EPISODE · Jan 27, 2021 · 31 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۱۱-پرگامون-هلنیسم و یهودیها
from تاریخ تمدن
اضمحلال یونانفصل بیست و چهارم :هلنیسم و مشرق زمینپرگامونهلنیسم و یهودیهاپِرگامونجذب شدن تدریجیِ یونانیها در آسیا، قدرتِ سِلوکیها را ضعیف ساخت و پادشاهی های مستقلی در مرزهای دنیایِ هلنی به وجود آورد. تا حدودِ سالِ 280، ارمنستان، کاپادوکیا، پونتوس، و بیتینیا موفق شدند حکومتهای سلطنتی برای خود به وجود بیاورند، و دیری نگذشت که شهرهای یونانیِ دریای سیاه، تابعِ حکومتهای آسیایی گردیدند. بخارا و سُغد نیز در سالِ 250 استقلال یافتند. در سالِ 247 "آرسی اِیسیسِ" اول، خانِ یکی از ایلاتِ ایرانی به نامِ پارنی، حاکمِ سِلوکیِ ایران را کشت و حکومتِ اشکانیان را تاسیس کرد که تا قرنها بلایِ جانِ رومیها شد. در سالِ 282، فیلاتایروس، که از طرفِ لیسیماکوس 9 هزار تالنت و قلعۀ مسلحِ پِرگامون در آسیای صغیر را در اختیار داشت، پول را ضبط، و اعلامِ استقلال کرد. برادرزاده اش یومِنِسِ اول شهرهای پیتانه و آتارنِئوس را تصرف کرده، پِرگامون را تبدیل به کشوری سلطنتی نمود (262). آتالوسِ اول حقشناسیِ یونانِ آسیایی را با بیرون راندنِ گلها که به داخلِ دیوارهای شهرِ او نفوذ یافته بودند (230) جلب کرد; پسرِ بزرگش، یومِنِسِ دوم،حکومتِ با لیاقتِ او را ادامه داد، ولی ناگهان از روم علیهِ آنتیوکوسِ سوم کمک خواست و یونان را در شگفتی انداخت. چون آنتیوکوس را در ماگنِسیا شکست دادند، رومیان تقریبا تمامِ آسیای صغیر را به یومِنِسِ واگذار نمودند. برادر و وارثش، آتالوسِ دوم، به علتِ عدمِ اعتماد به پسرانش در اینکه بتوانند پِرگامون را آزاد نگاه دارند، در هنگامِ مرگ (139) پادشاهیِ خود را به روم بخشید.دولتِ کوچکِ پِرگامون تا میتوانست کوشید که تولد و رشدِ خائنانۀ خود را جبران کرده، از لحاظِ مرکزیتِ هنر و دانش با اسکندریه رقابت کند. ثروتی را که از معادن، تاکستانها، مزارعِ گندم، محصولاتِ پشم و پوست، عطر، ساختنِ آجر و کاشی، و زبردستی در تجارتِ جزایرِ شمالیِ دریای اژه به دست میآورد نه تنها صَرفِ نگاهداریِ ارتش و نیروی دریاییِ نیرومندی مینمود، بلکه در راهِ تشویقِ هنر و ادبیات صرف میکرد. شاهانِ پِرگامون عقیده داشتند که دولت و موسساتِ انتفاعیِ خصوصی میتوانند به نحوِ مفیدی رقابت کرده مُتَفِقاً جلوی بیکفایتی و حرص و آز را بگیرند. شاه، اراضیِ وسیعی را به دستِ غلامان کِشت میکرد، و کارخانه ها و معادنِ بسیاری را، البته نه به طورِ انحصاری، اداره مینمود. در این سیستمِ منحصر به فرد، ثروت زیاد شد و چندین برابر گردید. پِرگامون پایتخت آراسته ای شد که به خاطرِ معبدِ زئوس، کاخهای مجلل، کتابخانه و تئاتر، ورزشگاه ها و حمامها، و حتی مستراحهای عمومیش که شهرداری به آن میبالید مشهور بود. کتابخانۀ شهر از حیثِ تعدادِ کتاب و شهرتِ دانشمندانش بعد از اسکندریه در درجۀ اول بود; و برای تفریح و لذتِ مردم، مجموعۀ بزرگی از نقاشیهای آن روز در موزۀ نقاشیِ شهر گرد آمده بود. برای حدودِ نیم قرن، پِرگامون زیباترین تمدنِ هِلِنی بود.