EPISODE · Feb 13, 2021 · 52 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۲۸-سرآغازِ قانونِ رومی-گشودنِ ایتالیا
from تاریخ تمدن
فصل دوم :مبارزه برای دموکراسی- 508 – 264 ق منجیب زادگان و توده مردمقانون اساسی جمهوریفرمانروایانسرآغازِ قانونِ رومیسپاهِ جمهوریگشودنِ ایتالیاتلگرام:https://t.me/carat24اینستاگرام:https://www.instagram.com/shahnamlive/پادکست:https://castbox.fm/channel/id3041303یوتیوب:https://www.youtube.com/c/shahnamgolshanyتقدیم به کسانی که خواهان دانستنندکلیه رسانه ها میتوانند بدون ذکرنام و منبع استفاده فرمایند2 – فرمانروایانصاحبمنصبانِ فَرادست از جانبِ مجمع قرن ها، و صاحبمنصبانِ فرودست از جانبِ انجمنِ قبیله ای برگزیده می شدند. هر منصبی از آنِ یک «کولیجیِم» مرکب از دو همکار یا بیشتر، بود که قدرتِ برابر داشتند. همة مناصب، جز سِنسور، یک سال مدت می گرفت. هر منصب را یک تن، در ظرفِ ده سال، فقط یک بار می توانست عهده دار شود؛ میانِ ترکِ یک منصب و قبولِ منصبِ دیگر باید یک سال فاصله باشد، و در این فاصله می توانستند صاحبمنصب را به جرمِ خطای اداری پیگردِ قانونی کنند. هر کس که در پیِ منزلتِ سیاسی بود، اگر ده سال در سپاه خدمت می کرد، می توانست به مقامِ خزانه دار برسد؛ این خزانه دار، زیرِ نظارتِ سِنا و کنسولان، مصارفِ داراییِ عمومی را تدبیر می کرد و به رهبران، در پیشگیری از جرم و رسیدگی به آن، یاری می رساند و، اگر برگزینندگان یا پشتیبانانِ بانفوذِ خود را خرسند می کرد، بعداً به عنوانِ یکی از چهار شهربان ، مأمورِ رسیدگی به ساختمانها، آبگذرها، خیابانها، بازارها، تماشاخانه ها، روسپیخانه ها، تالارها، محاکمِ خلاف، و ورزشگاههای همگانی می شد. و اگر باز کامیاب می گشت، یکی از چهار رهبر می شد که، در زمانِ جنگ، سپاهیان را رهبری می کردند و، در زمانِ صلح، دادرسی و تفسیرِ قانون را به عهده می گرفتند.در این نقطة «سلسلة مناصب»، شهروندی که به تقوا و انصاف نامور شده بود به مقامِ یکی از دو سِنسور (یا «ارزیاب») برگزیده می شد، که هر پنج سال یک بار از جانبِ مجمع قرن ها برگزیده می شدند. یکی از این دو، آمارِ پنجسالة شهروندان را می گرفت و داراییِ آنان را برای تعیینِ وضعِ سیاسی و نظامیِ ایشان، و همچنین برای وضعِ مالیات، ارزیابی می کرد. وظیفة سِنسوران بود که خصلت و پیشینة نامزدِ هر منصب را بررسی کنند و عفتِ زنان، تربیتِ کودکان، رفتار با بندگان، گردآوری یا واگذاریِ مالیات، بنای ساختمانهای عمومی، واگذاریِ اموال دولت، پیمانهای مُقاطعه، و کِشتِ درستِ زمین را مراقب باشند. ناظران می توانستند مقامِ هر شهروند را پایین بیاورند یا هر عضوِ سنا را، که به نظرشان جنایت یا عملی خلافِ اخلاق مرتکب شده بود، از منصبِ خود عزل کنند، و در این کار هیچ یک از دو سِنسور نمی توانست عملِ آن دیگری را «وِتو» کند. همچنین می توانستند، با افزایشِ مالیاتِ اشیای تجملی، اِسراف را جلو گیرند. بودجة مملکتی را بر طبقِ یک نقشة پنجساله، مرتب و نشر می کردند. در پایانِ هجده ماه خدمتشان، چه بسا شهروندان را با تشریفاتی پرجلال برای تزکیة ملی؛ گردِ هم می آوردند تا پیوندشان با خدایان، مهرآمیز بماند." آپیوس کلاودیوس کایکوس" (ملقب به کور)، نبیرة یکی از «ده مرد»، نخستین کسی بود که کوشید تا اعتبارِ مقامِ سنسوری با منصبِ کنسولی همسری کند. وی در زمانِ خدمتش (312) آبراهة آپیان و جادة آپیان(از معروفترین جاده های رومی، ساختِ 312 ق م؛ شاهراهِ میانِ یونان و ایالاتِ آسیایی بود) را ساخت؛ توده مردمِ توانگر را به عضویتِ سنا رساند، قوانینِ ارضی و امورِ مالیِ مملکت را اصلاح کرد؛ از امتیازاتِ کاهنان و نجیب زادگان کاست و ایشان را از دستبرد در قوانین باز داشت، بر دستور و فنِ خطابه و شعرِ رومی اثر نهاد؛ و، با نطقی که در بسترِ مرگ بر ضدِ پیرهوس تقریر کرد ، تسلطِ روم را بر ایتالیا مُقَدَر ساخت.