PODCAST · arts
شعرهای کمونیستی ایران
by شهروز کبیری
اینجا تعدادی از برجستهترین شعرهای متاثر از حزب کمونیست معاصر ایران را با صدای خود شاعر خواهیم شنید. برخی از این شعرهای این لیست در نقد کمونیست هستند و برخی توسط شاعران غیرکمونیست سروده شدهاند اما تحت تاثیر فکر و هنر حزب توده بوده اند و به همین دلیل در اینجا آمدهاند.این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk
-
30
احمد شاملو | ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ موسیقی از: Volker Bertelmann▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتقدیمنامهی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پسکوچههای نازیآبادـــــــــــــــــ۱نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَدآن که نهالِ نازکِ دستانشاز عشقخداستو پیشِ عصیانشبالای جهنمپست است.آن کو به یکی «آری» میمیردنه به زخمِ صد خنجر،و مرگش در نمیرسدمگر آن که از تبِ وهندق کند.قلعهیی عظیمکه طلسمِ دروازهاشکلامِ کوچکِ دوستیست.▨ احمد شاملو - ۱۳۵۲از دفتر شعر ابراهیم در آتش
-
29
یدالله رویایی | از پنجره
▨ نام شعر: از پنجره▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبر بلندِ سبزِ چنار، از دورآفتاب، بسته طلاییهاسایهها به زمزمهای خاموشدر نشیبِ تندِ جداییهادر فضای خسته، غمی بیمارمُرده در نگاهِ کلاغ آوازپیشِ دیده، میلهٔ ناهنجارپشتِ پنجره، گذرِ سربازچه غروبِ بینفسِ تنگیمژده در غریوِ کلاغش نیستجغد هم گریخته، پروازیدر سکوتِ مردهٔ باغش نیستجاده خالی از قدمِ قاصددل تپیده منتظرِ پیغامهمه خستگی، همه سنگینیآسمان، روی چنار آرام▨ یدالله رویاییپاییز ۱۳۳۶ - زندان لشکر ۲ زرهیاز دفتر شعر «بر جادههای تهی»
-
28
سیاوش کسرایی | آرش کمانگیر
▨ نام شعر: آرش کمانگیر▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبرف می بارد؛برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.کوه ها خاموش،دره ها دلتنگ؛راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟آنک، آنک کلبه ای روشن،روی تپه، رو به روی من ...در گشودندم.مهربانی ها نمودندم.زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،در کنار شعله ی آتش،قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:«...گفته بودم زندگی زیباست.گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.آسمان باز؛آفتاب زر؛باغ های گل؛دشت های بی در و پیکر؛سر برون آوردن گل از درون برف؛تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛آمدن، رفتن، دویدن؛عشق ورزیدن؛در غم انسان نشستن؛پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛کار کردن، کار کردن؛آرمیدن؛چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛گاه گاهی،زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛بی تکان گهواره ی رنگین کمان راد
-
27
سیاوش کسرایی | پس از من شاعری آید
▨ نام شعر: پس از من شاعری آید▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــــــــ پس از من شاعری آید که اشکی را که من در چشم رنج افروختم خواهد سِتُردپس از من شاعری آید که قدرِ نالههایی را که گستردم نمیداند گلوی نغمههای درد را خواهد فشردپس از من شاعری آید که در گهوارهٔ نرمِ سخنهایم، شنیده لایلایِ من که پیوندِ طلایی دارد او با من و این پیوندِ روشن، قطرههای شعرهای بیکرانِ ماست ولی بیگانهام با او و او در دشتهای دیگری گردونه میتازدپس از من شاعری آید که شعر او بهارِ بارور در سینه اندوزد نمیانگیزدش رقص شکوفههای شومِ شاخهٔ پاییز که چشمانش نمیپوید سکوتِ ساحل تاریک را، چون دیدهٔ فانوسو او شعری برای رنجِ یک حسرت که بر اشکیست آویزان نمیسازدپس ازمن شاعری آید که میخندند اشعارشکه میبویند آواهای خودرویش چو عطرِ سایهدار و دیرمانِ یک گلِ نارنج که میروبند الحانشغبارِ کاروانهای قرونِ درد و خاموشیپس از من شاعری آید که رنگی تازه دارد رنگدانِ او زداید صورتِ خاکستر از کانون آتشهای گرمِ خاطرِ فردا زند بر نقشِ خونینِ ستم رنگِ فراموشیپس از من شاعری آید که توفان را نمیخواهد نمیجوید امیدی را درون یک صدف در قعرِ دریاها نمیشوید به موجِ اشک چشمِ آرزویش را پس از من شاعری آید که میروبد بساط شعرهای پیشکه میکوبد همه گلها به پایِ خویشنمیگیرد به خود زیباییِ پرپر نگاهِ جست و جویش راپس از من شاعری آید که ب
-
26
مهدی اخوان ثالث | زمستان
▨ نام شعر: زمستان▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــسلامت را نمیخواهند پاسخ گفتسرها در گریبان استکسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران رانگه جز پیشِ پا را دید نتواندکه ره تاریک و لغزان استوگر دست محبت سوی کس یازیبه اکراه آوَرَد دست از بغل بیرونکه سرما سخت سوزان استنفس کز گرمگاهِ سینه میآید برون، ابری شود تاریکچو دیوار ایستد در پیشِ چشمانتنفس کاین است پس دیگر چه داری چشمز چشم دوستان دور یا نزدیک؟مسیحای جوان مردِ منای ترسای پیرِ پیرهنچرکینهوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...دمت گرم و سرت خوش بادسلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!منم من میهمان هر شبت لولیوشِ مغموممنم من سنگ تیپاخوردهی رنجورمنم، دشنام پست آفرینش نغمهی ناجورنه از رومم نه از زنگم همان بیرنگِ بیرنگمبیا بگشای در بگشای دلتنگمحریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزدتگرگی نیست مرگی نیستصدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان استمن امشب آمدستم وام بگذارمحسابت را کنار جام بگذارمچه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمدفریبت میدهد برآسمان، این سرخیِ بعد از سحرگه نیستحریفا! گوشِ سرما برده است اینیادگار سیلی سرد زمستان استو قندیل سپهر تنگمیدان مرده یا زندهبه تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود پنهان استحریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان استسلامت را نمی خواهند پاسخ گفتهوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهاننفسها، ابر دلها خسته و غمگیندرختان اسکلتهای بلورآجینزمین دلمرده سقف آسمان کوتاهغبار آلوده مهر و ماهزمستان است▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیداز دفتر شعر زمستانمنتشر شده به سال ۱۳۳۵
-
25
فریدون توللی | مردان
▨ نام شعر: مردان▨ شاعر: فریدون توللی▨ با صدای: فریدون توللی▨ موسیقی: کیهان کلهر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــسخن اینجاست که مردان راهمه کشتند به نامردیمن و این نغمهی دردآلودتو و آن خندهی بیدردیشبی از پنجره دزدآساسر آن سفره فروجَستندبَرِ فرزند و زن از شادیبه جفا دستِ پدر بستندبه یکی حمله بکاویدندسر و سامان خرابش رابگشودند لحافش رابدریدند کتابش رابه امیدی که مگر گویدبه خیانت سخن از یارانپس هر قهقهه بشکستندسر و دستش چو گنهکارانچه بگویم که در این گیتیدلش از دغدغه خونین بودهمه کین بود به ناپاکانگنهی داشت اگر، این بودشده بر حالت او گریانبه خموشی دل همسایهبُنِ پرونده یکی بهتانکه دروغ آمده از پایهنفسی رفت و در آن دهلیزهمه اندر پی او تازانز قفا بر کمرش هر دملگد از چکمهی سربازانبن آن کوچه فضایی بودپس آن باغی و دیواریچو نهادند به دیوارشطلبش؛ آبی و سیگاریبه دهان بود هنوز آرامبن آن سوخته سیگارشکه در آن سوز سحرگاهانبسپردند به رگبارشچون سر از چاک افق بر زدرخِ خورشیدِ زمستانیبه یتیمی دو سه، مادر گفتکه پدر رفته به مهمانی▨فریدون توللیبیست و پنجم بهمن ماه ۱۳۵۰
-
24
رضا براهنی | شاعر ِ نسلی تهیدست (برش دوم)
▨ نام قطعه: ای شاعر نسلی تهیدست (برش دوم از شعر بلند اسماعیل)▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــتقدیمنامهی شاعر: تقدیم به خاطرهی مخدوش دوستم اسماعیل شاهرودی [آینده] که در پاییز شصت در تهران مُردــــــــــــــــــــــــای شاعر نسلی تهیدست!گورت کجاست تا {تا که} به مدد عشق تو را از اعماق آن بیرون بکشم {کشم}؟ای اسماعیل! ای برادر من! بلند نشو از رختخوابتیادت صبحانهایست که در روز اول انقلاب خوردم...ای که واژهها را هم یکیک و هم دستهدسته فراموش کردیتو را به خدا، بلند نشو از رختخوابت-مثل آسمانی که پرندههایش {پرندگانش} را فوج به فوج فراموش میکندمثل شبی که ستارههایش {ستارگانش} را فراموش میکند-بلند نشو از رختخوابتای پدر زخمی کبوترهای گریان ایران{ای پدر زخمی پرندگان گریان آسمان ایران}...ای تبعید شده از شانهی سوختهی کویر به روسپیخانهی تهران!تهران، تو را، پیش از آن که بمیری به گوری گمنام بدل کردبلند نشو از رختخوابتاما به من بگو: گورت کجاست تا ابریشمی از کلمات بر آن بریزم...▨رضا براهنیبهمن ۱۳۶۰ تا فروردین ۱۳۶۱ – تهراناز کتاب «شعر بلند اسماعیل»ـــــــــــــــــتذکر: فقط بندهایی از بخش ابتدایی شعر بلند اسماعیل، به انتخاب من تنظیم شده است.ـــــــــــــــــپینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
-
23
احمد شاملو | سرود برای مرد روشن که به سایه رفت