در این حال، خاندانِ سِلوکیه رو به اضمحلال داشت. پیدایشِ سلطنتهای مستقل تقریبا قدرتِ آن را به بین النهرین و سوریه محدود ساخته بود. اشکانیان، پِرگامون، مصر، و روم با صبر و حوصله از هر مدعی حمایت کرده، با برانگیختنِ آتشِ جنگهای داخلی، موجباتِ تضعیفِ آن را فراهم میساختند. در 153، درست وقتی که دِمِتریوسِ اول در صددِ احیای قدرتِ سِلوکیان بود، روم سربازانِ مزدوری از هر گوشه گِرد آورد تا ادعایِ پوچِ یک ماجراجوی سومری را نسبت به تخت و تاج به کرسی بنشاند. پِرگامون و مصر نیز در این حمله شرکت کردند، دِمِتریوس قهرمانانه جنگید و کشته شد، و قدرتِ سِلوکیها به دستِ الکساندر بالاسِ بیکفایت افتاد که آلتِ دستِ معشوقه هایش و روم بود.IV - هلنیسم و یهودیهاتاریخِ یهود در عصرِ هلنیستی بر محورِ دو مبارزه میچرخید: یکی مبارزۀ برونمرزیِ آسیایِ سِلوکیها و مصرِ بَطالسه بر سرِ فلسطین، و دیگری مبارزۀ درونیِ راه و رسمِ زندگیِ هلنیستی و عِبرانی. مبارزۀ نخستین از لحاظِ تاریخی مرده است و میشود فعلا از آن صرف نظر کرد; اما مَتیو آرنُلد معتقد است که مبارزۀ دومی مُعَرِفِ یکی از ماندگارترین برخوردها و شکافها بینِ احساس و تفکرِ بشر است. در تقسیمِ اولیۀ میراثِ اسکندر، مملکتِ یهودا (در فلسطین، جنوبِ سامره) به بطلمیوس رسید. سِلوکیها این تقسیم را هرگز نپذیرفتند، زیرا خود را از مدیترانه دور میدیدند و از طرفی به ثروتی که ممکن بود از دمشق و اورشیلم به دست آید طمع داشتند.در نتیجۀ جنگهایی که پیش آمد، بطلمیوسِ اول فاتح شد و یهودا بیش از یک قرن تحتِ تسلطِ بطالسه باقی ماند (312 - 198 ق م)، و هر چند که سالیانه 8 هزار تالنت عوارض میداد، رو به رونق و ترقی نهاد. در این مدت، یهودا از خودمختاریِ وسیعی برخوردار بود و توسطِ مقامِ موروثیِ کشیشِ اعظمِ اورشلیم و مجمعِ بزرگ اداره میشد. این گِروسیا، یا شورای بزرگانِ قوم، که عِزرا و نِحِمیا دو قرن تشکیل داده بودند(عِزرا از کاهنانِ یهود، و متولدِ بابل بود; نِحِمیا ساقیِ اردشیرِ اولِ هخامنشی (اردشیرِ درازدست) بود، و به حکومتِ یهودا رسید. نامِ دو کتاب هم در “کتابِ مقدس” به نامِ عِزرا و نِحِمیاست.)، اکنون ،هم سِنا و هم مَحکمَه، عالی شده بود. اعضای هفتاد نفری یا بیشترِ آن از سرانِ خانواده های بزرگ و باسوادترین دانشمندانِ سرزمین انتخاب میشدند. قوانین و مقرراتِ آن، طرحِ بنیادِ یهودیت را از عصرِ یونانِ باستان تا امروز ریخت.