تاریخ تمدن قسمت۲۰۸-مبارزه در راه کسبِ قدرت و ثروت episode artwork

EPISODE · Jan 24, 2021 · 36 MIN

تاریخ تمدن قسمت۲۰۸-مبارزه در راه کسبِ قدرت و ثروت

from تاریخ تمدن

اضمحلال یونانفصل بیست و سوم :یونان و مقدونیهمبارزه در راه کسبِ قدرتمبارزه در راه کسب ثروتاضمحلال یونانفصل بیست و سوم :یونان و مقدونیهI - مبارزه در راه کسبِ قدرتهمان طور که اندیشه؛ دنیا را به: گروه ها، افراد، و اشیا تقسیم میکند، مورخان نیز گذشته را به ادوار، سالها، و حوادث منقسم مینمایند. ولی تاریخ، مانندِ طبیعت، تنها، تداوم را در میانِ تغییر میشناسد: تاریخ جهش ندارد. یونانِ هِلِنیستی: مرگِ اسکندر را “انتهای یک عصر” تلقی نکرد; بلکه آن را شروعِ “عصرِ جدید” و مظهرِ جوانی و نیرومندی دانست. مردمِ یونان اطمینان داشتند که به عالیترین مرحلۀ رشد و بلوغِ فکری رسیده اند و رهبرانشان، جز اسکندر که قابلِ مقایسه با هیچ کس نبود، به عظمت و اقتدارِ رهبرانِ گذشته هستند. این پندار از چند لحاظ صحیح بود. تمدنِ یونان همراهِ آزادیِ آن نمرد، بلکه بر عکس، سرزمینهای جدیدی تسخیر کرد و از سه جهت پیشرفت نمود; زیرا به وجود آمدنِ امپراطوریهای بزرگ، محدودیتهای سیاسیِ ارتباطاتِ کوچنشینی و بازرگانی را از میان برداشت. یونانیها که هنوز هوشیار و فعال بودند هزار هزار به آسیا، مصر، اِپیروس، و مقدونیه ریختند; و نه تنها گُلِ یونیایی دوباره شِکُفت، که خون و زبان و فرهنگِ یونانی: راهِ خود را به سوی آسیای صغیر، فینیقیه، فلسطین، سوریه، بابِل، و بین النهرین و حتی باکتریا و هندوستان باز کرد. روحِ یونانی هرگز به این حد؛ اشتیاق و دلیری نشان نداده بود; ادب و هنرِ آن هم، فتحی به این عظمت نکرده بود.شاید به همین دلیل است که مورخان عادت دارند تاریخِ یونان را با اسکندر تمام کنند; زیرا بعد از او وسعت و پیچیدگیِ دنیای یونان، وحدتِ نظرِ تاریخی یا تسلسلِ داستانِ مورخان را بر هم میزند. نه تنها پس از اسکندر سه حکومتِ مقدونی و سِلوکی و مصر تاسیس یافت، بلکه صدها کشور-شهرِ یونانی با مدارجِ مختلفِ استقلال به وجود آمد، چندین اتحادیه و جامعه تشکیل شد، حکومتهای نیمه یونانی در اِپیروس، یهودا، پِرگامون، بیزانس، بیتینیا، کاپادوکیا، گالاتیا، و باکتریا تشکیل شد، و در مغرب، ایتالیای یونان و سیسیل بود که بینِ کارتاژِ کهنسال و رومِ جوان در حالِ متلاشی شدن بود. امپراطوریِ بدونِ ریشۀ اسکندر که شکافهایی در حوزۀ زبان، ارتباطات، عادات، و مذهب، استحکامِ آن را متزلزل میساخت، چندان بعد از مرگِ او دوام نکرد. او بعد از خود، به جایِ یک نفر مقتدر، چند نفر به جای گذارده بود، و هیچ کدام به کمتر از سلطنت قانع نمیشدند. وسعت و پراکندگیِ قلمروی جدید هر گونه اندیشۀ دموکراسی را باطل میکرد. لازمۀ حکومتِ خودمختاری، به عقیدۀ یونانیها، وجودِ کشور-شهرهای کوچکی بود که مردمِ آنها بتوانند در مواقعِ خاص در محلِ معینی گِردِ هم جمع شوند. از آن گذشته، مگر فیلسوفان دموکراسیِ آتن، دموکراسی را سببِ تشدیدِ جهل و رَشک و هرج و مرج نخوانده، آن را باطل نشمرده بودند؟ جانشیانِ اسکندر که دیادوکی (جانشینان) خوانده میشدند سردارانِ مقدونی بودند که مدتها به حکومتِ شمشیر عادت کرده، از دموکراسی جز مشورتِ اتفاقی با مستشارانِ خود چیزی نمیفهمیدند. پس از چند نزاعِ کوچک، که در نتیجۀ آنها منازعانِ ضعیفتر از میان برداشته شدند، تمامِ امپراطوریِ اسکندر به پنج قسمت تقسیم شد (321). آنتیپاتِر مقدونیه و یونان را برداشت; لیسیماکوس تراکیا را; آنتیگونوس آسیای صغیر را; سِلوکوس بابِل را; و بطلمیوس مصر را. اینها هیچ کدام زحمتِ گرفتنِ موافقتِ شورایِ کشور-شهرهای یونان را به خود هموار نکردند. از آن به بعد، جز در چند فاصلۀ زمانیِ نامنظم در یونان، و جمهوریِ اَشرافی روم، حکومتِ سلطنتی، تا انقلابِ بزرگِ فرانسه در اروپا مستقر ماند.اصلِ اساسیِ دموکراسی، آزادی است که ممکن است به هرج و مرج منتهی شود. اصلِ اساسیِ حکومتِ سلطنتی، قدرت است که ممکن است به ظلم و انقلاب و جنگ منتهی گردد. از فیلیپ تا پِرسِئوس و از پیدنا تا کایرونیا (338 - 168)، جنگهای داخلی و خارجی بینِ کشور-شهرها، جای خود را به جنگهای داخلی و خارجیِ پادشاهان داد، زیرا عوایدِ حکومت، صدها سردار را برایِ تصاحبِ تخت و تاج به جانِ هم میانداخت. در یونان، مانندِ زمانِ رنسانس در ایتالیا، جنگ و کشتار فراوان بود. وقتی آنتیپاتِر مرد، آتن مجددا انقلاب کرد و فوکیونِ پیر را، که به نامِ آنتیپاتِر، عادلانه بر آتن حکومت میکرد، کشت. پسرِ آنتیپاتِر، به نامِ کاساندروس، آتن را دوباره تسخیر کرد(318)، حقِ رای را بینِ طبقاتِ مردم تا کسانی که دارایِ هزار دراخما سرمایه بودند تعمیم داد، و حکومتِ آنجا را به دستِ فیلسوف و عالِم و هنردوستِ زمان، دِمِتریوسِ فالرومی، سپرد. آتن در زمانِ حکومتِ این شخص، ده سال در صلح و فراوانی به سر برد. در این زمان، آنتیگونوسِ اول (یک چشم) رویای اتحادِ امپراطوریِ اسکندر را میدید. بر سرِ این اندیشه در ایپسوس در سالِ 301 به دستِ اتحادیه ای شکست خورد و آسیایِ صغیر را به نفعِ سِلوکوسِ اول از دست داد. پسرش، دِمِتریوس پولیورسِتِس (فاتحِ شهرها)، یونان را از اسارتِ مقدونیها نجات داد و به آتن دوازده سال دیگر دموکراسی بخشید، در پارتِنون، میهمانِ عالیقدرِ شهر اعلام شد، روسپیها را با خود به شهر برد و در قصری که در اختیارش گذاشته بودند سکونت داد، عده ای از جوانان را به علتِ هرزگیهای خود به دیوانگی کشاند،( داموکلِس، که دِمِتریوس همه جا به دنبالِ او بود و نزدیک بود سرانجام گرفتار شود، خود را در پاتیلِ آبِ جوش انداخت و کشت. البته نباید از روی این مورد، نسبت به آتنیان قضاوتِ نادرست کنیم. ) پیروزیِ درخشانی در دریا نزدیکِ قبرس بر بطلمیوسِ اول به دست آورد (308)، رودِس را شش سال به کمکِ ابزارِ جنگیِ جدیدی بدونِ نتیجه محاصره کرد، خویشتن را شاهِ مقدونی اعلام کرد (294)، با اِسکانِ یک پادگانِ نظامی به آزادیِ آتن خاتمه داد، خود را گرفتارِ جنگهای بیشمارِ تازه ای کرد، و بالاخره شکست خورد و به دستِ سِلوکوس اسیر شد و با زهر خودکشی کرد.چهار سال بعد (279)، یک دسته از سِلتها یا گُلها، به فرماندهیِ برِنوس،( این برِنوس غیر از آن برِنوس است که به سال 390 ق م به ایتالیا هجوم برد. ) از اوضاعِ شرقِ مدیترانه، که در نتیجۀ مبارزه برای کسبِ قدرت در هم بود، استفاده کردند و از مقدونیه گذشته واردِ یونان شدند.