نظر بر این بود که یکی از دو کنسول (یا «مشاور» ) از توده مردم باشد؛ اما در عمل، توده مردم کمتر به این مقام می رسیدند، زیرا حتی خودِ تودة مردم ترجیح می دادند منصبی که با همة مراحلِ اجراییِ صلح و جنگ در سراسرِ مدیترانه سروکار داشت، به دستِ مردانی فرهیخته و کارآزموده باشد. در آستانة انتخابات، فرمانروایی که متصدیِ امورِ آن کار بود، ستارگان را نظاره می کرد تا ببیند که آیا گَردِشِ آنها بر میمنتِ معرفیِ چند نامزد؛ دلالت دارد یا نه، و روزِ بعد، هنگامِ ریاست بر مجمعِ قرن ها، فقط آن نامها را برمی گزید که طالعشان نیکو بود. و، بدین گونه، آریستوکراسی: «نو دولتان» و "مردم فریبان" را دلسرد می کرد؛ در اغلبِ موارد، انجمن ـ که مجذوب یا مرعوب بود ـ به "نیرنگ بازانِ پارسانِما" تسلیم می شد. نامزد، رَدای سپیدِ ساده ای، به نشانة سادگیِ زندگی و وجدانِ خویش، و شاید ساده تر، برای نشان دادنِ زخمهایی که در کارزار برداشته بود، بر تن می کرد و خود در انجمن حضور می یافت. اگر برگزیده می شد، خدمتِ خود را از روزِ پانزدهمِ ماهِ مارسِ بعد آغاز می کرد. کنسول، با رهبریِ کشور در پرشکوهترین آیینهای مذهبی، از قداست برخوردار می شد؛ در زمانِ صلح، انجمن و سنا را به اجلاس فرا می خواند و بر آنها ریاست می کرد؛ قانون می نهاد و داد می گُستَرد، و به طورِ کلی مجریِ قوانین بود؛ در زمانِ جنگ، سپاه فراهم می آورد و پول گرد میکرد و به اتفاقِ کنسولِ همکارش بر لژیونها حکم می راند. اگر هر دوی ایشان در مدتِ خدمت می مردند یا اسیر می شدند، سِنا اعلامِ فترت می کرد و، برای پنج روز، یک شاهِ موقت برمی گزید و، در همان حال، مقدماتِ انتخابات را فراهم می آورد. همین واژة «شاهِ موقت» دلالت بر آن دارد که کنسولان، در مدتِ کوتاهِ خدمتِ خود، وارثِ اقتداراتِ شاهان بودند.اقتدارِ هر کنسول را اقتدارِ مساویِ همکارش، فشارِ سنا، و حقِ وِتوی تریبون محدود می کرد. پس از سالِ 367 ق م، چهارده تریبونِ نظامی برای رهبریِ طوایف در جنگ، و ده تریبونِ "توده مردم" نیز به عنوان نمایندگان مردم در زمانِ صلح انتخاب شدند. ده تن احترامِ تام داشتند: یعنی گزند رساندن به ایشان، مگر به فرمانِ دیکتاتوری قانونی، وَهنی به مقدسات و جنایتی بزرگ بود. وظیفة تریبونها آن بود که مردم را در برابرِ دولت حفظ کنند، و هر گاه یکی از ایشان صَلاح بداند، سراسرِ دستگاهِ دولت را با ادای لفظِ وِتو ـ یعنی من منع می کنم ـ از کار بیندازد. تریبون می توانست به عنوانِ ناظری خاموش در جلساتِ سِنا شرکت کند، مذاکراتِ آن را به مردم گزارش دهد، و با وِتوی خود تصمیماتِ سِنا را از قدرتِ قانونی محروم سازد. درِ خانة وی، که مصون از هر تجاوزی بود، شب و روز به روی هر شهروندی که حمایت یا یاریِ او را می جست باز بود، و این حقِ پناهندگی یا بست، تقریباً معادلِ «حکمِ احضار به دادگاه» به شمار می آمد. هنگامی که وی بر کرسیِ خود می نشست، می توانست چون دادرس عمل کند، و هیچ کس از تصمیماتش نمی توانست فرجام بخواهد، مگر از انجمنِ قبایل. وظیفة او تأمینِ دادرسیِ منصفانة متهم و، در صورتِ امکان، تخفیفِ محکومیتِ او بود.چگونه آریستوکراسی، با وجودِ این قدرتهای مزاحم، فرادستی خود را حفظ کرد؟ نخست با محدود کردنِ آنها به شهرِ رم و به زمانِ صلح ـ در زمانِ جنگ، تریبونها از کنسولان پیروی می کردند. دوم، با ترغیبِ انجمنِ قبیله ای به انتخابِ توده مردمِ توانگر به مقامِ تریبونی ـ هیبتِ مال، و شرمساریِ فقر، مردم را وا می داشت تا ثروتمندان را به دفاع از تهیدستان برگزینند. سوم، با تجویزِ افزایشِ عدة تریبونها از چهار به ده ـ اگر یکی از این ده تن با دلیل یا رشوه راضی می شد، وِتوی او می توانست کارِ بقیه را بی اثر کند. بتدریج تریبونها چنان اعتمادپذیر شدند که اختیارِ آن را یافتند تا سِنا را به اجلاس فرا خوانند و در مذاکراتِ آن شرکت کنند و، پس از پایانِ مدتِ خدمتِ خود، تا پایانِ عمر عضوِ آن باشند.اگر همة این نیرنگها به ناکامی می انجامید، باز سنگرِ دیگری برای دفاع از نظامِ اجتماعی باقی بود ـ دیکتاتوری. رومیان دریافته بودند که، به هنگامِ آشوبهای ملی یا خطر، آزادیها و امتیازاتِ آنان، و همة ضوابط و موازینی که برای حفظِ خود آفریده بودند، چه بسا مانع از آن می شد که یکدله برای نجاتِ کشور برخیزند. در چنین مواردی، سنا می توانست حالتی فوقُ العاده اعلام کند و یکی از دو کنسول را به مقامِ دیکتاتوری برساند. جز یک بار، دیکتاتوران همیشه از طبقاتِ بالادست برگزیده می شدند؛ اما باید گفت آریستوکراسی بندرت از امکاناتِ این منصب بهرة نادرست می گرفت. دیکتاتور بر جان و مالِ همة افراد؛ کمابیش تسلطِ کامل می یافت، اما نمی توانست از خزانة عمومی، بی رضایتِ سنا، چیزی خرج کند؛ مدتِ خدمتِ او به شش ماه یا یک سال محدود بود. همة دیکتاتوران، جز دو تن، به این محدودیتها گردن نهادند و از امثالِ "کین کینا توس" پیروی