PODCAST · arts
نقاشی خیال با شعر
by Gholamreza Aminian
دریچهای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجرهام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغضهای مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©
-
97
تک ستاره
این آسمان توست؟مشتم را باز کن ببین چه در من از توستصدایت هنوز در گوشم استکه میپرسی، هنوز او هست؟و من چتری میشود برای توو تو ناگهاه از میان انگشتانم میلغزی از میان همان نقطههای کور زندگیمآری، این آب هم از توستاین خاک هم نشانهای از توستاما مگر میشود به آسانی از تو دل شستدوباره کی و کجا شود چون تویی را جستاز وقتی که در این اینجا خیمه زدهامیک لحظه هم چشم بر هم نزدهاممن قلب خستهات را با یک تیر نشان زدهامدر آسمانی که پر از ستاره استکه این خود یک نشانه استتنها یک ستاره است که نامش قطبی استاین یعنی هنوز راه روشن استو فرصت دیدار میسراما نه با صورتی که در یاد تو استبل با گرمایی که هنوز میان من و تو استکه هر که در دام عشق بیافتد چنین سستباید هم تا ابد بسوزد با هر نشانی که از توست
-
96
سکوت
هر روز شب از راه میرسد هر بار دوباره خاک سرد میشودهر شب این دل برایت تنگ میشودصورتت را به زمین بچسبان ببین آرام میشود؟آری چنین میشودجان که لبریز میشود چشم پر از اشک میشودخورشید که ناپدید میشودزمین با تاریکی همنوا میشود...لابد دلسرد میشودحتما سرد میشودچرا نشود؟مگر با نبود سایه مشکلی حل میشود؟تازه دلگیرتر هم میشودبا خود خلوتی کن ببین نتیجه سکوت چه میشودیواشکی در گوشم نتیجه فردا چه میشودصبح قسمت که میشود؟جای خالی با چه پر میشود...وقتی زمین به خورشید پشت میکندخورشید تازه ماه را میفرستد که پادرمیانی کندعاشق راستین راستی چنین میکندجز یاد معشوق نمیکندجز در باغ معشوق خنده نمیکندجز برای معشوق موهایش را رنگ نمیکندخود را باد نمیکندبیهوا خود را رها نمیکند خواهش نمیکندتمنا نمیکندحتی شکوه هم نمیکندتنها سکوت میکندتنها سکوتچون نیاز نمیکند...حال تو به من بگو تو خورشیدی یا زمین!؟و سکوت با تو چه میکند؟
-
95
تردید
شده در کوچهای قدم بگذاری بیآنکه بدانی چرا؟یا بپیچی در جادهای اما ندانی کجا میبرد آن راه تو را؟شده در چشمان کسی نظر کنی که پاک ببرد حواس تو را؟ یا زیباییش بپراند هوش تو را؟کجا میبرد این تردید، ما را؟کجا میکشد این بار گران، افسار ما را؟من هر دو دستم خالیستخودت ببین که نگاهم بارانیستمن تمام امیدم به روشناییستبه آن دو خورشید درخشانی که مست و آبیستای تویی که در من زندانیستبگو که در تو هم این شک جاریست که کنارت جای من خالیستکه بیمن روزهای بهاریت زمستانیستکه جای بوسههایم بر لبانت خشک و بیابانیستبیشک صاحب تردید یک زندانیست
-
94
ماتیک
اجازه دارم باقیمانده قهوهات را سر بکشم؟کمی از ماتیکت هم روی فنجان ماندهمیتوانم آن را به صورتم بکشم؟چطور شد؟ مثل تو زیبا شد؟چقدر تا تحویل سال مانده؟یعنی اینهمه راه تا رسیدن به دلت مانده؟!چقدر امروز این ماه دیر کردهصورت خودت هم به ماه میمانداما زیبایی صورتت زیر ماه به هیچ نماند دفتر خاطراتت چه؟اجازه دارم به آن سرک بکشم؟نه، کاری که ندارماما کمکم میکند که تو را کمی بهتر بکشم و کمی زودترشاید تو راست میگوییاین همه عجله برای چیستولی این را به که میگویی؟!دل چه میفهمد معنی انتظار رارابطه دو تا دو با چهار رادر روزگاری که همه از عقل معاش میگویندتو گرسنه بمان تا با تو کمی از اسرار گویندیکی اینکه میان من و تو جز حبابی بیش نیستیکی آنکه هزار سال هم دمی بیش نیستدیگر آنکه جز خودش کسی آگاه نیستچون دنیا دو روز بیش نیست، آخر این همه ناز برای چیست؟امشب را هم بمان که فردا منتظر کسی نیست
-
93
نیم نگاه
نگاهم که به نگاهت میافتد،در دلم آشوب میافتدبا خود میگویم: آیا او هم هر شب قبل خواب به یاد من میافتد؟وقتی فکر کسی در جانت میافتد،این چنین نیست که تنها دماغت از کار میافتدیک جهانت از پا میافتدعشق تنها یک مفهوم مجرد نیستشیرازه دو جهان را بستهاند به آنتو خود لب باز کن ببین چه بر سر هر دو جهانم میافتدبا هر کلمهای که از دهان تو بیرون میافتد،جان و تنم با هم به لرزه میافتدپس چرا خواهشی از من نمیکنی؟وقتی میدانی که این تن به یک خواهش تو بر خاک میافتد
-
92
چشم انتظار
کوچ میکنم میروم از اینجاخانهام هرجامن یک دوره گردمدورت بگردم!من به دوردستها میاندیشم من خود یک اندیشهامحبسشده در یک شیشهامبا دیوارهایی نازکبا من به آرامی حرف بزنکنارم کمی بنشین با من حرف بزنبپرس روزت چطور بود؟شهر با تو مهربان بود؟چقدر پیر شدهامبا اینکه هنوز از دروازه شهر هم خارج نشدهاممیبینی؟ ساعتها با ما سر صلح ندارند همین کافیست که اینجا جای ما نیستفکر کنی چگونه میخواهم کوچ کنم؟پیاده یا سواره؟ سوار برعرشه کشتی یا بالهای یک قرتی؟ طیاره را میگویم!تو چه میگویی؟شاید با چشمان بسته بهتر ببینمآب میبینم خود را در میان موج اما در جمع میبینمپس باید همراهانی با خود ببرمخاطرات کودکی؟ شایداشعار رودکی؟ حتماآرزوهای آبی؟ هرگزاینبار سبک میخواهم برومشاید تو را هم با خود نبرم!با که میخواهم در راه صحبت کنم؟!به این میاندیشماصلا برای حل همین سفر میرومتو اما بمان باشد؟میمانی؟منظورم، منتظرم میمانی؟
-
91
مشت کرده
ایستاده، مشت کرده، پشت کردهبه هر آنچه میپرستیدقسم به همان که میپرستید روبرویم راهیست که هموار نیستدر دل جایی برای رشک فردا نیستمگر صورتی هست که نقش تو در آن پیدا نیستهر که غایت زن در او پیدا نیستوصف حالش در گنجایش هیچ شعر و کتاب نیستتو فقط بخند که جز چشمان تو راهی به فردا نیستهر نگاهی که خالی از احساس استحسرت خورد که چاهکن است و در چاهش آب نیستهر دوست داشتنی که سزاوار تخت و تاج نیستعاشقی او کرد در فراق معشوق یک دریا خون گریستروزی خواهد آمد که میپرسی او از اهل کجا بود؟از شهری که من میآیم داشتن آدرس خود یک گناه بودهر که کلاه از سر برمیداشت از اهالی خانه بودمن کلاه از سر زیبایی چشمان تو برمیدارم
-
90
تلخ، شیرین
چگونه ادا کنم؟چگونه گره از این سخن خود باز کنم؟چگونه فریاد زنم با دهانی که خودخواسته فرو بستهام؟حتی میلرزد قلمم وقتی که به آن میاندیشم وقتی که شیطان خودی مینمایدبا برق چکه و صدای سم خود عرض اندام مینماید فکر نکنی که او حتی برای یک لحظه چشمانش را بسته استاو یک عمر را برای همین لحظه کمین نشسته استخواهید دید چگونه تمام راهها را بر مهرههایشان بسته استو جز ذلت و خواری برایشان چیزی ننوشته است و اشتباه هم نکننگو که عدالت کجاستچگونه با این همه ظلم دستگاه عدل پابرجاستتو چه دانی کدام پاره از دردها طلاستمزد آنهایی که در قلبشان هنوز بارقههایی از نور ماناست وقتی که شعلههای شقاوت تا فلک سر میکشندو دلهای دردمند را تا مغز استخان میخراشندفکر نکنی که چه آسان ظالم به اهدافش رسیده است اینها هم تله خود اوست تا تنها اتمام حجتی کرده باشدبرای عذاب دردناکی که برایشان مهیا کرده استجهان پر است از ملولی برای او که کمی تاریخ خوانده است برای تو هم که او این درد را برای تو خواسته استنه که برای عذابت بلکه برای رد کردن خودت از سوراخ غربالشیا نشاندنت در جایگاهی مقربتر از دیگر بندگانشباید که صبور باشی تا پس دهی امتحانشو چون وعده سحر نزدیک استبر کسی که حرارت خورشید را لااقل یکبار درک کرده استحلاوت هر چه از او بر او رسد، چون قند شیرین است
-
89
ژرف
از زبان تو میگویماز باورهای عمیق تواز ترسهای رخنه کرده در درون تواز حسهای لبریز شدهاز زخمهای تیره شدهاز تنهاییهایت از جداییهایتاز پلشتی اطرافیانتاز عشقهای بی سر و تهاز یک عمر دویدنهای بیرهاز سردی مواجه با قلبهای یخزدهاز تحمل بار نگاههای آفتزدهو آن شب سردآن لحظه شبیهترین به مرگ...انگار که همین دیروز بودهوا هنوز گرگ و میش بوددرخت در جایش بوداما یک چیز سرجایش نبودیک ذهن آرامیک قبیله بیآلامهضم آن لحظه حتما میباید که سخت بوددانستن اینکه منبعد بودنت همواره با درد بوداینکه دیگر زندگی مثل قبل نخواهد شداینکه دیگر چیزی فراموش نخواهد شداینکه دل دیگر بر قرار نخواهد شداینکه تا جسم خاک نشود جهانی آرام نمیشود
