EPISODE · Jan 22, 2021 · 42 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۰۶-فصل بیست و دوم :اسکندر
from تاریخ تمدن
انحطاط تمدن یونانفصل بیست و دوم :اسکندرروح یک فاتح بزرگبه سوی افتخارفصل بیست و دوم :اسکندرI - روح یک فاتح بزرگزندگیِ فلسفیِ ارسطو، پس از آنکه دانشجوی سلطنتیِ خود: اسکندر را ترک گفت، با زندگیِ سپاهیِ شاگردش همانند بود; هر دو زندگی، سرشار از پیروزی و تفکرِ منطقی بود. شاید اشتیاق به ایجادِ وحدت، که تا حدی بر فتوحاتِ اسکندر، شکوه و عظمت بخشید، از جانبِ این فیلسوف به ذهنِ آن جوان القا شده بود. به احتمالِ بیشتر، اسکندر قُوَتِ اراده و تصمیم را از حسِ جاه طلبیِ پدر، و تندخویی را از خونِ مادر به ارث برده بود. برای شناسایِی اسکندر باید به خاطر داشت که اشتیاقِ خَمرآمیزِ فیلیپ و روحِ وحشیانۀ مادرش: اولیمپیاس در عروقِ او جای گرفته بود. علاوه بر این، اولیمپیاس ادعا میکرد که نوادۀ آکیلِس است، و به همین مناسبت ایلیاد جذبۀ خاصی برای اسکندر داشت. هنگامی که از تنگۀ داردانل میگذشت، به گمانِ خود، در جای پایِ آکیلِس قدم بر میداشت; و چون آسیای صغیر را فتح میکرد، به زعمِ خود، عملیاتی را که جدش در شهرِ تروا آغاز کرده بود تکمیل میکرد. اسکندر طی لشکرکشیهای خود یک نسخه از ایلیاد را، که حواشیِ آن به قلمِ ارسطو مُوَشَّح بود، با خود همراه داشت و آن را اغلب زیرّ بالش و کنارّ خنجرّ خود قرار میداد; با این عمل گویی هدف و وسیلۀ نیل به آن را پیشِ خود مجسم میساخت.لِئونیداسِ مولوسیاییِ تندخو، تربیتِ بدنیِ اسکندرِ جوان را عهده دار بود(مولوسیا ناحیه ای است در اِپیروسِ قدیم، شمالِ غربیِ یونان. مولوسیاییها بتدریج نیرومندترین مردمِ اِپیروس شدند)، لیسیماکوس به وی درسِ ادب آموخت، و ارسطو کوشید مغزِ او را پرورش دهد. فیلیپ میخواست اسکندر فلسفه بیاموزد تا “مرتکبِ اعمالی شبیه به بسیاری از اعمالی که متاسفانه من مرتکب شده ام نشود.” ارسطو تا حدی اسکندر را یونانی بار آورد. اسکندر در سراسرِ عمرش ادبیات یونان را تحسین میکرد و بر تمدنِ آن رشک میبرد. در مهمانیِ وحشیانه ای که اسکندر در آن کلِیتوس را کشت، به دو یونانی که کنارش نشسته بودند گفت: “وقتی میانِ مقدونیها نشسته اید، آیا در مقایسه با این وحشیها خود را نیمه خدا نمیبینید؟” اسکندر از لحاظِ نیروی بدنی، غایتِ آرزویِ هر جوانی بود. در جمیعِ ورزشها سرآمد بود; خوب میدَوید، خوب چابُکسواری میکرد، خوب شمشیر میزد، خوب تیر می انداخت، و شکارچیِ شجاعی بود. دوستانش میخواستند که در مسابقاتِ دویِ اولمپیا شرکت کند. اسکندر در جوابِ ایشان اظهار کرد حاضر است شرکت کند، به شرط آنکه رقیبانش شاه باشند. وقتی که سایرین از رام کردنِ اسبِ غول پیکری به نامِ بوفالوس مایوس شدند، اسکندر آن را رام کرد. پلوتارک میگوید فیلیپ که ناظرِ واقعه بود، او را با این عبارتِ پیشگویانه تمجید نمود: “پسرم، مقدونیه برای تو کوچک است، در جستجوی امپراطوریِ بزرگتری باش که در خورِ شان و لیاقتت باشد.” حتی هنگامِ لشکرکشی، برای اینکه مَفَری برای نیروی سرکِشَش بیابد، به پرندگان تیر میانداخت و از گردونۀ در حالِ حرکتش پیاده و سوار میشد. هر وقت تدارکاتِ نظامی طول میکشید، تنها و پای پیاده به شکار میرفت و یک تَنه با هر حیوانی رو به رو میشد. یک بار، پس از برخورد با شیری، با لذت شنید که میگویند او چنان میجنگید انگار که بایستی معلوم میشد که کدام یک از آنها باید شاه باشد. کارِ سخت و عملیاتِ خطرناک را دوست میداشت و نمیتوانست یک جا آرام بگیرد.