تاریخ تمدن قسمت۱۹۷-خطبا-ایسوکراتس episode artwork

EPISODE · Jan 13, 2021 · 33 MIN

تاریخ تمدن قسمت۱۹۷-خطبا-ایسوکراتس

from تاریخ تمدن

انحطاط تمدن یونانفصل بیستم :ادبیات و هنر در قرن چهارمخطباایسوکراتسفصل بیستم :ادبیات و هنر در قرن چهارمI - خُطَبادر تمامِ این دورۀ پرآشوب، ادبیات، زَوالِ باروریِ یونان را منعکس میکرد. اشعارِ تَغَزُلی، دیگر بیانِ شورانگیزِ افرادِ خلاق نبود، بلکه تبدیل به آدابِ خشکِ روشنفکرانِ سالُنی و طنینِ دانشمندانۀ تکالیفِ مدرسه ای شده بود. تیموتِئوسِ میلِتوسی حماسه ای سرود، ولی چون با عصرِ پر جدالِ آن روز؛ توافقی نداشت، مانندِ موسیقیهای اولیه اش، در بوتۀ فراموشی ماند. نمایش و تئاتر همچنان ادامه داشت، ولی از رونقِ اولیه اش کاسته شده بود. کاهشِ خزانۀ دولتی و ضعیف شدنِ حسِ وطنپرستیِ سرمایه دارها از شکوه و اهمیتِ گروهِ همسُرایان، که نمایشنامه را همراهی میکردند، کاسته بود، و به نحوِ روزافزونی؛ هنرپیشگان به موسیقیهای نامربوط و شکسته و بسته به جای همسُرایی، که قسمتی از نمایشنامه را تشکیل میداد، قناعت میکردند. بتدریج نامِ خوانندۀ تئاتر از زبانها افتاد و به دنبالِ آن نامِ شاعر هم ناپدید گشت و تنها نامِ هنرپیشه بر جای ماند. تئاتر هر روز جنبۀ شعریِ خود را از دست میداد و بیشتر جنبۀ "نمایشه ای تاریخی"؛ به خود میگرفت. این عصر، عصرِ هنرپیشه های بزرگ ولی هنرمندانِ ناچیز بود. تراژدیِ یونان بر مبنای مذهب و اساطیر بنا شده بود و برای درک و لذت بردن از آن ،ایمان و عقیده لازم بود، پس آن هم با اُفولِ خدایانِ یونانی رو به زوال گذاشت.به همان نسبتی که تراژدی راه زَوال میپیمود، کمدی نُضج مییافت و تَصَنُع و ظرافتِ موضوعِ نمایشنامه های تئاترِ اوریپید را به عاریه میگرفت. این کمدیِ میانی (400 - 323) ذوق یا شجاعتِ انتخابِ موضوعهای هجوآمیزِ سیاسی را، درست هنگامی که سیاست بیش از پیش دوستِ یکرنگی میطلبید، از دست داد. شاید هجوِ سیاسی ممنوع بود، یا شاید تماشاچیان؛ اکنون که میدیدند بر آتن، مردمِ ناچیز و بی اهمیتی حکومت میکنند، از سیاست زده و مُنزَجِر شده بودند. پرهیز از زندگیِ اجتماعی و پرداختن به زندگیِ خصوصی، توجهِ مردم را از امورِ حکومت منصرف کرده، به کارهای خانوادگی و قلبی جلب نموده بود. کمدی: جنبۀ هجوِ رفتار و کردار را به خود گرفت. عشق بر صحنۀ تئاتر مسلط شد، و آن هم نه بر جنبه های شریف و خوبش.روسپیها و زنهای طبقاتِ پست، و آشپزها و فیلسوفانِ سرگردان، رویِ صحنه به هم میآمیختند. گرچه باید گفت که حیثیتِ قهرمانِ نمایشنامه و هنرپیشه در انتها با صحنۀ ازدواج اعاده مییافت. ابتذال و هِجای آریستوفان، این نمایشها را سبک و بیمقدار نمیساخت، ولی اندیشۀ عالی و طبعِ باروَرَش نیز آنها را "با روح" و زنده نمیکرد. اکنون نام 39 شاعرِ کمدیِ عصرِ میانی را میدانیم که آثارِ هیچ کدام در دست نیست. ولی از تکه هایی که بر جای مانده میتوان قضاوت کرد که هیچ کدام از این نوشته ها برای قرنها و اعصار به وجود نیامده اند. آلِکسیس، اهلِ توریای، 245 و آنتیفانِس 260 نمایشنامه نوشتند. همه شان تا خورشید میدرخشید شکوفه میکردند، و چون فرو میرفت میمردند.