EPISODE · Feb 9, 2021 · 32 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۲۴-فصل اول :پیش درآمد اِتروسکین-ایتالیا
from تاریخ تمدن
فصل اول :پیش درآمد اِتروسکین 800-508 ق مایتالیازندگی اِتروسکینجلد 3 (قيصر و مسيح)فصل اول :پیش درآمد اِتروسکین 800-508 ق مI - ایتالیاکلبه هایی ساکت در دلِ کوهپایه ها، مَرغزارهایی وسیع بر دامنة کوهها، دریاچه هایی گردآمده در جامِ تپه ها، کشتزارهای سبز یا زردی که به دریای آبی می پیوندند، روستاها و شهرکهای نیم خفته در زیرِ آفتابِ نیمروز و سپس برخاسته با شور و نشاط، شهرهایی که همه چیزشان، از کلبه تا کلیسای جامع، در پرده ای از غبار و پَلَشتی نیز زیبا می نماید – چنین است ایتالیای دو هزار ساله. حتی پلینی مِهین( نام کاملش به لاتینی، "کایوس پلینیوس سکوندوس " (23-79)، عالِمِ طبیعیدانِ رومی که کتابی به نامِ «تاریخِ طبیعی» از او برجاست. پلینی کِهین، سیاستمدار و خطیبِ رومی، خواهرزادة او بود.)، با آن سبکِ بیروح و خُشکَش، دربارة زادگاهِ خود بدین گونه سخن گفته است: « در سراسرِ زمین و زیرِ سپهرِ برشده، سرزمینی بدین زیبایی نیست.» ویرجیل چنین سروده است: « در این دیار، بهار جاویدان است و تابستان بدان ماهها که از آنِ وی نیست نیز پا می گشاید . گاوان در سال دوبار می زایند و درختان دو بار میوه می آورند.» در پائِستوم(شهرِ باستانیِ ایتالیا، در ولایتِ لوکانیا، که ویرانه های یونانیِ آن نامدار است)، گلهای سرخ دو بار می شکفند، و در نواحیِ شمال، دشتهای بارور، همچون دشتِ مانتوا، بسی هست که «قو های سپیدش در نهرهای پرعلف می چرند.» کوههای آپِنین همچون ستونِ فقرات بر سراسرِ این شبه جزیرة عظیم می گذرد و کرانه های باختری را از گزندِ بادهای شمالِ خاوری نگاه می دارد و با رودهایی که خود را شتابان در خلیجهای دلربا در می بازند، خاک را برکت می بخشد. در شمال، کوههای آلپ به نگاهبانی ایستاده اند؛ از هر سوی دیگر، آبهای محافظ، کرانه های دشوار و "تند شیب" را می شویند، این سرزمین، پاداشی شایسته به مردمی سختکوش بود، و از دیدگاهِ سوقُ الجیشی نیز چنان در عرضِ مدیترانه جای گرفته بود تا بر جهانِ کلاسیک فرمان راند. مقصود جهانِ فرهنگِ یونانی - رومی است. کوهها هم مرگ آور بودند، هم مایة فَرّ و شکوه، زیرا زلزله ها و آتشفشانها، گاه گاه دستاوردِ قرنها را در خاکسترِ سرد دفن می کردند. اما اینجا نیز، مثلِ همه جا، مرگ مایة زندگی بود. گدازه با موادِ آلی درمی آمیخت تا خاک را برای صدها نسل بارور کند. بخشی از خاک، به سببِ شیبِ تند، کشت پذیر نبود. بخشی دیگر نیز مردابِ مالاریا زا بود؛ اما باقی چندان حاصلخیز بود که پولیبیوس(تاریخنویسِ نامدارِ یونانی، سدة دومِ ق م) از فراوانی و ارزانیِ خوراک در ایتالیای کهن در شگفت می شد و می گفت که چند و چونِ فراورده های ایتالیا را می توان از چالاکی و دلیریِ مردانِ آن دریافت. آلفیِری(شاعرِ تراژدی نویسِ ایتالیایی (1749-1803)) برآن