EPISODE · Mar 7, 2021 · 30 MIN
تاریخ تمدن قسمت۲۵۰-گشودنِ گُل-انحطاط دموکراسی
from تاریخ تمدن
فصل نهم :قیصر - 100 – 44 ق مگشودنِ گُلانحطاط دموکراسیتلگرام:https://t.me/carat24اینستاگرام:https://www.instagram.com/shahnamlive/پادکست:https://castbox.fm/channel/id3041303یوتیوب:https://www.youtube.com/c/shahnamgolshanyتقدیم به کسانی که خواهان دانستنندکلیه رسانه ها میتوانند بدون ذکرنام و منبع استفاده فرمایندگشودنِ گُلدر بهارِ سالِ 58 قیصر به فرماندهیِ بخشهای جنوبیِ آلپ و بخشهای ایالتِ ناربون در گل ـ یعنی شمالِ ایتالیا و جنوبِ فرانسه ـ رسید. در سالِ 71 "آریو ویستوس" به درخواستِ یکی از قبایلِ گل، که در نبرد با قبیلة دیگر از او یاری خواسته بود، با پانزده هزار تن از ژرمنها به گل روی آورد. وی وعدة یاری را وفا کرد و سپس سُلطة خود را بر قبایلِ شمالِ خاوریِ گل استوار ساخت. یکی از این قبایل، به نامِ آیدویی بر ضدِ ژرمنها، رم را به یاری خواست (سال 61). سنا به فرماندة رومیِ ناربون در گل اختیار داد تا این دعوت را اجابت کند؛ اما کمابیش در همان حال، نامِ آریو ویستوس را در زُمرة فرمانروایانِ دوستارِ روم درآورده بود. در این زمان صد و بیست هزار تن از ژرمنها از راین گذشتند، در فلاندر جایگیر شدند، و چنان قدرتی به آریو ویستوس بخشیدند که وی مردمِ بومی را رعایای خود به شمار آورد و رؤیای تصرفِ سراسرِ گل را در دِماغ پخت. در همان حال، هِلوِتها، که بر گِردِ ژِنو فراهم آمده بودند، آغازِ کوچ به باختر کردند؛ عده شان سیصد و شصت و هشت هزار تن؛ قوی پیکر، و قیصر خبردار شد که آنها بر سرِ راهِ گذرشان به جنوبِ باختریِ فرانسه قصدِ عبور از بخشهای ایالتِ ناربون در گل را دارند. مومسِن می گوید: «از سرچشمه های راین تا اقیانوسِ اطلس، قبایلِ ژرمنی در جنبش بودند و سراسرِ خِطة راین از جانبِ ایشان تهدید می شد. این جنبشی بود همانندِ یورشی که اقوامِ آلمانی و فرانکها ... پانصد سال پس از آن بر امپراطوریِ روم به زَوالِ قیصران بردند.» همانگاه که رم بر ضدِ قیصر دسیسه می چید، قیصر برای رهاییِ رم نقشه می ریخت.قیصر به هزینة خود و بی کسبِ اختیاری که می بایست از سنا بگیرد، علاوه بر چهار لژیونی که در اختیار داشت، چهار لژیونِ دیگر فراهم و مجهز کرد. وی از آریو ویستوس برای واپسین بار خواست که نزدِ او بیاید تا دربارة اوضاع گفتگو کنند؛ و همچنانکه انتظار داشت، آریو ویستوس دعوتش را رد کرد. اکنون سفیرانی از جانبِ بسیاری از قبایلِ گل نزدِ قیصر آمدند و از او امان خواستند. قیصر به آریو ویستوس و هِلوِتها هر دو اعلامِ جنگ کرد و به شمال حمله برد و در بیبراکته، مرکزِ قبیلة آیدویی، نزدیکِ شهرِ کنونیِ آوتون در نبردی خونین با هجومِ هِلوِتها مقابله کرد. لژیونهای قیصر پیروز شدند، اما نه چندان درخشان؛ در بیشترِ این موارد باید روایتِ خودِ قیصر را بپذیریم. هِلوِتها حاضر شدند که به سرزمینِ خود