EPISODE · Mar 3, 2023 · 5 MIN
خواب پیاله
from نقاشی خیال با شعر · host Gholamreza Aminian
خواب پیاله یک روز برف خواهد بارید خیلی عمیق یک روز باران خواهم آمد خیلی شدید مرا در خود فرو خواهد برد این زخمهای عمیق با دردهایی که میشوند هر روز تشدید باید رها کنم خود را از افکار پوسیده دفن شده زیر برف سنگین عادت را باید سر بکشم کاسه صبر لبریز شدهام از دانههای باران حسرت داشتنت را در این کنج عافیتی که من به انتظار نشستهام آفتابی نمیتابد و دست نوازشگری تارهای روح من را نمینوازد باید راهی پیدا کنم تا گرم نگه دارم قلب تنور این تن سرد را باید بشویم غبارهای یخ بسته بر روی شیشههای تنهاییم از جنس آیه مرگ را هیزمی میخواهم از جنس لطیف، ترُد و شکننده که آتش بگیرد با لمس انگشتی بر روی پوسته تردش یا بوسهای ریز بر مشکهای سرریزشده از چشمههای شوقش نمیدانم چه کسی پنجرهها را بسته است، شاید گمان کرده کسی در این خانه خسته است دلم صدای همهمه میخواهد، موهایم وزیدن بادی در لابلایش و زبانم چشیدن ترنمی از لبانش اما چه کسی پنجره را باز کند؟! من که حوصلهاش را ندارم مگر صدایی از زیر پنجره مرا صدا کند، اما نه هر صدایی، تنها یک صداست که دلم آوایش را طلب دارد، کسی که نفسم را در بند خود دارد و جانم از خیال به آغوش کشیدنش به پرواز در میآید کاش اتاقم به جای یک در تنها یک سَردر داشت با طاقی بلند که باز میشد به حیاطی پر از درخت و گل و بوتههای رنگارنگ و یک حوض که رویش فرشی پهن بود از کلافهای رنگی شکوفههایی که همگی به تازگی شده رنگ و پشت پنجره هم ایوانی بود رو به خانه دوست، و پلی معلق بینشان به فاصله بیست قدم که تا میشمردی یک تا ده میرسیدی سر قرار در میانه پل و میانداختی خود را در دامن گل. و آنگاه میدیدی شکوه شکفتهشدن گلی را در بهار به رنگ یک لبخند و چه سرشار و نردبانی بود از آن پل که به سوی آسمان میرفت و میرسید تا خود ماه. نمدی برمیداشتی از جنس حریر و سبدی پر از شکوفههای گیلاس به اندازهای که مست کند دو عاشق را یک دل سیر نمیدانی تماشای ستارهها از روی ماه چه لذتی دارد، مثل دیدن یک کوه الماس است از فاصله یک دشت، یا دیدن چشمان کسی که دیدنش برایت حالا تبدیل به رویا گشته است و اما زمین، دلت از آنجا پر میکشد برای همه دلتنگیهای جا مانده در کنج اتاقت، یا برای تنهاییهای شبهای سرد و بیمهتابت، و یا برای بغضهای نترکیده به خاطر نداشتن شانهای در کنارت و همینطور برای گریههای بیهوایت برای تمامی لحظههای بیکسیات اینجا هم اما وقت تنگ است چون سحر نزدیک است. و هرچه زمان میگذرد نردبان آسمان لرزانتر و پل معلقتر میشود. اما چه میتوان کرد وقتی که یار مست است و چشمانش آغشته به خواب ناز و تنش چون تنوری داغ حالا نه حسیاست در رگ برای برخاستن و نه رمقی در پا برای قدم گذاشتن، و چه کسی از پیش میدانست که جاده عشق یک مسیر بیباز گشت است. تنها ای کاش خورشید سحر نشود، تنها ای کاش خواب پیاله من همچنان تعبیر شود
Embed this episode
Ready to play
خواب پیاله
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.