EPISODE · Feb 15, 2021 · 30 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۳۰-هامیلکار-هانیبال
from تاریخ تمدن
فصل سوم :هانیبال رو در روی رم - 264 – 202 ق مهامیلکارهانیبالتلگرام:https://t.me/carat24اینستاگرام:https://www.instagram.com/shahnamlive/پادکست:https://castbox.fm/channel/id3041303یوتیوب:https://www.youtube.com/c/shahnamgolshanyتقدیم به کسانی که خواهان دانستنندکلیه رسانه ها میتوانند بدون ذکرنام و منبع استفاده فرمایندهامیلکارکارتاژ مردانِ بسیاری به نامهای هامیلکار، هاسدروبال، و هانیبال داشت، زیرا کمابیش در هر نسل این نامها را بر مردانی از کُهنترین خانواده ها می نهادند. اینها نامهایی مقدس بودند و از نامهای خدایان ریشه می گرفتند: هامیلکار یعنی «آن که مِلکارت نگهدارش است»؛ هاسدروبال یعنی «آن که بَعَل یاورش است»؛ هانیبال یعنی «رحمتِ بَعَل». کینة هامیلکارِ کنونی: "بارکا" یعنی آذرخش بود؛ عادت داشت که تند و ناگهان در هر جا حمله برد. هنگامی که هنوز جوان بود، کارتاژ فرماندهیِ عالیِ سپاهیانِ خود را به او بخشید. وی ناوگانی کوچک برگزید و، با دست اندازیهای ناگهانی بر کرانه های ایتالیا، و از میان برداشتنِ پاسگاههای رومی، و به اسارت بردنِ مردمی بسیار، از سراسرِ آن خِطه آرامش را باز گرفت. سپس، در برابرِ دیدگانِ یک ارتشِ رومیِ مقیمِ پانورموس (پالرمو)، سپاهیانِ خود را به خشکی پیاده کرد و تپه ای مُشرِف بر شهر را به تصرف درآورد. نیرویش کوچکتر از آن بود که خطر کند و نبردی بزرگ بیاغازد؛ اما هر زمان که هجوم می برد، غنایمی با خود باز می آورد. وی از سِنای کارتاژ خواست تا مهمات و نیروی امدادی برایش بفرستد؛ سِنا دریغ کرد و به او فرمان داد تا خوراک و پوشاکِ سپاهیانش را از ممالکِ مجاور فراهم آورد.در این میان، ناوگانِ رومی پیروزیِ دیگری به دست آورد، اما در دِرپانا شکستِ سختی خورد (249). هر دو ملت، که یکسان خسته شده بودند، 9 سال آرامیدند. اما، اگر در آن سالها کارتاژ با پشتگرمی بر نبوغِ هامیلکار کاری نکرد، در عوض گروهی از شهروندانِ رمی، داوطلبانه ناوگانی مرکب از 200 کشتیِ جنگی، حاملِ 60 هزار سپاه، به مملکت بخشیدند. این ناوگانِ جنگیِ جدید، در نهان، از دریاها گذشت و ناوگانِ کارتاژی را کنارِ جزایرِ ایگادی بر کرانة باختریِ سیسیل غافلگیر کرد و چنان شکستی بر آن وارد آورد که کارتاژ خواستارِ صلح شد (241). سیسیلِ کارتاژی به رم تسلیم شد، و کارتاژ تعهد کرد که، در ظرفِ ده سال، 440 تالنت غرامت به رم بپردازد و همة موانعی را که کارتاژ بر سرِ راهِ تجارتِ رم برپا داشته بود از میان بردارد. جنگ تقریباً بیست و چهار سال به طول انجامیده و رم را چنان به ورشکستگی نزدیک کرده بود که ارزشِ پولش 83 درصد کاهش یافته بود، اما، بر اثرِ این جنگ، سرسختیِ مقاومت ناپذیرِ منشِ رومی و برتریِ سپاهِ آزادمردان بر مزدورانی که با ریختنِ خونی کم، در پیِ غنایمی گران بودند، آشکار شد.