پاوسانیاس میگوید: “برِنوس به کشور-شهرهای ضعیفِ یونانی، به ثروتِ فراوانِ آنها، به نذورِ معابد، و به مقادیرِ فراوانِ طلا و نقرۀ موجود حمله برد.” در آن زمان انقلابی در مقدونیه به رهبریِ آپولودوروس روی داد. قسمتی از ارتش نیز در انقلاب شرکت کرده، به فقیران در غارتِ ثروتمندان، که هر چند گاه یک بار روی میداد، کمک کرد. گلها، که بدون شک بَلَدی از اهلِ یونان داشتند، راه های مخفیِ گردنۀ تِرموپیل را یافته، واردِ شهر شدند، بی ریا کشت و کشتار و غارت کردند، و به سوی معبدِ دلفی پیش رفتند. در آنجا با سربازانِ یونانی، و طوفانی که مردم میگفتند آپولون در دفاع از معبدِ خود برانگیخته، رو به رو شدند، شکست خوردند و برِنوس، سرافکنده خود را کشت. بقایای گلها به آسیای صغیر رفتند. پاوسانیاس چنین میگوید:آنها کلیۀ مردها و همچنین پیرزنان را قتلِ عام کردند و کودکانِ شیرخوار را زیرِ پستانِ مادر کشتند; خونِ قربانیها را میخوردند و با گوشتِ آنها مهمانی میکردند. زنهای شرافتمند و دوشیزگانِ نوجوان خودکشی کردند ... آنها که زنده میماندند گرفتارِ همه گونه رنج و عذاب میشدند ... بعضی از زنها خود را به روی شمشیرِ گلها میانداختند و از مرگ استقبال میکردند، دیگران از نبودنِ آذوقه و بیخوابی میمردند، آن بربرهای بیرحم به نوبت از آنها هتکِ ناموس کرده، از زنده و مردۀ آنان کامل دل میگرفتند. . در این باب هیچ روایتی به زبانِ گلی در دست نداریم; راجع به هجومِ یونانیان به آسیا، ایتالیا، یا سیسیل هم به زبانِ “بربری” چیزی در دست نیست.یونانیانِ آسیا پس از سالها رنج و مرارت موفق شدند مهاجمان را با پول خریده، وادارند که به نواحیِ شمالیِ فروگیا (یعنی آنجایی که به نام گالاتیا معروف شد)، تراکیا، و بالکان عقب بنشینند.مدت پنجاه سال گلها از سِلوکوسِ اول و شهرهای یونانیِ سواحلِ آسیا و دریای سیاه باج میگرفتند. تنها بیزانس: دویست و چهل هزار دلار در سال به آنها میپرداخت.(در صفحاتِ آینده، برای آنکه ترقی قیمتها را در عصرِ هِلِنیسم منظور نظر داشته باشیم، هر تالنت معادل با 3/000 دلارِ امریکایی، در سال 1939 حساب خواهد شد. ) همان طور که امپراطوران و سردارانِ رومی در قرنِ سومِ میلادی سرگرمِ بیرون راندنِ مهاجمانِ بربر بودند، پادشاهان و سردارانِ پِرگامون، سِلوکیا، و مقدونیه نیز در قرنِ سومِ قبل از میلاد، قسمتِ زیادی از هَمُّ و وقتِ خود را صرفِ بیرون راندنِ مهاجمانِ سِلتیک کردند. تمدنِ دنیای باستان در سرتاسرِ تاریخِ خود: در سواحلِ دریایی از توحش میزیست و بارها موردِ خطرِ طوفان و نابودی قرار گرفت. شهامتِ رَواقیِ شهروندان، که همواره از فلسفۀ رَواقی نیرو میگرفت، زمانی این خطر را پس رانده بود; اما فلسفۀ رَواقی اینک، دقیقا در زمانی که شکلبندیِ کلاسیک و عنوانِ خود را پی میریخت، در یونانِ رو به مرگ بود.