-
88
زبان سرخ
ایستادهای و به نقطهای خیره شدهایگه گاهی هم نیم نگاهی به من میاندازیمیدانم تو این راه را قبلا بارها رفتهایو هزاران بار هم آنرا در ذهنت مرور کردهایاما من چه کمکی میتوانم به تو بکنممن هم مثل خودت یک سیب خوردهاممن هم مثل تو از اسبم به پایین افتادهاماز من همراهی بخواه، اما پاسپانی نه بر روی زمین مورچهای را به تو نشان میدهم که یک پایش آسیب دیده استبعد کلی جستجو خانهاش را پیدا میکنی و کمکش میکنی تا به خانهاش برگردداما آیا او هم همین را میخواست؟ و آیا به نفعش بود؟ مورچهای که یک پایش شکسته را چه کسی میخواهد؟ به آن زنی که در آن سمت خیابان ایستاده نگاه کنببین چقدر زیر چشمانش گود افتاده میدانی چرا؟چون چند شب است که خوب نخوابیده چرا؟!چون دخترش از خانه فرار کردهبرای این زن چه باید کرد؟ کمکش کرد تا دخترش به خانه برگردد؟آیا دختر هم همین را میخواهد؟ و آیا به نفعش هست؟ با آدم سالخوردهای که هزار درد بیدرمان گرفته چه باید کرد؟برای خاطر چه کسی؟ برای دکتری که تنها نسخه جراحی در آستین دارد، یا جامعهای که از سنتشکی میهراسد و یا خانوادهای که نگران آبرویش در میان در و همسایه است؟خودش چه؟ برای خودش چه چیزی بهتر چیست؟ اینکه انگشتانت هنوز تکان میخورند معنیاش چیست؟ زندگی در تفسیر چیست؟ ما بیشتر از آنچه باید در کار طبیعت دخالت میکنیم طبیعت تنها یک کار دارد و آن نوسازی خویش است و ما در تقلا برای حفظ یک سکانس!به بچه آدمیزاد نگاه کن!ببین چقدر ضعیف و نحیف گشته ما این بلا را بر سرش آوردهایمبا یک عمر دخالتهای بیجا در تمام شوون زندگیش، از ریز و درشتشاز اینکه به چه چیزی میتواند دست بزند تا اینکه کی میتواند حرف بزنداز اینکه با چه چیزی میتواند بازی بکند تا اینکه با چه کسانی میتواند رفت و آمد کنداز اینکه چه لباسی میتواند بپوشد تا اینکه به چه چیزی میتواند گوش کنداز اینکه در چه رشتهای میتواند تحصیل کند تا اینکه با چه کسی میتواند آمیزش کند بعد همین انسان خودخواه زیادهخواه در وقت پیری انتظار داد که بچههایش او را تر و خشک کند. چه شد؟ تو که یک عمر ادای آدمهای همهچیزدان را در میآوردی، چرا فکری برای پیری خودت نکردهای؟؟ دوران بچهگی و جوانیشان بس نبود که انتظار داشته باشی میانسالگیشان را هم به پای کهولت شما بریزند؟ و همه اینها نتیجه همان دخالتهای بیجا در طبیعت بکر بچههاست، چه از روی خودخواهی و چه از روی نادانی. ولشان کنید. بچهها را بگذارید تا کودکی کنند، از بچههایتان کلفت و نوکر نسازید. اگر شما این کاره هستید تنها فکری برای پیری خودتان بکنید. برای بچههایتان تنها یک همبند باشید نه زندانبان. این زندانبند است که به زندانیش میگوید که کی باید غذا بخورد، کی باید بخوابد، کی باید هوا بخورد، و کی باید ملاقاتی داشته باشد. همبند اما تنها دو گوش شنوا دارد و یک آغوش گرم تنها اگر لازم باشد. و انسان واقعا جز همراهی چیزی در این دنیا لازم ندارد. تنها اینکه کسی باشد که ببیند، بشنود، بفهمد، بخندد، بغض کند، گریه کند و خلاصه ... آینه باشد، و خالی! خالی از هر نوع قضاوتی. آری، از من همراهی بخواه، اما پاسپانی نه، من برای پیری خود فکری کردهام.
-
87
قهوه تلخ
همین بود، نبود؟ شب بود، نبود؟ ترسیده بود، نبود؟ تنها بود، تنها مثل یک مرداب بیحرکت، بیمعنی، بیجهت و تلخ! چه میشد کرد؟ چه میتوانست کرد؟ چه باید میکرد؟ باز شاید تشعشش آفتابی یا تابش نور مهتابی یا چند لکه ابری با چند قطره بارانی یا دست نوازشگر پدری یا محبتهای بیدریغ مادری باید امتحان میکرد یک کاری میکرد از یکجا نشستن آخر چه سود از زانوی غم به بغل گرفتن چه فایده اگر میشود رفت چرا باید ایستاد؟ چرا باید گذاشت تا هدر شد؟ و چه کاری هم کرد! کارستان! و خوب هم تمامش کرد! زندگی را مثل زمین قصهها کرد هم تلخ، هم شیرین هم رنج، هم گنج هم بالا، هم پایین این زندگی، هر لحظهاش را باید ستود حتی شده با فرستاد یک درود یا زدن هر حرکتی حتی شده با بیهوده پرسه زدنی مثل گفتن چند جمله دوستت دارم یا نشان دادن اینکه برو پشتت را دارم با عاشقانه درکنار هم زیستن در سختیها با هم گریستن در شادیها با هم خندیدن، رقصیدن همین بود، نبود؟ کافی بود، نبود؟ و آخرین پرده! تصویر یک پیجک رونده وقتی دیگر هیچ رمقی نمانده جز واپسین دم و بازدم عاشقانه و بعد افتادن یک برگ در زمینی پوشیده از گل و سنگ و گفتن خداحافظ یعنی که هنوز امید دارم یعنی که جز تو کسی را ندارم یعنی همه چیز را به تو میسپارم همین بود، نبود؟ قشنگ بود، نبود؟
-
86
دلتنگی
حالت چطور است؟ امروز چشمانت چه رنگ است؟ پیراهنت بوی پرتغال میدهد؟ رنگ موهایت به شرابی طعنه میزند؟ ساعت چند است؟ پاییز شما هم برگریزان میشود؟ آفتاب، مهمان اتاقت میشود؟ پنجرهات رو به دریاچه باز میشود؟ شبها نور ماه مزاحم خوابت میشود؟ آرزوهایت با طلوع خورشید آب میشود؟ اینجا !؟ اینجا هوا ناجوانمردانه سرد است سایه تشنه آفتاب است زمین منتظر باران است دل در تب و تاب است سینه پر از فریاد است این خودم هم از آن خودم هم در حیران است کی میآیی؟ میآیی؟؟ دیر نشود!؟ نگذار مشتی خاک چاره کار دو چشم منتظر شود
-
85
سیاهی
تاریکی هجوم آوردهاز نشخوارهای ذهن هزاران دیو سربرآورده باز شب شدهباز این سر بی صاحب شدهفکر و خیالات چون شغالان گشنه باهم غلاویز شدهخون هم میرزندتن را به هم میریزندآب نجس بر سر و صورت هر چه سجاده پرست میریزندایجا میدان اصلی شهر استاشباح گشته است از آدمهای گرگ صفت مردهخوار پر شده استدندان تیز میکنند خیکشان پر میکنندجنس دیگر که میبینید رم میکنندآب دهانشانبوی عرقشاناز صبح تا شب اُق میزنند، یک شهر را بهم میزننداین کلام آخر استدر مقابلات یک آینه استاین توهش از تو خارج استبیگانه با تو همخانه استذهن مشوش ستسر پر از خشم و نفرت استدل در سودای شهوت استتنها راه نجاتت بازگشت به آن خویشتن برتر است
-
84
جاده
جاده مرا میخواندجاده رگ خواب مرا میداند من از تبار جاماندگانم از در یکجا ماندن بیزارممن به یک رود میمانمدایم هوای رفتن در سرم دارم آن عقابی که در آسمان در حال جولان استگه در صعود و گه در فرود استاز زندگی چه میخواهد؟جز دو بال که برای پرواز است!؟من از زندگی چه میخواهم؟جز اینکه آزاد و رها باشم؟کاش الان در کنار ساحلی نشسته بودمهوای خنک دریا مرا هشیارتر میکندگرچه این، خود کار را مشکل میکندوقتی بدانی که ساعت، وقت رفتن استدل کندن سختتر میشودهر قدمی رنجآورتر میشودرفتن جسارت میخواهدگذاشتن و گذشتن میخواهدمشت زدن به در و دیوار قفس میخواهدنالههای شبانه بر سر چاه عادت میخواهداما چه خوب که جاده هستکور سوی امیدی هستجاهای ندیدهای که منتظر تو هستند حسهای جدیدی که در شرف تولد هستند سفر ذهن را زیباتر میکندحس جاودانگی را در انسان بیدارتر میکندبا سفر زندگی دلنشینتر میشودمسافر به راه تشنهتر میشوددر سفر همه چیز مقدس میشودهر وسیلهای برایت تبدیل به یک همسفر میشودآن ستارههایی که در آسمان در حال نورافشانیاندبا آنکه هزاران سال از ما دورندآرزوهای آدمهای زیادی را با خود به همراه دارند برای همین همواره در یک هالهای از ابهام قرار دارندما هم همه پر از ابهام هستیمما هم هر کدام یک ستاره هستیم اما ما آرزوی چه کسانی را با خود به همراه داریم؟کاش میان ما هم جاده میکشیدندکاش در جایی انتظار ما را هم میکشیدندچشمهایی که به جاده دوخته میشوندمثل درختان پاییزیاندمنتظر یک اشارهاند تا صبح اشک بریزندمثل همه عاشق و معشوقیهایی که گرفتار یکدیگرند عاشق و معشوق به یک اندازه محتاج یکدیگرندهر دو بالهای یک پرندهاند هر دو وسیلهای برای رفتنندهر دو نیازمند وجود جادهاند
-
83
بازنده