کارتاژ اکنون از آتشِ آزِ خویش به خاکسترِ سرد نشسته بود. مقرریِ سپاهیانِ مزدور، حتی آنان که به هامیلکار خوشخدمتی کرده بودند، یکچند پس افتاده بود. اینان به شهر هجوم آوردند و مزدِ خود را خواستند؛ و هنگامی که دولت کار را به وقت گذرانی کشاند و کوشید تا آنان را پراکنده کند، دیوانه وار به شورش برخاستند. ملتهای تابعِ کارتاژ، که در طیِ جنگ، بیش از توانِ خویش خراج پرداخته بودند، به شورشیان پیوستند، و زنانِ لیبی پیرایه های گرانبهای خود را فروختند تا معاشِ شورشیان را فراهم آورند. بیست هزار سربازِ مزدور و شورشی، به رهبریِ ماتو، از آزادمردانِ لیبی، و سپندیوس، بنده ای از مردمِ کامپانیا، کارتاژ را ، در حالی که حتی یک سرباز برای دفاع از خود نداشت، محاصره کردند. بازرگانانِ توانگر بر جانِ خویش بیمناک شدند و از هامیلکار یاری خواستند. هامیلکار، که از یک سو به سربازانِ مزدورِ خود مِهر می ورزید و از دیگر سو شهرِ خویش را دوست می داشت، ده هزار تن از مردمِ کارتاژ را گِرد آورد، و چون ایشان را فنِ سپاهی آموخت، آغازِ حمله نهاد و شهروندانِ کارتاژ را در هم شکست. مزدورانِ شکست خورده، به کوهستانها عقب نشستند و دستها و پاهای گِسکو، سردارِ کارتاژی، و هفتصد زندانیِ دیگر را بریدند، سپس آنان را زنده زنده در گورستانی روی هم دفن کردند. هامیلکار چهل هزار تن از شورشیان را در تنگنا انداخت و چنان راهِ گریز بر ایشان بست که از گرسنگی به جان آمدند. اینان، نخست، ماندة اسیران، و سپس بندگانِ خود را خوردند و سرانجام سپندیوس را به آشتی خواهی مأمور کردند. هامیلکار، سپندیوس را به چهار میخ کشید و صدها تن از اسیران را از زیرِ پاهای پیلان کشت. سربازانِ مزدور خواستند تا به ستیزه؛ راهی برای گُریز بیابند، اما نیرویشان در هم شکسته شد. ماتو به اسارت درآمد و، هنگامی که میانِ خیابانهای کارتاژ دوانده می شد، چندان از مردم تازیانه خورد و شکنجه دید، تا مرد. این جنگِ مزدوران، چهل ماه به طول انجامید (237 ـ 241)، و به گفتة پولیبیوس «خونینترین و تبهکارانه ترین جنگِ تاریخ بود.» هنگامی که نبرد به سر رسید، کارتاژ دریافت که روم ساردِنی را فرو گرفته است. پس، معترض شد، و رم دوباره آهنگ جنگ کرد. کارتاژیان، که به جان آمده بودند، با پرداختِ 1200 تالنتِ دیگر و تسلیمِ ساردِنی و کُرسیکا به روم، صلح را باز خریدند.می توان خشمِ هامیلکار را از این گونه رفتار در حقِ میهنش حدس زد. وی به دولتِ خود پیشنهاد کرد که به او سپاه و زَر دهد تا قدرتِ کارتاژ را دوباره در اسپانیا برپا دارد و پایگاهی برای حمله بر ایتالیا به دست آورد. اشرافِ زمیندار، از بیمِ آنکه جنگِ دیگری درگیر شود، با این طرح مخالفت کردند؛ اما بازرگانانِ طبقة متوسط، که از دست رفتنِ بازارها و بندرهای بیگانه را مصیبتی می شمردند، به پشتیبانیِ آن برخاستند. برای آنکه سازشی میانِ این دو