EPISODE · Feb 7, 2021 · 31 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۲۲-فصل سی ام :پیدایشِ روم
from تاریخ تمدن
فصل بیست و نهم :تسلیمِ فلسفهبازگشت به سوی مذهبفصل سی ام :پیدایشِ رومپیرهوسرومِ نجاتبخشبازگشت به سوی مذهبتنازعِ مذهب و فلسفه اکنون سه مرحله دیده بود: حمله به مذهب مانندِ دورۀ قبل از سقراط; کوشش در راهِ جانشین کردنِ اخلاقیاتِ طبیعی به جای مذهب مانند دوره ارسطو و اپیکور; و بالاخره بازگشت به سوی مذهب در دورۀ شکاکان و رواقیون. این نهضتِ آخری منتهی به مکتبِ نوافلاطونی و مسیحیت گردید. این گونه توالی در تاریخ بارها اتفاق افتاده، و شاید هم امروز نیز در حالِ تکوین باشد. طالس با گالیله مطابقت میکند، ذیمقراطیس با هابِز، سوفسطاییان با اصحابِ دایرهُ المعارف، پروتاگوراس با ولتر، ارسطو با سپنسر، اپیکور با آناتول فرانس، پیرهو با پاسکال، آرسِسیلائوس با هیوم، کارنِئادِسِ با کانت، زنون با شوپنهاور، و پلوطینوس با بِرگسون. شاید این تشبیه از لحاظِ ترتیبِ تاریخی درست نباشد، ولی سیرِ اساسیِ تحول یکی است.عصرِ نظامهای بزرگِ فلسفی راه را برای شک باز کرد شک به تواناییِ خرد، هم در عرصۀ فهمِ دنیا و هم در زمینۀ هدایتِ غرایزِ بشر به سوی نظام و تمدن. شکاکان، این طرزِ فکر را نه در معنای فلسفۀ هیوم که در معنای فلسفۀ کانت داشتند: آنها هم به فلسفه و هم به "تَقَیُدِ فکری" شک داشتند، اساسِ ماده گرایی را سست کردند، و پذیرشِ آرامِ کیشِ قدیم را توصیه مینمودند. پیرهو، چون پاسکال، مذهب را طرد نمیکرد، و بالاخره خودش روحانیِ اعظم و محترمِ شهرِ خویش گردید. طردِ سیاست توسطِ اپیکوریان به خاطرِ اخلاق، یعنی فرار از حکومت و پناه بردن به اخلاق، تنها مُعَرِف: لحظه ای از حرکتِ آونگ بود; تمرکز بر رستگاریِ فردی؛ راه را برایِ مذهبی باز کرد که بیشتر برای افراد جاذبه داشت تا دولت. مردمانِ بسیاری بودندکه برخلافِ اپیکور در زندگی تسلایی نیافته بودند; فقر، بدبختی، مرض، محرومیت، انقلاب، و جنگ آنها را گرفتار کرده بود، و عُقَلایِ قوم، روحِ آنها را تهی رها کرده بودند. هِگِسیاسِ سای رِنیایی، هر چند که چون اپیکور از مکتبِ سایرِنیس (اصالت در رفتار و اخلاق) آغاز کرد، به این نتیجه رسید که زندگی بیش از خوشی، متضمنِ درد و رنج، و بیش از شادی، متضمنِ غم و سوگواری است، و تنها نتیجۀ منطقیِ هر فلسفۀ طبیعت گرا، خودکشی است.(در این باره چنان به فَصاحت بحث کرد که در اسکندریه موجی از خودکشی برخاست، و بطلمیوسِ دوم ناگزیر او را از مصر بیرون کرد. ) فلسفه، چون دختری سبکسر، پس از ماجراهای شیرین و سَرخوردگیهای تلخ، جستجوی خوشبختی را رها کرد، توبه کنان به سوی مادرش، بازگشت، و پایۀ امید و تَقَدُسِ احسان را دوباره در دین جستجو کرد.