باز گردند و قیصر پذیرفت که به آنان امانِ عبور دهد، اما به شرطِ آنکه در سرزمینِ خویش حکومتِ روم را بپذیرند. سراسرِ گل اکنون به پاسِ رهاییِ خود او را سپاس می گفت و برای بیرون راندنِ آریو ویستوس از او یاری می خواست. وی نزدیک اوستهایم(در شانزده کیلومتریِ باخترِ راین، دویست کیلومتریِ جنوبِ کولونی) با ژرمنها روبرو شد و، به روایتِ خودِ او، تقریباً همة ایشان را کشت یا به اسارت درآورد (سال 58). آریو ویستوس گریخت، اما چندی بعد جان سپرد.قیصر مسلم گرفت که آزاد کردنِ سرزمینِ گل به معنای فتحِ آن است و، به این بهانه که راهِ دیگری برایِ حفظِ آن در برابرِ ژرمنها نیست، آن را بیدرنگ زیرِ فرمانِ رم قرار داد. برخی از مردمِ گل که با این حجت قانع نشده بودند، سرکشی آغاز کردند و بِلگای را، که قبیلة نیرومندی از ژرمنها و سِلتهای ساکنِ شمالِ گل، میانِ سِین و راین بود، به یاری خواستند. قیصر سپاهیانِ ایشان را بر کرانة آن شکست داد و آنگاه، با شتابی که به دشمنان فرصتِ جمع شدن نمی داد، بترتیب بر قبایلِ سوئِسیونیان، آمبیانی، نِروی، و "آدو آتیکی" تاخت، بر ایشان چیره شد، اموالشان را به یغما برد، و اسیران را به برده فروشانِ ایتالیا فروخت. وی کمی زود نویدِ فتحِ گل را داد، و سنا آن سرزمین را یک ایالتِ رومی اعلام کرد (سال 56) و مردمِ عادیِ رم، که به همان جهانخواریِ سرداران بودند، برای آن قهرمانِ دور از وطن هلهله برداشتند. قیصر دوباره از آلپ به سویِ دامنة این کوهستان در گل سرازیر شد و خود را به ادارة امورِ داخلیِ آن مشغول داشت، لژیونهای آن را ساز و برگی تازه داد و از پومپیوس و کراسوس خواست تا با او در لوکا گِردِ هم آیند و برای دفاعِ مشترک در برابرِ واکنشِ محافظه کاران طرحی بریزند.اینان برای آنکه راهِ پیشرفت را بر دومیتیوس ببندند، پیمان کردند که پومپیوس و کراسوس در سالِ 55 ق م، به رقابت با او، نامزدِ مقامِ کنسولی شوند؛ برای پنج سال (از سال 54 تا 50 ق م) پومپیوس فرمانروای اسپانیا، و کراسوس فرمانروای سوریه گردد؛ قیصر پنج سالِ دیگر (از سال 53 تا 49 ق م) در مقامِ فرماندهیِ گل باقی بمانَد؛ و در پایانِ این مدت، مجاز باشد که برای بارِ دوم نامزدِ مقامِ کنسولی شود. قیصر با غنایمی که از گل گرد آورده بود وجوهی به همکاران و دوستانِ خود داد تا هزینة فعالیتهای انتخاباتیِ خود را بپردازند، و مبالغی هنگفت به رم فرستاد تا، با اجرایِ یک برنامة وسیع: ساختمانهای دولتی، برای بیکاران کار و برای پشتیبانانش کارمزد و برای خویشتن اعتبار فراهم آورد. وی سناتورانی را که برای وارِسیِ غنایمِ جنگیِ او آمده بودند چندان رشوه داد که نهضتی که برای الغایِ قوانینِ او پدید آمده بود یکباره فرو نشست. پومپیوس و کراسوس نیز، پس از دادنِ رشوه های معمول، به مقامِ کنسولی برگزیده شدند و قیصر دوباره در پیِ آن رفت تا مردمِ گل را مُجاب کند که آرامش: شیرینتر از آزادی است.