EPISODE · Feb 16, 2021 · 33 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۳۱-فصل چهارم :رومِ رَواقی
from تاریخ تمدن
فصل سوم :هانیبال رو در روی رم - 264 – 202 ق مسکی پیوفصل چهارم :رومِ رَواقی - 508 – 202 ق مخانوادهتلگرام:https://t.me/carat24اینستاگرام:https://www.instagram.com/shahnamlive/پادکست:https://castbox.fm/channel/id3041303یوتیوب:https://www.youtube.com/c/shahnamgolshanyتقدیم به کسانی که خواهان دانستنندکلیه رسانه ها میتوانند بدون ذکرنام و منبع استفاده فرمایند سکی پیواین مصیبت پشتِ سلطة روم را در جنوبِ ایتالیا شکست. سامنیتها، بروتیان، لوکانیان، اهالیِ مِتاپونتوم، مردمِ توری ای، کروتوناییان، لوکریان، و کاپواییان با گُلهای مقیمِ دامنة ایتالیاییِ آلپ به نیروی هانیبال پیوستند؛ فقط اومبریا، لاتیوم، و اِتروریا در وفاداری به روم استوار ماندند. هیرونِ سیراکوزی تا زمانِ مرگ، هواخواهِ روم بود، اما جانشینانش جانبِ کارتاژ را گرفتند. فیلیپِ پنجمِ مقدونی، که از گسترشِ تسلطِ روم از راهِ ایلیریا به خاور بیمناک بود، با هانیبال یار شد و بر ضدِ روم اعلانِ جنگ کرد. کارتاژ اینَک به ماجرا علاقه یافت و مختصری نیرو و توشه برای هانیبال فرستاد. برخی از والاتبارانِ جوانِ رومی، که از معرکة کانوسیوم جان به در برده بودند، یکسره امید از اوضاع بریدند و آهنگِ گریز به یونان کردند، اما سکی پیو آنان را، شرمزده، به دلیری برانگیخت. روم یک ماه از هراس آرام نداشت؛ فقط یک هنگِ کوچک برای دفاع از آن در برابرِ هانیبال به جا مانده بود. بانوانِ اشراف گریان به پرستشگاهها شتافتند و تندیسهای خدایان را با موهای خویش پیراستند؛ برخی که شوهران و فرزندانِ خود را در کارزار از دست داده بودند با بیگانگان و بندگان همخوابه شدند تا نژادشان نابود شود. سِنا، برای آنکه خدایانِ بظاهر آزرده را باز بر سَرِ مهر آورد، دوباره حکمِ قربانی کردنِ آدمیان را داد و دو گُلی و دو یونانی را زنده به گور کرد.پولیبیوس می گوید که، اما رومیان «هنگامی که براستی در خطر می افتادند، هراس انگیزتر از هر زمان دیگر بودند ... اگرچه اکنون شکست خورده و حیثیتِ نظامیشان نابوده شده بود، با اینهمه، به سببِ فضایلِ ذاتیشان، و در پرتوی خردمندی، نه همان بالادستیِ خویش را در ایتالیا باز یافتند، بلکه در عرضِ چند سال سَروَرِ جهانیان شدند.» نبردِ طبقاتی فرو نشست و همة گروهها به رهاییِ میهن شتافتند. میزانِ مالیات از حدِ توانِ مردم در گذشته بود، اما اکنون شهروندان، حتی بیوه زنان و کودکان، به دلخواهِ خود ذخایرِ پنهانِ خویش را به بیت المال می پرداختند. هر مردی که توانایی سلاح کشیدن داشت، در صفِ جنگجویان درآمد؛ بندگان نیز به سربازی پذیرفته شدند و نوید یافتند که به هنگامِ پیروزی آزاد خواهند گشت. حتی یک سرباز نیز رضا نداد که مزد بگیرد. روم آماده شد تا از هر وجب خاکِ میهن در برابرِ شیرِ نوخاستة کارتاژ دفاع کند.اما هانیبال رخ ننمود. به گمانِ او، چهل هزار تن سپاهی، برای محاصرة شهری که سپاهیانی بسیار از جانبِ حکومتهای وفادار به دفاع از آن برمی خاستند، نیرویی بسیار کوچک بود؛ وانگهی، اگر شهر را فرو می گرفت، چگونه آن را نگاه می داشت؟ متحدانِ ایتالیاییش او را، به جای آنکه نیرو بخشند، ناتوان کردند. روم و دوستانش برای حمله به این متحدان سپاه گرد می آوردند و، بی یاریِ هانیبال، هر آینه همة ایشان را مغلوب می کردند. نزدیکانش او را به سببِ احتیاط به مَلامَت گرفتند، و یکی از ایشان اندوهزده به او گفت: «خدایان همة مواهب را به یک تن نبخشیده اند. ای هانیبال! تو می دانی که چگونه پیروز شوی، اما نمی دانی که چگونه از پیروزی بهره گیری.» هانیبال تصمیم گرفت که صبر کند تا کارتاژ و مقدونیه و سیراکوز با هم برای باز گرفتنِ سیسیل و ساردِنی و کُرسیکا و ایلیریا به حمله آغاز کنند، و روم ناگزیر؛ قدرتِ خویش را به ایتالیا محدود سازد. وی همة اسیران را، جز رومیان، آزاد کرد، و آنگاه برای آزادیِ این اسیرانِ رومی نیز فِدیه ای مختصر خواست. چون سِنای روم از پرداختِ فِدیه سر باز زد، هانیبال بیشترِ اسیران را به بندگی به کارتاژ فرستاد و مانده را، به شیوة رومیان، واداشت تا، با نبردهای گلادیاتوری تا پایِ مرگ، سپاهیانش را سرگرم کنند. وی چند شهر را محاصره و تصرف کرد، آنگاه برای فصلِ زمستان سپاهیانش را در کاپوا مستقر کرد.این دلپذیرترین و خطرخیزترین نقطه ای بود که هانیبال می توانست بَرگُزینَد. زیرا این دومین شهرِ ایتالیا ـ که در نوزده کیلومتریِ شمالِ ناپل قرار داشت ـ از اِتروسکها و یونانیان، عیب و هنرِ تمدن، هر دو، را فرا گرفته بود؛ و سپاهیانِ هانیبال در این اندیشه شدند که بحق باید چند صباحی تن را، که آن همه سختیها کشیده و زخمها برداشته بود، با آسایش و ناز آشنا کنند. اما دیگر از آن سربازانِ شکست ناپذیری که در کورة نبردهای بیشمار، آزموده و از سِرِشتِ اِسپارتیِ استادِ خویش اِلهام گرفته بودند، نشانی نماند. در ظرفِ پنج سالِ بعد، هانیبال آنان را به پیروزیهایی جزئی رهنمون شد؛ اما، در همان روزهایی که چنین آسوده و سرگرم بودند، رومیان؛ کاپوا را محاصره کردند. هانیبال کوشید تا با هجوم به حوالیِ روم، خطِ محاصره را بشکند؛ رومیان بیست و پنچ لژیونِ جدید، یعنی دویست هزار مرد، فراهم آوردند، و هانیبال، که هنوز نیرویش به چهل هزار تن محدود بود، به سمتِ جنوب عقب نشست. در سالِ 211 کاپوا به دستِ رومیان افتاد؛ رهبرانِ شهر، که امکانِ کشتارِ رومیان را در شهر فراهم کرده بودند، یا خود را کشتند یا سرشان از تن جدا شد؛ و مردمِ شهر، که سخت پشتیبانِ هانیبال بودند، ناگزیر در سراسرِ ایتالیا پراکنده گشتند. یک سال بعد، مارسِلوس؛ سیراکوز را گرفت، و یک سال پس از آن ، آگریگِنتوم به روم تسلیم شد.در این میانه، یک سپاهِ رومی به رهبریِ دو تن از خاندانِ سکی پیو به اسپانیا فرستاده شد تا هاسدروبال را سرگرم کنند. اینان هاسدروبال را در اِبرو شکست دادند (215)؛ اما هر دو بزودی در کارزار کشته شدند، و هنگامی که "سکی پیو آفریکانوس"، فرزندِ یکی و برادرزادة دیگری، به فرماندهیِ سپاه در اسپانیا رسید، متصرفاتِ گذشته نیز از دستِ روم رفت. "سکی پیو آفریکانوس" بیست و چهار سال بیش نداشت، یعنی، به قیاس با چنین مقامِ خطیری، هنوز به سنِ قانونی نرسیده بود، اما سِنا می خواست حدودِ سازمانِ حکومت را