EPISODE · Feb 1, 2021 · 26 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۱۶-فصل بیست و هفتم :هنر در دوره اضمحلال
from تاریخ تمدن
اضمحلال یونانفصل بیست و هفتم :هنر در دوره اضمحلالجنگنقاشیفصل بیست و هفتم :هنر در دوره اضمحلالI - جنگزَوالِ تمدنِ یونان در میدانِ هنر بیشتر از سایرِ جوانب به تاخیر افتاد. عصرِ هلنیستی نه تنها از لحاظِ باروری که حتی از نظرِ اصالت نیز با هر دوره ای رقابت میکند. بدون شک هنرهای کم اهمیتتر دستخوشِ هیچ گونه زَوالی نشدند. کارگرانِ متخصصِ چوبکار، عاجکار، و نقره و طلاکار در سرتاسرِ دنیایِ وسیعِ یونان پراکنده بودند. حکاکی روی سنگهای قیمتی و سکه به عالیترین مرحلۀ ترقیِ خود رسید. در اَقصی نقاطِ مشرق زمینِ یونان، یعنی باکتریا، پادشاهانِ یونانی در سکه زنی: هنرمندی نشان میدادند، و در مغرب زمین نیز سکۀ 10 دراخمایِ هیرونِ دوم را میتوان بهترین نمونۀ سکه زنی دانست. اسکندریه به خاطرِ آهنگری و نقره سازیِ خود، که در هنرمندی، رقیبِ شاعرانِ بی نقصِ آنجا بود، و به خاطرِ برجسته کاری و حکاکی روی: سنگهای قیمتی، صدف، سفالهای آبی و سبز، کاشیهای مرغوب، و شیشه های ظریفِ رنگارنگِ خود مشهور بود. گلدان پورتلند،( نام این گلدان از دوکِ پورتلند، شهری در انگلستان، ماخوذ است که آن را در روم خریداری کرد. اکنون در موزۀ بریتانیایی است.) که به احتمالِ قوی محصولِ اسکندریه بود، این هنر را در اوجِ زیباییِ خود نشان میدهد: شکلهای بسیار زیبایی در یک لایۀ شیشه ایِ شیری رنگِ کنده کاری شده با بدنهای سبز رنگ. اگر تعبیر را منظور بدارید، میتوان آن را یکی از شاهکارهای جوسیا وِج وودِ باستانی تلقی کرد(. 1730 - 1795، سفالگرِ بسیار معروفِ انگلیسی).موسیقی در تمامِ طبقاتِ مردم دوستار داشت. گامها و سبکهای موسیقی در جهتِ: تازه جویی و زیبایی در تغییر بود. آهنگسازی و آلاتِ موسیقی از سادگیِ اولیه خارج شده، رنگارنگتر و فراوانتر شدند. در حدودِ 240 ق م، نِیِ پانِ قدیمی در اسکندریه بزرگتر شده تبدیل به اُرگی از نی های برنجی شد; و حدودِ سالِ 175 کتِسیبیوس آن را تکامل داد و تبدیل به اُرگی نمود که با مخلوطی از هوا و آب کار میکرد و نوازنده میتوانست امواجِ متنوعِ صوتی را تحتِ ارادۀ خود درآورد. از ساختمان و چگونگیِ این اُرگ اطلاعاتِ بیشتری در دست نیست، ولی میدانیم که همین آلتِ موسیقی، در روم بسرعت تَحَوُل یافته، تبدیل به اُرگِ کلیسا و اُرگِ امروزی شد. از مجموعِ آلاتِ موسیقی، ارکستر به وجود آوردند، و از آلاتِ خاصِ موسیقی: کنسرتهایی نیمه سمفونیک در تالارهای اسکندریه، آتن، و سیراکوز اجرا میکردند. نوازندگی و خوانندگیِ یکنفره نیز بسیار ترقی کرد. هنرمندانِ موسیقی و تکنوازهای حرفه ای در اجتماع، مقامی در خورِ دستمزدهای گزافی که میگرفتند یافتند. در سال 