بعضی از سردارانش را ریشخند میکرد که آن قدر نوکر و غلام دارند که برای خودشان کاری نمیماند بکنند.“تعجب میکنم چطور شما با اینهمه تجربه نمیدانید که آنهایی که خودشان کار میکنند بمراتب راحتتر از کسانی میخوابند که دیگران برایشان کار میکنند. آیا هنوز نمیدانید که پس از فتوحاتمان به چیزی که بیشتر احتیاج داریم این است که از نقصها و ضعفهایی که مغلوبینِ ما به آنها دچار هستند پرهیز کنیم” از وقتی که صَرفِ خوابیدن میشد شکایت میکرد و میگفت “خواب و عملِ جنسی همیشه مرا به یادِ فناپذیریِ خود میاندازند.” از زیاد خوردن و، حتی تا اواخرِ عمرش، از زیاد نوشیدنِ مشروباتِ الکلی خودداری میکرد، ولی دوست میداشت با دوستان، مدتها با جامِ شرابی مشغول شود. غذای مُقَوی را خوش نداشت، و آشپزانِ ماهری را که به وی تقدیم میشدند قبول نمیکرد. میگفت که پیاده رویِ شبانه، اشتهایش را برای صبحانه تحریک خواهد کرد، و یک صبحانۀ سبک، او را برای صَرفِ ناهار آماده خواهد ساخت. شاید در نتیجۀ همین عادات بود که چهره اش باز و سالم، و به قولِ پلوتارک، بدن و نَفَسَش “چنان خوشبو بود که هر لباسی را میپوشید خوشبو میکرد.” اگر چاپلوسیِ کسانی را که تِمثالش را میکشیدند یا مجسمه اش را میساختند یا شکلش را حکاکی میکردند؛ ندیده اِنگاریم، از توصیفِ مُعاصرانش آشکار است که در خوبرویی میانِ شاهان نظیر نداشت. چهره اش با نفوذ، چشمانش آبیِ روشن، و مویش بور بود. ریش تراشی را او در اروپا معمول کرد، زیرا میگفت که ریش دستاویزِ مناسبی برای دشمن در جنگِ تن به تن است. شاید هم همین کارِ ناچیز، بزرگترین اثرِ او در تاریخ باشد.اسکندر شاگردی پرکار و تیزهوش بود، ولی زودتر از موقع گرفتارِ مسئولیتهای بزرگ شد، و در نتیجه به بلوغِ فکری نرسید. مانندِ بسیاری از مردانِ عمل، شکوه میکرد که کاش میتوانست فیلسوف و متفکر هم باشد. پلوتارک میگوید: “اسکندر تشنۀ دانش بود، و هر چه سنش بالا میرفت آتشِ اشتیاقش بیشتر میشد.... اسکندر هر نوع خواندن و دانش را دوست میداشت” و لذتش در این بود که پس از یک روز راه رَوی یا جنگ، تا نیمی از شب بیدار بنشیند و با دانشمندان و عالِمان گفتگو کند. یک بار به ارسطو نوشت: “شخصا ترجیح میدهم که در دانستنیها و تعالی، برتر از دیگران باشم تا در بسطِ قدرت و تسلط بر کشورها.” شاید بنا بر توصیۀ ارسطو بود که هیئتی را مامور ساخت به مصر بروند و سرچشمۀ رودِ نیل را بیابند، و سخاوتمندانه مبالغِ عمده ای صرفِ چندین تحقیقِ علمی کرد. آیا اگر اسکندر عمرِ درازتری میکرد، زیرکیِ بارزِ قیصر یا بصیرتِ ناپلئون را پیدا میکرد؟ گمان نمیرود. زیرا در بیست سالگی به سلطنت رسید، و بلافاصله جنگهای پی در پی و کشورداری، او را غرق ساخت، و در نتیجه تحصیلاتش بسیار ناقص ماند.اسکندر سخنرانِ قابلی بود، ولی وقتی غیر از سیاست و جنگ سخن میگفت صَدها اشتباه میکرد. با وجودِ تمامِ لشکرکشیها، نتوانست در جغرافیا معلوماتی را که دانشِ عصرِ او میتوانست عرضه بدارد کسب کند.گاهی موفق میشد که خود را از تنگ نظریِ متعصبان خلاص کند، ولی تا آخرِ عمر اسیرِ خرافات ماند. به پیشگویان و طالع بینانی که در دربارش جمع شده بودند اطمینانِ فوق العاده داشت. قبل از جنگِ آربِلا تمامِ شب را با جادوگرِ خود آریستانِدر مشغولِ خواندنِ اوراد و ادعیه و برگزاریِ مراسم و اهدای قربانی به خدایِ ترس بود. اسکندر، که در رو به رو شدن با هیچ انسان و حیوانی زبون نبود، “از حوادثِ ناگوارِ طبیعت و فالِ بد بشدت مضطرب میشد”، به حدی که نقشه های مهم و بزرگ را تغییر میداد. میتوانست بر هزاران نفر سرباز حکمرانی کند و بر میلیونها نفر غلبه و سلطنت نماید، ولی نمیتوانست بر خُلق و خوی خود مسلط شود. هرگز نیاموخت که عیوب و محدودیتهای خود را بشناسد; در عوض، اسیرِ چاپلوسی و تَمَلُقِ اطرافیانِ خود باقی ماند. سراسرِ زندگیش در آشوب و هیجان و شکوه و جلال گذشت، و آن قدر جنگ را دوست میداشت که یک لحظه روی آرامش و صلح ندید.