زمزمه ادبی

PODCAST · fiction

زمزمه ادبی

پادکست «زمزمه ادبی»، زمزمه ای است به دنیای فانتزی و تخیلی نویسنده ایرانی فرنگیس آریان پور که شاید بتواند به هر یک از شنوندگان امکان بدهد تا خود را در دنیایی ببیند که احساسات دست نیافتنی آنها دست یافتنی می شوند.پادکست «زمزمه ادبی» به تک تک شنوندگان خود، دنیایی تخیلی مملو از فانتزی های غیرعادی هدیه میکند. این، روزنه نورانی سیر و سفر به دنیای زیبای فانتزی است تا شنونده را به آرزوهای بزرگش برساند و همه با هم دنیایی زیباتر آغشته به عشق و مهربانی و امید را نقش بزنیم.زمزمه ادبی ، فرتاب قلم جاویدان و ژرف نویسندگان بی نظیر روسیه است که همیشه ماندگار و به روز باقی میماند

  1. 83

    سایۀ سایه-3

    لانا تمام روز را در آن شهر گذراند، به موزه‌ رفت و به مغازه‌ها سر کشید، روی نیمکت کوچکی در پارک نزدیک فواره مینیاتوری نشست و بین خانه‌های کوچک و مغازه‌ها راه رفت تا اینکه یکی یکی درها بسته شدند و چراغ های آنسوی پنجره‌ها روشن شدند. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  2. 82

    سایۀ سایه-2

    لانا نگاهی به ساعتش انداخت. زمان مناسبی برای یک میان وعده سبک بود. از جا بلند شد و به سمت در خروجی راه افتاد. آن طرف باغ یک کافه کوچک قرار داشت. عطر خوش قهوه او را به سمت خود کشاند. احساس خستگی خوشایندی می کرد. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  3. 81

    سایۀ سایه-1

    لانا Lana روی پله دوم بلوار ساحلی نشسته و به دریا خیره شده بود. امواج، ناآرام و قوی بودند و رنگ آب آبی- سبز می‌زد. او به چیز خاصی فکر نمی کرد و در تلاش بود تا توجه خود را به آن سوی دریا، به اعماق آب، جایی بین زمین، آب و آسمان متمرکز کند. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  4. 80

    در چند قدمی آسمان - 7

    نگاهي به ساعت انداختم و بخودم گفتم تا توي اين چاله چيزي پيدا نكنم بر نمي گردم! تيك تيك ساعت بلند شده بود و هي خبر از پايان وقت و پايان اميد من مي داد كه يكدفعه دستم به چيزي سفت تر از خاك خورد! آدونیس نيز در همان نزديكي مشغول بود. نفس در سينه حبس كردم و با قلم مو خاكها را از روي آن كنار زدم و چند دقيقه بعد حدوداً سه چهارم يك كاسه خيلي قديمي توي دستم بود! اما حيف، حيف كه كامل نبود! نویسنده: فرنگیس آریان پور

  5. 79

    در چند قدمی آسمان -6

    زمان در گذر بود و با گذشت آن، مه تيره وتاري كه روحم را در چنگال خود گرفته بود بتدريج رقيقتر مي شد. وقتي به « یامبوم» رسيديم در يك لحظه احساس كردم « خودم» هستم. همان راینا ماجراجوو بي پروا و شاد و سبكبال! نمي دانم، شايد اين احساس به آدونیس نيز سرايت كرده بود، هر چه بود او هم از بودن در آن شهر لذت برد. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  6. 78

    در چند قدمی آسمان -5

    بزرگترين بهانه، نه، نه، بزرگترين ترسم از تماس با آدونیس اين بود كه با شنيدن صدايش جا خالي كنم و... بالاخره تصمیم گرفتم به او زنگ بزنم. با دستهايي يخ زده از ترس و نگراني و هيجان و شوق گوشي را برداشتم. چند لحظه بعد كه صداي گرم آدونیس توي گوشي پيچيد كم مانده بود قبل از اينكه جادو بشوم گوشی را بندازم و پا به فرار بگذارم! نویسنده: فرنگیس آریان پور

  7. 77

    در چند قدمی آسمان -4

    صفحاتی دیگر از دفتر خاطراتش: ماهها طول کشید تا آن حادثه کمرنگ شود. از محل اقامتم فقط دختر عمویم باخبر بود که او نیز سالها پیش با وضعیت مشابهی روبرو شده بود و ما هر چند بندرت همدیگر را می دیدیم، ولی تماس مکاتبه ای دائمی با هم داشتیم. فقط او می توانست حال مرا درک کند. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  8. 76