318، آریستوکسنوس تارنتومی، شاگرد ارسطو، رساله کوچکی به عنوان آرمونیک، نوشت که کتابِ پایۀ نظریِ موسیقی در دنیای باستان گردید. آریستوکسِنوس مردی بسیار جدی بود و مانندِ اغلبِ فیلسوفان، از موسیقیِ زمانِ خود لذت نمیبرد. آتِنایوس از وی نقل میکند که “تئاتر کاملا منحط و موسیقی سر تا پا خراب و مبتذل شده است. تعدادِ کسانی که به یاد میآورند موسیقی ما چه بود و چه منزلتی داشت چندان نیست.” این حرف را بسیاری از نسلهای بعد عینا شنیده اند.قضاوتِ کامل دربارۀ معماریِ عصرِ یونانِ باستان، امروز برای ما چندان مقدور نیست، زیرا گذشتِ زمانِ غَدّار کلیۀ آثارِ آن را با خاک یکسان کرده است. مع هذا، از نوشته ها و خرابه هایی که مانده میتوان دریافت که هنرِ ساختمانیِ یونان، سیادتِ خود را از باکتریا تا اسپانیا توسعه داده بود. نفوذِ دو جانبۀ یونانی و شرقی؛ سبکِ مختلطی به وجود آورده بود: ستونبندی و گچبریِ رویِ سر ستون؛ از یونان به آسیا رفت و طاق و گنبد و قُبه از مشرق زمین واردِ یونان شد; حتی در مراکزِ قدیمیِ هلنی، مانندِ دِلوس، پایتختهایی به سبکِ مصری و ایرانی برپا شد. سبکِ دوریک، در عصری که تزیین و ظرافت مورد توجه بود، خشک و بیروح شد و شهرها یکی پس از دیگری آن را رها میکردند. ولی سبکِ کورنتی به اوجِ زیباییِ خود رسید. هنر، به موازاتِ حکومت، قانون، علمُا لاخلاق، ادبیات، و فلسفه؛ جنبۀ مذهبیِ خود را از دست داده، جنبۀ غیرِ روحانی میگرفت. رَواقها، ایوانها، میدانها، باغها، تالارهای عمومی، کتابخانه ها، ورزشگاه ها، و حمامها، ساختمانِ معابد و پرستشگاه ها را تحتُ الشعاع قرار داده، کاخهای سلطنتی: شاهوار: راهِ جدیدی به سویِ طراحی و تزیین-کاریِ معماری گشودند. نمای داخلیِ خانه ها با :نقاشی، مجسمه سازی، و برجسته کاری تزیین میشد در خانه های اعیان، باغهای خصوصی به وجود آمد. باغها، دریاچه ها، و ساختمانهای کلاه فرنگیِ سلطنتی در پایتختها ساخته شد، که اغلب برای استفادۀ عموم باز بود. شهرسازی همراهِ معماری رونق یافت. خیابانسازی به سبکِ مستطیلِ هیپوداموس با پهنایی حدودِ ده متر، که آن روزها برای عبور و مرورِ اسب و گردونه کافی بود، به وجود آمد. سمیرنا (ازمیر) به خیابانهای سنگفرشش میبالید، ولی ظاهرا اغلبِ کوچه های هلنیستیِ آن عصر، خاکی بودند و در زمستان غرقِ گِل میشدند.ساختمانهای زیبا به طورِ بیسابقه ای گسترده شدند. در آتنِ قرنِ دوم: ستونهای بلندِ کورینتی در اولیمپیوم برپا شد. طرحِ عمومیِ بنای توسعه یافته ای را که زیباترین بنای آتن بود، کوسوتیوس، معمارِ رومی ریخت; که از مواردِ نادرِ دخالتِ رومیها در معماریِ یونان بود، زیرا همیشه خودِ آنها به معماریِ یونان متکی بودند. "لیوی" این معبد را، که معبدِ زئوسِ اولمپیا بود، تنها بنایی میداند که شایستۀ سکونتِ خدایِ خدایان