تاریخ تمین قسمت ۱۰۱ چوانگ تزة ایدئالیست episode artwork

EPISODE · Oct 9, 2020 · 40 MIN

تاریخ تمین قسمت ۱۰۱ چوانگ تزة ایدئالیست

from تاریخ تمدن

چوانگ تزة ایدئالیستفصل بیست و چهارم :عصر شاعرانبیسمارکِ چینچوانگ تزة ایدئالیستبا اینهمه، آیینِ «بازگشت به طبیعت» بآسانی از رواج نیفتاد، و در آن عصر هم، مانندِ اعصارِ دیگر، مُبَلِغانی یافت؛ هوادارِ بزرگِ آن تصادفاً شیواترین نویسندة آن عصر بود. "چوانگ تزه" طبیعت را دوست می داشت و آن را "دِلارامی" می دانست که، علی رغمِ سالخوردگی و بیوفاییهای خود، همواره ما را خوشامد می گوید. مانندِ ژان ژاک روسو، حساسیتی شاعرانه داشت و، همچون ولتر، آن را با چاشنی طنز می آمیخت و در فلسفة خود می گنجانید. برخلافِ منسیوس، فیلسوفی ادیب بود و به خود اجازه می داد که شاعرانه در وصفِ مردی بگوید: «سیبِ آدمش، مانندِ کوزة گِلیِ متورم بود!»وی در امارتِ سونگ زاده شد و چندگاهی در شهرِ "کی ایان" شغلی کوچک برعهده گرفت. به همان دربارهایی که محلِ ترددِ منسیوس بود، روی برد. با این وصف، این دو حکیم که شاید، به اقتضای همزمانی، با یکدیگر دوستی هم داشته اند، در نوشته هایی که به جا نهاده اند، از یکدیگر نامی نمی برند. در روایات آمده است که دربارها دوبار مقامی بزرگ به چوانگتزه عرضه کردند، اما او نپذیرفت. بارِ اول امیر "وی" پیکی نزد او فرستاد و از او خواست که وزیر اعظمِ او گردد. اما او با لحنی تند، که مقتضای رؤیاهای یک نویسنده است، پیک را مرخص کرد: «زود برگرد و با حضورِ خود مرا میالای. ترجیح می دهم در گودالی پلید خود را سرگرم و سرخوش سازم تا آنکه اسیرِ مقررات و محدودیتهای دربارِ یک سلطان شوم.» بارِ دوم، از جانبِ شاهِ امارتِ "کو"، دو مأمورِ بلندپایه نزد او رفتند و پیام شاه را به او، که سرگرمِ ماهیگیری بود، رساندند: «آرزومندم زحمتِ تصدیِ سراسرِ کشورِ مرا بپذیری.» چوانگ بی آنکه دست از ماهیگیری بردارد، پاسخ داد:«شنیده ام که در "کو"، کاسة "سنگ پشتی" وجود دارد که سه هزار سال پیش از "سنگ پشتی" به دست آمده است و اکنون در معبدِ خاندانِ شاهی، در سبدی پارچه پوش، نگاهداری می شود. آیا برای "سنگ پشت" بهتر آن بود که بمیرد و کاسه اش را با چنین حرمتی نگاه دارند یا اینکه به زندگی ادامه دهد و دُمِ خود را، در پِیِ خود، روی گِل کِشد؟» مأموران گفتند: «برای او بهتر آن بود که به زندگی ادامه دهد و دُمِ خود را، در پِیِ خود، روی گِل کشد.» چوانگ گفت: «به راه خود روید. من دم خود را، در پی خود، روی گل می کشم.»نظر او نسبت به حکومتها همانندِ نظرِ نیایِ روحانیِ او، لائوتزه، است. وی از ذکرِ وجوهِ مشترکِ سلاطین و حکام و دزدان لذت می برد. می گفت که فیلسوفِ راستین اگر، براثرِ قصور، زمامدارِ دولتی گردد، صواب این است که دست به هیچ کار نزند و به مردم اجازه دهد که آزادانه، برای حکومت بر خود، سازمانهایی به وجود آورند. «از واگذاردنِ جهان به حالِ خود و کناره گرفتن، خبر دارم، ولی از حکومت کردن بر جهان چیزی نشنیده ام.» در عصرِ طلایی، یعنی پیش از عهدِ نخستینِ سلاطین، حکومت وجود نداشت، و یو و شان، به جای آنکه موردِ احترامِ کنفوسیوس و چینیان قرار گیرند، باید به عنوانِ بانیانِ حکومت و رُبایندگانِ آرامشِ ابتدایی محکوم شوند. «در عصرِ فضیلتِ کامل، انسانها با پرندگان و ددان دمساز، و با همة موجودات برابر بودند و خانوادة یگانه ای به شمار می رفتند: در این صورت چگونه ممکن بود که بینِ خود؛ مِهتر و کِهتر شناسند؟»