▨ نام شعر: سرود برای مرد روشن که به سایه رفت▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــقناعتوار تکیده بودباریک و بلندچون پیامی دشوار که در لغتی با چشمانیاز سوآل و عسلو رُخساری برتافتهاز حقیقت و باد.مردی با گردشِ آبمردی مختصر که خلاصهی خود بود.خرخاکیها در جنازهات به سوءِظن مینگرند.□پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کندتسمه از گُردهی گاوِ توفان کشیده بود.آزمونِ ایمانهای کهن رابر قفلِ معجرهای عتیق دندان فرسوده بود.بر پرتافتادهترینِ راهها پوزار کشیده بودرهگذری نامنتظرکه هر بیشه و هر پُل آوازش را میشناخت.□جادهها با خاطرهی قدمهای تو بیدار میمانندکه روز را پیشباز میرفتی،هرچند سپیده تو رااز آن پیشتر دمیدکه خروسان بانگِ سحر کنند.□مرغی در بالهایش شکفتزنی در پستانهایشباغی در درختش.ما در عتابِ تو میشکوفیمدر شتابتما در کتابِ تو میشکوفیمدر دفاع از لبخندِ تو که یقین است و باور است.دریا به جُرعهیی که تو از چاه خوردهای حسادت میکند.▨ احمد شاملوتهران ۱۳۴۸از
-
22
احمد شاملو | ترجمه؛ بگذارید این وطن دوباره وطن شود
▨ نام شعر: بگذراید این وطن دوباره وطن شود▨ شاعر: لنگستون هیوز (شاعر معاصر آمریکایی)▨ با ترجمه و با صدای: احمد شاملو▨ موسیقی از: Hélène Vogelsinger▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبگذارید این وطن دوباره وطن شودبگذارید دوباره همان رویایی شود که بودبگذارید پیشاهنگِ دشت شودو در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشتهاند.ــبگذارید سرزمین بزرگ و پرتوانِ عشق شودسرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنندتا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی رابا تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.اما فرصت و امکان واقعی برای همهکس هست، زندگی آزاد استو برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.(در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگزنه برابری در کار بوده است نه آزادی.)بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،مهاجری هستم چنگافکنده به امیدی که دل در آن بستهاماما چیزی جز همان تمهیدِ لعنتیِ دیرین به نصیب نبردهامکه سگ، سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهامدر زنجیرهی بیپایان ِ دیرینهسالِسود، قدرت، استفاده،قاپیدن زمین، قا
-
21
ایرج جنتی عطایی | تا گل سرخ شدن
▨ نام شعر: تا گل سرخ شدن▨ شاعر: ایرج جنتی عطایی▨ با صدای: ایرج جنتی عطایی♪ پالایش و تنظیم: شهروز──── ♪ ────این شعر در رثای خسرو گلسرخی سروده شده────────باغبان، پیر ِ گریان ِشبیخون خورده، گفت:-" بی تو ای غنچه گل سرخهمه گلهایم، گل ِ حسرت شدهاندو نسیم، بوی بیباوری و تسلیمبوی تن در دادن دارد▨خاک اگر خاک کرامت باشددهن ِ باغ پر از فریاد استو درخت، سرخی ِ کینهی گل را میسرایدبا خشمکاش؛ ای کاش باز در باغ، گل ِسرخی بودباغبان بر سر نعش ِ گل ِ سرخ نشستگل ِسرخ، آخرین سرخ گل ِخونآلودگل شهیدِ نعرهی باغستانگل سرخ، تیرباران شدهی جوخهی یخزیر رگبار ِ زمستانی ِ شبخواب آزادی رویش می دید▨قلب سبز گل سرخبا صدایی خونین در شب باغ سرود:-"از شب سرد زمستان تا سحرسحر سرخ بهارفاصله فریاد استتا گل ِ سرخ شدن راهی نیستمی توانی گل سرخی باشی"باغبان اشکش را با پر ِ شال ِچهل تکه زُدود▨سیام بهمن ماه ۱۳۵۳ایرج جنتی عطایی
-
20
حمید مصدق | عروسی عروسکها
▨ نام گردانه: عروسی عروسکها (برشی کوتاه از بخشی از شعر بلند خاکستری سیاه) ▨ شاعر: حمید مصدق▨ با صدای: حمید مصدق▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری_____________باز کن پنجره رامن تو را خواهم بردبه عروسی عروسکهایکودکِ خواهرِ خویش؛که در آن مجلس جشنصحبتی نیست ز داراییِ داماد و عروسصحبت از سادگی و کودکی استچهرهای نیست عبوسکودکِ خواهرِ مندر شبِ جشنِ عروسیِ عروسکهایش میرقصدکودکِ خواهرِ منامپراتوریِ پر وسعت خود را هر روز،شوکتی میبخشدکودک خواهر من، نامِ تو را میداندنامِ تو را میخواندگلِ قاصد آیابا تو این قصهٔ خوش خواهد گفت؟!▨حمید مصدق(بخشی از شعر بلند آبی خاکستری سیاه)
-
19
کارو (کاراپت دردریان) | کفرنامه