آنتیگونوسِ دوم، پسرِ دِمِتریوس پولیورسِتِس، که به دلیلی نامعلوم “گوناتاس” لقب داشت، گلها را از مقدونیه بیرون راند، شورشِ آپولودوروس را خواباند، و سی و هشت سالِ تمام (277 - 239) مقدونیه را با کفایت و اعتدال اداره کرد. با گشاده دستی به ادبیات و علم و فلسفه کمک کرد، شاعرانی چون آراتوسِ سولی را به دربارِ خود خواند، دوستیِ پایداری با زِنونِ رَواقی بنا نهاد، و اولین نفر از سلسلۀ نامنظمِ پادشاهانِ فیلسوف مآبی بود که نسلشان با "مارکوس آورِلیوس" منقرض شد. در زمانِ سلطنتِ او بود که آتن آخرین کوششِ خود را برای حفظِ آزادی مصروف داشت. در سالِ 267، حزبِ مِلّیون به رهبریِ شاگردِ جوانِ زنون به نامِ کرِمونیدِس حکومت را در دست گرفت، از مصر کمک گرفت، سربازانِ مقدونی را بیرون راند و آزادی آتن را اعلام کرد. آنتیگونوس سرِ فرصت به آتن تاخت و شهر را مجددا تسخیر کرد (262)، ولی رفتارش با آتنیها زیبندۀ کسی بود که به فلسفه و کهولت احترام میگذارد. او در پیرایِئوس، سالامیس، و سونیوم پادگانهایی مستقر ساخت و آتن را از دخول و شرکت در جنگها و اتحادیه ها بر کنار نگاه داشت. جز این، از هر لحاظ شهر را کاملا آزاد گذاشت.شهرهای دیگرِ یونان نیز آزادی را به راه های مختلف با نظم و انضباط آشتی دادند. در حدودِ سالِ 279، آیتولیای صغیر که ساکنانش مردمی بودند چون مقدونیها، کوهنشینهای نیمه بربری که هرگز کاملا مُسَخَرِ کسی نشده بودند، شهرهای شمالیِ یونان عمدتا در حوزۀ دلفی را ،مُتشکل ساخته، واردِ اتحادیۀ آیتولیایی نمودند. در همان زمان، اتحادیۀ آکایایی، که مُرَکب از پاترای، دیمه، پِلِّنه، و شهرهای دیگر بود، بسیاری از شهرهای پِلوپونِزی را به عضویت در اتحادیۀ خود جلب کرد. در هر یک از این اتحادیه ها، شهرداریهای کشور-شهرهای عضوِ اتحادیه، امورِ داخلی را اداره میکردند، ولی امورِ نظامی و مُناسباتِ خارجی به شورایِ فدرال و فرماندۀ کل واگذار شده بود، که توسطِ شهروندانی که صلاحیتِ شرکت در مجامعِ سالیانۀ اتحادیه ها را داشتند انتخاب میشدند. مجمعِ سالیانۀ اتحادیۀ آکایایی در شهرِ آیگیوم، و مَجمَعِ اتحادیۀ دیگر در شهرِ تِرموس منعقد میشد. هر یک از اتحادیه ها مسئولِ حفظِ صلح و تعیینِ اوزان و مقیاسهای مشترک و سکه زنی در سرتاسرِ قلمروی خویش بود. این موفقیتِ بزرگ در امرِ همکاری و اشتراکِ مساعی با یکدیگر، قرنِ سوم را از لحاظی نسبت به عصرِ پریکلس از لحاظِ سیاسی ممتاز میکند.اتحادیۀ آخایایی به دستِ آراتوسِ سیکوئونی تبدیل به دولتِ مقتدرِ درجه اولی شد. این تِمیستوکلِسِ جوان در سنِ بیست سالگی سیکیون را با یک حملۀ شبانه با کمکِ معدودی از همراهانِ خود از دستِ دیکتاتورِ آن نجات داد، و به کمکِ فَصاحَتِ بیان و مذاکراتِ زیرکانۀ خود، تمامِ شهرهای پِلوپونِز، جز اسپارتا و اِلیس، را وادار به پیوستن به اتحادیه نمود، و آنها نیز او را همه ساله برای مدتِ ده سال (245 - 235) به سمتِ فرماندۀ کلِ خود انتخاب کردند. او به کمکِ چند صد نفر مخفیانه واردِ شهرِ کورینت شد، بر صخرۀ غیرِ قابلِ دسترسِ آکروکورینتوس صعود کرد، سربازانِ مقدونی را تارو مار نمود، و آزادیِ شهر را به دست آورد.از آنجا به پیرایِئوس رفت، با رشوه؛ پادگانِ نظامیِ مقدونی را وادار به تسلیم نمود، و آزادیِ آتن را اعلام کرد.