چوانگ تزه چنین می اندیشید که خردمند باید از حکومت بگریزد و، تا حدی که می تواند، دور از فیلسوفان و شاهان به سر برد، و سکون و سکوتِ جنگلها را (که مطلوبِ هزاران پیکرنگارِ چینی بود) بجوید و مجال دهد تا تمامِ وجودش، برکنار از قیودِ تدبیر و تفکر، از تائوی آسمانی، یعنی قانون و جریانِ حیاتِ بیان ناپذیر طبیعت، پیروی کند. باید در سخن کوتاه باشد، زیرا سخن̠، بیش از آنچه راهبر است، گمراه می کند، و تائو- یعنی راه و ذاتِ طبیعت- را هرگز نمی توان به لفظ آورد یا صورتِ ذهنی بخشید. تائو را تنها در خون می توان احساس کرد. خردمند باید از کمکِ "دست افزار" چشم پوشد و به شیوه های کهن و دشوارِ مردمِ ساده کار کند، زیرا دست افزارها سببِ پیچیدگی و گردنکشی و نابرابری می شوند، و هیچ کس نمی تواند در میانِ افزارها به سر برد و آرامش یابد. باید از مالکیت بپرهیزد و در حیاتِ خود نیازمندِ طلا نگردد. باید مانندِ "تیمون" طلا را به دستِ فراموشی سپارد و از جستجوی مرواریدها باز ایستد. «امتیازِ او دریافتِ این نکته است که همة موجودات از یک خزانه هستند، و مرگ و زندگی از یکدیگر جدایی ندارند»- همچون اوزانِ همنوای ترانة طبیعت یا امواجِ دریا.چوانگ تزه، مانند لائوتزه- آن شخصیتِ افسانه ای که نزدِ چوانگ؛ کاملتر از کنفوسیوس بود- عارفانه جهان را از وحدتی بی تشخص بهره مند می دید. نظرِ او به نظرِ بودا و اوپانیشادهای هندوان شباهت دارد، و از این شباهت، چنین برمی آید که فلسفة اولای هند، چهارصد سال قبل از ورودِ رسمیِ آیینِ بودا به چین، به این سرزمین راه یافته است. راست است که "چوانگ تزه" لااَدری و قدری و بدبین است، ولی اینها مانع از آن نیستند که چوانگ تزه "پارسایی شکاک" و مجذوبِ آیینِ تائو باشد. وی شکاکیت خود را در این داستان بیان می کند:نیمسایه به سایه گفت: «لحظه ای جُنبانی و لحظه ای آرام. دمی بر می خیزی و دمی می نشینی. این تزلزلِ اندیشه از چیست؟» سایه پاسخ داد: «قَوامِ من به چیزی است که موجبِ آنچه می کنم می شود؛ و آن چیز نیز به چیزِ دیگری قایم است که موجبِ آن که می کند می شود ... چگونه می توانم بگویم چرا چنین می کنم و چنان نمی کنم؟» ... هنگامی که تَن مُتلاشی شود، روان نیز با آن متلاشی می شود. آیا این وضع را نباید بسیار رقت انگیز شمرد؟ ... تغییر- فراشدن و فروافتادن- در همه اشیا پیوسته ادامه دارد. اما نمی دانم کیست که جریان را حفظ می کند و ادامه می دهد. چگونه زمانِ آغازِ یکی را بدانیم؟ چگونه زمانِ پایانِ دیگری را بدانیم؟ تنها ناگزیریم که چشم به راه باشیم و بس.