یکبار که باد میوزد وقتی که دلت میلرزد بر روی تپهای بایست چشمانت را ببند و دستانت را به پهنای خیالت باز کن بگذار تن تو سد عبور باد شود بعد با لبانت آن را مزه مزه کن ببین سرد است یا گرم؟ خشک است یا نرم؟ تند است یا آرام؟ بوی خوش میدهد یا نه؟ به مسیری که باد طی کرده است فکر کن فکر میکنی کویر را دیده باشد؟ صدای جنگل را چه، شنیده؟ در آب دریاچهای فرو رفته؟ از رشته کوهی بالا رفته؟ دشتهای پوشیده از برف را دیده؟ گلهای وحشی را بو کرده؟ اگر دوست داشتی که بیشتر غرق شوی، به این فکر کن که بازدم چه کسانی را با خود به همراه دارد مثلا شاید بچهای که برای خرید دوچرخه زار زار گریه کرده یا پیرزنی که پسرش به خاطر سر نزدن به او نفرین کرده یا پدری که برای گرم شدن دستانش در آن 'ها' کرده و یا دختری که برای نرفقتن به خانه شوهر التماس کرده به ایده انتزاعی مکان فکر کن به زمانی که هیچ چیز نبود به زمانی که همه جا گرد و غبار بود به زمانی که همهجا سنگ و خاک بود به زمانی که همه جا پوشیده از آب بود به نظرت چند بار این سیکل تکرار شده است چند بار دیگر قرار است که تکرار شود اگر این چرخه یک دور بیپایان باشد چه؟ فرقی به حالت میکند؟ به نگاهت به زندگی چه، اثری میگذارد؟ باز از نداری گله خواهی کرد؟ باز با همسایهات سر پارکینگ دعوا خواهی کرد؟ میدانی خیال با واقعیت چه فرقی دارد؟ خیال با تو همان کاری را میکند که واقعیت میکند اما با هزینهای بسیار ناچیز، در بیشتر مواقع هم در حد هیچ بیدلیل نیست که تمام ادیان به پیروانشان وعده بهشت میدهند، خیال که هزینه ندارد اما اینکه چرا آدمها حاضرند به جای ساختن بهشت خود، به دنبال بهشت دیگران بروند، قصهای طولانی دارد حوصله شندین قصهاش را داری؟ خصلاصهاش این است که بیشتر آدمها یادشان رفته چگونه باید خیال کنند، چگونه از خیالکردن لذت ببرند و چگونه خیالشان را با دیگران به اشتراک بگذارند بچهها اما این کار را خوب بلدند اما بزرگتر که میشوند، بزرگترها آنها را با بیرهمی تمام از دنیای شگفت انگیز خیال بیرون میکشند، به مدرسه میفرستند و وادرارشان میکنند یاد بگیرند چگونه برای برآورده ساختن آرزوهای دیگران تا آخر عمر بردگی کنند نگفتی حوصله قصه داری یا نه؟ اگر جواب تو هم این نبود که قصهاش را خودم میگویم، تو هم یک بازنده هستی
-
82
یک تابستان داغ
در یک تابستان داغ به سراغت خواهم آمد پای پیاده و از یک راه کوهستانی طولانیترین مسیر را هم برای خود انتخاب خواهم کرد سنگلاخترینش را، دشوارترینش را خود را برای تو آماده خواهم کرد من سفری عاشقانه خواهم داشت از کنار جاده برایت گلهای زیادی خواهم چید همه را در یک سبد خواهم چید و سبد را چون صلیبی مقدس بر دوش خواهم کشید دوریت را سخت خواهم چشید زجر خواهم کشید روزها، شبها زیر آفتاب زیر باران در میان طوفان و بوران و در تمامی آن لحظهها تنها به تو فکر خواهم کرد من ثانیهها را پای فاصلهها قربانی خواهم کرد بیوقفه صدایت خواهم کرد از تمامی صخرهها بالا خواهم رفت روی هر سنگی نقش تو را حک خواهم کرد عاقبت راهی به درون قلبت پیدا خواهم کرد من روزهای زیادی را در کنارت خواهم ماند شبهای زیادی را با تو بیدار خواهم ماند عشقم به تو را نشان خواهم داد قلبم را به تو خواهم داد و در اولین غروب پاییزی پای تو جان خواهم داد من مرگ را زندگی خواهم نامید و زندگی را یک دفتر شعر و پایان دفترم را در کنار تو جشن خواهم گرفت تا شاید وقتی که دوباره چشمانم را باز میکنم خود را در میان سطور دفتر تو بیابم
-
81
عشق
عشق یعنی زندگی زیباست! من زیبایم، تو زیبایی و این جهان زیباست. عشق یعنی همه چیز در جهان برای نمایش دلدادگی مهیاست. پرده برافتاده و زمین صحنه رقص و آواز ماست. عشق یعنی جهان در نبود تو بیمعناست. پایان جهان در لحظه اخم تو و پیدایشش در گرو لبخند توست.عشق را تنها باید زندگی کردعشق را نمیتوان پیدا کردعشق را تنها میتوان بیدار کردآدم مرده را مگر میتوان با صبح آشنا کردمرده را بهتر که در زیر خاک کردزندههای دلمرده را هم بهتر که از یاد پاک کرددوستان، خانه را پر از حرص و آز میبینمنقش دوست را بر روی بازوانتان نمیبینمچرا این سینهها را برای او چاک نمیکنیدچرا این تن را قبل مرگتان خاک نمیکنید چرا چشمها را با اشک پاک نمیکنیدچقدر عتاب آخر، چرا کاری نمیکنیددوستان اتفاقات دیروز را فراموش کنیدبر احوال گذشتگان بنگرید، بیشتر فکر کنیداز حرص و حسد بارتان را خالی کنیدآرزوهایتان را هم تا میشود کم و کوتاه کنیداز فقر و محنت هم یادتان نرود کمی توشه راه کنیددوستان، دوست را آنجا یابید که خود را خوار کنیدزر را هم آنجا یابید که به سوی خرابه شام کنیددوستان اینجا محل گذر استهر چه آید یا رود هم تنها یک خبر است نقش من و تو هم در این میان بیاهمیت استچرا که همه چیز از پیش مقدر شده استدوستان، داستان را کسی نوشته که در کارش متبحر استپس تقلای بیخود تنها به عزا نشتن استبهترین کار به تماشا نشستن است
-
80
معجزه زندگی
وقتی که تمامی راهها بسته میشود یا جسم و جان با هم خسته میشود تازه ریزش باران شروع میشود همه چیز یکدفعه دگرگون میشود برکهها از آب پر بیشهها مملو از صدای شرشر و دلها صاف و پاک به درخشانی یک دُر وقتی که صدایم میکنی یا یک لحظه نگاهم میکنی در دلم آتش میاندازی احساس را در من شعلهور میسازی از من یک آدم دیگری میسازی و اگر به صورتت لبخند را هم اضافه کنی بدون شک تو مرا برای همیشه مال خودت میکنی وقتی که در چشمانت خیره میشوم یا لحظهای در کنارت مینشینم دیگر در این کالبدم نمیگنجم میخواهم که دایم با تو میان ستارهها در سفر باشم و اگر خودت ستاره من شوی یا چشمانت را با من سهیم شوی قول میدهم هر چه دارم را زیر پایت قربانی میکنم وقتی که در کنارت راه میروم یا به سمت تو میروم پاهایم را بر روی زمین میکوبم مثل یک رود میخروشم نگاهت را جرعه جرعه مینوشم و اگر در آن لحظه دستانم را هم بگیری از اینجا تا ثریا را برایت دستههای گل میچینم وقتی که به صورتت دست میکشم یا از شیرینی لبت کمی میچشم نفسم بند میآید قلبم از دوست داشتنت به درد میآید زندگی به وجد میآید و اگر دستانت مرا به سمت خود کشند در آن لحظه مرگ من ثانیهای هم طول نمیکشد وقتی که برایم ناز میکنی یا با یک شعر سخنت را آغاز میکنی مرا دیوانه میسازی از من یک بدُ پرست میسازی و اگر مرا عشقم صدا کنی یا در آغوشت برایم کمی جا باز کنی هر روز از زمین و آسمان برایت باران شعر میریزم روزی که بگویی دوستم داری یا که به من احساس داری آن روز شیشه عمرم را خواهم شکست بر تخت سلیمان خواهم نشست و اگر در جهان معبودی باشد یا حکمتی در آفرینشش باشد بیشک او نمیتواند از تو نباشد یا جدا از تو باشد
-
79
سفر کرده
ای یار سفر کرده، ما را کشت غم هجران تو بگو آخر چه بود آن خواب که برد هوش از سر تو در کدامین سرزمین افتاده بود کلاه از سر تو گفتی زود میرود نام و خاطرهام ز یاد تو بیمعرفت، هر شب از خواب میپرم به یاد تو رد بلند پاهایت بر روی شنهای داغ به جا مانده زخم جمله دوستت دارمت هنوز بر روی دلم مانده گفتی خانه به دوشم، در کنارت آشیانه میجویم من ساده هم باور کردم، به یک جمله دلخوش کردم حال این منم که خانه به دوشم، این درد نوش جونم بیپرده میگویم، بسیار چیزها که از تو آموختم اینکه فاش گویم، جز به لایقش ز اسرار نگویم یا از درد ننالم، هر چه از او رسد بر دیده منت گذارم تنها ماند که بگویی با درد دوری خودت چه کنم مگر اینکه بگویی من به تو در این راه ایمان دارم چیزی نیست، راهی نمانده آخرین طعم به جا مانده شیرین شکر بودی، مسکرتر از هر شراب و هزار باده آشنای دیرین درد و با حسد یک جنگجوی با اراده ای نام تو ورد زبانم، جز شوق تو نیست در رگانم پس بیا برهان زین عزابم، ببین که در حال نزارم
-
78
جهان من
در سینه رازی دارم بنشین ای دوست با تو صحبت نازی دارم چرا هر وقت که شقایق میبینم من هم شوق آواز دارم تو بگو ای دوست این چه سریست که من با جهان بیرون دارم چرا هربار که اشک میریزم مثل اینکه هیزم بر روی آشوبهای دلم میریزم نکند که در من جهانیست و من چون بیخبر ذره ذره میمیرم دستهایم را بگیر چشم در چشم بگو که بیتو من هم میمیرم حال مرا را اکنون تنها یک چیز خوب میکند که بدانم من هم جهان تو هستم و از من بخواهی که بمان و من نتوانم بگویم که آنگاه میرم با عاشقانههایت یک عمر زندگی کردم جهانم را تو ساختی از آن وقت که با تو رقصیدم هوای دل غم آلود است امروز فردا را در صورت تو میبینم امروز عشق با تو خواهد ماند، میدانم زندگی با تو جریان خواهد داشت، میدانم