بود. از این بنا شانزده ستون برجای مانده که زیباترین نمونۀ سبکِ کورینتی به شمار میروند. روحانیتِ رو به موتِ آتن، و نبوغِ فیلون، معبدِ باشکوهِ اِلِئوسیس را، که پریکلس قبلا بر قطعه زمینی مقدس آغاز کرده بود، به اتمام رسانید. فقط قطعاتی از این بنای زیبا برجای مانده که خود نمونۀ طراحی و حکاکیِ بسیار عالیِ یونان است. فرانسویها در دِلوس نقشۀ زمینیِ معبدِ آپولون را از خاک بیرون کشیده اند و شهری را نمایان ساخته اند که پر از رَواقهایی است که محلِ داد و ستدِ یونانیها یا پناهگاهِ مجسمه های صدها خارجی و یونانی بوده است. هیرونِ دوم در سیراکوز بناهای باشکوهی برپا کرد، تئاترِ دولتیِ موجود را وسیع نمود، که تا به امروز نامِ وی بر رویِ سنگهای این بنا به چشم میخورد. بطالسۀ مصر، اسکندریه را با بناهایی که شهر را در زیبایی شُهره ساخت زینت داده بودند، لیکن کوچکترین اثری از آنها نمانده است. بطلمیوسِ سوم معبدی در اِدفو ساخت که عالیترین اثرِ معماریِ یونان در کشورهای "تصرف شده" بود، و بازماندگانش معبدِ ایسیس را در فیلای بنا یا تجدیدِ بنا کردند. در شهرهای یونیا از قبیلِ میلِتوس، پرینه، و ماگنِسیا ، معابدِ جدیدی برای خدایان ساخته شد. سومین معبدِ آرتِمیس در اِفِسوس حدودِ سالِ 300 ق م تمام شد. به افتخارِ آپولون؛ معبدِ وسیعتری به معماریِ پایونیوس و دافنیس در دیدیما، نزدیکِ میلِتوس، ساخته شد (332ق م - 41 میلادی) که بعضی از قسمتهای ستونهای عالیِ یونیاییِ آن بر جای مانده است. یومِنِسِ دوم با ایجادِ بناهای زیبا ،پایتختِ خود: پِرگامون را زبانزدِ مردمِ یونان کرد. بینِ ساختمانهای زیبای آن، قربانگاهِ مشهورِ زئوس بود که آلمانها در سالِ 1878 از زیرِ خاک بیرون آوردند و دوباره با استادیِ کامل در موزۀ پِرگامونِ برلین بنا کردند. پلکانِ شاهواری بینِ ایوان و محوطۀ ستوندار و وسیعِ آن موجود است و اطرافِ قاعدۀ چهل متریِ آن را کتیبۀ زیبایی زینت داده است. نَفاسَتِ این بنا در آن دوره با ساختمانِ موسولِئوم در قرنِ چهارم و پارتِنون در قرنِ پنجم برابری میکند. هرگز یونان به این زیبایی تزیین نشده بود، و هرگز شوقِ مردمِ این کشور و استادانِ هنرمندش، محلِ سکونتِ انسانی را به این شکوه و جلال نرسانده بود.II - نقاشینقاشی معمولا آخرین هنرِ بزرگی است که در هر تمدنی به بلوغ میرسد; در مراحلِ اولیۀ فرهنگِ هر ملتی، نقاشی تابعِ معماری و مجسمه سازیِ مذهبی است، و تنها هنگامی مستقل میشود که زندگیِ خصوصی و ثروتِ شخصیِ مردم، موجِدِ تزیینِ خانه ها یا یادبودِ اشخاص گردد. چون از بین رفتنِ دموکراسی توجهِ عموم را از حکومت منحرف کرد، مردم دنبالِ تَسَلایی میگشتند که در خانه و مَاوای خود داشته باشند. ثروتمندان: کاخهای مجلل میساختند و دستمزدهای گزافی به هنرمندانی میدادند که فواره ای را تزیین