گروه صورت گیرد، به هامیلکار سپاهی کوچک داده شد و وی با آن، از دریا گذشت و به اسپانیا رسید. (238). همة شهرهایی را که، در طیُ جنگ، بیعتِ خود را با کارتاژ زیرِ پا گذاشته بودند، دوباره به تصرف درآورد و سپاهِ خود را با افزودنِ سربازانی از مردمِ محل گسترش داد و هزینة زندگیِ آنان را از فراورده های کانهای اسپانیا فراهم کرد، و هنگامِ یورش بر یک قبیلة اسپانیانی جان سپرد.(229).هامیلکار، در اردوی خود، دامادش هاسدروبال، و پسرانش هانیبال، هاسدروبال، و ماگو ـ یعنی شیر بچگانِ خویش ـ را باز نهاد. داماد به فرماندهیِ سپاه گزیده شد و هشت سال خردمندانه حکومت کرد؛ اسپانیاییان را با خود همراه ساخت و، نزدیکِ کانهای نقره، شهری بزرگ، که نزدِ رومیان به "نووا کارتاگو" یا کارتاژِ جدید معروف بود ( کارتاژِنای امروزی) بنیاد نهاد. چون کشته شد (221)، سپاهیان، پسرِ مِهترِ هامیلکار، یعنی هانیبال، را که در آن زمان بیست و شش سال داشت، به رهبریِ خود برگزیدند. پیش از تَرکِ کارتاژ، در سنِ 9 سالگی، پدرش وی را به مذبحِ «بَعَل-هامان» برد و وادارش کرد تا سوگند بخورد که روزی کینِ میهنِ خویش را از روم برآورد. هانیبال سوگند را خورد و از یاد نبرد.IV – هانیبالچرا روم روا داشت تا اسپانیا دوباره به تصرفِ کارتاژ درآید؟ چون از جنگِ طبقاتی به ستوه آمده و در آدریاتیک رو به گسترش نهاده و با گُل در جنگ بود. در سالِ 232، تریبونی به نام کایوس فلامینیوس، به رغمِ مخالفتِ شدیدِ سِنا، لایحه ای از انجمن گذراند که به موجبِ آن پاره ای از زمینهایی که از گلها به دستِ رم افتاده بود میانِ تهیدستان بخش شد؛ در این کار، فلامینیوس پیشگامِ برادرانِ گراکوس بود. در سالِ 230، روم، با پاک کردنِ آدریاتیک از راهزنان و تصرفِ بخشی از کرانة ایلیریا برای حفظِ بیشترِ بازرگانیِ ایتالیا، نخستین قدم را برای فتحِ یونان برداشت. چون اکنون از جنوب و خاور در امان بود، مصمم شد تا گلها را از آلپ براند وایتالیا را به گونة حکومتی کاملا متحد درآورد. برای آنکه از غرب نیز در امان باشد، با هاسدروبال پیمانی بست که به حکمِ آن کارتاژیانِ مقیمِ اسپانیا متعهد شوند تا در جنوبِ رودخانة اِبرو بمانند، و در همان حال شهرهای نیمه یونانیِ ساگونتوم و آمپوریاس را در اسپانیا با خود یار کرد. سالِ بعد (225)، گلها با سپاهی مرکب از 50,000 پیاده و 20,000 سوار به جنوبِ شبه جزیره سرازیر شدند. ساکنانِ پایتخت چنان به هراس افتادند که سِنا عادتِ بدویِ قربانی کردنِ انسان را از سر گرفت و فرمان داد تا دو گلی را زنده در میدان شهر دفن کنند مگر خشمِ خدایان فرو نشیند. لژیونها نزدیکِ تِلامون با مهاجمان رو به رو شدند، چهل هزار تن را کشتند و ده هزار اسیر گرفتند و همچنان پیش رفتند تا همة گلهایی را که بر دامنة رومیِ آلپ مقیم بودند سرکوب کنند. این کار در ظرفِ سه سال به انجام رسید؛ در پلاسِنتیا و کرِمونا مهاجرنشینهایی برای دفاع از کشور پدید آمد، و ایتالیا، از آلپ تا سیسیل، یکی شد.