شعله های آشوب از کرانة راین، از بخشِ سُفلای کولونی، زبانه می کشید. دو قبیلة ژرمنی به درونِ بخشی از گل که مَقَرِ قبیلة بِلگای بود سرازیر شدند و تا لیژ پیش رفتند، و میهن پرستانِ گل در برابرِ هجومِ رومیان از ایشان یاری جستند. قیصر، در زانتِن با این دو قبیله رویارو شد (سال 55) و آنان را به سویِ راین پس راند و آن عده از ایشان را ـ از زن و مرد و کودک ـ که در رودخانه غرق نشده بودند سر به سر کُشت. آنگاه مهندسانِ او 10 روز پُلی به رویِ رودِ پهناور، که در آن نقطه 430 متر عرض داشت، ساختند؛ سپاهیانِ قیصر از پل گذشتند و آن قدر در سرزمینِ ژرمنها جنگیدند تا راین را مرزی استوار ساختند. قیصر پس از دو هفته از راهی که آمده بود به گُل بازگشت.نمی دانیم قیصر از چه رو اکنون بر بریتانیا حمله برد. شاید داستانهایی که از فراوانیِ زر یا مروارید در آن سرزمین بر سرِ زبانها افتاده بود او را فریفته بود؛ شاید می خواست ذخایرِ قلع و آهنِ بریتانی را به چنگ آورد و به روم بفرستد؛ یا شاید از اینکه بریتانیاییان مردمِ گُل را یاری کرده بودند خشمگین بود و می اندیشید که قدرتِ روم در گُل باید از هر سو در امان باشد. وی از باریکترین نقطة دریایِ مانش با نیرویی کوچک بر بریتانیا حمله کرد، بریتانیاییان را که آمادگی نداشتند شکست داد، و، پس از آنکه یادداشتهایی برداشت، به گُل بازگشت (سال 55). یک سالِ بعد دوباره از دریا گذشت، ـ بر بریتانیاییان که به فرمانِ کاسیوِلاونوس می جنگیدند چیره شد، خود را به رودِ تامِس رساند، وعدة خراج گرفت، و آنگاه به گُل بازگشت.شاید شنیده بود که یکبارِ دیگر قبایلِ گل سر به شورش برداشته اند. وی اِبورونیان را گوشمالی داد و دوباره به جِرمانیا هجوم برد (53). هنگامِ بازگشت ، بخشِ بزرگی از سپاهِ خود را در شمالِ گل به جا گذاشت و بازماندة لشکریانش برای گذراندنِ فصلِ زمستان به شمالِ ایتالیا رفت ، امید داشت که چند ماهی را به بهبود بخشیدن به وضعِ خود در رم اختصاص دهد. اما در آغازِ سالِ 52 به او خبر رسید که وِرکینگِتوریکس، لایق ترین سرکردة قبایلِ گل، برای جنگ در راهِ استقلال، کمابیش همة قبایل را متحد کرده است. وضعِ قیصر سخت در خطر افتاد. بیشترِ سپاهیانِ وی در شمال بودند، و سرزمینی که میانِ او و سپاهیانش فاصله افکنده بود به دستِ شورشیان افتاده بود. قیصر با سپاهی کوچک از فرازِ کوههای برف پوشِ سِوِن به آوِرنی حمله برد؛ چون وِرکینگِتوریکس نیروهای خود را برایِ دفاع از آن نقطه بسیج کرد، قیصر، دِکیموس بروتوس را به فرماندهی گماشت و خود با چند سوار، به هیئتِ مُبَدَل، شمال تا جنوبِ گل را سراسر در نوردید، به بخشِ اصلیِ سپاهِ خود پیوست، و یکباره به حمله آغاز کرد. وی آواریکوم (بورژ) و سِنابوم (اورلِئان) را، پس از محاصره گرفت و غارت کرد، همة ساکنانِ آنها را کشت، و خزانة تهی گشتة خود را دوباره با گنجهای ایشان پر کرد. سپس به "گِرگو ویا" هجوم برد، اما گلها چنان ایستادگی کردند که قیصر ناگزیر دست از حمله برداشت. آیدوییان ، که به نیرویِ قیصر از چنگِ ژرمنها رهایی یافته و از آن پس متحدِ او شده بودند، اکنون جانبش را رها کردند و پایگاه و انبارهایش را در" سو ای سون" متصرف شدند و خود را برای پس راندنِ او به بخشهای ناربونِ گُل آماده ساختند.