بود که «گیاهِ انسانی» در ایتالیا بهتر از هر جای دیگر می روید. حتی امروز، هر پژوهندة کم دلی از حس و حالِ شدیدِ این قومِ دلربا اندکی هراسان می شود – عضلات کشیده، "تُندمهری" و زودخشمی، چشمانِ شَرَرخیز یا آتشناک؛ غرور و خشمی که ایتالیا را در روزگارِ ماریوس و قیصر و رنسانس به اوج و عظمت رساند و سپس به خاک نشاند ، هنوز در خونِ ایتالیایی روان، و چشم به راهِ آرمان یا دلیلی شایسته برای نشان دادنِ خویش است. مردان: همگی کم و بیش از قُوَتِ مردی و خوش اندامی برخوردارند ، و زنان همگی زیبا و تندرست و دلیرند؛ کدام دیار را یارای همسری با این سرزمین است که در طیِ سی قرن از بطنِ مادرانِ خود چنین سُلاله ای از نبوغ بیرون ریخته است؟ هیچ کشوری، برای اینهمه مدت، نخست در کارِ حکومت وآنگاه در امرِ دین و سپس در زمینة هنر، محورِ تاریخ نبوده است. روم، از زمانِ "کاتو سنسور"(یا کاتویِ مِهین، سیاستمدار و جنگاورِ ایتالیایی (234-149).) تا دوران میکلانژ، هفده قرنِ تمام کانونِ جهانِ باختر بود.ارسطو می گوید: «آنان که در کارِ این کشور بهترین داورانند، چنین آورده اند که چون ایتالوس به شهریاریِ اوینوتریا رسید، مردمِ آن سامان نامِ خود بگرداندند، پس خود را، نه اوینوتری، بل ایتالیایی نامیدند.» اوینوتریا نوکِ چَکمة ایتالیا بود، و چندان انگور به بار می آورد که نامش به معنی «سرزمینِ شراب» بود. توسیدید می گوید که ایتالوس، پادشاهِ سیسِلها، بود که در راهِ فتح و نامگذاریِ سیسیل، اوینوتریا را اشغال کرد. همان گونه که رومیان همة قومِ هلنی را از روی نامِ عده ای «گرایی»، که از شمالِ آتیک به ناپل کوچیده بودند، گریکس نامیدند، یونانیان نیز کم کم نامِ «ایتالیا» را به سراسرِ آن شبه جزیره که در جنوبِ رودخانة «پو» قرار دارد. گسترش دادند.بیگمان، بسیاری از فصلهای داستانِ ایتالیا، زیرِ خاکِ پرجمیعتِ آن نهفته است. بازمانده هایی از یک فرهنگِ دورة دیرینه سنگی نشان می دهد که دستِ کم سی هزار سال قبل از میلاد در دشتهای ایتالیا آدمی سکونت داشته است. میانِ ده هزار و شش هزار ق م، فرهنگِ دورة نوسنگی پدید آمد: در این دوره، نژادی کله دراز، که بنا به روایاتِ کُهَن، لیگوری و سیسِلی نامیده می شدند، سفالینه های زمختی درست می کردند که آنها را از درازا نقش می دادند، از سنگِ صیقل یافته: افزار و سلاح می ساختند، جانوران را رام می کردند، شکار و ماهیگیری می کردند، و مردگانِ خود را به گور می سپردند. گروهی در غارها می زیستند و گروهی دیگر در کلبه های گِردی از جَگَن و گِل. از این معماریِ استوانه ایِ کلبه ها، نوعِ خاصی از معماری پدید آمد که «خانة رومولوس» بر فرازِ تپة پالاتینوس، معبدِ وِستا در فوروم، و مقبرة هادریانوس – قصرِ سانت آنجلوی امروزی – نمونه های رشد و کمالِ آنند.