کنند یا دیواری را درخشش بخشند. در اسکندریه نقاشیِ روی شیشه را برای تزیینِ دیوار به کار میبردند; تمامِ شهرهای هلنیستی برای این منظور تخته های چوبیِ قابلِ حرکت استعمال میکردند. شاهزادگان و اشراف ترجیح میدادند که عکسهای بسیار بزرگِ آنها روی قطعاتِ جدایِ مرمر نقاشی شود. پاوسانیاس از تعدادِ زیادی پردۀ نقاشی گفتگو میکند که در سَفَرَش به یونان دیده است; متاسفانه، جز چند تکه نقاشیِ رنگ پریده رویِ سنگ و سفال، از این هنرِ با رونق چیزی باقی نمانده است. کیفیتِ این نقاشیها را فقط باید از روی نسخه های بدلیِ رنگ و رو رفته و متوسطِ آنها که در پومپِئی، هِرکولانیوم، و روم پیدا شده قضاوت کرد.یونان مقامِ نقاشانش را همردیفِ مجسمه سازان و معمارانِ خود، بلکه بالاتر، میدانست. نقاشان: دستمزدهای گزاف میگرفتند، و دربارۀ زندگیِ ایشان هزاران داستانِ جذاب گفته میشد. کتِسیکلِسِ اِفِسوسی که نتوانسته بود صِله ای را که انتظار داشت از ملکه ستراتونیس بگیرد، تصویرِ او را کشید که با ماهیگیری به بازی؛ به دنبالِ هم میدوند. وقتی تابلو به اتمام رسید، آن را به معرضِ نمایش گذارد و از ترسِ مجازات فرار نمود. ستراتونیس از آنجایی که “تصویرِ چهرۀ هر دو نفر را بسیار استادانه و شبیه به اصل رسم کرده بود” وی را بخشید و به میهن برگرداند. هنگامی که آراتوس، سیکیون را تصرف کرد، فرمان داد که کلیۀ تصاویرِ دیکتاتورهای سابق را از بین بردارند. یکی از دیکتاتورها به نام آرکِستراتوس را مِلانتوس نامی (نقاشِ قرنِ چهارم) تصویر کرده بود که کنارِ گردونه اش ایستاده است. این تابلو به قدری زیبا و روشن بود که نیکِلِسِ نقاش استدعا کرد که آراتوس از نابود کردنِ آن صرف نظر کند. آراتوس قبول کرد، به شرطی که شکلِ آرکِستراتوس به شکلِ دیگری که کمتر برخورنده باشد تعویض شود. استرابون میگوید که پروتوگِنِس تصویرِ یک ساتیر را کشید که کَبکی کنارش بود. این تصویر چنان زنده بود که کبکها آن را عوضی میگرفتند.بالاخره نقشِ کبک را پاک کرد که مردم نَفاسَتِ تصویرِ ساتیر را بهتر درک کنند. پلینی میگوید که همین نقاش بر روی تابلویِ مشهورِ خود، یالیسوس (موسسِ فرضیِ شهری به همین نام در رودِس) چهار لایه رنگ مالید که هر گاه لایه ای در اثرِ زمان پاک شود، رنگ: تازه و درخشان بماند. نقاش، که از عدمِ تواناییِ خود در نشان دادنِ کفی که از دهانِ سگِ یالیسوس بیرون میریخت خشمناک شده بود، اسفنجی به طرفِ تابلو پرتاب کرد تا آن را خراب کند، ولی اسفنج البته درست به جای لازم خورد و اثرِ رنگی بر جای گذاشت که کاملا رنگِ کفِ دهانِ سگِ خشمناک بود. چون "دِمِتریوس پولیورکِتِس" رودِس را تصرف کرد، از آتش زدنِ شهر خودداری نمود، مبادا این تابلو از بین برود. در مدتِ محاصرۀ شهر، هنگامی که ارتشِ مقدونی پیشرفت کرد، پروتوگنس در کارگاه دهقانی خود به کار ادامه میداد. دِمِتریوس به دنبال او فرستاد و پرسید که چرا وی مانند سایرین به داخل دیوارهای شهر پناهنده نشده است. پروتوگِنِس جواب داد: “چون میدانم تو علیهِ رودسیها میجنگی نه علیهِ هنر.” سلطان محافظی بر او گماشت و کارِ محاصره را رها کرد تا ایستاده، نقاشیِ او را تماشا کند.