اساسِ یهودیت مذهب بود: روحِ اطاعت و حفظِ اصولِ مذهبی در هر مرحله و لحظۀ زندگیِ یهودیان وجود داشت. اخلاقیات و رفتارِ مردم را شورایِ بزرگان در کمالِ جِدیت و با دقت مقرر میداشت. بازی و ورزش بسیار معدود و محدود بود. ازدواج با خارج از دین، تجرد، و سقطِ جنین ممنوع بود. این بود که یهودیان فرزندانِ بسیار آوردند، همه را به عرصه رساندند، و علی رغمِ جنگ و قحطی، تعدادشان روز به روز افزایش مییافت، تا آنجا که در زمانِ قیصر ،هفت میلیون کلیمی در امپراطوریِ روم زندگی میکردند. قسمتِ اعظمِ آنها، قبل از دورۀ مَکابیان، کشاورز بودند. یهودیها هنوز کاسب و تاجر نشده بودند. حتی در قرنِ اولِ میلادی، جوسِفوس مینویسد: “ما مردمی بازرگان نیستیم.” بزرگترین تاجرانِ آن زمان فنیقیها، عربها، و یونانیها بودند. بردگی در یهودا نیز، چون سایرِ نقاط بود، منتها مبارزۀ طبقاتی نسبتا شدتِ کمتری داشت.هنر رواجی نداشت، فقط موسیقی رونق یافت. نی، طبل، سِنج، بوق، چنگ، و بَربَط، آوازِ یکنفره، آوازِ دسته جمعی، و آوازهای مذهبی را همراهی میکردند. مذهبِ یهود تشریفاتِ مذهبیِ یونان را تحقیر میکرد; با تصاویرِ خدایان، وَخش، و تَفَاُل به وسیلۀ اَمعای پرندگان کاری نداشت; چون مذهبِ یونان، خَواصِ انسانی به خدایِ خود نمیداد، خرافات کمتر داشت و شادی و تجمل، مذهبِ یونانی را فاقد بود. در مقابلِ آیینهای شرکِ یونانی، کشیشهای یهودی در آوازهای مذهبیِ خود برگردانی میخواندند که هنوز هم در کنیسه ها به گوش میرسد: “بشنو، ای بنی اسرائیل، خدای ما یَهُوَه است، و او یکی است.” به این مذهبِ ساده و خالص، یونانیانِ مهاجم، تمامِ انحرافات و وسوسه های تمدنِ مجلل و لذتطلبیِ خود را اضافه کردند. اطرافِ یهودیه را حلقه ای از شهرها و آبادیهای یونانی مانند سامره، نِئاپولیس، غزه، اَسکَلون، آزوتوس (اشدود)، جوپّا (یافا)، آپولونیا، دوریس، سیکامینا، پولیس (حیفا)، و عکا (اِکِر) فرا گرفته بود. در آن طرف: اردن، شهرهای دمشق، گادارا، گِراسا، دیوم، فیلادلفیا، پِلّا، رافیا، هیپون، سکیتوپولیس، و کانِتا وجود داشتند که هر یک دارای ادارات، تاسیسات، معابدِ خدایان، مدرسه و دانشگاه، ورزشگاه، و بازیهای لَختِ یونانی بودند. از این شهرها، و همچنین از اسکندریه، اَنطاکیه، دِلوس، و رودِس، مردمِ یونانی و یهودی به اورشلیم میآمدند و با خود آن مَشرَبِ مُسریِ هلنیسم را میآوردند که دل دادن به علم و فلسفه، هنر و ادبیات، زیبایی و لذتطلبی، آواز و موسیقی، باده گساری و عیش و نوش، ورزش، و روسپیها و جوانانِ خوبروی، جزوِ آن بود و تعمقی سرخوشانه به همراه داشت که نسبت به تمامِ اخلاقیات، تردید میکرد، و مُتُضَمِنِ نوعی شکاکیتِ غیر روستایی بود که تمامِ اعتقاداتِ مابعدطبیعی را زیر و زبر میکرد. چطور جوانانِ یهودی میتوانستند در مقابلِ این وسوسه ها، دعوت به لذاید، و این آزادی از محدودیتهای جانفزا مقاومت کنند جوانانِ زیرکِ یهودی شروع کردند که موبدان را به عنوانِ مال اندوز مسخره کنند، و پیروانِ آنها را احمقانی بدانند که بدونِ چشیدنِ طعمِ خوشی و تجمل و لذایذِ زندگی پیر میشوند. یهودیانِ ثروتمند نیز تحتِ نفوذ قرار میگرفتند، زیرا استطاعتِ مالیِ آن را داشتند که تسلیمِ وسوسه ها شوند. یهودیانی که در یونان منصبی رسمی داشتند سیاست را در این میدیدند که به زبانِ یونانی تکلم کرده، به راه و رسم ِیونانی زندگی کنند، و حتی از خدایانِ آنها تجلیل نمایند.