در حدودِ سالِ 2000 ق م، طوایفی از اروپای مرکزی بر شمالِ ایتالیا تاختند – که گویا برای نخستین بار نبود. همراهِ مهاجمان، رسمِ ساختنِ دهکده ها بر روی پُشته های سنگِ غرقه در آب، برای ایمنی از حملة جانوران یا آدمیان، به ایتالیا راه یافت. این طوایف، کنارِ دریاچه های گاردا، کومو، ماجوری، و دریاچه های دلکشِ دیگری که هنوز بیگانگان را به ایتالیا جذب می کند، جایگیر شدند و بعدها به نواحیِ جنوبی کوچیدند و، چون دریاچه های کمتری یافتند، خانه های خود را بر روی خشکی، اما باز روی پایه ای از پشته های سنگی، می ساختند. عادتِ آنان به ساختنِ بارو و خندق در پیرامونِ این ماندگاهها، بعدها سیمای خود را به اردوگاههای رومی و کاخهای قرونِ وسطایی بخشید. اینان گله و رمه می چرانیدند، زمین را شخم می زدند، پارچه می بافتند، سفالینه می پختند، و از مفرغ که – در پایانِ دورة نوسنگی (حدود دو هزار و پانصد سال قبل از میلاد) در ایتالیا پدید آمد - صدها گونه افزار و سلاح، از جمله: شانه ، سنجاقِ زلف، تیغ، موچین، و ادواتِ دیگری که در همة ادوار مصرف دارند، می تراشیدند. زباله های خود را در پیرامونِ دهکده ها چنان می انباشتند که فرهنگِ آنان، به سببِ خاصیتِ حاصلپروریِ این زباله ها، تِراماره، یعنی «کود»، نام گرفته است. تا آنجا که می دانیم، اینان نیاکانِ مستقیمِ ساکنانِ اصلیِ ایتالیا در دورانِ تاریخی بوده اند.در درة پو، زادگاهِ این «کودیان» در حدودِ سالِ 1000 ق م، شیوة کاربردِ آهن را از سرزمینِ جرمانیا فرا گرفتند و افزارهای پرداخته تری از این فلز ساختند و، با مُسَلَح شدن به آنها، فرهنگِ ویلانوواییِ خود را از پایگاهِ آن در ویلانووا، نزدیکِ بولونیا، به قسمتهای پایینِ ایتالیا گسترش دادند. می توان باور داشت که خون، زبانها، و اساسِ هنرهای اومبریاییان(ساکنان ناحیة اومبریا در ایتالیای مرکزی که در امپراطوریِ روم منحل شدند.)، و سابینها(قومِ ساکنِ ایتالیای مرکزی که در 267 ق م شهروندِ روم شدند) و لاتینیان از همین مردم سرچشمه گرفته است. آنگاه در حدودِ سالِ 800 ق م، موجِ تازه ای از کوچندگان در رسید و جمعیتِ ویلانووا را در کامِ خود فرو برد، و میانِ رودِ تیبِر و کوههای آلپ یکی از شگفت ترین تمدنهای تاریخِ بشر را بنیاد نهاد.II - زندگی اِتروسکیناِتروسکها از مُبهماتِ آزار دهندة تاریخند. صد سال یا بیش، بر روم فرمان راندند و بر زندگی و رسومِ رومی نفوذی چندان پردامنه کردند که روم را بی مطالعة احوالِ ایشان نمی توان شناخت؛ با اینهمه، ادبِ رومی در حقِ ایشان به همان گونه خاموش است که بانوی خانه داری، در حضورِ مردم، از به یاد آوردنِ عشاقِ روزگارِ جوانیش. تمدنِ ایتالیایی، به عنوانِ تمدنی دارای امکانِ خواندن و نوشتن، با آنان آغاز می شود؛ هشت هزار کتبیه و همچنین آثارِ فراوانِ هنری از آنان به دست آمده است، و قراین نشان می دهد که شعر و درام و تاریخ نیز داشته اند، اگرچه از این گونه آثار چیزی در دست نیست. از زبان اِتروسکین، جز چند واژه، تاکنون رمزگشایی نشده، که آنها هم چیزی را روشن نمی کنند، و امروزه پژوهندگان از رازِ تمدنِ اِتروسکین بیخبرتر از آنند که از تمدنِ مصرِ فرعونیِ پیش از شامپولیون بودند.