از آن لحظه به بعد، تا تصرفِ شهر به دست رومیها، آتن از خودمختاریِ بیهمتایی برخوردار بود; و با وجودِ عدمِ تواناییِ نظامی، شهرهای دیگرِ یونان قصدِ تجاوز به آن را نکردند، زیرا دانشگاه هایش آن را پایتختِ دنیای یونان نموده بود. آتن دوباره به فلسفه بازگشت و با رضایت از میدانِ سیاست خارج شد.پس از آن، دو اتحادیه در اوجِ قدرتِ خود، به علتِ جنگهای متعدد با یکدیگر و تنازعِ طبقاتیِ درونشان، رو به ضعف گذاشتند. در سالِ 220، اتحادیۀ آیتولیایی به کمکِ اسپارتا و اِلیس، جنگِ اجتماعیِ سختی را با اتحادیهِ آکایایی و مقدونی آغاز کرد. آراتوسِ مدافعِ آزادی، حامی ثروت نیز بود. اتحادیه در تمامِ شهرها پشتیبانِ احزابِ ثروتمندان بود. اتباعِ بیچیز شکایت میکردند که نمیتوانند در جلساتِ مجامعِ اتحادیه که در نقاطِ دوردست تشکیل میشد شرکت کنند و در واقع فاقدِ آزادی بودند، و نسبت به آن آزادی، که معنایش وجود داشتنِ تمامِ امتیازات برای زیرکان و استثمارِ افرادِ ضعیف و ساده بود، تردید میکردند. به همین دلیل هم ،روز به روز بیشتر مجذوبِ عوامفریبانی میشدند که مُبَلِغِ تقسیمِ اراضی بودند. چون ثروتمندانِ قرنِ ماقبل، مستمندان شروع به آن کردند که مقدونیها را بر حکومتِ خود ترجیح دهند.اما خودِ مقدونیه نیز در اثرِ صداقتِ زیاد از حدِ آنتیگونوسِ سوم رو به اضمحلال بود. آنتیگونوس به عنوانِ نایبُ السلطنۀ ناپسریِ خود فیلیپ، قدرت را در دست گرفته، و وعده داده بود که چون فیلیپ به سنِ بلوغ رسد، حکومت را به او بازگرداند. شکاکانِ عصر، او را دوسون، یعنی وعده دهنده، لقب داده بودند، زیرا ظاهرا تصور میکردند که او دروغ میگوید. ولی وی به وعده وفا کرد، و در سالِ 221 فیلیپِ پنجم در سنِ هفدهسالگی سلطنتِ پر از دسیسه و جنگ و جدالی را آغاز کرد. فیلیپ مردِ دلیر و توانایی بود، ولی زیرکیی فارغ از هر گونه مرامِ اخلاقی داشت. زنِ پسرِ آراتوس را فریفت، آراتوس را زهر داد، پسرِ خود را به اتهامِ توطئه کشت، و ضیافتهایی میداد که در آنها با شرابِ زهرآلود، هر که را در سرِ راهِ هدفهای خویش مییافت از میان برمیداشت. او مقدونیه را وسیع و ثروتمند کرد، و رونق و جمعیتی به آن داد که در یکصد و پنجاه سالِ گذشته سابقه نداشت. لیکن در سال 215، هراسناک از قدرتِ روزافزونِ روم، مرتکبِ اشتباهِ بزرگِ تاریخیِ خود شد و با هانیبال و کارتاژ متحد گردید.یک سال بعد روم به مقدونیه اعلانِ جنگ داد و شروع به فتحِ یونان کرد.II - مبارزه در راه کسب ثروتآتِنایوس، که گزارشش بیشتر از شایعه قابل اعتماد نیست، خبر میدهد که دِمِتریوسِ فالرومی، در حدودِ سالِ 310، در آتن سرشماری کرد. مطابقِ این سرشماری شهروندانِ آتن 21000، خارجیانِ آن 10,000، و بردگانش 400,000 نفر بودند. عددِ آخر باورنکردنی است، ولی مدرکی در دست نیست که آن را ابطال نماید. به احتمالِ زیاد تعدادِ غلامانِ کشاورز زیاد شده بود، املاک بزرگتر شده، و بیش از پیش توسطِ بردگانی کشت میشده که تحتِ نظرِ یک ناظر برای مالکینِ غایب کار میکرده اند. در این نظام، کشاورزیِ علمی تری به وجود آمد. وارو صحبت از پنجاه کتابِ کشاورزی میکند. ولی فرایندِ فرسایش و آب شدن و