EPISODE · Feb 10, 2021 · 32 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۲۵-هنرِ اِتروسکین-روم زیر فرمانِ پادشاهان
from تاریخ تمدن
فصل اول :پیش درآمد اِتروسکین 800-508 ق مهنرِ اِتروسکینروم زیر فرمانِ پادشاهان هنرِ اِتروسکینهنرِ اِتروسکین تقریبأ تنها قسمتِ شناخته شدة تاریخِ اِتروسکین است، و از راهِ آن می توانیم آداب و اخلاقِ مردم، قدرتِ دین و طبقه، و افت و خیزِ روابطِ اقتصادی و فرهنگی با آسیای صغیر، مصر، یونان و روم را ردیابی کنیم. هنرِ اِتروسکین را آیینهای دینی: مقید، و مهارتِ فنی: آزاد می کرد. این هنر، نمایندة تمدنی خشن و تاریک اندیش بود، اما آن را با قدرت و به زبانِ خاص بیان می کرد. هنرِ شرقی – یونیایی، قبرسی، و مصری – بر صورتها و سبکهای نخستینِ آن اثر گذاشته بود، و پیکرتراشی و کوزه گریِ آن در دورانِ بعدی نیز از نمونه های یونانی الهام می گرفت. و اما در معماری و نقاشی و ساختنِ مجسمه های مفرغی بود که هنرِ اِتروسکین شخصیت و استقلالِ خود را آشکار می کرد.بازمانده های آثارِ معماری، جز تکه پاره هایی یا گورخانه هایی نیست. بخشی از باروهای شهرِ اِتروریا، مرکب از آجر کاریهای کلانِ بی مَلاط، که استوار و دقیق به یکدیگر پیوسته، هنوز برجاست. خانه های توانگرانِ اِتروسکین پایه گذارِ طرحِ کلاسیکِ شیوة خانه های ایتالیایی است: یعنی، دیوارِ عُبور ناپذیرِ بیرونی، تالارِ پذیرایی یا ایوانِ مرکزیی که در سقفِ آن حفره ای برای فرو ریختنِ باران به "آب انبار" تعبیه شده، و غُرفه هایی کوچک در پیرامونِ ایوان، که غالباً دالانِ ستونداری در برابرِ آنها قرار داشت. "ویترو ویوس"(معمار و مهندسِ رومی (قرن اول ق م) ، نویسندة کتابِ نامدارِ «دربارة معماری».) پرستشگاههای اِتروسکین را، که گورخانه ها نیز گاه به سبکِ آنها ساخته می شده، وصف کرده است. طرحِ این ساختمانها بیشتر به تقلید از معماریِ یونانی ریخته می شد، اما «سبکِ توسکانی» با معماریِ دوریکِ یونانی این فرق را داشت که ستونها بدونِ شیار و در عَوَض دارای پایه بود، و غرفه ها به شکلِ مستطیلِ شش در پنج ساخته می شد، حال آنکه در غرفه های دلکشِ آتیکی: طول دوبرابرِ عرض بود. معبدِ اِتروسکین از قسمتهای زیر تشکیل می شد: غرفه ای آجری، با ردیفی از ستونهای سنگی در پیرامونِ آن آرشیتراوها(«حاشیة حمال»؛ پایین ترین قسمتِ «عرشه» (پیشانی) که مستقیماً روی سرستون قرار می گیرد. ) و آرایشهای سنتوریِ چوبین، و برجسته کاریها و تزییناتِ لَعابی؛ همة اینها بر روی صُفّهِ یا پشته ای بنا می شد و از درون و بیرون رنگی روشن داشت. اِتروسکها (تا آنجا که می دانیم) ساختنِ طاق و طاقِ ضربی را برای ساختمانهای غیر دینی – در بنای دروازه و دیوارها، آبراهه و زهکشها – در ایتالیا مرسوم کردند. آنان ظاهر ا ً این صُوَرِ پرشکوهِ معماری را از لیدیا اقتباس کردند، و لیدیاییان خود نیز آن را از بابِل گرفته بودند.