-
77
راز و نیاز
صدای پای تو میآید گوش کن! ببین دل با یک صدا به چه تاب میآید هر چه تا به امروز در سینه ریخته بودم به هیجانی بر روی آب میآید کاش کمی باران بیارد خاک کمی بوی نم بگیرد دوست دارم عطر تو را وقتی رنگ خاک به خود میگیرد حلقه آتش است عطر تو من میسوزم و حس از آن گر میگیرد غم بار سفر بسته شور و شوق، چون مهاجری مسافر باز مرا لایق لانه کرده سالها حس و حال دفن شده در من به یکباره پوسته شکسته زندگی به چه کار آید گر وعده دیدار تو در کار نباشد یعنی میرسد آن روز که بیافتد پرده شب، تمام شود قصه قُصه مرد شب من ببینم روی تو، مست شوم از شانه زدن بر موی تو من آتشکدهای سرد و خاموشم چون طفل گمشدهای تنها به دنبال یک آغوشم هزار بار هم که مرا ز خود برانی، ترک نشود این کیشم پس چرا میزنی تیشه به ریشهام، من که از ازل با تو ز یک ریشهام و تا باشد روز و شب، خواهم که تو باشی راز و نیاز هر شبام
-
76
با تو، بی تو
با چشمان تو میبینم، با لبهای تو میخوانم، در نفسهای تو پیچیده کلاف سردرگم زندگانی ابرهای پریشانیم بر پیشانیم آخر چگونه سرد شودند تا وقتی در پای تو من در حال جانفشانیام با آنکه شب و روز از کوی تو در حال گذرم، اما حیف یک نظر از پشت پنجرهات بر اینهمه دلدادگیام خوابهایم آخر چگونه تعبیر شوند تا وقتی که تو ننشستهای برای برداشتن دانهای از روی بام نظرم صحبت از طلوع به وقت غروب رسم عاشقان نیست، بدان که من هنوز برای دیدنت اینجا منتظرم
-
75
کافه
دلم یک سفر میخواهد یک سفر دور خیلی دور آنقدر دور که هیچ صدای آشنایی به گوشم نرسد که چه کنم؟ که کمی قدم بزنم کجا؟ در کوچهها، در پس کوچهها، در بازار، در میان حجلهها تا کی؟ تا وقتی که خسته شود پایم که میشود وقت کافهنشینی و ساعت سکوت و فراغم بعد بنشینم در گوشهای و گذر عمر ببینم که چه شود؟ نمیدانم! یعنی مطمن نیستم میدانم آخرین هم نیستم کسی چه میداند شاید برای خلوت کردن شاید برای فراموش کردن شاید برای مرور کردن شاید برای فرار کردن و شاید هم برای پیدا کردن قدر مسلم آن است که همه چیز به ‘خود’ بر میگردد اینکه از کجا آمدهام، در کجا ایستاده ام، کجاست منزل آخرم پایان قصه هم که از ابتدا معلوم است باز به جایی نخواهد رسید قطار افکارم چرا؟ چون مدام گره خواهد افتاد در کارم خاطره پشت خاطره خواهد درید رشته افکارم یک انسان است و خاطراتش خاطراتی که یک آن از او جدایی ندارد اصلا چه میماند از آدمی بدون خاطراتش؟ جز یک نعشش؟ پس خوشا آنان که همت کردند در ساختش هوشیار بودند در لحظه به لحظه خلقش مثل آن باغبان که تنها گل خوشبو میکارد در باغش چه میآید از آن باغ؟ جز رایحهای که هوش میبرد از هر که میگذرد از کنارش؟
-
74
برای که
به من بگو چرا؟ جان من، به من بگو چرا؟! نترس این تنها یک شوخی بود دنبال چرایی نیستم راستش را بخواهی دیر زمانیست که دیگر دنبال چرایی نمیروم چرایی اصلا چه اهمیتی دارد اما دلم میخواهد بدانم برای «که»؟ برای «که» این زنگها به صدا در میآیند البته که این هم یک شوخی بود دلم میخواهد بدانم خندههایت را برای «که» نگه داشتهای؟ روزها به «که» میاندیشی؟ شبها برای «که» دلتنگ میشوی؟ در تنهاییهایت برای «که» بغض میکنی؟ سفره دلت را برای «که» باز میکنی؟ در رویاهایت با «که» پرواز میکنی؟ در آغوش «که» آرام میگیری؟ برای «که» حاضری منتظر بمانی؟ برای «که» حاضری بمیری؟ و که که که! این یک سوال حیاتی سوال از «که» گرچه بسیار ساده است، اما جدیست در جواب چرایی میشود توضیح داد توجیح کرد اما سوال از «که» امر بودن یا نبودن است یا هست یا نیست اصلا صفر و یکیست یا وجود دارد یا ندارد پس بگذار دوباره سوال خود را بپرسم برای تو آن «که» کیست؟ اصلا هست؟ نکند که «که» ای در کار نباشد؟ تلختر ازاین نمیشود که برایت «که»ای وجود نداشته باشد اما شیرینتر از این هم نمیشود که آن «که» خودت باشی آری، خودت! تو به تنهایی برای خودت کافی هستی خودت که کم کسی نیستی مگر نه اینکه آینه تمامنمای جهان هستی خودت هستی؟ پس چرا آن «که» خودت نباشی خود خود تو این وجود بیمثال تو این عشق بیپایان تو این ایمان بیبدیل تو تو یعنی عشق به خودت یعنی عاشق و معشوق هر دو صنمت یعنی رخ لیلی و مجنون به یک اندازه افتاده در قدحت پس چرا بیکار نشستهای برخیز! دفی بردار، سازی کوک کن، آوازی در کن بساط رقص و پایکوبی شاهانهات را برپا کن زین پس هم تنها خدمت خلق کن هر وقت هم از تو درباره او پرسیدند تنها بگو هو! هو! هو! هو! هو! هو!
-
73
تنگ آب
خواب بودم چون جسم مردهای چند صباحی بر دار بودم گمان میبردم چون جسم متحرکی دارم بیدار بودم نمیدانستم اما تنها در مسیر باد ایستاده بودم من اسیر پنجههای باد بودم و مثل یک ماهی گرفتار تنگ بودم چقدر هم تشنه بودم دایم در فکر جرعهای آب، با آنکه در آب بودم عطش من اما از آب نبود، از روشنایی بود از نبود شمعی در دست یا نبود همنشینی یکدست از آرزوی از این خاک برخاستن از آرزوی دیدن او قبل باز خواستن از آرزوی شکستن شیشه تنگ آبها از آرزوی ریختهشدن در آب دریاها از آرزوی وصل شدن به بینهایتها از آرزوی قدم گذاشتن در سرزمین آرزوها از آرزوی تبدیل شدن به ترانهها از آرزوی بیدار شدن روزی از این خوابها
-
72
گمگشته
گمگشته ایستادهام در میان عکسهای تو کو پس تو، کو آن رخ همیشه خندان تو چگونه من آخر سر کنم با این درد هجران تو چگونه میشود فراموش کرد آن شوری که حلقه میزد در چشمان تو تا دیروز تو آینهای بودی در مقابل من، امروز اما این آینه شده کلبه احزان تو حیف نیست؟ که فاصله بیافتد میان من و تو؟ چراغ زندگی خاموش میشود بدون تو دل هوایی میشود از ندیدن تو این میشود که به هر ریسمانی از خاطراتت چنگی میزند مثل کسی که گمگشتهای دارد و به هرجایی سر میزند ببین! یک برگ با نسیم ملایمی تکان میخورد یک درخت اما وزش بادی میخواهد که کمی تاب بخورد اما هیچکدام در برابر یک توفند تاب مقاومت ندارد فکر تو هم با من این چنین میکند این دل تاب خیال کردن دگر ندارد کدام بوتهای آخر زیر تخته سنگی شکوفهای به بار میآورد؟ صبر ایوب میخواهد، کاسه انتظاری به بزرگی چشمانت طلب میکند مساله این است که از دست هیچ کس هم کاری برنمیآید به هر حال هر درسی فصل امتحانی دارد مثل هر آدمی که بالاخره روزی غم و قصهای دارد لحظه دیدار که میرسد این جان پر میکشد و با هر لبخد تو پرجانتر میشود کاش میدانستی که دوست داشتنت در هفت بحر و آسمان هم جا نمیگیرد
-
71
قاف
گفت این بوی تن است یا که خون گفتم این بوی زایش است به دیده خون قبضه جان از لحظه لخته شدن یک دریا خون با جیغ و داد و شیحههایی چون فرود تیشه فرهاد بر بیستون تو از این قصه بخوان شرح مفصل حدیث عشق را گفتن راز به او که افتاد در دل شمس را آفتاب آمد، جمع کن بساط این کرمهای شبتاب را از روی لوح سینهام، بخوان خطوط نوشته شده با جوهر درد را این همه آیت و باز پرسش از منبع نور؟! این ماه، این هم نور، قسم به آن لبی که بوسید ترنم خاک را خواب تا کی؟ برخیز تا ببینی صحنههای شگفتانگیز بالای کوه قاف را تا دم هست، غنیمت هست، پس کاری بکن چیزی بگو فراموش نکن آفتاب لب بوم را به خاطر آر لذت پرواز را
-
70
زری
دستهایت را میبینم طرح و نقشهات را هم میدانم اما باز من بیتابم مثل یک بید من لرزانم سایهات را میشناسم طلوعت را بارها و بارها دیدهام در غروبت، من جای تو ستاره روی هم چیدهام من اینگونه ظلمت را برچیدهام با آنکه زندگی را از تو میدانم داستان بودت را دایم در سر پروراندهام اما اینبار از تو میخواهم که بگویی من چه کنم با راز مرگهایی که از دردش جگر لای دندان میفشارم هر صورتی به شکل یک فرشته هر ناله جان دستور کشتن دیوی با ضربت دشنه مثل تمام قصههای دیو و پری پایان این قصه هم شیرین مثل خود زری
-
69
در جستجوی شمس