این "مُصیبت بارترین" روزهای زندگیِ قیصر بود، و وی یک چند؛ خویشتن را مغلوب انگاشت. همة نیروی خود را به کار برد تا آلِسیا را، که وِرکینگِتوریکس: سی هزار سپاهی در آن گِرد آورده بود، محاصره کند. قیصر هنوز نیرویی به همین مقدار بر گِردِ شهر نیاورده بود که خبر رسید که دویست و پنجاه هزار تن از گلها، از شمال، آهنگِ حمله بر او کرده اند. وی به مردانِ خود فرمان داد تا دو دیوارِ متحدُالمرکزِ خاکی در پیرامونِ شهر بسازند، یکی در پیش و دیگری در پسِ ایشان، سپاهیان وِرکینگِتوریکس و متحدانش چندین بار بیهوده بر این دیوارها و رومیانِ امید باخته تاختند. پس از یک هفته، درست در همان دم که ذخیره های رومیان تهی شده بود، سپاهِ امدادی بر اثرِ بی نظمی و بی برگی از هم پاشید و به دسته های ناتوان بخش شد. دیری برنیامد که شهریان، که از گرسنگی به جان آمده بودند ، وِرکینگِتوریکس را به خواهشِ خودِ او به اسیری نزدِ قیصر فرستادند، و سپس خود تسلیمِ رومیان شدند (سال 52). به شهر گزندی نرسید، اما همة سربازانِ آن به بندگیِ افرادِ لژیونها درآمدند. وِرکینگِتوریکس را به زنجیر کشیدند و به روم بردند؛ در آنجا وی جشنِ پیروزی را شکوه بخشید و بهایِ دلبستگی به آزادی را با جانِ خویش داد.محاصرة آلِسیا سرنوشتِ گل و سِرِشتِ تمدنِ فرانسوی را معین کرد و مملکتی دو برابرِ ایتالیا را بر امپراطوریِ روم افزود و خزانه ها و بازارهای پنج میلیون نفوس را به رویِ بازرگانیِ روم گشود؛ ایتالیا و جهانِ مدیترانه ای را، چهار قرن از تاخت و تازِ بربران رهایی داد؛ و قیصر را از لبة پرتگاهِ تباهی به اوجِ ناموری و توانگری و نیرومندی رساند. گلها پس از آنکه سالی دیگر را به شورشهایی پراکنده گذراندند و همه جا به دستِ سردارِ خشمگین رومی، با شِدَتی غیرِ عادی، سرکوب شدند، سراسرِ سرزمینشان سر در خطِ فرمانِ رم نهاد. قیصر همینکه پیروزیِ خود را مسلم دید، باز کشورگشایی جوانمرد شد و چنان با قبایلِ گل خوشرفتاری کرد که آنها، در سراسرِ جنگهای داخلیِ بعدی در روم، در حالی که قیصر و روم هیچ یک امکانِ تلافی نداشتند، برای برافکندنِ یوغِ روم جنبشی نکردند. گل سیصد سال: ایالتی رومی باقی ماند ، از صلحِ رومی بهره گرفت، زبانِ لاتینی را آموخت و آن را دگرگون کرد، و گذرگاهی شد برای راه یافتنِ فرهنگِ کلاسیکِ باستانی به اروپای شمالی. بیگمان قیصر و معاصرانش هیچ کدام از پیامدهای عظیمِ پیروزیِ خونبارِ او آگاه نبودند. قیصر می اندیشید که ایتالیا را نجات داده و ایالتی را گشوده و سپاهی فراهم کرده؛ اما گمان نمی برد که تمدنِ فرانسوی را آفریده باشد.