این توفیقی نابهنگام بود. اگر گلها چند سالی دیگر به حالِ خود واگذاشته شده بودند، همانا جلویِ هانیبال را می گرفتند؛ اما اکنون سراسرِ گل از خشم بر ضدِ روم می جوشید. هانیبال که دیری در پیِ این فرصت بود، پس از رو به رو شدن با اندک مقاومتی، از گل گذشت و به یاریِ قبایلِ گلی بر ایتالیا حمله کرد.سردارِ کارتاژی اکنون بیست و هشت ساله و ذهن و تنش در اوجِ کمال بود. گذشته از آنکه مانندِ بزرگزادگانِ دیگرِ کارتاژی در زبانها و ادبیات و تاریخِ فنیقیه و یونان آموزش دیده بود، نوزده سال نیز در اردوگاهها، سربازی آموخته بود. تنِ خویش را به سختی، شهوتش را به اعتدال، زبانش را به خاموشی، و اندیشه اش را به واقع بینی خو داده بود. می توانست در دویدن یا سواری با تند روترین و در شکار و نبرد با دلیرترین مردان برابری کند. لیوی، که دشمنِ او به شمار می آید، می گوید که وی «نخستین کسی بود که به نبرد آغاز می کرد و واپسین مردی بود که از کارزار دست می کشید. سربازانِ آزموده، وی را دوست داشتند، چون در حضورِ هیبت آمیز و چشمانِ نافذش، سردارِ کهنسال خود: هامیلکار را می دیدند که جوانیش را بازیافته است؛ سربازانِ تازه کار به او مهر می ورزیدند، چون هیچ گاه جامه ای که نشانة برتریِ او بر دیگران باشد به تن نمی کرد و تا نیازهای سپاهیانش را برنمی آورد آرام نمی نشست و در رنج و شادی با ایشان شریک بود. رومیان او را به آزمندی، درنده خویی، و عذر متهم می کردند، زیرا در به چنگ آوردنِ ساز و برگ برای سپاهیانش از هیچ چیز پروا نداشت، سرکشان را سخت گوشمالی می داد، و برای دشمنانش چه دامها که نمی گسترد. با این وصف، او را همیشه بخشنده و جوانمرد می یابیم. مومسِنِ با انصاف می گوید(تئودور مومسِن، مورخِ آلمانی (1817 ـ 1903). شاهکارِ او کتابِ «تاریخِ روم» است): « در گزارشهای احوالِ او چیزی نتوان یافت که به حکمِ اوضاع یا بر طبقِ قوانینِ بین المللیِ زمان توجیه پذیر نباشد.» رومیان او را، به سببِ آنکه جنگها را بیشتر به نیروی اندیشه اش می بُرد تا با جانبازیِ سربازانش، هیچ گاه نمی بخشودند. فریبهایی که به زیانِ رومیان می انگیخت، و مهارتش در جاسوسی و باریک بینیش در استراتژی و غافلگیریِ تاکتیکهایش تا زمانِ ویرانیِ کارتاژ، از حوصلة فهمِ رومیان بیرون بود.در 219 ق م دست نشانده های روم در ساگونتوم کودتایی به راه انداختند و دولتی را بر سرکار آوردند که از سرِ میهن پرستی با کارتاژ مخالف بود. هنگامی که مردمِ ساگونتوم به آزارِ قبایلِ دوستارِ هانیبال پرداختند، هانیبال ایشان را فرمان داد تا سرِ جای خود بنشینند؛ و چون سر پیچیدند، شهر را محاصره کرد. روم زبانِ اعتراض به کارتاژ گشود و تهدید به جنگ کرد. کارتاژ پاسخ داد که چون ساگونتوم در صد و شصت کیلومتریِ جنوبِ اِبرو واقع است، روم به هیچ رو حقِ مداخله ندارد و، با عقدِ اتحاد با ساگونتوم، پیمانِ خویش با هاسدروبال را گسسته است. هانیبال همچنان به محاصرة شهر ادامه داد، و روم دوباره به جنگ برخاست، بی آنکه هرگز به دلش بگذرد که این دومین جنگِ پونیک (کارتاژی)، سهمناکترین جنگ در تاریخش خواهد بود.