از بین رفتنِ یخها ،زمینها را ویران کرده بود. حتی در قرنِ چهارم ق م افلاطون اظهارِ نظر میکند که باران و سیل به مرورِ زمان قسمتِ حاصلخیزِ زمینهای زراعتیِ آتیک را شُسته و برده بود، و تپه های باقیماندۀ آن مانندِ استخوابندیی بود که گوشتِ آن ربوده شده باشد. بسیاری از زمینهای زراعتیِ آتیک در قرنِ سوم، خاکِ غنیِ خود را از دست داده، و در نتیجه، مزارع متروک شده بودند. جنگل های یونان از بین رفته، و چوب را، مانندِ غذا، میبایستی از خارج واردِ کشور نمایند. معادنِ لائوریوم تمام شده، تقریبا متروک شده بودند، نقرۀ ارزانتر از اسپانیا به دست میآمد، و معدنهای طلای تراکیا که روزی ثروتِ خود را در آتن میریختند، اکنون خزانۀ مقدونیه را انباشته، سکه های آن را زینت میدادند.در همان هنگام که منبعِ استقلال و آزادیِ فردی در دهات خشک میشد، صنعت و تنازعِ طبقاتی در شهرها افزونی مییافت. تعدادِ کارخانه های کوچک و غلامانی که در آنها کار میکردند، در آتن و سایر شهرهای بزرگِ دنیای یونان رو به ازدیاد بود. سوداگرانِ برده به دنبالِ ارتشها میرفتند، اسیران را میخریدند، و آنها را نفری سه تا چهار مینا (150 تا 200 دلار) در شهرهای بزرگِ برده فروشی از قبیلِ دِلوس و رودِس میفروختند. در اذهانِ عمومی نسبت به خوبی یا بدیِ این عملِ قدیمی، یعنی برده فروشی، از لحاظِ اقتصادی یا اخلاقی تردیدهایی راه یافت. احساساتِ بشردوستی که محصولِ فلسفه بود پدیدار شد. روحِ خالی از تعصبِ جهان وطنیِ عصر، به امتیازاتِ نژادی؛ توجهی نداشت. اجیر کردنِ کارگر، که به هنگامِ عدمِ استفاده، میشد سربازِ بودجۀ عمومیشان کرد، غالبا ارزانتر از نگهداریِ برده تمام میشد، زیرا که هزینۀ نگاهداری به طورِ مداوم، بر عهدۀ صاحبانِ آنها بود.در اواخرِ این دوره، آزاد ساختنِ بردگان به طور قابلِ ملاحظه ای افزایش یافته بود.بازرگانی در شهرهای قدیمی رو به فتور گذاشته بود، ولی در شهرهای جدید رونق مییافت. برخلافِ پیرایِئوس، بندرهای یونانی در آسیا و مصر توسعه مییافتند، و حتی در خودِ خاکِ یونان، بندرهای کالکیس و کورینت بودند که قسمتِ اعظمِ تجارتِ یونان را انحصار کرده بودند. از شهرهایی که از نظرِ سوقُ الجیشی اهمیت داشته، و مجهز بودند اَنطاکیه، سِلوکیه، رودِس، اسکندریه، و سیراکوز، سیلِ تجارت عبور میکرد و روحیۀ بین المللی و شکاکیت را توسعه میداد. بانکدارها چندین برابر شدند و نه تنها به بازرگانان و مالکین، بلکه به شهرها و دولتها نیز وام میدادند. برخی از شهرها، مانند دِلوس و بیزانس، بانکهای دولتی داشتند که محلِ نگهداریِ پولهای دولت بود، و توسطِ کارمندانِ دولتی اداره میشدند. در 324، آنتیمِنِسِ رودِسی اولین سیستمِ بیمه ای را که بر ما معلوم است تاسیس کرد، و در مقابلِ حقِ بیمه ای معادلِ هشت درصد، خسارتِ فرارِ بردگان را به صاحبانِ آنها میپرداخت. آزاد ساختنِ اندوخته های شاهانِ ایران و به جریان افتادنِ سریعترِ پول، نرخِ تنزیل را در قرنِ سوم به 10 درصد و در قرنِ دوم به هفت درصد تنزل داد. دلال بازی رونق گرفت، ولی هنوز سازمان یافته نبود. بعضی از استفاده جویان، با محدود کردنِ تولید، قیمتها