در مقابلِ این هجومِ نیرومند به فرهنگ و احساساتِ یهود، سه نیروی مدافع وجود داشت: یکی تعقیب و آزارِ آنتیوکوسِ چهارم، دیگری حمایتِ روم، و سومی قدرت و حیثیتِ قانونی که یهودیان؛آن را خدایی و آسمانی میدانستند. همچنانکه بدن در مقابلِ مرض، شبکه ای دفاعی تشکیل میدهد، آنهایی که در میانِ یهودیان تعصبِ مذهبیِ بیشتری داشتند، متشکل شده، خود را مومنین میخواندند. این گروه، با این پیمان که از نوشیدنِ شراب تا مدتِ معینی پرهیز کنند به وجود آمد (حدود 300 ق م); اما بعد، بنا بر مقتضیاتِ روانیِ ناشی از جنگ، در پیرایشگری راهِ افراط پیمودند و از کلیۀ لذاتِ بدنی و جسمانی، که آنها را با تسلیم شدن به شیطان و یونانیها برابر میدانستند، پرهیز میکردند. یونانیها با اعجاب به آنها مینگریستند و آنها را با مرتاضانِ هند، که هنگام لشکرکشیِ اسکندر در هندوستان دیده بودند، برابر میدانستند. حتی یهودیانِ معمولی، مومنین را تقبیح میکردند و راهِ معتدلتری از آن میجستند. اگر به خاطرِ کوششی که آنتیوکوسِ چهارم ملقب به اِپیفانِس ( مشهور) کرد تا تمدنِ یونانی را به زورِ شمشیر به یهودیت تحمیل کند نبود، شاید مُصالحه ای بینِ دو رَوِشِ زندگی انجام گرفته بود.در سال 198، آنتیوکوسِ سوم، بطلمیوسِ پنجم را شکست داد و یهودا را جزوِ امپراطوریِ سِلوکیه کرد.یهودیان، که از یوغِ مصری به ستوه آمده بودند، از آنتیوکوس پشتیبانی کرده، تصرفِ اورشلیم را به دستِ او به عنوانِ آزادیِ خود استقبال کردند. لیکن جانشینِ او، آنتیوکوسِ چهارم، که لشکرکشیهای بزرگی را طرح میریخت و محتاجِ پول بود، به یهودا به نظرِ منبعِ درآمد مینگریست. لاجرم فرمان داد که یهودیان یک سومِ محصولِ غلات و یک دومِ محصولِ میوۀ خود را به عنوانِ مالیات بدهند. علی رغمِ آنکه معمولا خاخامِ اعظمِ یهود منصبی ارثی بود، شخصِ چاپلوسی به نامِ جیسون را به این سِمَت منصوب کرد. این شخص، که نمایندۀ گروهی بود که اعضای آن طرفدارِ یونانی کردنِ یهودا بودند، اجازه خواست که به تشکیلِ موسساتِ یونانی در یهودا بپردازد. آنتیوکوس با خوشحالی پذیرفت، زیرا از گوناگونی و مقاومتِ آیینهای شرقی در آسیایِ یونان، به عذاب آمده بود و اندیشۀ متحد کردنِ امپراطوریِ چند زبانۀ خود را تحتِ یک قانون و یک مذهب در سر میپروراند. چون جیسون در اجرایِ این امر عجلۀ کافی نشان نداد، آنتیوکوس او را با مِنِلائوس، که وعده های بزرگتر و رشوۀ بیشتری میداد، تعویض کرد. در مدتِ حکومتِ او، یهوه با زئوس یکی شد، کشتیهای معابد برای تهیۀ پول به فروش رفت، و حتی در پاره ای از اجتماعاتِ کلیمی برای خدایانِ یونانی قربانی کردند; ورزشگاهی در اورشلیم باز شد و جوانانِ یهودی، و حتی خاخامها، برهنه در بازیهای ورزشی شرکت میکردند. بعضی جوانانِ یهودی، در شور و شوقِ هلنیسم، تن به اعمالِ جراحی میدادند تا کمبودهای جسمانیِ خود را که ممکن بود نژادشان را فاش بنماید جبران کنند.. مقصود این است که چون یهودیان ختنه میکردند، نژادشان معلوم میشد; بنابراین، کاری میکردند که رفع این نقیصه شود. .