تاریخ تمدن قسمت۱۹۵-طلوعِ سیراکوز episode artwork

EPISODE · Jan 11, 2021 · 38 MIN

تاریخ تمدن قسمت۱۹۵-طلوعِ سیراکوز

from تاریخ تمدن

انحطاط تمدن یونانفصل نوزدهم :فیلیپامپراطوری دوم آتنطلوع سیراکوزبه نسبتی که مذهبِ دولتی نفوذش را بینِ طبقاتِ تحصیلکرده از دست میداد، افراد خود را بیشتر و بیشتر از محدودیت و قید و بندهای اخلاقی خلاص میکردند پسر از زیرِ بارِ امرِ والدین، مرد از قیدِ ازدواج، زن از وظیفۀ مادری، و مردم از مسئولیتِ سیاسی فرار مینمودند. بدونِ شک، آریستوفان در بیانِ این تحولات، راهِ اغراق میپیمود، و اگرچه افلاطون و زِنوفِن و ایسوکراتِس با وی هم عقیده بودند، مع هذا همه شان محافظه کارانی بودند که بِلاتردید از هر عملِ نسل جدید به لرزه در می آمدند. روحیۀ جنگاوری در قرنِ چهارم پیشرفت کرد، و متعاقبِ تعلیماتِ اوریپید و سقراط و سرمشقهای آگِسیلائوس، موجی از اومانیسمِ روشنفکری سر برآورد. اما سقوطِ اخلاقِ عمومی در مسائلِ جنسی و سیاسی ادامه یافت. مجردها و روسپیان، به یاریِ هم، تعدادشان فزونی گرفت، و زناشوییِ آزاد بر ازدواجِ قانونی تفوق یافت. “آیا صیغۀ آزاد بهتر از زنِ شرعی نیست” این سوال را یکی از بازیکنانِ تئاترِ کمدیِ قرنِ چهارم میکند، و میافزاید: “این یکی از پشتیبانیِ قانونی برخوردار است که مرد را مجبور میکند زنش را، هر قدر هم زشت و کریه باشد، نگاه دارد; ولی آن یکی میداند که باید همسرش را با رفتارِ خوب حفظ کند، و اِلا دنبالِ دیگری خواهد رفت.” بدین ترتیب، پراکسیتِلِس و بعد هیپِریِدس با فرینه، آریستیپوس با لائیس، ستیلپو با نیکارِته، لیسیاس با مِتانیرا، و ایسوکراتِسِ تُرشروی با لاژیسکیوم رابطۀ آزاد داشتند. تِئوپومپوس با بیاناتِ مبالغه آمیزِ معلمانِ اخلاق میگوید: “جوانان تمامِ وقتِ خود را در عیش و عشرت با دختران و مطربان میگذرانند; آنان که کمی مُسِنترند، خویشتن را وقفِ قمار و فساد مینمایند; و مردم، به طور کلی، بیش از آنکه متوجهِ بهبودِ وضعِ دولتِ خود باشند، در مجالسِ عیش و عشرت و تفریحاتِ عمومی ،صرفِ وقت میکنند.” جلوگیری از تولیدِ نسل از راه :پیشگیری، سقطِ جنین، یا کشتنِ نوزادان، آیینِ روز بود. . افلاطون میگوید: “اکنون که عدۀ زیادی از اَبنای بشر به وجودِ خدایان، اَبدً اعتقاد ندارند، قانونی عقلایی باید تا به سوگندهای دروغینی که دو طرفِ دعوا میخورند خاتمه بخشد.” “(قوانین”، 948)ارسطو یادآوری میکند که “بعضی زنان، با مالیدنِ روغنِ میوۀ سرو یا مرهمِ سرب مخلوط با صمغ و روغنِ زیتون به دهانۀ رحم، از بچه دار شدن جلوگیری میکردند.” خانواده های قدیمی از بین میرفتند. در این باره، ایسوکراتِس میگفت: (این خانواده ها) “موجودند، ولی در مزارشان.” بر تعدادِ افرادِ طبقه های پایین، روز به روز افزوده میشد، ولی طبقۀ شهرنشین در آتیک از چهل و سه هزار نفر در سالِ 431 به 22 هزار نفر در سالِ 400، و 21 هزار نفر در سالِ 313 تقلیل یافت. ذخیرۀ ارتش از طبقۀ شهروندان نیز، یا به علتِ کُشت و کُشتارهای جنگ، یا به علتِ قِلَتِ افرادی که منافعِ مُلکی در کشور داشتند، و یا به سببِ عدمِ تمایل به خدمتِ سربازی رو به زوال بود. زندگیِ مرفه و بیدغدغۀ خانوادگی و بازرگانی و دانشگاهی، جایگزینِ زندگیِ پُر تَقَلا و انضباطِ نظامی و خدماتِ دولتیِ زمانِ پریکلس گشته بود. ورزش، حرفه ای شده بود. مردمی که در قرنِ ششم میدانهای ورزشی را پر میکردند، اکنون با تماشای نمایشهای ورزشیِ حرفه ای خود را راضی میکردند. نوجوانها کمی تعلیماتِ نظامی در فنونِ جنگی میدیدند، ولی افرادِ بالغ به صد حیله از خدمتِ نظام فرار میکردند. جنگ نیز، به سببِ مُعضلاتِ فنی، حرفه ای گشته بود و ایجاب میکرد که مردانِ تعلیمات دیده ، تمام وقت در خدمت باشند. سربازانِ اجیر جایِ سربازانِ وظیفه را گرفته بودند، و این نشانِ آن بود که رهبریِ یونان بزودی از دستِ سیاستمداران بیرون رفته، به دستِ جنگجویان خواهد افتاد. هنگامی که افلاطون سرگرمِ بحث دربارۀ شاهانِ فیلسوف بود، شاهانِ نظامی زیر گوشش در حال نَشوُ نِما بودند. سربازانِ اجیرِ یونانی خود را به سردارانِ یونانی یا “بربرها” میفروختند و بالتساوی در ارتشِ دوست یا دشمن میجنگیدند. ارتشهای ایرانی که علیهِ اسکندر جنگیدند پُر از افرادِ یونانی بودند. اکنون سربازان نه در راهِ میهن، بلکه در راهِ اربابی که بیشتر پول میداد، خونِ خود را میریختند.جز در دورانِ آرکونیِ یوکلیدِس (403) و تصدیِ امورِ مالی توسطِ لیکورگوس (338 - 326)، فسادِ سیاسی و اغتشاشی که به دنبالِ مرگِ پریکلس به راه افتاده بود در سراسرِ قرنِ چهارم ادامه یافت. بر حسبِ قانون، سِزایِ رشوه، مرگ بود، ولی بر حسبِ روایتِ ایسوکراتِس، رشوه را با ترفیعاتِ نظامی و سیاسی پاداش میدادند. ایران در رشوه دادن به سیاستمدارانِ یونانیی که علیهِ شهرهای دیگرِ یونان یا مقدونیه واردِ جنگ شوند مانعی سرِ راهِ خود نمیدید. سرانجام، حتی دِموستِنِس، پرده از اخلاق و آیینِ زمانِ خویش برداشت. وی یکی از نجیبترین افرادِ پایینترین طبقاتِ آتن، یعنی سخنرانان یا خطیبانِ اجیری بود که در این قرن تبدیل به وکیلانِ مدافع و سیاستمدارانِ حرفه ای شده بودند. پاره ای از این مردان، چون لیکورگوس، تا حدی صَدیق و پاره ای دیگر، چون هیپِریدِس، بیباک بودند، ولی اغلب، بهتر از آنکه اجتماع رَوا میدید، نبودند. اگر بتوانیم سخنِ ارسطو را بی چون و چرا بپذیریم، بسیاری از آنها در فنِ بی اعتبار کردنِ وصیتهای مردم استاد بودند. عده ای از آنها، از راهِ سودجوییِ سیاسی و مردمفریبیِ افسارگسیخته، ثروتهای شایانی اندوختند. این خطیبان به دسته هایی تقسیم شده بودند و هوا را از جنجالِ مبارزه های سیاسیِ خود آلوده میکردند. هر دسته یا حزب، کمیته هایی با اسمِ شب ترتیب میداد و جاسوس و مامور میگماشت و پول و پَله راه میانداخت. آنها که مخارجِ این بازیها را میپرداختند، بی رودربایستی، اعتراف میکردند که انتظارشان این است که “از این راه، عایدیشان دو برابر شود”. هر چه سیاست بازی بیشتر میشد، میهن پرستی سست میگردید. مناقشات و دسته بندیهای سیاسی، وقتِ مردم را به خود معطوف داشته، برای کشور چیزی باقی نمیگذارد. قانونِ اساسیِ کلیستِنِس، و فردگرایی در بازرگانی و فلسفه، خانواده را ضعیف کرده، ولی فرد را آزاد ساخته بود; اکنون فردِ آزاد، که گویی در مقامِ انتقام از زَوالِ خانواده برخاسته بود، برگشته، دولت را نابود میکرد.در سال 400 یا سالهای نزدیکِ به آن، دموکراتهای پیروز ، برای اثبات و اِبقایِ شرکتِ شهروندان در مجلسِ شورا (اکلسیا) و جلوگیری از تسلطِ اغنیا بر آن، برای شرکت کنندگان در مجلس، حقوقِ دولتی تعیین کردند.