به نظرِ چوانگ تزه، این مسائل بیشتر معلولِ محدودیتِ فکرِ ماست، تا زادة طبعِ اشیا؛ و عجب نیست که ذهنهای محبوسِ ما برای فهمِ کیهان به تناقض و تَنافی و پریشانی افتند- ذهنهایی که خود صِرفاً پاره های ناچیزی از کیهانند! فلسفه پردازی، یعنی تبیینِ کل بر وِفقِ احوالِ جزء، گستاخیِ عظیمی است، ولی چون مانندِ مُطایِبه مایة سرگرمی است، در خورِ عفو است. براستی فلسفه و مُطایِبه متضمنِ کلی بافی و گُندِگویی هستند، و هیچ یک از این دو بدونِ دیگری دست نمی دهد! چوانگ تزه می گوید که عقل را هرگز به حقایقِ نهایی یا دقایقی عمیق چون بالندگیِ کودک، راه نیست. «جر و بحث، دلیلِ تاریک اندیشی است» و شخص برای فهمِ تائو «باید بشدت دانشِ خود را سر کوبد.» برماست که نظریه های خود را از یاد بریم تا برای دریافت واقعیت آماده شویم، برای چنین دریافتی آموزش و پرورش سودبخش نیست؛ آنچه مهم است استغراق است در جریان طبیعت.این تائو، که به وسیلة عارفانِ شگرفِ خجستهِ حال ، دریافت می شود، چیست؟ تائو در لفظ نمی گنجد، ولی ما آن را از سر ناتوانی و به صورتی پُر تناقض تعریف می کنیم و می گوییم: وحدتِ همة اشیاست؛ جریانِ آرامِ موجودات است، از دَمِ ظهور تا لحظة کمال؛ قانونی است که بر این جریان حکمروایی می کند. «پیش از آنکه آسمان و زمین باشد، تائو بود، از دیرگاه وجودش مُسَلَم بود.» در این وحدتِ کیهانی، همة تناقضات؛ مُستهلک می شوند، همة تمایزات، زایل می گردند، همة اَضداد جمع می آیند. در تائو و از پایگاهِ تائو، خوب و بد و سفید و سیاه و زیبا و زشت و کوچک و بزرگ وجود ندارد. «اگر کسی فقط بداند که جهان به خُردیِ یک دانة گُرگاس، و یک سرِ مو به بزرگیِ کوهی است، آنگاه می توان گفت که به نسبیتِ اشیا پی برده است.» در این دستگاهِ جامعِ پر ابهام، هیچ صورتی ثابت نمی ماند.هیچ صورتی چندان طُرفه نیست که گردشِ ملایمِ تکامل، آن را به صورتی دیگر نگرداند.دانه ها فراوان و خُردند. بر سطحِ آب، یک بافتِ پوسته دار به وجود می آورند. چون به آنجا که خاک و آب با هم آمیخته اند برسند، گلسنگها پوششِ قورباغه ها و صدفها می شوند. چون روی پشته ها و بلندیها جا گیرند، "بارهَنگ" می گردند، و با گرفتنِ کود به صورتِ خَسَک در می آیند، و ریشة خَسَک، به صورتِ کِرم، و برگهای آن به صورت پروانه. این پروانه به یک حشره تبدیل می شود و زیرِ یک تنور جان می گیرد. سپس به صورتِ بید جلوه می کند و، پس از هزار روز، به صورتِ پرنده. ... از اتحادِ «یینگ شی» و یک خِیزران، کینگ نینگ می زاید. از این، پلنگ، و از پلنگ، اسب، و از اسب، انسان به بار می آید. سپس انسان به عرصة تکامل، که همة چیزها روزگاری از آن برخاستند و هنگامِ مرگ بدان باز می گردند، پا می گذارد.این نظر به روشنیِ نظرِ داروین نیست، اما بیفایده هم نیست. انسان ممکن است خود در این گردشِ بی پایان؛ دارای صورتهای دیگر شود. صورت کنونیِ او، زودگذر است و از دیدگاهِ ابدیت، واقعیتی سطحی دارد؛ پاره ای است از پردة پندار، پردة مایا، پردة فریبندة جداییها.روزگاری من، که چوانگ تزه هستم، خواب دیدم که پروانه ام و اینسو و آنسو پر می کشم و از هر جهت پروانه ام. تنها بر وجود پروانه ای خود آگاه بودم، و از فَردیتِ انسانی خویش خبری نداشتم. ناگاه بیدار شدم و مجدداً خود را یافتم. اینَک نمی دانم که آن زمان انسانی بودم و خود را در خواب: پروانه می دیدم، یا این زمان پروانه ای هستم و خود را در خواب انسان می بینم!