منم منم آمدهام خاطرهها، فاصلهها پشت سرم نهادهام پشت در ایستادهام باز کن، جنت و آب زمزمام گرچه هنوز خستهام پیر و پینه بستهام باز توشه سفر بستهام طرح سفر برای عمر بستهام حال در پی یک همسفرم در پی تو، تو ای هم نفسم نشان تو در شب تار جستهام ز ماه و ستارهها کمک جستهام حال پشت درت رسیدهام به این پیر، پشت درت نشستهام بی این نشان که قفل و دخیل بستهام ای نفسم، ای همه هستیم با آنکه بیپر و بال گشتهام سرگشته ز خیالت گشتهام اما هنوز نشکستهام چون جز تو به کسی دل نبستهام ای تو پایان همه غم و قصهام در این جهان دگر مکان ندارم ز ساعت و زمان دگر خبر ندارم جز این سفر دگر آرزویی ندارم بی همسفر دگر سفر نمیروم این سفر حتما با تو میرویم همسفر تو بودن تنها آرزو که دارم از مغرب شروع میکنیم تمام راه آینه و شمعدان میکنیم از مشرق دوباره طلوع میکنیم با خورشید روبوسی میکنیم شب عزم شمال میکنیم کمی عشق و حال میکنیم سپس قصد جنوب میکنیم قصهمان را شعر و کتاب میکنیم پایانش شیرین تمام میکنیم از این حالمان سکه ضرب میکنیم فردا را پول یک سکه میکنیم به گذشتهمان رجوع میکنیم در قونیه رقص با مولانا میکنیم شمس را ساقی جمع میکنیم مست شده غوغا میکنیم دنیا را پاک فراموش میکنیم آخرت را باد هوا میکنیم قسم به پیر، به این پیک و پیمان در این دیار شیران در صف این عاشقان تا صبح روز آخر تا ختم شور یاران جشن و پایکوبی میکنیم
-
68
کعبه
ای که به کعبه میروی ترسم که خطا میروی کعبه مقصود در تو و تو خوشحال که میروی پیچ زلف یار در دستت تو پی حض کجا میروی کاسه وجودت چنان تنگ که به اشارهای سر میروی کنار ساحل دریا نشسته ولی به درونش نمیروی ز دیدن طلیعه صبح غافل پی آب تا ماه میروی دوست خانه دیوار به دیوار چرا راه دور میروی جهان بیابان است و زندگی شن گر تقلا کنی، فرو میروی
-
67
هوس
پشت سرم سایهای میآید برمیگردم و نگاهش میکنم در دستش یک سبد است با دو سیب قرمز میگویم: سیب میخواهم سیبی برمیدارد و گاز میزند میگویم: اما من سیب خواستم! با تعجب نگاهم میکند با انگشتش به خودش و بعد به من اشاره میکند یعنی من آینه ضمیر تو هستم میپرسم: خودت هوس سیب نکردهای؟ صورتش گل میاندازد مثل کسانی که اولینبار عاشق شدهاند سیبی برمیدارد و اینبار آن را به من میدهد گاز میزنم، شیرین است او آب دهانش راه میافتد حالا همه نگاهش به سیب خوردن من است من اما همچنان دنبال سیب او هستم، همان سیبی که او گاز زده است با ترس و لرز و کمی خجالت میپرسم: میتوانیم سیبهایمان را عوض کنیم؟ از شنیدن حرفم چهرهاش میشکفد بدون اینکه حرفی بزند به من نزدیکتر میشود حالا میتوانم ضربان قلبش را بشنوم مرا محکم در دربر میگیرد حالا دیگر خبری از او نیست اما در هر دو دستم یک سیب قرار دارد یکی از سیبها اما خوشمزهتر از دیگریست
-
66
سرگردان
زورقی کوچک بر روی دریا سوی کرانهها روانه بود پشتش ساحل خط لبی باریک به رنگ گل لاله بود رفتم و گفتم ای شیخ کجا، نگرانم که تو بیراهه روی ای دریا چنان بیکران است که تو براحتی طعمه شوی عمق این بحر نه آن است که در خیال خام توست قبل تو کسان بلیعده هنوز نتوان نشانی آنها جست در دل تاریکی بی فانوس شدن کو نشان قهرمانیست نه هر که قایقی ساخت، تاخت و او بحر را شکافت به یک زلف پریانی عمری مجاهدت زاهدان بر فنا شد هر که مدعی شد بدان او اولین کشته این میدان شد قیاس خوشه انگور با زن همزادی گوز و شقیقه دارد او که جز سرشاری ندید بدان این رشته سررشته دارد پشت دریا شهر کجا بود شیخ، به این گواه این آب هم نیست جز او که کسی نیست، آن چه بینی هم انعکاسی بیش نیست با گفتن شعر کی کس تواند صاحب آب و روشنی شود سوختن باید تا که شخص شمع خرد و معرفت شود نه هر که به کردار بیخردان نگریست لقمان شد نه هر که جام زهر جبار زمان نوشید سقراط شد هر که قایقش تندتر راند تنها ز ریشه خود دورتر ماند او که ایستاد و با دل به جان گوش داد، او جاودان ماند تو هم ای غلام مبادا جز سکوت در این بیشه پیشه کنی کز شتاب و هیاهو تنها گرای خود به درندگان فاش کنی
-
65
زمستان مستمر
میبینی؟! هوا دوباره سرد شده آب در برکه یخ بسته، چمنزار خالی از چنگ شده شاخهها خشک و ترد، شبیه استخوانهای قبلِ مرگ شده برگها روی زمین ریخته و ریز ریز شده، انگار که چند بار چرخ شده دوباره باز زمستان شده، برف آمده، همه جا سفیدپوش شده شهر هم سوت و کور و مردمانش سیاهپوش، انگار نه انگار که شعری هم اختراع شده خانه را نگفتم! چه سرد شده، سکوتش از قبل هم سنگینتر شده چهار دیواریاش مرده، زمیناش سرِ شده، مشتی خشت بیروح شده روحی در این خانه نیست که سرگردان نگشته، از بس جای خالیت پررنگتر شده یک آغوش گرم، تنها چیزیست که در این خانه گم شده دل هم به هوایش تیره و تار مثل یک شب بیمهتاب شده شنیدن دوباره صدای تو و پیچیدن دوباره عطر تو حالا یک حسرت بیپایان شده تصور یک سفره کوچک که به دست تو پهن شده با بوی نان تازه و چای لاهیجانی که در قوری دم شده و دو فنجان چای که با چند حبه قند شیرین شده وسواسیست که این روزها فکرم بدجور دچارش شده آه از آن دو چشمی که از من دریغ شده شروع من از لحظهای است که نگاه تو در من خیره شده دیدن برق چشمانی که از شوق دیدار لبریز شده اگر بهار بیاد و تو نیامده باشی چه؟ بهاری که تو گل سرسبدش نباشی مثل زمستانیست که مستمر شده
-
64
کوچهها
درحالیکه که موهایم را شانه میکنم، برمیگردم و به جادهای که از آن آمدهام خیره میشوم. جادهای که هزاران ساعت در اعماق زمان کشیده شده است و میرود و میرود تا میرسد به کوچهها ای صدایهای خاموش شده در عصارها در من رسوب کرده آن نجواها یخ بسته در من جادوی آن تصویرها دیدن آنهمه شگفتی از پشت دوربینها صدای مداوم زنگولهها تا سرحد کوهها آن خانههای زیبا، آن منظرهها آن رنگها قلههای سپید پوش شده بر فراز ابرها بازی و شیطنت هم سن ماها در حجم سبزها خندههای صورتها و قهقههای صورتکها آسمان همیشه آبی و گاهی آراستهشده با ابرها خروج روح از بدن برای ساعتها و روزها چه کرده با ما آن لحظهها، آن خیالها، این خاطرهها قلب شده در ما معنی خیلی از واژهها وجملهها گیر کرده سوزن کودکیمان در میان کاههای آن مزرعهها گم شده معنای زندگی ما معمولیها در لابلای آن تصویرها شانه را بر روی زمین میگذارم و به خودم در آینه نگاه میکنم. تکههایی از من در اعماق زمان جا مانده است. کاش میشد بروم بردارم و برگردم. اما خیلی دیر شده است، حواسم باشد نفر بعدی یادش نرود. موزیک متن:کارتون بچههای کوههای آلپ
-
63
حلاج
من هرگز ندیدهام یا نشنیدهام که کسی مرده باشد. آنهایی هم که از قطار زندگی جاماندهاند تنها از انتخاب کردن باز ایستادهاند و مشعلشان را به دست دیگری سپاردهاند. هر کدام از ما انباشتی از انتخابهای بازایستادگان از روز اول آفرینش هستیم. و زندگی چیزی نیست جز انتخاب میان دو. انتخاب بین پوشیدن شلوار بلند یا کوتاه، دوستداشتن ساینا یا آیدا، دادزدن و یا سکوت کردن به وقت دعوا. و این انتخابهایمان هستند که تار و پود فرش زندگیمان را در بستر زمان میگسترانند. اگر میلیونها سال پیش در زیر دریا برای تکیاختهای سبزههای روشنتر و برای رفیقش سبزههای تیرهتر به دهانشان شیرینتر نبودند امروز آن یکی فیل و این یکی آدم نبودند. تمامی جنگها، دعواها، اختلافها و کشمکشها میان دو فرد، دو قوم، دو مذهب و دو کشور همه بر سر این است که انتخاب چهکسی درستتر است. غافل از اینکه جوهریترین، ذاتیترین و قویترین نیرو و کشش موجود در عالم هستی همین میل به مخیل بودن است. در اصل همین میل به مخیل بودن بوده است که در نهایت منجر به آفرینشی شده است که ما آن را تجربه میکنیم و نبودش به معنی مرگ، نیستی و پایان همه زیباییهاست. آزادی هم چیزی نیست جز مخیل گذاشتن آدمی میان انتخاب دو. چه آن دو لباس باشد، دسته باشد، مذهب باشد و یا لذت. لذت خواندن کتاب یا رفتن به خواب. و چه کسی میتواند اثبات کند که لذت یک انتخاب بیشتر از دیگری است. باید عاشق باشی تا جهان را آنگونه که بایست ببینی، درک کنی و باز خلق کنی. ایمان بیاوری که این ما هستیم که تعیین میکنیم لذت هر انتخاب چقدر باشد نه اینکه چیزی از پیش مقدر شده باشد. و این یعنی امکان داشتن همهچیز در عین نداشتن هیچچیز، امکان خلق همه چیز از هیچ چیز، امکان ذره بودن و در عین حال خداگونه بودن، یعنی حلاج بودن.