▨ نام شعر: کفرنامه▨ شاعر: کارو▨ با صدای: کارو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــشب است و ماه میرقصدستاره نقره میپاشدنسیمِ پونه و عطر شقایقهابه لبهای هوسآلودِ زنبقهای وحشی بوسه میچیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب.خدایم! آه خدایم!صدایت میزندم بشنو صدایم!از زبان کارو فریادت دهم، اگر هستی برس به دادمخداوندا!اگر روزی از عرشت به زیر آیی ولباس فقر بپوشی وو برای لقمهنانی غرورت را به پای نامردان بشکنیزمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟خداوندا!اگر در روز گرماگیرِ تابستانیتن خستهی خویش را بر سایه دیواریبه خاک بسپاریاندکی آن طرفتر کاخهای مرمرین بینیزمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟خداوندا!اگر با مردم آمیزیشتابان در پی روزیز پیشانی عرق ریزیشبآزرده و دلخستهتهیدست و زبانبستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمانت را کفر میگویی، نمیگویی؟خدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادیتو خود گفتی که نامردمان بهشت را نمیبینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمکه نامردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازندخدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو خود گفتی اگر اهرمنِ شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیبِ عصیانتم
-
18
بیژن نجدی | واقعیت رویای من است
▨ نام شعر: واقعیت رویای من است▨ شاعر: بیژن نجدی▨ با صدای: بیژن نجدی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــواقعیت خوابهای من استخونِ رویای منبرگتر از سبز – سبزتر از برگِ گیاهکه با دشنهٔ تلکس خبرگزاریهاخنجر کلمات روزنامهنمیریزدواقعیت رویای من استآنجا هیچکس نمیداند که سیلی چیست؟و چاقوشرمندهٔ تیغش نه.در خیالبافی ذهن من، ترور نمیشود لبخندکشته نمیشود سهراببر زانوان پیر پیرمرد رفته است لبخندتکههای تن هر که میمیرددر اخبار رادیو – برصفحهٔ تلویزیونآنجاآفریقا(فرق نمیکند: خاورمیانهآسیای دور)درخوابهای من باز میگردد به گهواره و گریهآنها بزرگ میشوند – در خوابهای منبه مدرسه میروند و آب میخورند و انار- درخوابهای منو درخت اناری دوباره میرویداز کتابی که مانده روی رفآنها در خانهای ساده، بچهدار میشوند وروزیبر سپید ساده بستری سادهکنار مردمی سادهبا تعریف سادهای از مرگ، میمیرنداما دریغواقعیت، نه خوابهای من است – نه رؤیای تونه خیالبافی من – نه آرزوی توهمین تو که روزنامه میخوانیو گاهی شعر مرا▨بیژن نجدیاز کتاب واقعیت رویای من است نشر مرکز صفحه ۶
-
17
هوشنگ ابتهاج | پرنده میداند
▨ نام شعر: پرنده می داند▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــخیالِ دلکشِ پرواز در طراوتِ ابربه خواب میماند.پرنده در قفس خویشخواب میبیند.پرنده در قفس خویشبه رنگ و روغنِ تصویر باغ می نگرد.پرنده میداندکه باد بینفس استو باغ تصویری است.پرنده در قفس خویشخواب میبیند.▨هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)۱۳۵۰ تهراناز دفتر شعر یادگار خون سرو
-
16
اسماعیل شاهرودی (آینده) | مناجات
▨ نام شعر: مناجات▨ شاعر: اسماعیل شاهرودی (آینده)▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــای آفریدگاربا پای ِ شعر سوی تو میآیم این زمان تا سر کنم ترانهی خود را از بام روزگاردر آن زمان که گردنهی حرف باز بود لبهای شعر من جز آستان رنج نبوسید هیچگاههرگز نکرد نقش و نگار یأس دیوار آرزوی دراز مرا سیاهای آفریدگاربگذار تا دوباره بکارم در سرزمین شعر بذر امید را بگذار تا ز سینه برآرم صبح سپید را ای آفریدگاردر سالهای پیش که در روبروی ما دریا نشسته بود من با سرود خویش بسیار ساختم زورق برای مردم جویای آفتاب؛ اینک طناب ببافم من؟ - ای دریغای آفریدگارما را ز گیر و دار نگهداراز روی شهر تیرگی کینه را بگیروقتی که میرود چشم به خواب ناز آن چشم را ز آفت کابوس حفظ کنعشاق را سلامتی جاودان ببخشآنها چو آب چشمه گوارا و روشناندآنها درون جنگل انبوه شعر من دنبال مرغ گمشدهای پرسه میزنندای آفریدگاردر این زمان که رخنهی بسیار چشم را پر کرده است قیر ما در درون چشم خورشید زندگانی خود را پنهان نمودهایمبگذار آن که هست پس از ما در این دیار داند که بودها یمای آفریدگاردر جامِ ما شراب تحملبسیارتر بریزما رهرو طریقهی کس جز تو نیستیمجز عشق و زندگی در این دل کویر ما را کسی به جست و جوی ره نخوانده استتو خود به هر چه میگذرد خوب آگهیای آفریدگار ما را کنار آن که عزیز است پیشمان پیوند قلبهای بلا دیده نام دهوز قلب مادری مگذار شاخ سرو بلندی سوا شوداشعار من -این کشتزار عشق درو خوردهی مرا-از دست من مگیرمگذار دیدهای در پیشگاه تو از دیدگاه روشن مردم جدا شودای آفریدگار مگذار ...