هانیبال هشت ماه به سرکوبیِ مردمِ ساگونتوم گذراند؛ اما جرئتِ آن نداشت که به سوی ایتالیا پیش رود و بَندَری چنین مناسب را برای پیاده شدنِ رومیان در پشتِ سرِ خود باقی گذارد. در سالِ 218 از اِبرو گذشت و، مانندِ قیصر، در روبیکون با سرنوشت پنجه درافکند. سپاهی مرکب از پنجاه هزار پیاده و 9 هزار سوار داشت که بیشترشان اسپانیایی و لیبیایی بودند و هیچ یک مزدور نبودند. اما سه هزار سربازِ اسپانیایی، هنگامی که دانستند هانیبال قصدِ گذار از آلپ را دارد، پا به گریز نهادند؛ و هانیبال هفت هزار سربازِ دیگر را نیز، که طرحش را غیرِ ممکن می دانستند، آزاد کرد. گذشتن از پیرِنه خود همانا بسیار دشوار بود؛ اما ناگهانی تر از آن، مقاومتِ سرسختانة برخی قبایلِ گُل بود که با مارسِی بودند. هانیبال سراسرِ تابستان را جنگید تا توانست به راون برسد و، پس از یک جنگِ بزرگ، از آن بگذرد. هنوز از کرانه های رودخانه نگذشته بود که یک سپاهِ رومی به دهانة رودخانه رسید.هانیبال سپاهیانِ خود را به شمال، به سمت وین، راهبر شد و سپس از جانبِ خاور بر آلپ تاخت. پیش از هانیبال، قبایل سِلتی از این کوهها گذشته بودند؛ اگر قبایلِ مقیمِ آلپ در برابرِ هانیبال مقاومت نکرده بودند، و گذراندنِ پیلهایش از گذرگاههای تند شیب سخت نمی نمود، او نیز بی دشواریِ بسیار از کوهها می گذشت. در پایانِ تابستان، پس از آنکه 9 روز از کوهها بالا رفت، به سِتیغ رسید و آن را پوشیده از برف یافت؛ آنجا دو روز با سپاهیان و سُتورانش آرمید، و سپس از گذرگاههایی تندشیبتر از آنچه هنگامِ بالا آمدن دیده بود، از راههایی که گاه زیرِ بهمن دفن می شد و بیشتر پوشیده از یخ بود، راهِ پایین را در پیش گرفت. بسیاری از سربازان و سُتوران در راه لغزیدند و به کامِ مرگ فرو افتادند. هانیبال کشتزارهای سبز و جویبارهای درخشانِ ایتالیا را در دشتهای دوردستِ جنوب به سربازانِ نومیدِ خود نشان می داد و نوید می بخشید که بزودی آن بهشت، جایگاهِ رَهنَوَردان خواهد بود، و بدین گونه سربازان را به پیشرفت دلگرم می کرد. پس از هفده روز رهسِپَری در آلپ، به دشت رسیدند و یکچند آسودند. هنگامِ گذشتن از کوهها، بسیاری از سربازان و اسبان تلف شده بودند و از این رو اکنون شمارِ سپاهیان به 26000 تن رسیده بود ، یعنی نیمِ آن عده ای که چهار ماه پیش از کارتاژِ جدید به راه افتاده بود. اگر گُلهای این سوی آلپ نیز مانند گُلهای آن سوی آلپ در برابرِ هانیبال مقاومت کرده بودند، شاید پیشرفتِ او همانجا پایان می یافت. اما قبیلة "بو ای ای" و قبایلِ دیگر، هانیبال را همچون نجاتبخش پذیره و یار شدند؛ در همان حال، رومیانی که بتازگی در آن خِطه سُکنا گزیده بودند، از راهِ پو به جنوب گریختند.