-
62
رها
میخواهم رها شوم در باد از بال و پر زدن برای لحظهای دست بکشم، بیاندازم خودم را در دامان باد تا ببرد مرا هر جا که دلش خواست و من کمی در خود گم باشم میخواهم که اکسیژن در هوا باشم پر شوم در سینه پیرزنی تنها ، بدانم که دلیل کاهش سرفههایش و طولانی شدن نفسهایش من باشم میخواهم که گرد و غبار باشم بنشینم در لابلای موهای دخترکی که پیچیده از تاب، و با او بالا و پایین بپرم هر وقت که او میدود و من کمی شاد و خندان باشم میخواهم که خط سیاهی چشم باشم بیافتد چشم هر رهگذری در من، به نظر بیهمتا و ناب باشم و بدانم که دلیل آب و لوچه دهانشان و حسرت در نگاهشان من باشم میخواهم که رنگ شرابی لب باشم غرق در بوسه شوم هر وقت در آغوش یار اولین هدف باشم، و سرمست از اینکه مزه شیرینی دهان و رقیب شکر من باشم میخواهم که آهنگ باشم جاری شوم در لالایی مادران در کنار گهواره کودکانشان، مثل رودی که میریزد در جام کوچکشان، و آرامش جان باشم میخواهم که آه سوزناک دلی باشم بدمند مرا به آرامی در نیای تنگ که بریده شده از سر ذوقی، و در آن هنگام چشمهایم را ببندم و برای دقایقی گریان باشم میخواهم که ناز و کرشمه باشم روان شوم در کوچه و خیابان به خرامان، و با افتادن هر چشمی بر من رویم را برگردانم و کمی خجل باشم میخواهم که آزاد و رها باشم بروم به گوشهای دنج در این دنیای واهی و برای مدتی محو باشم. ولی بدانم که لااقل دو دختر عاشق دارم که مایه تنگی دلشان من باشم. و غرق در این احساس شیرین آماده دادن جان باشم
-
61
Lost
Lost in a jungleYour only companion, your shadowAnd a beating heart in the shape of an arrowDon’t know where to goStanding at a crossroadsHave to choose between two roadsOne goes deep, the other one to open fieldsCan’t decide between going left or turning rightHaving light or being hold tightLiving in an open field bathed in lights but kept apartOr to fight for every inch of light but being squeezed very tightLiving like a king, a lonely living beingOr living among crowds, but always watched by guardsThere must be a better solutionYou becoming the light! bringing joy to the crowdLike a love song for a broken heartOr cold water in a hot desert, bursting someone’s thirstOr syncing your heart beats with those in dire needs I’m always on huntSearching for big, brave, and fine heartsTo put in use my arrow, at lastThen jump out of the bath running on the street without pants, screaming I’ve finally found my ShamsLike the children who play seek and hideYou count, I hide behindYou don’t know it until you turn aroundThen you get kissed while sinking in my armsI call the game is now overWe are at the end of the lineYou are now mine!You replyFine!:موزیک متنAmir Tataloo-Ba To
-
60
سراب
تو برایم خواب بودی، ناب بودیمثل یک حس بیداری، مثل پایان یک تنهاییحسی از جنس کامل بودن، کافی بودننمیدانم چه شد آن حس را ، کجا رفتتنها میدانم که پر زد و رفترفت نشست بالای درختی در نزدیکی خانهماناز آنجا هم پر کشید و رفت بر روی ابرها نشستابرهایی که سپیدندابرهایی که در راه کویرندابرهایی که از هم میپاشندابرهایی که یک قطره هم نمیبارندابرهایی که هیچگاه به سرزمین موعود نمیرسندچه آمد بر سر خاطرات دیروزتعبیر خوابهای نیمروزسالهای دور از خانهراز و نیازهای مادران، در تاریکی با چاشنی نالهصدای شیون و جیغ زن آن یکی همسایهضجههای دردناک بچههای این یکی همسایهصدای تیر هوایی، این مزاحمهای همیشه شبانهیا آن روز لعنتی در پارکتو با آن قدمهای تند و تیز و چشمهایی چون صد آتشپارهمن در شوک نزدیک شدنت و گرفتن یک کاست و بعد آن نامهبالا رفتن ضربان قلبم از شدت هیجان در حد انفجار یک خمپارهانتخاب تو بودن، میان آنهمه پسر مثل خواندن یک کتاب قصهگفتهبودی که اسمت ناهید استعشقم در دلت چندوقتیست که لانه کرده استآن روزها این حرفها برایم غریب و تا حدی عجیب بودمیدانم، استعدادم زیر نمره قبولی بودامکانات امروز هم که نبودتازه خانهتان ته یک کوچه بنبست بودقبول کن سخت بود، تابلو بود، تابو بود، دوران بگیر و ببند بود، تو هم که کنارت همیشه یک بزرگتر بودبرای همین رفتنم بدون حتی یک خداحافظی یا نوشتن چند خط نامه بودهیچ وقت نشد که بگویم غیبتم برای چه بودآری قبولی در دانشگاه، در شهری دیگر بودبگو که بعد من زندگی باز هم شیرین بود؟من نزدیک هجده سالم بود، راستی تو چندسالت بود؟دستخطت که خرچنگ قورباقه بود، نگو که تنها دوازده سالت بودراستی همین ماهبود، یادت بود؟کاش یکروز این نوشته را بخوانی و فکر نکنی او یک بیمعرفت بودلااقل برای چند سال مهرت دایم در دلم بودو زمان چه زود میگذرد، انگار اتفاقهای دیروز تنها یک سرآب بود
-
59
گلین گداخ گزماقا
این شعر به زبان آذری است. آهنگ پس زمینه هم "تو فقط باش" نام دارد که خوانندهاش مازیار فلاحی است.
-
58
سر نگران
آمدی ای من تو را چشم نگران، ای که در حسرت دیدار تو من شبها چون طفلی گریان کجا بودی ای مه من، ای دلیل کم سو شدن نور دیدههای من بیا بنشین دمی در کنار من، تا بنگری در عمق چشمان من میبینی نقش صورتی را که افتاده در آن، پس چرا میروی عقب سر نگران چشمهایم منتظر تو بودهاند، با هر ناله جان چون ابر بهاری باریدهاند از روزی که رفتی یکدم هم نیاسودهاند، هر دانه اشکی را میان پلکها روزها سابیدهاند بیا امشب تو آنها را خواب کن، اندکی از سگمههایت را باز کن وسوسههایت را ز نو آغاز کن، باز عشوه کن، موهایت را باز کن بیا این دل را یکبار دگر زیر و زبر کن، غارتش کن، خامش کن، رامش کن کفشهایت را بکن، زمین را با پای برهنه لمس کن خاکش را اندکی در مشت کن، سرمه این احساس پاک کن دست مرا بگیر، گام بگیر، بچرخ، مرا تنگ در آغوش بگیر گرمای تنم را به فال نیک بگیر از اشکهایم برای خود شراب صدساله ناب بگیر طعم دوست داشتن را تنها از لبان من کام بگیر این لحظهها را در سینهات فرو بر، برای روز مرگم قاب بگیر روز مرگم قاب را بشکن، بگو این خاطراتت حال آرام بگیر بعد آن پیکرم را بسوزان، خاکسترش را بر باد بگیر برایم جشن و سروری در شان آن اناالحق بر دار بگیر
-
57
خیال غبارآلود
خیال غبارآلود
-
56
آخرین پرواز
گفتی برو رفتم اما در خواب شدم از پلکهایم دو بال ساختم از تو یک فرشته در خیال ساختم آنگاه در میانه آسمان برای یافتنت مشغول پرواز شدم به تو که گفته بودم از بیفرشته بودن دگر خسته بودم حال از روی چمنزارها میپرم بر روی کشتزارها جولان میدهم به درختان کهنسال که میرسم دورشان چرخی میزنم به لانه کبوترها سری میزنم دستی بر روی کبوترهای عاشق میکشم در کوچه باغ خیالم عطر به جا مانده از تو را نفس میکشم کویهای بلند را که میبینم، به سویشان پر میکشم به کوهها که میرسم دچار حیرت میشوم از سکوت بلندشان، از سلابت بینشانشان دچار وحشت میشوم از گفتن قصه قصههایم دگر صرف نظر میکنم نامه شکایت از تو را هم همانجا پاره میکنم بر بالای بلندترین قله میایستم و از ته وجود نالهای سر میکنم آنگاه به سوی جنگلهای دور پر میکشم به جنگلها که میرسم اسم تو را صدا میزنم انعکاس صدای بالهایم را میشنوی؟ انگار منم برای یافتن جفتم پرپر میزنم درختانش را نگاه کن چه قدی کشیدهاند شاخ و برگهایشان را ببین چه در هم تنیدهاند اینها همه یک چیز را به من میگویند که تو باید همین نزدیکیها باشی شاید پشت همین درخت، شاید هم پشت آن درخت پنهان شده باشی شاید هم خودت تبدیل به یک درخت شده باشی بیدلیل نیست که تک تک درختان را هم به آغوش میکشم صبر کن! آواز نحیفی را از دور میشنوم باید هرچه سریعتر رهسپار دریاچههای دوردست شوم آخر نمیخواهم حتی یک لحظه را هم بدون تو نفس بکشم به دریاچهها که میرسم همه جا را برای یافتنت جستجو میکنم اما اثری از تو نمیبینم در آخر قوی سفیدی را در گوشهای تنها و بیکس پیدا میکنم کنارش آرام مینشینم و به چشمان نگرانش خیره میشوم آنگاه با دستهایم اشکهایش را کنار زده و چشمانش را بوسه باران میکنم یادی از تو میکنم آواز قوها را هرگز نشنیدهام اما صدای تو را به جان شنیدهام صدایی زیباتر از صدای تو هم نمیخواهم من تنها به شنیدن صدای تو دچار گشتهام تا دیروز با تنهایی خود خو کرده بودم امروز اما، شب را تنها به امید شنیدن صدای تو سر میکنم از فردا هم چشهایم را نخواهم بست تا وقتی تو را در کنار خود احساس نمیکنم و بوی تنت را استشمام نمیکنم من این روزها به نبودنم تا بیتو بودنم هم فکر میکنم من رویاهایم را نه تنها باور، بلکه زندگی میکنم و هرگز به نبودت عادت نمیکنم
-
55
خواب پیاله
