EPISODE · Jan 8, 2021 · 46 MIN
تاریخ تمدن قسمت۱۹۲-فصل هجدهم :انتحار یونان
from تاریخ تمدن
فصل هجدهم :انتحار یوناندنیای یونانی در عصر پِریکلِسجنگ بزرگ چگونه آغاز شداز طاعون تا صلحآلکیبیادسفصل هجدهم :انتحار یونانI - دنیای یونانی در عصرِ پِریکلِسبهتر آن است که قبل از رو به رو شدن با منظرۀ دردناک و غمانگیزِ جنگِ پِلوپونِزی، به جهانِ یونانیِ بیرون از آتیک نیز نظری بیفکنیم. ولی آگاهیِ ما بر اوضاعِ کشورهای دیگرِ این عصر، به قدری ناقص و نامنظم است که باید فقط به حدس و قیاس توسل جوییم و، بی هیچ دلیل و مدرک، چنین گمان کنیم که این کشورها از برومندیِ علم و فرهنگِ عصرِ طلایی به میزانِ کمتری بهره ور بوده اند.در سال 459، پِریکلِس، که میخواست غَلۀ مصر را در اختیار داشته باشد، بحریه ای عظیم بدان سوی روانه داشت تا ایرانیان را از آنجا براند. اما این لشکرکشی به شکست منجر شد، و از آن پس پِریکلِس نیز سیاستِ تِمیستوکلِس را در پیش گرفت; یعنی بر آن شد که جهان را با تجارت تسخیر کند، نه با جنگ. در طیِ قرنِ پنجم، مصر و قبرس همچنان فرمانبردارِ ایران بودند; ولی رودِس آزاد ماند و در 408 ق م سه شهرِ خود را به هم پیوست و آنها را آماده ساخت تا، در دورۀ انتشارِ فرهنگِ یونان، یکی از غنیترین مراکزِ اقتصادی و بازرگانیِ ناحیۀ مدیترانه شوند. شهرهای آسیاییِ یونان، استقلالی را که به سالِ 479 در جنگِ میکاله به دست آورده بودند تا پایانِ دورانِ عظمت و قدرتِ امپراطوری آتن همچنان حفظ کردند. ولی، زمانی که اساسِ اقتدارِ آتن متزلزل شد، این شهرها نیز در برابرِ باجستانانِ شاهنشاهِ بزرگ (ایران) دوباره بی پناه ماندند.مستعمراتِ یونانی در تراکیا و سواحلِ هِلِسپونت (داردانل)، کناره های پروپونتیس (دریای مرمره) و یوکسینوس (دریای سیاه)، که در زیرِ تسلطِ آتن بودند، رونق و آبادی یافتند; اما بر اثرِ جنگهای پِلوپونِزی گرفتارِ فقر شدند. در دورانِ فرمانرواییِ آرکِلائوس، مقدونیه از توحش به در آمد و یکی از نیروهای جهانِ یونانی را تشکیل داد: راه های هموار در آن ساخته شد; از کوهنشینانِ پرطاقتِ آن، سپاهی منظم پدید آمد; در پِلّا یک پایتختِ زیبا بنا گردید; و بسیاری از نوابغِ یونان، چون تیموتِئوس و زِئوکسیس و اوریپید، در دربارِ آن پذیرایی شدند. بیوشا، در این عصر، پینداروس را به وجود آورد و، با تشکیلِ اتحادیۀ بیوشیایی، به یونان سرمشق داد که ممالکِ مستقل چگونه باید در جوارِ هم با صلح و تعاون زیست کنند; ولی یونان این سرمشقِ گرانبها را قدر نشناخت.در ایتالیا، شهرهای یونانی به بلایِ جنگهای پی در پی گرفتار بودند و از نفوذ و قدرتِ تجارتِ دریاییِ آتن، آسیب و زیان میدیدند. در سال 443، پِریکلِس جمعی را از کشورهای مختلفِ یونان گرد آورده، به ناحیه ای نزدیکِ سوباریس فرستاد تا در آنجا مستعمرۀ جدیدِ "توری ای" را تشکیل دهند; مقصودش آن بود که برایِ تاسیسِ اتحادِ "پان هلنی" تجربه ای کرده باشد. پروتاگوراس برای این شهر، قانون نامه ای ترتیب داد، و هیپوداموسِ معمار نیز، براساسِ یک طرحِ مستطیل، آن را خیابان بندی کرد. از این طرح در قرنهای بعد تقلیدِ بسیار شد. ولی چند سالی بیش نگذشت که میانِ مستعمرات تفرقه افتاد و، بر حسبِ اصل و منشاِ خود، به چند حزب و فرقه تقسیم شدند، و اغلبِ آتنیانی که بدان نواحی رفته بودند به آتن بازگشتند. شاید هرودوت نیز از این گونه کسان بوده باشد.سیسیل، که همواره پرآشوب و پیوسته حاصلخیز و آباد بود، فرهنگ و ثروتِ خود را روز به روز توسعه و افزایش میداد. در سِلینوس و آکراگاس، معابدِ بزرگ ساخته شد. آکراگاس در دورانِ تِرون چنان ثروتمند شد که امپدوکلس دربارۀ آن گفت: “مردمِ آکراگاس هر چه دارند، صرفِ تجملات و زینت و زیورِ خود میکنند، چنانکه گویی فردا باید بمیرند; اما، از سوی دیگر، چنان به فراهم ساختنِ وسایلِ زندگی میکوشند که گویی تا ابد زنده خواهند ماند.” گِلونِ اول، که در سالِ 478 وفات یافت، سازمانِ اداریِ موثر و شایسته ای برای سیراکوز بر جای گذارد که به تشکیلات و نظاماتی که پس از ناپلئون در فرانسۀ جدید باقی ماند بی شباهت نبود. این شهر در دورانِ هیرونِ اول، برادر و جانشینِ گِلون، نه تنها مرکزِ تجارت و ثروت شد، بلکه علم و ادب و هنر را نیز در خود پرورش داد. در سیراکوز، عشرت و تجمل به حدی رسیده بود که ضیافتهای آن ضربُ المثلِ افراط و اسراف شده بود; در آنجا “دخترانِ کورینتی” به اندازه ای فراوان بودند که اگر مردی شب در خانۀ خود میخسبید، در شمارِ قِدیسان در میآمد. شهروندانِ سیراکوز، تیزهوش و حاضر جواب بودند، و سخنرانیهای بلیغ و دلکش را چنان دوست میداشتند که عمر بر سرِ آن مینهادند و زندگیِ خویش را در آن راه تباه میساختند; در تئاترِ با شکوهِ خود، در فضای آزاد و باز، گِرد آمده، کمدیهای اِپیکارموس وتراژدیهای آکیلوس را تماشا میکردند.(این تئاتر گویا در زمانِ سلطنتِ هیرونِ اول (478 - 67 ق م) ساخته شده، و بعدها، در دورانِ هیرونِ دوم (270 - 16 ق م)، بنای آن تجدید گردیده است. قسمتِ عمدۀ آن هنور باقی است، و در قرنِ حاضر، بسیاری از درامهای یونانِ قدیم را در آن به نمایش در آورده اند. ) هیرون سلطانی بدخُلق و خوش نیت بود; با دشمنانِ خود بیدادگری، و با دوستان، مهربانی و کرم میکرد. سیمونیدِس، باکولیدِس، پینداروس، و آکیلوس همیشه با گرمی و مهر به دربارِ وی پذیرفته میشدند و از بخشایشهای او برخوردار بودند; به یاریِ این جمع بود که هیرون یکچند علم و فرهنگ و هنرِ یونان را در سیراکوز تمرکز بخشید.اما انسان نمیتواند تنها با هنر زندگی کند. مردم سیراکوز تشنۀ شرابِ آزادی بودند و، پس از مرگِ هیرون، برادرِ او را از سلطنت برکنار ساختند و برای خود دموکراسیِ محدودی بنیاد نهادند. شهرهای دیگرِ این جزیره نیز از سیراکوز سرمشق گرفتند و همگی سلاطینِ مستبدِ خود را از میان برداشتند.طبقاتِ بازرگان، اشرافیتِ زمینداران را برانداختند و دموکراسیِ سوداگرانه ای برقرار ساختند که اساسِ آن، نظامِ بیرحمانۀ برده داری بود. بعد از قریبِ شصت سال، جنگ، این دورانِ کوتاهِ آزادی را قطع کرد. چنانکه در عهدِ گِلون نیز جنگی دیگر دورانی دیگر را پایان بخشیده بود. کارتاژیان شکستی را که، در سه نسل قبل، هامیلکار در هیمِرا خورده بود هنوز فراموش نکرده بودند و در 409، با بحریه ای مرکب از هزار و پانصد کشتی و بیست هزار مرد، به سیسیل حمله ور شدند. فرماندهیِ این سپاه نیز با هانیبال، نوۀ هاملیکار، بود.هانیبال، سِلینوس را محاصره کرد; این شهر، که در آسایش و نعمت فرو رفته و از تعمیر و تحکیمِ وسایلِ دفاعیِ خویش غافل مانده بود، در این هنگام از آکراگاس و سیراکوز یاری طلبید; لکن آن دو شهر نیز با کُندی و اهمالی اسپارتی وار به درخواستِ او پاسخ گفتند. پایداریِ سِلینوس در هم شکست و سپاهِ دشمن به درونِ آن ریخت; هر کس زنده مانده بود، یا کشته یا مقطوعُ النسل شد، و سِلینوس جزوِ امپراطوریِ کارتاژ قرار گرفت. هانیبال از آنجا به هیمِرا رفت و آن ناحیه را نیز بآسانی گرفت و، برای آنکه روحِ پدر بزرگِ خویش را شاد گرداند، سه هزار زندانی و اسیر را شکنجه داد و کشت. در این هنگام که کارتاژیان؛ آکراگاس را محاصره کرده بودند، طاعونی در میانِ سپاهیان افتاد و اکثرِ آنان را نابود ساخت، حتی هانیبال خود نیز بدین بلا گرفتار شد و مرد. ولی جانشینِ وی پسرِ خویش را زنده در آتش سوخت تا خدایانِ کارتاژ را بر سرِ مهر آورد.