( این صُوَر در گورخانه ها و پرستشگاههای مصری و در کاخهای نِینَوا نیز به کار می رفت. برخی از اطاقهای رومی، به اندازة آنهایی که در اِتروریا بازمانده است، قدمت دارد. ) اما آنان این اسلوبِ عالی، یعنی پوشاندنِ فضاهای بزرگ را، بی کمکِ ستونهای متعدد و با پرهیز از سنگینیِ آرشیتراوها، دنبال نکردند و بیشتر به همان راههایی رفتند که یونانیان پیموده بودند، و کارِ انقلابِ طاقهای قوسی را برای رومیان بازگذاشتند.معروفترین فراوردة اِتروریا، کوزه ها و سفالینه های آن است. نمونه های این آثار در هر موزه ای فراوان است و رهروانِ خستة تالارهای آثارِ سفالین را به حیرت می اندازد که این گنجینه ها چه کمالِ نادیده ای در خود نهفته دارد. کوزه های اِتروسکین، اگر به تقلید از آثارِ یونانی ساخته نشده باشد، دارای طرحی میانمایه، ساختی خام، و آرایشی بَربَرانه است. هیچ هنرِ دیگری سیمای آدمی را چنین مسخ نکرده و اینهمه نقابهای نفرت آور و جاندارانِ هولناک و شیطانهای غول آسا و خدایانِ هراس انگیز نساخته است. اما سفالهای سیاهِ قرنِ ششم ق م حاکی از شور و نشاطِ خاصِ ایتالیایی است، و شاید تکاملِ بومی شیوه های ویلانووایی را نشان می دهد. در وولچی و تارکوینی: کوزه های زیبایی به دست آمده که گویا در آتن، یا به تقلید از سفالهای سیاهِ آتیکی ساخته شده است. «گلدانِ فرانسوا» ، که ظرفی است با دو دسته و به همتِ یک تن فرانسوی به همین نام کشف شده، گویا کارِ دو استادِ یونانی به نام کلیتیاس و اِرگوتیموس بوده است. خاکستردانهای متعلق به اَدوارِ بعدی، که نقوشی سرخ بر زمینه ای سیاه دارد، زیباست. اما، باز برحسبِ قراین، به دستِ یونانیان ساخته شده است. فراوانیِ این گونه ظرفها نشان می دهد که سفالگرانِ آتیکی بازارِ اِتروسکین را در دست گرفته و کارگرانِ بومی را واداشته بودند که فقط به تولیداتِ صنعتی مشغول باشند. رویهمرفته، دزدانی که گورخانه های ِاتروسکین را غارت می کردند حق داشتند اینهمه کوزه و ظروف سفالی را به جا گذارند.دربارة آثارِ مفرغیِ اِتروسکین نمی توانیم با این بی حُرمتی سخن بگوییم. مفرغکارانِ اِتروسکین در حِرفة خود سرآمدِ دیگران بودند. از نظرِ کمیتِ تولید با کوزه گران رقابت می کردند. چنانکه، بنا بر روایات، تنها یک شهر دو هزار مجسمة مفرغی داشته است. آنچه از ساخته های ایشان به دستِ ما رسیده، بیشتر به دورة تسلطِ رومیان تعلق دارد. در میانِ این برجسته کاریها، دو اثر ارزنده تر از دیگران است: یکی مجسمة «خطیب» که با جلالِ خاصِ رومی و وقارِ مفرغ، در موزة باستانشناسیِ فلورانس به حالِ سخن گفتن ایستاده است؛ و دیگری، باز هم در فلورانس، مجسمة «کیمِرا»(جانورِ افسانه ای در اساطیرِ یونان) که در سال 1553 در آرِزو به دست آمده و بخشی از آن را چِلینی بازسازی کرده است. این شمایلِ نفرت انگیز، غولی را تصویر می کند که گویا به دست بِلِروفون( پهلوانِ افسانه ایِ یونان) کشته شد و دارای سر و بدنِ شیر، دُمی به شکلِ مار، و کلة بزی است که به طورِ غیرِ طبیعی از پشتِ آن بیرون آمده است. اما قدرت و پرداختکاریِ آن ما را با عجایبِ بدنیش خو می دهد. مفرغکارانِ اِتروسکین غالباً میلیونها تَندیسَک (مجسمة کوچک)، شمشیر، کلاه خود، جوشَن، نیزه، سِپَر، ظروف، ظرفِ خاکسترِ مرده، سکه، قفل، زنجیر، بادبزن، آیینه، تختخواب، چراغ، چلچراغ، و حتی عرابه برای صدور به کشورهای دیگر می ساختند. در آستانة موزة مترپلیتنِ نیویورک یک عرابة اِتروسکین به دیدارگران خوشامد می گوید، که بدنه و چرخهای آن چوبین، و غلاف و دورِ چرغها از مفرغ است و در قسمتِ جلویِ آن تصاویرِ برجستة زیبایی نقش کرده اند. روی بسیاری از اشیای مفرغی: به ظرافت حکاکی شده است. برای این کار، رویة شیء را با موم می پوشاندند و با قلم روی آن صورتی حک می کردند، و سپس شیء را در تیزاب فرو می کردند تا نقشِ خطوط روی فلز بیفتد، و بعداً موم را نیز آب می کردند تا پاک شود. هنرمندِ اِتروسکین، در ساختن و پرداختنِ اشیای سیمین و زرین و استخوانی و عاجی، وارث و همپایة هنرمندِ مصری و یونانی بود.تراشیدنِ مجسمة سنگی هیچ گاه در اِتروریا رواج نداشت. مرمر کمیاب بود و کانهای کارّارا گویا کشف نشده بود، اما خاکِ رُسِ نرم و خوب فراوان بود و بزودی به مقدارِ زیاد در برجسته کاریهای لَعابی و مجسمه های کوچک و تزییناتِ خانه ها یا گورخانه ها به کار رفت. در حدودِ اواخرِ قرنِ ششم، یک هنرمندِ ناشناختة اِتروسکین مدرسه ای برای پیکرتراشی در وِیی تأسیس کرد و شاهکارِ هنرِ اِتروسکین، یعنی پیکرة «آپولونِ وِیی» را ساخت که در سالِ 1916 در همان محل کشف شد و تا چندی پیش در ویلّا جیولیایِ رم بود. این تندیسِ دلفریب، که از روی نمونة آپولون های یونیایی و آتیکیِ زمان ساخته شده، زنی را نشان می دهد که چهره ای زنانه و کم و بیش شبیه به «مونالیزا»، با لبخندی بر گوشة لب و چشمانی کشیده و شیطنت آمیز و بدنی سرشار از شادابی و زیبایی و زندگی، دارد. ایتالیاییها آن را «آپولونِ جاندار» می نامند. در این زمینه، و همچنین در بسیاری از نقوشِ عالیِ گورخانه ها، پیکرتراشانِ اِتروسکین سبکِ آسیایی را در تصویرِ مو و جامه به کمال رساندند، در حالی که در ساختنِ مجسمة «خطیب» خود یا وارثانِ رومیشان، سنتِ چهره پردازیِ واقعی را بنیاد کردند. نقاشیِ اِتروسکین، به یاریِ نقاشیِ ایتالیایِ یونانی نشین، هنرِ دیگری را به روم منتقل کرد. پلینیِ مِهین در وصفِ فرسکوهای آردِئا می گوید که «قِدمتشان از رم بیشتر است»؛ و در کایره :فرسکوهایی است که حتی «از اینها هم کُهَنتر و بسی زیباترند.» هنرمندان رویِ سفالها و اندرونة خانه ها و گورخانه ها را نقاشی می کردند. از همة اینها فقط فرسکوهای گورخانه ها و تصاویرِ گلدانها باقی است، اما چندان که همة مراحلِ نقاشیِ اِتروسکین را، از سبکِ شرقی و یونانی گرفته تا یونانی و اسکندریه ای و سرانجام رومی و پومپِئیی می توان در آنها بازشناخت. در برخی گورخانه ها :نخستین نمونه های ایتالیاییِ پنجره و سَردَر و ستون و رَواق و دیگر صُوَرِ معماری، که شکلهایشان به سبکِ پومپِئیی روی دیوارهای درونیِ اطاقها نقش شده است، دیده می شود. بسیاری از فرسکوها رنگ باخته اند، و عجب آنکه معدودی از آنها پس از بیست قرن، تازگی و درخشندگیِ خود را نگاه داشته اند. نقاشیها از نظرِ فنی میان مایه اند. در تصاویرِ اولیه، از اصولِ مناظر و مرایا، نمایشِ حجم، و کاربردِ سایه روشن برای نمایشِ تمامیت و ژرفا، نشانی نیست. بدنها به سبکِ مصری باریکند، گویی که در آیینة افقیِ محدبی انعکاس یافته اند؛ چهره ها همه نیمرخ در جهتِ پاها تصویر شده اند. در نمونه های بعدی، اصولِ مناظر و مرایا و نمایشِ حجم پدیدار می شود، و اجزایِ بدن تناسبِ دقیقتر و ماهرانه تری دارند. اما در همة این نقاشیها، چنان شور و نشاطِ بازیگوشِ خاصی دیده می شود که آدمی را انگشت به دهان می دارد که اگر گورخانه های اِتروسکین به این شادمانگی است، پس زندگیشان چگونه بوده است!در همة آنها مردانی را می بینیم که می جنگند و از آن لذت می برند، یا در کارزار به جَست و خیز و بازی سرگرمند. مردانی که به جنگِ شیر و خرس می روند، با دلاوریِ کسانی مبارزه می کنند که گویی تماشاگرانی دارند. در میدانهای ورزش، کُشتی می گیرند و مشت می زنند، در حالی که تماشاگران، خود، سخت تر از حریفانِ نبرد با هم گلاویزند؛ با اسب یا گردونه بر گِردِ آمفی تئاترها می تازند؛ و گاه در گوشة آرامی ماهی می گیرند. لوحِ نقاشیِ دلپذیری: مرد و زنی را نشان می دهد که روی رودی آرام، خوش خوش بلم می رانند: خِرَد تا این پایه کهنسال است. بر گوری، در کایره، صورتِ مرد و زنی هست که بر بستری دراز کشیده اند؛ مرد، که تاجی از خَرزَهره بر سر دارد، با جامی شراب به زن وعدة وفاداریِ جاودانه می دهد؛ زن لبخند می زند و قولِ او را باور می کند. گرچه می داند که مرد دروغ می گوید. در گورخانه های دیگر، نقاشِ اِتروسکین تَصَوُرِ خود را از بهشت نشان می دهد: بزمِ عشرتی بی پایان، که در آن دختران بی پروا به آهنگِ نیِ دولول و چنگ، در رقص، سر از پا نمی شناسند. نی و چنگ و شیپور، و گویا ساز دهنی، از لوازمِ هر بزم و عروسی و تشییع جنازه بوده است؛ عشق به موسیقی و رقص یکی از وجوهِ درخشانِ تمدنِ اِتروسکین است. در گورخانة «شیرزن» در کورنِتو، شمایلها، چرخ زنان، با تنِ برهنه در شور و جنونِ مستانه اند.تقدیرِ اِتروسکها چنین بود که سلطة خویش را از شمال و جنوب تا کوهپایه های آلپ و شهرهای یونانی نشینِ کامپانیا گسترش دهند، و آنگاه کنارِ رودِ تیبِر خود را با قدرتِ فزایندة روم رو به رو ببینند. اِتروسکیان در وِرونا، پادوا، مانتوا، پارما ، مودِنا، بولونیا، آن سویِ کوههای آپِنین در ریمینی، راوِنا، و آدریا کوچگاههایی ایجاد کردند؛ دریای آدریاتیک نامِ خود را از همین پایگاهِ کوچکِ آدریا گرفته است. کوچنشینانِ اِتروسکین در فیدِنه، پراینِسته ، کاپوا، و شاید توسکولوم (توسکانِ کوچک)، زادگاهِ سیسِرون، روم را در میان گرفتند و سرانجام در سال 618ق م، بر طبق روایتی دقیق اما سست، یک حادثۀ جوی، اِتروسکین بر دیهیمِ روم دست یافت؛ بدین ترتیب قدرت و تمدنِ اِتروسکین برای مدتِ صد سال حاکم و مربیِ ملتِ رومی شد.IV- روم زیر فرمانِ پادشاهاندر حدودِ سالِ 1000 ق م مهاجرانِ ویلانووایی از رودِ تیبِر گذشتند و در