کردند که از کنارِ خیش به نجاتِ کشور دعوت شد و، همینکه وظیفه اش را به انجام رساند، به کشتزارش بازگشت (465 ق م). هنگامی که سولا و قیصر این سنت را شکستند، جمهوری به نظامِ سلطنتی، یعنی به اصلِ خود ، بازگشت.3- سرآغازِ قانونِ رومیدر حیطة این سازمانِ سیاسیِ یکتا، فرمانروایان؛ عدل را بر پایة الواحِ دوازدهگانۀ «ده مرد» پاس می داشتند. پیش از تدوینِ این مجموعة تاریخی ، قانونِ رومی آمیزه ای از رسومِ قبیله ای، فرمانهای شاهان، و دستورهای کاهنان بود. شیوة پیشینیان، تا پایانِ عصرِ رومِ غیر مسیحی، سرمشقِ اخلاقیات و سرچشمة قانون به شمار می رفت، و اگر چه نیروی پندار و آموزشِ اخلاقی، شهروندانِ بیرحمِ سرآغازِ جمهوری را صاحبِ کمال جلوه می داد، داستانهایی که از آنان بر سرِ زبانها بود آموزگاران را یاری می کرد تا جوانانِ رومی را خویشتندار و پرهیزگار به بار آورند. از این گذشته، قانونِ اولیة رومی عبارت بود از حاکمیتِ کاهنان، و شعبه ای از دین در حلقه ای از تأییداتِ قدسی و آیینهای هیبت آور. قانون عبارت بود از فرمان و داد، هر دو؛ پیوندی بود نه همان میانِ انسان و انسان، بلکه میانِ انسان و خدایان. بِزه، بر هم زدنِ این رابطه بود، یعنی بر هم زدنِ صلحِ خدایان. در عالمِ نظر، هدفِ قانون و کیفر آن بود که این پیوند و صلح را نگاه دارد یا بازگرداند، تمیزِ حق از باطل و تعیینِ روزهای اجلاسِ دادگاهها و انجمنها با کاهنان بود. همچنین همة مسائلِ مربوط به زناشویی یا طلاق، تجرد یا زنا با محارم، وصیت یا نقل و انتقالِ اموال یا حقوقِ کودکان: به کاهن ارجاع می شد؛ همچنانکه اکنون بسیاری از آنها به وکیلِ دعاوی ارجاع می شد. فقط کاهنان بودند که قواعدی را می دانستند که بی آنها هیچ چیز صَبَغة قانونی نمی یافت. آنان نخستین رایزنانِ حقوقی و همچنین نخستین کسانی بودند که نظرِ حقوقی می دادند. قوانین در دفاترِ ایشان ضبط می شد، و این مُجِلِدات چنان از دسترسِ تودة مردم دور نگاه داشته می شد که بدبینان، کاهنان را متهم می کردند که گهگاه، بنا به مصالحِ دستگاهِ روحانیت یا آریستوکراسی، در متن ها دست می بَرَند.الواحِ دوازدهگانه، انقلابی دوگانه در نظامِ دادگستری پدید آورد: نخست نشرِ قانونِ رومی و دوم جدا کردنِ آن از دین. الواحِ دوازدهگانه، مانندِ دیگر قانون نامه های قرونِ ششم و پنجم ـ مجموعه های کارونداس، زالِئوکوس، لوکورگوس، و سولون ـ نمایندة گذار از رسمِ نامعلوم و نانوشته به قوانینِ معلوم و نوشته، و فراوردة فزونیِ سواد و رشدِ دموکراسی بود. قانونِ مدنی، در این الواح، خود را از قیدِ قانونِ الاهی رهانید؛ روم تصمیم گرفت که دیگر حکومتِ دینی نباشد. هنگامی که منشیِ آپیوس کلاودیوسِ کور در سالِ 304 ، تقویمِ روزهای دادرسی (به نام «روزهای تقریر») و «دستورنامه ای» از آیینِ درستِ دادرسی را فراهم کرد، قدرتِ انحصاریِ کاهنان باز کاهش یافت، زیرا از این تقویم و دستورنامه تا آن هنگام جز کاهنان خبر نداشتند. با شروعِ تدریسِ همگانیِ قانونِ رومی از جانبِ کورونکانیوس (در سال 280)، روم یک قدمِ دیگر از دین جدایی گرفت؛ از آن زمان باز، وکیلِ دعاوی به جایِ کاهن نشست و بر اندیشه و زندگیِ روم حکومت یافت. بزودی الواح؛ اساسِ تربیت گشت، و تا زمان سیسِرون همة شاگردانِ مدرسه می بایست آنها را از بر کنند. در تأثیرِ الواح بر پَروَراندنِ روحیة سختگیر و نظم پرست و دادخواه و قانونگرای رومی، جای تردید نیست. الواحِ دوازدهگانه که بارها ـ از راه قانونگذاری و احکامِ پرایتوری و نظرِ مشورتیِ سِنا و فرمان های شاهانه ـ اصلاح و تکمیل شد، نهصد سال پایة حقوقِ رومی بود.در این قانون نامه، آیینِ دادرسی صورتی پیچیده داشت: هر فرمانروایی کمابیش می توانست دادرسی کند؛ اما معمول این بود که پرایتورها وظیفة دادرسی را به عهده داشته باشند، و تجدیدِ نظرها و تفسیرهای ایشان از قانونها به حقوقِ رومی، زندگی و بالندگی می بخشید، نه آنکه آن را به صورتِ تنِ بیجانی از رَویه های پیشینِگان نگاه دارد. سرکردة شهر،هر سال فهرست یا «سپید لوحه ای» از سناتوران و بازرگانانِ شایستة مقامِ هیئتِ منصفه فراهم می آورد؛ در هر دادگاه، دادرسی که ریاست می کرد هیئتِ منصفه را از این فهرست برمی گزید و فقط نامهای عدة محدودی از آنان را، در صورتِ اعتراضِ خوانده یا خواهان، حذف می کرد. وکیلانِ دعاوی اجازه داشتند موکلانِ خود را راهنمایی کنند و در دادگاهها به دفاع از موکلان برخیزند؛ برخی از سناتوران در محافلِ همگانی یا در خانة خود، افراد را در مسائلِ قضایی راهنمایی می کردند. قانونِ کین کیوس (سال 204ق م) ،مزد گرفتن را در برابرِ خدماتِ قضایی ممنوع می کرد، اما مهارتِ قضایی، راههای گریز از این دستورِ پرهیزگاری را می یافت. از بندگان غالباً به شکنجه شهادت می گرفتند.