این قرن عصرِ سخنوران بود. پیشرفتِ صنعت و تجارت، افکارِ مردم را به واقع پردازی و جنبه های عملیِ زندگی جلب کرده بود. مدرسه هایی که روزی اشعارِ هومر را میآموختند اکنون به شاگردان درسِ فَصاحَتِ بیان میدادند. ایسایوس، لیکورگوس، هیپِریدِس، دِمادِس، دینارکوس، آیسکینِس، و دِموستِنِس، همه سیاستمدار و خطیب بودند و احزاب و فِرَقِ سیاسی را رهبری میکردند. آنها سردمدارانِ آن چیزی بودند که آلمانیها “مُبَلِغینِ جمهوری” مینامند. در دموکراسیهای متناوبِ سیراکوز، مردانی از این قبیل پیدا شدند، ولی ایالتهای اَشرافیِ مختلفِ آن، تابِ تحملشان را نداشتند. خطیبانِ آتنی در بیانِ خود روشن و با قدرت بودند و از فَصاحتِ مصنوعی و تجملی پرهیز میکردند و گاه گاه کفایتِ آن را داشتند که در راهِ وطن، خدماتِ شریف و گرانبهایی انجام دهند، ولی سخنوری را چنان با سفسطه و غَرَض ورزی و "سیاست بازی" آمیخته بودند که حتی در مبارزاتِ انتخاباتیِ عصر ما نیز سابقه ندارد. عدمِ تجانس و هماهنگیِ مجلسِ آتن و دادگاه های عمومی، تاثیرِ بد و ضمنا بَرانگیزَنده ای در هنرِ سخنرانی و از طریقِ آن، در ادبیات میگذاشت. مردمِ شهرِ آتن، از مجادلۀ سخنوران در دادگاه ها به اندازۀ مسابقه های مختلف لذت میبردند، و هر گاه که انتظارِ نبردِ فَصاحت بینِ دو خطیبِ پیکارجو، چون آیسکینِس و دِموستِنِس، میرفت، مردم از دهاتِ دوردست و ایالاتِ بیگانه برای شنیدنِ سخنرانیِ آنها هجوم میآوردند. این خطیبان اغلب به حسِ غرور و تعصبِ مردم، مُلتَجی میشدند. افلاطون، که از نطق و خطابه، چون زهری که دموکراسی را نابود میکند متنفر بود، فَصاحتِ بیان را هنرِ مسلط شدن بر مردم از راهِ مُلتَجی شدن به احساسات و هیجاناتِ آنها میدانست.حتی دِموستِنِس، با همۀ قدرت و صَلابتِ روحی و تسلطی که بر اعصابش داشت، با همۀ مهارتی که در گریز زدن به احساساتِ تند و آتشینِ میهن پرستی به کار میبرد، با همۀ حرارتی که اخگرِ سوزانِ حملاتش داشت، با همۀ زِبَردستی و زیرکیِ خاصی که در به هم آمیختنِ داستانسرایی با بحث و جدال نشان میداد، با وجودِ خاصیتِ شاعرانه ای که با دقت به سخنِ خود میبخشید، و علی رغمِ سیلِ مقهور کنندۀ کلامش، اثرِ نبوغ و عظمتِ زیادی در ما نمیگذارد. سِرِّ خطابت را وی، هنرپیشگی میدانست، و چنان به این عقیده پایبند بود که با شکیباییِ زیاد سخنرانیهای خود را تمرین میکرد و در مقابلِ آینه می ایستاد و آنها را بلند میخواند. غاری برای خود کنده، ماه ها در آن به سر میبرد و مخفیانه به تمرین میپرداخت; در این دورانها یک طرفِ صورتِ خود را میتراشید تا نتواند از کُنجِ اِنزوایِ خویش خارج شود. روی سکوی خطابه؛ به خود میپیچید و به هر طرف میگشت و دستِ خود را به علامتِ تفکر بر پیشانی میگذاشت و اغلب صدای خود را به حدِ فریاد بلند میکرد. پلوتارک میگوید: “این بازیها :مردمِ عامی را سخت میفریفت، ولی برای مردمِ عالِم، مثلا دِمِتریوسِ فالِرومی، بسیار زشت و خفیف و از انسانیت به دور بود.” تقلیدِ هنرپیشگیِ دِموستِنِس سبب سرگرمی، اعتماد به نفسِ او باعثِ تعجب، منحرف شدن از اصلِ کلام: مایۀ اغتشاشِ ذهن، و ابتذالِ شوخیهای زشتش: مایۀ انزجارِ ما میگردد. فلسفه و ذکاوت در آثارِ او کم است. فقط حسِ وطنپرستی، و صداقتِ آشکارِ او در فریادِ مایوسانه ای که در راهِ آزادی میزد، مقامِ او را برتری میبخشد.