EPISODE · Jan 31, 2021 · 34 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۱۵-تِئوکریتوس-پولیبیوس
from تاریخ تمدن
اضمحلال یونانفصل بیست و ششم :کتابهاتِئوکریتوسپولیبیوستِئوکریتوسچون فیلِمون مُرد (262). کُمدیِ یونان، و تا حدِ نسبتا زیادی ادبیاتِ آتن نیز، با او درگذشت. تئاتر رونق یافت، ولی شاهکاری به وجود نیاورد که زبان یا دانش؛ آن را سزاوارِ نگاهداشتن بداند. تکرارِ کمدیهای قدیمی، یعنی نمایشهای مِناندِر و فیلِمون، بیشتر از نمایشنامه های جدید مشتری داشت. قرنِ سوم که به آخر رسید، روحِ شاد و سرورآمیزی که موجبِ پیدایشِ “کمدی نو” شده بود از بین رفت، و جانِ آن را حالتِ عبوسانۀ مکتبهای فلسفی گرفت. شهرهای دیگر، و بخصوص اسکندریه، خواستند که به جایِ آن ؛هنرهای نمایشی برپا کنند، ولی نشد.کتابخانۀ بزرگ و دانشمندانی که اسکندریه به خود جلب کرده بود ادبیاتی به وجود آوردند که نامِ این شهر را زبانزد ساخت. کتابهایی که نوشته میشد میبایست سلیقه های خوانندگانی دانشمند، موشکاف، و پر توقع را، که به تاریخ و علم مجهز بودند، راضی کنند. اشعار: متبحرانه شد، و شاعران میکوشیدند تا فقرِ قوۀ خیالِ خود را با کنایات و بازی با کلمات جبران کنند. کالیماکوس برای خدایانِ مرده سرودهای بیروح میسرود، مضمونهای قشنگی میگفت که فقط یک روز میدرخشیدند و محو میشدند. مدایحِ خردمندانه ای چون “طُرّۀ بِرِنیس” میساخت و منظومه ای ادبی چون “عِلَل” (آیتیا) میسرود که حاویِ اطلاعاتِ فراوانی در زمینه های جغرافیایی، اساطیری، و تاریخی بود; و نیز یکی از اولین داستانهای عاشقانه در ادبیات به شمار میرفت. آکونتیوس، قهرمانِ این داستان، جوانِ بسیار زیبایی است که با ماهرویِ دلفریبی به نامِ سیدیپ برخورد میکند، و به یک نگاه به هم عاشق میشوند، پدران و مادرانِ پولدوست با ازدواجِ آنها مخالفت میکنند و دو دلداده؛ تهدید به خودکشی میکنند و از دلشکستگی به روزِ مرگ میافتند، و بالاخره داستانِ عاشقانه با ازدواجِ عاشق و معشوق تمام میشود. این داستان است که میلیونها شاعر و داستانسرا از آن روز تا به حال گفته اند و میلیونها شاعرِ دیگر نیز خواهند گفت. این را نیز باید اضافه کرد که کالیماکوس در یکی از مضمونهایش بیشتر به ذوقِ خالصِ یونان بازگشت میکند: ای دموکراتِس! اکنون می بنوش، دوست بدار; زیرا ما تا ابد شراب و پسرکانِ خوبروی نخواهیم داشت.تنها رقیبِ او در این قرن، شاگردش آپولونیوسِ رودسی بود. چون شاگرد به حریمِ اشعارِ استاد تجاوز نموده، برای جلبِ نظرِ سلاطینِ بطالسه با او رقابت نمود، بینِ آن دو شکرآب شده، جنگِ قلمی درگرفت، و آپولونیوس به رودِس بازگشت. شاگرد، در عصری که ایجاز را میپسندیدند، شجاعتش را با سرودنِ حماسۀ دلپسندِ “آرگوناوتیکا” به اثبات رساند. استاد با عبارتی کنایی عکسُ العمل نشان داد: “یک کتابِ بزرگ: یک شیطانِ بزرگ است”; حقیقتِ امر را خواننده با مطالعۀ کتاب در مییابد. سرانجام آپولونیوس به پاداش رسید و به سمتِ کتابداریِ کتابخانه، که آنهمه آرزویش را میکشید، منصوب شد و حتی موفق شد عده ای خواننده برای حماسه ای که نوشته بود پیدا کند. این اثر هنوز موجود است و شاملِ مطالعۀ روانشناختیِ جالبی از عشقِ مدیاست. لیکن برای تحصیلاتِ امروز چندان ضروری نیست.. ویرجیل شکلِ ظاهری، گاهی مضمون، و نیز گاه؛ سطر به سطرِ آن را در “اِنی یِد” تقلید کرده است.