    در چند قدمی آسمان-3

    تا بحال با ديدن دونه‌ دونه‌هاي برف به اين فكر افتادي كه اونا از كجا اومدن، چرا اومدن و چرا سفيدن و چرا اينقدر سردن و چرا اينقدر درخشان؟ حتماً نه. آخه ماها هيچوقت به اين جور چيزا فكر نمي‌كنيم. منم فكر نمي كردم، شايد چون اونقدر برف ديدم كه يه چيز عادي شده و جزئي از زندگي روزمره و حتي گاهي مشكل ساز. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  9. 75

    در چند قدمی آسمان -2

    هوا داشت خراب مي شد. باراني رو پوشيدم و به راهم ادامه دادم. تشنه‌‌ام كه شد كمي برف گذاشتم دهنم.  بعد از يكساعت به قله رسيدم. تمام. رسيدم! منظره اي بي نهايت شگفت آور در مقابل چشمانم ظاهر شد. چنين منظره‌اي رو فقط تويعكسها ديده بودم. جايي كه به هيج جا وصل نبود، انتهايي نداشت و تا چشم كار مي كرد به بي‌نهايت كشيده شده بود! نویسنده: فرنگیس آریان پور

  10. 74

    در چند قدمی آسمان-1

    راینا تازگی ها زیاد دلتنگی پدربزرگش را می کرد.  ولی حالا دیگه حتی نمی توانست توی ماشین بپرد و بعد از چند ساعت رانندگی خودش را توی حیاط زیبای پدربزرگ زیر آن درخت تنومند پبدا کند. پدر بزرگ همیشه می گفت خودت باید بتونی سکوت بکنی. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  11. 73

    دختر آتش

    در جنگل چند نفر معدنچی دور آتش نشسته بودند، کوچکترین کسی که در بین آنها بود پسربچه ای بود به نام فدیا. مدتی بود که آتش داشت خاموش می شد و وقت آن بود که همه بروند بخوابند. عمو یفیم از همان دوران جوانی دائم در زمین کندوکاو می کرد و خرده ریزهای طلا را جمع می کرد و بقول معروف برای روز مبادا... نویسنده: پاول پطروویچ باژوف مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  12. 72

    کلید زمین

    پیدا کردن سنگ های قیمتی کاری نبود که زیاد از آن خوشش بیاید، اما بهرحال این کار را انجام می داد. او به دنبال سنگها می گشت و بعضی از آن ها را که برق می زد برمی داشت و روی سنگهای توی سبد می انداخت و بعد آنها را به آدم واردی نشان می داد تا ببیند قیمتی هستند یا نه... نویسنده: پاول پطروویچ باژوف مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  13. 71

    هفت بند عشق -2

    کسی نمی دانست مختار چرا ناگهان تصمیم به ازدواج گرفته بود .اما مختار  میدانست. میدانست کی این تصمیم را گرفته است .جیران  را همیشه در روستا میدید ،اما از همان روزی که گوسفند مادر جیران زاییده بود و او رفته بود تا بزغاله را به مادر جیران بدهد، جیران را هم دیده بود .دیده بود که روسری اش را دور موهای بافته اش بسته و با عروسکش بازی می کرد...

  14. 70

    هفت بند عشق -1

    از وقتی  مختار  به دنبال دانستن روز تولدش میگشت ،همه از جیک و پیک کارش سر در آورده بودند... همه فهمیده بودند او برای چه  کاری به دنبال روز تولدش  میگردد.دیگر همه میدانستند که دوران عاشق جیران است و جیران هم بوی عشق را مثل بوی  همه گلبرگ ها ی دنیا با دماغش  حس کرده بود... گوینده: فرنگیس آریان پور

  15. 69

    « مرگ كارپرداز»

    زن خانه دار  نان را بريد. نه آن زن خانه دار و نه كلبه بخاطرم نمانده است، تنها چيزي كه به يادم است دستهاي او و  تكه‌هاي دراز هلال مانند نان برشته  است. و كوزه كوچكي كه روي آن  كلهاي سبز نقاشي شده بود با خامه غليظ و شيري رنگ...   نویسنده: دانيئل آلكساندرويچ گرانين مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  16. 68

    « انسان و طبيعت»