حاصلِ آنکه هنوز در این باره گفتگوست که اِتروسکها چه کسانی بوده اند و کِی و از کجا آمده اند. شاید در رَدِ روایاتِ کهن، زیاد شتاب کرده ایم؛ فضل فروشان خوش دارند مسلماتی را که به رغمِ حوادثِ موذیانه پایدار می مانند، انکار کنند. بیشترِ مورخانِ رومی و یونانی این نکته را مسلم می گرفتند که اِتروسکیان از آسیای صغیر آمده بوده اند. بسیاری از عناصرِ دین و پوشاک و هنرشان، حکایت از اصلِ آسیاییِ ایشان دارد؛ و برخی دیگر نشان از فرهنگِ بومیِ ایتالیا. چه بسا تمدنِ اِتروریا شاخه ای از فرهنگِ ویلانووایی بوده، که از نظرِ بازرگانی زیرِ نفوذِ یونان و خاورِ نزدیک قرار داشته است، حال آنکه اِتروسکها خود، همچنانکه می گفتند، مهاجمانی از آسیای صغیر، شاید لیدیا، بوده اند. به هر تقدیر، درازدستیِ ایشان در کُشتار، آنان را به صورتِ طبقة فرمانروای توسکان درآورد.نمی دانیم که اتروسکها کجا به خشکی فرود آمدند، اما می دانیم که شهرهای بسیاری بنیاد کردند یا گشودند یا وسعت دادند. کارِ آنان نه همان ساختنِ دهکده هایی از کاه و گل بود که پیش از ایشان رواج داشت، بلکه شهرک هایی بارو دار با خیابانهای عمود بر هم می ساختند، و خانه هایی نه تنها از گٍلِ ورزیده، که از آجر و سنگ. از اینها : دوازده شهر در یک فدراسیونِ سست بنیادِ اتروسکی به هم پیوستند، که تارکوینی (اکنون کورنِتو)، آرتیوم (آرِزو)، پِروسیا (پِروگیا)، و وِیی (ایزولا فارنِزه)(همة این نامها رومی است؛ نامهای اِتروسکیِ آنها معلوم نیست. ) در آن دستِ بالا را داشتند. در اینجا نیز، مانندِ یونان، دشواریِ حمل و نقل از میانِ کوهستانها و جنگلها، همراه با ستیزه جوییهای غیرتمندانة مردان، دست یکی کرده و کشور – شهرهای مستقلی پدید آورد که در برابرِ دشمنانِ خارجی نیز کمتر با هم متحد می شدند. هر شهری امنِ خویش را جداگانه پاس می داشت و هنگامی که به شهرهای دیگر تاخت و تاز می شد، کناره می جُست؛ همة آنها یکی پس از دیگری، در برابرِ روم از پای درآمدند. اما، در طیِ قسمتِ اعظمِ قرنِ ششم ق م، همین شهرهای مستقلِ متحد: بزرگترین نیروی سیاسی را در ایتالیا تشکیل می دادند، و سپاهی منظم و سوارانی نامور و ناوگانی نیرومند داشتند که مدتی بر آنچه هنوز دریای تیرِنه (یعنی اِتروسکین) نامیده می شود، حکومت می کردند. یونانیان، اِتروسکها را تیرِنیTyrrheni یا تیرزِنی Tyrseni می نامیدند، رومیان آنان را اِتروسکی یا توسکی می خواندند. شاید نامی که یونانیان به ایشان داده بودند از Tyrrha، نامِ قلعه ای در لیدیا، آمده باشد. واژة tower در انگلیسی نیز چه بسا با این نام همریشه باشد.