را بالا میبردند و عده ای تبلیغ میکردند که محصولاتِ کشاورزی؛ محدود شود تا قوۀ خریدِ کشاورزان افزایش یابد. نرخِ اجناس به طورِ کلی بالا بود و دلیلِ آن هم باز جاری شدنِ گنجهای هخامنشی در بازارِ دنیا به توسطِ اسکندر بود، ولی در عینِ حال و تا حدودی به همان دلیل، بازرگانی آسان شد و تولید افزایش یافت و بالاخره نرخِ اجناس به حالِ عادی برگشت. ثروتِ ثروتمندان چندان شد که در تاریخِ یونان هیچ سابقه نداشت. خانه ها تبدیل به کاخهای مجلل شد، اثاث و کالسکه های پولدارها مجلل و باشکوه گردید، تعدادِ خدمه افزونی یافت، غذا خوردن توام با میگساری و عیش و عشرت شد، و زنها غرفۀ نمایشِ ثروتِ شوهرانِ خود گردیدند.به نسبتِ قیمتهای روزافزون، دستمزها پایین بود; وقتی نرخها تنزل کرد، دستمزدها بسرعت تنزل یافتند. در نتیجه ، کارگران نمیتوانستند تشکیلِ عائله دهند و تجرد و فقر و کم جمعیتی حاصل شد، و خلاصه سبب گردید که فاصلۀ اقتصادی بین کارگرانِ آزاد و بردگان کم شود. سطحِ اشتغال پایین آمد و نامنظم گردید، و هزاران نفر کارگر، شهرهای مرکزی را ترک کرده، به عنوانِ داوطلب ،داخلِ قشونهای خارجی شدند، یا در عُزلَتِ دهات، فقرِ خود را پنهان کردند. دولتِ آتن از فقرا با اعانۀ گندم دستگیری مینمود، و ثروتمندان با هدیه کردنِ بلیطِ مجانی برای جشنها و مسابقات، آنها را سرگرم میساختند. ثروتمندان در پرداختِ دستمزد خساست میکردند، ولی در بخشش سخاوتمند بودند.اغلب بدونِ منفعت به شهرِ خودشان قرض میدادند، با اعاناتِ بزرگ آنها را از ورشکستگی نجات میبخشیدند، از سرمایه های خود کارهای عامُ المنفعه میکردند، معبد و دانشگاه میساختند، و پاداشهای گزاف برای مجسمه ها و اشعاری که از آنها یا برای آنها ساخته میشد میدادند. فقیران علیهِ ثروتمندان اتحادیه تشکیل میدادند، ولی در مقابلِ قدرت و زیرکیِ آنها چندان کاری از دستشان ساخته نبود; مُضافاً به اینکه دهقانان فوقُ العاده محافظه کار بودند و دولتهای دوست همیشه آماده بودند که برای سرکوبیِ هر گونه شورش به کمکِ ثروتمندان بروند. آزادیِ استعدادهای نامساوریِ مردم در اندوختنِ ثروت یا از گرسنگی مردن، دوباره مانندِ زمانِ سولون، تمرکزِ بیحدِ سرمایه را موجب شد. فقیران باز بیشتر به وَعظ های مکاتبِ اجتماعی و اشتراکی گوش میدادند. سخنگویانِ این مکاتب، ابطالِ قرضها، تقسیمِ اراضی، و مصادرۀ ثروتهای بزرگ را تبلیغ میکردند، و آنهایی که پر دل بودند گاهی آزادی بردگان را میخواستند.عقایدِ مذهبی که ضعیف شد، فیلسوفان برای جبرانِ آن مشغولِ خلقِ مدینه های فاضله شدند زِنونِ رَواقی، جامعۀ اشتراکیِ ایدئالی را در جمهوریت (300 ق م) توصیف کرد; بعد از او شاگردش یامبولوس (250 ق م) شورشگرانِ یونانی را با داستانِ عاشقانۀ خود که در جزیرۀ خجسته ای از اقیانوسِ هند (احتمالا سِیلان) میگذشت مُلهِم ساخت. در این جزیره، مردم همه نه تنها در حقوق، بلکه در استعداد و هوش مساوی هستند.