شاعرِ شما بزرگترین نیکی را در حقِ شما کرده و از این فریبها بر کنارتان داشته است. در کمدیِ صلح (421)، شاعر پیروز شد: کلِئون درگذشت و نیکیاس نزدیک بود که برای آتن، قرار دادِ صلحی را به مدتِ پنجاه سال با اسپارتا امضا کند. ولی اندکی بعد خصومتِ دوباره آغاز گشت و در سالِ 411، آریستوفان که از مردانِ میهنِ خود مایوس شده بود ،زنان یونان را به ترکِ خونریزی دعوت نمود. در آغازِ کمدیِ لیسیستراتا، زنانِ آتنی، سپیده دمان، شوهرانِ خود را در خواب گذارده، نزدیکِ آکروپولیس انجمن میکنندو بر آن میشوند که تا زمانی که شوهرانشان با دشمنان آشتی نکنند، از محبتِ همسرانِ خود بهره ور نگردند; از سویِ دیگر، سفیری به نزدِ زنانِ اسپارتی میفرستند و آنان را در این جهاد به معاضدت میطلبند. سرانجام، مردان از خواب برمیخیزند و زنانِ خویش را به خانه میخوانند. ولی هنگامی که زنان از بازگشت سر باز میزنند، مردان آنان را محاصره میکنند. جنگ در میگیرد، و زنان با سطلهای آبِ جوشان، و از راه نطق و بیان، مهاجمان را به بازگشت مجبور میکنند. در کمدیِ لیسیستراتا (لشکرشکن) زنان به مردان چنین میگویند:در جنگهای گذشته، سختیهای فراوان کشیدیم و رنجهای بسیار تحمل کردیم. ... ولی، در عینِ حال، بدقت مراقبِ رفتارِ شما بودیم، و اغلب در خانه میدیدیم که شما قصدهای نادرست و اندیشه های خطا در دل دارید. هر گاه از شما دربارۀ این امور پرسشی میکردیم، در پاسخ میگفتید “این کارِ شما نیست، خاموش باشید.” ولی ما میگفتیم “پس چرا در این کارها شما مردان چنین کودکانه رفتار میکنید؟” رهبر و فرمانروای مردان میگوید که زنان نباید در کارهای عمومی دخالت کنند، زیرا از ادارۀ خزانه عاجزند.(در این وقت که همگی سرگرمِ بحث و جدلند، بعضی از زنان، آهسته و پنهانی، به شوهرانِ خود میپیوندند و عذرها و پوزشهای “آریستوفانی” میآورند.) لوسیستراتا پاسخ میدهد: “زنان از خزانه داری عاجز نیستند، زیرا زمانِ درازی است که بر کیسۀ شوهرانِ خود تسلط دارند، و این همواره به سودِ هر دویِ ایشان بوده است.” بحث و استدلالِ وی چنان پرشور و هیجانانگیز است که همگی میپذیرند که شورایی از دولتهای متخاصم تشکیل شود. هنگامی که نمایندگانِ دولتها حاضر میشوند، لوسیستراتا همه را از باده سرمست میکند، و در حالِ شور و نشاط، قراردادِ صلح را منعقد میسازند. گروهِ همسرایان نیز، در پایانِ نمایش، سرودی در ستایشِ صلح میسراید.2- آریستوفان و رادیکالهاآریستوفان در پشتِ پردۀ فساد و تباهیِ حیاتِ اجتماعیِ آتن، دو علتِ اساسی مشاهده میکرد: یکی آزادی، و دیگری بیدینی. وی با سقراط در این عقیده موافق بود که تَفَوُق و سیادتِ مردم، به حکومتِ سیاستمداران منجر و مُبَدَل شده است. ولی اعتقادِ او بر این بود که، بر اثرِ شکاکیتِ سقراط و آناکساگوراس و سوفسطاییان، مبانیِ اخلاقیِ مردمان، که زمانی موجبِ نظامِ اجتماعی و استقلالِ فردی بود، یکسره متزلزل شده است. در کمدیِ ابرها، فلسفۀ جدید را بشدت انتقاد میکند; مردی قدیمی به نامِ سترِپسیادِس در جستجوی دلیلی است که بدان وسیله از پرداختِ وامهای خویش اِستِنکاف ورزد. چون میشنود که سقراط برایِ اثباتِ هر ادعا، حتی ادعاهای نابجا و نادرست، “دکانِ استدلال و تفکر” باز کرده است، سخت خشنود میشود. سترِپسیادِس به مدرسۀ “سخت اندیشان” راه مییابد. سقراط را میبیند که در میانِ مجلسِ درس، در زنبیلی که از سقف آویخته شده، نشسته و غرقِ تفکر است. برخی از شاگردانش نیز خم شده، بینی های خود را بر زمین گذارده اند.