هنرِ خطابتِ نمایشی، در یونان، به سالِ 330 به اوجِ خود رسید. شش سال قبل از آن، کتِسیفون(خطیبِ یونانیِ قرن) این پیشنهاد را از تصویبِ مجلس گذرانید که به دِموستِنِس، به پاسِ خدمات و هدایای مالیش به حکومت، تاجِ گلی هدیه کنند. آیسکینِس برای اینکه رقیبِ خود را از این افتخار محروم کند، کتِسیفون را متهم کرد که پیشنهادی خلافِ قانونِ اساسی تقدیمِ شورا کرده است (این اتهام عملا وارد بود). جلسۀ محاکمۀ کتِسیفون چندین بار به تعویق افتاد، و بالاخره در حضورِ پانصد نفر از شهروندان تشکیل یافت. این محاکمه، البته محاکمۀ بنامی بود، و هر کس که میتوانست، حتی از راه های دور، برای شنیدنِ دفاعِ طرفین به دادگاه آمد، زیرا در واقع بزرگترین خطیبانِ آتنی برای دفاع از نام و شهرتِ زندگیِ سیاسیِ خویش آمادۀ مبارزه بودند. آیسکینِس حملاتِ خود را چندان متوجه کتِسیفون نکرد، بلکه شخصیت و زندگیِ اجتماعیِ دِموستِنِس را موردِ حمله قرار داد. دِموستِنِس نیز با همان اسلحه، با نطقِ معروفِ خود به نامِ دربارۀ تاج، به او پاسخ داد. سُطورِ سخنرانیِ این دو رقیب هنوز از هیجان میلرزد و به آتشِ نفرتِ دو دشمن، که در نبرد، رو به روی هم قرار گرفته اند، شعله ور است. دِموستِنِس، که میدانست، اغلب حمله از دفاع بهتر است، ادعا کرد که فیلیپ فاسدترینِ خطیبان را انتخاب کرده تا سخنگوی او در آتن باشد. سپس طرحی از زندگیِ آیسکینِس رسم کرد که چون تیزاب سوزاننده بود.:بایستی این مردی را که اکنون به این صراحت دشنام میگوید به شما معرفی کنم، و بگویم پدر و مادرش کیستند. ... دم از شرافت میزنی؟ آن هم توی بی حیثیت؟ تو و خانواده ات از شرافت چه میدانید؟ تو را چه به اینکه دم از عِلم و فضل بزنی ... میخواهی بگویم که پدرت همان غلامی بود که نزدیکِ معبدِ تِسِئوس مکتبخانه داشت و شلوارِ ژندۀ پاره و یقۀ چرکین میپوشید، یا مادرت روزِ روشن در انبارها و طویله ها عمل جنسی میکرد؟ تو در مکتبخانۀ پدرت عملگی میکردی، مُرَکَب میساختی، نیمکت می شُستی، اطاقها را میرُفتی، و فراشی میکردی. ... بعد از اینکه نامت را در محله ثبت کردی، که کسی نمیداند چطور؟، فعلا بماند، توانستی با دوز و کلک، شغلِ شریفِ منشیگری و پادوییِ کارمندانِ دون پایۀ دولت را برای خود دست و پا کنی. بعد از اینکه مرتکبِ تمامِ خلافهایی شدی که اکنون دیگران را به آنها متهم میکنی، از آن شغل هم جوابت گفتند. ... سپس واردِ خدمتِ آن بازیگرانِ سرشناس، سیمیلوس و سقراط، شدی که بیشتر به عنوانِ پُر چانه های بزرگ مشهورند. آنان تو را به عنوانِ سیاهی لشکر به روی صحنه میآوردند و تو به جمع آوریِ آشغال میوه هایی که روی صحنه پرتاب میکردند میپرداختی، و از این طریق زندگیِ بهتری برای خود فراهم کردی که طیِ کلیۀ تلاشهایی که برایِ معاش کرده بودی نصیبت نگشته بود.زیرا در جریانِ خصومتی که بینِ تو و تماشاچیان درگیر بود هرگز متارکه ای پدید نمیآمد. آیسکینِس، پس بیا و زندگیِ خود و مرا با هم بسنج. تو الفبا میآموختی، من به مدرسه میرفتم; تو میرقصیدی، من در گروهِ همسُرایان بودم; تو یک میرزا بنویس بودی و من یک خطیب بودم; تو یک هنرپیشۀ دستِ سوم بودی و من تماشاچی بودم; تو در ایفایِ نقشِ خود شکست خوردی، و من تو را دست انداختم.خطابۀ تکان دهنده ای بود. البته نمونه ای از نظم و نزاکت نبود، ولی چنان در بیانِ احساسات فصیح بود که هیئتِ قُضات، با پنج رایِ موافق در مقابلِ یک رایِ مخالف، کتِسیفون را تبرئه کرد. در سالِ بعد، شورا تاجِ افتخارِ موردِ نزاع را به دِموستِنِس اهدا کرد. آیسکینِس، که نمیتوانست از عهدۀ پرداختِ جریمه ای که خود به خود به ادعانامۀ ناموفقش تَعَلُق میگرفت برآید، به رودِس گریخت. در آنجا با تدریسِ اصولِ سخنوری، بسختی امرارِ معاش میکرد. میگویند که دِموستِنِس، برای رهایی وی از چنگالِ فقر، پول برایش میفرستاد.II - ایسوکراتِساین جنگِ فصاحت را در تمامِ اعصار موردِ تحسین و مُداقّه قرار داده اند، ولی حقیقتِ امر آن است که آن را جز زَوالِ سیاسیِ آتن نمیتوان دانست، زیرا در این مسابقۀ ناسزاگویی، در مبارزۀ پستِ دو مردی که پنهانی از خارجیها رشوه میگرفتند، هیچگونه شرافتمندی و اصالت نمیتوان دید. در این میان، ایسوکراتِس کمی از سایرین جالبتر است و نشانی از شکوه و عظمتِ قرنِ پنجم را در خود دارد. ایسوکراتِس در سالِ 436 متولد شد، و در سالِ 338 با آزادیِ یونان درگذشت. پدرش از راهِ ساختنِ فلوت (نی) ثروتِ هنگفتی به دست آورد و پسرش را از هیچ نوع امتیازِ آموزشی محروم نکرد، حتی وی را برای تحصیلِ علمِ فَصاحَت و معانیِ بیان، نزدِ گورگیاس به تِسالی فرستاد. جنگِ پِلوپونِزی و شکستِ آلکیبیادِس، تجارتِ فلوت سازیِ پدرِ ایسوکراتِس را تباه ساخت و ثروتِ آن خانواده را بر باد داد. از آن به بعد، ایسوکراتِس ناچار بود با سِرِشکِ خامه، بدشواری امرارِ معاش کند. در ابتدا برای دیگران متنِ نطق تهیه میکرد و خود نیز در نظر داشت در سِلکِ خطیبان درآید، ولی به علتِ کمرویی و صدای نارسا و انزجار از مبارزه های ناپسندِ سیاسی از این کار منصرف شد. وی از مردم فریبانی که مجلس را اشغال کرده بودند متنفر بود، و گوشۀ انزوایِ تحصیل را بر آن ترجیح میداد.در سال 391، او موفقیت آمیزترین مکتبِ آتن را تاسیس کرد. دانشجویان از هر گوشۀ دنیای یونان به سوی او روی آوردند; و شاید همان گوناگونیِ نژادی و ظاهریِ شاگردانش بود که موجودِ فلسفۀ وحدتِ یونانِ او شد. وی می اندیشید که سایرِ معلمان به راهِ غلط رفته اند. در رساله ای که تحتِ عنوانِ “ضدِ سوفسطاییان” نوشت، تمامِ کسانی را که ادعا میکردند با چند شاهی میتوانند هر خِرِفتی را عَلامۀ دهر کنند یا، مانندِ افلاطون، امید داشتند که با دانش و علومِ ماوراالطبیعه، مردم را برای حکومت آماده سازند محکوم نمود. فلسفۀ خودش این بود که شخص هنگامی به نتیجه میرسد که شاگردانش طبیعتا با استعداد و قابل باشند. ایسوکراتِس به تدریسِ علومِ طبیعی و ماوراالطبیعه اعتقاد نداشت و میگفت که این کار تحقیقاتِ بدون حاصلی است در حوزۀ اَسرارِ غیرِ قابلِ حل. با این وصف، به