خصایصِ اخلاقیِ او نیز پیرامونِ تضادهای مشابه میگشت. عمقا مردی حساس و رقیقُ القلب بود و به اصطلاح، “دیدگانِ مرطوب” داشت، و گاهی در اثرِ شنیدنِ موسیقی و شعر از خود بیخود میشد. در جوانی گیتار را با احساس مینواخت، ولی چون فیلیپ سر به سرش میگذاشت آن را کنار گذاشت و بعد از آن، برای آنکه بر نفسِ خود غلبه کند، جز به موسیقیِ نظامی گوش نمیکرد. در امورِ جنسی نسبتا پرهیزگار بود، و دلیلِ آن البته بیشتر گرفتاریهایش بود تا کَفِّ نفس. فعالیتِ مداوم، لشکرکشیهای دراز، جنگهای متعدد، و نقشه ها و امورِ کشوریِ پیچیده اش، تمامِ نیروی او را به خود مصروف میداشت و فراغت و موقعیتی برای عشقورزی در او به جای نمیگذارد. چندین زن گرفت که بیشتر به خاطرِ مصالحِ سیاسی بود. نسبت به زنان بسیار خوشرفتار بود، ولی مُصاحِبَتِ سردارانِ خود را ترجیح میداد. نیمه شبی: اطرافیانش زنِ زیبایی را به چادرش بردند، اسکندر از او پرسید: “چرا به این دیری؟” زن جواب داد “صبر کردم تا شوهرم بخوابد.” اسکندر زن را روانه کرد و مستخدمان خود را سرزنش نمود که کم مانده بود در اثرِ عملِ شما زِنا کار شوم. در ظاهر به نظر میرسید که تمایل به همجنس دارد و حتی هِفایستیون را به حدِ جنون دوست داشت، ولی وقتی تِئودورسِ تاراسی پیشنهاد کرد که دو غلامِ جوانِ خوبروی برایش بفرستد، او را از خود راند و از دوستانش خواست که به او بگویند که با این پیشنهاد، پستیِ طبعِ خود را نشان داده است. عاشقِ دوستانِ خود بود، و به دوستی؛ جنبۀ عشق میداد. تاریخ به یاد ندارد که هیچ سیاستمدار، و کمتر از آن هیچ سرداری، در صداقت و رافت و صمیمیت و محبتِ بیشائبه و خوش نیتی و سخاوتمندی: نسبت به دوست یا دشمن، به پایِ او برسد. پلوتارک مینویسد: “به کوچکترین بهانه به اشخاص نامه مینوشت و سرِ دوستی باز میکرد.” با مهربانیِ خود، قلبِ سربازان را میربود; جانِشان را به خطر میانداخت، ولی نه با بی اعتنایی; انگار که دردِ یک یکِ زخمیها را حس میکرد. همان طور که قیصر، بروتوس و سیسِرو را عفو کرد و ناپلئون، فوشه و تالِران را بخشید، اسکندر نیز از سرِ تقصیرِ هارپالوس درگذشت. هارپالوس خزانه دارِ او بود، که خزانه را برداشت و گریخت و سپس برگشت و طلبِ بخشش نمود. اسکندر او را بخشید و در میانِ اِعجابِ حُضار، دوباره مامورِ خزانه اش کرد، که ظاهرا نتیجۀ عملش مثبت بود. در تارسوس، به سالِ 333، اسکندر بیمار شد و طبیبش فیلیپ نوشدارویی به وی داد. در همان لحظه نامه ای از پارمِنیو به سلطان رسید که فیلیپ از داریوش رشوه گرفته که شاه را مسموم کند. اسکندر نامه را به فیلیپ داد و همان طور که او نامه را میخواند نوشدارو را سر کشید; دارو هیچ اثرِ نامطلوبی نداشت. شهرتِ او به سخاوتمندی در جنگها؛ بسیار کمکش میکرد. بسیاری از دشمنان؛ تن به اسارتِ او میدادند، و شهرها از غارتِ او نمی هراسیدند و دروازه های خود را به رویش میگشودند. با این وجود، خوی وحشیانۀ مادر در نهادش نهفته بود، و سرنوشتِ تلخش این بود که به دستِ طغیانهای خشمی که گاهی او را در میربود از پا در آید. چون غزه را پس از یک محاصره و هجومِ طولانی فتح کرد، از مقاومتِ پایدارِ سردارِ شجاعِ ایرانی، باتیس، خشمگین شد و دستور داد که پایش را سوراخ کنند و حلقۀ برنجی از آن بگذرانند. سپس، مست از خاطرۀ آکیلِس، سردارِ ایرانی را که اکنون مرده بود؛ به گردونۀ سلطنتی بست و با سرعت؛ گِردِ شهر گرداند. اعتیادِ روزافزونش به مشروب، که برای تسکینِ اعصابِ متشنجِ خود صرف میکرد، بخصوص در سالهای آخرِ عمر، به کارهای وحشیانه ای وادارش میکرد که بعدا از ارتکابِ آنها افسرده و پشیمان میشد.