پیدایش و توسعۀ اشعار در وصفِ طبیعت، رشد و تمدنِ شهری را نشان میدهد. یونانیانِ قرنهای پیشین، کمتر زیباییِ دِه و طبیعت را وصف کرده بودند، زیرا بیشترشان روزی در دِه یا نزدیکِ آن میزیستند، و سختیِ تنهایی و زیباییِ خاموشِ زندگیِ دهقانی را میشناختند. بدونِ شک اسکندریۀ آن روز مانندِ اسکندریۀ امروز داغ و پر گُرد و خاک بوده، و یونانیانی که در آن میزیستند با خاطراتِ خوش از تپه ها و مزارعِ میهنِ خود یاد میکردند. اسکندریه، آن شهرِ بزرگ، جای مناسبی برای روییدنِ اشعارِ روستایی بود. ناگهان، در سالِ 276، جوانِ معتمد به نفسی که نامِ مطبوع و خوش آهنگِ تِئوکریتوس را داشت به این شهر آمد. این شاعر ابتدای زندگیِ خود را در سیسیل گذراند و سپس به کوس رفت. از آنجا به سیراکوز باز آمد که در حمایتِ هیرونِ دوم درآید ولی موفق نشد. لیکن زیباییهای سیسیل، کوه ها و گلها و سواحل و بندرهایش، همیشه در خاطرۀ او ماند. عاقبت به اسکندریه رفت و شعری در ستایشِ بطلمیوسِ دوم گفت و موردِ عنایتِ زودگذرِ دربار قرار گرفت. ظاهرا چندین سال میانِ درباریان و دانشمندان؛ قرب و منزلتی داشت، اشعارِ خوش آهنگِ او در زیباییِ زندگیِ روستایی مورد توجهِ متفکرانِ پایتخت قرار گرفت. در شعرِ دیگری: وحشت انگیزیِ کوچه های شلوغ و پر جمعیتِ اسکندریه را شرح میدهد:ای خدایان، چه جماعتی! نمیدانم چگونه میشود از میانِ آن گذشت، یا چه مدت طول میکشد; لانۀ مورچه این قدر شلوغ و پر ازدحام نیست. ای گورگونِ عزیز، نگاه کن! چه باید کرد؟ سوار نظام سلطنتی! ما را زیر نگیر! یونوآ! از سرِ راه کنار برو!چگونه مردی با روحِ شاعرانه و آن خاطراتِ شیرینِ سیسیل میتواند در چنان محیطی زندگی کند؟ شاه را میستود که لقمه نانی به دست بیاورد، ولی غذای روحش اندیشۀ جزیرۀ خاستگاهش، و شاید کوس، بود; و بر زندگیِ سادۀ چوپانی که با چهارپایانِ خود تپه های سبزِ مشرف به دریا را در آرامش و سکوت میپیماید؛ رشک میبرد. با این روحیه، غزل و نغمه های عاشقانه را به هر نوعِ ِدیگرِ شعر ترجیح میداد و به آن حالتی داد که تا به امروز محفوظ مانده است. فقط 10 قطعه از سی و دو قطعه شعری که از تِئوکریتوس به ما رسیده است اشعارِ روستایی هستند، ولی تقریبا همین 10 قطعه: او را به نامِ شاعرِ روستایی مشهور ساخته اند. به دستِ همین شاعر بود که بالاخره طبیعت، نه مانندِ الاهه ای اساطیری، که چون مظاهرِ زیبا و روحپرورِ کرۀ خاک، واردِ ادبیاتِ یونانی شد. ادبیاتِ یونان هرگز به این دل انگیزی احساسِ نزدیکیِ شاعر را با اجزای طبیعت، آب و سنگ و جویبار و خاک و آسمان، که روح را مالامال از عشق به طبیعت و قدردانی از مواهبِ آن میکنند، بیان نکرده بود.