سترِپسیادِس: این مردم که چنین شگفت انگیز قد خم کرده اند، چه میکنند شاگرد: اینان در اسراری که از تارتاروس ژرفتر است غوطه ورند. سترِپسیادِس: اما ببخشید، ولی چرا قسمتِ تحتانیِ بدنِ خود را چنین در هوا کرده اند؟ شاگرد: زیرا قسمتهای دیگرِ بدنشان به مطالعۀ نجوم مشغول است. (سترِپسیادِس از سقراط درس میخواهد.) سقراط: به کدام خدایان سوگند میخوری؟ زیرا نزدِ ما هیچ خدایی معتبر نیست. (سپس به سوی گروهِ ابرها اشاره میکند.) خدایانِ بر حق اینانند. سترِپسیادِس: پس زئوس چیست؟ سقراط: زئوسی در کار نیست. سترِپسیادِس: پس باران از کجاست؟ سقراط: این ابرها. آیا هرگز دیده ای که آسمان بی ابر هم باران بفرستد؟ سترِپسیادِس: پس اینَک بگو که غرشِ تُنَدر از کجاست؟ من از صدایِ آن به لرزه میافتم. سقراط: ابرها میغلتند و تندر پدید میآورند. سترِپسیادِس: چگونه؟ سقراط: ابرهای آبدار، به هر طرف میغلتند، و چون بسختی بر یکدیگر کوفته شوند، این صدا برمیخیزد. سترِپسیادِس: پس کیست که آنها را میجنباند و میراند؟ آیا این زئوس نیست ؟سقراط: نه، هرگز. این باد است که ابرها را به جنبش میآورد. سترِپسیادِس: بزرگترینِ خدایان همین باد است اما غرشِ رعد از چیست؟ سقراط: من اینَک علتِ آن را از رویِ وجودِ خودت به تو خواهم آموخت. آیا هرگز پس از آنکه در ضیافتی شکمت از آش پرشده، اختلالی در معدۀ خویش احساس کرده ای؟ و آیا هرگز مقداری از آن جوش و خروشِ درونی، ناگهان بشدت از تو خارج شده است؟در صحنۀ دیگر، فیدی پیدِس، فرزندِ سترِپسیادِس، “استدلالِ بجا” و “استدلالِ نابجا” را در صورتِ آدمیان میبیند. “استدلالِ بجا” به او میگوید که تو باید فضایلِ رَواقیِ مردانِ ماراتون را پیروی کنی. اما “استدلالِ نابجا” قانونِ اخلاقیِ تازه را به او پیشنهاد میکند. “استدلالِ نابجا” از او میپرسد که آدمیان از عدل و فضیلت و اعتدال چه سودی برده اند؟ در ازای یک مردِ با تقوا و فضیلت، که موفق و محترم باشد، همیشه ده مردِ بی فضیلت و بی تقوای موفق و محترم وجود داشته است. خدایان را در نظر بگیر: همگی دروغ میگفتند، دزدی میکردند، به جنایت و زنا دست میزدند، و همیشه معبودِ جملۀ یونانیان بوده اند. هنگامی که “استدلالِ بجا” بر اینکه غالبِ مردمِ موفق و محترم، نادرست و بی تقوا بوده اند، خُرده میگیرد، “استدلال نابجا” چنین میگوید:استدلال نابجا: آیا میدانی که قاضیانِ ما از کجا برخاسته اند؟ استدلال بجا: آری، از میانِ اراذل. استدلالِ نابجا: شک نیست. اکنون بگو که شاعرانِ تراژدی نویس چه کسانی هستند؟ استدلال بجا: اراذل. استدلال نابجا: و همه خطیبانِ ما. استدلال بجا: همگی ازاراذلند. استدلالِ نابجا: اکنون به اطرافِ خود بنگر. (بر میگردد و به تماشاگران اشاره میکند.) دوستانِ ما که در این مجلس گرد آمده اند بیشتر از کدام دسته اند؟ استدلال بجا: (بدقت تماشاگران را مینگرد) اکثریت با اراذل است.فیدی پیدِس چنان شاگردیِ “استدلالِ نابجا” را به جان میپذیرد که پدرِ خویش را لگدکوب میکند، زیرا هم تواناییِ این کار را دارد و هم از آن لذت میبرد; از پدر میپرسد: “مگر تو نبودی که مرا در دورانِ کودکی با چوب و لگد میزدی” سترِپسیادِسِ بینوا فرزندِ خود را به زئوس سوگند میدهد، ولی فیدی پیدِس میگوید که دیگر زئوسی در کار نیست، و جای آن را باد گرفته است. سترِپسیادِس، خشمگین و آشفته، در کوچه و بازار میدود و مردم را به ویران ساختنِ این مدرسه و برانداختنِ فلسفۀ نو دعوت میکند. مردم به سویِ “دکانِ استدلال و تفکر” حمله ور میشوند و آن را آتش میزنند، و سقراط بدشواری از مهلکه میگریزد.اما درست نمیدانیم که این کمدی در پدید آوردنِ تراژدیِ مرگِ سقراط تا چه حد موثر بوده است. کمدیِ ابرها در سالِ 423 به روی صحنه آمد، و بیست و چهار سال بعد از آن محاکمۀ مشهورِ سقراط روی داد. شوخ طبعی و طنز و لطیفه ای که در آن بود، فیلسوفِ ما را رنجیده خاطر نساخت. روایت شده است که سقراط خود در مجلسِ نمایش حاضر شده بود. تا دشمنانِ خود را بیشتر خشمگین سازد. از قراری که افلاطون بیان میکند، سقراط و آریستوفان حتی پس از اجرایِ این نمایش نیز با یکدیگر دوستی داشته اند. افلاطون نیز خود، نزدِ دیونوسیوسِ اول، فرمانروای سیراکوز، کمدیِ ابرها را میستاید و، پس از مرگِ استادِ خویش، با آریستوفان دوستی میکند. کسانی که در سالِ 399 سقراط را متهم ساختند سه تن بودند: یکی مِلِتوس بود، که در وقتِ نمایشِ کمدیِ ابرها، کودکی بیش نبود، و دیگری، که آنوتوس نام داشت، پس از آن نمایش با سقراط دوست شد. احتمالِ بیشتر بر آن است که گردش و رواجِ بعدیِ این کمدی، به عنوانِ یک اثرِ ادبی، در محکومیتِ سقراط سهم موثرتری داشته است. چنانکه افلاطون در دفاعیۀ سقراط نقل میکند، سقراط خود این نمایشنامه را یکی از عللِ اصلیِ بدنامیِ خویش دانسته و گفته است که تعصبِ قاضیان بدان سبب برانگیخته شده است.کس دیگری که در آتنِ آن زمان، هدفِ تیرهای هجو و انتقادِ آریستوفان قرار گرفت اوریپید بود. اما در این مورد هیچ جایِ آشتی باقی نمانده بود. آریستوفان شکاکیتِ سوفسطاییان، و فردگراییِ اخلاقی و اقتصادی و سیاسیِ موجود را، که اساسِ حکومت و اجتماع را متزلزل ساخته بود، نکوهش میکرد; به آزادیِ زنان، که موجبِ تحریک و شورشِ این جنس شده بود و با احساساتِ شدید از آن سخن گفته میشد، بدبین بود; و نهضتِ سوسیالیستیِ آن روز را، که موجبِ طغیانِ بردگان میشد نمیپسندید. آریستوفان همۀ این بلاها و پلیدیها را در آثارِ اوریپید مجسم میدید، و بر سرِ آن بود که، با استهزا و ریشخند، تاثیرِ درامهای آن شاعرِ بزرگ را در اذهانِ مردمِ یونان خنثی کند.