-
15
اسماعیل خویی | رباعیات | بخش دوم
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــمن با تو نگویم که چه یا چون بنویساز حالِ درون یا که ز بیرون بنویسبنویس بدان چهت آید از دل، یعنیای شاعرِ قتلعام، با خون بنویس▨ چون گام در این خانهی شر بگذاریدانگار که گام در سَقَر بگذاریدآنجا که سرود دانته کهای آمدگانامیدِ نجات، پشتِ در بگذارید▨ اندوهِ هزارساله دارم در دلای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دلمن پیرترم هزار سالی امروزبا داغِ هزارها جوانم بر دل▨ با اینهمه خون که از تَنَش گشت روانرفتهست ز اندامِ وطن توش و توانبا اینهمه باش تا ز جا کنده شودسیلابهی شیخاوژنِ جانهای جوان▨ از کینه و بغض و خشم آکنده شدیمبر مرکبِ انقلاب تازنده شدیمفریاد زدیم: شاه مردمخوار استشیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم▨ اسماعیل خویی
-
14
هوشنگ ابتهاج | بر سواد سنگفرش راه
▨ نام شعر: بر سواد سنگفرش راه (ای جلاد، ننگت باد)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه)▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه)▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــاین شعر را هوشنگ ابتهاج برای حوادث سیتیر ۱۳۳۱ سروده استـــــــــــــــــــــــــــــبا تمام خشم خویشبا تمام نفرت دیوانهوار خویشمیکشم فریادای جلادننگت بادآه هنگامی که یک انسانمیکشد انسان دیگر رامیکشد در خویشتنانسان بودن رابشنو ای جلادمیرسد آخرروز دیگرگونروز کیفرروز کینخواهیروز بارآوردن این شورهزار خونزیر این باران خونینسبز خواهد گشت بذر کینوین کویر خشکبارور خواهد شد از گلهای نفرینآه هنگامی که خون از خشم سرکشدر تنور قلبها میگیرد آتشبرق سرنیزه چه ناچیز استو خروش خلقهنگامی که میپیچدچون طنین رعد از آفاق تا آفاقچه دلاویز استبشنو ای جلادمیخروشد خشم در شیپورمیکوبد غضب بر طبلهر طرف سر میکشد عصیانو درون بستر خونین خشم خلقزاده میشود طوفانبشنو ای جلادو مپوشان چهره با دستان خونآلودمیشناسندت به صد نقش و نشان مردممیدرخشد زیر برق چکمههای تولکههای خون دامنگیرو به کوه و دشت پیچیده ستنام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواهو به جا ماندهست از خون شهیدانبر سواد سنگ فرش راهنقش یک فریاد:ای جلادننگت باد▨هوشنگ ابتهاجمتخلص به ه.الف سایهامرداد ماه سال ۱۳۳۱
-
13
ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است
▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است▨ شاعر: ایرج جنتیعطایی▨ با صدای: ایرج جنتیعطایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــخانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ استباری از خون پهنهی برزن و میدان سرخ استدِه به دِه پرچم خشم است که بر میخیزدمزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ استتا گلِ خونیِ فریاد در این باغستانساقه از ضربهی شلاقِ زمستان سرخ استوحشتی نیست از انبوهِ مسلسلدارانتا در این دشت، غرورِ کینهداران سرخ استرو سیاه است اگر این شبِ مردمکشِ بدتا دمِ صبحِ وطن سینهی یاران سرخ استبا تو سرسبزی از ایثار سیهپوشان استای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!▨ایرج جنتیعطایی
-
12
سیمین بهبهانی | خانه خونین است اینک
▨ نام شعر: خانه خونین است اینک ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ موسیقی: قطعهی دیلمان از سامان صمیمی ▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــخانه ابری بود روزی؛ خانه خونين است اينکآن چنان بود اين چنين شد، حال ما اين است اينکمردهواری طيلسان بر دوش و خون آشام و شبروتشنه ی خون با دو دندان چو دو زوبين است اينکمیکَشد در خون پلنگ ِ پير، آهوی جوان راوحشت ِ قانون ِجنگل؛ تهمت ِ دين است اينکسرو ِ باغ عشق را نازم که در باران ِ سُربیچون درخت ِ ارغوان از خون، گلآزین است اینکمیدرخشد خاک همچون آسمان با روشنانشبر زمین بشکسته شمشادی بلورین است اینکگِرد ماه ِ چارده؛ شب با شبآویزان سُرخشرشتهی مرجان نثار ِ زلف مِشکین است اینکچشم ِ شوخ ِ گزمگان، تا ننگرد دوشيزگان را؛پردهساز ِ چهرهها، گيسوی پرچين است اينکنوعروسان ِ بلوراندام ِ بازو مرمری راحجلهگه گور است و خاک ِ تيره بالين است اينکگوهر ِ ناسفته را گر شَرع میگويد که مَشکنسُفتن و آنگه شکستن؟ تا چه آیين است اينک!؟تيغهی فرياد ِ غم بشکست چون فولاد ِ خنجرپردهی گوش ِ ستم ديوار ِرويين است اينکنه! که کارستان ِظالم همچو خاکستر بريزدحاصل ِ کبريت ِ نفرت، شعلهی کين است اينکخانه ابری بود روزی، گرچه خونين شد، وليکنپشت ِ ظلمت وز پی ِ خون؛ صبح ِسيمين است اينک▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران
-
11
مهدی اخوان ثالث | آواز کرک
▨ نام شعر: آواز کرک▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبَده … بَد بَدچه امیدی؟… چه ایمانی؟…کَرَک جان خوب میخوانیمن این آواز پاکت را در این غمگینخرابآبادچو بوی بالهای سوختهات پرواز خواهم دادگَرَت دستی دهد با خویش، در دنجی فراهم باشبخوان آواز تلخت راولیکن دل به غم مسپارکَرَک جان! بندهی دم باشبَده … بَد بَدره هر پیک و پیغام و خبر بستهستنه تنها بال و پر، بالِ نظر بستهستقفس تنگ است و در، بستهستکَرَک جان! راست گفتی، خوب خواندی، نازِ آوازتمن این آوازِ تلخت رابَده … بَد بَد …دروغین بود هم لبخند و هم سوگنددروغین است هر سوگند و هر لبخند!و حتی دلنشینآوازِ جفتِ تشنهی پیوندمن این غمگینسرودت راهم آوازِ پرستوهای آهِ خویشتن، پرواز خواهم دادبه شهر آواز خواهم دادبَده … بَد بَد … چه پیوندی؟ چه پیمانی؟کَرَک جان! خوب میخوانیخوشا با خود نشستن، نرمنرمک اشکی افشاندنخوشا پیمانهای دور از حریفانِ گرانجانی▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیداز دفتر شعر زمستانمنتشر شده به سال ۱۳۳۵ــــــــــپینوشت: شعر در نسخهی چاپ شده، با نسخهی این خوانش، کم وبیش تفاوتهایی دارد
-
10
احمد شاملو | از عموهایت
▨ نام شعر: از عموهایت (نسخهی کلاسیک) ▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــتقدیم نامهی شاعر: برای سیاوش کوچک(توضیح: این شعر در رثای مرتضی کیوان سروده شده)ــــــــــــــــنه بهخاطر آفتاب نه بهخاطر حماسهبهخاطر سایهی بام کوچکاشبهخاطر ترانهییکوچکتر از دستهای تونه بهخاطر جنگلها نه بهخاطر دریابهخاطر یک برگبهخاطر یک قطرهروشنتر از چشمهای تونه بهخاطر دیوارها ــ بهخاطر یک چپرنه بهخاطر همه انسانها ــ بهخاطر نوزاد دشمناش شایدنه بهخاطر دنیا ــ بهخاطر خانهی توبهخاطر یقین کوچکاتکه انسان دنیایی استبهخاطر آرزوی یک لحظهی من که پیش تو باشمبهخاطر دستهای کوچکات در دستهای بزرگ منو لبهای بزرگ منبر گونههای بیگناه توبهخاطر پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهلهمیکنیبهخاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهایبهخاطر یک لبخندهنگامی که مرا در کنار خود ببینیبهخاطر یک سرودبهخاطر یک قصه در سردترین شبها تاریکترین شبهابهخاطر عروسکهای تو، نه بهخاطر انسانهای بزرگبهخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر شاهراههای دوردستبهخاطر ناودان، هنگامی که میباردبهخاطر کندوها و زنبورهای کوچکبهخاطر جار سپید ابر در آسمان بزرگ آرامبهخاطر توبهخاطر هر چیز کوچک هر چیز پاک برخاکافتادندبهیادآرعموهایات را میگویماز مرتضا سخنمیگویم.▨ احمد شاملو۱۳۳۴ــــــــــــمرتضی کیوان در پی پناه دادن به سه تن از نظامیان فراری حزب توده در جریان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دستگیر و به جرم خیانت، در ۲۷ مهر ۱۳۳۳ تیرباران شد
-
9
شهریار | آذربایجان
▨ نام شعر: آذربایجان▨ شاعر: استاد شهریار▨ با صدای: استاد شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پر میزند مرغ ِ دلم با یاد آذربایجان خوشباد وقت ِ مردم ِ آزاد آذربایجان دیریست دور از دامن ِ مهرش مرا افسرده دل باز ای عزیزان زندهام با یاد آذربایجانآزادی ایران ز تو، آبادی ایران ز توآزاد باش ای خطّهی آباد آذربایجان تا باشد آذربایجان، پیوند ِایران است و بساین گفت با صوتی رسا؛ فریاد ِ آذربایجان در بیستون ِ انقلاب، از شور ِ شیرین ِ وطن بس تیشه بر سر کوفته، فرهاد ِ آذربایجان در مکتب ِ عشق ِ وطن، جانباختن آموخته یارب که بودست از ازل استاد آذربایجان؟شمشاد ِ ری را تا بُوَد آزادی از جلاد ِ دیدر خاک و خون غلتیده بس شمشاد آذربایجانآوخ که نیرنگ ِعدو، با دست ِ ناپاک ِ خودیبگسیخت طوق ِ طاعت از اکراد آذربایجاناشک ارومی بین که با، خون دل سلماس و خویدریا شد و برمیکَنَد بنیاد ِآذربایجان ضحاکیان ِمرکزی بیرون برند از حد ستم تا سر برآرد کاوهی حداد ِآذربایجان خون شد دل ِ آزادگان یارب پس از چندین ستمکام ستمگر میدهی؛ یا داد ِ آذربایجان؟ جان داده آذربایجان امداد ِ ایران را و، نیست ایرانمداران را سَر ِ امداد ِآذربایجانتا چند در هر بوم و بر آوارهاید و دربهدردستی به هم ای نامور اولاد آذربایجاناز آتش ِ پاشیدگی تا چند خاکسترنشینآباد باید خانهی بر باد ِ آذربایجانبر زخم آذرباییان هان شهریارا مرهمی تا شاد گردانی دل ِ ناشاد ِ آذربایجان▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
-
8
مهدی اخوان ثالث | قاصدک