اما، موضوعِ دیگری که عمیقانه تر در قلبِ تِئوکریتوس راه مییابد، عشقِ افسانه ای است. تِئوکریتوس، که هر چه باشد باز یونانی است، دو غزلِ غِنایی در عشقِ دو همجنس میسراید، و با حساسیتِ آشکاری، داستانِ هرکولِس و هیلاس را میگوید که چگونه هرکولِسِ غول پیکر “که خشمِ شیر را تاب میآورد، جوانی را دوست میداشت و چون پدری او را تحتِ تربیتِ خود گرفته، از فنون؛ هر چه بود به وی آموخت که نیک و کارآزموده شود و همیشه میکوشید که او را به قالبی که خود میخواست درآورد .نه شب از کنارِ او دور میشد و نه روز، و میخواست در اَعمالِ بزرگ او را یار و یاور خود کند.” داستانِ مشهورتری دارد که شرحِ دافنیس، چوپانِ سیسیلی، است که در نواختنِ نی و خواندنِ آواز چنان مهارتی داشت که در افسانه ها به نامِ مُبَدِعِ ملودیِ شبانی مشهور شد. دافنیس مدتی گلۀ خود را تماشا میکرد و به عشق ورزیِ آنان رشک میبرد. چون اولین مویِ جوانی بر پشتِ لبش سبز شد، یکی از پریان بر او عاشق شد و به همسریِ او درآمد، ولی در مقابلِ این مهر از او پیمان گرفت که هرگز زنِ دیگری را دوست نداشته باشد. چوپان بسیار کوشید که وعدۀ خود نگاه دارد، ولی عاقبت دخترِ پادشاهی عاشقِ جوانیِ او شد و در مزرعه ای خویشتن را به او تسلیم کرد. آفرودیته آنها را دید و انتقامِ پری را بدین ترتیب از دافنیس گرفت که وی را در هجرانِ عشقِ بی فرجامی از بین برد. دافنیس هنگامِ مرگ نی و هنرِ خود را به پان میسپارد(پان در دینِ یونان، خدایِ گله ها و شبانان و حاصلخیزی). این صحنه را شاعر با برگردانی که تکرار میشود چنین توصیف کرده:نزدیک شو ای استاد، این نیِ خوشنوا را که هنوز بوی عسل میدهد و دهانش با ریسمان بسته است، برای خود بردار. زیرا عشق آمده است تا مرا به خانۀ مرگ بکشاند. ای آوازهای روستایی از موزها چشم بپوشید، چشم بپوشید. اکنون بگذار تا خار و خاشاک با بنفشه گل کند و نرگسِ زیبا بر درختِ عرعر بشکفد و هر چه هست وارونه شود و درختِ کاج میوۀ گلابی دهد. زیرا دافنیس رو به مرگ است. بگذار که گوزنها ؛تازیان را برانند و جغدِ شوم، بلبلان را از صحرا بیرون کند. ای موزها، از آوازهای روستایی چشم بپوشید، چشم بپوشید. آنگاه خاموش شد. و آفرودیته که او را بخشیده بود خواست برگردد، لیکن الاهگانِ سرنوشت ریسمانِ زندگیِ او را به آخر رسانده بودند. بدین ترتیب دافنیس فرو رفت و گرداب بالای سرش، سری که موزها آن را دوست میداشتند، و نیمف ها عزیز میداشتند: به هم برآمد. ای موزها از آوازهای روستایی چشم بپوشید، چشم بپوشید. غزلِ دوم نیز باز بر محورِ عشق میگردد، اما با احساسی آتشین تر .سیمایتا، دوشیزۀ سیراکوزی که در دامِ وسوسۀ دِلفیس گرفتار شده و بعد به بی وفاییش دچار آمده، میکوشد تا با طلسم و جادو، عشق و دلرباییِ او را برگرداند، و اگر موفق نشد به او زهر دهد. وی، ایستاده بر زیرِ ستاره ها، به سِلِنه، الاهۀ ماه، میگوید که با چه حسادتی دِلفیس را دیده است که در کنارِ یارش گام میزند.هنوز به نیمه راهِ خانۀ لیکُن نرسیده بودیم، که دیدم دِلفیس با یودانیپوس نزدیک میشوند: چه گونه و چانه که چون مزرعۀ طلائینِ گندم در آفتاب میدرخشید، آری سینه هاشان، که از سینۀ تو ای سِلِنه درخشانتر بود، نشان میداد که از رنجِ فریبای با هم آویختن بازگشته اند.تو ای سِلِنه به عشقِ من بنگر و بگو از کجا آمده است؟ چون آن منظره را دیدم، چه آتش گرفتم و چگونه شعله از سینه ام زبانه کشید، و قلبِ عشق باختۀ مرا سوزاند! زیباییم پژمرد و دیگر بر آن جلال و شکوهی که از کنارم گذشت ننگریستم نمیدانستم چگونه به خانه و ماوای خود بازگردم زیرا سَمّی مهلک یا مرضی کُشنده مرا از پای در میآورد.ده روز در بستر ماندم و ده شبِ جانکاه به سر آوردم. تو ای سِلِنه به عشقِ من بنگر و بگو از کجا آمده است غنچۀ جوانیم خشک و چون زردچوبه شد، و مویم ریخت و از آنچه بودم جز استخوان چیزی زیرِ پوستم نماند، آری، به چه کس که روی نکردم و چه راهی را که حتی پیرزنی بر آن نغمۀ عشق نخواند نسپردم. هنوز تَسَلایی نیافته ام و زمان چون بادِ صَرصَر میگذرد.تو ای سِلِنه به عشقِ من بنگر و بگو از کجا آمده استغزلِ سوم، آماریلیس، پریِ دریایی، را توصیف میکند، و از زیباییهای نایافتنیِ او سخن میگوید. غزلِ چهارم از کوریدونِ چوپان و غزلِ هفتم از لیکیداسِ بز چران شاعر یاد میکند; نامهایی که هزاران بار موردِ استفادۀ شاعران از ویرجیل تا تِنیسُن قرار گرفته اند. این اشعارِ روستایی به کمالِ آرزو میرسند و با بیانی بسیار زیبا بیان شده اند. هر یک از اشعارِ او سرودی زیباتر از اشعارِ هومر میخواند، لیکن ذوق و استعدادی که در هر یک از آنها نهفته است؛ هنگامی بر خواننده آشکار میشود که خویشتن را تسلیمِ سوز و گدازهای غمانگیزِ نغمه های او کند. خوبیِ اشعارِ او در آن است که در عینِ رویایی بودن ،خالی از واقعیت های زندگی نیستند. بوی تنِ قهرمانانِ او به مشام میرسد، و گاهی وقاحتِ افکارِ آنها خودنمایی میکند، و خلاصه طنزی شهوانی نمکِ احساساتِ آنهاست که همان موجبِ آن است که شخصیتهای اشعارِ او واقعی جلوه کنند. رویهمرفته اشعارِ او کاملترین شعرِ یونانی پس از اوریپید است و تنها اشعارِ موجودِ هلنیستی است که از نفسِ زندگی برخوردار است.V - پولیبیوسگرچه عصرِ هلنیستی فقط یک شاعرِ بزرگ به وجود آورد، نثر نویسانی عرضه داشت که از لحاظِ تعداد و رنگارنگی بیسابقه بودند. مکالماتِ خیالی، رساله نویسی، و تدوینِ دایرهُ المعارف از ابداعاتِ این دوره بود، که با تدوینِ زندگینامه های کوتاه و روشن ادامه یافت و، در دورۀ ادبیاتِ یونانیِ روم، نوشتنِ داستانهای کوتاه و وَعظ و خطابه به آنها اضافه شد. فَنِّ سخنوری، که متکی به سیاست بازی، وکالت در مَحاکِم، و آزادیِ بیان بود، در حالِ نَزع بود. نوشته بهترین وسیلۀ انتقالِ بیان و ادبیات شده بود. جمله سازی و عبارتپردازیِ انشایی که در سیسِرون مییابیم در این زمان به وجود آمد.تاریخنگاری ترویج یافت. بطلمیوسِ اول، آراتوسِ آکایایی، و پیرهوسِ اِپیروسی، خاطراتِ لشکرکشیهای خود را نوشتند و میراثی از خود به یادگار گذاشتند که در عصرِ سلطنتِ قیصر به کمالِ خود رسید. کاهنِ اعظمِ مصر، مانِتحو، سالنامۀ مصر را به زبانِ یونانی نوشت و در آن فراعنه را طوری معرفی کرد که هنوز هم مبنای شناسایی ماست. بِروسوس، کاهنِ اعظمِ کِلدانی، تاریخِ بابِل را، بر مبنای نوشته های میخی، به آنتیوکوسِ اول اهدا کرد. مِگاستِنِس، سفیرِ سِلوکوسِ اول نزدِ چاندرا گوپتا از سلسله ماوریا(امپراطورِ هند، اواخرِ قرنِ چهارم ق م، موسسِ سلسلۀ ماوریا، جدِ آشوکا.)