نقاشانِ هلنیستی به فنونِ مَناظر و مَرایا و تنظیمِ نور و فاصله در پرده های نقاشی آشناییِ کامل داشتند.اگرچه مناظرِ طبیعی را فقط برای زمینه و تزیین در نقاشی به کار میبردند و آنها را بیروح و معمولی مجسم میکردند (البته اگر بتوان نسخه های بدلِ نقاشیهای پومپِئی را مِلاکِ قضاوت قرارداد)، لااقل موجودیتِ طبیعت را پذیرفته، و آن را، در همان زمانی که تِئوکریتوس در اشعارِ خود موردِ استفاده قرار میداد، در نقاشیهای خود وارد میکردند. مع هذا، آن قدر به انسان و کارهای او توجه داشتند که وقتِ پرداختن به درخت و گُل را نداشتند. پیشینیانِ آنان فقط تصویرِ خدایان و ثروتمندان را میکشیدند. نقاشانِ هلنیستی به هر چه جنبۀ انسانی داشت علاقه داشتند; ضمنا درک کرده بودند که حتی یک شکلِ زشت نیز ممکن است موضوعِ نقاشیِ زیبایی باشد، یا لااقل وسیلۀ دستمزدِ خوبی شود. به این دلیل، با اشتیاقِ نقاشانِ هلندی، به موضوعهای معمولی پرداخته، از کشیدنِ تصویرِ سلمانی، پینه دوز، زنِ روسپی، زنِ خیاط، چهارپایان، مردمِ ناقصُ الخلقه، و حیواناتِ عجیب لذت میبردند و به آنها نمونه هایی از اشیای بیجان را، مانندِ نان و تخم مرغ، میوه و سبزی، ماهی و شکار، شراب و سایرِ اسبابِ تَعَیُّش و تشریفات، اضافه میکردند. "سوسوسِ پِرگامونی"، با کشیدنِ کفِ اطاقهای موزاییکیی که هنوز از ته ماندۀ ضیافتها، کثیف و در هم برهم بود، باعثِ تفریح و سرورِ همعصرانِ خود میشد. اشخاصِ محافظه کار و کسانی که خود را سنگین و با وقار میدانستند از این کار مُنزَجِر شده، این تجلیل کنندگانِ ابتذال را تصویر کنندۀ وقاحتها و کثافتها میخواندند.بعضی از شاهکارهای بزرگترِ این عصر به واسطۀ آتشفشانیِ "وِزو ویوس" از گمنامی، بلکه از فراموشی، نجات یافتند. فرسکویی که اخیرا در اُستیا کشف شده ظاهرا نسخۀ ناقصی از یک تابلوی اصیلِ یونانی است. این تابلو اکنون به نام “عروسیِ آلدو بران دینی” معروف است، که نامِ خانواده ای بوده که تابلو قبل از انتقال به موزۀ واتیکان به آنها تعلق داشته است. در این تصویر: آفرودیتۀ نیرومند کشیده شده که در کنارِ عروسِ خجولی ایستاده، به او جرئت میدهد، در حالی که داماد بیصبرانه و بدونِ اینکه احتیاجی به جرئت دادن داشته باشد، کنارِ نیمکت ایستاده است. ظریفتر از این دو تصویرِ اصلی، طرحِ زنِ باوقاری است که در کنار دیده میشود و مشغولِ نواختنِ عودی است که رنگِ آن در اثرِ گذشتِ زمان پریده است. یک تابلوی دیواریِ باشکوهی نیز؛ باقی مانده که آن را به تابلویِ اصیلِ یونانیِ قرنِ سوم نسبت میدهند. در این تصویر، آکیلِس، که پاتروکلوس در کنارش ایستاده، با خشم: اسیرِ خود بریسِئیس را به دشمنِ شهوترانِ خود آگاممنون تسلیم میکند. شکلهای این تصویر، به سلیقه و عادتِ ما، پیش از آنکه زیبا باشند، با اُبُهَتَند. معمولا ما به پاهای بلندتر و بالاتنۀ کوتاهتر آشنا هستیم، لیکن باید قبول کرد که نقاشانِ یونانِ باستان خیلی بیشتر با اندازه های زنان و مردانِ یونانیِ عصرِ خود آشنایی داشته اند. مرورِ زمان، جلال و تازگیِ این آثار را زُدوده و فقط قُوۀ تصور قادر است درخشش و زیباییِ آنها را که روزی موردِ تحسینِ عوام و سلاطین بوده بازگرداند.جالبتر از همه: چند قطعه موزاییکِ رومی است که ظاهرا از نقاشیهای یونانی اقتباس شده است. موزاییک: هنرِ قدیمیِ مصر و بین النهرین بود; یونانیان آن را گرفتند و به اوجِ ترقیِ تاریخیِ خود رساندند. یک قطعه نقاشی را به وسیلۀ خطوطی به چهارگوش های کوچک تقسیم میکردند و قطعاتِ کوچکترِ مرمر را چنان رنگ میزدند که وقتی کنارِ هم میچیدند، تابلویی پُردوام به وجود میآمد. چند قطعه از این موزاییکها، که قرنها زیرِ پایِ هزاران نفر قرار گرفته اند، هنوز رنگِ خود را حفظ کرده، داستانهای باستان را بیان میکنند. “نبردِ ایسوس” که در خانۀ فارنوسها در پومپِئی پیدا شد، و حدس زدند که به یک نقاشیِ فیلوکسِنوس در قرنِ چهارم؛ مربوط میشود، مرکب از یک میلیون و پانصد هزار قطعه سنگ است که هر کدام بیش از چند میلیمترِ مربع سطح ندارد.(این موزاییک و آکیلیس و بریسِئیسِ یاد شده، هر دو، در موزۀ ناپل هستند. ) تمامِ موزاییک 5/2 در 5 متر است. این اثر در آتشفشان و زلزله ای که پومپئِی را در خود فرو برد (79 میلادی)، سخت صدمه دید، ولی آن قدر از آن باقی مانده که اُستادی و نیرومندیِ هنرمند را برساند. اسکندر، سیاه و سوخته از گرما و پریشان و ژولیده از کثافتِ میدانِ نبرد، پیشروی حمله است و سوار بر اسبِ خود، بوفالوس، در چند قدمیِ گردونۀ داریوش دیده میشود. نجیبزاده ای ایرانی خود را در میانِ دو پادشاه انداخته و نیزۀ اسکندر در بدنِ او نشسته است. داریوش، بی توجه به خطری که از جانبِ نیزۀ دیگرِ اسکندر متوجهِ اوست، از گردونه به طرفِ دوستِ در حالِ مرگِ خود برگشته، چهره اش مالامال از غم و اندوه است. سوارکارانِ ایرانی به نجاتِ پادشاهِ خود آمده و نیزۀ اسکندر به هدف نرسیده، در هوا معلق است. نشان دادنِ احساساتِ در هم و آشفتۀ چهرۀ داریوش: مُعَرِفِ قدرتِ بینظیرِ نقاش است، لیکن سرِ اسبِ اسکندر، جاذبترین بخشِ نقاشی است. عالیتر از این موزاییک در دنیا وجود ندارد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۱۶-فصل بیست و هفتم :هنر در دوره اضمحلال
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.