الواحِ دوازدهگانه یکی از سختگیرانه ترین قانون نامه های تاریخ به شمار می آید، و روحِ قدرتِ مطلقِ پدرانة کهن در جامعه ای نظامی-کشاورزی را در خود نگاه داشته بود؛ به پدر اجازه می داد تا هر یک از فرزندانش را تازیانه بزند و به زنجیر بکشد و حبس کند و بفروشد و یا بکشد، و بر این حکم فقط می افزود که فرزندی که سه بار فروخته شود از قیدِ حکومتِ پدرِ خود آزاد است. اختلافِ طبقاتی با منعِ ازدواجِ نجیب زادگان با توده مردم حفظ می شد. بستانکاران بر بدهکارانِ خود همه گونه حقی داشتند. مالداران می توانستند آزادانه اموالِ خود را با وصیت واگذار کنند؛ حقوقِ مالکیت چنان مقدس بود که اگر دزدی در حینِ عمل گرفتار می شد، بندة صاحبِ مال می گشت. مجازاتِ دزدی از جریمة ساده تا تبعید و بندگی یا مرگ بود. برخی از انواعِ مجازات به صورتِ قصاص بود؛ بسیاری از جریمه ها بر طبقِ مقام و مرتبتِ شخصِ "جُور دیده" معین می شد. «برای شکستنِ استخوانهای یک آزادمرد، 300 الاغ؛ و استخوانهای یک بنده، 150 الاغ.» مجازاتِ افتراء، ارتشا، سوگندشکنی، خرمن دزدی، شبانه آسیب زدن به محصولِ همسایه، فریفتنِ فردی از وابستگان از سوی سَروَر، «اجرای جادو»، برپا کردنِ آتشسوزی در اموالِ دیگران، قتل، و بر پا کردنِ اجتماعاتِ آشوبگرانة شبانه در شهر، مرگ بود. قاتلِ پدر را در کیسه ای، گاه با یک خروس یا سگ یا میمون یا مار، بسته، به درونِ رودخانه می افکندند. در پایتخت، هر شهروند که به مرگ محکوم می شد، می توانست از "مجمع قرن ها" فرجام بخواهد، مگر به هنگامی که حکمِ مرگ از طرفِ دیکتاتور صادر شده باشد؛ و اگر متهم حدس می زد که رأیِ انجمن به زیانِ او خواهد بود، می توانست با ترکِ شهرِ رم، حکمِ قتلِ خویش را به تبعید تخفیف دهد. حاصل آنکه، با وجودِ خصلتِ سختگیرانة الواحِ دوازدهگانه، اعدامِ آزادمردان در جمهوریِ رم بندرت صورت می پذیرفت.4- سپاهِ جمهوریقانونِ اساسیِ رومی بر پایة پیروزمند ترین سازمانِ نظامیِ تاریخ استوار بود. شهروندان و سپاهیان یکی بودند؛ ارتشی که در دسته های 100 تنی فراهم می آمد، هیئتِ اصلیِ قانونگذاری را در کشور پدید می آورد. هجده دستة 100 تنی؛ نخستین، سواره نظام را فراهم می کردند، «طبقة اول» "پیادگانِ سنگین اسلحه" را تشکیل می داد، که به دو نیزه و یک دشنه و یک شمشیر مجهز بودند و با خودِ مفرغی و جوشن و ساقپوش و سپر حفظ می شدند؛ طبقة دوم همة اینها را داشت جُز جوشن؛ طبقة سوم و چهارم زره نداشتند؛ طبقة پنجم فقط به فلاخَن و سنگ مجهز بود.هر لژیون مرکب از 4200 پیاده، 300 سوار و دسته های امدادیِ گوناگون بود. از دو لژیون، سپاهِ کنسول فراهم می آمد، هر لژیون به دسته های صد نفری یا «سِنتوریا» بخش می شد، که در آغاز شاملِ صد و سپس دویست تن بودند و کسانی به نامِ سِنتوریون بر آنها فرماندهی می کردند. هر لژیون صاحبِ «وِکسیلوم» یا درفشِ خاصِ خود بود؛ شَرَف حکم می کرد که این درفش به دستِ دشمن نیفتد و فرماندهانِ هوشیار گاه آن را به میانِ صفوفِ دشمن می انداختند تا سربازانِ زیر دستِ خود را به کوششِ بیمحابا برای رهاییِ خویش برانگیزند. در نبرد، صفوفِ پیشینِ پیاده، در ده یا بیست قدمیِ خود، بارانی از زوبین بر سرِ دشمن فرو می ریختند؛ این زوبینها نیزگانی کوتاه و چوبین بودند با نوکِ آهنین. در دو جناحِ سپاه، کمانگیران و فلاخنداران با تیر و سنگ می تاختند، و سپاهِ سوار نیز با نیزه و شمشیر حمله می کرد؛ سرنوشتِ نبرد را پیکارِ تن به تن، که با شمشیرهای کوتاه در می گرفت، معین می کرد. به هنگامِ محاصره، فلاخَنهای عظیمِ چوبی، که کشیدنی یا تابیدنی بود، سنگپاره های بزرگ به وزنِ قریبِ پنج کیلوگرم را تا فاصلة نزدیک به 270 متر پرتاب می کرد؛ تیرکوبهای بزرگ، آویخته به طناب، همچون تابی، واپس کشیده و سپس به سوی دیوارِ دشمن رها می شد. گاه بر فرازِ بلندیهایی از خاک و الوار ، بُرجهای گردانی برپا می کردند که از فرازشان دشمن را زیرِ بارانِ گلوله می گرفتند. در حدودِ سالِ 366ق م، به جایِ «فالانکسها» ـ یعنی شش ستونِ سرباز، هر یک مرکب از پانصد تن ـ که در دورانِ نخستین جمهوری از اِتروریا آموخته بودند و واحدهایی دیر جُنب بودند، لژیونها به صورتِ دسته هایی («مانی پولوس») مرکب از دو سِنتوریا دوباره سازمان یافتند.