همه برابر کار میکنند و بِالتَساوی از محصول برداشت مینمایند. هر یک به نوبت حکومت را به دست میگیرد. نه فقر در آنجا وجود دارد و نه ثروت و نه جنگِ طبقاتی; طبیعت به اِقتضای خود ،میوۀ فراوان تولید میکند و مردم در صلح و فراوانی و محبتِ کامل زندگی مینمایند. بعضی از دولتها برخی از صنایع را ملی کردند: پرینه معادنِ نمک، میلِتوس: کارخانه های نساجی، و رودِس و کنیدوس: سفالسازی. لیکن دولت نیز مانندِ کارفرماهای خصوصی دستمزدِ قلیل میداد و حداکثرِ منفعت را از کارِ بردگان میکشید. شکافِ بینِ فقیر و غنی عمیق شد; جنگِ طبقاتی دامنه دارتر از هر موقع گردید. فریادِ نفرتِ طبقات از یکدیگر بلند بود، و شورش، کُشت و کشتار، فشارِ سیاسی، اختناق، تبعید، و نابودیِ اموال و زندگیِ مردم، در شهرهای جدید و قدیم غلبه داشت. هر گاه دسته ای پیروز میشد، دستۀ مخالف را تبعید میکرد و اموالش را غصب مینمود; و چون تبعیدیها به قدرت برمیگشتند همانگونه انتقام میکشیدند و دشمنانِ خود را به قتل میرساندند. آیا نظامی اقتصادی که چنین گرفتارِ ناامنی و اغتشاش باشد میتواند ثبات داشته باشد؟ بعضی از کشور-شهرهای قدیمیِ یونان را جنگِ طبقاتی چنان متلاشی ساخته بود که مردمان و صنایع از آنها میگریختند، در خیابانها علف میرویید و گاو و گوسفند در آنها میچرید.پولی بیوس، در 150 سال قبل از میلاد، از نظرِ "ثروتمندی محافظه کار"، بعضی از مراحلِ بیزمانِ این نزاع را اینطور شرح میدهد:وقتی اینان (رهبران افراطی) جمعیت را آمادۀ رشوه گرفتن میکنند، محاسنِ دموکراسی از بین میرود و دولت تبدیل به حکومتِ زور و قلدری میشود. زیرا همینکه مردمِ عادی عادت کردند از کیسۀ دیگران ارتزاق کنند و امیدوار شدند که میتوانند از ثروتِ همسایه شان معیشت نمایند، به مجردی که رهبری پیدا کنند که به قدرِ کافی جاه طلب و دلیر باشد ... حکومتِ ظلم و ستم برقرار خواهند ساخت. حاصلِ آن همین مجامعِ طوفانی، قتل، تبعید، و تقسیمِ زمین خواهد بود.جنگ و جنگِ طبقاتی، یونان را چنان تضعیف کرد که بآسانی به دستِ روم مغلوب شد. شقاوتِ بی حد و حصرِ فاتحان، نابودیِ محصول و تاکستانها و باغهای میوه، ویرانیِ خانۀ دهقانان، و فروختنِ اسیران به بردگی، شهرها را یکی پس از دیگری به خرابی کشید و آنها را آماده برای دشمنِ نهایی نمود. چنین سرزمینی که در اثرِ نفاق و فرسایش و تباهیِ جنگلها و کارِ سست و از روی بیعلاقگیِ اجاره داران و بردگان، ضایع شده بود، دیگر نمیتوانست با دشتهای زرخیرِ رودهایِ اورونتِس، دجله، فرات، و نیل رقابت کند. شهرهای شمالی دیگر سر راهِ تجارتِ شرق و غرب نبودند; لاجرم کشتیهای خود را از دست داده، و نمیتوانستند منابع و مخازنِ غَله ای را که آتن و اسپارتا در روزهای اوجِ خود داشتند نگاهداری کنند. مرکزِ قدرت، و حتی مرکزِ ادب و هنر، به آسیا و مصر، که یونان هزار سال قبل، متواضعانه ادب و هنرِ خود را از آنها آموخته بود، بازگشت.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Jan 24, 2021

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت۲۰۸-مبارزه در راه کسبِ قدرت و ثروت

0:00 36:44

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 36 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on January 24, 2021.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!