    هر چه جاهاي دست نخورده  بيشتري در طبيعت باقي بماند، به همان اندازه وجدان ما پاك تر خواهد بود  «بلوف» حس طبيعت، غني ترين  حس است. خيلي بد است كه خيلي از آدمها فاقد اين حس هستند.  اين حس مثل تنگ بلوري ارتباط ما با زمين و خورشيد، با دشت و آسمان پر ستاره، با چاه دوست داشتني و خانه پدري را در خود محفوظ نگه مي دارد… نویسنده: دانيئل آلكساندرويچ گرانين مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  17. 67

    «به پيشواز رعد و برق مي روم»

    روز كار در آزمايشگاه  شماره 2 به آرامي آغاز شد. اما آمدن ناگهاني گاليتسين  عضو وابسته و رئيس بخش به آزمايشگاه اين آرامش را برهم زد.  او به هر يك از كارمندان  دستوري داد و بعد  با لحني ناراضي و غرغر كنان از  سرگي كريلوف خواست كه  تقاضاي خود را براي سمت  رئيس آزمايشگاه به دفتر بفرستد.  سكوت عميقي بعد از اعلام اين خبر  حكمفرما شد... نویسنده: دانيئل آلكساندرويچ گرانين مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  18. 66

    اشعار

    مه از پس مه روان بود ماه از پى ماه مى‏شكفت... و او شيفته ‏ى سرزمين‏هاى لاجوردينى كه‏ بهار بى‏ خزان ترانه خوانش بود. نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف گوینده: فرنگیس آریان پور

  19. 65

    “وحشت”

    يكي از اتفاقهايي را كه برايم افتاد برايتان تعريف مي كنم: شب به زحمت داشت خودش را به پاي كوه مي كشاند كه من هنوز پشت ميز كارم نشسته بودم؛  هنوز نيمه هاي اول شب بود.  ر لحظه اي كه شب به قله رسيد و يك ذره مانده بود تا به آنطرف سر بخورد  و بيافتد توي مه سبك صبحگاهي،  تكاني خوردم و از حالت خواب آلودگي بيرون آمدم…   نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  20. 64

    رعد و برق

    در آن گوشه، زير، چادر زيرفون شكوفان، بوي خوشي به مشام مي رسيد. مه غليظي كه تا به آسمان بلند شده بود، شب را در خود پيچانده بود، وقتي آخرين ستاره از ديد پنهان شد، باد كور و گنگ كه صورتش را با دستهايش پوشانده بود، پايين آمد. باد در ميان خيابان مي گشت...   نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  21. 63

    مسافر

    نويسنده نفس عميقي كشيد و ته سيگار را روي قوطي سيگار زد و متفكرانه گفت- آري، زندگي با استعدادتر از ماست-بعضي وقتها چنان موضوعاتي به فكرش مي رسد كه ما هر كاري بكنيم به پايش نخواهيم رسيد! آثارش قابل ترجمه نيستند، قابل بيان هم نيستند… نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  22. 62

    موسیقی

    راهرو پر از پالتوهاي زمستاني بود و از اتاق مهماني صداي تنهاي پيانو شنيده مي شد. عكس ويكتور ايوانويچ در آينه گره كراواتش را مرتب كرد. خدمتكار روي نوك پا ايستاد تا پالتوي او را اويزان كند؛ اما پالتو كنده شد و دو پالتوي ديگر ار نيز با خودش پايين كشيد و او مجبور شد از اول شروع كند. ويكتور ايوانويچ آرام و روي نوك پا به د رنزديك شد، صداي موسيقي بلافاصله بلندتر  و شجاعانه تر شد.   نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  23. 61

    زیبارو

    اولگا آلكسيونا كه قهرمان داستان  ماست در سال 1900 ميلادي در يك خانواده ثروتمند اشرافي به دنيا آمد. دختري با پوست سفيد و فرقي كج، موهاي خرمائي رنگ و چشمان آنقدر شوخي كه همه موقع بوسيدنش، فقط چشمانش را مي بوسيدند.  اين دختر از همان دوران كودكي لقب زيبارو را بخود گرفته بود.  نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور

  24. 60

    دو دوربین و یک گربه-2

    نارا البته دلش نمی خواست به حریم خصوصی عکسی او تجاوز کند، ولی چاره ای نداشت. اما قبل از اینکه جستجو را آغاز کند،  سریع مروری ذهنی از عکس های خودش کرد تا مطمئن شود عکس خاصی در آنجا نباشد. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  25. 59