یهودیان، که از این جریانات تکان خورده بودند و احساس میکردند که موجودیتِ مذهبشان به مُخاطره افتاده، اکثر به طرفِ مومنین متمایل شده، به آنها گرویدند. چون پوپیلیوس، آنتیوکوسِ چهارم را از مصر بیرون کرد، به اورشلیم خبر رسید که آنتیوکوس کشته شده است. یهودیان از شادی سر از پا نشناخته، به مامورانِ او حمله برده و اخراجشان کردند، رهبرانِ طرفدارِ یونان را کشتند، و معبدِ خود را از کراهتِ شیطانی پاک کردند. آنتیوکوس، که نمرده بلکه موردِ خفت قرار گرفته بود، بی پول و معتقد به اینکه یهودیان در لشکرکشیِ او به مصر خرابکاری کرده بودند و توطئه میکردند که یهودا را به بطالسه ملحق گردانند، به اورشلیم تاخت، هزاران نفر زن و مردِ یهودی را کشت، به معبدِ آنها بیحرمتی نمود و آن را غارت کرد، قربانگاهِ طلای آن را ربوده و ثروت و گنجهای آن را ضبط نمود، مِنِلائوس را دوباره به کار گماشت، و فرمان داد که یهودیان را به زور یونانی کنند (167). او فرمان داد که معبد را دوباره به زئوس هدیه کنند، به جایِ محرابِ قدیمی، محرابی تازه بسازند، و قربانی های معمولی را متروک و تنها خوک قربانی کنند. اجرای سَبت را ممنوع کرد و ختنه کردن را جرمِ بزرگی اعلام نمود. در سراسرِ یهودا، مذهبِ قدیم و آیینهای آن ممنوع شد،و مراسمِ یونانی با زورِ شمشیر تحمیل گردید. هر یهودی که از خوردنِ گوشتِ خوک اِبا میکرد یا کتابِ مقدس همراه داشت زندانی یا کشته میشد، و هر جا کتابِ آسمانی پیدا میشد آن را میسوزانیدند. به دستورِ او شهرِ اورشلیم را آتش زدند، دیوارهایش را خراب کردند، و سَکَنۀ یهودیش را به بردگی فروختند. مردمِ خارجی را در آنجا سکونت داد و بر کوهِ صهیون ،قَلعۀ جدیدی ساخت، و پادگانی از سربازانِ خود در آنجا گذارد تا به نامِ شاه حکومت کنند. آنتیوکوس ظاهرا گاهی در فکرِ آن بود که خود را خدا اعلام کند و از مردم بخواهد که او را پرستش و نیایش کنند.افراط در زجر و آزارِ یهودیان روز به روز بیشتر میشد. همیشه در هر اجتماعی اقلیتی هستند که ذاتا از آزاد بودن در آزارِ مردم لذت میبرند; این کار نوعی رهایی از قیودِ تمدن است. مامورانِ آنتیوکوس، که به هر گونه تظاهرِ یهودیت در اورشلیم خاتمه داده بودند، مانندِ آتشی که زبانه میکشد به دهات و شهرهای کوچک حمله بردند; هر جا میرسیدند مردم را وا میداشتند که بینِ مرگ و پرستشِ آیینِ یونانی، که شاملِ خوردنِ گوشتِ خوکِ قربانی بود، یکی را انتخاب کنند. تمامِ کَنیسه ها و مدارسِ یهودی، بسته شد. آنهایی که از کار کردن در روزِ شنبه