کارتاژیان آکراگاس را گشودند، گِلا و کامارینا را مُسَخَر ساختند، و به سویِ سیراکوز روی نهادند. سیراکوزیانِ وحشتزده، که ضیافتها و جشن و سور هایشان به هم خورده بود، زمامِ اختیاراتِ خود را یکسره به تواناترین سردارِ خویش یعنی دیونوسوس سپردند. اما دیونوسوس با کارتاژیان از درِ صلح درآمد; سیسیلِ جنوبی را تماما به آنان واگذارد; و با نیرویِ سپاهی که گِرد آورده بود، دیکتاتوریِ دوم را بنیاد نهاد (405). این کار خیانت نبود، زیرا وی خوب میدانست که پایداری در برابرِ کارتاژیان بیحاصل است. از این روی،جز سیراکوز و سپاهِ خود، همه چیز را به آنان تسلیم کرد و بر آن شد که شهر و سپاه را نیرومند سازد تا بتواند، چون گِلون، مهاجمان را از آن جزیره براند.II - جنگِ بزرگ چگونه آغاز شدهمچنانکه اندیشۀ ساده، خدا را باید به صورتِ انسان تصور کند، شهروندانِ ساده دل نیز سببِ جنگ را شخصی، و معمولا شخصی واحد، میدانند. حتی آریستوفان نیز، چون مردمانِ عامیِ آن روزگار، پِریکلِس را مسببِ جنگِ پِلوپونِزی میدانست، و معتقد بود که چون مِگارا به آسپاسیا اهانت ورزیده بود، پِریکلِس بدانجا لشکر کشید.ظنِ غالب بر آن است که پِریکلِس، که در تسخیرِ آیگینا هیچ تردید نکرده بود، میخواست با تصرفِ مِگارا و کورینت، تجارتِ یونان را یکسره در اختیارِ آتن قرار دهد. کورینت برای یونان به منزلۀ استانبولِ امروزی برای مدیترانۀ خاوری بود; یعنی دروازۀ تجارتِ نیمی از یک قاره. اما علتِ اساسیِ جنگ، رشدِ امپراطوریِ آتن و تسلطِ آن بر حیاتِ سیاسی و اقتصادیِ ناحیۀ اژه بود. آتن تجارتِ آنجا را در زمانِ صلح آزاد گذارده بود، اما با اطاعت و جلبِ رضایتِ آن امپراطوری، بی اجازۀ آتن هیچ کشتیی نمیتوانست به آبهای آن دریا راه یابد. کشتیهایی که از بندرگاه های شمالی، غلات و حبوبات بارگیری میکردند فقط به سویِ نقاطی رهسپار میشدند که از جانبِ عُمالِ دولتِ آتن تعیین شده بود. مِتونه، که دچارِ قحطی و خشکسالی شده بود و میخواست اندکی غله و حبوب واردِ خاک خود سازد، مجبور شد که از آتن کسبِ اجازه کند. آتن تسلط بر ناحیۀ اژه را برای خود ضرورتِ حیاتی میدانست، و در حفظِ آن از جان میکوشید. بر وارداتِ غذاییِ خود اتکا داشت، و همۀ همتِ خویش را بر آن گماشته بود که از راه های وصولِ این گونه مواد به آتیک حفظ و حراست کند. آتن، با ایجادِ امنیت در معابرِ بین المللیِ تجاری، ناحیۀ اژه را با صلح و سعادت قرین ساخت. ولی رفته رفته، چون ثروت و غرورِ شهرهای تابع افزایش یافت، کار دشوار شد. وجوهی که این شهرها برای مقابله با ایران پرداخته بودند، صرفِ تزیینِ آتن میشد و حتی در راهِ جنگِ آتن با شهرهای دیگرِ یونان به کار میرفت. سال به سال، مالیاتها سنگینتر میشد، تا در این هنگام، یعنی در سال 432، تقریبا به 460 تالنت (معادل 2,300,000 دلار) در سال بالغ گردیده بود. هر دعوایی که یک طرفِ آن از شهروندانِ آتن بود، یا به جرایمِ بزرگ مربوط میشد، بایستی به دادگاهِ آتن برده شود. اگر شهری در برابرِ حکمِ آتن سر فرود نمیآورد، با زور مجبور به اطاعت میشد.چنانکه پِریکلِس: شورشهای آیگینا (457)، یوبویا (446)، و ساموس (440) را بسرعت و با کیاست و زیرکیِ تمام فرو نشاند. چنانکه از گفتۀ توسیدید بر میآید، رهبرانِ آزادیخواهِ آتن، که آزادیِ آتنیان را غایت و هدفِ سیاستِ خود قرار داده بودند، صریحا معترف بودند که اتحادیۀ شهرهای آزاد به امپراطوریِ زور وقدرت تبدیل شده است. توسیدید از قولِ کلِئون به مجلس (427) چنین میگوید: “باید به خاطر داشته باشید که امپراطوریِ شما حکومتی است استبدادی بر مردمانی که همواره در صدد آنند که توطئه ای فراهم کنند و شما را از میان برگیرند. اطاعتشان نه بدان جهت است که محبتی دیده اند، و نیز نه از آن روست که شما برای تامینِ نفع و رفاهِ آنان رنج و زیانی بر خود هموار ساخته اید، بلکه فقط بدان سبب سر فرود میآورند که شما را بر خود مسلط میدانند. به شما هیچ گونه مهری ندارند. تنها عاملی که آنان را مطیع و فرمانبردار ساخته، زور و اجبار است.” تضادی که میانِ آزادیخواهی و استبدادِ امپراطوری وجود داشت با فردگراییِ کشورهای یونانی به هم آمیخت و به عصرِ طلایی پایان داد.