رواقیون، در عینِ حالی که برای روشنفکران بَنایی از اخلاقیاتِ طبیعی ساختند، کوشیدند که باورهای مابعدُطبیعی را برای اخلاقیاتِ عوام محفوظ نگاه دارند، و به مرورِ زمان رنگِ مذهبیِ بیشتری به افکارِ اخلاقیِ خود دادند. زنون هر نوع وجودِ حقیقیِ خدایانِ موردِ اعتمادِ مردم را منکر شد، ولی یک نسل بعد، "کلین تِس" پیشنهاد کرد که آریستارکوس را به جرمِ بدعت گذاری تعقیب کنند. زنون مدعیِ هیچ نوع ابدیتی برای آحادِ بشر نشد، ولی سِنِکا از نعماتِ آسمانی و رستگاریِ بهشتی با عباراتی یاد کرد که کاملا با مذاهبِ الئوسی و مسیحیت مشابهت داشتند. بعد از زنون، فلسفۀ رواقی بیشتر شکلِ مذهبی گرفت تا فلسفی، و تقریبا هر فرضیه ای در آن جنبۀ مذهبی داشت. قسمتِ اعظمِ این فلسفه در بارۀ وجود و طبیعتِ خدا، تجلیِ دنیا از خدا، واقعیتِ پروردگار، تطابقِ تقوا با ارادۀ خدا، برادریِ انسان در سایۀ توجهِ پدرانۀ خدا، و بازگشتِ غاییِ دنیا به سوی خدا گفتگو میکند. در این فلسفه میبینیم که گناه همان اهمیتی را دارد که بعدا در مسیحیتِ ابتدایی و فرقۀ پروتستان داشت. نیز، مانندِ تمامِ مذاهبِ تازه، تمامِ طبقات و نژادها را در خود میپذیرفت، و تجردِ مرتاضانه ای داشت که از کلبیون ناشی شده، به تارِکِ دنیاهای مسیحی منتهی گردید. از زنونِ طَرسوسی تا پاولِ طرسوسی قدمی بیش نبود، که میبایستی در راهِ دمشق در نوردیده شود.بسیاری از عناصرِ آیینِ رواقی در اصل؛ آسیایی و بعضی، بخصوص سامی بودند. در اساس، رواقیون یکی از مراحلِ اصلیِ تمدنِ هلنیستی توسطِ مشرق زمین بودند. یونان قبل از آن هم که مغلوبِ روم شود دیگر یونان نبود.فصل سی ام :پیدایشِ رومI - پیرهوس"پولی بیوس" میپرسد: “چه کسی تا این درجه کاهل و ناچیز است که نخواهد بداند رومیها با چه وسایل و به کمکِ چه نظام و سیاستی موفق شدند در کمتر از پنجاه و سه سال، تمامِ دنیای مسکونی را تحتِ رِقیتِ دولتِ واحدِ خود درآورند .کاری که در سراسرِ تاریخ نظیر نداشت. چه کسی ممکن است آن قدر غرق مطالعاتِ دیگر باشد که مطلبی را از تحقیق و یادگیریِ این نکته مهمتر بداند” البته این بررسی کاملا جایز است و شاید بعدا به آن بپردازیم; لیکن از زمانی که "پولی بیوس" این مطالب را مینوشت تاکنون تعداد فتوحات آن قدر بوده است که ما نمیتوانیم وقتِ زیادی صرفِ هر یک از آنها بکنیم. در این کتاب ما، سعی کرده ایم نشان بدهیم که سببِ اصلیِ غلبۀ روم بر یونان، از هم گسیختگیِ درونیِ تمدنِ یونان بوده است. هیچ کشورِ بزرگی مغلوب نمیشود، مگر اینکه از داخل رو به فساد بگذارد. قطعِ جنگلها و استفادۀ بد از اراضی، نابود کردنِ فلزاتِ قیمتی، تغییرِ جهتِ راه های تجاری، بر هم خوردنِ حیاتِ اقتصادی بر اثرِ بینظمی های سیاسی، فسادِ دموکراسی و خاندانهای سلطنتی، تباهیِ اخلاقی و بی علاقگی