حکومتِ شهرهای اِتروسکی، مانندِ روم، نخست سلطنتی بود و سپس به اُلیگارشی «خانواده های طرازِ نَخست» دگرگونی یافت و بتدریج به مجمعی از شهروندانِ مالدار؛ حقِ انتخابِ سالیانة فرمانروایان را داد. تا آنجا که نگار های قبور و سنگها نشان می دهد، این حکومت بر بنیادِ جامعه ای یکسر فئودالی استوار بود که در آن آریستوکراسیِ زمیندار، غرق در تجمل، از مازادِ محصولِ کارِ رعیتهای ویلانووایی و بردگانِ اسیر بهره می بردند. در سایة این نظم، توسکان از شهرِ مردابها و جنگلها رها شد، و در آبیاریِ روستاها و ساختنِ گنبدِ آب رو در شهرها روشی پدید آمد که نزدِ یونانیانِ همزمانشان چیزی همانندِ آن یافت نمی شود. مهندسانِ اِتروسکی، برای استفاده از سرریزِ آبِ دریاچه ها، آبراهه می ساختند و در دلِ صخره ها و تپه ها ،راههای زهکشی شده می ساختند. در 700 سال قبل از میلاد، صنعتگرانِ اتروسکی از کرانة باختری: مس، و از اِلبا(جزیره ای در نزدیکِ کرانة توسکان، در ایتالیای مرکزی) سنگِ آهن بیرون می کشیدند؛ در پوپولونیا آهن می گداختند، و در سراسرِ ایتالیا آهنِ خام می فروختند. بازرگانانِ اِتروسکی در سراسرِ دریای تیرِنه سوداگری می کردند و از شمالِ اروپا، از راهِ رودخانه های راین و رُن و از فرازِ کوههای آلپ، کهربا و قلع و سرب و آهن می آوردند و فراورده های اِتروسکی را در همة بنادرِ عمدة مدیترانه می فروختند. در حدودِ سالِ 500 ق م، شهرهای اِتروسکی سکه هایی به نامِ خود زدند.بر طبق تصاویرِ گور هاشان، اتروسکها مردمی کوتاه بالا و تنومند بودند، با کله هایی بزرگ و چهره هایی مانندِ مردمِ آناطولی، و خاصه زنانشان سرخ رو بودند؛ و اما، قِدمتِ سرخاب به اندازة قِدمتِ تمدن است. بانوان در زیبایی شُهره بودند، و سیمای مردان ؛ گاه از ظرافت و والا تباریشان حکایت می کرد . تمدن در میانِ این مردم به چنان پایة بلندی رسیده بود که نمونه هایی از «پل» های کارِ دندانسازان در گورهاشان یافت شده است؛ اتروسکها دندانسازی را، مانندِ پزشکی و جراحی، از مصر و یونان فرا گرفته بودند. زنان و مردان، هر دو، موهای بلند داشتند، و مردان ریش می گذاشتند. جامه ها به شیوة یونیایی دوخته می شد و مرکب بود از پیراهنِ زیرینِ بلند و روپوشی که بعدها به جُبة رومی مبدل گشت. مردان و زنان، هر دو، زیور و پیرایه را دوست می داشتند و گورهاشان آکنده از جواهر بود.اگر نقوشِ گورها را مِلاکِ قضاوت بدانیم، باید بگوییم که زندگیِ اتروسکها، مانندِ مردمِ کریت، با کارزار: سخت، و با تجمل آسان می شد، و با جشنها و بازیها رونق می گرفت. مردان تشنة پیکار بودند و ورزشهای مردانة گوناگون می کردند؛ به شکار می رفتند، با گاوان در میدانها می جنگیدند، و عرابه های خود را، که گاه چهار اسب داشت، در دوایرِ پر خطر می راندند. دیسک و نیزه پرتاب می کردند، با نیزه پرش می کردند، مسابقاتِ دو می دادند، کُشتی می گرفتند، مشت زنی می کردند و نبردهای گلادیاتوری. این بازیها نشانی از بیرحمی در خود داشت، زیرا اتروسکها، مانندِ رومیان، بر آن بودند که نباید گذاشت تمدن از توحش بسیار دور شود. آنان که کمتر خوی پهلوانی داشتند، میل می گرفتند و طاس می ریختند و نی می نواختند یا می رقصیدند. صحنه های شادی و میگساری به نقوشِ قبرها شکوه می بخشد. برخی از این صحنه ها فقط بزمِ مستانة مردانه است؛ و گهگاه زنان و مردان را با هم نشان می دهد، با لباسهای فاخر، که دو به دو روی بسترهای مجلل دراز کشیده اند و می خورند و می آشامند، بردگان فرمانشان را می برند، و رقاصان و خنیاگردان سرگرمشان می کنند.