در ابتدا، هر شهروند یک اوبولوس (17 سنت) دریافت میکرد، ولی همچنانکه مخارجِ زندگی بالا رفت، این مبلغ به دو اوبولوس و سپس به سه اوبولوس و بالاخره در زمانِ ارسطو به یک دراخما (یک دلار) در روز رسید. این وضع، ترتیبِ بدی نبود، زیرا هر شهروندِ معمولی، در اواخرِ قرنِ چهارم، یک و نیم دراخما در مقابلِ یک روز کار دریافت میکرد. بدیهی است کسی حاضر نبود، بدونِ یافتنِ کاری دیگر، این درآمدِ خود را رها کند. طولی نکشید که در اثرِ این نقشه، اکثریتِ مجلس از آنِ نداران شد، و ثروتمندان، مایوس از پیروزی، در خانه ماندند و از شرکت در مجلسِ شورا چشم پوشیدند. تجدیدنظرِ قانونِ اساسی در سالِ 403 نیز، هر چند که قدرتِ قانونگذاری را در دستِ پنج نفر قانونگذارِ برگزیده از میانِ شهرنشینهایی که با قُرعه برایِ خدماتِ دادگاهی انتخاب میشدند محدود ساخت، مُثمِرِثَمَری نشد، زیرا این گروهِ جدید نیز به جبهۀ عوام متمایل بود و تفسیرهای آن از قوانین، حیثیت و قدرتِ جناحِ محافظه کار را پایین آورد. به علتِ پرداختِ حقوق به شرکت کنندگان در مجلس، احتمالا در قرنِ چهارم، سطحِ دانش و فَراستِ اعضای شرکت کننده پایین آمد. گرچه باید اعتراف کرد که مرجعِ این اطلاع ،مُرتجعینِ متعصبی چون آریستوفان و افلاطون هستند. ایسوکراتِس عقیده داشت که مجلس آن قدر اشتباه میکند که حقوقِ نمایندگان را باید دشمنانِ آتن بپردازند.این اشتباهات به قیمتِ نابودیِ امپراطوری و آزادیِ آتن تمام شد. همان شهوت و آز نسبت به پول و قدرتی که باعثِ سرنگون شدنِ اتحادیۀ اول شده بود، دومی را نیز از پا درانداخت. پس از سقوطِ اسپارتا در لئوکترا، آتن احساس کرد که ممکن است دوباره نفوذِ خود را بسط دهد. در تشکیلِ امپراطوریِ جدید، آتن متعهد شد که از تصرفِ زمین در خارج از آتیک به دستِ اتباعِ خود جلوگیری کند. اکنون آتن: ساموس، شِبهِ جزیرۀ تراکیا، شهرهای پیدنا، پوتیدایا، مِتونه بر سواحلِ مقدونیه و تراکیا را تصرف کرد و، با اسکانِ اتباعِ خود، آنها را مستعمرۀ آتن ساخت. متحدینِ آتن اعتراض کردند و بسیارشان از اتحادیه خارج شدند. روشِ زور و مجازات، که در قرنِ پنجم بدونِ موفقیت اعمال شده بود، دوباره به کار برده شد، و باز شکست خورد. در سال 357، کیوس، کوس، رودِس، و بیزانس اعلانِ “جنگِ عمومی” و شورش کردند. هنگامی که دوتن از بهترین فرماندهانِ جنگی به نامِ تیموتِئوس و ایفیکراتِس حمله علیۀ کشتیهای شورشیان را هنگامِ طوفان، غیرِ عاقلانه اعلام کردند، مجلسِ شورا آنان را به جُبن محکوم ساخت. تیموتِئوس محکوم شد که جریمۀ غیرممکنی به مبلغِ یکصد تالنت (600 هزار دلار) بپردازد. این موضوع باعث شد که بگریزد. ایفیکراتِس، گرچه تبرئه شد، دیگر حاضر به خدمت نگردید.شورشیان در مقابلِ تمامِ عملیاتِ نظامیِ آتن برای فرو نشاندنِ آتشِ انقلاب ،مقاومت کردند، و سرانجام، آتن در سال 355 ناچار شد معاهده ای با آنها امضا نموده، استقلالِ آنها را به رسمیت بشناسد. شهرِ بزرگ: بی متحد، بدونِ رهبر، ورشکسته، و بی یاور ماند.