به وطن، زَوال و نابودیِ جمعیتها و جانشین شدنِ سربازانِ اجیر به جای سربازانِ دایمی، به هدر رفتنِ جان و مالِ انسانی در جنگهای برادرکُشی، و از بین رفتنِ استعدادهای مردم در نتیجۀ انقلابها و ضدِ انقلابهای خونین. همۀ اینها منابع و سرچشمه های حیاتیِ یونان را از بین برده بودند، آن هم درست هنگامی که حکومتِ کوچکی در کنارِ رودِ تیبِر، که به دستِ آریستوکراسیِ ظالم ولی دوراندیشی ایجاد شده بود، دسته های سربازانِ جنگجو از زمینداران تربیت میکرد، همسایگان و رقیبانِ خود را از پا در میآورد، محصولاتِ کشاورزی و معدنیِ مدیترانه را غصب میکرد، و سال به سال به ماندگاه های یونان نشینِ روم پیشرفت میکرد. تمامِ این اجتماعاتِ کهن، که روزی به ثروت و دانشمندان و هنرهای خود میبالیدند، امروز در اثرِ جنگ و غارتهای دیونوسیوسِ اول و پیشرفتِ روم، که به صورتِ مرکزِ بازرگانیِ رقیبی درآمده بود، تهیدست شده بودند. قبایلِ بومی، که قرنها قبل؛ به دستِ یونانیها اسیر شده یا به داخلِ سرزمینها فراری داده شده بودند، به نحوِ روزافزونی به تعدادشان افزوده میشد; در حالی که اربابانِ آنها برای آسایشِ خود، سقطِ جنین و بچه کُشی میکردند. دیری نگذشت که همین قبایلِ بومی، ادعایِ تَمَلُکِ جنوبِ ایتالیا را کردند.شهرهای یونانی برای جلبِ کمک به روم متوجه شدند; روم به کمکشان رفت و آنها را در خود مستحیل کرد.تاراس، متوحش از توسعۀ روم، برای جلبِ کمک، به شاهِ جوانِ سلحشورِ اِپیروس متوسل شد. در آن سرزمینِ بدیع و کوهستانی، که ما آن را به نامِ آلبانیِ جنوبی مینامیم، از زمانی که دوریها معبدی برای زئوس در دودونا ساخته بودند،(باستانشناسانِ ایتالیایی به سالِ 1929 در بوترینتو (بوتروتون قدیم) بسیاری از باقیمانده های مجسمه ها و آثارِ معماریِ یونانی و رومی را از خاک در آوردند; از جمله یک تماشاخانۀ یونانی که متعلق است به قرنِ سوم ق م. ) فرهنگِ یونانی، پایگاهِ ناپایداری یافته بود. در 295، پیرهوس، که نَسَبِ خود را به آکیلِس میرساند، پادشاهِ مولوسین ها شد که قبیلۀ برترِ ناحیۀ اِپیروس بودند. وی مردی زیبا و جسور و حکمرانی مستبد ولی محبوبِ قلوب بود. اَتباعِ او میپنداشتند که وی میتواند افسردگیِ آنها را با گذاردنِ پای راستش بر پشتِ به خاک افتادۀ آنان شفا دهد. هیچ کس هم آن قدر فقیر نبود که نتواند احسانِ او را بدونِ جواب بگذارد. چون تارانتین ها به او متوسل شدند، فرصت را مغتنم شمرد و به این فکر افتاد که، همان طور که اسکندر خطرِ شرق یعنی ایران را منکوب کرده بود، او نیز خطرِ غرب یعنی روم را از میان بردارد; و با این شجاعت، اِصالتِ نَسَبِ خود را به اثبات رساند. در سالِ 281، با بیست و پنج هزار پیاده نظام و سه هزار سواره نظام و بیست فیل از دریای یونیا (آدریاتیک) گذشت; یونانیها