    دو دوربین و یک گربه

    نارا دوربینش را برداشت و از خانه بیرون زد. او دوباره هوس کرده بود توریست بازی در آورد، اما اینبار نه در سطح زمین به دنبال سوژه می گشت، بلکه قصد داشت سر و راز بام ها را به دام دوربین بیاندازد. چند جا را نشان کرده بود و بعد از چند روز تأمل بالاخره تصمیم گرفت امروز نقشه اش را عملی کند. نویسنده: فرنگیس آریان پور

  26. 58

    مهمانی -2

    چند هفته بعد، کارال به فروشگاه مركزي شهر رفت تا هم گردشی کرده باشد و هم اگر چیز چشمگیری دید به خودش هدیه کند تا شاید از این کسلی نجات یابد. در قسمت شال‌هاي نازك كشميري دنبال چيزي مي گشت كه چشمگير باشد. جلوي آينه ايستاده و داشت سومين شال را امتحان مي كرد كه ببيند بهش مي آيد يا نه كه عكس مورتیس  توي آينه افتاد و دست او همانطور در هوا بی حرکت ماند... نویسنده: فرنگیس آریان پور

  27. 57

    مهمانی -1

    کارال داشت برای رفتن به عروسی یکی از دوستانش آماده می‌شد، بعد از اینکه صورتش را آرایش كرد، كيف و پاكت هديه را برداشت و از خانه بيرون زد. کارال بعد از چند لحظه گشت و گذار توجه خودش را متوجه اشخاصي كرد كه دور ميز نشسته بودند. جوانی که تقریبا روبروی او نشسته بود در همان لحظه ای که کارال نگاهش را متوجه او کرد، سرش را به سمت او چرخاند... نویسنده: فرنگیس آریان پور

  28. 56

    دفتر خاطرات ناتالیا-4

    بالاخره اتفاق افتاد. سرنوشت من تعیین شد، آنهم به طور غیرمنتظره ای. تمام شب خوابم نبرد. چهره والودیا جلوی چشمم بود و التماس و عجز و ناله هایش مثل کابوس وحشتناکی مرا تا صبح دنبال می کرد. صبح با چنان دلتنگی ای از جا بلند شدم که نیرویی برایم باقی نگذاشته بود... نویسنده: والري ياكولويچ  بروسوف مترجم: فرنگیس آریان پور

  29. 55

    دفتر خاطرات ناتالیا -3

    امروز با یک ماجرای خیلی غیرمنتظره روبرو شدم. مدتها بود که متوجه غمگینی لیدوچکا شده بودم، یک جور حالت اندوه و نگرانی در حرکاتش موج می زد و در این اواخر رنگ و روی درست و حسابی هم نداشت... نویسنده: والري ياكولويچ  بروسوف مترجم: فرنگیس آریان پور

  30. 54

    دفتر خاطرات ناتالیا -2

    حالا می خواهم ملاقات با مودست را برایتان تعریف کنم. به شما گفته بودم که مودست از من خواسته بود با او به بیرون شهر بروم تا موضوع مهمی را به من بگوید. بعد از مراسم بخاکسپاری شوهرم تصمیم گرفتم به وعده خدم عمل کنم.... نویسنده: والري ياكولويچ  بروسوف مترجم: فرنگیس آریان پور

  31. 53

    دفتر خاطرات ناتالیا-1

    اتفاق غیرمنتظره ای افتاد. شوهرم را در اتاق کارش کشته یافتم. قاتل با وزنه او را کشته بود. وزنه خونین همانجا روی زمین افتاده است. وقتی سراغ ویکتور رفتم بدنش هنوز گرم بود... نویسنده: والري ياكولويچ  بروسوف مترجم: فرنگیس آریان پور

  32. 52

    “مينوئت”

    دهساله بودم كه به خانه پدر بزرگ  كه در شهر ولاديمير زندگي مي كرد رفتم.  پاركي در آنجا بود كه يك قرن عمر داشت، بركه هاي زيباي زيادي در پارك بودند و خانه كاخ مانند قديمي كه 14 تا اتاق داشت اين منظره را تكميل مي كرد. نویسنده: والري ياكولويچ  بروسوف مترجم: فرنگیس آریان پور

  33. 51

    “تصميم او”