دروسی که در مدرسۀ خویش تدریس میکرد نامِ فلسفه داد. برنامۀ تدریسِ او بر محورِ هنرِ نوشتن و سخن گفتن بود، ولی این مواد، در رابطه با ادبیات و سیاست؛ تدریس میشد. میتوان گفت که او، در مقایسه با تدریسِ ریاضی در آکادمیِ افلاطون، در مدرسه اش به مسائلِ فرهنگی میپرداخت. هدفِ برنامۀ تحصیلیِ او: خوب سخن گفتن بود، زیرا قدرتِ سخنرانی بهترین وسیلۀ پیشرفتِ اجتماعی محسوب میشد. بر دولتِ آتن :بحث و جَدَل حکومت میکرد; به این دلیل بود که ایسوکراتِس به شاگردانش طرزِ به کار بردنِ لغت را می آموخت: چگونه آنها را به نظمِ روشنی بیاورند، چگونه بدونِ قیدِ هِجا، وزن را رعایت کنند، چگونه بدونِ اینکه به لفظ؛ تَصَنُع دهند، بیان را دلنشین سازند، چگونه فکر و اندیشه را به بهترین قالبِ زبان، بیارایند،(به عنوان مثال: ایسوکراتِس و بسیاری از نویسندگانِ بعد از او در یونان معتقد بودند که پس از کلمه ای که به حرفِ صدادار ختم میشود شروع کردنِ کلمۀ بعد با حرفِ صدادار گناهی ادبی است. ) و چگونه عباراتِ متعادل و موزون بسازند. به عقیدۀ او، چنین خطابه ای، مانندِ شعر، در گوشِ کسی که ظرافتِ طبع دارد مطبوع قرار خواهد گرفت. بسیاری از رهبرانِ عصرِ دِموستِنِس، از جمله سردارانی چون تیموتِئوس، مورخانی چون اِفوروس و تِئوپومپوس، خطیبانی چون ایسایوس، لیکورگوس، هیپِریدِس، آیسکینِس، سپِئوسیپوس، جانشینِ افلاطون، و به قولِ بعضی ارسطو، از این مدرسه بیرون آمدند.ایسوکراتِس تنها به این قانع نبود که مردانِ بزرگ تحویل دهد، بلکه میخواست در امورِ عصرِ خود نقشِ مهمی داشته باشد. چون نتوانست خطیب یا سیاستمدار شود، به نویسندگی پرداخت. خطابه های بالا بلندی برای: مردمِ آتن، رهبرانی چون فیلیپ، و شورایِ مسابقاتِ سرتاسریِ یونان؛ مینوشت، و به جای آنکه آنها را بخواند، به صورتِ رساله منتشر میکرد .بدین وسیله، بدونِ آنکه آگاه باشد، مقاله نویسی را به صورتِ یکی از اَشکالِ ادبیات به وجود آورد. بیست و نه رساله از رساله های او تا به امروز باقی است که یکی از جالب توجهترین بقایای میراثِ یونانِ قدیم به شمار میرود. اولین خطابۀ بزرگش، “پانگیریکوس”(این مقاله را به این مناسبت به این نام نامیده اند که خطاب به شورایِ عمومیِ (Panegyris) ایالاتِ یونان در اولمپیادِ صدم نوشته شده است. )، مضمونِ تمامِ افکارِ او، و در واقع، افکارِ استادِ قدیمش گورگیاس را ،در بر داشت، که در آن یونانیان را دعوت میکرد که از کشور-شهرهای کوچکِ خود دست برداشته، علیهِ ایران متحد شوند. ایسوکراتِس، آتنیِ مغرور و متعصبی بود “شهرِ ما آن قدر در اندیشه و گفتار از سایرِ اَبنای بشر جلوتر است که شاگردانش معلمانِ مردمِ سایرِ بِلادِ دنیا گشته اند.” لیکن او یونانیِ مغروری بود، و مانندِ یونانیانِ باستان، اعتقاد داشت که هِلِنیسم، تنها عضوِ یک نژادِ بخصوص بودن نیست، بلکه داشتنِ تمدن و فرهنگی است که به عقیدۀ او، عالیترین تمدن و فرهنگی بوده که به دستِ بشر، تا آن زمان به وجود آمده بود. در اطرافِ این مرکزِ فرهنگ و تمدن در ایتالیا، سیسیل، افریقا، آسیا، و سرزمینی که اکنون بالکان میخوانیم “بربرها” زندگی میکردند. او از اینکه میدید بربرها قویتر میشوند، و ایران، یونیا را جزوِ قلمروی خود میسازد ولی ایالاتِ یونان در اثر جنگهای داخلی، یکدیگر را تحلیل میبرند، رنج میبرد.