وسعت دهد تا خودِ حکومت را رهایی بخشد. و انجمن نیز در این زمان خود را فرمانبردارِ سنا ساخته بود. مردم سکی پیو را دوست می داشتند، نه فقط از آن رو که خوش اندام و گشاده زبان و هوشیار و دلیر بود، بلکه از این رو که پارسا و مردمدار و دادگر نیز بود. سکی پیو عادت داشت که پیش از اقدام به هر کار در پرستشگاههای فرازِ کاپیتول با خدایان به راز و نیاز بنشیند و، پس از پیروزی، سه گاو به پاداش برای آنان قربانی کند. وی خویشتن را برخوردار از تأییدِ آسمانی می پنداشت یا وانمود می کرد؛ کامیابیهایش به این پندار قوت می داد و پشتیبانانش را قویدل می کرد. سکی پیو بزودی سپاهیانش را دوباره سامان بخشید، و کارتاژِ نو را، پس از یک محاصرة طولانی، تصرف کرد و فلزها و سنگهای گرانبهایی را که به دستش افتاده بود، با اماناتِ بسیار به بیت المال تحویل داد. بیشترِ شهرهای اسپانیا به او تسلیم شدند، و در حدودِ 205، اسپانیا به صورتِ یکی از ایالاتِ روم درآمد.با اینهمه، بخشِ اصلیِ نیروهای هاسدروبال گریخته و اکنون پس از عبور از گُل و آلپ به ایتالیا رسیده بود. رومیان پیکی را که سردارِ جوان برای هانیبال فرستاده بود، گرفتند و از نقشة نبردش آگاه شدند. یک سپاهِ رومی به نیروی مختصرِ او در کنارِ رودخانة متاوروس برخورد (207) و او را به رغمِ رهبریِ استادانه اش در نبرد شکست داد. هاسدروبال، چون شکست را عیان و امیدِ دیدارِ برادرش را تباه دید، بر قلبِ لشگریانِ رومی زد و دل بر مرگ نهاد. مورخانِ رومی، شاید از بابِ داستانپردازی، روایت می کنند که سکی پیو سَرِ هاسدروبال را برید و کَس فرستاد تا آن را، از راهِ آپولیا، از فرازِ باره به درونِ اردوی هانیبال بیندازد. هانیبال، که از مرگِ برادری که به جان دوستش می داشت دلشکسته شده بود، لشکریانِ ناتوان گشتة خود را به بروتیوم پس کشید. لیوی می گوید: «آوازة قدرتِ هانیبال، حتی به هنگامی که کارش از هر سو رو به پریشانی داشت، چنان هیبت انگیز بود که در آن سال نه او خود به جنگی دست یازید و نه رومیان به سراغش آمدند.» کارتاژ صد کشتی گرانبار از مردِ جنگی و خواربار برایش فرستاد، اما طوفان کشیتها را به ساردِنی راند؛ ناوگانِ رومی هشتاد کشتی را از آن میان غرق کردند یا به تصرف درآوردند و باقی راهِ گریز در پیش گرفتند.در سال 205، سکی پیوی جوان، سرزنده از پیروزیهایش در اسپانیا، به کنسولی برگزیده شد، سپاهی تازه گِرد آورد، و از راهِ دریا رهسپارِ افریقا شد. دولتِ کارتاژ از هانیبال خواست تا به یاریِ شهری بشتابد که مدتی چنان دراز از یاری با او دریغ کرده بود. چگونه می توان دریافت که سردارِ نیمه نابینایی که به فشارِ خیلِ بیکرانِ دشمنان به گوشه ای از ایتالیا رانده شده بود و حاصلِ پانزده سال رنج و سختی را در آستانة نابودی، و فرجامِ پیروزیهایش را در بیهودگی و گریز می دید، از شنیدنِ این خواهش چه اندیشه ها کرده است ؟ نیمی از سپاهیانش از همراهی با او برای عزیمت به کارتاژ سر باز زدند؛ به گزارشِ مورخانِ بد خواه، هانبیال بیست هزار تن از اینان را به جرمِ سرکشی یا از ترسِ پیوستنشان به قوای روم از دمِ تیغ گذراند. چون پس از سی و شش سال غیبت به زادگاهش رسید، سپاهی فراهم کرد و برای مقابله با نیروی سکی پیو در زاما، واقع در پنجاه مایلی جنوبِ کارتاژ، حرکت کرد (202). این دو سردار، پس از آنکه با ادبِ تمام به گفتگو نشستند و آشتی را ناممکن یافتند، به نبرد آغاز کردند. هانیبال برای نخستین بار در زندگیش شکست خورد؛ کارتاژیان، که بیشتر سپاهی مزدور بودند، در برابرِ پیادگانِ رومی و سواره نظامِ بی پروای "ماسی نیسا"، شاهِ نومیدیا، پشت بِدادَند. بیست هزار کارتاژی در کارزار کشته شد؛ هانیبال، که اینَک چهل و پنجساله بود، با نیروی مردی جوان بر سکی پیو حمله برد و او را زخم زد، آنگاه بر ماسی نیسا تاخت، سپاهیانِ پریشانش را منظم کرد و نومیدانه به حملاتی دست زد. هنگامی که جایی برای امید نماند، از اسارت گریخت و سواره به کارتاژ رفت و اعلام کرد که نه پیکاری کوچک، بلکه جنگی بزرگ را باخته است، و به سِنا اندرز داد تا خواستارِ صلح شود. سکی پیو جوانمردی کرد و به کارتاژ اجازه داد تا امپراطوریش را در افریقا همچنان نگاه دارد؛ اما خواست تا همة ناوهای جنگیِ کارتاژی، جز 10 کشتی، به وی تسلیم شود و کارتاژ تعهد کند که بی رضایتِ روم در خارج یا داخلِ افریقا به جنگی دست نزند و هر سال دویست تالنت (قریب به 720,000 دلار) تا پنجاه سال به روم غرامت بپردازد. هانیبال این شرایط را منصفانه دانست و دولتش را به پذیرفتن آنها مجاب کرد.جنگِ دومِ پونیک سیمای مدیترانة غربی را دگرگون کرد. اسپانیا و همة ثروتهای آن را به روم باز گرداند و، بدین گونه، هزینة تصرفِ یونان به دستِ نیروهای رومی را فراهم کرد. ایتالیا را زیرِ سَروریِ بیهمتای روم متحد ساخت و همة راهها و بازارهای آن را به رویِ کشتیها و کالاهای رومی گشود. اما این جنگ پُر هزینه ترین نبردِ روزگارانِ کهن بود، زیرا نیمی از کشتزارهای ایتالیا را تباه و زیر و زبر کرد، چهار صد شهر را به ویرانی کشاند، و سیصد هزار مرد را به کشتن داد؛ چنانکه ایتالیای جنوبی تا به امروز از پیامدهای آن رهایی نیافته است. جنگِ دومِ پونیک، با اثباتِ اینکه انجمنها و مجالسِ ملی نمی توانند خردمندانه سرداران را برگزینند و جنگها را رهبری کنند، دموکراسی را ناتوان کرد و با گزند رساندن به کشاورزی و یاری کردن به بازرگانی، با بیرون آوردنِ افراد از روستاها و آشنا کردنِ ایشان با سختیهای نبرد و نابسامانیهای اردوگاهها، با بهره گرفتن از فلزاتِ گرانبهای اسپانیا برای تأمینِ تجملات و کشورگشاییهای تازه، و با گذراندنِ معاشِ ایتالیا از راهِ گندمهایی که به زور از اسپانیا و سیسیل و افریقا ستانده می شد ، تحولی در زندگی و روحیاتِ رم پدید آورد. این جنگ: محورِ وقایعِ همة دوره های تاریخِ روم بود.برای کارتاژ، جنگ سر آغازِ نابودیش بود. کارتاژ که بخشِ عمدة بازرگانی و امپراطوریِ خویش را بازیافته بود، می توانست بآسانی دوباره زندگی از سر گیرد. اما حکومتِ اولیگارشی چنان ناپاک بود که بارِ غرامتِ سالیانة روم را بر دوشِ طبقاتِ فرودست انداخت و بخشی از آن را نیز به سودِ خود ضبط کرد. خلق از هانیبال خواست تا از گوشه نشینی به درآید و میهن را رهایی بخشد. در سال 196 هانیبال به مقام سافیت برگزیده شد( عنوانِ مأمورانِ عالیرتبة قوة مجریه