یک صفت در وی سرآمد بود: جاه طلبی. در جوانی از فتوحاتِ فیلیپ به دوستان شکایت میکرد که “پدرم، قبل از اینکه ما آماده شویم، همه کارها را کرده است و کارِ مهمی برای ما نخواهد گذاشت.” برای احرازِ موفقیت، هر مسئولیتی را میپذیرفت و با هر خطری رو به رو میشد. در کایرونیا اولین مردی بود که به دستۀ مقدسِ تِبی ها حمله برد. در گرانیکوس از هیچ عملی دریغ نکرد، و به قولِ خودش “اشتیاق به روبه رو شدن با خطر”، او را میکِشاند. در مقابلِ این کشش: معمولا چنان تسلیم میشد و منظره و صدایِ میدانِ جنگ او را چنان سست و بیخود میکرد که وظایف و مسئولیتهای مقامِ سرداری را فراموش میکرد و با سر به هر جا که جنگ مغلوبه تر بود میتاخت. بارها سربازانش از ترسِ از دست دادنِ او به التماس میافتادند که به پشتِ جبهه برگردد. اسکندر سردارِ بزرگی نبود، بلکه سربازِ دلیری بود که پشتکارِ لجوجانه اش او را به پیش میبرد و، به سببِ بی اعتناییِ بچه گانه ای که داشت، فتوحاتِ غیرممکن نصیبش میشد. اسکندر به سربازان الهام میبخشید و احتمالا سردارانش، که مردانِ قادری بودند، بقیۀ امور، یعنی تشکیلات و تربیتِ سربازان و تاکتیک و استراتژی را اداره میکردند. او سربازانِ خود را با قوۀ تَصَوُر و آتشِ خِطابِتی که هرگز در مدرسه نیاموخته بود، و آمادگی و صمیمیتی که در سهم بردن از سختیها و رنجهای آنها نشان میداد، به پیش میبرد.بدون شک، وی حکمرانی توانا بود: بر سرزمینهایی که غلبه کرده بود با مهربانی و ثُباتِ قدم؛ حکم میراند، نسبت به قراردادهایی که با فرماندهان و شهرها میبست وفادار بود، و هرگز متحملِ جور و ستمِ اَیادیِ خویش بر مللِ زیردست نمیشد. در تمامِ هیجانات و آشوبِ لشکرکشیها، یک هدف بیشتر در افقِ افکارش نداشت، که حتی مرگ هم نتوانست بر آن غلبه کند: متحد ساختنِ دنیایِ شرقِ مدیترانه به صورتِ یک دنیای فرهنگیِ واحد، زیر لِوایِ تمدنِ گسترش یابندۀ یونان.II - به سوی افتخارچون اسکندر بر تخت نشست، خود را فرمان فرمای امپراطوریِ متزلزلی یافت. قبایلِ شمالیِ تراکیا و ایلیریا بر او شوریدند; آیتولیا، آکارنانیا، فوکیس، اِلیس، و آرگولیس تابعیتِ خود را منکر شدند; اهالیِ آمبراسیا، پادگانِ مقدونی را بیرون کردند; و اردشیرِ سوم به خود میبالید که قتلِ فیلیپ طبقِ نقشۀ او بوده و دیگر خطری از جانبِ جوانِ ناپختۀ بیست ساله ای که بر تخت نشسته، متوجهِ ایران نیست. چون خبرِ پُر از سرورِ مرگِ فیلیپ به آتن رسید، دموستِنِس جامۀ ضیافت در بر کرد، تاجِ گلی بر سر گذارد، و در مجلسِ آتن پیشنهاد کرد که تاجِ افتخاری به پاوسانیاس، قاتلِ فیلیپ، داده شود. در داخلِ مقدونیه بیش از ده دستۀ مختلف علیهِ جانِ شاهِ جوان توطئه کردند.