گاه، هماغوشیِ عاشقانه ای خورد و خوراک را رنگی دیگر می دهد.در این مناسبات چه بسا بانو: زنی روسپی است، یعنی همان که به یونانی «هِتایرا» (روسپیِ آداب دان) می گویند. اگر سخنِ رومیان را بپذیریم، زنانِ جوانِ اِترویا، همچون دخترانِ یونانِ آسیایی و ژاپن در عصرِ سامورای، مجاز بودند که از راهِ روسپیگری جهیزیه به دست آورند. در نمایشنامة پلاوتوس( نمایشنامه نویسِ رومیِ قرونِ سوم و دوم ق م؛ بیش از پنجاه نمایشنامة کمدی نوشته است) دختری به این گناه متهم می شود که می خواهد، «به شیوة مردمِ توسکان، تنِ خویش را به ننگ بیالاید تا از موهبتِ زناشویی بهره مند شود.» با اینهمه، زن در اترویا پایگاهی بلند داشت و، همچنانکه از نگار ها و پیکره ها برمی آید، در هر زمینه ای از زندگی؛ بالا دست بود. خویشاوندی از راهِ مادر معین می شد، که این نیز از خاستگاهیِ آسیایی حکایت دارد. آموزش و پرورش محدود به جنسِ مرد نبود، زیرا تاناکویل، زنِ "تارکوینِ اول"، در ریاضیات و پزشکی و همچنین دسیسه گریِ سیاسی مهارت داشت. تِئوپومپوس: گونه ای از مذهب، اشتراکِ زن را به اِتروسکها نسبت می دهد، اما مدرکی که حکایت از وجودِ چنین مدینة فاضلة افلاطونی کند به دستِ ما نرسیده است. در بسیاری از تصاویر، هماهنگیِ زناشویی و زندگیِ خانوادگی هویداست و کودکان، بیخبر از همه جا، شادمانه به بازی سرگرمند.رسومِ منفیِ اخلاقی در میانِ اِتروسکها از دینِ ایشان مایه می گرفت. ایزدانِ اتروسکی همة ساز و برگِ لازم برای ارعابِ خویشتن، رو به رشد و آسان کردنِ وظایفِ پدری و مادری را در اختیار داشتند. بزرگترینِ خدایان: تینیا بود که تُندر و آذرخش را در فرمان داشت. پیرامونِ او دوازده خدایِ بزرگ، همه با هم، فرمانهای تینیا را بیرحمانه اجرا می کردند. مقامِ این خدایانِ دوازده گانه چنان حُرمتی داشت که حتی ذکرِ نامِ ایشان گناهی بزرگ بود ( و ما نیز، به همین دلیل، شاید نباید نامهایشان را یاد کنیم). از میانِ این خدایان، مانتوس و مانیا، شهریار و شهبانوی جهانِ زیرزمینی، از همه هراس انگیزتر بودند و هر یک گروهی شیطانِ بالدار را در پیِ اجرایِ احکامِ خویش می فرستادند.لاسا، یا مین، الاهة تقدیر، آشتی ناپذیرتر از دیگران، ماریا شمشیری را تهدیدکنان در دست می چرخاند و قلم و دواتی برای نوشتن، و چکش و میخهایی برای کوبیدنِ فرمانهای تغییرناپذیرش داشت. لارِس و پِناتِس، طبعی شوخ داشتند، و مجسمه های کوچکشان در پرستشگاه، نمایندة روحِ کِشتزار و خانه بود.