، به نوشتنِ کتابی دربارۀ هندوستان، دنیای یونان را به شگفتی واداشت (300 ق م). در یکی از قسمتهای فریبنده اش میگوید: “در میانِ برهمنان دسته ای از فیلسوفان هستند که میگویند خدا دنیاست و قصدِ آنها سخنوریِ تنها نیست بلکه دلیل و برهان میآورند.” این بار نیز نظریۀ لوگوس در کار آمد که اثری چنان عمیق در الاهیاتِ مسیحی بر جای گذاشت. تیمایوسِ تائورومِنیومی، که به دستِ آگاتوکلِس از سیسیل تبعید شده بود، تمامِ اسپانیا و کشورِ گُل را گشت و سپس در آتن مستقر شد و تاریخِ سیسیل و مغرب زمین را نوشت. وی محققی ساعی بود و میخواست از هیچ چیز فروگذار نکند، به حدی که رقیبانش او را “آشغال جمع کنِ پیر” مینامیدند. تیمایوس میخواست تاریخِ قطعیِ وقایع را معلوم کند و اولمپیادها را ماخذِ تاریخ قرار داد.پیشینیانِ خود را سخت انتقاد کرد، ولی بخت با او یاری نمود و قبل از اینکه کارهایش زیرِ شلاقِ انتقادِ پولی بیوس بیفتد از دنیا رفت.بزرگترین مورخِ هلنیستی و تنها فردِ یونانی که شایستۀ برابری با هرودوت و توسیدید است، در مِگالوپولیس در آرکادیا، به سال 208 متولد شد. پدرش، لیکورتاس، یکی از رهبرانِ اتحادی آکایایی بود که در سالِ 189 به سفارت به روم رفت، و در سالِ 184 به مقامِ فرماندهیِ کل رسید. فرزندِ او در محیطِ سیاست بار آمد، سربازی را از فیلِمون آموخت. در اردوی رومیها در آسیای صغیر علیهِ گلها جنگید، همراهِ پدرش به سفارتِ مصر رفت (181)، و در سالِ 169 به فرماندهیِ سواره نظامِ اتحادیه رسید. ولی این مقام به ضررِ او تمام شد، زیرا وقتی روم اتحادیه را به خاطرِ حمایت از پِرسِئوس مجازات کرد و یک هزار نفر از رهبرانِ اتحادیه را به عنوانِ گروگان به روم برد، "پولی بیوس" نیز در میانِ آنها بود (167). شانزده سال در تبعید به سر برد. در وصفِ حالِ خود میگوید که گاهی “کاملا روحیۀ خود را باخته و مغزم فلج میشد.” بالاخره سکیپیوی جوان با او دوستی کرد، وی را به محافلِ روشنفکرِ رومی معرفی نمود; و از سِنای روم که تبعیدیها را به نقاطِ دوردستِ ایتالیا میفرستاد اجازه گرفت که "پولی بیوس" نزدِ او در رم بماند. "پولی بیوس" همراهِ "سکی پیو" در لشکرکشیهای زیادی حاضر بود، راهنماییهای نظامی گرانقیمتی به او کرد، سواحلِ اسپانیا و افریقا را برای او پویید، و هنگامِ سوزاندنِ کارتاژ دوش به دوشِ او جنگید (146). در سالِ 151 آزادیِ خود را به دست آورد. در سالِ 149 به یونان رفت که میانجیِ شهرهای یونان و اربابِ دورشان یعنی سِنای روم باشد. این ماموریتِ نامطلوب را میبایستی خوب انجام داده باشد، زیرا چند شهر به یادبودِ او مجسمه هایی ساختند; گرچه نمیتوان به تحقیق گفت که از کارهایی که کرده تقدیر کرده بودند یا از کارهایی که امیدوار بودند که برایشان انجام خواهد داد. پس از شصت سال زندگیِ پر فعالیت از سیاست کناره گیری کرد تا کتابهای: رساله ای در تاکتیک، زندگیِ فیلوپوی مِن، و تواریخِ بسیار مفصلِ خود را بنویسد. سرانجام مانندِ نجیبزاده ای از دنیا رفت; به این معنا که در سنِ 82 سالگی سواره از شکارِ برمیگشت که زمین خورد و جان سپرد.