    ...مي ترسم حتي شاه سليمان با آن همه شهرت و آوازه اش، اعتبار  خودش را از دست مي داد اگر پيشاپيش  او را موظف مي كردند كه يك حرف خردمندانه بزند. تنها چيزي كه خيال مرا راحت مي كند اين است كه هر اتفاقي كه براي ما مي افتد، موضوع هميشه با زندگي عادي‌امان ارتباط دارد... نویسنده: والري ياكولويچ  بروسوف مترجم: فرنگیس آریان پور

  34. 50

    “اولين عشق”

    من براي او از اولين عشقم تعريف كردم. بعداً مدت طولاني ساكت بوديم. بالاخره او خيلي آرام به حرف آمد، طوري كه گويا داشت با خودش حرف مي زد: نخير، اولين عشق من طور ديگري بود. درست تر گفته باشم، عشقي در ميان نبود، نفرت بود...  نویسنده: والري ياكولويچ بروسوف مترجم: فرنگیس آریان پور

  35. 49

    قطعه‌ای از رمان دکتر ژیواگو

    ...لاريسا فدورونا، نه برادرم و نه من هرگز گمان نبرديم كه چيز غيرعادي اي ممكن است در اين اتاق اتفاق افتاده باشد. من گاهي او را مي ديدم ولي هرگز فكر نمي كردم كه نام او ممكن است روزي با مسائل خانوادگي آميخته شود. مرا عفو كنيد،  شايد من سخنان شما را درست نشنيده باشم، شما گفتيد فقط به دلیل يك حركت زبان بود كه به طرف او شليك كردند. شما مسلماٌ مي دانيد كه مي گويند او خودكشي كرده است؟   نویسنده:  بوریس پاسترناک مترجم: فرنگیس آریان پور

  36. 48

    باد

    ... يوري آندريويچ و مارينا در يك روز گرم تابستان سري به دوستان قديمي يوري آندرويچ زدند. پس از چند دقيقه ماندن در اتاق كوچكي كه كم كم داشت با دود سيگار پر مي شد، مارينا بچه ها را برداشت و آنجا را ترك كرد تا مردها بتوانند در كمال آرامش و رخوت تابستاني با هم درددل كنند... نویسنده:  بوریس پاسترناک مترجم: فرنگیس آریان پور

  37. 47

    دیدار

    دكتر ژيواگو طي ده سال پايان زندگي اش فرسوده‌تر شده و بتدريج  معلومات پزشكي و ادبي  خودش را از دست مي داد. اين حالت ناشي از اندوهي بود كه خاطرات گذشته را در مغزش زنده می كرد. او خاطراتی را به ياد می آورد كه براي او و هر چيز ديگري در جهان بي تفاوت  محسوب مي شد. او وقتي وارد مسكو شد لباس كهنه اي به تن داشت و هميشه پسر بچه دهاتي و خوش قيافه اي در لباس قديمي ارتش سرخ او را همراهي مي كرد. نویسنده:  بوریس پاسترناک مترجم: فرنگیس آریان پور

  38. 46

    جدایی

    پاسترناك در سال 1890 در مسكو متولد شد. پدرش  لئونيد پاسترناك از نقاشان معروف و مادرش، روزا كافمن پاسترناك، موسيقي دان چيره دستي به شمار ميرفت.  بوريس در ابتداي جواني به  فرا گرفتن موسيقي  شوق فراوان نشان داد، اما بعداٌ از ادامه تحصيل در اين رشته خودداري ورزيد و به فلسفه روي آورد. پاسترناك را مي توان همچنين يكي از زبردست ترين مترجمين آثار شكسپير به زبان روسي دانست. پاسترناك در سال1958 بخاطرخلاقيت و توانايي در سرودن و شكوفايي شعرمعاصرشوروي و هنر داستانسرايي، جايزه نوبل را از آن خود کرد. دكتر ژيواگو اولين اثري است كه بعد از بيست و پنج سال سكوت پاسترناك انتشار يافت.