لاتیوم جایگزین شدند. معلوم نیست که مهاجران، ساکنانِ عصرِ سنگیِ آن سامان را به قیدِ اسارتِ خویش درآوردند یا از میان بردند یا فقط با آنان زناشویی کردند. مردمِ کشاورزِ دهکده های این منطقة تاریخی، میانِ تیبِر و خلیج ناپل، اندک اندک گِردِ هم آمدند و چند کشور ـ شهر پدید آوردند که همواره با یکدیگر همچشمی می کردند و از اتحاد با هم دریغ داشتند، مگر به هنگامِ جشنهای دینی یا جنگها. نیرومندترین کشور ـ شهر، آلبالونگا در پای کوه آلبان بود، یعنی ای بسا همان جایی که اکنون به نام کاستل گاندولفو مَقَرِ تابستانیِ پاپ است. شاید در قرنِ هشتم ق م گروهی از مهاجرانِ لاتینی ـ یا در پیِ کشورگشایی یا بر اثرِ فشارِ افزایشِ جمعیت ـ آلبالونگا را ترک کردند و به ناحیه ای تقریباً در سی و دو کیلومتریِ شمالِ غربیِ آن منطقه رفتند و مشهورترین زیستگاهِ بشر، یعنی رم، را بنیاد نهادند.دربارة منشأِ رم، تاریخ جز این چند سطر، که بشدت فرضی است، چیزی برای گفتن ندارد. اما روایاتِ رومی آگاهیهای بیشتر به دست می دهد. هنگامی که گلها در سال 390ق م رم را آتش زدند ، چه بسا بسیاری از اسنادِ تاریخی نابود گشت و از آن پس خیال پردازیِ میهن پرستانه، میدان آزادتری برای نقش کردنِ چگونگیِ تولدِ رم پیدا کرد. بر حسبِ اصطلاحِ امروزیِ ما، روزِ 22 آوریل سال 753 ق م را تاریخِ تأسیسِ رم می دانستند و رویدادها را بر مبنای سالِ بنیانگذاریِ شهر، ضبط می کردند. یکصد داستان و یک هزار شعر بیان می کرد که چگونه آینیاس یا اِنیِس، فرزندِ آفرودیته یا ونوس، از تروایِ سوخته گریخت، و پس از دیدنِ بلاها، از بسی سرزمینها و مردمان، خدایان و تِمثالهای مقدسِ شهرِ پریاموس را به ایتالیا آورد(پادشاهِ شهرِ تروا که در جنگِ معروف کشته شد). آینیاس با لاوینیا، دخترِ شهریارِ لاتیوم، زناشویی کرد، و آورده اند که هشت نسل بعد، نومیتور، از نوادگانشان، به پادشاهی آلبالونگا، پایتخت لاتیوم، رسید. غاصبی، نامش آمولیوس، نومیتور را بیرون راند و، برای آنکه نسل آینیاس را از میان بردارد، فرزندان نومیتور را کشت. تنها دخترِ او، رِئاسیلویا را واداشت تا راهبة وِستا شود و بکارتِ خویش را پاس دارد. اما رِئا روزی کنارِ جویباری دراز کشید و «آغوشِ خود را گشود تا نسیم بخورد.» از آنجا که به آدمیان و خدایان اعتمادِ فراوان داشت، به خواب رفت؛ مارس (مریخ)، که شیفتة زیباییِ او شده بود، او را با دو بچه در شکم وانهاد. پس رِئا دو برادر توأمان زایید. آمولیوس فرمان داد تا هر دو را در آب غرق کنند. دو کودک را بر تخته پاره ای روی آب رها کردند، اما امواجِ مهربان آنان را به خشکی رساند. ماده گرگی یا ـ بنا بر یک روایتِ مشکوک ـ زنِ چوپانی به نامِ آکالارِنتیا، که چون مانندِ گرگ در شهوترانی بی بند و بار بود ملقب به «لوپا» (گرگ) شد، دو برادر را از آب برگرفت و به شیرِ خود پروراند. وقتی رومولوس و رِموس بزرگ شدند، آمولیوس را کشتند، دیهیمِ پادشاه را به نومیتور باز گرداندند و همت بر آن مقصور کردند تا مملکتی خاصِ خود به روی تپه های روم برپا دارند.باستانشناسی هیچ مدرک و دلیلی در تأییدِ این حکایاتِ روزگارِ جوانیِ ما نمی آورد، گرچه شاید هم حقیقتی در آنها باشد. شاید لاتین ها مهاجرانی گسیل داشتند تا رم را به سنگرِ دفاع در برابرِ اِتروسکهای مهاجم مبدل کنند. جایی که این مهاجران برای مقصودِ خود برگزیدند در سی و دو کیلومتریِ دریا بود و در خورِ بازرگانیِ دریایی نبود، اما، در آن روزهای گرمیِ بازارِ دریا زنی، صرفه در آن بود که شهرها را اندکی درونِ خشکی بسازند. رم از نظرِ بازرگانیِ داخلی، موقعتی مناسب داشت، چه در برخوردگاهِ حمل و نقلِ رودخانه ای و زمینیِ شمال و جنوب قرار گرفته بود. اما از لحاظِ بهداشتی در وضعی نامساعد بود، زیرا باران و سیل، خاصه به هنگامِ بهار، در دشتهای پیرامونِ آن، حتی در بخشهای پایین دستِ شهر، مردابهای مالاریا خیز ایجاد می کرد؛ به همین دلیل بود که "هفت تپة رم" دلخواهِ همگان شد. بر طبقِ روایات، نخستین تپه ای که مسکون شد پالاتینوس بود، شاید به این دلیل که وجودِ جزیره ای در پایِ آن ،کارِ "گُدار زدن" و پل ساختن به روی تیبِر را آسان می کرد. تپه های مجاور نیز یک به یک مسکون گشت تا آنکه، از شدتِ تراکمِ جمیعت، عده ای از ایشان از رودخانه گذشتند و روی واتیکان و جانیکولوم منزل ساختند.( عدة این تپه های کم ارتفاع در رم بیش از هفت بود و نامِ «هفت تپه» پیوسته در تغییر بود. در زمانِ سیسِرون، هفت تپه عبارت بودند از پالاتینوس، کاپیتولینوس، کایلیوس، اِسکوی لینوس، آوِنتینوس، ویمینالیس، و کویرینالیس.) سه طایفه ـ لاتینها، سابینها، و اِتروسکها ـ که روی تپه ها سکنا گزیدند، اتحادیه ای به نام «هفت تپه» پدید آوردند و بتدریج در شهرِ رم فرو رفتند.در داستانهای کهن می خوانیم که چگونه رومولوس، برای آنکه ساکنانِ رم را صاحبِ زن کند، مسابقاتی ترتیب می داد و سابینها و طوایفِ دیگر را به آنها دعوت می کرد. در طیِ این مسابقات، رومیان زنانِ سابینی را بزور نگه می داشتند و مردانِ سابینی را تارومار می کردند. تیتوس تاتیوس، پادشاهِ طایفة سابینی-کوریایی، به رم اعلامِ جنگ داد و به شهر تاخت. تارپیا ، دخترِ یکی از سردارانِ رومی که پاسدارِ قَلعه ای به روی تپة کاپیتولینوس بود، دروازة قَلعه را به روی مهاجمان گشود. رومیان او را، به سزای این خیانت، میانِ سپرهای خود خرد کردند، و نسلهای بعدی به صخره ای که محکومان را از آنجا به پرتگاه فرود می انداختند نامِ «صخرة تارپیایی» دادند. چون سپاهیانِ تاتیوس به نزدیکِ پالاتینوس رسیدند، زنانِ سابینی، که اسارت را خوش نداشتند، به این بهانه اسبابِ ترکِ جنگ را فراهم کردند که اگر کوریاییان جنگ را ببرند آنان شوهرانشان را از دست خواهند داد، و اگر ببازند پدرانشان را. رومولوس، تاتیوس را برانگیخت تا هر دو با هم حکومت کنند و، با پیوستنِ طایفة خود به لاتینها، مملکتِ واحد پدید آورند؛ از آن پس، آزادگانِ رومی را کوریایی یا کویریایی نامیده اند. این افسانه شاید تا اندازه ای به حقیقت نزدیک باشد. همچنین ممکن است که رومیان به انگیزة میهن پرستی آن را برای پرده پوشیِ غلبة سابینها بر رم ساخته باشند.