در این صورت، مرگ چیزی جز تغییرِ صورت نیست؛ احتمالا وسیله ای است برای ارتقا به مرحله ای برتر، یا، چنانکه ایبسن می گوید، تُکمه سازِ بزرگی است که بار دیگر ما را در کورة تغییر می گدازد."تزه لای" بیمار شد و در بسترِ مرگ افتاد. زن و کودکانش پیرامونِ او گرد آمدند و گریستن گرفتند. لی به عیادتِ او رفت و به آنان گفت: «خاموش! دور شوید. او را در جریانِ تَحَوُل مزاحم مشوید.» ... سپس به در تکیه داد و [با مرد میرنده]سخن گفت. "تزه لای" گفت: «روابطِ انسان با یین و یانگ از روابطِ او با پدر و مادر استوارترند. اگر یین و یانگ مرا به سوی مرگ رانند و من ایستادگی ورزم، مُتُمَرِد شمرده خواهم شد. آن تودة بزرگ، طبیعت است که مرا وا می دارد تا این جسم را تحمل کنم، با این حیات بستیزم، در کهولت از کار بکاهم، و در آغوشِ مرگ بیاسایم. بنابر این، آنچه عُهده دارِ زادنِ من شد، همانا مرگ مرا هم تَکَفُل خواهد کرد. ریخته گرِ بزرگی هست که فلزِ خود را قالب گیری می کند. اگر فلز، هنگامی که می رقصد و به بالا و پایین می جهد، بگوید «باید از من یک مو یه (شمشیر باستانی مشهور) بسازی»، "ریخته گرِ" بزرگ بیگمان آن فلز را شرور خواهد شمرد. از این رو، اگر شخص، به این علت که روزگاری صورتِ انسانی گرفته است، اصرار ورزد که انسان – و تنها انسان – ماند، خداوندِ تَحَوُل، بیگمان او را موجودی شرور به شمار خواهد آورد. بیایید آسمان و زمین را کوره ای بزرگ، و خداوندِ تحول را ریخته گری بزرگ بشماریم. آیا، در آن صورت، هر جا رویم از نعمتِ آرامش برخوردار نخواهیم بود؟ خوابِ ما آسوده خواهد بود بیداری ما آرام.»موقعی که چوانگ تزه خود به آستانة مرگ رسید، شاگردانش برای تشییع جنازة او تدارکِ فراوان دیدند. اما وی آنان را نهی کرد: «آسمان و زمین، کَفَن و تابوت منند، خورشید و ماه و اختران، چراغهای مَدفَنِ منند، و سراسرِ آفرینش مرا تا گور مشایعت می کند – آیا اینها برای تدفینِ من کافی نیستند؟» شاگردان اعتراض کردند که اگر به خاک سپرده نشود، مرغانِ لاشخوار او را خواهند خورد. چوانگ با تبسم طنز آمیز هیشگی خود پاسخ داد: «روی زمین خوراکِ زَغَنها خواهم بود و زیرِ زمین خوراکِ آبدزدکها و موران. چرا یکی را بی نصیب سازم و طعمة دیگری شوم؟»اگر به این تفصیل از فیلسوفانِ باستانِ چین سخن راندم، بدین سبب بود که مسائِلِ لاینحلِ حیات و سرنوشتِ انسانی، بشدت؛ ذهنِ کنجکاو را به خود می کشد، و از این گذشته، دانشِ فیلسوفانِ چینی گرانبهاترین ارمغانی است که چین به جهان داده است. مدتها پیش از این، در 1697، "لایب نیتز" که پهنة ذهنش به پهنای گیتی بود، پس از مطالعة فلسفة چین خواستارِ آمیختنِ شرق و غرب شد. آنچه او در این باره نوشت، برای هر نسلی سودمند است: «وضعِ کنونی ما چنان است که، با توجه به بسطِ مفرطِ دامنة انحطاطِ اخلاق، لازم می بینم هیئتهایی از چین نزد ما آیند و مقصد و شیوة کاربردِ علومِ الاهی را به ما بیاموزند، ... زیرا باور دارم که اگر خردمندی برای داوری ... محاسنِ اقوامِ برگزیده شود، به رسمِ جایزه، سیبِ زرین رابه چینیان خواهد داد.» وی از پِطرِ کبیر درخواست کرد که در خشکی، راهی به چین بکشد، و خود برای «گشایشِ چین و مبادلة تمدنهای چین و اروپا» انجمنهایی در مسکو و برلین برپا کرد. در 1721، کریستیان ولف در دانشگاهِ "هاله" نطقی دربارة فلسفة عملیِ چین ایراد کرد و در ترویجِ آن کوششی مبذول داشت. اما وی را به اِلحاد؛ متهم و اخراج کردند. چون فردریک بر اَریکة سلطنت جای گرفت، او را به پروس فرا خواند و بارِ دیگر ارجمند گردانید. در عصرِ روشنگریِ اروپا، همان طور که باغها را به شیوة چینی و خانه ها را با اشیای هنری چین می آراستند، فلسفة چینی هم موردِ رغبت قرار گرفت. به نظر می رسد که فیزیوکراتها نظریة اقتصادی «اقتصاد بی بند و بار» را تحتِ تأثیرِ لائوتزه و چوانگ تزه تنظیم کرده اند. سخنان روسو، در مواردی، همانندِ گفته های تائو گرایان است، چندانکه ما بیدرنگ او را قرینِ لائوتزه و چوانگ تزه می انگاریم، همچنانکه کنفوسیوس و منسیوس را- اگر واجد طبعی ظریف بودند- برابرِ ولتر می شمردیم. همین ولتر می گوید: «من کتابهای کنفوسیوس را بدقت خوانده ام؛ از آنها یادداشتها برداشته ام؛ آنها را سرشار از پاکترین اخلاق و دور از هر نوع فریبکاری دیده ام.» گوته در 1770 یادداشت کرد که مصمم است آثارِ کلاسیکِ فلسفة چین را بخواند؛ و چهل و سه سال بعد، که تفنگها و توپهای نصفِ جهان در "لایپ زیک" می غرید، این خردمندِ سالخورده، بدونِ اعتنا به آنها، در ادبِ چینی متسغرق بود.چه خوب است که خواننده از این مقدمة کوتاه و سبک به شور افتد و مانند گوته و ولتر و تولستوی به مطالعة آثارِ فیلسوفانِ چینی بپردازد.فصل بیست و چهارم :عصر شاعرانI – بیسمارکِ چینباید گفت که کنفوسیوس، ناشاد؛ جان داد، زیرا فیلسوفان، دوستدارِ وحدتند، و ملتی که، مطابقِ انتظارِ کنفوسیوس، می بایست در زیرِ لوای یک دودمانِ نیرومند متحد شود، تا او زنده بود، همچنان در هرج و مرج و فساد و پراکندگی باقی ماند. دیر زمانی پس از کنفوسیوس، شی هوانگ تی، وحدتْ بخشِ چین، فرا آمد و، با نبوغِ نظامی و اداریِ خود، اماراتِ چین را یگانه ساخت و به «دورة اماراتِ جنگاور» خاتمه داد. ولی در همان حال، فرمانِ سوزاندنِ کتابهای کنفوسیوس را صادر کرد.اوضاع «دورة اماراتِ جنگاور» را می توانیم از خلالِ احوالِ شاعر چو پینگ دریابیم. چو پینگ پس از آنکه در شاعری و خدماتِ دیوانی مقامی یافت، ناگهان؛ موردِ طرد قرار گرفت و به روستا رفت و در کنارِ جویباری آرام ،دربارة زندگی و مرگ به تأمُل پرداخت و از عالمِ غیب پرسان شد:آیا باید همواره راهِ حقیقت و امانت را دنبال کنم یا شیوة یک نسلِ فاسد را پی گیر شوم؟ آیا باید همواره در مزارع با بیل و کج بیل کار کنم یا در سِلکِ مُلازمانِ بزرگزاده ای در آیم و ترقی جویم؟ آیا با کلماتِ آتشینِ خود به استقبالِ خطر روم یا دربارة توانگران و پایوران با لحنی دروغین مداهنه کنم؟ آیا باید به فضیلت پروری قناعت ورزم یا، برای توفیقِ خود، از زنان دلبری کنم؟ آیا باید در عالمِ صفای خود، پاک و نَیالوده به سر برم یا چاپلوسی چرب زبان و دروغزن گردم؟چو پینگ برای حلِ معمای لاینحلِ خود راهی جز خودکشی نیافت (حدود 350 ق م)، و از آن پس چینیان هر ساله از او یاد می کنند و در «جشنِ زورقِ اژدها» جسدش را در رودها می جویند.