روم، که قیصر را مردی گُشادباز، بی بندوبار، سیاستمدار و اصلاح طلب می شناخت، شگفتزده دریافت که وی کشورداری خستگی ناپذیر و سرداری کاردان نیز هست؛ در عینِ حال: مورخی گرانمایه هم در وجودِ او یافت. قیصر در گَرماگَرمِ نبردهای خود، همانگاه که خاطرش نگرانِ حمله هایی بود که در رم به او می شد، شرح و توجیهِ گشودنِ گل را در کتابِ گزارشها ضبط کرد، و این کتابی است که، به دلیلِ ایجازِ نظامی و سادگیِ هنرمندانه اش، از مقامِ رساله ای با مطالبِ یکجانبه ،به پایگاهی بلند در ادبِ لاتینی رسیده است. حتی سیسِرو، چون یک بارِ دیگر تغییرِ رأی داد، سرودی در ستایشِ او ساخت و حکمِ تاریخ را پیشگویی کرد:من نه باره های آلپ، نه راینِ جوشان و خروشان را، بلکه سپاهیان و سپاهسالاریِ قیصر را سِپَر و سدِ راستینِ ما در برابرِ تاخت و تازِ گلها و قبایلِ بربرِ جِرمانیا می شمارم. اگر کوهها به همواریِ دشتها شود و رودها بِخُشکد، باز ما نه در پناهِ دژهای طبیعت، بلکه در سایة پیکارها و پیروزیهای قیصر است که ایتالیا را استوار و ایمن می داریم.و بر این سخن باید ستایشِ یک آلمانیِ بزرگ را افزود:اگر پلی هست که عظمتِ گذشتة هِلّاس(سرزمینِ یونان) و روم را با نَسجِ غرور آمیزترِ تاریخِ جدید می پیوندد، اگر اروپای باختری، رومی است و اروپای ژرمنی: کلاسیک ... اینها همه کارِ قیصر است؛ و با آنکه آفریده های سَلَفِ بزرگِ او، در شرق کمابیش همه بر اثرِ طوفانهای قرونِ میانه یکسره تباه شده، ساختمانِ قیصر، پس از آن هزاران سالی که دینها و دولتها را دگرگون کرد، سالم به جا مانده است.V - انحطاط دموکراسیدر مدتِ دومین دورة پنجسالة اقامتِ قیصر در گل، تباهی و خونریزیِ محیطِ سیاسیِ رم را چنان آشوبناک کرده بود که تا آن هنگام سابقه نداشت. پومپیوس و کراسوس، در مقامِ کنسولی، هدفهای سیاسیِ خود را با رِشوه دادن در انتخابات، اِرعابِ داوران، و گاه آدمکشی تعقیب می کردند. چون سالِ خدمتِ این دو پایان گرفت، کراسوس سپاهی بزرگ فراهم و بسیج کرد و رهسپارِ سوریه شد. از فُرات گذشت و در کارای به پارتیان برخورد. سواره نظامِ چالاکترِ پارتی او را شکست دادند؛ فرزندش هم در نبرد کشته شد. کراسوس، با نظم، سرگرمِ پس کشاندنِ سپاهیانِ خود بود که سردارِ پارتی او را به گفتگو فرا خواند.(منظور از سردارِ پارتی سورِناست که به فرمانِ شاهِ اشکانی اَردِ اول مأمورِ در هم شکستنِ حملة کراسوس شد.) وی دعوت را پذیرفت، اما به غَدَر کشته شد.(هیچ یک از مورخانِ معتبر این تهمتِ غَدَر را به سورِنا یا اَردِ اول نبسته است) سَرِ کراسوس را به دربارِ پارت فرستادند تا نقشِ بدنِ پِنتِئوس را در نمایشنامة باکای، اثرِ اوریپید، ایفا کند.(در نمایشنامة «باکای» بدنِ پِنتِئوس، به گناهِ انکارِ خداوندیِ دیونیسوس قطعه قطعه می شود. غَرَضِ نویسنده آن است که سر بریدة کراسوس در آن نمایش، به جایِ سَرِ بریدة پِنتِئوس به کار برده شود) سپاهِ بی سردارِ او، که دیری بود از نبرد فرسوده شده بود، پریشان: پا به گریز نهاد و ناپدید گشت (سال 53).