طبیعت زشتی و پلیدی فراوانی در نهادِ بشر نهفته، ولی ما با جنگ و شَقاق، آن را دو چندان کرده ایم.... هرگز کسی به این پلیدیها اعتراضی نکرده است و مردم از گریستن بر فجایعی که شاعران جعل میکنند خجالت نمیکشند، ولی به رنجها و دردهای حقیقی، رنجهای حقیقیِ وحشتناکی که زاییدۀ جنگها هستند با رضایتِ خاطر مینگرند. این مردمان چنان بیخبر و عاری از احساسِ همدردی و ترحم هستند که از غم و رنجِ دیگران بیشتر خرسند میشوند تا از سعادت و خوشی آنها.اگر لازم است یونان بجنگد، چرا با دشمنِ حقیقی خود نجنگد؟ چرا ایرانیها را به فلاتِ خودشان عقب نراند؟ ایسوکراتِس پیش بینی میکرد که یک گروهانِ کوچکِ یونانی قادر است خیلِ عظیمی از سربازانِ ایرانی را در هم بشکند. چنین جنگِ مقدسی به یونان وحدت خواهد داد; یا باید این وحدت را به دست آورد، یا به پیروزی بربریت تن در داد.دو سال بعد از انتشارِ این رساله (378)، ایسوکراتِس توصیه های خود را به مرحلۀ عمل درآورد و، هنگامی که به همراهیِ شاگردِ سابقش تیموتِئوس در سواحلِ اژه میگشت، شرایط و مقرراتِ تاسیسِ اتحادیۀ دومِ آتن را طرح ریزی کرد. برآمدن و سپس از بین رفتنِ امیدواریِ تازۀ او در موردِ وحدتِ یونان، شکستِ دیگری به زندگانیِ درازِ این مرد اضافه کرد. در رسالۀ بی پروا و موثری تحتِ عنوانِ “در بابِ صلح”، آتن را بارِ دیگر به خاطرِ فساد و اضمحلالِ اتحادیه، در داخلِ یک امپراطوری محکوم کرد، و از آن خواست که با سایرِ ایالات قراردادِ صلحی امضا کند و به آنها اطمینان دهد که نسبت به ایشان هجوم و دست درازی نخواهد کرد. “آنچه را که امپراطوری میخوانیم در حقیقت بدبختی است، زیرا در آن خاصیتی است که همۀ آنهایی را که با آن سر و کار دارند محروم و درمانده میسازد.” میگفت امپریالیسم باعثِ نابودیِ دموکراسی شده است، زیرا به آتنیها آموخته که از باج و خراجِ بیگانگان امرار معاش کنند; اکنون که از آن محروم شده اند، میخواهند با اعاناتِ دولتی زندگی کنند، و به هر که بیشتر وعده دهد، مقام و منصبِ بلندتری میدهند.در امورِ دولتی، مردان با فَراست و هوشیار را قابل ندانسته، از آنها رو میگردانی; در عوض، به هر خطیبِ ناکس و محرومی که به پیشت بیاید، فرصتِ بیشتر میدهی; تو مستان را بر هشیاران، نادانان را بر دانایان، و آنهایی را که مالِ ملت را میخورند بر آنهایی که با پولِ خود خدماتِ اجتماعی انجام میدهند ترجیح میدهی.در رسالۀ دیگرش به نامِ “آریوپاگی تیکوس” با ملایمتِ بیشتری از دموکراسی سخن میگوید. در یکی از قطعاتِ جاویدانِ آن اظهار میدارد: “در دکانهای خود مینشینیم و اوضاع روز را به بادِ انتقاد میگیریم، ولی میبینیم که حتی بی اساسترین دموکراسیها بمراتب کمتر از حکومتهای استبدادی مرتکبِ فجایع میشوند.” آیا اسپارتا از آتن اربابِ بدتری برای یونان نبود؟ و آیا به سببِ دیوانگیِ آن عدۀ سی نفری نبود که ما، حتی بیش از آنهایی که فیله را تصرف کردند(خرابه های دژی قدیمی در 18 کیلومتری شمالِ شمالغربِ آتن، در ناحیۀ آتیک و بیوشا، که پایگاهِ حملۀ تراسوبولوس و پیروانش در عملیاتِ علیهِ جبارانِ سی گانه بود (404 - 403 ق م) )، طرفدارِ دموکراسی شدیم( منظور: تراسوبولوس، آنیتوس، و سایرِ احیاکنندگانِ دموکراسی در یونان است. ) ولی آتن را با اِفراط در اصولِ آزادی و برابری و “با آموختن به مردم که بی نزاکتی و وحشیگری را دموکراسی، و بیقانونی را آزادی، و هتاکی را آزادیِ بیان بخوانند، و با اجازه دادن به آنها که برای کسبِ لذت، به هر عملِ شنیع دست بزنند.” خود را به فساد و تباهی کشانیده است. مردم همه برابر خلق نشده اند و نبایستی مشاغل و سمتهای مساوی داشته باشند. ایسوکراتِس عقیده داشت که تسلطِ عوام، سطحِ هنرِ سیاست و حکومتداری را پایین آورده است. حکومتِ مالکانِ سولون و کلیستِنِس بهتر از این حکومت بوده، زیرا در آن رژیم ،جاهلانِ مردمفریب و خطیبانِ خودفروش کمتر میتوانستند به مقامِ رهبریِ ملت برسند. برعکس، مردمِ توانا به مقامِ رفیع میرسیدند، و چون محکمۀ حقوقیِ قانونگذاری: (آریوپاگوس) از کسانی تشکیل میشد که خدمتِ دولتیشان به سر رسیده بود، طبعا مغزِ متفکرِ حکومت محسوب میشد.در سال 346، هنگامی که آتن با فیلیپ قراردادِ مودت میبست، ایسوکراتِس که اکنون نود سال داشت نامۀ سرگشاده ای خطاب به شاهِ مقدونی نوشت. وی پیش بینی میکرد که فیلیپ اربابِ یونان خواهد شد، و از او خواست تا قدرتِ خود را چون جباران به کار نبرد، بلکه همچون متحد کنندۀ ایالاتِ خودمختارِ یونان، آن نیرو را در جنگ برای آزاد کردنِ یونان از “صلحِ شاه” و خارج نمودنِ یونیا از یوغِ حکومتِ ایرانیها به کار برد.طرفدارانِ جنگ این نامه را "تسلیم شدن" به استبداد،قلمداد کرده، آن را محکوم نمودند. در نتیجه، ایسوکراتِس تا هفت سال دست به قلم نبرد. بارِ دیگر، در سالِ 339، رساله ای خطاب به یونانیهایی که برایِ مسابقاتِ همۀ آتن جمع شده بودند منتشر کرد. این رساله “(پان آتِنایکوس”) به قدرتِ رسالۀ “پانگوریکوس” نبود، ولی تکرارِ مطالبِ آن به شمار میرفت. به علاوه، قدرتِ قلمِ استاد به ضعف گراییده بود، ولی برای مردی که سه سال کمتر از یک قرن از عمرش گذشته بود موفقیتِ بزرگی بود. یک سال بعد، آتن شکست خورد و رویای ایسوکراتِس برای اتحادِ یونان، نزدیک بود که به حقیقت بپیوندد. میگویند وقتی خبرِ شکستِ آتن به ایسوکراتِس رسید، فیلیپ و وحدتِ یونان را از یاد برد و فقط به یادِ شکست و خفتِ زادگاهش، و شکوه و جلالی که به انتها رسیده بود، در سنِ 98 سالگی، پس از یک عمرِ طویل، آن قدر از خوردنِ غذا امتناع کرد تا مرد. نمیدانیم که آیا این داستان حقیقت دارد یا نه، ولی ارسطو میگوید که ایسوکراتِس پنج روز بعد از شکستِ کایرونیا وفات یافت.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Jan 13, 2021

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت۱۹۷-خطبا-ایسوکراتس

0:00 33:25

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 33 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on January 13, 2021.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!