اسکندر با نیروی قاطعی بر اوضاع مسلط شد و تمامِ مخالفانِ داخلی را سرکوبی کرد، و به این ترتیب آیندۀ تابناکِ خویش را مُتِجَلی ساخت. پس از توقیف و سرکوبیِ سرکردگانِ توطئه های داخلی، در سالِ 336، رو به جنوب، به یونان تاخت و در ظرفِ دو سه روز به طیبس رسید. کشور-شهرهای یونان در صددِ تجدیدِ روابطِ خود برآمدند و آتن محقرانه طلب بخشش کرد; دو تاج به او هدیه نمود ̠و افتخاراتِ آسمانی به او بخشید. اسکندر، که خشمش فرو نشسته بود، پایانِ دیکتاتوری را در تمامِ یونان اعلام کرد و فرمان داد تا شهرها، همه آزادانه تحتِ قوانینِ خود به حیاتِ سیاسیِ خویش ادامه دهند. شورایِ دولتهای همسایه ، تمامِ حقوق و افتخاراتی را که به فیلیپ داده بود به وی داد; کنگرۀ تمامِ شهرهای یونان، جز اسپارتا، در مَجمعی که در کورینت تشکیل دادند، وی را سردارِ کلِ یونان اعلام کردند، و وعدۀ هر گونه کمکِ نظامی برای لشکرکشی به آسیا به او دادند. اسکندر به پِلّا برگشت، پایتخت را مِنقاد کرد و به سوی شمال روی آورد تا شورشِ قبایلِ بربر را سرکوب کند (335). با سرعتِ لشکرکشیهای ناپلئون، سربازانِ خود را تا بخارستِ امروزی برد، و اصولِ حکومتیِ خود را بر سواحلِ شمالیِ دانوب مستقر ساخت. در آن هنگام شنید که ایلیریاییها به سویِ مقدونیه در حال پیشرفتند. بیدرنگ، پس از پیمودنِ سیصد و بیست کیلومتر در صربستان، مهاجمان را غافلگیر ساخته و شکست داد و باقیماندگانِ آنها را به کوهستانهایشان پس راند.در همین زمان شایعۀ قتلِ اسکندر در جنگِ دانوب، آتنیها را به شورش برانگیخت. دموستِنِس برای استقلال، اعلانِ جهاد داد، و دریافتِ مبالغِ مُتنابهی از ایرانیها برای پیشرفتِ این مقصود را قابلِ توجیه دانست. تبیها نیز شوریدند، افسرانِ مقدونی را که اسکندر برجای گذاشته بود کشتند، و پادگانِ مقدونی را در کادمیا محاصره کردند. آتن به طیبس کمک فرستاد و از یونانیها و ایران دعوت کرد تا در اتحاد علیۀ مقدونیه شرکت کنند. اسکندر، که شورشِ یونان را نهضتی برای آزادی و استقلال ندانسته، آن را زشت و نوعی خیانت و نمک ناشناسی میشمرد، سربازانِ خستۀ خود را دوباره واردِ یونان ساخت. سیزده روزه به طیبس رسید و لشکری را که برای مقابله با او فرستاده شده بود شکست داد. بعد سرنوشتِ شهرِ بیدفاع را به دستِ دشمنانِ قدیمیِ آن پلاتایا، اُرکومِنوس، تِسپیای، و فوکیس سپرد. اینان رای دادند که طیبس سوزانده و با خاک یکسان شده، ساکنانِ آن به بردگی فروخته شوند. اسکندر، به امیدِ اینکه این عمل درسی برای دیگران باشد، فرمان را امضا کرد به این شرط که سربازانِ فاتح از خانۀ پینداروس چشم بپوشند و جان و مالِ کشیشها و هر کس را که اثبات کند علیهِ شورش بوده ببخشایند. بعدها از این انتقامِ وحشیانه سخت پشیمان شد و “دستور داد بدونِ کوچکترین اِشکالتراشی هر چه اهالیِ طیبس بخواهند بدهند”. در عوض با نرمشی که با یونانیها کرد عملِ خود را جبران نمود، و اصرار نورزید که دموستِنِس و سایرِ رهبرانِ شورش؛ تسلیمِ او شوند. تا آخرِ عمر رفتارش نسبت به آتن احترام آمیز و دوستانه بود، به معبدِ آکروپولیس غنایمِ بسیاری را که از فتوحاتِ آسیایی آورده بود اِهدا کرد، مجسمه های تیرانیکیدس را که خشارشاه برده بود پس گرفت و به آتن فرستاد، و پس از لشکرکشیِ دشواری خطاب به آتنیها گفت: “ای آتنیها باور میکنید که چه خطراتی را برای جلبِ تحسینِ شما متحمل میشوم؟” چون اتحادِ تمامِ کشور-شهرهای یونان، جز اسپارتا، را دوباره برقرار ساخت، به مقدونیه برگشت تا وسایلِ حمله به آسیا را فراهم سازد. خزانۀ دولت را تهی یافت; در نتیجۀ سلطنتِ فیلیپ، کسرِ بودجه ای معادلِ پانصد تالنت (سه میلیون دلار) حاصل شده بود. هشتصد تالنت قرض کرد و به عزمِ به دست آوردنِ پولی را که قرض کرده بود، از کشورِ خود بیرون رفت. اسکندر امیدوار بود که به عنوانِ قهرمانِ یونانیها با ایران بجنگد، ولی میدانست که نیمی از مردمِ یونان خواستارِ مرگِ او هستند. به او خبر رسیده بود که ایران میتواند یک میلیون نفر بسیج