در کارتاژ.). پیشنهادِ وی، که دادرسانِ دادگاهِ 104 نفری، باید فقط برای یک سال برگزیده شوند و حقِ انتخابِ دوباره را، مگر پس از گذشتِ یک سال، نداشته باشند، سِنا را سخت رنجاند. چون سِنا از تصویب این پیشنهاد سر باز زد، هانیبال آن را به انجمنِ ملی ارائه کرد و به تصویب رساند؛ وی، به یاریِ این قانون و این شیوه، یکباره کارتاژ را در دموکراسی؛ همپایة روم کرد. جلوی رِشوه خواری را گرفت و سخت کیفر داد و ریشه بَرکَند؛ شهروندان را از بارِ مالیاتِ اضافی رَهاند و، به رغمِ آن، بُنیة مالیِ کارتاژ را قُوَت بخشید، چندانکه تا سالِ 188 مملکت توانست همة غِرامتِ روم را بپردازد.اولیگارشیِ کارتاژی، برای آنکه از شرِ هانیبال رها شود، پنهان به رم خبر فرستاد که وی برای از سر گرفتنِ جنگ دسیسه می چیند. سکی پیو همة نفوذِ خویش را به کار بست تا از حریفِ خود پشتیبانی کند، اما مغلوب شد؛ سِنا با درخواستِ تسلیمِ هانیبال، کارتاژیانِ توانگر را خرسند کرد. سردارِ پیر شبانه گریخت و سواره، پس از طیِ دویست و پنجاه کیلومتر، به تاپسوس رسید و از آنجا با کشتی به انطاکیه رفت (195)؛ وی آنتیوکوسِ سوم را از میانِ جنگ و صلح با روم مُرَدَد یافت؛ پس به جنگ اندرز داد و در زُمرة کارگزارانِ شاه درآمد. هنگامی که رومیان؛ آنتیوکوس را در ماگنِسیا شکست دادند. (189) ، یکی از شرایطِ صلح را تحویلِ هانیبال به ایشان قرار دادند. هانیبال نخست به کریت و سپس به بیتینیا گریخت. رومیان سر در پیِ او گذاشتند و نهانگاهش را محاصره کردند. هانیبال مرگ را بر اسارت برگزید و گفت: «بگذار که رومیان را از این اضطرابی که دیری آزارشان می دهد رهایی بخشیم، چون از شکیبیدن برای مرگِ مردی پیر به تنگ آمده اند.» وی زهری را که با خود داشت سرکشید و به سن شصت و هفتسالگی، در سال 184 ق م مرد. چند ماه بعد، شکست دهنده و ستایندة او، سکی پیو، به دنبالش رخت به سرای آرامش کشید.فصل چهارم :رومِ رَواقی - 508 – 202 ق ممقدمهاین رومیانِ شکست ناپذیر چگونه مردمی بودند؟ چه نهادهایی سرشت و سیاستِ ایشان را چنین قدرتِ سنگدلانه ای بخشیده بود؟ کدام خانه و مدرسه، کدام دین و آیینِ اخلاقی؟ روزیِ خود را چگونه از خاک بر می گرفتند، و با کدام سازمانِ اقتصادی و مهارت، ثروتی را قالبگیری می کردند که برای تهیة ساز و برگِ شهرهای روینده و سپاهیانِ همواره نو شوندة هرگز نیارمندة آنان ضروری بود؟ در کوی و بَرزَن، در پرستشگاه و تماشاخانه، در دانش و فلسفه، و در پیری و مرگ به چه حال بودند، تا هنگامی که ما روم را در دورانِ نخستینِ جمهوری به تفصیل نشناسیم، هرگز بر چگونگیِ تحولِ دامنه دارِ عادت و اخلاقیات و اندیشه هایی که، در یک زمان، کاتوی پرهیزکار و فسادناپذیر و، دیری بعد، نرونِ اِپیکوری را پَروَرد و، سرانجام، امپراطوریِ روم را به کلیسای روم مبدل کرد، آگاهی نخواهیم یافت.I – خانوادهتولد در روم خود حادثه ای خطرخیز بود. اگر کودک کژ و کوژ یا دختر بود، پدر به حکمِ سنت می توانست او را بکشد. و گرنه، مَقدَمَش گرامی بود؛ زیرا اگرچه رومیانِ این دوره تا اندازه ای از گسترشِ خانواده جلوگیری می کردند، سخت آرزو داشتند که دارایِ پسر شوند. زندگیِ روستایی به کودکان ارزش و اهمیت می بخشید؛ بی فرزندی در نظرِ عامه بسیار نکوهیده بود، و دین نیز، با تقریرِ اینکه اگر رومی پسری از خود برای نگاهداری از گورَش به جا نگذارد، روانش تا ابد در عذاب خواهد ماند، فرزندآوری را تشویق می کرد. هر کودک هشت روز پس از زاده شدن، طی تشریفاتی پرشکوه در کنارِ آتشدانِ خانه، به عضویتِ خانواده یا قبیله؛ پذیرفته می شد. طایفه گروهی بود از خانواده های "آزاده تبار" که نیایی واحد داشتند، نامِ او را بر خود می نهادند(در رومِ قدیم، قبیله یا عشیره یا گروهی از خانواده ها که نامِ مشترک و (به اعتقاد خود) نیای مشترک داشتند؛ و نیز دارای بعضی امتیازات و تعهداتِ قانونیِ مشترک و هم مَناسِکِ مشترک بودند. )، و در آیینِ پرستش با هم یگانه، و در صلح و جنگ به یاری با یکدیگر موظف بودند. نامِ هر فرزندِ پسر مرکب بود، نخست، از نامِ کوچک ـ مانند پوبلیوس، مارکوس، کایوس؛ سپس نامِ طایفه ـ مانند کورنِلیوس، تولیوس، جولیوس؛ و سرانجام نامِ خانواده ـ مانند سکی پیو، سیسِرو، قیصر. زنان را فقط نامِ طایفه کافی بود ـ مانند کورنِلیا، تولیا، کلاودیا و جولیا. چون در روزگارِ باستان فقط پنجاه نامِ کوچک برای مردان معمول بود، که در بسیاری از نسلهای خانواده ای واحد به کار می رفت و مایة اشتباه می شد، معمولا به ذکرِ حرفِ نخستِ این نامها اکتفا می شد، و در عوض نامِ چهارم ـ و حتی پنجمی ـ برای بازشناختن، به دنبالِ نامهای دیگر می آمد. بدین گونه پ. کورنِلیوس سکی پیو آفریکانوس مایور (مِهین)، شکست دهندة هانیبال، از پ. کورنِلیوس سکی پیو آیمیلیانوس مینور (کِهین)، ویران کنندۀ کارتاژ، باز شناخته می شد.کودک، خود را در ژرفنای خانوادة پدرشاهی، یعنی اساسی ترین و اختصاصی ترین نهادِ جامعة رومی، می یافت. اختیارِ پدر کمابیش مطلق بود، چنانکه گویی خانواده یکانی بود از ارتشی همواره به حالِ جنگ؛ از همة افرادِ خانواده؛ پدر تنها کسی بود که در دورانِ نخستینِ جمهوری در برابرِ قانون از بعضی حقوق برخوردار می شد؛ تنها "هم او" بود که می توانست مال بخرد و بفروشد و نگاه دارد و در عقود شرکت کند. در آن دوره، وی حتی صاحبِ جهیزیة زنِ خویش نیز بود. اگر زنش به جرمی متهم می شد، وی حقِ دادرسی و کیفرِ او را داشت و می توانست همسرِ خود را، به گناهِ زنا یا دزدیدنِ کلیدهای انبارِ شرابش، به مرگ محکوم کند. در حقِ فرزندان نیز اختیارِ مرگ و زندگی و فروختن یا اسارت با او بود. هر چه پسر به دست می آورد، بنا به قانون، متعلق به پدر می شد. بی رضایتِ پدر، زناشوییِ فرزند ممکن نبود. دختر شوهردار همچنان در قیدِ اقتدارِ پدر می ماند، مگر آنکه پدر به وی اجازة ازدواجِ "کوم مانو" بدهد ـ یعنی دختر را به دست یا اختیارِ شوی بسپارد. اما نسبت به بندگانِ خود اختیاری بیحد داشت. اینان، و نیز زن و فرزندانِ وی، در یدِ او بودند، و، صَرفِ نظر از سن و وضعشان، چندان زیرِ قدرتش باقی می ماندند تا او به رهانیدن یا خلعِ یدِ خود از ایشان اراده کند. این حقوقِ «پدرِ خانواده» تا اندازه ای به وسیلة سنت و رأیِ عامه و شورای طایفه ای و قانونِ پرایتوری؛ محدود می شد؛ و گرنه تا زمانِ مرگِ پدر دوام داشت و با جنون