مردی که به چین وحدت بخشید، در ابتدا، دارای شهرتِ خوبی نبود. گفته اند که شی هوانگ تی از آمیزشِ نامشروعِ ملکة امارتِ چین با "لو"، وزیرِ والاتبار، زاده شد. این وزیر، هزار تکة زر بر دروازة قصرِ خود آویخته و ندا در داده بود که هر کس بتواند در کلمه ای از منشآتِ او نُقصانی یابد و بهتر از کلامِ او بیاورد، زر را به جایزه خواهد برد. مطابقِ روایتِ سوماچی ین، شی، که از قریحة ادبیِ پدرِ خود بی بهره بود، در دوازده سالگی، مادر را آزرد و پدر را مجبور به خودکشی کرد و خود بر اریکة امارتِ چین، که یکی از اماراتِ غربی بود، فرا شد. در بیست و پنج سالگی به گشودن و یگانه ساختنِ دولتهای کوچکِ همسایه پرداخت. هان در 230 ق م، چائو در 228، وی در 225، چو در 223، ین در 222، و سرانجام دولتِ مهمِ چی در 211 فتح شد، و سرزمینِ چین، پس از قرنها، و شاید برای اولین بار، زیرِ سلطة یک امپراطور درآمد. فاتحِ جدید، به خود لقبِ هوانگ تی (امپراطورِ نخست) داد و مصمم شد که شاهنشاهیِ نو را از نظامی پایدار برخوردار سازد.تنها توصیفی که مورخانِ چینی از دشمنِ نامدارِ خود کرده اند، این است: «مردی با بینیِ بسیار پیش آمده، چشمانی درشت، سینه ای چون سینة پرندگانِ شکاری، صدایی چون صدای شغال، بی شفقت، با دلِ ببر یا گرگ». وی طبعی خشن و لجوج داشت، خدایی جز خود نمی شناخت و، مانندِ بیسمارک، سرِ آن داشت که سرزمینِ خود را با خون و آهن متحد کند. پس از ربودن تاجِ سلطنت، یکی از نخستین کارهایش متصل کردن و کامل ساختنِ دیوارهای مُجَزایی بود که از دیرگاه، برای حفظِ چین از اقوامِ بربری، در مرزهای شمالی ساخته بودند. وی متوجه شد که برای ساختنِ دیوار – این نشانة عظمت و شکیباییِ قهرمانی چین – باید از انبوهِ مخالفانِ داخلیِ خود سود جوید. دیوارِ بزرگِ چین، که دو هزارو چهارصد کیلومتر طول دارد و در امتدادِ آن، جای جایِ دروازه های بزرگی به سبکِ آشور تعبیه شده، عظیمترین ساختمانی است که بشر تا کنون برپا داشته است. ولتر می گوید: «اهرامِ مصر در کنارِ آن چیزی جز توده هایی سست و بی اعتبار نیست.» در طیِ ده سال، مردانی بیشمار در راهِ بنای دیوار، جان دادند. چینیان می گویند: «مایة انهدامِ یک نسل و مایة نجاتِ نسلهای بسیار شد.» چنانکه خواهیم دید، این دیوار با آنکه نتوانست از ترُک تازیِ بربریان بخوبی جلوگیرد، از شمارة یورشهای آنان کاست. پس هونهای وحشی، که راهِ خود را به چین مسدود یافتند، به غرب رو کردند، رهسپارِ اروپا شدند، و به ایتالیا ریختند. آری، ساختنِ دیوارِ چین باعث فرو افتادن روم شد.!شی هوانگ تی، مانندِ ناپلئون، پس از جنگهای خود، با خرسندی به تمشیتِ امورِ پرداخت و طرحِ دولتِ چینِ آینده را ریخت. به اندرزِ لی سو، وزیرِ اعظمِ خود که از قانون گرایان بود، در صدد برآمد که عُرف و خودمختاریِ محلی را پایمال کند و قوانینِ صریح و حکومتِ مرکزیِ نیرومندی به بار آورد. نیروی تُیولداران را درهم شکست و گروهی از کارگزارانِ خود را به جایِ آنان نشاند. در هر ناحیه نیرویی نظامی به وجود آورد و آن را، در برابرِ حاکمِ ناحیه، استقلال بخشید. قوانین و مقرراتِ یکدست برقرار ساخت. از تشریفاتِ رسمی کاست و مسکوکاتِ یکسان رواج داد. املاکِ اکثرِ تُیولداران را تقسیم کرد و، با دادنِ حق مالکیتِ اراضی به بَرزِگران، بنیادِ سعادتِ چین را نهاد و، برای کامل ساختنِ وحدتِ کشور، هی ین یانگ، پایتختِ خود، را به وسیلة شاهراههای بزرگی به نواحیِ گوناگون، پیوند داد. شهر را با کاخهای فراوان آراست و یکصد و بیست هزار خانوادة بسیار ثروتمند و مُقتَدِرِ شاهنشاهی را برانگیخت که در پایتخت، در مجاورتِ او، به سَر برند. عادت داشت که به هیئتِ مبدل، و بی سلاح، به سفر و سیاحت پردازد و بی مُبالاتیها و بی نَظمیها را ببیند و سپس برای اصلاحِ آنها فرمانهای قاطع صادر کند. آگاهانه مُشَوِقِ علم شد و با فلسفه و ادب به ستیز برخاست.شاعران و نقادان و فیلسوفان، و مخصوصاً دانشمندانِ کنفسیوس گرای، دشمنانِ سوگند خوردة او بودند. اینان از قدرتِ خودکامة او آسیب دیدند و برقراریِ حکومتِ نیرومندِ او را به منزلة پایانِ آزادی و گوناگونیِ فکریی که، در بحبوحة جنگها و تَشَتُت، عصرِ ادب را به پیش بُرد، دانستند و اعتراض کردند که شی هوانگ تی از تشریفاتِ باستان غفلت می ورزد.اما شی هوانگ تی آنان را با خشونت بر جایِ خود نشانید. هیئتی از مامورین عالیرتبه یا دیوانسالاران از او خواستند که دستگاهِ ملوکُ الطوایفی را بازگرداند و به وابستگانِ خود تُیول دهد. گفتند: «کسی که از سنتهای عمیق سرمشق نگیرد وخواهانِ بقا باشد- تا جایی که ما می دانیم- هیچ گاه موفق نشود.» لی سو، وزیرِ اعظم، که در آن موقع سرگرمِ اصلاحِ خط و تنظیمِ الفبای چینیِ کنونی بود، با سُخَنی تاریخی، که خوشایندِ ادیبانِ چینی نبود، به این انتقادات پاسخ گفت:«سلاطینِ پنجگانه» به تکرارِ رویة یکدیگر نپرداختند و «سلسله های سلطنتیِ سه گانه» از همدیگر تقلید نکردند ... زیرا زمانه دیگرگون شده بود. اینک خداوندِ امپراطور، برای اول بار، کاری بزرگ کرده و شکوهی را بنیاد نهاده است که تا ده هزار نسل پابرجا خواهد ماند. مامورین عالیرتبة ابله از دریافتِ این عاجزند. ... در روزگارِ پیشین، چین مُنقسم و رنجور بود، و کسی نبود که بتواند اتحادِ آن را تکفل کند. به این سبب، همة نجبا صاحب قدرت بودند. مامورین عالیرتبه در سخنانِ خود از ایامِ گذشته دم می زنند تا این زمان را به سیاهی کشند. ... اینان مردم را به جعل دروغها و بُهتان ها برمی انگیزند. در این صورت، اگر موردِ مخالفت قرار نگیرند، سلطنت در چشمِ طبقاتِ بالا خوار خواهد شد و سازمانهایی در میانِ طبقاتِ پایین پدید خواهد آمد. ...به نظر من، باید همة تاریخهای رسمی جز «یادبودهای امارتِ چین» را سوزاند، و کسانی را که در نهان کردنِ «شی چینگ» و «شوچینگ» و «گفتارهای صد مدرسه» می کوشند، بر آن داشت که آنها را برای سوختن به مقاماتِ رسمی تسلیم کنند.