وی، در سالِ 411، با کمدیِ تِسموفوریازوسای به هجوِ اوریپید پرداخت; عنوانِ این نمایشنامه را از نامِ زنانی که، با خودداری از امورِ جنسی، برای دِمِتِر و پِرسِفونه جشن گرفته بودند، اخذ کرد. در آغازِ نمایشنامه، زنانِ خویشتندار و فداکار، گِردِ هم نشسته، مشورت میکنند که از اوریپید، که زنان را هجو کرده است، چگونه انتقام بگیرند. اوریپید از قصدِ آنان باخبر میشود و پدر زنِ خود را، که منِسیلوکوس نام دارد، در لباسِ زنان به میانِ ایشان میفرستد تا از وی دفاع کند. یکی از زنان شِکوِه از آن دارد که اوریپید وی را از کسبِ معاش محروم ساخته است، زیرا که وی پیش از آن برای معابد تاجِ گل میساخته و بدان وسیله زندگی میکرده است; اما از روزی که این شاعرِ درامنویس گفته است که خدایانی وجود ندارند، بازارِ این کسب کساد شده است. منِسیلوکوس در دفاعِ اوریپید میگوید که هر آنچه این شاعر دربارۀ زنان گفته است بی تردید درست است، و حتی از آنچه زنان، خود دربارۀ خطاهای خویش میدانند نرمتر و ملایمتر است. زنان بر منِسیلوکوس بدگمان میشوند، جامۀ وی را میدرند، و آهنگِ بریدنِ آلتش را میکنند. منِسیلوکوس، برای نجاتِ خویش، کودکی را از آغوشِ زنی میرباید و میگوید که اگر به وی نزدیک شوند، کودک را خواهد کشت. اما زنان دوباره به وی حمله ور میشوند. منِسیلوکوس پوششِ کودک را برمیگیرد و ناگهان درمییابد که آن زن، مَشکِ شراب را در پارچه پیچیده و به صورتِ کودکی در آورده است تا از پرداختِ مالیات بگریزد.منِسیلوکوس، برای ترسانیدنِ صاحبِ مَشک، فریاد میکشد که سر از تنِ کودک جدا خواهد ساخت. زن به زاری میگوید: “خونِ فرزندم را مریز. و اگر قصدِ کشتنِ او را داری، دست کم بگذار تا کاسه ای بیاورم و خونِ او را نگاه دارم.” منِسیلوکوس، با آشامیدنِ شراب، به جنگ و ستیز پایان میدهد و، در ضمنِ کار، کسی را به نزدِ اوریپید میفرستد تا به یاریش بشتابد. اوریپید، در مواردِ مختلف، به صورتِ قهرمانهای تراژدیهای خود گاه به صورتِ مِنِلائوس، گاه به صورتِ پِرسِئوس، و گاه در لباسِ اِکو در این کمدی ظاهر میشود و سرانجام؛ منِسیلوکوس را از مهلکه نجات میبخشد.آریستوفان، حتی پس از مرگِ اوریپید، وی را در کمدیِ غوکان موردِ حمله قرار میدهد.دیونوسوس، خدای این نمایشنامه، از درامنویسانی که در آتن باقی مانده اند خشنود نیست و به جهانِ دیگر میرود تا اوریپید را بازگرداند. هنگامی که در کشتی به آن جهان میرود، در راه به گروهی از غوکان برمیخورد. سخنانی که غوکان میگویند بی شک یک ماهِ تمام وردِ زبانِ جوانانِ آتنی بوده است. آریستوفان، در این کمدی، دیونوسوس و اسرارِ اِلِئوسی را گستاخانه مسخره میکند. هنگامی که خداوند به جهانِ دیگر میرسد، میبیند که اوریپید بر آن سر است که آسکیلوس را از تختِ پادشاهیِ درامنویسان به زیر آوَرَد و خود بر جای او نشینَد. آسکیلوس بر اوریپید تهمت میزند که وی، با نشرِ عقایدِ شکاکانه و نادرست و خطرناکِ خویش، اخلاقِ زنان و جوانان را تباه کرده است; و میگوید که بسیاری از زنانِ شریف و مُهَذَب را میشناسیم که بر اثرِ شنیدنِ سخنانِ زشت و قبیحِ اوریپید ؛خود را کشته اند. سپس ترازویی میآورند، و هر یک از آن دو شاعر ،قطعاتی از اشعارِ خود را در کفه ای میگذارد. یک عبارتِ وزین و پرمغزِ آسکیلوس بر دوازده قطعه از اشعارِ اوریپید میچربد (در اینجا، هجو و طعنِ آریستوفان، شاملِ شاعرِ سالخورده تر نیز میشود.) سرانجام آسکیلوس تعهد میکند که اگر شاعرِ جوانتر خودش، زن و فرزندانش، و بار و بُنه اش جملگی در یک کفه قرار گیرند، او در اشعارِ خود بیتی را خواهد یافت که به تنهایی از آنها سنگینتر باشد. در پایانِ مسابقه، شاعرِ شکاک مغلوب میشود، و آسکیلوس پیروز به آتن باز میگردد.