سِنا ، که بدین گونه در عرضِ هفت سال هستیِ روم را دوباره در خطر می دید، همة نیروهای خود را بسیج کرد و همة حکومتهای ایتالیایی را فرا خواند تا برای دفاع از سرزمینِ خود متحد شوند. روم، به یاریِ این حکومتها، سپاهی مرکب از 300,000 پیاده و 14,000 سوار 456,000 ذخیره فراهم آورد. دسته ای از این سپاهیان، به سرداریِ یکی از آن سکی پیوهای متعدد و مشهور، کنارِ تیکینو ـ رودخانه ای کوچک که در پاویا به پو می ریزد ـ به هانیبال برخورد. سواره نظامِ نومیدیاییِ هانیبال، رومیان را به هزیمت واداشتند، و سکی پیو، که زخمی سهمگین برداشته بود، با دخالتِ دلیرانة پسرش نجات یافت؛ تقدیر چنین حکم کرده بود که این پسر، شانزده سال بعد، در زاما به هانیبال برخورد کند. در دریاچة ترازیمنه، هانیبال با سی هزار تنِ دیگر از سپاهیان رومی، به سرداریِ تریبون: کایوس فلامینیوس، رویارو شد. به همراهِ این سپاه، برده فروشانی بودند که برای اسیرانِ احتمالی، غُل و زنجیر به همراه داشتند تا آنان را بعداً بفروشند. هانیبال با بخشی از قوایِ خود این سپاه را به درونِ دشتی محصور از تپه و جنگل کشاند؛ آنگاه به یک علامت، سپاهیانی که در این تپه ها و جنگلها پنهان شده بودند، از هر سو، از نهانگاههای خود بیرون ریختند و همة رومیان، و از جمله خودِ فلامینیوس، را کشند (217).هانیبال اکنون بر سراسرِ شمالِ ایتالیا دست یافته بود، اما می دانست که هنوز نیرویش ده یکِ دشمن مصمم است. تنها امیدش آن بود که برخی از حکومتهای ایتالیا را به شورش بر ضدِ روم برانگیزد. وی همة زندانیانی را که از متحدانِ روم گرفته بود آزاد کرد، زیرا بر آن بود که قصدِ رهاندنِ ایتالیا را دارد نه سرِ ستیزه با آن. هانیبال از میانِ اتروریایِ سیل زده ـ جایی که تا چهار روز تکه زمین خشکی برای چادر زدن یافت نمی شد ـ گذشت؛ آپِنینِس را در نوردید و به آدریاتیک رسید و در آنجا به سربازانش اجازه داد تا مدتی دراز بیاسایند و زخمهای خویش را مرهم نهند. وی خود به "چشم درد" مبتلا شد، اما زمان برای درمان آن نیافت و از یک چشم نابینا گشت. آنگاه از کرانة خاوری به پایین سرازیر شد و از قبایلِ ایتالیایی دعوت کرد تا به او بپیوندند. حتی یک قبیله نیز به او نپیوست؛ بر عکس، هر شهری دروازة خود را به روی او بست و آمادة جنگ شد. چون راهِ جنوب را در پیش گرفت، متحدانِ گُلیِ او، که فقط به زادگاههای خود در شمال علاقه داشتند، او را ترک کردند. دام گستری برای کشتنش چنان دامنه گرفت که ناچار هر دم خود را به رنگ و جامه ای تازه در می آورد. پس، از حکومتِ کارتاژ خواست تا از راهِ یکی از بنادرِ آدریاتیک برایش مردِ جنگی و سلاح و توشه بفرستد؛ اما حکومت دریغ کرد. هانیبال از برادرِ کوچکترش، هاسدروبال، که در اسپانیا از او جدا شده بود، خواست تا سپاهی جمع کند و از گُل و آلپ بگذرد و به او بپیوندد؛ اما رومیان به اسپانیا هجوم آوردند، و هاسدروبال جراتِ عزیمت از آن خِطه را نیافت. ده سال گذشت تا هاسدروبال به برادر پیوست.