  39. 45

    موج-4

    امواج آب مرا کم کم آرام کردند. آفتاب  به خانه خود رفته بود و من در  میان آب  مانده بودم... «او»  حتماً مرا به ساحل برده بود.... توی دلم از او می خواستم به شکل آدمی در بیاید تا من بتوانم او را لمس کنم و در آغوشش  پناه بگیرم... نویسنده: فرنگیس آریان پور کارگردان موزیکال: آناستاسیا دمیتریونا

  40. 44

    موج-3

    چند روز بعد راهی تعطیلات شدم.  نیاز به فرصتی برای جمع و جور کردن  تکه تکه های دفتر  زندگی داشتم.  هر مسافرتی چه بخواهیم چه نخواهیم  فکر را به  آنچه عادی است جلب می کند-  بستن چمدان، رفتن به فرودگاه، راه آهن، ترمینال، رسیدن به مقصد و توجه نسبت به آنچه در پیرامون  آدمی در زمینی بیگانه می گذرد.  نویسنده: فرنگیس آریان پور کارگردان موزیکال: آناستاسیا دمیتریونا

  41. 43

    موج-2

    چند شب بعد، هيچ اتفاقي نيفتاد كه خوب معلوم بود همينطور هم خواهد شد. زيرا  آنچه چند شب پیش رخ داده بود فقط خيالپردازي  مغز خسته از كار من بود.  مطلب جالبي  داشتم مي خواندم كه دلم نمي خواست  نيمه تمامش بگذارم، ولي خسته شده بودم  و سرم را براي چند دقيقه روي  ساعدم خم كردم. شايد به خواب رفتم، شايد هم  باز خيالاتي شده بودم. ولي چيزي مثل نسيم  چند بار دور و بر سرم  چرخيد و بعد جايي كنار سرم ايستاد.

  42. 42

    موج-1

    ...يا من چشمهايم خسته شده يا حروف واقعاً دارند  جابجا مي شوند! اتفاق عجيبي داشت مي افتاد.  هر شب تا دير وقت كار مي كردم و عادت به  شب زنده داري هاي  كاري داشتم.  لحظات پر سكوت شب  راحت تر  مرا در خود غرق مي كرد. چشمانم را براي چند لحظه بستم تا كمي از خستگي آنها كاسته شود... نویسنده: فرنگیس آریان پور کارگردان موزیکال: آناستاسیا دمیتریونا

  43. 41

    پري دريايي

    كرانتس نقاش با ديدن حال و وضع پليكانوف شاعر از او پرسيد: شما سرفه مي كنيد؟ شاعر رنگ پريده آهي كشيد و گفت: بله،  سرما خوردم. -       كجا رفته بوديد كه گرفتار سرماخوردگی شديد؟ -        كنار رودخانه. ديشب تمام مدت  در ساحل  نشستم. پاهايم هم زوق زوق مي كند. درياگين نفر سوم اين جمع سرش را تكان داد و گفت: كه اينطور، كه اينطور؟..

  44. 40

    مرد تنها

     حسابدار كازانليكوف به زنش گفت: خيلي دلم برايش مي سوزه…هميشه تنهاست، تقريباً هيچ كس توجهي به او نمي كنه، باهاش حرف نمي زنند… آدم مؤدب و بانزاكتي است. فكر نمي كنم  مزاحمتي براي ما ايجاد كنه.  او هم مثل من كارمند بانك است.  من از او دعوت كردم در مهماني امشب شركت بكنه. تو مخالفتي نداري؟ همسرش كه از شنيدن حرفهاي او نيمه تعجبي كرده بود گفت: هر چه تو بگي. من خوشحال مي شوم با او آشنا شوم. نویسنده: آركادي آورچنكو مترجم: فرنگیس آریان پور

  45. 39

    متخصص - نوشته آركادي آورچنكو

    من البته او را  آدم بي استعدادي نمي دانستم، اما كارهاي او آنقدر عجيب و غريب و پر از الهام وحشيانه بود كه همه اطرافيان را به وحشت مي انداخت… علاوه بر آن او آدم مهرباني بود كه اين موضوع مثل يك وصله ناجور بود. با وجود اينكه در ارتش خدمت كرده بود ولي توجه زياده از حدش به ديگران، باعث شده بود از تعداد دوستانش به حد قابل توجهي كاسته شود... مترجم: فرنگیس آریان پور

  46. 38

    كنده كاري- نوشته آركادي آورچنكو

     چند وقت پيش يك پروفسور پطروگرادي بعد از عمل جراحي لوله 20 سانتي را در روده بزرگ بيماري جا گذاشت. توي اتاق جراحي همه مشغول كار بودند. پروفسور دستور داد: بدوزيد  و بعد پرسید: -  چاقوي جراحي كو؟ همين الان  اينجا بود. دستيارش گفت: نمي دانم، شايد افتاده زير ميز؟ - خير، زير ميز نيست.  نكنه اونجا مانده؟ -  كجا؟ - دِ، همانجاي هميشگي... مترجم: فرنگیس آریان پور