تقریبا همۀ کشورهای یونان در مقابلِ سیاستِ آتن به مقاومت پرداختند. آتن میکوشید که کورونیا را به امپراطوریِ خود ضمیمه کند، ولی در 447 بیوشا در برابرِ قدرتِ آتن قد برافراشت و به حراستِ کورونیا همت گماشت. برخی از شهرهای تابع، و چند شهرِ دیگری که از توسعه طلبیِ آتن بیم داشتند، برای دفعِ این خطر، به اسپارتا پناه بردند. اسپارتیان از جنگ اجتناب داشتند، زیرا که قدرتِ بحریۀ آتن و دلاوریِ جنگجویانِ آن را خوب میشناختند. اما، دشمنیِ نژادیِ کهنی که بینِ اقوامِ دوریایی و یونیایی وجود داشت شعله گرفت. رسمِ معمولِ آتن، که در شهرهای تابعِ خود ، حکومتی دموکراتیک برقرار میساخت، در نظر اُلیگارشهای زمیندارِ اسپارتا سخت خطرناک بود و نظامِ آریستوکراتیک را در همه جا تهدید میکرد. اسپارتیان چندی از طبقاتِ بالای شهرها پشتیبانی کردند و ظاهرا جبهه ای متحد در برابرِ قدرتِ آتن پدید آوردند.پِریکلِس، که در داخل و خارجِ کشور ،همه جا خود را در میانِ دشمنان میدید، از یک سو به کار پرداخته بود، و از سوی دیگر مُهیای جنگ میشد. به حسابِ او، سپاهِ آتن برای حفظِ سراسرِ آتیک کافی بود، و اگر همۀ مردمِ آن سرزمین در شهرِ آتن گرد میآمدند، نیروی نظامیِ آتن بخوبی از آنان دفاع میکرد. گذشته از این، بحریۀ آتن نیز میتوانست راه های دریایی را باز نگاه دارد و غلات و حبوبات را از مصر یا از دریای سیاه به بندرگاهِ محصور و مستحکمِ آن شهر برساند. پِریکلِس معتقد بود که اگر کمترین امتیازی به دشمنان داده شود، بی شک منابعِ غذاییِ آتن در خطر خواهد افتاد. وضعِ او چون انگلستانِ امروزی بود; یعنی میدید که باید یا امپراطور باشد یا از گرسنگی بمیرد. با وجودِ این، به همۀ کشورهای یونان سفیر فرستاد و آنان را به تشکیلِ یک اتحادیۀ یونانی دعوت کرد، تا بدان وسیله مشکلات و اختلافاتی را که شهرهای یونان را به سوی جنگ میکشید دوستانه حل و فصل کنند. اسپارتا این دعوت را نپذیرفت، زیرا گمان میکرد که با پذیرفتنِ آن، ضمناً تَفَوُق و تسلطِ آتن را نیز قبول خواهد کرد. علاوه بر این، دولتهای دیگر را نیز پنهانی از قبولِ دعوتِ آتن باز داشت; بدین سبب، طرحِ پِریکلِس تحقق نیافت. توسیدید، در عبارتی که ارزشِ تاریخیِ بسیار دارد، چنین میگوید: “در آتن و پلوپونز جوانانِ بیشماری بودند که، بر اثرِ کمیِ عقل و تجربه، سلاحِ جنگ برداشتند.” با این مقدمات، و با اینهمه آمادگی، تنها یک حادثۀ کوچک و مُحَرِک برای ایجادِ جنگ، بس بود. در سالِ 435، کورکیرا، که مستعمره کورینت بود، خود را مستقل خواند و بیدرنگ، برای حمایت، به اتحادیه آتن پیوست. کورینت برای تسخیر آن جزیره ناوگانی گسیل داشت. دموکراتهای فاتحِ کورکیرا، از آتن مدد خواستند، و آتن نیز ناوگانی به یاریِ آنان فرستاد. جنگی در گرفت، و در آن کشتیهای آتنی و کورکیرایی با ناوهای کورینتی و مگارایی به هم درآویختند. لکن نتیجۀ قاطع حاصل نشد. در سالِ 432، پوتیدایا، که شهری بود در جزیرۀ کالکیدیکه، خراجگذارِ آتن، ولی از نژادِ مردمانِ کورینت، بر قدرتِ آتن طغیان کرد. پِریکلِس سپاهی بدانجا فرستاد و شهر را محاصره کرد، ولی پایداریِ مردمِ آن دو سال طول کشید، و این به نیروی نظامی و قدرت و اهمیتِ آن، زیانِ فاحش رساند. هنگامی که مگارا دامنۀ کمکهای خود را به کورینت توسعه داد، پِریکلِس از ورودِ کالاهای مگارایی به بازارهای آتیک و آتن جلوگیری کرد. مگارا و کورینت از اسپارتا مدد خواستند; اسپارتا به آتن پیشنهاد کرد که آن حکم را لغو کند.