خواب پیاله یک روز برف خواهد بارید خیلی عمیق یک روز باران خواهم آمد خیلی شدید مرا در خود فرو خواهد برد این زخمهای عمیق با دردهایی که میشوند هر روز تشدید باید رها کنم خود را از افکار پوسیده دفن شده زیر برف سنگین عادت را باید سر بکشم کاسه صبر لبریز شدهام از دانههای باران حسرت داشتنت را در این کنج عافیتی که من به انتظار نشستهام آفتابی نمیتابد و دست نوازشگری تارهای روح من را نمینوازد باید راهی پیدا کنم تا گرم نگه دارم قلب تنور این تن سرد را باید بشویم غبارهای یخ بسته بر روی شیشههای تنهاییم از جنس آیه مرگ را هیزمی میخواهم از جنس لطیف، ترُد و شکننده که آتش بگیرد با لمس انگشتی بر روی پوسته تردش یا بوسهای ریز بر مشکهای سرریزشده از چشمههای شوقش نمیدانم چه کسی پنجرهها را بسته است، شاید گمان کرده کسی در این خانه خسته است دلم صدای همهمه میخواهد، موهایم وزیدن بادی در لابلایش و زبانم چشیدن ترنمی از لبانش اما چه کسی پنجره را باز کند؟! من که حوصلهاش را ندارم مگر صدایی از زیر پنجره مرا صدا کند، اما نه هر صدایی، تنها یک صداست که دلم آوایش را طلب دارد، کسی که نفسم را در بند خود دارد و جانم از خیال به آغوش کشیدنش به پرواز در میآید کاش اتاقم به جای یک در تنها یک سَردر داشت با طاقی بلند که باز میشد به حیاطی پر از درخت و گل و بوتههای رنگارنگ و یک حوض که رویش فرشی پهن بود از کلافهای رنگی شکوفههایی که همگی به تازگی شده رنگ و پشت پنجره هم ایوانی بود رو به خانه دوست، و پلی معلق بینشان به فاصله بیست قدم که تا میشمردی یک تا ده میرسیدی سر قرار در میانه پل و میانداختی خود را در دامن گل. و آنگاه میدیدی شکوه شکفتهشدن گلی را در بهار به رنگ یک لبخند و چه سرشار و نردبانی بود از آن پل که به سوی آسمان میرفت و میرسید تا خود ماه. نمدی برمیداشتی از جنس حریر و سبدی پر از شکوفههای گیلاس به اندازهای که مست کند دو عاشق را یک دل سیر نمیدانی تماشای ستارهها از روی ماه چه لذتی دارد، مثل دیدن یک کوه الماس است از فاصله یک دشت، یا دیدن چشمان کسی که دیدنش برایت حالا تبدیل به رویا گشته است و اما زمین، دلت از آنجا پر میکشد برای همه دلتنگیهای جا مانده در کنج اتاقت، یا برای تنهاییهای شبهای سرد و بیمهتابت، و یا برای بغضهای نترکیده به خاطر نداشتن شانهای در کنارت و همینطور برای گریههای بیهوایت برای تمامی لحظههای بیکسیات اینجا هم اما وقت تنگ است چون سحر نزدیک است. و هرچه زمان میگذرد نردبان آسمان لرزانتر و پل معلقتر میشود. اما چه میتوان کرد وقتی که یار مست است و چشمانش آغشته به خواب ناز و تنش چون تنوری داغ حالا نه حسیاست در رگ برای برخاستن و نه رمقی در پا برای قدم گذاشتن، و چه کسی از پیش میدانست که جاده عشق یک مسیر بیباز گشت است. تنها ای کاش خورشید سحر نشود، تنها ای کاش خواب پیاله من همچنان تعبیر شود
-
54
I’m done!
I’m done with this world. Everyone; young, middle aged and old. And you too, don’t hide, be bold. Everything is highly priced or marked as sold. And where’s your price ticket, you young fellow citizen of the world? Shame?! Is it a real thing?! Prove it to me, to receive your biggest award. Is this you and this is your house? There is mould everywhere in your house, and look at you, you even aren’t light or lightened by a light. True or false? Get me out of this house, or I’ll get cops. Shouldn’t we all go and live at jungle tops?! By nature, we are all apes turned by an accident into a kind of chimps enjoying eating cakes. When you wake up in the morning your head is dizzy, your hair is fuzzy and you … moody. Hello Shooroodiii! Welcome to my world, home to a hazy nudie chimp, one of the rarest one ever lived on this planet or written in the books or told. What I’m up for tomorrow? You are an idiot! Who cares for tomorrow you mellow! or you will have sorrow. Listen to me you young fellow, or should I call you an old chap now as you have turned from raw! live your life to fullest today, don’t waste or wait. Yesterday was written in the history and tomorrow…., who says there is something as tomorrow, time is not something you can borrow. Me again! Are you still in the bed and dreaming? get up and get out of the bed man, you son of a …. bird, that’s polite but we were a bird a long time ago, and continue your journey every day believing you should be seasoned. But don’t become too salty or too sweet, too hard, or too soft, life is like walking on a tight rope, try balancing yourself in the middle and always be ready to grip on something when there is a wiggle. Bye bye now my cutie sweetie dream. Now, it is time to have a piece of cake decorated with soft cream.
-
53
غزل و شعر تویی
غزل و شعر تویی، مرهم و درد همه یکجا تویی نور تویی شمع تویی، دلیل شادی هر جمع تویی مکتب و درس تویی، قلم و جوهر دفتر مشق تویی دلیل گریههای بیوقت من، باعث جوهر پسداده تویی ناز تویی عشوه تویی، افسونگر هوش و چشم تویی غول خفته چراغ جادو منم، ورد تویی سحر تویی دَم تویی بازدم تویی، هوای در گردش این کالبد تویی درد قبض سینهام، دلیل سنگین نفس کشیدنم تویی آب تویی دریا تویی، وسعت پاکی این مایع حیات تویی دلیل دست و پا زدنم، چنگ زدنم به ساحل ایمن تویی آواز تویی آهنگ تویی، صدای نمنم ریزش باران تویی دلیل شادیهای کودکانهام، رقص در میانه بارانم تویی خانه تویی وطن تویی، زیبای خفته در آن خاک تویی دلیل همه بیقراریام، سُرمه رهایی از غم و قصهام تویی هستی تویی نیستی تویی، بود و نبود این گیتی تویی بهانه زنده بودنم، چشم در این جهان گشودنم تویی عشق تویی معنی تویی، قبله آمال همه عشاق تویی عاشق دلسوخته منم، هلاک یک نگاهت منم، معشوق تویی خواب تویی رویا تویی، راز خلقت هر دو عالم تویی یگانه تمثیل زیبایی تویی، تنها آغوش برای آرامش تویی غلامرضا امینیان @gholamreza_aminian
-
52
آشیانه گرم
چگونه میشود گفت آن جمله (دوستت دارم) را ویران کرد، دوباره چید و بنا کرد این واژههای بهم پیوسته را و در جهانی به این آشفتگی، منتظر گذاشت جانهای آکنده از درد و رنج را چگونه میتوان زیر باران راه رفت دید و در آغوش گرفت این قطرههای از هم گسسته اشک را و در روزگاری چنین بیرحم، فراموش کرد دلهای شکسته از نگاههای سرد را چگونه میتوان در خیابان راه رفت در سینه فرو برود عطر رهگذران و دودهای سیاه ماشینهای شهر را و در دنیایی چنین غمبار زده، از یاد برد دستهای درازشده در آن شب سرد را چگونه میتوان در ساحل دریا راه رفت با تمام وجود لمس کرد روح بیکران آبی آب و رقص امواج را و در غروبی چنین حزنانگیز، از یاد برد پیمانهای بسته شده در آغوش را چگونه میتوان راه خود را جدا کرد لبخند زد به سرابهای فردا و لگدمال کرد خاطرات گذشته را و در جنگلی چنین تاریک و ترسناک، از یاد برد داشتن رویای آشیانه گرم را و این داستان تکراری جدال میان دل و سر است. آنگاه که دل سودای دیوانگی در پیش میگیرد و سر را در میانه راه پای رفتن نیست. دل تا سرحد دیوانگی خود را به آب و آتش میزند و در نهایت وجود خود را چون هیزمی خشک به دست شعلههای عظیم این آتش میسپارد و سر به امید جوانه زدن نهال زندگی از بستر خاکسترش، آب بر روی این آتش میریزد. آنگاه مهی غلیظ از بخار آب بلند میشود که همه امیدها و آرزوها را در خود فرا میگیرد و پس از پراکندهشدن غبارها، تنها این سیاهیهای زمین سوخته حسرت است که نمایان میشود چون باد آرزوها و امیدها را نیز همراه با بخارها و غبارها با خود برده است
-
51
خرابات
گفت عاشقم گفتم در عاشقی زیرکی رسم نیست در خرابات گفتن دوستت دارم شرم نیست ناباوران را که به کوی دل راه نیست چشمها دو حلقهچاه نیست گوشها در و دروازه شهر نیست در غبغبههاجریان باد آیین زار نیست شبها جز دلتنگی و حسرت دیدار نیست چون پیر هست، پی فال و بخت و اقبال نیست بر لوحِ دِلش جز عکس رخ یار نیست گفت دیوانهام گفتم دیوانگی را هشیاری جزو آداب نیست در مرامش خواندن کتاب و قیل و قال نیست در دلش ترس و هراس روز حساب نیست دایم در رقص و آواز و این عار نیست رنجش گنجاش و دردش شادی است کافر است و همیشه پای ساغر است مینخورده مست لایعقل است مسیحش شمس و نمازش بیقراری است در جستجوی اکثیر شیدایی بهر رهایی است معراجش در سماع با ضرب پیاله است
-
50
شوالیه
برای خاطر تو آمدهام برای دیدنت کوههای بلند را پیمودهام، قلههای پنهانشده زیر چتر ابر را، صخرههای روشنشده از تابش خورشید را، گردنههای پیچیده در همهمه باد را، دشتهای مملو از برف را، رودهای در خود فرو برده قامت ماه را. برای شنیدنت از آبهای عمیق گذشتهام، دریاهای مواج را طی کردهام، با گردابهای سهمگین درافتادهام، در حسرت وزیدن نسیمی روزها نشستهام، ساعتها به افقها چشم دوختهام، از ترس و وحشت سرگردانی گریستهام، برای دیدن خط خشکی بارها مرده و زنده شدهام. برای بوییدنت زیر باران رقصیدهام، بر روی چمنزارها قلطیدهام، بین گلهای سرخ لمیدهام، میان پروانهها به هر سویی دویدهام، بیآذوقه در بیابانها پا گذاشتهام، پی آب سوی هر سرابی روانشدهام، روی شنهای داغ خوابیدهام، بین ستارهها ماه خود را جستهام، هر شب با رویای تو به خواب رفتهام. برای چشیدنت خواب را بر دیدهگانم حرام کردهام، سیاهیها را پس زدهام، تاریکیها را درنوردیدهام، از روی پرتگاهها پریدهام، درون غارها خزیدهام، به قهقههای شیاطین خندیدهام، با دیوهای دو سر جنگیدهام، گلوی فرشتگان مرگ را دریدهام، خونشان را سرکشیدهام، به یک رویینتن جانی بدل گشتهام. اما حالا که به تو رسیدهام، چرا آغوشت برای من باز نیست، زبانت جز به انتقاد و نگاهت جز دو آتشبار نیست. میخواهی این راه را صد بار دیگر بروم و برگردم؟ تنها بگو دلت با من است و این امتحانی جز برای رسیدن به آن رویا نیست.