شاید عواملِ حساسِ دیگری نیز در تضعیفِ آتن موثر بود. حیاتِ فلسفی، هر تمدنی را که بپسندد و تحسین کند به خطر میاندازد. در مراحلِ اولیۀ تاریخِ هر ملتی، فلسفه: کم است; عمل: حکم فرماست; مردمان: راستتر، بیریاتر و بی غل و غشتر، و در عشق و جنگ بی پرده ترند. ولی هر چه تمدن توسعه مییابد، همچنانکه رسوم و قراردادها و قوانین و اخلاقیات بیشتر و بیشتر فعالیتِ غریزه های طبیعی را محدود میسازند،عمل جایِ خود را به فلسفه میدهد، موفقیت به خیالپردازی، صراحت به حیله گری، بیان به پنهانکاری، خشونت به همدردی، و باور به شک جای میدهند و وحدتِ صفاتی که در حیوانات و انسانهای اولیه مشترک است از بین میرود. رفتارِ مردم نسبت به خود و دیگران ناپخته، مشکوکانه، از روی حساب، و هشیارانه میشود، و آمادگی به جنگ تبدیل به بحث و گفتگوی بیحد میشود. کمتر ملتی توانسته است بدونِ فدا کردنِ مردانگی و وحدتِ خود، به مراحلِ عالی فرهنگی و حساسیتِ درکِ زیبایی برسد. ثروتِ چنین ملتی، همیشه وسوسه ای مقاومت ناپذیر در مقابلِ بربرهای بیچیز و فقیر قرار میدهد. در کنارِ هر روم :همیشه یک گل، و در کنارِ هر آتن همیشه یک مقدونیه در کمین است.IV - طلوعِ سیراکوزسیراکوز، علی رغمِ بحرانهای شدیدِ سیاسی، در سرتاسرِ قرنِ چهارم، یکی از ثروتمندترین و قدرتمندترین شهرهایِ یونان بود. دیونیسیوسِ اول، با وجودِ بی سیاستی و خیانت و غرورش، با تدبیرترین حکمرانِ زمانِ خویش بود. با تبدیل کردنِ جزیرۀ اورتیگیا به دژی که خود در آن منزل کرده بود، و با محصور کردنِ راهِ سنگفرشِ آن به ساحل، او موقعیتی برایِ خود فراهم ساخت که از هر حمله ای مصونش میداشت; با دو برابر کردنِ حقوقِ سربازانِ خود و رهنمون شدنِ ایشان به پیروزیهای سهل، چنان وفاداری و صمیمیتِ آنها را کسب کرد که توانست سی و هشت سال تخت و تاجِ خود را نگاه دارد.دیونیسیوس، همینکه حکومتِ خود را تثبیت کرد، سیاستِ خشنِ قبلیِ خویش را تبدیل به ملایمت و نرمی و یک نوع استبدادِ آمیخته با عدالت نمود;(هنگامی که فینتیاس ]یا فیتیاس[ را به جرمِ توطئه، محکوم به مرگ کرد، محکوم برایِ رسیدگی به کارهای خود، اجازۀ یک روز مرخصی خواست. دوستِ او دامون (نه آن دامون که معلمِ موسیقی سقراط و پریکلس بود) جانِ خود را گرو گذارد و داوطلب شد که اگر فینتیاس بازنگشت، او را به جای وی بکشند. فینتیاس بازگشت، و دیونیسیوس ، که مثلِ ناپلئون به دیدنِ صفا و دوستی در شِگِفت میشد، او را بخشید و از آن دو خواست تا وی را نیز در حلقۀ دوستیِ خود بپذیرند. ) زمینهای مرغوب را بینِ افسران و دوستانِ خویش تقسیم کرد; تمامِ نقاطِ مسکونیِ اورتیگیا و راهروی جزیره را (برای مقاصدِ نظامی) به سربازانِ خود داد. بقیۀ خاکِ سیراکوز و نواحیِ اطرافش را به نسبتِ مساوی بینِ مردم، اعم از آزاد و برده، تقسیم کرد. گرچه مالیاتی که از مردم میگرفت به سختی و شدتِ مالیاتهای مجلسِ آتن بود، سیراکوز، تحتِ رهبریِ او شکوفا شد. هنگامی که زنان ، بیحد؛ تجملپرست شدند، دیونیسیوس اعلام کرد که دِمِتِر را در خواب دیده و او گفته است که باید کلیۀ جواهراتِ زنانه در معبدِ او به ودیعه گذارده شود. خودِ وی اوامرِ رب النوع را اطاعت کرد، و زنان نیز اغلب از وی اطاعت کردند. چندی نگذشت که آن جواهرات را از دِمِتِر به “قرض” گرفت تا مخارجِ لشکرکشیهایِ خود را تامین کند.