پِریکلِس این پیشنهاد را پذیرفت، به شرطِ آنکه اسپارتا نیز اجازه دهد که کشورهای خارجی با، لاکونیا ،داد و ستد کنند. اسپارتا امتناع ورزید و در عوض اظهار داشت که آتن، برای حفظِ صلح، باید تمامِ شهرهای یونان را آزاد و مستقل بداند; یعنی امپراطوریِ خود را رها کند. پِریکلِس مردمِ آتن را بر آن داشت که بر گفتۀ اسپارتا اعتراض کنند، و اسپارتا، در مقابل، جنگ را آغاز کرد.III - از طاعون تا صلحتقریبا سراسرِ یونان به دو دسته تقسیم شد. همۀ کشورهای پِلوپونِز، جز آرگوس، به اسپارتا پیوستند; کورینت، مگارا، بیوشا، لوکریس، و فوکیس نیز چنین کردند. آتن، در آغازِ کار، به پشتیبانیِ شهرهای یونیایی و شهرهای سواحلِ دریای سیاه و جزایرِ اژه، که چندان رغبتی به جنگ نداشتند، متکی بود. در این جنگ نیز، چون جنگِ بینُ المللِ زمانِ ما، نبردِ اول، مسابقه ای بود میانِ نیروهای دریایی و زمینی. از یک سو بحریۀ آتن شهرهای ساحلِ پِلوپونِز را ویران ساخت، و از سوی دیگر، سپاهِ اسپارتا واردِ خاکِ آتیک شده، محصولاتِ آن را در اختیار گرفت و زمینهای کشاورزی را ضایع گردانید. پِریکلِس همۀ مردمِ آتیک را به درونِ حصارهای آتن خواند. نگذاشت که سپاهیان به عزمِ جنگ بیرون شوند. آتنیانِ خشمگین را پند داد که شکیبا باشند تا بحریۀ آنان کارِ جنگ را با پیروزی خاتمه دهد.پیش بینیِ پِریکلِس، از لحاظِ تدابیرِ جنگی، درست و بجا بود. لکن تنها یک عامل را، که موثرترینِ عوامل بود و نتیجۀ جنگ بدان بستگی داشت، نادیده گرفت. انبوهیِ جمعیت در شهرِ آتن موجبِ بروزِ طاعون (430) و شاید مالاریا - شد. این بیماریِ خطرناک سه سال ادامه یافت، و ربعِ لشکریان و بسیاری از مردمِ غیرِ نظامیِ شهر را به هلاکت رساند. مردمانِ آتیک، که در چنگالِ بیماری و جنگ رنج میبردند، همگی پِریکلِس را مسئولِ این بدبختیها میشمردند. کلِئون و جمعی دیگر به او تهمت میزدند که خزانۀ عمومی را به مصارفِ بیهوده رسانیده است; زیرا ظاهرا چنین به نظر میرسید که وی مقداری از پولِ دولت را به شاهانِ اسپارتا رشوه داده است تا آنان را به صلح ترغیب کند، و از این روی نمیتوانست حسابِ داراییِ دولت را بدرستی، روشن و معلوم سازد. پِریکلِس محکوم شد، از مقامی که داشت برکنار گردید، و مبلغِ هنگفتی که جمعا پنجاه تالنت (300,000 دلار) بود جریمه داد.تقریبادر همان وقت (سال 429)، خواهر و هر دو پسرِ شرعیش از طاعون مردند. ولی مردمِ آتن، چون برای ادارۀ امورِ کشور، کسِ دیگری را شایسته نیافتند، دوباره او را به فرمانروایی خواندند و مقامِ نخستین را به وی باز دادند (429). و برای آنکه قدرشناسیِ خود را نسبت به او ابراز دارند و در مصیبتهایی که بر او نازل شده بود دلداریش دهند، قانونی را که او خود گذرانده بود ملغا ساختند; در نتیجه، فرزندی که وی از آسپاسیا داشت به حقوقِ شهروندی رسید. اما دیری نگذشت که سیاستمدارِ پیر نیز به همان بیماری مبتلا گشت; روز به روز ناتوانتر شد و، چند ماه پس از بازگشت به آن مقام، در گذشت. در دورانِ حکومتِ پِریکلِس، آتن به اوجِ عظمتِ خود رسید. لکن، یکی از عللِ این ترقی، ثروتِ سرشاری بود که از شهرهای هم پیمان، بی رضای آنان، گِرد آمده بود; و علتِ دیگرِ آن، قدرتی بود که دشمنیِ تقریبا همۀ کشورها را برانگیخته بود. از این روی، اساسِ عصرِ طلاییِ یونان، برمبنایِ درست و سالمی استوار نبود; هنگامی که تدابیرِ سیاسیِ آتن از حفظِ صلح عاجز ماند، بنای حکومت و مدنیت آن فرو ریخت.با اینهمه، چنانکه توسیدید معتقد است، آتن اگر سیاستِ فابیوسیِ پِریکلِس را تا پایان کار ادامه میداد، شاید پیروز میشد.( Fabian، این لفظ برگرفته از نام فابیوس ماکسیموس وروکوسوس، سردارِ رومی (203 ق م)، است که در دومین جنگِ کارتاژی، حریفِ هانیبال بود، و سیاستش تعقیبِ هانیبال، ولی امتناع از درگیری و جنگ با وی بود; این واژه به هر سیاستِ انتظارآمیز اطلاق میشود. در 1884، انجمنی نیز به همین نام در لندن تاسیس شد که اعضای آن، در عینِ سوسیالیست بودن، برخلافِ مارکس، اعتقاد داشتند که اصلاحاتِ اجتماعی باید به طورِ طبیعی و تدریجی صورت گیرد، نه به طریق انقلابی) اما جانشینانِ وی آنچنان صبر و تحمل نداشتند که برنامه ای را که به خویشتنداری