-
49
دیدار با ابلیس
صدای زوزه گرگ در باد میآید از دور شبهی میبینم سایه ترس و وحشت میآید با قدمهایی رقصکنان خندههایی مستکنان صنمی میآید و چه با جنم میآید با زولفهایی پریشان، چشمانی درخشان ابلیس بزرگ میآید برای دیدن من میآید چرا اما بدون رخش میآید چهرهاش عبوس است از اینش بدم میآید حالا چه کنم؟ سلامش کنم یا نفرینش؟ پژواک صدایم در گوشش چه طربی میاندازد؟ نگاهکن عفریته را! چه نگاه نافذی دارد ببین چه لرزهای بر اندامم میاندازد گرد و خاکی هم بلند کرده دلم را بدجور هوایی کرده خدا کند ملعون اینبار خوش خبر میآید حالا دور من میچرخد سنگ آسیابم مگر من مرا چرا هی دور خود میچرخاند کفشای سهراب کو یکی باید نثارش کنم شاید دست از سر من بردارد نقشه چاه به من میدهد راه عذاب را به من نشان میدهد حرامزاده جدی است، شوخی هم ندارد حالا سرم را در چاه کرده تا گردن آن را پر آب کرده کسی اما از این داستان خبر ندارد باید جار بزنم، داد بزنم کسی باید در این شهر باشد که بیدار باشد یا مثل من خواب و خوراک نداشته باشد آهای، کسی صدای مرا میشنود؟ کسی علیکوچلو را میشناسد؟ نشان ماهی خوابش یا نشانی حوض آبش را دارد؟ پلکهایم، کسی فشارشان میدهد! دستهایت را بردار لعنتی! چشمانم دگر توان خواب بیشتر از این ندارد باز بختک بر سرم افتاده بود نکبت چرا دست از سرم برنمیدارد چرا کابوسهای آدمها هیچوقت تمامی ندارد باز خوابم میآید، چه کنم؟ نخوابم؟ مگر دیدن رویاها راهی جز خواب دارد؟ یا کسی چارهای برای این دردهای بیدرمان دارد؟
-
48
گل سرخ
جمعه عصر بود، خسته، کلافه و دلتنگ بودم. مثل همیشه کولم رو انداختم رو دوشم و زدم به کوه. چند ساعتی راه رفتم تا رسیدم به یه گردنه بسیار زیبا تا اومدم بشینم یهو یکی به من گفت سلام! برگشتم و دیدم یه گل سرخ بینهایت زیباست که هنوز کامل باز نشده بود و غنچه بود گفتم: سلام، تو حرف میزنی؟! پرسید: من کجام؟ گفتم: کجا میخواستی باشی، وسط یه دشت پای یه کوه گفت: من چرا تنهام! گفتم: تنها نیستی، دوروبرت رو نگاه کن پر گلان گفت: اما اونا که حرف نمیزنن اینو راست میگفت، گلها که حرف نمیزنند گفتم: خب تو چرا حرف میزنی؟ در جوابم پرسید: من تا کی اینجام؟ گفتم: اگر منظورت رو درست متوجه شده باشم، نه خیلی زیاد و چشاش پر اشک شد چند لحظه تو سکوت گذشت. بعد دوباره ازم پرسید: بعدش چی میشه؟ گفتم: چی میخواستی بشه؟ همینطور که همیشه میشده، همینطور که تا دیروز میشده؛ یا یکی میخورتت، یا یکی میبرتت، یا میافتی زمین و خاک میشی با شنیدن این حرفم رفت تو فکر عمیق یه کم که گذشت برگشت و گفت: من میترسم! گفتم: ترس نداره. تا بوده همین بوده. لااقل تو مثل آدمها نباش پرسید: آدما چی میشن؟ گفتم: اونا مثل تو، همینطور که تا دیروز میشدن، همینطور که قبل از اینکه اونا هم مثل تو بیدار بشن میشدن گفت: این تلخ نیست؟ گفتم: تلخیش ولی به شیرینی بیداری چند روزهاش میارزه، نمیارزه؟ جوابم رو نداد. داشت به بقیه گلها نگاه میکرد بعد رو کرد به من و گفت: میتونی یه چیزی بگی آرومم کنه؟ گفتم: حتی اگه دروغ باشه؟ گفت: اشکال نداره گفتم: اگه قول بدی که گل خوبی باشی، میری یه دنیای دیگه، یه جایی که خیلی قشنگتر از اینجاست بعد به صورتش نگاه کردم. یه لبخند تلخی رو گوشه لبش نقش بسته بود. مطمئن نبودم این حرفم کمکی به آروم شدنش کرده باشه بعد دوباره پرسید: آدمها چی؟ اونا هم واسه آرومشدن به شنیدن این حرف نیاز دارن؟ گفتم: فقط اون دستهای که توانایی دیدن شگفتیهای این جهان رو ندارند، لااقل اینجوری یه دلخوشی کوچیکی واسه خودشون دارن بعد ازم پرسید: میتونی کمکم کنی یه کم بیشتر بمونم؟ گفتم: حیف نیست که لذت بیداری چند روزهات رو با اضطراب شمردن روزای باقی موندهات عوض کنی؟! یه کم فکر کرد ، بعد به من لبخند زد. اینبار اما لبخندش تلخ نبود. بعدش هم خودش رو کامل باز کرد و همه زیباییش رو به رخ من کشید بعدش هم گفت: حالا تو یه چیزی از من بپرس گفتم: اسمت چیه؟ قبل از اینکه جوابم رو بده خودم گفتم ببخشید اصلا حواسم نبود تو اسم نداری. آخه اسم رو یکی دیگه رو آدم میزاره. مخصوصا اونی که از همه بیشتر دوستش داره با شنیدن این حرفم زل زد توی چشام، منظورش رو گرفتم گفتم: اسمت رو میزارم .. رویا گفت: دوستش دارم، اما چرا رویا؟ گفتم: آخه رویا ساخته و پرداخته ذهن خود آدماست، اینجوری من حس میکنم که تو جزیی از منی و همیشه هم با منی بعدش گفتم: راستی تولدتم مبارک! یه کم سرخ و سفید شد و گفت: من که امروز از خاک در نیومدم گفتم: دل هر آدمی مثل یه سرزمین جدید میمونه و هر بار که عشقت تو دل کسی جوونه میزنه اون روز میشه روز تولدت تو اون سرزمین جدید، و اینم گفته باشم که این یکی دیگه مرگ نداره گفت: یعنی من دیگه نمیمیرم گفتم: نه تو سرزمین من و نه تا وقتی که من زنده هستم این رو که شنید یه لبخند پرمعنایی تحویلم داد دیگه هوا داشت تاریک میشد، و من باید برمیگشتم تا اومدم بهش بگم خودش گفت: وقتش رسیده، درسته؟! منتظر جواب من هم نموند و ادامه داد: میتونی به من یه یادگاری بدی، چیزی که باهاش تنهاییهام رو پر کنم، چیزی که منو به یاد تو بندازه و از حجم دلتنگیم کم کنه خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم. گفتم این بهترین چیزی هست که میشه به یکی هدیه داد، و هیچ کس تو دنیا هم نمیتونه اون رو ازت بگیره گفت: من چی بهت بدم؟ گفتم: راستش رو بخوای وقتی داشتم میبوسیدمت خودم یواشکی یه چیزی وراشتم پرسید: چی؟ گفتم: بوی عطر تنت رو بعد کولهام رو انداختم رو پشتم و راه افتادم. نمیدونم کولهام سنگین شده بود یا دلم، اما پاهام قدرت راه رفتن نداشت تو راه، به نخستین آدمی فکر کردم که برای اولین بار بیدار شده ولی کسی نبوده ازش بپرسه من کجام، یا بعدش چی میشه. واسه همین هر کی بعدش اومده نه میدونه کجاست و نه میدونه بعدش چه میشه بعد به این فکر کردم که چی ممکنه باعث شده باشه این گل سرخ هم بیدار شه؟ و آیا گلهای سرخ بعد اونم ممکنه همینطور بیدار به دنیا بیان؟ در مورد آدمها لااقل میدونیم که اینجوری شده برای گرفتن جواب این سوالم باید یه جمعه بعد از ظهری که دوباره خیلی دلتنگ شدم برگردم اونجا فقط امیدوارم تا اون روز هیشکی رویای منو نخورده باشه یا نبرده باشه. آخه خیلی دوستش دارم، عاشقش شدم
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
Loading similar podcasts...