در باطنِ تمامِ نقشه هایش این خیال نهفته بود که کارتاژیها را از سیسیل بیرون راند. دیونیسیوس که نسبت به هانیبال در موردِ استعمالِ ماشینهای قلعه کوب در محاصرۀ قلعۀ سِلینوس رشک میبرد، بهترین مهندسان و کارگرانِ فنیِ یونانِ باختری را به خدمتِ خویش درآورد تا ابزارِ جنگیِ او را تکمیل و اصلاح کنند. این مردان، ضمنِ اختراعِ آلاتِ حمله و دفاع، فلاخَنهای عظیمی اختراع کردند که میتوانست سنگها و اشیای جسیم را به مسافتهای دور پرتاب کند. این اختراعات و اسلحه های جنگی از سیسیل به یونان آمد و به دستِ فیلیپِ مقدونی افتاد. سربازانِ اجیرِ بسیاری استخدام شدند، و اسلحه هایی که به مقدارِ زیاد در سیراکوز ساخته میشد موافقِ عادات و مهارتهای هر دسته از سربازانی که به استخدام در میآمدند تهیه میگردید. از آن به بعد، جنگهای زمینی در یونان به وسیله پیاده نظام انجام میگردید. دیونیسیوس یک لشکرِ بزرگِ سواره نظام نیز تشکیل داد و اینجا نیز به فیلیپ و اسکندر درسهایی آموخت. در همان روز، پولِ فراوانی نیز صَرفِ ساختنِ دویست فروند کشتی کرد که بیشترشان چهار یا پنج ردیف پاروزن داشتند .این کشتیها، در سرعت و قدرت، بزرگترین نیروی دریایی بودند که یونان تا به حال به خود دیده بود.. کشتیهای معمولِ آن زمان نوعی کشتیِ پاروییِ کوتاه بود که دو ردیف پاروزن در هر طرف داشت. انواعِ کشتیهای ذکر شده در بالا شاید چندین طبقه پاروزن نداشتند، ولی در هر نیمکت، عدۀ زیادی پاروزن، از یک نقطه، تعدادِ زیادی پارو را به حرکت در میآوردند.در سالِ 397 همه چیز آماده بود، و دیونیسیوس سفیری به کارتاژ فرستاد و تقاضا کرد که تمامِ شهرهای یونانیِ تابعِ کارتاژ در سیسیل آزاد شوند، و چون میدانست که جوابِ رد خواهند داد، مردمِ آن شهرها را برانگیخت که حاکمانِ اجنبیِ خود را بیرون کنند. مردم اطاعت کردند و، چون هنوز از خاطرۀ قتلِ عامِ هانیبال در خشم بودند، آنچه کارتاژی به دستشان افتاد به خاک و خون کشیدند -عملی که کمتر یونانیِ به آن دست میآلود. دیونیسیوس بسیار کوشید که از قتلِ عامِ کارتاژیها جلوگیری کند تا اسیران را به غلامی بفروشد. کارتاژ قشونِ عظیمی به سرکردگیِ هیمیلکون از راهِ دریا وارد کرد، و جنگهای متناوبی در سالهای 397، 392، 383، و 368 رخ داد. سرانجام، کارتاژ تمامِ نقاطی را که دیونیسیوسِ به تصرف درآورده بود پس گرفت و، بعد از آنهمه کشتار و خونریزی، اوضاع به حالِ سابق برگشت.دیونیسیوسِ، به علتِ شهوتِ قدرتطلبی یا فکرِ اینکه فقط یک سیسیلِ متحد میتواند به سلطۀ کارتاژ خاتمه دهد، قشون و اسلحۀ خود را علیهِ شهرهای یونانیِ جزیره به کار انداخت، پس از مطیع کردنِ آنها، به ایتالیا رفت، شهرِ رِگیوم را تسخیر نمود، و حاکمِ مطلقِ تمامِ نقاطِ واقع در جنوبِ باختریِ ایتالیا گردید.سپس به اِتروریا حمله ور شد و هزار تالنت از معبدِ آگیلا به غنیمت برد، و در نظر داشت به معبدِ آپولون در دلفی نیز یورش برد که زمان مهلتش نداد. یونان در همان سال (387) که آزادی در غرب از بین رفته و در شرق، به موجبِ “صلحِ پادشاه”، به ایرانیها فروخته شده بود، در مرگِ او به سوگ نشست. سه سال پیش از آن، گلها، به رهبری برِنوس، در دروازه های رم به پیروزی رسیده بودند. بربرهای وحشی همه جا در اطرافِ دنیای آن روزِ یونان در حالِ نِمو و رشد بودند; ویرانی هایی که دیونیسیوسِ در جنوبِ ایتالیا به وجود آورده بود، راه را برای تسخیرِ شهرهای یونانی باز کرد; نخست به دستِ بومیهای اطراف، و سپس به دستِ رومیهای نیمه وحشی. در بازیهای اولمپیکِ بعدی، لوسیاسِ خطیب ، از مردم خواست ،جباِر تازه را طرد کنند.