و ضبطِ شجاعانه نیاز داشت به کار بندند. رهبرانِ جدیدِ حزبِ دموکراتیک ،مردمانی تاجرپیشه چون کلِئونِ چرم فروش، یوکراتِسِ طناب فروش، و هیپِربولوسِ چراغساز بودند و همواره مردمان را به جنگهای زمینی و دریایی برمیانگیختند. کلِئون تواناترینِ آنان بود; بیانی بسیار فصیح داشت، به اصولِ اخلاقی پایبند نبود، و فسادش نیز از دیگران بیشتر بود. پلوتارک در توصیفِ او میگوید: “وی اولین سخنرانی بود که در میانِ آتنیان رَدای خود را از تن به در میکرد و، در وقتِ سخن گفتن، با دست بر رانِ خود میکوفت و مردم را مخاطب قرار میداد.” ارسطو گوید که کلِئون سخت شایق بود که با جامۀ کارگران بر کرسیِ خطابه قرار گیرد.وی نخستین حلقه سلسلۀ عوامفریبانی بود که، از هنگامِ مرگِ پِریکلِس تا زمانی که آتن در کایرونیا استقلالِ خویش را از دست داد (سال 338)، بر آن کشور حکمروایی داشتند.هنگامی که در سال 425 بحریۀ آتن، یکی از ارتشهای اسپارتا را در جزیرۀ سفاکتِریا، نزدیکِ پولوس در مِسینا، محاصره کرد، کفایت و قدرتِ کلِئون آشکار گشت. در آغاز، چنان به نظر میرسید که هیچ یک از سردارانِ بحریۀ آتن نتوانند آن پایگاهِ مستحکم را مُسَخَر سازند، ولی کلِئون، پس از آنکه از طرفِ مجلس مامورِ محاصره آنجا شد (و بیشتر امید آن بود که بر سرِ این کار جانِ خود را ببازد)، چنان با تدبیر و شهامت بدان سوی حمله ور گشت که لاکدایمونیان را به نحوی بیسابقه مجبور به تسلیم ساخت، و همگان را از کارِ خویش به حیرت افکند. اسپارتا با حقارتِ تمام خواستارِ صلح شد و قبول کرد که، در اِزایِ آزاد شدنِ اسیرانِ اسپارتی، به اتحادیۀ آتن بپیوندد. اما کلِئون، با خطابه های خود، مجلس را از پذیرفتنِ این پیشنهاد باز داشت و به ادامۀ جنگ ترغیب کرد. در این وقت، کلِئون پیشنهادی مطرح ساخت که بیدرنگ به عمل درآمد و او را در نظرِ مردمِ آتن سخت محبوب ساخت (سال 424); زیرا گفته بود که مردمِ آتن نباید برای ادامۀ جنگ مالیاتی بدهند، بلکه برای این مقصود باید بر مقدارِ خراجی که شهرهای تابعِ امپراطوری میگزارند افزوده شود. در این شهرها نیز، چون آتن، سیاستِ کلِئون آن بود که تا آخرین حدِ امکان از مالداران و دولتمندان پول بستاند. هنگامی که طبقاتِ بالای میتیلِنه شورش کردند و نظامِ دموکراسی را برانداختند و لِسبوس را مستقل از آتن اعلام داشتند (429)، کلِئون بر آن شد که در آن شهرِ شورش طلب، همۀ کودکانِ ذُکوری را که به سنِ بلوغ رسیده اند هلاک گرداند. مجلس که شاید در آن وقت فقط از نصفِ عدۀ اعضا به علاوه یک تن تشکیل یافته بود با پیشنهادِ کلِئون موافقت کرد و یک کشتی بدان سوی گسیل داشت تا فرمانِ اجرایِ آن کار را به پاکِس، سردارِ آتنی که شورش را فرو نشانده بود، برساند. اما هنگامی که خبرِ این حکمِ بیرحمانه در آتن انتشار یافت، مردانِ هوشمندتر ،مجلس را به تشکیلِ جلسۀ دیگری دعوت کردند; فرمانِ نخستین لغو شد، و بیدرنگ کشتیِ دیگری بدان جانب رهسپار گشت. این کشتی، پیش از اجرایِ فرمانِ مجلس، خود را به پاکِس رسانید و از قتلِ عام جلوگیری کرد. پاکِس هزار تن از سلسله جُنبانانِ انقلاب را به آتن فرستاد; این عده، به پیشنهادِ کلِئون، و بنا بر رسمِ آن زمان، یکسره کشته شدند.در این هنگام، یکی از سردارانِ اسپارتی به نامِ براسیداس ، شهرهای شمالیِ یونان را، که همگی از متحدانِ آتن یا از توابعِ آن بودند، یک به یک مسخر ساخت. کلِئون نیز در جنگ با او کشته شد و دِینِ خود را عاقبت ادا کرد. در همین جنگ بود که توسیدید، چون دیر به یاریِ آمفی پولیس رفته بود، مقامِ خویش را در نیروی دریایی از دست داد و از اقامت در آتن نیز محروم گشت، زیرا که آن شهر ،همۀ معادنِ طلای تراکیا را در اختیار داشت، و از این جهت حایزِ اهمیتِ بسیار بود. اما براسیداس نیز در همان پیکار جان سپرد، و اسپارتا، که با تهدیدِ انقلابِ هِلوت رو به رو شده