  47. 37

    خانه اي روي شن- نوشته آركادي آورچنكو

    در گوشه اتاق نشسته و متفكرانه به آنها نگاه مي كردم. ميتيا شوهر لي پِچكا در حاليكه دست او را در دستش گرفته بود از او مي پرسيد: اينها دستهاي كوچولو كي هستن؟  مطمئن بودم كه ميتيا  خيلي خوب مي داند آنها دستهاي زنش لي پِچكا هستند و  به هیچكس ديگر تعلق ندارند. چنين سئوالي  فقط از روي كنجكاوي  پرسيده شده بود… مترجم: فرنگیس آریان پور

  48. 36

    دروغ - نویسنده آركادي آورچنكو

    درك چيني ها و زنها خيلي مشكل است.  من با تعدادي از چيني ها آشنا بودم كه دو- سه سال صبورانه و با پشتكار باورنكردني روي يك تكه  استخوان فيل به اندازه يك گردو كار مي كردند تا در داخل اين تكه استخوان به كمك  يك لشگر چاقوهاي ريز و درشت  كشتي اي كنده كاري كنند كه همه چيز داشت. طنابهاي بادبانهايش آنقدر نازك بودند كه حتي سايه نداشتند، ملوانانش هر يك به اندازه  يك دانه خشخاش بود. صبر و حيله اي كه در اين كار صرف مي شد واقعاً عجب آور بود. اما هيچ كدام از اين كارها فايده اي نداشت و  نمي شد اين كشتي را به آب انداخت... مترجم: فرنگیس آریان پور

  49. 35

    دو جُرمِ آقاي ُوپياگين" نویسنده آركادي آورچنكو-1

    آقاي وُپياگين شما  متهم به آن هستيد كه 17 ماه  ژوئن  سال جاري  با پنهان شدن در ميان بوته ها  خانم هايي را كه در حال شنا كردن بودند ديد زديد… به گناه خود اعتراف مي كنيد؟ آقاي وُپياگين  لبخند جذابي زد و سبيل هاي پر پشتش را مرتب كرد و با قيافه اي مظلومانه و صادقانه و با صدايي رسا گفت: -  چاره اي نيست، اعتراف مي كنم! اما شرايط وقوع اين گناه را بايد در نظر بگيريد كه از شدت گناهم مي كاهد… نویسنده: آركادي آورچنكو مترجم: فرنگیس آریان پور

  50. 34

    ذره های زندگی - 2

    چند روز بعد که زن جوان و پیرعابد، یکدیگر را دیدند، پیرعابد از او پرسید:          -  مي دوني جادو يعني چه؟ مي دوني راه جادويي چه راهيه؟  مي دوني چرا آدما از جادو خوششون مي آد؟ زن جوان که نمي دانست چرا پیرعابد موضوع جادو و اين جور چيزها پيش كشيده چيزي نگفت و منتظر شد تا خودش توضيح بدهد. پیر عابد نگاه محبت‌آميزي به او انداخت و گفت: -  هر راهي كه ما رو به آرزوهايمان برسونه اون رو مي‌شه راه جادويي ناميد.

Type above to search every episode's transcript for a word or phrase. Matches are scoped to this podcast.

Searching…

We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.

No matches for "" in this podcast's transcripts.

Showing of matches

No topics indexed yet for this podcast.

Loading reviews...

ABOUT THIS SHOW

پادکست «زمزمه ادبی»، زمزمه ای است به دنیای فانتزی و تخیلی نویسنده ایرانی فرنگیس آریان پور که شاید بتواند به هر یک از شنوندگان امکان بدهد تا خود را در دنیایی ببیند که احساسات دست نیافتنی آنها دست یافتنی می شوند.پادکست «زمزمه ادبی» به تک تک شنوندگان خود، دنیایی تخیلی مملو از فانتزی های غیرعادی هدیه میکند. این، روزنه نورانی سیر و سفر به دنیای زیبای فانتزی است تا شنونده را به آرزوهای بزرگش برساند و همه با هم دنیایی زیباتر آغشته به عشق و مهربانی و امید را نقش بزنیم.زمزمه ادبی ، فرتاب قلم جاویدان و ژرف نویسندگان بی نظیر روسیه است که همیشه ماندگار و به روز باقی میماند

HOSTED BY

Farangis Aryanpur

CATEGORIES

URL copied to clipboard!