( «مانی پولوس» به معنای یک دسته کاه، سرخس، و جز آن بود که، چون به تیری بسته می شد، نخستین درفشهای نظامی را پدید می آورد. از اینرو، این واژه بعداً به معنای گروهی سرباز به کار رفت که زیر یک درفش خدمت کنند. ) میان هر دسته و مجاورانِ آن، جایی خالی گذاشته می شد که دسته های ستونِ بعدی آن را اشغال می کردند. با این ترتیب، هر ستون بسرعت به یاریِ ستونِ دیگر می شتافت و هر دسته بآسانی برای مقابله با حملاتِ جناحی نقل و انتقال می یافت، و مجالِ نبردهای تن به تن نیز، که سربازِ رومی در آن آزمودگیِ خاص داشت، فراهم بود.علتِ اصلیِ کامیابیهای این سپاه: انضباطِ آن بود. جوانِ رومی از زمانِ کودکی برای جنگ پرورش می یافت، فنِ سپاهیگری را بیش از هر چیزِ دیگر می آموخت، و ده سال از روزگارِ سازندگیِ عمرش را در میدانِ کارزار یا اردو می گذراند. در آن سپاه ، ترس گناهی نابخشودنی و کیفرِ آن تازیانه خوردن تا پای مرگ بود. سردارِ سپاه حق داشت که هر سرباز یا فرمانده را، نه همان به جرمِ فرار از جنگ، بلکه به سببِ هر گونه سرپیچی از فرمان، اگر هم فرجامش سودمند می بود، سر ببرد. جزای گریزندگان از جنگ، و دزدان، بریدنِ دستِ راستِ آنان بود. خوراک در اردوها ساده، و عبارت بود از نان یا شوربا، برخی از سبزیها، شرابِ تلخ، و بندرت گوشت؛ سپاهِ روم با گیاهخواری جهان را فتح کرد؛ لشکریانِ قیصر هنگامی که غله تمام می شد و مجبور به گوشتخواری می شدند، زبان به شکایت می گشودند. کار کردن چنان سخت و دراز بود که سربازان، به جای آن، خواستارِ عزیمت به جنگ می شدند؛ دلیری با زیرکی سازگار می آمد. تا سالِ 405ق م، سرباز مزدی نمی گرفت، و پس از آن سال نیز مزدش اندک بود. اما، بر حسبِ مَنصَبِ خود، حق داشت که از غنایم، خواه شمش یا زر باشد خواه پول، خواه زمین باشد خواه آدمی و اموالِ منقول، بهره ببرد. این شیوة تربیت نه تنها جنگجویانی دلیر و مشتاق، بلکه سردارانی بیباک می پروراند؛ انضباط در فرمانبرداری: تواناییِ فرماندهی را افزون می کرد. سپاهِ جمهوری، نبردهای موضعی را می باخت، اما هرگز جنگی را به طورِ کلی نباخت. مردانی که، بر اثرِ تربیتِ آمیخته با صبر و حوصله و نمایش های سنگدلانه، با مرگ آشنا بودند و آن را خُرد می شمردند، پیروزیهایی آفریدند که به گشودنِ ایتالیا و سپس کارتاژ و یونان و آنگاه جهانِ مدیترانه ای انجامید.چنین بود اساسِ آن «قانونِ اساسیِ مرکب» که پولیبیوس آن را به نامِ «بهترینِ همة حکومتهای کنونی» ستود: دموکراسیِ محدودی که در حاکمیتِ قانونگذرانة انجمنها جلوه می یافت؛ یک آریستوکراسی با رهبریِ نجیب زادگان بر سنا؛ نظامِ دو شاهیِ اسپارتی با مدتِ کوتاهِ شهریاریِ کنسولان؛ پادشاهی در دورانِ برقراریِ گاه گاهِ دیکتاتوری. اما در اصل، یک آریستوکراسی بود که در آن خانواده های توانگر، به نیروی لیاقت و امتیاز ، صدها سال فرمان راندند و به سیاستِ روم همان تداوم و استواریی را بخشیدند که رازِ کامیابیهایش بود.اما این حکومت عیبهایی نیز داشت. مجموعة درهم و برهم و ناهنجاری بود از ضوابط و میزانهایی که به سببِ آنها هر فرمانی در زمانِ صلح با فرمانی مساوی و مخالفِ خود بی اثر می شد. تقسیمِ قوا، که یکچند یاورِ آزادی بود و سدی در برابرِ خطاکاریها، از دیگر سو به مصیبتهای نظامی، مانندِ نبردِ کانای، انجامید و دموکراسی را به حکومتِ جماعت مبدل کرد و سرانجام دیکتاتوریِ پایدارِ امپراطوران را بر سرِ کار آورد. شگفت این است که چنین حکومتی توانست تا آن اندازه بِپاید (از 508 تا 49 ق م) و آنهمه خدمت کند. شاید دوامِ آن به علتِ تواناییش به سازگار با دگرگونی و میهن پرستیِ غرورآمیزی بود که در خانه و دبستان و پرستشگاه و سپاه و انجمن و سِنا تکوین می یافت. فداکاری در راهِ کشور، جمهوری را به اوج رساند، همچنانکه فسادِ بیمانند آن را به خاک نشاند. رم تا آن هنگام بزرگ ماند که دشمنانی داشت که وی را به یگانگی و روشن بینی و پهلوانی وا می داشتند. هنگامی که بر همة آن دشمنان چیره آمد، چند صباحی شِکُفت و سپس رو به مرگ نهاد.III – گشودنِ ایتالیارم هیچ گاه به اندازة آن زمان که پس از حکومتِ سلطنتی به صورتِ حکومتِ شهری ناتوان، به مساحتِ نهصد کیلومترِ مربع ـ معادل