در عینِ حال، پومپیوس نیز لشکری گرد آورده بود و گویا می خواست تصرفِ اسپانیا را به پایان رساند. اگر طرحِ قیصر به انجام رسیده بود، همانگاه که وی مرزِ روم را تا رودِ تامِس و راین می گستراند، پومپیوس می بایست اسپانیای اَقصا، و کراسوس: ارمنستان و سرزمینِ پارت را در مَدارِ قدرتِ روم در می آوردند. پومپیوس به جای آنکه لژیونهای خود را به اسپانیا ببرد، به جز یک لژیون که به هنگامِ بحرانِ شورشِ گل در اختیارِ قیصر گذاشت، همة آنها را در ایتالیا نگه داشت. در سالِ 54 استوارترین رشتة پیوندِ او با قیصر گسسته شد، زیرا همسرش جولیا، دخترِ قیصر، بر سرِ زا درگذشت. قیصر به او پیشنهاد کرد که نوة خواهریش اوکتاویا را، که اکنون نزدیکترین خویشاوندِ اُناثِ او بود، به زنی به او بدهد و خود خواستگارِ زناشویی با دخترِ وی شد؛ اما پومپیوس هر دو پیشنهاد را رد کرد. مصیبتِ کراسوس و سپاهیانش در سالِ بعد، نیرویِ تراز بخشِ دیگری را از میان برد؛ زیرا اگر کراسوس پیروز شده بود، چه بسا با دیکتاتوریِ قیصر یا پومپیوس به مخالفت برمی خاست. از آن پس پومپیوس آشکارا با "سُنَت پرستان" همداستان شد. طرحِ او برای دست یافتن به بالاترین مرتبة قدرت؛ اکنون فقط یک مانع بر سرِ راه داشت و آن بلندپروازی و سپاهِ قیصر بود. پومپیوس چون می دانست که مدتِ فرماندهیِ قیصر در سالِ 49 به سر می رسد، احکامی به دست آورد که فرماندهیِ وی را تا پایانِ سالِ 46 دوام می بخشید و همة ایتالیاییانِ قادر به حملِ سلاح را موظف می کرد که با شخصِ او سوگندِ بیعت یاد کنند؛ وی بدینگونه یقین داشت که گذشتِ زمان وی را سَروَرِ روم خواهد کرد.در همان حال که دیکتاتورانِ بالقوه برای دست یافتن به این مقام مانور می دادند، بویِ ناخوشِ دموکراسیِ رو به مرگ، پایتخت را فرا گرفته بود. احکامِ دادگاهها، مَناصِب، ایالات، و سلطنت بر ممالکِ دست نشانده: همچون متاعی به کسانی فروخته می شد که بهایِ بیشتر می پرداختند. در سالِ 53 به نخستین بخشِ رأی دهنده در انجمن: ده میلیون سِستِرس به خاطرِ رأیش پرداخته شد. آنگاه که زر مقصود را برنمی آورد، راهِ خونریزی باز بود؛ یا آنکه با کاوش در گذشتة افراد، و با تهدید به افشایِ راز، ایشان را به تسلیم وا می داشتند. بِزِهکاری در شهر و راهزنی در روستا؛ رَوایی داشت و هیچ شحنه و داروغه ای در کار نبود تا از آن جلوگیری کند. توانگران دسته های گلادیاتورها را اجیر می کردند تا از آنان حراست کنند یا در کُمیتیا جانبِ ایشان را نگاهدارند(کُمیتیا :انجمنهایی بود که رومیان در کنارِ فوروم برپا می کردند. هر دسته یا صِنف: انجمنی خاصِ خود داشت که در آن دربارة مسائلِ مملکتی نظر می داد). بویِ زر یا پیشکشِ غله، فرومایه ترین مردمانِ ایتالیا را به رم کشاند و حرمتِ جلساتِ انجمن را از میان برد. هر کس که در برابرِ زر، چنانکه می خواستند، رأی می داد، در زمرة انتخاب کنندگان در