روم اکنون، در برابرِ بزرگترین دشمنِ خود، سیاستِ گیج کنندة حَزم و فرسایش را پیش گرفته بود. "کوین توس فابیوس ماکسیموس"، که در سالِ 217 به دیکتاتوری رسیده بود، چندان از رویارویی با سپاهیانِ هانیبال پرهیز کرد که شیوه اش در تاریخ سَمَر شد؛ وی بر آن بود که سرانجام گرسنگی و ناسازگاری و بیماری، مهاجمان را از پا در خواهد آورد. پس از یک سال این «بیجنبشیِ استادانه»، تودة مردمِ روم را به تنگ آورد؛ انجمن، با برگزیدنِ "مینوکیوس روفوس" به همپایگی با فابیوس در دیکتاتوری، رأیِ سنا و سُنَت و منطق را زیرِ پا گذاشت. به رغمِ اندرزِ فابیوس، مینوکیوس بر دشمن تاخت، اما به دام افتاد و شکستی سخت خورد؛ آنگاه معنای این سخنِ هانیبال را دریافت که گفته بود از فابیوس که به جنگ دست نمی یازد بیشتر می ترسد تا از مینوکیوس که آهنگِ ستیزه دارد. یک سال بعد، فابیوس معزول شد و "لوکیوس آیمیلیوس پاولوس" و "کایوس ترنتیوس وارو" فرماندهیِ سپاهیانِ رومی را به عهده گرفتند. پاولوس، که آریستوکرات بود، جانبِ احتیاط را گرفت؛ وارو، که از میانِ توده مردم برخاسته بود، خواستارِ سختکوشی شد؛ مانندِ همیشه، احتیاط در این کشاکش بازنده شد. "وارو" در پیِ کارتاژیان به راه افتاد و در کانای، واقع در آپولیا در شانزده کیلومتریِ کرانة آدریاتیک، به آنان برخورد. رومیان هشتاد هزار پیاده داشتند و شش هزار سواره؛ هانیبال نوزده هزار سربازِ کار آزموده داشت، شانزده هزار گُلیُ غیرِ قابلِ اعتماد، و ده هزار اسب؛ وی وارو را برای ستیزه به دشتی پهناور، که برای حملة سواره نظام دلخواه بود، کشاند. گلها را در قلبِ سپاه گذاشت، چون بیم داشت که بگریزند. چنین نیز شد، و هنگامی که رومیان در پیِ آنان به درونِ دشت آمدند، کارتاژی زیرک، که خود در گرماگرمِ نبرد بود، به سربازانش فرمان داد تا راه را بر دو جناحِ رومیان ببندند و آنگاه سواره نظام را فرمود تا صفِ سوارانِ دشمن را در هم شکنند و از پشتِ سر بر لژیونها بتازند. سپاهِ روم در محاصره افتاد، امکانی برای جنگ و گریز نیافت، و نابود شد. چهل و چهار هزار تن از آنان به خاکِ هلاکت افتادند، از جمله خودِ پاولوس و هشتاد سناتوری که به سربازی آمده بودند. ده هزار تن به کانوسیوم گریختند، از جمله وارو و سکی پیو، که بعدها لقبِ آفریکانوسِ مِهین را یافت (216) هانیبال شش هزار سپاهی از دست داد، که دو سومِ ایشان از مردمِ گل بودند. این جنگ نمونه ای عالی از سپهسالاری به جا نهاد که در تاریخ، برتر از آن نمی توان یافت. به روزهای اِتِکایِ روم بر سپاهِ پیاده پایان داد و، تا دو هزار سال، مبانی و اصولِ فنِ سپاهیگریِ را معین کرد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۳۰-هامیلکار-هانیبال
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.