تا به حال تاریخنویسی با وسعتِ تحصیل و سفر و تجربۀ او پیدا نشده است. آثارِ تاریخیِ او بر مقیاسِ وسیعی بنیان دارد، و نه تنها داستانِ یونان که داستانِ تمامِ دنیا (یعنی مِلَلِ مدیترانه) را از 221 تا 146 قبل از میلاد در بر دارد. “چنین است طرحی که من پیشنهاد میکنم، ولی همه بستگی به آن دارد که تقدیر: عمری دراز نصیبِ من کند که این مهم را به آخر برسانم.” "پولی بیوس" بدرستی دریافته بود که مرکزِ تاریخِ سیاسیِ دورانی که موردِ بحثِ اوست روم است، و با قرار دادنِ روم به عنوانِ محور به کتابش وحدت و انسجام میدهد. وی در این اثرِ خود با کنجکاویِ سیاستمدارانه ای روشهایی را که روم به وسیلۀ آن دنیای مدیترانه را مُسَخَر ساخته بود موردِ مطالعه قرار میدهد. "پولی بیوس" رومیان را سخت میپسندید، زیرا روم را در اوجِ عظمت دیده بود، و در عینِ حال مردانِ برجستۀ روم را در گروهِ "سکی پیو" دیده و شناخته بود، و میاندیشید که رومیان درست همان مشخصاتی را دارند که ملت و دولتِ یونان به حدِ مرگباری فاقدِ آنها هستند. از آنجایی که هم خود؛ آریستوکرات بود و هم پرورده و محشورِ آریستوکراتها، کوچکترین همفکری و همراهی با حکومتِ توده ای، در مراحلِ آخریِ دموکراسیِ یونان نداشت. به عقیدۀ او، تاریخِ سیاسی عبارت است از یک دور تسلسلِ حکومتِ سلطنتی (دیکتاتوری)، آریستوکراسی، اولیگارشی، دموکراسی، و دوباره حکومتِ سلطنتی. در نظرِ او بهترین راهِ فرار از این دورِ تسلسل، حکومتِ مختلطی مانندِ حکومتِ لیکورگوس یا روم است که در آنها مردم به حد نسبتا محدودی در انتخابِ قضاتِ خود آزادند، ولی اختیاراتِ این قاضیان ،توسطِ مجلسِ سِنای دایمی و آریستوکراتیک موردِ نظارت قرار میگیرد. با همین طرزِ فکر بود که به نوشتنِ تاریخِ عصرِ خود پرداخت."پولی بیوس" “مورخِ مورخین” است، زیرا به روشِ خود به اندازۀ موضوعِ موردِ بررسیِ خود، علاقهمند است. دوست دارد که دربارۀ نقشۀ کارِ خود بحث کند و در هر فرصت فلسفه ببافد. مانندِ هر انسانِ دیگری خصایلِ خود را مافوق و نمونه میداند، و عقیده دارد که تاریخ را باید کسی بنویسد که خود وقایع را دیده، یا با کسی که شاهدِ آن بوده مذاکره کرده باشد. تیمایوس را رد میکند که به گوشهایش بیش از چشمهایش اعتماد کرده، و با غرور از سفرهایی که به دنبالِ اطلاعات و اسناد و حقایقِ جغرافیایی کرده سخن میگوید، و متذکر میگردد که چگونه در مراجعت از اسپانیا از همان راهی در کوه های آلپ به ایتالیا سفر کرده که هانیبال گذشته، و چگونه تا آخرین نقطۀ ایتالیا رفته تا سنگنبشته هایی را که از او در بروتیوم بر جای مانده بخواند و استخراج نماید. "پولی بیوس" میگوید که تاریخ باید آن قدر که “وسعتِ کار و طرزِ عملِ جامعِ آن” اجازه میدهد دقیق باشد، و در این کار تا آنجا که ما اطلاع داریم، به استثنای توسیدید، از همه بیشتر موفق شده است. به نظرِ او تاریخنویس باید مردِ میدانِ سیاست و حکومت و جنگ باشد، و گرنه هرگز طرزِ عملِ دولتها و جریانِ تاریخ را نخواهد فهمید. وی حقیقت بین و منطقی است، عبارتهای اخلاقیِ سیاستمداران را میشکافد تا هدف و انگیزۀ آنها را فاش کند. تفریح کنان اظهار میدارد که با چه سادگی میتوان فرد یا جامعه