می آمد، خواه شهروند باشد خواه نه؛ گاه فقط عدة کمی از کسانی که رأی می دادند حقِ رأی دادن داشتند. چند بار لازم آمد که امتیازِ ایرادِ نطق در انجمن را با هجوم بر صُفة سخنگویان و حفظِ آن به قهر بدست آورند. امرِ قانونگذاری تابعِ برتری گذرایِ هر دسته بر دستة رقیبِ خود بود؛ آنان که رأیِ خلاف می دادند گاه تا سر حدِ مرگ کتک می خوردند و سپس خانة ایشان دستخوشِ حریق می شد. سیسِرو به دنبالِ یکی از این گونه جلسات نوشت: «رودِ تیبِر از اجسادِ شهروندان پر بود و فاضلابهای عمومی از آنها آکنده؛ و بندگان می بایست با اسفنج؛ فوروم را از خونِ روان پاک کنند.»کلودیوس و میلو برجسته ترین و کاردانترین مردانِ رم در این قماش از پارلمان بودند. آنان دسته های اراذل را بر سرِ مسائلِ سیاسی به ضدِ یکدیگر بسیج می کردند و روزی نمی گذشت که میانِ ایشان یک نوع زورآزمایی صورت نگیرد. یک روز کلودیوس در خیابان به سیسِرو حمله کرد، و روزی دیگر جنگاورانش خانة میلو را به آتش کشیدند؛ سرانجام کلودیوس خود به دستِ گروهِ میلو گرفتار و کشته شد (52). پرولِتاریا، که از همة دسیسه های او آگاهی نداشت، کلودیوس را همچون شهیدی گرامی داشت، با تشییعی باشکوه جنازه اش را به مقرِ سنا برد، و آنگاه ساختمانِ سنا را همچون هیمه ای که مُرده را روی آن می سوزانند آتش زد. پومپیوس سربازانِ خویش را به معرکه آورد و تظاهرکنندگان را پراکنده کرد. وی به پاداش از سنا خواست که به مقامِ «کنسولِ بی همکار» برگزیده شود، و این عبارتی بود که به دیدة کاتو بهتر از لفظِ «دیکتاتور» جلوه کرد. درخواستِ پومپیوس پذیرفته شد. پس وی به انجمن، که اکنون از سپاهیانِ او هراسیده بود، دو لایحه ارائه کرد، یکی در بابِ پیکار با فسادِ سیاسی، و دیگری در بابِ اِلغایِ حقِ نامزدی برای مقامِ کنسولیِ در حالِ غیبت از رم (که لایحة سال 55 این حق را به قیصر داده بود). پومپیوس به یاریِ نیرویِ نظامی با بیطرفی بر فعالیتِ دادگاهها نظارت کرد. میلو به جرمِ قتلِ کلودیوس محاکمه و به رغمِ دفاعیة سیسِرو محکوم شد(در متنِ نطقِ (سیسِرو) بدان گونه که به دستِ ما رسیده ،تجدیدِ نظرِ فراوان داشته است. این نطق با خطابة اصلی (که خواندش بر اثرِ تظاهراتِ خصومت آمیز مختل شد) چندان تفاوت داشت که چون میلو آن را خواند ، فریاد برآورد: «ای سیسِرو! اگر تو آنچنان سخن گفته ای که اینجا نوشته ای، من نباید اکنون به خوردنِ ماهیِ عالیِ مارسِی مشغول باشم.» )، اما به مارسِی گریخت. سیسِرو به حکومتِ کیلیکیا رفت (سال 51) و آنجا با اظهارِ شایستگی و تقوا چنان خویشتن را تبرئه کرد که دوستانش شگفت زده و آزرده شدند. همة ارکانِ ثروت و نظم در پایتخت به دیکتاتوریِ پومپیوس رضا دادند، اما طبقاتِ تهیدست امیدوارانه چشم به راهِ آمدنِ قیصر بودند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت۲۵۰-گشودنِ گُل-انحطاط دموکراسی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.