یا حتی به خواستِ خودِ او پایان پذیر نبود. اثرِ این حقوق، استوار کردنِ یگانگیِ خانواده، همچون پایة اخلاقیات و دولتِ روم، و برقراریِ نظمی بود که سِرِشتِ رومی را قَوامِ رَواقی بخشید. این حقوق، در نظر خشونت آمیز بود تا در عمل؛ افراطی ترینِ آنها بندرت اعمال می شد، و باقی نیز کمتر موردِ سوءاستفاده قرار می گرفت. وجودِ آنها از برقراریِ مِهرِ احترام آمیزِ عمیق و صمیمانه میانِ اولیا و فرزندان مانع نمی شد. عباراتِ سنگِ قبرِ رومیان همان قدر مِهرآمیز است که عباراتِ سنگِ قبرِ یونانیان یا سنگِ قبرِ مردمِ زمانة ما.مقام زن در روم را نباید از روی محرومیتهای قانونیش داوری کرد ، زیرا نیازِ مرد به زن همیشه زن را با افسون هایی بسیار نیرومندتر از هر قانونی مجهز می کند. زن حقِ حضور در مَحاکم را ، حتی به عنوانِ شاهد ، نداشت. چون بیوه می شد، هیچ گونه اِدعا یا حقِ زوجیت بر داراییِ شوهر نمی یافت؛ شوهر اگر می خواست، می توانست برای او چیزی باقی نگذارد. در هر سِنی، از عمرش زیرِ قِیمومَتِ مردی ـ خواه پدر، خواه برادر یا شوهر، خواه فرزند یا سرپرست ـ بود که بی اجازة او حقِ زناشویی یا استفاده از اموالش را نداشت. اما می توانست ارث ببرد، اگرچه نه بیش از صد هزار سِستِرس (یا 15000 دلار)؛ بر حقِ داراییش نیز حدی نبود. در مواردِ بسیار، هنگامِ گذارِ جمهوری از مراحلِ نخستین به ادوارِ بعدی، به سببِ آنکه مردان، برای فرار از تعهداتِ ورشکستگی و دعاویِ غرامت و مالیات بر ارث و دیگر خطراتِ مداوم، داراییِ خود را به نام همسرانِ خویش ثبت می کردند، زنان ثروتِ هنگفت یافتند. در دین، مقامِ زن یاوریِ کاهن بود؛ هر کاهن می بایست همسری داشته باشد؛ چون کاهن می مرد، زن منصبِ خود را از دست می داد. در خانه، زن «کدبانویی محترم» بود. برخلافِ زنِ یونانی، زنِ رومی مجبور نبود که در «چهاردیواریِ زنان» محصور باشد. خوراکش را با همسرِ خود می خورد؛ اگرچه هنگامی که شوهر لم می داد، او می نشست. از کارهای پستِ خانگی تا اندازه ای معاف بود، چون کمابیش هر شهروند بنده ای داشت. به نشانة کدبانویی، ریسندگی می کرد، اما وظیفة خاصِ او در تدبیرِ منزل: نظارت بر کارِ بندگان بود، اگر چه می کوشید که فرزندان ِخویش را جز خود؛ کسی نَپَروَرَد. کودکان، به پاداشِ بردباریهای مادر، مهر و آزَرمی بیکران در حقِ او به دل داشتند، و شوهر نیز روا نمی داشت که سَروَریِ قانونیِ وی به دلبستگیش گزندی برساند.پدر و مادر و خانه و زمین و دارایی، فرزندان، دامادان، نوادة عروسان، بندگان، و پناه یافتگانِ ایشان: خانوادة رومی را تشکیل می دادند. این خانواده، بیشتر یک سازمانِ خانوادگی بود تا خودِ خانواده؛ نه یک گروهِ خویشاوندی، بلکه اجتماعی از کسان و چیزهایی بود که همگی از آنِ کهنسالترین مردِ خانواده بودند. در دامنِ این اجتماعِ کوچک، که وظایفِ خانواده و سازمانِ دین و دبستان و صناعت را شامل بود، کودکِ رومی، پارسا و فرمانبردار ، پرورش می یافت تا شهروندِ استوار دلِ کشوری شکست ناپذیر بار آید.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۳۱-فصل چهارم :رومِ رَواقی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.