فیل و فلسفۀ رازوری را از هند به ارمغان آورده بودند. در هِراکلیا با رومیان روبرو شد و “فتحی پیرهوسی” نصیبش شد; به این معنا که تَلَفاتَش، چه از حیثِ نفرات و چه از حیثِ مواد، آن قدر زیاد بود که وقتی یکی از سردارانش او را تبریک گفت، با این جواب که “با یک پیروزیِ دیگر از این قبیل کارم ساخته است”، عبارتی به زبان آورد که در تاریخ به یادگار ماند. رومیها کایوس فابریکیوس را نزدِ او فرستادند تا اُسَرا را رد و بدل کنند. پلوتارک میگوید: موقعِ شام در میانِ همه گونه موضوعاتی که موردِ گفتگو قرار گرفت، بخصوص یونان و فیلسوفانش، کینیاس (نمایندۀ اِپیروس) از اپیکور صحبت کرد، و عقایدِ پیروانش درباره خدایان و اشتراکِ منافعِ جمهور و هدفهای زندگی را بر شمرد و بزرگترین خوشبختیِ بشر را لذتجویی دانست، امورِ عمومی را مزاحمِ سرورِ زندگی معرفی کرد، خدایان را از مهربانی و خشم و در واقع از هر نوع توجه به بشر؛ بَری دانست، و دربارۀ خوبیهای آن نوع زندگانی صحبت کرد که سرشار از لذتها و فارغ از هر نوع اِشتِغال باشد. قبل از اینکه سخنانِ او تمام شود، فابریکیوس خطاب به پیرهوس فریاد کرد: “ای هرکولِ بزرگ! کاری کن که پیرهوس و سامنیت ها(بزرگترین دشمنانِ روم در ایتالیا) نیز تا هنگامی که با ما در جنگند از این فلسفه پیروی کنند.”پیرهوس، که تحتِ تاثیرِ رومیها قرار گرفته بود و از طرفِ دیگر امیدی به گرفتنِ کمکِ کافی از یونانیانِ ایتالیا نداشت، کینیاس را به روم فرستاد که برای اِعادۀ صلح واردِ مذاکره شود. سَنای روم در حالِ موافقت با پیمانِ صلح بود که آپیوس کلاودیوس، کور و در حالِ مرگ، خود را به داخلِ مجلس کشید و علیهِ صلح با قشونِ خارجیی که در خاکِ ایتالیا باشد اعتراض کرد. پیرهوس مایوسانه دوباره به جنگ پرداخت و فتحِ دیگری در آسکولوم نصیبش شد که بی شباهت به خودکشی نبود. بعد، ناامید از فتحِ روم، به سیسیل رفت تا سخاوتمندانه سیسیل را از چنگِ کارتاژ خلاص کند. در آنجا کارتاژ را با قهرمانیِ بیباکانه ای عقب راند; لیکن یا به دلیلِ ترسِ یونانیهای مقیمِ سیسیل در پیوستن به او، یا به دلیلِ اینکه رفتارش مانندِ هر مستبدی با ایشان ظالمانه بود، کمکی از جانبِ مردم به او نشد، و وی به اجبار آن جزیره را پس از سه سال لشکرکشی ترک گفت و این عبارتِ پیشگویانه را ادا کرد: “چه میدانِ نبردی که برای روم و کارتاژ برجای گذاشتم!” پس از آنکه با لشکریانِ شکست خورده اش به خاکِ اصلیِ ایتالیا برگشت، در بِنِوِنتوم شکست خورد. در آنجا، برای اولین بار، دسته های کوچکِ متحرکِ پیاده نظام، برتریِ خود را به فالانکس های بدونِ تحرک، ثابت کردند، و به این ترتیب فصلِ جدیدی در تاریخِ نظامی گشودند. پیرهوس به اپیروس بازگشت. پلوتارکِ فیلسوف مآب میگوید:پس از اینکه شش سال در این جنگها گذراند، و گرچه موفقیتی در امورِ خویش نیافت، جسارتِ شکست ناپذیرِ خود را در همۀ این بَلیات حفظ کرد و در اَعمالِ جنگی و شجاعتِ شخصی و دلیری: مافوقِ تمامِ شهریارانِ عصرِ خود قرار گرفت، اما آنچه با اَعمالِ شجاعانه کسب کرده بود به امیدِ واهی از دست داد، و در اشتیاقِ آنچه نداشت داشتنی ها را هم از چنگ بداد.