▨ نام شعر: قاصدک▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ موسیقی: Euan Millar McMeeken▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــقاصدک! هان، چه خبر آوردی؟از کجا وز که خبر آوردی؟خوشخبر باشی، اما، اماگِردِ بام و درِ منبیثمر میگردیانتظارِ خبری نیستمرانه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسبرو آنجا که تو را منتظرندقاصدکدر دلِ من همه کورند و کرنددست بردار از این در وطنِ خویش غریبقاصد تجربههای همه تلخبا دلم میگویدکه دروغی تو، دروغکهفریبی تو، فریبقاصدک! هان، ولی... آخر... ای وایراستی آیا رفتی با باد؟با توام، آی! کجا رفتی؟ آیراستی آیا جایی خبری هست هنوز؟مانده خاکستر گرمی، جایی؟در اجاقی طمعِ شعله نمی بندم؛ خُردک شرری هست هنوز؟قاصدکابرهای همه عالم شب و روزدر دلم میگریند▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیداز دفتر شعر: از آخر شاهنامه
-
7
سرو | در بزرگداشت مرتضی کیوان | با صدای هوشنگ ابتهاج و احمد شاملو
▨ نام اثر: سرو | در بزرگداشت سرو آزاد؛ مرتضی کیوان▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه) و احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــمرتضی کیوان از دوستان بسیار نزدیک هوشنگ ابتهاج و احمد شاملو بود. او در روزهای پس از کودتای ۲۸ مرداد، در حالی که سه تن از نظامیان فراری سازمان نظامی حزب توده را در خانهٔ خود پنهان کرده بود، دستگیر شد و در ۲۷ مهر ۱۳۳۳ در زندان قصر تیر باران شد.
-
6
نیما یوشیج | آی آدمها
▨ نام شعر: آی آدمها▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــآی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!یک نفر در آب دارد میسپارد جان.یک نفر دارد که دست و پای دایم میزندروی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،آن زمان که پیش خود بیهوده پنداریدکه گرفتستید دست ناتوانی راتا توانایّی بهتر را پدید آرید،آن زمان که تنگ میبندیدبر کمرهاتان کمربند.در چه هنگامی بگویم من؟یک نفر در آب دارد میکُند بیهوده جان قربان!آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!نان به سفره، جامهتان بر تن؛یک نفر در آب میخواند شما را.موج سنگین را به دست خسته میکوبدباز میدارد دهان با چشم از وحشت دریدهسایههاتان را ز راه دور دیدهآب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیش افزونمیکند زین آبها بیرونگاه سر، گه پا.آی آدمها!او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید،میزند فریاد و امید کمک داردآی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!موج میکوبد به روی ساحل خاموشپخش میگردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوشمیرود نعرهزنان. وین بانگ باز از دور میآید:…«آی آدمها»-و صدای باد هر دم دلگزاتر،در صدای باد بانگ او رهاتراز میان آبهای دور و نزدیکباز در گوش این نداها:…«آی آدمها»▨نیما یوشیج - ۲۷ آذر ۱۳۲۰ـــــــــــــــــــــــــنشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.
-
5
سیمین بهبهانی | شتر
▨ نام شعر: شتر (نگاه کن به شتر آری) ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز__________ و نگاه کن به شتر، آری، که چهگونه ساخته شد، بارینه زآب و گل که سرشتندش ز سراب و حوصله پنداریو سراب را همه میدانی که چگونه دیدهفریب آمدو سراب هیچ نمیداند که چگونه حوصله میآریو چگونه حوصله میآری به عطش، به شن، به نمکزارانو حضورِ گستره را دیدن به نگاهی از سرِ بیزاریو نگاه کن که نگاه اینجا ز شیار شوره نشان داردچو خطوطِ خشک پس از اشکی که به گونههات شود جاریو به اشک بین که تهی کردت ز هر آنچه مایهی آگاهیو تو این تهیشده را باید ز کدام هیچ بیَنباریو در این تهیشده میبینی هَیَمانِ اُشترِ عَطشان راکه جنون برآمده با صبرش نرود سبک به گرانباریو جنون دو نیشهی رخشان شد، به صف خشونت دندانهاکه ز صبر کینه به بار آید که ز کینه، زخم شود کاریو نگاه کن که به کینتوزی رگ ساربان زده با دندانز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران
-
4
سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است
▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟▨ شاعر: سعید سلطانپور▨ با صدای: سعید سلطانپور▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبه یاد سعید سلطانپور از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.ــــــــــــــــبا کشورم چه رفته است؟با کشورم چه رفته استکه زندانهااز شبنم و شقایقسرشاراندو بازماندگانِ شهیدان- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -در سوگِ لالههای سوخته میبارند؟با کشورم چه رفته استکه گلها هنوز سوگوارند {داغدارند}؟با شورِ گردبادآنکمنم که تفتهتر از گردبادهادر خارزارِ بادیه میچرخمتا آتشِ نهفته به خاکسترآشفتهتر ز نعرهٔ خورشیدهای «تیر»از قلبِ خاکهای فراموش سرکشدتا از قناتِ حنجرههافوجِ {موجِ } خشم و خونروی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.این نعرهٔ من استاین نعرهٔ من استکه روی فلات میپیچدو خاکهای سکوتِ زمانهٔ تاریک را میآشوبدو با هزار مشتِ گرانبر آبهای عمان میکوبداین نعرهی من است که میروبدخاکسترِ زمان را از خشمِ روزگاربعد از تو ایای گلشنِ ستارهٔ دنبالهدارِ اعدامی!ای خسروِ بزرگ!که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودیای آخرین ستاره!خونینترین سرور!در باغِ ارغواندر ازدحامِ خلقدر دوردست و نزدیکمن هیچ نیستمجز آن مسلسلی که در زمینهی یک انقلاب میگذردو خالی و برهنه و خونآلودسهم و سترگ و سنگیندر خون تودههای جوان میغلتدتا مثلِ خار سهمناک و درشتی- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -آینده رابمانددر چشمِ روزگاریادآور شهادتِ شوریدگانِ خ
-
3
سیاوش کسرایی | این بار |پالایش شده
▨ شعر: این بار▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبار دگر اگر به درختی نظر کنمیا از میان بیشه و باغی گذر کنمچشمم به قدّ و قامت دار و درخت نیستچشمم به روی نقش و نگار بهار نیستچشمم به برگ نیستچشمم به غنچه و گل و سبزینهخار نیستچشمم به دستهای پُرِ شاخسار نیست این بار چشم من به سوی آشیانههاستآنجا که میتپد دل نوزادِ زندگیواندر هجوم سختترین تندبادهاستآماجگاه تیر تگرگ و سنان برقپروازگاه خوشدلی و خانهی بلاستچشمم به لانههاست. ای جوجگان از دل توفان برآمدهچشمم پی شماست!▨سیاوش کسراییشعر در سال ۱۳۵۴ در تهران سروده شده و در دفتر شعر چهل کلید به سال ۱۳۶۰ چاپ شده است.ــــــــــــــــپینوشت اول: این خوانش در شبهای شعر گوته، در مهر ۱۳۵۶، انجام شده است.پینوشت دوم: عبارت «واندر» در شعر فوق، در کتاب با املای «وندر» آمده است.
-
2
احمد شاملو | سرود برای مرد روشن که به سایه رفت
▨ نام شعر: سرود برای مرد روشن که به سایه رفت▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــقناعتوار تکیده بودباریک و بلندچون پیامی دشوار که در لغتی با چشمانیاز سوآل و عسلو رُخساری برتافتهاز حقیقت و باد.مردی با گردشِ آبمردی مختصر که خلاصهی خود بود.خرخاکیها در جنازهات به سوءِظن مینگرند.□پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کندتسمه از گُردهی گاوِ توفان کشیده بود.آزمونِ ایمانهای کهن رابر قفلِ معجرهای عتیق دندان فرسوده بود.بر پرتافتادهترینِ راهها پوزار کشیده بودرهگذری نامنتظرکه هر بیشه و هر پُل آوازش را میشناخت.□جادهها با خاطرهی قدمهای تو بیدار میمانندکه روز را پیشباز میرفتی،هرچند سپیده تو رااز آن پیشتر دمیدکه خروسان بانگِ سحر کنند.□مرغی در بالهایش شکفتزنی در پستانهایشباغی در درختش.ما در عتابِ تو میشکوفیمدر شتابتما در کتابِ تو میشکوفیمدر دفاع از لبخندِ تو که یقین است و باور است.دریا به جُرعهیی که تو از چاه خوردهای حسادت میکند.▨ احمد شاملوتهران ۱۳۴۸از
-
1
احمد شاملو | وارطان سخن نگفت (مرگ نازلی)
▨ نام شعر: وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی)▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــ« وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.دست از گمان بدار!با مرگِ نحس پنجه میفکن!بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…»وارطان سخن نگفت،سرافرازدندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت□« وارطان ! سخن بگو!مرغ سکوت، جوجهی مرگی فجیع رادر آشیان به بیضه نشسته ست!»وارطان سخن نگفت،چو خورشیداز تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...□وارطان سخن نگفتوارطان ستاره بود:یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...وارطان سخن نگفتوارطان بنفشه بودگل داد ومژده داد: «زمستان شکست!»ورفت…▨ احمد شاملوزندان قصر ۱۳۳۳از دفتر شعر هوای تازه
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
اینجا تعدادی از برجستهترین شعرهای متاثر از حزب کمونیست معاصر ایران را با صدای خود شاعر خواهیم شنید. برخی از این شعرهای این لیست در نقد کمونیست هستند و برخی توسط شاعران غیرکمونیست سروده شدهاند اما تحت تاثیر فکر و هنر حزب توده بوده اند و به همین دلیل در اینجا آمدهاند.این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk
HOSTED BY
شهروز کبیری
Loading similar podcasts...