جمعیت به چادرِ سفیرِ دیونیسیوس حمله ور شده، از شنیدنِ اشعارِ او امتناع کردند.این ظالمِ مستبد پس از تسخیرِ رِگیوم حاضر شد در صورتی به ساکنان آزادی دهد که تقریبا تمامِ اندوختۀ خود را به عنوانِ فِدیه به او بدهند; ولی چون ثروتِ خود را تسلیم کردند، همه را به بردگی فروخت. با این حال، مردی بود که در فرهنگ و ادب سرآمد بود و در کارِ قلم، کمتر از شمشیرزنی؛ به مهارت و استادیِ خود نمیبالید. روزی فیلوکسِنوسِ شاعر به اشعارِ او گوش میداد; پس از اینکه قرائتِ اشعارِ همایونی به پایان رسید، آنها را بی ارزش خواند. دیونیسیوسِ او را به زندان انداخت. روزِ بعد پشیمان شد و دستور داد شاعر را آزاد کردند و به افتخارش ضیافتی داد و چند قطعۀ دیگر از اشعارش را برای او بخواند. چون عقیده اش را پرسید، شاعر برخاسته و خواهش کرد که او را دوباره به زندان ببرند. علی رغمِ این قبیل رفتار، دیونیسیوسِ حامیِ ادبیات و هنر بود، و هنگامِ سفرِ افلاطون به سیسیل (387)، از پذیرفتنِ او به حضورِ خود چند لحظه احساسِ شادمانی کرد. بنابر روایتی، "دایا جِنیس لَرتیوس" روایت میکند که فیلسوفِ شهیر، استبدادِ او را محکوم کرد; دیونیسیوس به او گفته بود: “سخنان تو سخنانِ پیر سبک مغزی است.” افلاطون جواب داده بود: “زبانِ تو زبانِ جباری است;” میگویند که دیونیسیوسِ وی را به بردگی فروخت، ولی دیری نگذشت که آنیسِریسِ سای رینیایی وی را خرید و آزاد کرد.زندگیِ این دیکتاتور به دستِ تروریستهایی که آنهمه از ایشان ترس داشت خاتمه نیافت، بلکه شعرِ خودش باعثِ مرگش شد. در سال 367، هنگامی که تراژدیِ او به نامِ خونبهای هکتور در تئاترِ یونان اولین جایزه را گرفت، آن قدر شاد شد که ضیافتی با دوستانِ خود ترتیب داد و چندان شراب خورد تا گرفتار تب شد و مرد.شهرِ فرسوده و آشفته ای که سلطنتِ وی را بر تَبَعیَت از کارتاژ ترجیح داده بود، امیدوارانه پسرِ وی را به تختِ سلطنت قبول کرد. دیونیسیوسِ دوم در این زمان جوانِ بیست و پنج سالهای بود با جسم و روحی ضعیف. مردمانِ نیرنگ بازِ سیراکوز می اندیشیدند که حکومتِ وی ملایم و بی دردِ سر خواهد بود.دیونیسیوسِ دوم مشاورینِ کاردانی در اختیار داشت، از جمله عمویش دیونِ سیراکوزی و فیلیستیوسِ مورخ. عموی او مردِ ثروتمندی بود، ولی از دوستدارانِ ادبیات و فلسفه و از پیروانِ افلاطون بود. دیون به عضویتِ آکادمی رسید و، چه در شهرِ خود و چه در خارج، زندگیِ سادۀ فیلسوفان را داشت. دیون به این فکر افتاد که نرمشِ جوانی در دیکتاتورِ جوان فرصت مناسبی است که اگر نتوان مدینۀ فاضله ای را که افلاطون برای او تشریح کرده بود کاملا برپا کرد، لااقل بتوان رژیمِ مشروطه ای برقرار ساخت که سراسرِ سیسیل را متحد کرده، تسلطِ کارتاژ را براندازد. به پیشنهادِ دیون، دیونیسیوسِ دوم ، افلاطون را به دربارِ خود دعوت کرد و خویشتن را به تعالیمِ او سپرد.افلاطون که از اشتیاقِ ظاهریِ او فریب خورده بود، وی را به سوی فلسفه، از دریچه های مشکلش، یعنی ریاضیات و کَّفِ نفس، رهنمون شد. افلاطون، چون کنفوسیوس که به "لو" امیرِ چینی گفته بود، به حاکمِ جوان گوشزد کرد که اولین اصولِ کشور داری این است که حاکم بهترین نمونه باشد، و راهِ اصلاحِ مردم آن است که فرماندار، خود سرمشقِ فَراسَت و حُسنِ نیت باشد. تمامِ درباریان مشغولِ آموختنِ هندسه و احترام به اَشکالی شدند که روی ماسه ترسیم شده بود. اما فیلیستیوس، که تحتُ الشعاعِ قربِ جوارِ افلاطون واقع شده بود، به گوشِ دیکتاتورِ جوان خواند که تمامِ این دسیسه ها برای آن است که آتنیها، که نتوانسته بودند با قشون و نیروی دریایی ،سیراکوز را فتح کنند، بتوانند به دستِ یک نفر، آن را فتح کنند، و اضافه کرد که وقتی افلاطون، سنگرِ رخنه ناپذیر را با طرحهای هندسی و مکالماتِ منطقی بگشاید، او را خلع کرده، دیون را به تختِ سلطنت خواهد نشاند. دیونیسیوس در این زمزمه ها راهِ گریز از درسِ هندسه را یافت; دیون را تبعید، اموالش را به عُنف تصرف کرد، و زن عمویش را به یکی از درباریان که موردِ ترس و نفرتِ آن زن بود بخشید.با وجودِ اعتراضهای محبت آمیزِ دیکتاتور، افلاطون سیراکوز را ترک گفت و در آتن به دیون ملحق شد. شش سال بعد، به دعوتِ سلطان، دوباره برگشت و پیشِ شاه وساطت کرد که دیون را برگرداند. دیونیسیوس نپذیرفت، و افلاطون هم به آکادمی پناه برد.در سالِ 357، دیون که از لحاظِ مالی تنگدست شده، ولی دوستانِ فراوانی یافته بود، در خاکِ یونان نیرویی در حدودِ هشتصد نفر گرد آورده، به سیراکوز حمله ور شد. هنگامی که مخفیانه در خاکِ سیراکوز پیاده شد، دریافت که مردم حاضرند از او پشتیبانی کنند. با وجودی که سنش به پنجاه میرسید، در اثرِ شهامت و قهرمانیِ که از خود بروز داد، تنها با یک نبرد به قشونِ دیونیسیوس چنان شکستی داد که جوانِ وحشتزده به ایتالیا گریخت. در این هنگام، با تحریکاتِ یونان، مجلسِ شورایِ سیراکوز، که به دستِ دیون افتتاح گشته بود، او را از فرماندهی خلع کرد، مبادا دیکتاتور شود. دیون بدونِ جنجال به لِئونتینی برگشت، ولی قشونِ دیونیسیوس، که از جریانِ وقایع خشنود بود، حمله ای ناگهانی به سپاهِ مردمِ شهر کرده، آن را شکست داد. همان رهبرانی که دیون را خلع کرده بودند اکنون پیغام فرستادند که با عجله برگشته، فرماندهیِ قوا را به دست بگیرد. دیون برگشت و دوباره قشونِ دیونیسیوس را شکست داد و سپس، به خاطرِ حفظِ نظم، دیکتاتوریِ موقتی اعلام کرد. علی رغمِ اصرارِ دوستانِ خود، از گماردنِ محافظ خودداری نموده، گفت: “حاضرم بمیرم، ولی مجبور نشوم از ترسِ جان همیشه خود را از دوست و دشمن محافظت کنم.” با وجودِ آنهمه ثروت و قدرت، دیون زندگیِ متواضع و سادۀ خود را از سر گرفت. پلوتارک میگوید:گرچه اکنون اوضاع، همه بر وفقِ مرادِ او بود، مع هذا اشتیاقی نداشت که از بختِ خوشی که به او رو کرده بود استفادۀ کامل ببرد. ... برعکس، به یک زندگیِ بسیار معتدل و درویشانه ای قانع شده، و حقیقتاً موردِ اعجابِ همگان قرار گرفته بود. هنگامی که نه تنها سیسیل و کارتاژ بلکه تمامِ یونان وی را در اوجِ سیادت و خوشبختی میدیدند، و هیچکس نیرومندتر و هیچ فرماندهی در شجاعت و موفقیت معروفتر از او نبود، در آشکار و نهان و در مجالس، چنان به نظر میرسید که گویی محضرِ افلاطون را در مدرسه، به همنشینی با سربازان و افسرانِ اجیرِ خود، که افراط در خوردن و نوشیدن و عیش و عشرت را تنها تسلای زحمات و مخاطرات زندگیِ سربازیِ خویش میدانستند، ترجیح میدهد.