کند، حال آنکه جمعِ لشکریانِ او از سی هزار پیاده و پنج هزار سواره نظام تجاوز نمیکرد. با این وجود، آکیلِسِ جدید، دوازده هزار سرباز به سرکردگیِ" آنتی پاتِر" در مقدونیه گذارد که مواظبِ یونان باشد و، در سالِ 334، دست به گستاخانه ترین و مُهیج ترین لشکرکشیهایی زد که تا به آن روز در تاریخِ پادشاهان سابقه نداشت. سرنوشتش این بود که یازده سالِ دیگر زندگی کند، ولی رویِ اروپا و وطنش را دیگر نبیند. هنگامی که لشکریانش تنگۀ داردانل را از سِستوس به آبیدوس طی میکردند، اسکندر، دماغۀ سیگِئوم را برای پیاده شدن انتخاب کرد; نظرش این بود که از راهی برود که به گمانش آگاممنون به تروا رفته بود. هر جا توقف میکرد قطعه هایی از ایلیاد را که تقریبا از برداشت، برای دوستانش میخواند. مقبرۀ مشهورِ آکیلِس را تدهین کرده، بر مزارِ او تاجِ گلی گذاشت و بر حسبِ مراسمِ باستانی، برهنه، گِردِ آن طواف داد و فریاد کرد: “شادباش ای آکیلِس که در زندگی؛ یاری صَدیق و پس از مرگ؛ شاعری نامدار داشته ای که نامت را جاوید سازد”، و قسم یاد کرد که مبارزه ای را که در تروا بین آسیا و اروپا شروع شده بود با موفقیت به آخر برساند.در اینجا لازم نیست که داستانِ فتوحاتِ او را مجددا نقل کنیم. در کنارِ رودخانۀ گرانیکوس با اولین مقاومتِ ایرانیها رو به رو شد و آن را در هم شکست. در آنجا کلیتوس با قطعِ دستِ یک سربازِ ایرانی، که از عقب قصدِ جانِ او را داشت، از مرگ رهانیدش. مورخانِ ساده لوح ممکن است چنین وقایعی را عاملِ معین کنندۀ تاریخ تعبیر کنند. پس از استراحت، ارتش به یونیا تاخت و هر شهرِ یونانی را که تسخیر میکرد به آن حکومتِ خودمختاری و دموکراسیِ تحتِ قیمومیتِ خود میداد. اغلبِ شهرها، بدونِ مقاومت، دروازه هایشان را به سوی او میگشودند. در ایسوس با قسمتِ اعظمِ نیرویِ ایرانیها، که عده شان به ششصد هزار نفر میرسید، تحتِ فرماندهیِ داریوشِ سوم، مَصاف داد، و بارِ دیگر با به کار بردنِ سواره نظام :برایِ حمله و پیاده نظام: برای دفاع، بر ایرانیها غلبه کرد. داریوش خانواده و خزانۀ خود را رها نموده، فرار کرد و اسکندر خزانه را با مِنَت تصرف کرد و با خانوادۀ او با نجابت رفتار نمود. پس از تسخیرِ بدونِ خونریزیِ دمشق و سیدون، صور را، که سپاهِ بزرگی از فنیقیها با پولِ ایرانیان از آن حفاظت میکردند، محاصره کرد. این شهرِ باستانی چندان مقاومت کرد که وقتی اسکندر آن را گشود، دیوانه از خشم، دستور داد که سربازانش: هشت هزار نفر از اهالی را قتلِ عام نموده، سی هزار نفر را به بردگی بفروشند. اورشلیم بدونِ مقاومت تسلیم شد و اهالی؛ موردِ ملاطفت قرار گرفتند. غزه آن قدر مقاومت کرد تا آنچه مرد در شهر بود کشته، و هر چه زن بود موردِ تجاوز قرار گرفت.پیشرفتِ موفقیت آمیزِ مقدونیها در صحرای سینا در مصر مجددا آغاز شد، و چون اسکندر خدایانِ مصریها را موردِ احترام قرار داد، مصریها، که از زیرِ یوغِ ایرانیها خلاص میشدند، اسکندر را به مثابهِ ناجیِ آسمانیِ خود استقبال کردند. از آنجایی که میدانست مذهب با نفوذتر از سیاست است، برای رسیدن به صحرای سیوا از صحرای دیگری گذشت و مراسم احترام را نسبت به آمون، خدای آنها، که به قولِ اولیمپیاس پدرِ خودش بود، به جای آورد. راهبانِ سلیمُ النفسِ آنجا، طبقِ مراسمِ باستان، تاجِ فرعونی بر سرش گذاشتند، و راه را برای برآمدنِ سلسلۀ بطالسه هموار ساختند. ( سلسله ای از سلاطینِ مقدونیُ الاصلِ مصرِ قدیم، که پس از مرگِ اسکندر تاسیس گردید. )سپس به مَصَبِ رودخانۀ نیل بازگشت و اندیشۀ ساختنِ پایتختِ جدیدی در یکی از دهانه های رودِ نیل به ذهنش آمد، یا شاید نقشۀ آن را تصویب کرد.احتمالا بازرگانانِ یونانی که در شهرِ نزدیکِ نوکراتیس میزیستند، با توجه به تجارتِ رو به گسترشِ یونان و مصر، این فکر را به او عرضه کرده بودند. اسکندر نقشۀ دیوارها، خیابانها، و محلِ معبدهای مصری و یونانیِ اسکندریه را تعیین کرد، و جزئیاتِ آن را به معمارِ خود دینوکراتِس سپرد.(دینوکراتِس پیشنهادی به اسکندر کرد که سخت پسندید. او گفت که کوهِ آتوس را، که 1800 متر ارتفاع دارد، به صورتِ اسکندر درآورند، به نحوی که تا کمر در آبِ دریا ایستاده، با یک دست :شهری و با دست دیگر: بندرگاهی را گرفته باشد. این نقشه هرگز عملی نشد. )) در مراجعت به آسیا با ارتشِ مختلطِ عظیمِ داریوش در گَوگَمِل، نزدیکِ آربِلا، رو به رو شد، و از زیادیِ نفراتِ آن به وحشت افتاد، زیرا میدانست که یک شکست: تمامِ فتوحاتِ او را باطل خواهد ساخت.سربازانش او را تَسَلی میدادند که: “اعلیحضرتا، تشویش به خود راه ندهید و از زیادیِ نفراتِ دشمن نهراسید، زیرا بوی پشمُ بزی که از ما بلند میشود کافیست که آنها را فراری دهد.” شب را به بازدیدِ زمینهایی که فردایش نبردگاه میشد سپری کرده، قربانیهای زیادی تقدیمِ خدایان کرد. پیروزیِ روزِ بعدِ او قاطع بود. صفوفِ نامنظمِ ارتشِ داریوش؛ تابِ مقاومت در مقابلِ فالانکسهای اسکندر را نیاوردند و نتوانستند از خود علیهِ حملاتِ سریعِ سوارِ نظامِ مقدونی دفاع کنند. این بود که صفوفِ ارتشِ داریوش به هم ریخته ، فرار کردند و خودِ او نیز تا آخر در میدان جنگ نماند. هنگامی که داریوش به دستِ سردارانش به اتهامِ ترس کشته شد. بابِل تسلیم گردید. اسکندر ثروتِ آن را تماما تصاحب کرده، قسمتی از آن را بینِ سربازانِ خود تقسیم کرد، ولی با تواضع و احترام به خدایانِ مردم، و فرمانِ تجدیدِ بنای معابد، محبتِ مردم را جلب کرد. در آخرِ سالِ 331 به شوش رسید. مردمِ شوش، که هنوز خاطرۀ شکوهِ ایلام را داشتند، از او چون نجات دهنده ای استقبال کردند. شهر را از غارت حفظ کرد ولی با تقسیمِ پنجاه هزار تالنت (سیصد میلیون دلار)، که از خزانۀ داریوش یافت، سربازانِ خود را نیز راضی و خشنود نگاه داشت. مقدارِ مُتنابهی پول برایِ مردمِ شهرِ پلاتایا، که در سالِ 480 در مقابلِ ایرانیها دلیرانه مقاومت کرده بودند، فرستاد. شهرهای یونانیِ آسیا را، که به او هنگامِ لشکرکشی کمک کرده بودند، نیز فراموش نکرد و تمامِ قروضِ خود را به آنها پرداخت.سپس با سربلندی به دنیای یونان اعلام کرد که یونان دیگر کاملا از تحتِ حاکمیتِ ایرانیها درآمده است.هنوز آن قدر در شوش نمانده بود که لشکریانش رفعِ خستگی کنند که در سرمای زمستان از کوه ها گذشت تا تختِ جمشید را تصرف کند، و چنان بسرعت به قصرِ داریوش رسید که ایرانیها وقت نکردند خزانۀ او را پنهان کنند. در اینجا نیز عقلش را از دست بداد و آن شهرِ زیبای عظیم را سوزاند و با خاک یکسان کرد.سربازانش به خانه ها ریختند، اموالِ مردم را غارت کردند، به زنها تجاوز نمودند، و مردان را کشتند. شاید آنها به هنگامِ ورود به شهر از دیدنِ هشتصد یونانی که، به عللِ مختلف، اعضایشان توسط ایرانیها قطع شده بود، به خشم آمده، مرتکبِ آن اَعمال شدند. اسکندر از دیدنِ دست و پاهای بریده و گوشها و چشمهای دریدۀ این یونانیان چنان متاثر شد که به گریه افتاد و بدیشان زمین بخشید و غلامان داد که برایشان کار کنند.