بود، دوباره خواستارِ صلح شد. آتن نیز، برای آنکه یک بار هم توصیۀ رهبرِ اُلیگارشها را پذیرفته باشد، عهدنامۀ صلحِ نیکیاس (421) را امضا کرد. شهرهای دیگر نیز نه تنها پایانِ جنگ را اعلام داشتند، بلکه به امضایِ پیمانِ یک اتحاد به مدت پنجاه سال گردن نهادند. آتن تعهد کرد که اگر هِلوتس قیام کند، به یاریِ اسپارتا برخیزد.IV - آلکیبیادِسسه عامل موجب شد که این پیمانِ پنجاه ساله به یک صلحِ موقتِ شش ساله مبدل گردد: تبدیلِ صلح به “جنگ با وسایلِ دیگر”، قرار گرفتنِ آلکیبیادِس در راسِ حزبی که خواستارِ تجدیدِ خصومتهای گذشته بود، و کوششِ آتن برای تصرفِ مستعمراتِ دوریها در سیسیل. اسپارتا در این هنگام به صورتِ دولتی ضعیف در آمده بود، و متحدینش از امضای موافقتنامۀ اتحاد با او سرباز زده، با آتن متحد شدند. آلکیبیادِس، که آتن را رسما و ظاهرا در حالِ صلح نگاه داشته بود، دولتهای متحدِ خویش را به جنگ با اسپارتا برمیانگیخت، و سرانجام (در 418) آنها را به یکدیگر پیوسته، در مانتینِئا با اسپارتا به جنگ افکند. ولی اسپارتا پیروز شد، و زمانی کوتاه سراسرِ یونان را صلحی خشماگین فرا گرفت.در این گیرودار، آتن بحریه ای به سویِ جزیرۀ دوریاییِ مِلوس گسیل داشت تا آنجا را، به عنوانِ یک دولتِ تابع، به امپراطوری، مُنضَم سازد. توسیدید، که در اینجا از جلدِ مورخ بیرون شده و به صورتِ یک فیلسوفِ سوفسطایی یا یک تبعیدیِ انتقامجو درآمده است، در این باره میگویدکه تنها دلیلی که فرستادگانِ آتن برای عملِ خود داشتند این بود که بگویند حق با زور است. “ما معتقدیم که خدایان، و میدانیم که مردمان، به حکمِ قانونِ تغییرناپذیرِ طبیعتشان، بر هر جا که بتوانند، فرمانروایی میکنند. چنان نیست که ما این قانون را ساخته، یا برای نخستین بار بدان عمل کرده باشیم. پیش از این قانون برقرار بوده، و پس از ما نیز تا ابد برجا خواهد ماند. مافقط از آن استفاده میکنیم، و میدانیم که شما یا هر کسِ دیگر، اگر نیرویی را که اکنون در دستِ ماست با خود داشته باشد، جز اینکه ما میکنیم، نخواهد کرد.” مردمِ مِلوس تسلیم نشدند، و گفتند که جز خدایان به کسِ دیگری اتکا و اعتماد نداریم. اما اندکی بعد، چون نیرویِ امدادیِ سِیل آسایی به بحریۀ آتن افزوده گشت، بِلا شرط در برابرِ فاتحین تسلیم شدند. آتنیان هر مردِ بالغی را که یافتند کشتند; زنان و کودکان را به بردگی فروختند; و سراسرِ آن جزیره را به پانصد تن کوچنشینِ آتنی بازگذاشتند. آتن از این پیروزی سخت خرسند مینمود، و آماده میشد که موضوعِ تراژدیهای درامنویسانِ خود یعنی انتقامِ الاهی، در پیِ پیروزیهای گستاخانه را عملا و در عالمِ واقع نمایش دهد.آلکیبیادِس یکی از کسانی بود که در مجلس، کشتار همه مردان و پسران ملوس را خواستار بودند.پشتیبانیِ وی از هر گونه نیتی، اجرای آن را تضمین میکرد، زیرا مردی بود که در آتن شهرتِ تمام داشت و، به جهتِ فصاحتِ بیان، صَباحَتِ مَنظَر، تنوع استعدادها، و حتی خطاها و جنایاتش موردِ تکریم و ستایشِ مردم بود; پدرش، کلِینیاسِ دولتمند، در جنگِ کورونیا کشته شده بود; مادرش، که وابسته به آلکمایون و خویشاوندِ نزدیکِ پِریکلِس بود، این مردِ سیاست را راضی ساخته بود که فرزندِ وی را در خانۀ خود پرورش دهد. آلکیبیادِس در دورانِ کودکی ،سخت آشوبگر و رحمت آور بود، لکن از شجاعت و تیز هوشی بهرۀ بسیار داشت. بیست ساله بود که در پوتیدایا دوش به دوشِ سقراط جنگید; در بیست و شش سالگی (424) در جنگِ دِلیوم شرکت جست. از قرارِ معلوم سقراط به این جوانک دلبستگیِ تمام داشته و، چنانکه پلوتارک میگوید، “وی را بدان سان به سوی فضیلت و نیکی میخوانده است که از تاثیرِ سخنانش اشک از دیدگانِ جوانک جاری میشده و روحش آشفته میگشته است. ولی آلکیبیادِس گاه فریفتۀ چرب زبانیِ چاپلوسان شده، سقراط را ترک میگفته، و به عیش و عشرت میپرداخته