بنا بر گفته افلاطون، دیون میخواست سلطنتِ مشروطه برقرار کرده، روشِ زندگیِ سیراکوز را بر مبنای اسپارتا اصلاح کند; شهرهای اسیر و محرومِ یونانیِ سیسیل را تجدیدِ بنا و متحد سازد; و سپس نفوذ و قدرتِ کارتاژ را از جزیره براند. اما سیراکوزیها سخت به دموکراسی دل بسته بودند و کمتر از هیچ کدام از دیونیسیوسها تشنۀ اخلاق نبودند. یکی از دوستانِ دیون او را به قتل رسانید. در نتیجه، اغتشاش و هرج و مرج مستولی شد. دیونیسیوسِ دوم با سرعت به میهن برگشت، اورتیگیا و حکومت را باز گرفت و، با استبدادِ ظالمانه و سختِ دیکتاتورِ مخلوعی که به قدرت بازگردد، حکمرانی کرد.گاهی ممکن است افراد گرفتارِ سرنوشتهای شومی شوند که سزاوارِ آن نیستند، ولی این اتفاق بندرت به سرِ ملتها میآید. سیراکوزیها دست به دامنِ مادر-شهرِ خود یعنی کورینت شدند و تقاضای کمک کردند. این درخواستِ کمک، درست هنگامی رسید که یکی از اهالیِ کورینت که نجابت و بزرگواریِ تقریبا افسانه ای داشت، در انتظار بود که فریادِ کمکی بشنود و قدِ مردانگی عَلَم کند. تیمولِئون، اشرافزاده ای بود چندان والِه و شیفتۀ آزادی که وقتی برادرش تیموفانِس خواست دیکتاتورِ کورینت شود، او را کشت. تیمولِئون، که موردِ لعنتِ مادر و شماتتِ وجدانِ خودش قرار گرفته بود، به جنگلِ دوردستی رفت و از انسانها دوری گزید.معذلک، همینکه از احتیاجِ سیراکوز مطلع شد از عُزلت خارج گردید و قشونی مرکب از داوطلبان تهیه کرد و با کَشتی به سیسیل رفت و، چون در فنِ استراتژیِ جنگی استاد بود، توانست بدونِ اینکه حتی یکی از مردانِ خود را به کشتن دهد، طیِ جنگِ کوتاهی، قشونِ شاه را شکست دهد. تیمولِئون پولِ کافی در اختیارِ جباری که اکنون خوار و ذلیل شده بود گذاشت تا خود را به کورینت برساند. دیونیسیوس تا آخرِ عمر در همانجا بماند و از راهِ درس دادن و تکدی ،امرارِ معاش کرد. تیمولِئون مجددا دموکراسی را برقرار کرد و استحکاماتی را که اورتیگیا را ماوایِ مستبدان و ظالمان کرده بود خراب کرد و حملۀ کارتاژیها را دفع نمود و مدتِ یک نسل ، سیسیل را چنان امن و آرامش داد که مهاجران از هر گوشۀ دنیای یونانِ آن روز ، به آمدن و سکونت در این جزیره پرداختند. سپس از خدمت چشم پوشید و زندگیِ عادی پیش گرفت. لکن دموکراسیهای جزیرۀ سیسیل، که پی به فَراسَت و پاکیِ وی برده بودند، با طیبِ خاطر، مسائلِ خود را به قضاوتِ وی تسلیم نموده، بیدرنگ از رهنمودهایش پیروی میکردند. یک بار دو نفر از مفتخورها ،او را به خطاکاریِ اداری متهم ساختند. تیمولِئون، علی رغمِ اعتراضِ مردمِ حقشناسِ سیسیل، اصرار ورزید که برطبقِ قانون و بدونِ تبعیض ،موردِ محاکمه قرار گیرد و خدایان را سپاس گذارد که آزادیِ بیان و برابری در مقابلِ قانون در سیسیل برقرار گشته است. چون بدرودِ حیات گفت (337)، تمامِ یونان او را به چشمِ یکی از بزرگترین فرزندانِ خود مینگریست.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Jan 11, 2021

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت۱۹۵-طلوعِ سیراکوز

0:00 38:54

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 38 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on January 11, 2021.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!