( این نکته شاید اشاره ای باشد به تکرارِ نمایشِ درامهای آسکیلوس. ) این کمدی، که قدیمیترین نمونۀ سخن سنجی است، جایزۀ اول را ربود و چنان تماشاگران را خوش آمد که پس از چند روز دوباره به صحنه آمد.آریستوفان، در کمدیِ دیگری به نام زنان در شورا (393)، که به پایِ سایرِ آثارش نمیرسد، به نحوِ کلی، نهضتِ انقلابیِ زمانِ خود را هجو میکند. در این نمایشنامه، زنانِ آتن، لباسِ مردان بر تن میکنند، در مجلس گرد میآیند، بر علیهِ شوهران و برادران و فرزندانِ خود رای میدهند، و فرماندهان و حکامِ دولتی را از میانِ خود انتخاب میکنند. رهبرِ آنان زنی است به نامِ پراکساگورا که سخت طرفدارِ انتخابِ زنان است و میگوید زنانی که زیرِ تسلطِ مردانِ ابله میروند، احمق و نادانند. وی معتقد است که ثروت باید میانِ همۀ شهروندان بتساوی قسمت شود، و بردگان از آن بی بهره باشند. آریستوفان در کمدیِ پرندگان (414)، که شاهکارِ اوست، “مدینۀ فاضله” را با شدتِ کمتری موردِ حمله قرار میدهد. داستانِ این نمایشنامه چنین است که دو تن از شهروندانِ آتن، که از اصلاحِ شهرِ خویش مایوس شده اند، به مقامِ پرندگان صعود میکنند و امیدوارند که زندگیِ مطلوبِ خود را در میانِ آنان خواهند یافت. این دو مردِ آتنی، در میانِ زمین و آسمان، و به یاریِ پرندگان، شهری میسازند به نامِ “سرزمینِ چهچهۀ ابرها”; پرندگان، با نغمه ای که چون سرودهای شاعرانِ تراژدی پرداز ، خوش آهنگ و دلنشین است، به آدمیان چنین میگویند:ای زادگانِ آدمی که عمرتان بس کوتاه است، و با غم و اندوه از روزی به روزِ دیگر کشیده میشوید; شما ای خاکیانِ تیره بخت که عریان و بی بال و پر نالان و ناتوان و رنجورید; به گفتۀ پرندگانِ بلند پرواز، که خداوندانِ جاویدانِ عرشند و از فرازِ آسمان، با دیدگانِ رحمت بار، بر رنج و تشویش و تیره بختیِ شما مینگرند، گوش فرا دهید.پرندگان بر آن میشوند که میانِ انسان و خدایانش حایل شوند. دیگر هیچ دودی از قربانیان به مشامِ خدایان نمیرسد; اصلاح طلبان میگویند که خدایانِ کهن از گرسنگی خواهند مرد، و پرندگان، صاحبِ قدرت و جلال خواهند شد. از این پس، خدایان به صورتِ مرغان ساخته میشوند. هر خدایی که به شکلِ انسان پدید آید در دم نابود میشود. سرانجام، پیشوای مرغان تقاضای خدایانِ کهن را بدان شرط میپذیرد که خادمۀ محبوبِ زئوس را به زنی بستاند. پایانِ کمدی پیوندِ مَسِرَتبخشِ خادمۀ زئوس با پادشاهِ مرغان است.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Jan 6, 2021

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت۱۹۰-آریستوفان و جنگ-آریستوفان و رادیکالها

0:00 41:53

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 41 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on January 6, 2021.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!