پیرهوس دوباره به جنگ های تازه ای پرداخت و در آرگوس به ضربِ آجری به دست پیرزنی کشته شد. در همان سال (272) تاراس تسلیمِ روم شد.هشت سال بعد روم کشمکشی را که یک قرن طول کشید برای سیادت بر مدیترانۀ باختری با کارتاژ آغاز کرد. پس از یک نسل جنگ و خونریزی، کارتاژ، ساردِنی، و کُرسیکا و قسمتهای کارتاژ نشینِ سیسیل را به روم داد. در دومین جنگِ کارتاژی، سیراکوز دچارِ اشتباه شد و جانبِ کارتاژ را گرفت. در نتیجه، مارسِلوس آن را آن قدر تحتِ محاصره نگاه داشت تا مردم از گرسنگی تسلیم شدند. فاتحان شهر را چنان غارت کردند که دیگرباره کمر راست نکرد. لیوی میگوید مارسِلوس “تزییناتِ سیراکوز ، مجسمه ها و تصویرهایی که در آنجا فراوان بود را به روم منتقل کرد ... حتی اگر خودِ کارتاژ سقوط کرده بود اینهمه غنایم به دست نمیآمد.” به سالِ 210 تمامِ سیسیل به دستِ روم افتاده بود. این جزیره تبدیل به انبارِ غَله برایِ روم شد و به اقتصادی کشاورزی، که در آن تمامِ کارها به دستِ "غلامانِ مایوس از همه جا" انجام میشد، بازگشت.صنایع: راکد و تجارت: محدود شده بود، ثروت به روم حمل میشد، و سَکَنۀ آزادِ جزیره از میان میرفت. سیسیل به مدتِ هزار سال از تاریخِ تمدن محو شد.II - رومِ نجاتبخشاشتباهِ دشمنانِ روم، در هر قدم، به توسعۀ آن کمک کرد. در سالِ 230 دو نفر رومی به "سکودرا" پایتختِ ایلیریا (شمال آلبانی) فرستاده شدند تا علیهِ حملاتِ دزدانِ دریایی ایلیریایی به کشتیهای رومی اعتراض کنند. ملکه تِئوتا، که در غنایم شریک بود، جواب داد: “در ایلیریا رسم نیست که حکمران: اتباعِ خود را از غنایمی که در دریا به دست میآید بازدارد.” چون یکی از فرستادگان تهدید به جنگ کرد، ملکه دستور داد او را کشتند. روم از عُذرِ آسانی که برای تصرفِ سواحلِ دالماسی پیدا کرده بود سخت خرسند شد و سپاهی به ایلیریا فرستاد که آنجا را تحتِ قِیمومیتِ آن درآورد; این کار در سالِ 229 ق م به همان سهولتی انجام گرفت که در 1939 به وقوع پیوست. کورکیرا (کورفو)، اِپیدامنوس (دورازو)، و سایرِ یونانی نشینهای آنجا، جزوِ متصرفاتِ روم گردیدند. چون تجارتِ یونان نیز توسطِ دزدانِ دریاییِ ایلیریایی خسارتِ فراوان دیده بود، آتن، کورینت، و دو اتحادیه نیز از این عملِ روم خشنود شدند و آن را نجات دهندۀ خود خواندند، سفیرانش را پذیرفتند، و رومیها را در مَناسِکِ اِلِئوسی و بازیهای برزخی اجازه شرکت دادند.