پس از آن، این سردارِ سیریناپذیر مصمم شد که کاری را که کوروشِ بزرگ موفق به انجامش نشده بود، یعنی به بندگی درآوردنِ طوایفی که شرقِ ایران را محلِ تاخت و تاز قرار میدادند، انجام دهد. شاید، با علمِ ناقصی که از جغرافی داشت، امیدوار بود که آن طرفِ مشرق زمینِ اسرارآمیز، اقیانوسی را که سرحدِ طبیعیِ قلمروِ حکومتش باشد بیابد. در ورودِ به سُغد (سُغدیانا) به دِهی وارد شد که نوادگانِ برانکیدای، که در سالِ 480 خزاینِ معبدِ میلِتوس را به خشارشاه، تسلیم کرده بود، در آن میزیستند. برانگیخته از این اندیشه که انتقامِ خدایِ غارت شده را میگیرد، فرمان داد که کلیۀ ساکنانِ را از مرد و زن و بچه به قتل برسانند (بدین ترتیب جزایِ گناهِ پدران را ،نوادگانِ نسلِ پنجم متحمل شدند). بدین ترتیب، لشکرکشیهای او به سُغد، آریانا، و باکتریانا، خونین و بدونِ غنیمت بود; البته فتوحاتی هم کرد، طلاهایی به چنگ آورد، و همه جا دشمنانی برای خود باقی گذاشت. نزدیکِ بخارا مردانش بِسّوس، قاتلِ داریوش، را دستگیر کردند. اسکندر ناگهان انتقامجویِ شاهِ شاهان شد. دستور داد او را تا سر حدِ مرگ شلاق زدند، سپس گوش و دماغش را بریدند و به اِکباتانا فرستادندش. در آنجا فرمان داد یک دست و یک پایش را به یک درخت و یک دست و پای دیگرش را به درخت دیگری بستند و سپس درختها را رها کردند، و بدین ترتیب بدنش را شقه کرد. اسکندر هر چه از یونان دورتر میشد خصایصِ یونانیِ خود را از دست میداد و تبدیل به مستبدی ظالم و وحشی میشد.در سالِ 327، از ارتفاعاتِ هیمالایا گذشته، واردِ هندوستان شد. خودپسندیِ توام با کنجکاوی؛ او را به آن مناطقِ دوردست میکشاند. سردارانش او را منع میکردند و سربازانش با بیمیلی از او اطاعت مینمودند.پس از عبور از رودِ سِند، پُروس شاه را شکست داده، اعلام کرد که تا رودِ گَنگ خواهد تاخت، ولی سربازانش دیگر پیشتر نرفتند. اسکندر التماس کرد و سه روزِ تمام با سربازانش قهر کرد و از چادر خارج نشد، ولی سربازان دیگر خسته شده بودند. ناچار خشمگین و دل آزرده برگشت و رو به جنوب نهاد و از میانِ قبایلِ دشمن با چنان دلیری عبور کرد که سربازانش از اینکه نتوانسته بودند رویاهای او را جامۀ عمل بپوشند میگریستند. وی اولین کسی بود که از دیوارهای شهرِ مالیا به شهر پرید. پس از او دو نفرِ دیگر نیز به همین ترتیب واردِ شهر شدند که نردبان شکست و هر سه میانِ دشمن تنها ماندند. اسکندر به تنهایی آنقدر جنگید تا از دردِ زخمهایش از پا در آمد. در این هنگام سربازانش وارد شده بودند و یکی پس از دیگری جانشان را برای حفظِ پادشاهِ خود از دست میدادند. وقتی جنگ به انتها رسید، بدنِ نیمه جانش را به چادرش بردند و در راه هر که به او میرسید لباسش را بوسه میداد. پس از سه ماه بیماری، به راهپیماییِ خود ادامه داده، رود سِند را پشتِ سر گذاشت و بالاخره به اقیانوسِ هند رسید. در آنجا قسمتی از نیروهای خود را از راهِ آب به فرماندهیِ نِئارکوس مراجعت داد. نِئارکوس با مهارتِ کامل نیروها را در آبهای ناشناس به مقصد رساند. اسکندر بقیۀ سربازان را شخصا در امتدادِ سواحلِ هندوستان و از میانِ صحرایِ بلوچستان عبور داد. مشقاتی که سربازانش در این راه متحمل شدند با آنچه سربازانِ ناپلئون در مراجعت از مسکو دیدند برابری میکند. گرما هزاران نفر و تشنگی هزاران نفر دیگر را هلاک کرد. اندک آبی یافتند. آن را نزدِ اسکندر آوردند، ولی وی عمدا آن را به زمین ریخت. وقتی بقایای لشکریانش به شوش رسیدند، بیش از ده هزار نفر تلف شده بودند، و خودِ اسکندر نیز نیمی از عقلِ خود را از دست داده بود.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۰۶-فصل بیست و دوم :اسکندر
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.