این فکر: امپراطور را خوش آمد و فرمان به اجرای آن داد. پس کتبِ مورخان را در همه جا به شعله سپردند تا فشارِ گذشته از زمانِ حال برداشته شود و تاریخِ چین با شی هوانگ تی آغاز گردد. گویا کتبِ علمی و آثارِ منسیوس از سوختن مصون ماندند، و بسیاری از کتابهای ممنوع نیز در کتابخانة سلطنتی نگاهداری شدند تا محققان، به هنگامِ لزوم، بتوانند با اجازة مخصوص از آنها استفاده کنند. چون در این زمان، کتاب را روی باریکه های خیزران می نوشتند و باریکه ها را با سنجاق به هم می پیوستند، هر کتاب برای خود وزنی داشت. از این رو دانشمندانی که آهنگِ نافرمانی داشتند، به دشواری افتادند. آورده اند که برخی از آنان را گرفتند و به ساختنِ دیوارِ بزرگ گماردند، و چهار صد و شصت تن را به قتل رسانیدند. با این وصف، بعضی از اهلِ علم ،همة آثارِ کنفوسیوس را از بَر کردند و شَفاهاً به دیگران رسانیدند. بزودی، پس از مرگِ امپراطور ، بارِ دیگر این کتابها، که ظاهراً اغلاطِ فراوانی در آنها راه یافته بود، رواج گرفتند، و نتیجة پایدارِ کتابسوزی تنها این بود که کتابها، جلوه ای قدسی یافتند و شی هوانگ تی مَبغوضِ تاریخنویسانِ چین گردید، چندان که نسلهای متمادی در آلودنِ گورِ او کوشیدند.نابودیِ خانواده های پر قدرت و انهدامِ آزادیِ نوشتن وگفتن، سبب شد که شی هوانگ تی، در سالهای آخر، تقریباً بی یاور شود. دشمنانش برای قتلِ او مجاهدت ورزیدند؛ ولی او توطئه ها را بهنگام، کشف کرد و به دستِ خود توطئه گران را هلاک ساخت. چون بر تخت می نشست، شمشیری بر زانوان می نهاد، و شب هنگام در یکی از اطاقهای یکی از کاخهای متعددِ خود، که بر کسی معلوم نبود، می خوابید. مانندِ اسکندرِ مقدونی، برای بسطِ قدرت دودمانش، خود را خدا معرفی کرد، اما او هم، مثلِ اسکندر، در این راه به جایی نرسید. فرمان داد که جانشینانش وی را «نخستین امپراطور » بخوانند و شجرة او را تا «امپراطورِ 10 هزارم» حفظ کنند! اما دودمانِ وی به پسرش ختم شد. اگر بتوانیم به اخبارِ مورخانی که با او دشمنی داشته اند اعتماد کنیم، وی، در مرحلة کهولت، اسیرِ موهومات شد و در پیِ اِکسیرِ حیاتِ جاویدان رنجها برد. چون در گذشت، پیکرش را پنهانی به پایتخت فرستادند و، برای آنکه کسی از بویِ جسد به وجودش پی نبرد، جسد را همراه کاروانی حاملِ ماهیانِ فاسد روانه کردند. در روایات آمده است که چند صد دخترِ جوان را زنده با جسدِ او به خاک سپردند تا مُصاحبِ دایمِ او باشند. خَلَفِ او، که از مرگش شاد بود، در تزیینِ آرامگاهش سخت به اِسراف گرایید. صُوَرِ بروجِ فلکی را بر سقفِ آرامگاه، نقش کردند و بر کفِ برنجیِ آن نقشة شاهنشاهی را با جیوه کشیدند. در درونِ آرامگاه، شمعهای تناور افروختند تا کارهای امپراطورِ مرده و ملکه های او دیر زمانی در یادها ماند. همچنین، دستگاهی در گنبدِ مقبره تعبیه کردند تا خود به خود هر که را که ناخوانده در آید، به قتل رساند. از اینها گذشته، کارگرانی که تابوت را به درونِ مقبره بردند، زنده، در کنارِ تابوت دفن شدند تا مبادا رازِ گذرگاهِ گور را فاش سازند.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Oct 9, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمین قسمت ۱۰۱ چوانگ تزة ایدئالیست

0:00 40:31

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 40 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on October 9, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!