پس از آنکه رومولوس مدتی دراز شاهی کرد، گردبادی وی را به آسمان برکشید، و از آن پس به نامِ کویرینوس آرکونِ باسیلِئوس پرستش شد و جزوِ خدایانِ محبوبِ رم درآمد(در شهرهای یونانیِ قدیم، صاحبمنصبانِ عالیرتبه عنوانِ آرکون داشنتد. آتن دارای 9 آرکون بود که، پس از اتمامِ دورة خدمت وارد آریوپاگوس (مَحکمة معروفِ یونان) می شدند. تعدادِ آرکونها در آغاز سه تن بود که یکی از آنها به نامِ آرکونِ باسیلِئوس اجرای شعایرِ مذهبی را بر عهده داشت). نیز، چون تاتیوس درگذشت، سرانِ خانواده های اعیانِ سابینیِ دیگری، به نامِ نوما پومپیلیوس، را به شهریاری برگزیدند. شاید میانِ تاریخِ بنیانگذاریِ رم و زمانِ تسلطِ اِتروسکها قدرت حقیقیِ حکومت در دستِ همین شیوخ یا سناتوران، بوده باشد، حال آنکه پادشاه، مانندِ حکامِ 9 گانة آتن در آن زمان، به طورِ عمده نقشِ کاهنِ اعظم را داشته است. روایاتِ کهنِ نوما را مردی همانندِ مارکوس آورلیوس، هم فیلسوف و هم قِدیس، تصویر کرده است.لیوی(یکی از تاریخ نویسانِ سه گانۀ بزرگِ روم( قرن اول ق م ). ) می نویسد: نوما کوشید تا ترس از خدایان را همچون شگرفترین نیروی مؤثر ... بر مردمی "درنده خو" درآورد. اما چون بی دعویِ حکمتِ بالغه، این کوشش سودی نمی بخشید، چنین فرا نمود که شبها، با اِگریا، الاهة چشمه ها و زایمان، سخن می گوید، و به اندرزِ اوست که نوما آداب دینیِ خویش را آن گونه بنیاد نهاده است که از همه، بیش پذیرفتة خدایان است، و برای هر خدایِ عمده، کاهنانِ ویژه گمارده است.نوما، با یکدست کردن آیین پرستش در میانِ طوایفِ گوناگونِ روم، وحدت و ثُباتِ حکومت را قوت داد؛ و به عقیدة سیسِرون، با دیندار کردنِ رومیانِ پرخاشجو، چهل سال آرامش به مردمِ خویش ارزانی داشت.جانشینِ او ، تولوس هوستیلیوس ، رومیان را به زندگیِ عادیِ خود بازگرداند. «وی، چون یقین یافت که کاهلی از نیروی کشور می کاهد، در پیِ زمینه چینی برای جنگ برآمد.» پس آلبالونگا، یعنی شهری را که زایندة رم بود به نامِ دشمن نشانه کرد و بر آن تاخت و یکسره ویرانش کرد. هنگامی که شاهِ آلبا پیمانِ اتحاد را شکست، تولوس او را به دو عرابه بست و، با کشیدنِ عرابه ها از دو سو، شقه اش کرد. جانشینِ وی، آنکوس مارتیوس، حکمتِ سپاهیگریِ او را دستورِ کار خویش ساخت. به گفتة دیو کاسیوس، آنکوس دریافت که:برای کسانی که می خواهند در صلح به سر برند کافی نیست از تبهکاری دوری جویند ... . اما هرچه آدمی بیشتر شوقِ صلح داشته باشد، گزندپذیرتر می شود. آنکوس دانست که آرامش طلبی نمی تواند انسان را نگاه دارد، مگر آنکه با فراهم آوردنِ ساز و برگِ جنگ همراه باشد؛ و همچنین دریافت که شوقِ رهایی از یوغِ بیگانه، کسانی را که شورِ این رهایی را ناسِزاوار در سر داشته اند بزودی به خاکِ سیاه نشانده است.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۲۵-هنرِ اِتروسکین-روم زیر فرمانِ پادشاهان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.