اِبا میکردند، به عنوانِ یاغی، تحتِ تعقیب قرار میگرفتند. یهودیان را وا میداشتند که مانندِ یونانیها تاجِ گُلِ پیچک بر سر بگذارند، در مراسمِ مذهبی شرکت کنند، و به احترامِ دیونوسوس، آوازهای گوشخراش بخوانند. بسیاری از یهودیان، به مقتضیاتِ روز عمل کردند و منتظر شدند تا طوفان بگذرد. عدۀ زیادی به غارها و کوه ها فرار کردند، با زحمت چیزی از زمین به دست آوردند، و مُصِمِمانه به اجرایِ آیینِ یهود ادامه دادند. افرادِ فرقۀ مومنین، بینِ آنها رفت و آمد میکردند و ایشان را به صبر و شجاعت دعوت میکردند. قسمتی از سربازانِ شاهی به غاری که هزاران نفر یهودی از زن و مرد و کودک در آن میزیستند رسیدند و فرمان دادند که همگی از غار بیرون شوند. یهودیان اطاعت نکردند، چون شنبه بود، حاضر نشدند که کار کنند و سنگهایی را که ممکن بود درِ غار را سد کنند حرکت دهند; سربازان با شمشیر حمله کردند. عده ای را کشتند، و بقیه را در دود خفه کردند. زنهایی که پسرانشان را ختنه کرده بودند با نوازدانِشان از دیوارِ شهر حلق آویز شدند. یونانیها از قدرتِ این آیینِ قدیمی به حیرت درآمدند، زیرا قرنها بود که چنین استحکامِ عقیده ای ندیده بودند. داستانهای شهیدانِ این معرکه، دهان به دهان گشت و کتابهایی چون اول و دوم، مَکابیان را پر کرد. بدین ترتیب، نخستین نمونۀ شهادت به مسیحیت عرضه شد. یهودیت، که نزدیک به تحلیل رفتن بود، در روحِ اجتماعی و مذهبیِ مردم، توسعه یافت و حالتِ اِنزوای دفاعی به خود گرفت.در میانِ یهودیانی که در آن روزها از اورشلیم فرار کردند، مَتاتیاس نامی بود از خانوادۀ هاسمونایی از قبیلۀ هارون و پنج پسرش: یوحنان، سیمون، یهودا، اِلیازِر، و جاناتان. چون آپِلِس که مامورِ آنتیوکوس بود به مودین که این شش نفر مخفی شده بودند آمد، مردم را جمع کرد و از آنها خواست که “قانون” را مردود شمرده، برای زئوس قربانی کنند. مَتاتیاسِ کهنسال با پسرانش قد برافراشت و گفت: “حتی اگر تمامِ مردم در این کشور فرمانِ جدایی از آیینِ خود را اطاعت کنند، من و پسرانم به ،عهدِ اجدادیِ خود وفادار خواهیم ماند.” همینکه یکی از یهودیها جلو رفت تا قربانیِ موردِ نظر را به معبد تقدیم کند، مِتاتیاس او را کشت و نمایندۀ شاه را نیز به قتل رساند. سپس به مردم گفت: “هر کس طرفدارِ قانون است و میخواهد از ،عهدِ خود دفاع کند به دنبالِ من بیاید.” عدۀ زیادی از دهقانان به دنبالِ او و پسرانش به سویِ کوه های ابراهیم روانه گشتند، و در آنجا دستۀ کوچکی از یاغیهای جوان و طرفدارانِ مومنین که هنوز زنده بودند به آنها پیوستند.