با منطقه ای سی کیلومتر در سی کیلومتر ـ درآمد، محصور از دشمن نبود. هنگامی که لارس پورسِنا بر رم هجوم آورد، بسیاری از جوامعِ همسایة آن، که به فرمانِ شاهانش درآمده بودند، آزادی از سر گرفتند و اتحادیه ای لاتینی برای مقاومت در برابرِ رم پدید آوردند. ایتالیا ترکیبی بود از طوایف یا شهرهای مستقل که هر یک دولت و گویشی خاصِ خود داشت: در شمال، لیگورها، گلها، اومبریاییان، اِتروسکها، و سابینها؛ و در جنوب، لاتینها ، ولسکی ها، سامنیت ها، لوکانیان، و بروتیان؛ در طولِ کرانه های باختری و جنوبی، مهاجرنشینهای یونانی در کومای، ناپل، پومپئی، پائِستوم، لوکری، رِگیوم، کروتونا، مِتاپونتوم، و تارِنتوم. رم در مرکزِ همة آنها واقع بود و از نظرِ سوق الجیشی موقعی مناسب برای توسعه داشت؛ اما در آن واحد از هر جانب نیز در معرضِ خطرِ حمله قرار داشت. بخت یارش بود که دشمنانش بندرت به زیانِ او با هم یار می شدند. در سال 505، هنگامی که با سابینها در جنگ بود، خانوادة مقتدری از سابینها ـ از قبیلة (گِنس) کلاودیوس ـ به رم کوچید و از شهروندیِ رم با شرایطی مساعد برخوردار گشت. در سالِ 449، سابینها شکست خوردند؛ تا سالِ 29 همة سرزمینِ آن به رم پیوست و تا سالِ 250 سابینها حقوقِ کاملِ شهروندیِ رم را کسب کردند.در سال 496، تارکوین ها برخی از شهرهای لاتیوم ـ مانندِ توسکولوم، آردِئا، لانوویوم، آریکیا، تیبور و غیره ـ را ترغیب کردند تا در جنگ با رم شرکت کنند. رومیان چون خود را با این ائتلافِ بظاهر مقاومت ناپذیر رو به رو دیدند، نخستین دیکتاتورِ خود، یعنی آولوس پوستومیوس، را منصوب کردند؛ در دریاچة رِگیلوس، بر طبقِ روایاتِ مُتَواتِر، به یاریِ دو خدا، کاستور و پولوکس، که اولمپ را برای جنگیدن در صفِ آنها به جا گذاشتند، پیروزیِ نجاتبخشی به دست آوردند. سه سال بعد، رم با اتحادیة لاتین پیمانی امضا کرد که به موجبِ آن همگی متعهد شدند که «تا آسمان و زمین برجاست، میانِ رم و شهرهای لاتین صلح برپا خواهد بود ... و هر دو طرف همة غنایمی را که بر اثرِ جنگی مشترک به دست آید میانِ خود بخش خواهند کرد.» رم نخست عضوِ اتحادیه و سپس رهبر و سرانجام سرور آن شد. در سالِ 493 با وُلسکی ها جنگید؛ در این نبرد بود که کایوس مارکیوس با تصرفِ کوریولی، پایتختِ وُلسکیان، به کوریولانوس ملقب شد. مورخان، شاید با اندکی چاشنیِ خیالپروری، می افزایند که کوریولانوس مرتجعی سختگیر شد، و به اصرارِ تودة مردم (در سال 491) روانة تبعید گشت، نزدِ وُلسکیها گریخت، پس آنان را سازمانی نو بخشید و در محاصرة رم رهبری کرد. بر طبقِ روایات، رومیان بیهوده سفیر در پیِ سفیر نزدِ او فرستادند تا از این قصد منصرفش کنند، تا آنکه مادر و زنش پیشِ او رفتند و، چون دیدند که خواهشهاشان بی اثر است، تهدید کردند که با بدنهای خود راهِ پیشرفتِ او را سد می سازند. پس کوریولانوس نیروی خود را پس خواند و به دستِ وُلسکیها کشته شد؛ به نقلِ روایتی دیگر، تا زمانِ پیری میانِ ایشان ماند. در سالِ 405، وِیی و رم، برای تسلط بر رودخانة تیبِر، جنگی را تا سر حدِ مرگ آغاز نهادند. رم 9 سال تمامِ شهرِ وِیی را بی نتیجه محاصره کرد، و شهرهای جرئت یافتة اتروسکی نیز واردِ جنگ شدند. رومیان چون خود را از هر سو آماجِ حمله، و حیاتِ خویش را در خطر دیدند، دیکتاتوری به نامِ کامیلوس برگزیدند؛ کامیلوس سپاهی گِرد آورد وِیی را فتح کرد و زمینهای آن را به شهروندانِ رم بخشید. در سالِ 351، پس از جنگهای پراکندة دیگر، اِتروریا زیرِ نامِ جدیدِ توسکیا منضم به روم شد.اما، در سالِ 390، خطرِ تازه و بزرگتری پدید آمد، و آن جنگِ میانِ روم و گل بود، که تنها قیصر بود که به آن پایان داد. در همان حال که اِتروریا و رم در چهارده جنگ با یکدیگر سرگرم بودند، قبایلی سِلِتیک از گل و جِرمانیا (سرزمینِ ژرمنها)، از راهِ آلپ، به پایین گریز زده تا حدِ پو، در جنوب، سکنا گزیده بودند. مورخانِ قدیم اینان را کِلتها یا سِلتها نامیده اند. از اصلِ آنان چیزی نمی دانیم، می توانیم آنان را از آن شاخة نژادِ هند و اروپایی بدانیم که مردمِ بخشِ باختریِ جِرمانیا، گل، اسپانیای مرکزی، بلژیک، ویلز، اسکاتلند، ایرلند، و زبانهای پیش از رومیِ آن نواحی را پدید آوردند. پولیبیوس ایشان را مردمی تصویر می کند «بلند و خوش اندام» که از جنگ لذت می بردند و جز تعویذ و زره ،پوششی در جنگ نداشتند. هنگامی که سِلتهای جنوبِ گل، شرابِ ایتالیایی را چشیدند، چنان از طعمِ آن سرخوش شدند که به دیدارِ دیاری که چنین میوه ای هوش رُبا برمی آورد کمر بستند. شاید انگیزة ایشان در کوچ، جُستنِ زمینها و چراگاههای تازه نیز بود. چون به آن سرزمین درآمدند، یکچند با کشاورزی و گله داری و مایه گیری از فرهنگِ اِتروسکی در شهرها به صلح زیستند. در حدود سال 400 ق م، بر اتروریا حمله بردند و آن را غارت کردند؛ اتروسکها اندک مقاومتی کردند، چون که بیشترِ نیروهای خود را برای دفاع از وِیی در برابرِ روم فرستاده بودند. در سالِ 391، سی هزار تن از گلها به کلوسیوم رسیدند و سالِ بعد کنارِ رودخانة آلیا با رومیان جنگیدند و آنان را شکست دادند، پس بی رادع به رم درآمدند و بخشهای بزرگی از شهر را تاراج کردند و سوزاندند و هفت ماه ماندة نیروهای رومی را در کاپیتول ـ بر فرازِ تپة کاپیتولینوس ـ به محاصره گرفتند. سرانجام رومیان تسلیم اختیار کردند و هزار لیرة طلا به گلها دادند تا بروند، (روایت لیوی ـ که کامیلوس در واپسین لحظه از پرداختِ طلا سرباز زد و به زور گلها را بیرون راند اکنون به اتفاق، به عنوانِ مجعولِ غرور رومی، مردود شمرده می شود ـ هیچ ملتی در متونِ کتابهای خویش شکست نمی خورد. ) و گلها رفتند، اما در سالهای 367، 358، و 350 بازگشتند؛ چندین بار پس زده شدند تا عاقبت به شمالِ ایتالیا قناعت کردند، که از آن پس گل سیزالپین نام گرفت.رومیان بازماندة شهرِ خود را چنان ویران و بر هم ریخته دیدند که بسیاری از ایشان خواستند تا آن را یکسره ترک کنند و وِیی را به عنوانِ پایتخت برگزینند. کامیلوس ایشان را از این قصد منصرف کرد و دولت برای ساختمانِ دوبارة خانه ها مساعدتِ مالی فراهم ساخت. این بازسازیِ سریع، در برابرِ فشارِ دشمنانِ بسیار، یکی از عللِ بیقوارگی رم و کژ و کوژیِ دلبخواهِ کوچه های تنگ آن شد. ملتهای تابع، که روم را چنین نزدیک به تباهی دیدند، پی در پی سر به شورش برداشتند، و جنگهای متناوبی به مدتِ نیم قرن ادامه یافت تا هوسِ آزادیِ ایشان را فرو نشاند.لاتینها، آیکیها، هِرنیچی ها، و وُلسکیها به نوبت یا با یکدیگر هجوم می آوردند؛ اگر وُلسکیها کامیاب شده بودند، ارتباطِ روم را با جنوبِ ایتالیا و دریا قطع می کردند و شاید به تاریخِ آن پایان می دادند. در سالِ 340، شهرهای اتحادیة لاتینی شکست خوردند؛ دو سال بعد، روم اتحادیه را مُلغا کرد و کم و بیش سراسرِ لاتیوم را به خود منضم ساخت.. دو واقعه که رنگِ افسانه دارد شاخصِ این جنگ بود. کنسولی به نام پوبلیوس دِکیوس، برای آنکه یاریِ خدایان را به سودِ روم برانگیزد، بر سپاهِ دشمن زد و جان بر سرِ مقصود باخت؛ کنسولِ دیگری، نامش "تیتوس مانلیوس تورکواتوس"، فرزندِ خود را، که فرمانش را نبرده بود، سر برید.در همین حال پیروزیهای روم بر وُلسکیها آن را با سامنیت ها، که قبایلی نیرومند بودند، رو در رو کرده بود. این قوم بخشِ بزرگی از ایتالیا را، از ناپل تا آدریاتیک، با شهرهای ثروتمندی چون نولا، بِنِوِنتوم، کومای، و کاپوا در دست داشتند. بیشترِ مناطقِ مهاجرنشینِ اِتروسکی و یونانی، ساحلِ باختری را تصرف کرده، از تمدنِ هلنیستی به آن اندازه مایه گرفته بودند که هنرِ مشخصِ کامپانیا را بیافرینند؛ شاید از رومیان متمدنتر بودند. سه بار بر سرِ تصرفِ ایتالیا با رم جنگهای دراز و خونبار کردند. در کاودین (به سالِ 321) رومیان یکی از گرانترین شکستهای خود را متحمل شدند و سپاهِ مغلوبِ ایشان، به علامتِ تسلیم، «در زیرِ یوغ»، یعنی طاقی از نیزه های دشمن عبور کرد. کنسولانِ حاضر در جبهه به صلحی ننگین تن در دادند، که سِنا از تصویبِ آن سرباز زد. سامنیت ها ، اِتروسکها، و گلها را با خود متحد کردند، و یکچند رم کمابیش با سراسرِ ایتالیا در مصاف بود. اما لژیونها در سِنتینوم (در سال 295) پیروزیِ قاطعی به چنگ آوردند، و رم، کامپانیا و اومبریا را بر قلمروِ خود افزود. دوازده سال بعد، رم بارِ دیگر گلها را به آن سویِ رودِ پو عقب نشاند و بارِ دیگر اِتروریا را به زیرِ فرمانِ خود درآورد.