اتروسکهاِ دانشِ مقدسِ پیشگویی از روی جگرِ گوسفند ،یا پروازِ پرندگان را شاید از بابِل فرا گرفته بودند. اما بر طبقِ داستانهای کهنِ ایشان، نوة تینیا، که از شیارِ خاکی تازه شخم زده ،به وجود آمد و بیدرنگ مانندِ حکیمی زبان به سخن گشود، این دانش را به ایشان به الهام آموخت. مراسمِ دینیِ اتروسکها با فِدیه کردنِ گوسفند یا گاو یا انسان به اوج می رسید. قربانیان، اگر آدمیزاده بودند، کُشته یا در تشریفاتِ دفنِ بزرگان، زنده به گور می شدند. در پاره ای از موارد، اسیرانِ جنگی را برای خشنود کردنِ خدایان؛ قتلِ عام می کردند. بدین گونه بود که مردمِ فوشِن( بندری در کنارِ دریای اژه) که در سالِ 533 ق م در آلالیا به اسارت درآمدند، در سالِ 535 ق م در بازارِ کایره سنگسار شدند، و 300 رومی، که در سالِ 358 به چنگِ اتروسکها افتاده بودند، در تارکوینی قربانی گشتند. هر اِتروسکی گویا می پنداشت که ، با کشتنِ هر دشمن، روحی را از دوزخ نجات می دهد.اعتقاد به دوزخِ مردم، پسندترین اصلِ اساطیرِ اتروسکی بود. روحِ مرده، بدان گونه که در تصاویرِ گورها نشان داده می شد، به راهنمایی اَجِنِه، به دادگاهِ جهانِ زیرزمینی می رفت و، در لحظة واپسینِ داوری، فرصتی برای دفاع از رفتارِ خویش در زندگی می یافت. اگر از عهدة این دفاع برنمی آمد به شکنجه های گوناگونی گرفتار می شد؛ این شکنجه ها، در آثارِ ویرجیل (برپایة فرهنگِ توده ایِ اتروسکی در مانتوا)، و عقایدِ اولیة مسیحیت دربارة دوزخ، و از طریقِ آنها، بیست قرن بعد، در «دوزخ» دانتة توسکانی، ردِ پایی دارد. نیکوکاران از این مکافات معاف بودند، و رنجِ دوزخیان با نیایش یا فِدیه دادنِ دوستانِ زنده شان کاهش می یافت. روحِ رستگاران از جهانِ زیرزمینی به انجمنِ خدایان عروج می کرد تا آنجا از جشنها و تجملات و قدرتهایی بهره بَرَد که تصاویرشان را با امیدِ بسیار بر گورها نقش کرده اند.اتروسکها معمولا مردگانِ خود را به خاک می سپردند. توانگران در تابوتی لعابی یا سنگی دفن می شدند، و رویة دریچة تابوت به نقشِ انسانی خوابیده، اندکی شبیه به خودِ مرده و اندکی شبیه به چهرة خندانِ آپولونِ یوناِن کهن، مُصَوَر بود؛ هنرِ قرونِ وسطایی از این سُنَتِ اتروسکی چیزها آموخته است. گاه مردگان را می سوزاندند و خاکسترشان را در ظروفِ خاص می ریختند و رویِ ظرف: چهرة خودِ مرده را نقش می کردند. ای بسا که خاکستردان یا گور به شکلِ یک خانه بود، گاه گورخانه ای که درونِ صخره ای ساخته می شد چند اطاق داشت و در آنها همة وسایلِ زندگیِ پس از مرگ، مانندِ اثاثه و افزار و گلدان و جامه و سلاح و آینه و لوازمِ آرایش و جواهر، آماده بود. در یکی از گورخانه های کایره، اسکلتِ جنگجویی روی تختخوابی مفرغی و دست نخورده، و کنارِ آن سلاحها و عرابه های او، پیدا شد؛ در اطاقِ پشتِ این گورخانه: زیورآلات و جواهرِ زنی، شاید همسرِ خودِ او، جمع آمده بود. خاکسترِ اندامِ دوست داشتنیِ آن زن نیز در جامة عروسیش نهاده شده بود.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۲۴-فصل اول :پیش درآمد اِتروسکین-ایتالیا
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.