ای را، حتی مکرر، فریفت. در یکی از جمله هایی که بر ماکیاوِلی پیشدستی کرده میگوید: “بندرت هر چه خوب است با هر چه مفیدِ فایده است منطبق میشود، و کمتر کسانی هستند که بتوانند این دو را به هم آمیخته با یکدیگر انطباق دهند.” الاهیاتِ رَواقیون را در موردِ “توجه به مبدا” میپذیرد، لیکن به آیین های عصرِ خود با ترحم مینگرد، و بر مداخلۀ نیروهای مافوقُ الطبیعه لبخند میزند. اهمیتِ اتفاق و تاثیرِ تصادفیِ مردانِ بزرگ را در تاریخ میپذیرد، لیکن با عزمِ راسخ میکوشد که روابطِ حقیقی و اغلب، غیرِ فردیِ علل و معلولها را بیابد، تا تاریخ چون مشعلِ درخشانی: گذشته و آینده را روشن و قابلِ درک سازد. “آگاهی از گذشته بهترین و آماده ترین وسیلۀ اصلاحِ کردارِ بشر است،” و “صحیحترین تعلیم و کارآموزی برای زندگیِ پرفعالیتِ سیاسی: آموختنِ تاریخ است،” و “تاریخ و فقط تاریخ است که بدونِ آلوده شدن به مخاطراتِ بالفعلِ قوۀ قضاوت، ما را بلوغ میدهد و ما را علیرغمِ بحرانها و وضعِ ویژۀ امور، آمادۀ اتخاذِ نظریاتِ صحیح میسازد.” به نظر او بهترین روشِ تاریخنویسی آن است که زندگیِ ملتی را چون ساختاری واحد بنگریم و داستانِ هر عضو را با داستانِ زندگیِ جمع در هم ببافیم. “آنکه عقیده دارد با خواندنِ تاریخهای مجزا میتواند دربارۀ کلِ تاریخ نظرِ صحیحی کسب کند، به نظرِ من شبیهِ آن کسی است که پس از نظارۀ اعضای بریده شدۀ حیوانِ مرده ای که روزی زنده و زیبا بوده، گمان کند که مانندِ شاهدِ ناظری حرکاتِ موزون و زیبای آن حیوان را هنگامِ حیات میشناسد.” از چهل کتابی که "پولی بیوس" به عنوان تواریخ نوشته، گذشتِ زمان تنها پنج جلدِ آن را محفوظ داشته و خلاصه نویسان نیز قسمتهای مهمی از بقیه را نجات داده اند. افسوس که، یونانیانِ منحط، انتقادهای فرومایۀ سایرِ تاریخنویسان، گرفتاریهای دایمیِ او در جنگ و سیاست، طبقه بندیِ غیرِ منطقیِ تاریخِ او به “اولمپیاد”ها، اقدام به نوشتنِ تاریخِ تمامِ مِلَلِ مدیترانه در هر دورۀ چهارساله، و انحرافهای گیج کننده و گسیختگیِ سبک و موضوع، مانع شدند که تاثیرِ به حقِ خود را بر جای گذارد. "پولی بیوس" گاهی، مثلا هنگامی که داستانِ هجومِ هانیبال را مینویسد، دچارِ غلیانِ احساس شده، سخنوری میکند، ولی معمولا از لغت پردازیِ بعضی از مُتُقدمانِ خود آن قدر بیزاری نشان میدهد که ملال انگیزیِ سبکِ نویسندگیِ خود را مایۀ مباهات میداند. یکی از مُنَقِدانِ قدیمی گفته است: “هیچ کس آثارِ او را تا به انتها نخوانده است.” دنیا تقریبا او را فراموش کرده است، ولی تاریخنویسان تا مدتها از او درس خواهند گرفت; زیرا وی یکی از بزرگترین واضعین و مجریانِ مکتبِ تاریخنگاری است، زیرا جرئتِ آن را به خود داد که وسعتِ نظرِ بیشتری به کارِ خود داده “تاریخِ جهان” را بنویسد; و بالاخره، و مهمتر از همه، به این دلیل که وی به این حقیقت رسید که بیانِ حقایق بدونِ تفسیر و تحلیل بی ارزش است و گذشته، جز آنکه ماخذ و چراغِ راهِ ما باشد، خاصیتی ندارد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۱۵-تِئوکریتوس-پولیبیوس
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.