در سال 216، هانیبال؛ ارتشِ روم را در کانای شکست داد و تا دروازه های روم به پیش راند. در همان هنگام که روم با بزرگترین بحرانِ تاریخیِ جمهوریِ خود روبه رو بود، فیلیپِ پنجم ؛پادشاهِ مقدونیه؛ پیمانِ مَوَدتی با هانیبال امضا کرد و آمادۀ هجوم به ایتالیا گردید (214 ق م). در کنفرانسِ ناوپاکتوس (213 ق م)، نمایندۀ آیتولیاییها، به نام آگِلائوس، پیشنهاد کرد که در این اولین جنگِ مقدونی، تمامِ یونانیها، علیهِ خطری که در مغرب سر بر میداشت متحد گردند:بهترین کار این است که یونانیان هرگز به جنگِ یکدیگر نروند; بتوانند همیشه یکدل و یکزبان سخن بگویند و آن را عطیه ای الاهی بدانند، دست به دست، مانندِ مردانی که از رودخانه ای میگذرند، پیش روند و مهاجمانِ بربر را منکوب کنند، و در حفظِ خود و شهرهای خود متحد شوند ... زیرا چه کارتاژ: رومیها را و چه روم کارتاژیها را مغلوب کند، پر واضح است که هیچ یک به سلطۀ خود بر سیسیل و ایتالیا قانع نخواهد بود، و مطمئنا روزی به اینجا آمده، جاه طلبیِ خود را فراتر از حدِ عادلانه توسعه خواهد داد. بنابراین، عاجزانه پیشنهاد میکنم که همگی خود را علیهِ این خطر حفظ کنند، و مخصوصا به جایِ تحلیل بردنِ قوای یونانیها، که آنها را طُعمۀ خوبی برای مهاجمین خواهد ساخت، آنها را چون جسمِ خود بدانی و به حفظ و امنیتِ هر ناحیۀ یونان، انگار که همه جزوِ اعضایِ قلمروی کشورِ خودت هستند، بکوشی.فیلیپ مودبانه به سخنانِ او گوش داد و تا مدتی بُتِ یونان گردید. لکن متنِ عهدنامۀ او با هانیبال، اگر بتوان به قولِ لیویِ وطندوستِ افراطی اعتماد کرد، تصریح نموده بود که در ازایِ حملۀ فیلیپ به ایتالیا، کارتاژ، اگر در جنگی که با روم داشت غالب میآمد، به فیلیپ کمک مینمود تا مقدونیه تمامِ سرزمینِ یونان را تحتِ رِقیتِ خود در آورد. شاید به دلیلِ اینکه شرایطِ این عهدنامه به گوشِ ایالاتِ یونان رسید، اغلبشان، حتی اتحادیۀ آیتولیاییِ آگِلائوس، با روم علیهِ مقدونیه پیمان بستند و فیلیپ را در یونان دچارِ چنان دردسری کردند که لشکرکشیِ او به روم به طورِ نامحدود به تاخیر افتاد. در سالِ 205، روم معاهده ای با فیلیپ منعقد کرد که بتواند تمامِ توجهِ خود را مصروفِ هانیبال گرداند، و سه سال بعد "سکی پیویِ مِهینِ کارتاژ" را در زاما شکست داد. چون آخرین قرنِ بزرگِ تمدنِ یونان به آخر رسید، مصر، رودِس، و پرگاموس، برای کمک علیهِ مقدونیه به روم متوسل شدند. روم به این درخواست با شروعِ دومین جنگهای مقدونی پاسخ داد. فیلیپ، که با مخالفتِ روم و تقریبا تمامِ یونان رو به رو شده بود، چون شیرِ زخم خورده ای به جنگ پرداخت. علاوه بر آن، هر مکر و حیله ای که ممکن بود به کار برد، هر چه برای مقصدش لازم بود دزدید، و با اسیران با چنان ظلمی