است. اما سقراط، چون کسی که در پی برده ای فراری روان باشد، او را دنبال میکرده است.” حاضرجوابی و نکته گوییِ این جوان مایۀ اعجابِ مردمِ یونان شده بود، و همه جا سخن از لطفِ بیانِ او میرفت. هنگامی که پِریکلِس خودراییِ مغرورانۀ او را نکوهش کرده و گفته بود که من خود نیز در جوانی سخنانِ کنایه آمیز بسیار گفته ام، آلکیبیادِس جواب داده بود: “افسوس که من در آن زمان که تو فهم و اندیشۀ بهتر داشتی نمیشناختمت.” یک روز، برای آنکه جرئتِ حریفانِ آشوبگرِ خود را بیازماید، در پیشِ همگان، بر چهرۀ یکی از غنیترین و مقتدرترین مردانِ آتن، که هیپونیکوس نام داشت، سیلی نواخت; اما صبحِ روزِ بعد به خانۀ دولتمندِ بیم زده رفت، جامه از تن برگرفت، و از او تمنا کرد که با تازیانه وی را عقوبت کند.پیرمرد چنان مغلوب گشت که دخترِ خویش، هیپارِته را به او داد، و ده تالنت جهیز همراهِ وی کرد. آلکیبیادِس مرد را راضی کرد که آن مقدار را دو چندان سازد، و سپس اکثرِ آن را صرفِ خویش کرد. وی با چنان تجمل و شکوهی زندگی میکرد که در آتن سابقه نداشت; اسبابِ خانۀ او سخت گرانبها بود; نقاشانِ چندی را گماشت تا دیوارهای خانه اش را مصور کنند; رمه ای از اسبانِ مسابقه در آخور بسته بود و غالبا در اسبدوانیهای اولمپیا، پیروزی نصیبِ او میشد. یک بار اسبانِ وی در این مسابقه جایزۀ اول و دوم و چهارم را بردند، و او بدین مناسبت همۀ مجلس را به ضیافتِ خویش خواند; کشتیهای جنگیِ بسیار فراهم کرده بود، و غالبا هزینۀ همسرایانِ نمایشها را شخصا میپرداخت; هنگامی که دولت برای جنگها طلبِ معُاضِدَت میکرد، اعانۀ وی از همه بیشتر بود; از ندای وجدان و زنجیرِ آداب و رسوم، آزاد بود و ترس در وی راه نداشت، از این روی، در دورانِ جوانی و اواسطِ عمر، چنان با شور و هیجان به عشرت و عیش میپرداخت که سراسرِ آتن از شادیِ وی لذت میبرد. اندکی لکنت زبان داشت، لکن این خاصیت چنان سخن گفتن او را شیرین ساخته بود که همۀ جوانان، نوخاسته میکوشیدند که چون او لکنت زبان داشته باشند. وی برای خود کفشی تازه ساخته بود و دیری نگذشت که همۀ نوجوانانِ شهر “کفش آلکیبیادِسی” برپای کردند. صدها قانون شکنی کرد و صدها کس را بیازرد، اما کسی را یارای آن نبود که وی را به دادگاه بخواند. زنانِ روسپی همگی دلباختۀ او بودند، و وی بر سپرِ خویش تصویرِ خداوندِ عشق و شعلۀ آذرخش را نقش کرده بود گویی میخواست از این راه پیروزیهای خود را در عشق نمایان سازد. زنش، پس از آنکه چندگاهی بیوفاییهای او را بردبارانه تحمل کرد، به خانۀ پدر بازگشت و آمادۀ جدایی شد. اما هنگامی که در حضورِ آرکون تقاضای خود را عرضه داشت، آلکیبیادِس او را در آغوش گرفته، از میانِ کوچه و بازار، به خانۀ خود برد، و کسی را یارای آن نبود که وی را از این کار باز دارد. از این روی، همسرِ آلکیبیادِس وی را آزادیِ تمام داد و خود، با دردِ عشقِ او، صبر پیش گرفت. اما مرگِ پیش از هنگامِ وی از قلبی شکسته خبر میدهد.آلکیبیادِس وقتی که پس از مرگِ پِریکلِس به میدانِ سیاست گام نهاد، تنها یک کس را رقیبِ خویش دید، و آن نیکیاسِ دولتمند و پرهیزگار بود. اما نیکیاس از اشراف طرفداری میکرد. از این روی، آلکیبیادِس جانبِ پیشه وران را گرفت و از استعمارطلبی دم زد، و این با غرور و خودخواهیِ آتنی ،سخت سازگار بود. “صلحِ نیکیاسی” در نظر وی بی اعتبار مینمود، زیرا نامِ رقیب با آن همراه بود. در سال 420، جزوِ فرماندهانِ دهگانه انتخاب شد، و از همین جا بود که با طرحهای جاه طلبانۀ خود آتن را به جنگ بازگرداند. هنگامی که مجلس، کارهای او را میستود، تیمون، دشمنِ اجتماع و انسان، دلشاد بود و بلاها و خونریزیهای فراوان، در آینده میدید.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۱۹۲-فصل هجدهم :انتحار یونان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.