بدین سان، میانِ گلها در شمال و یونانیان در جنوب، رم: سرورِ ایتالیا شد و چون خود را کام نیافته و ناامن یافت، شهرهای ماگناگراسیا(عنوانِ شهرهای یونانیِ ساحلِ خلیجِ تارانت، جنوبِ ایتالیا، مخصوصاً کوچنشینهای آکایایی، سوباریس، کروتونا، و تارنتوم. گاهی این عنوان توسعه می یابد و شهرهای شمالی ـ از قبیل نئاپولیس و کومای ـ را هم در بر می گیرد. ) را مُخَیَر کرد که یا زیرِ سلطه اش متحد شوند یا به جنگ پیش آیند. اهالیِ توری ای، لوکری، و کروتونا به این امر رضا دادند، زیرا تسلطِ روم را بر مستحیل شدن در طوایفِ «بربر» (یعنی ایتالیایی)، که بر گِرد و میانِ آنان رو به فزونی بودند، ترجیح می دادند؛ شاید آنها نیز، مانندِ شهرهای لاتیوم از جنگِ طبقاتی در امان نبودند و سپاهیانِ رومی را همچون محافظِ مالداران در برابرِ توده مردمِ عاصی پذیره می شدند. تارنتوم سرسختی کرد و پیرهوس، پادشاهِ اپیروس، را به یاری خواست. این جنگجوی دلیر، که از یادِ آکیلِس و اسکندر شورها به سر داشت، با نیرویی از مردمِ اپیروس از آدریاتیک گذشت و در هِراکلیا رومیان را شکست داد و ، با اَسَف بردن بر بهای گرانِ پیروزی خویش، صفتی بر زبانهای اروپایی افزود(به اعتبارِ آنکه پیروزیِ پیرهوس بر رومیان زیانها و تلفاتِ بسیار بر او وارد کرد، عبارتِ «پیروزیِ پیرهوسی» در زبانهای اروپایی به معنای آن نوع پیروزی است که به بهای گران به دست آمده باشد).آنگاه همة شهرهای یونانیِ ایتالیا به وی پیوستند و لوکانیان و بروتیان و سامنیت ها ،خود را یارِ او خواندند. پویهوس، کینِئاس را به رم فرستاد و صلح خواست، و دو هزار زندانی رومی را با این پیمان آزاد کرد که اگر رم جنگ گزیند، همگی نزدِ وی باز گردند. سنا می خواست صلح را بپذیرید که "آپیوس کلاودیوسِ کور و کهنسال"، که مدتها از زندگیِ اجتماعی کناره گرفته بود، خود را به سِنا رساند و درخواست کرد که روم هرگز نباید با نیرویی بیگانه در خاکِ ایتالیا پیمانِ صلح ببندد. سِنا زندانیان آزاد شده را نزدِ پیرهوس پس فرستاد و جنگ را از سر گرفت. شاهِ جوان پیروزیِ دیگری به دست آورد و سپس، چون از تناسایی و ترسِ متحدانِ خود آزرده شده بود، با سپاهِ نیرو باختة خود از راهِ دریا، روانة سیسیل شد. محاصرة سیراکوز به دستِ کارتاژیان درهم شکست و آنان را کمابیش از همة مواضعِ خود در جزیره بیرون راند، اما حکومتِ دیکتاتوریِ وی یونانیانِ سیسیل را، که گمان می کردند می توانند آزادیِ بی نظم و دلاوری داشته باشند، سخت آزرد؛ یونیان از پشتیبانیِ او دست برداشتند، و پیرهوس به ایتالیا بازگشت و دربارة سیسیل گفت: «چه غنیمتی برای جنگ میانِ رم و کارتاژ به جا می نهم! » سپاهِ وی در بِنِوِنتوم با رومیان برخورد کرد ـ جایی که پیرهوس برای نخستین بار شکست خورد (275). "دسته های سبک اسلحه" و پرتحرک بر فالانکسهای دیرجُنب چیره شدند و در تاریخُ نظامی، بابِ تازه ای آغاز گشت. پیرهوس از متحدانِ ایتالیایی یاری خواست؛ متحدان، که در وفاداری و پایداریِ وی تردید داشتند، خواهشش را رد کردند. پیرهوس به اپیروس بازگشت و در یونان به حادثه جویی مرد. در همان سال (272) میلو، تارِنتوم را به عذر به رم تسلیم کرد. بزودی همة شهرهای یونانی تسلیم شدند، سامنیت ها با ترشرویی سپر انداختند و سرانجام، رم، پس از دو قرن جنگ، فرمانروای ایتالیا شد.فتحِ ایتالیا با فرستادنِ مهاجران به کوچنشینها بسرعت استوار شد. گروهی از این مهاجران را اتحادیة لاتینی می فرستاد و گروهی را رم. این مهاجران به چند کار می آمدند: بیکاری را از میان می بردند؛ کمی وسایلِ معیشتِ جمعیت را جبران می کردند و، در نتیجه، از شدتِ نبردِ طبقاتی در رم می کاستند؛ در میانِ اتباعِ عاصی، همچون گروههای نظامی یا هسته های وفادار (به سلطة رم)، به کوشش برمی خاستند و برای کالاهای رومی، بازار و انبار برپا می کردند و به گرسنگانِ پایتخت، خوراکِ اضافی می رساندند. پیروزیهای رم در ایتالیا، بزودی، پس از آنکه با شمشیر به دست آمد، با خیش به کمال رسید. در آن روزها صدها شهرِ ایتالیایی، که تا امروز بر جا مانده اند، بنیاد یافتند یا رنگِ رومی گرفتند. زبان و فرهنگِ ایتالیایی در سراسرِ ایتالیا، که هنوز تا آن زمان مردمی بربر بودند و به چندین زبان سخن می گفتند، نشر یافت و ایتالیا کم کم به صورتِ کشوری متحد درآمد. رم در سایة نظامی سیاسی ـ که در عمل بیرحم بود، اما نتایجی درخشان به بار می آورد ـ نخستین قدم را برداشت.اما، در کُرس و ساردِنی و سیسیل و افریقا، نیرویی کهنتر و توانگرتر از رم به پاخاسته بود که راهِ مدیترانة باختری را بر تجارتِ رم می بست و ایتالیا را در دریاهای خود در بند می کرد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۲۸-سرآغازِ قانونِ رومی-گشودنِ ایتالیا
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.