رفتار کرد که تمامِ مردانِ آبیدوس، چون دریافتند که محاصرۀ فیلیپ را نمیتوانند در هم بشکنند، زن و بچۀ خود را کشتند و انتحار کردند. در سالِ 197، "تیتوس کوینک تیوس فلامی نی نوس"(سردارِ رومی (حدود 230 - 175 ق م)، معروف به نجات دهندۀ یونان)، یکی از نجیبزادگانِ رومی، از آن نوع که "پولی بیوس" را مفتونِ روم کرده بود، فیلیپ را در "سینوس کِفالای" چنان شکستی داد که ناگهان تمام مقدونیه و در واقع تمامِ یونان به تسلطِ روم درآمد. علی رغمِ ناراحتیِ متحدینِ آیتولیاییِ "فلا می نی نوس" (که معتقد بودند آنها جنگ را برده اند)، او، پس از گرفتنِ غرامتی سنگین و حملِ یک کَشتی پُر از غنایم، به این بهانه که به مقدونیها برای دفعِ حملاتِ بربرهای شمالی نیاز هست، به فیلیپ، که ضعیف شده اما برجا بود، اجازه داد که تختِ سلطنتِ خود را حفظ کند.سردارِ رومی زبانِ یونانی را در تارِنتوم (روم: تاراس را به این نام میخواند) آموخته بود، و جذابیتِ ادبیات، هنر، و فلسفۀ یونان را میدانست. ظاهرا صمیمانه مصمم بود که کشور-شهرهای یونان را از تسلطِ مقدونیه نجات دهد، و فرصتِ کافی به آنها بدهد تا در صلح و آزادی به سر برند. پس از اینکه با زحماتِ زیاد توانست به نمایندگانِ رومی اثبات کند که این سیاست عاقلانه است، برای شرکت در بازیهای برزخی به کورینت، یعنی جایی که مهمترین شهرهای مهمِ دنیای یونان در آن جمع بودند، رفت (196). ("پولی بیوس" میگوید هر یک از مردان از پهلودستیِ خود میپرسید که روم چه خواهد کرد.) و در آنجا توسطِ جارچی اعلام کرد که “سِنای روم و سردار "تیتوس کوینک تیوس "، پس از غلبه بر فیلیپ و مقدونیه، شهرهای زیر را آزاد کرده، پادگانِ خود را از آنها بیرون خواهند برد و بدونِ انتظار، خراجِ حکومتِ آنها را به دستِ خودشان خواهند داد: کورینت، فوکیس، یوبویا، آکایا، ماگنِسیا، تِسالی” یعنی تمامِ آن شهرهای اصلیِ یونان که آزاد نبودند. قسمتِ اعظمِ شرکت کنندگان که نمیتوانستند چنین عملِ آزادیبخشِ بیسابقه ای را باور کنند فریاد کردند که اعلامیه دوباره خوانده شود. چون جارچی آن را دوباره خواند، به قولِ "پولی بیوس"، “چنان غَریوِ شادی برخاست که آنهایی که امروز به این داستان گوش میکنند بآسانی نمیتوانند عظمتِ آن را درک کنند.” بسیاری بر صُحَت و صَمیمتِ اعلامیه شک کردند و پِیِ مَکر و حیله ای پشتِ آن میگشتند; ولی" فلامی نی نوس" همان روز دستورِ عقب نشینیِ پادگانِ رومی از کورینت را داد، و تا سال 194 تمامِ ارتشِ او به ایتالیا بازگشت. یونان او را “نجات دهنده و آزادیبخش” لقب داد، و شادی کنان آخرین روزهای آزادیِ خود را آغاز کرد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۲۲-فصل سی ام :پیدایشِ روم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.