چندی بعد مَتاتیاس، در حالی که پسرش یهودای مَکابی را به رهبریِ گروه منصوب کرده بود، درگذشت. یهودا جنگجویی بود که شجاعتش مانندِ پرهیزکاریش زبانزدِ همه بود. قبل از هر جنگی، مانندِ مومنین دعا میکرد، لیکن در میدانِ نبرد “چون شیرِ خشمناک میجنگید”. این ارتشِ کوچک “در کوه ها مانندِ حیوانات میزیست و از ریشۀ گیاهان تغذیه میکرد.” سربازانِ آن گاه به گاه به سرِ مردمِ دهکده ای میریختند، از دین برگشتگان را میکشتند، محرابهای کافران را فرو میریختند، و “هر کودکی را مییافتند که ختنه نشده بود شجاعانه ختنه میکردند.” چون این اخبار به گوشِ آنتیوکوس رسید، ارتشی از یونانیهای سوریه، برای در هم شکستنِ نیروی مَکابیان فرستاد. یهودا با لشکریانِ او در دَرۀ عِمواس مصاف داد، و گرچه ارتشِ یونانی از سربازانِ تعلیمات دیدۀ مزدور متشکل شده و همگی کاملا مسلح بودند و پیروانِ یهودا اسلحه درستی نداشتند، یهودی ها پیروزیِ کامل یافتند (166). آنتیوکوس قوایِ بزرگتری فرستاد که سردارِ آن چندان به پیروزیِ خود اطمینان داشت که سوداگرانِ برده فروش را همراهِ خود بُرد تا یهودیان را ،که اسیر شده فرض میکرد بخرند، و حتی بر دیوارهای شهر نرخِ آنها را اعلان کرد. یهودا این ارتش را هم در میزپا چنان شکستی داد که اورشلیم بدونِ مقاومت به دستش افتاد. وی تمامِ قربانگاه های کفار را خراب کرد، تزییناتِ “معبد” را از بین برد، آن را پاک کرد و از نو تقدیمِ یهوه نمود، و تشریفاتِ قدیمی را در میانِ تحسینِ یهودیانِ متعصبی که برمیگشتند برقرار ساخت. (164).. جشنِ سالیانۀ این بازگشت و تقدیمِ مجددِ معبد به یهود (حانوکا) را هنوز هم یهودیان در خانه های خود برپا میدارند.چون لوسیاسِ نایبُ السلطنه، با ارتشِ جدیدی برای تسخیرِ پایتخت حرکت کرد، خبر رسید و این بار بدرستی که آنتیوکوس مرده است (163). لوسیاس، که میخواست در سایرِ جاها آزادیِ عمل داشته باشد، به یهودیان پیشنهاد کرد که حاضر است، به شرطِ خلعِ سلاح، به آنها آزادیِ مذهبی بدهد. فرقۀ مومنین پذیرفت، لیکن مَکابیان نپذیرفتند. یهودا اعلام کرد که اگر مملکتِ یهودا میخواهد از کشت و کشتارِ بعدی در امان باشد، باید آزادیِ سیاسی و مذهبیِ توام داشته باشد. طرفدارانِ وی، که از رسیدن به قدرت مست شده بودند، بنوبت به کُشت و کُشتارِ یونانیها، نه تنها در اورشلیم بلکه در شهرهای سرحدی، پرداختند. در سالِ 161، یهودا، نیکانور را در آداسا شکست داد و، با جلبِ اتحادِ روم، موجبِ تقویتِ قدرتِ خود شد، لیکن در همان سال در جنگی که شرایطِ سختی برای او داشت به قتل رسید. برادرش جاناتان جنگ را شجاعانه ادامه داد، لیکن او نیز در عکا به قتل رسید (143). تنها بازماندۀ برادران، سیمون، به کمکِ روم موفق شد استقلالِ یهودا را به دِمِتریوسِ دوم بقبولاند (142). طبقِ فرمانِ عمومی، سیمون به سمتِ خاخامِ اعظم و سردارِ کل منصوب شد و، چون این سِمَتها در خانواده اش موروثی گردید، وی موسسِ سلسلۀ هاسمونایی شد. اولین سالِ سلطنتِ او را ،شروعِ عصرِ جدیدی دانستند و با ضربِ سکه ای ،اِحیای قهرمانیِ کشورِ یهود را اعلام کردند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۱۱-پرگامون-هلنیسم و یهودیها
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.