EPISODE · Jul 30, 2026 · 7 MIN
بکتاش آبتین | خسرو خطر
from شعر با صدای شاعر
▨ نام شعر: خسرو خطر▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــصورت نرمی دارد سمبادۀ پیرچه دیرافتادن چاقو از نفس چه زودربود خالکوبی تو را از تن روزگار، ربودببین چگونه مرگ تو را میکِشد زمین همین؟!جنگ همیشه در کمین تو بود؛ نبود؟خط میکشند خودکار و چاقو با هم و تو در نامههای فراوانی بدخط بودهایو با دهان تفنگ، با دهان چاقو و با دهان عربده مینوشتیو نستعلیق تو را شکستهتر مینوشتو نوشت که در تو مردی پنجاهسالهروحی خوشنویس جا گذاشتو گذاشت تا الفبای جنگ را از دهان خمپارهها بنویسیو نوشت که هنوز در تومردان غیوری در سایهاندبا آفتاب حرفهای روشنی داشتیو هنوز که هنوز است در توایلیبا سنگهای فراوان خوابهای گرم میبینند میبینیچگونه آفتاب با سنگ قبر تو میجنگد؟!و تو خوابیدهای و خاک خواب تو را میبیندببین چگونه مرگ تو را میکِشد زمین همین؟!(خطرناک بودی خسرو حسن گرگ سیاه رو یهجوری زده بودیکه هیچ دکتری نمیتونس بخیهش کنهبیچاره مجبور بود سه ماه آزگار با تخت رفاقت کنه)خطرناک بودی خسرو و تو عاشق جنگیدن بودیتمام کارهایت بهانهای برای جنگیدن بودوگرنه پیش از جنگ نیز تو میجنگیدیبا چاقویی در دست، مست!بعد از جنگ نیز تو میجنگیدیبا چاقویی در دست، مست!و تو عاشق خندیدن بودیو تمام کارهایت بهانهای برای خندیدن بودبه خاطر بیاور به بسیج میرفتی و میخندیدیمبه جبهه میرفتی و میخندیدیمهی مجروح میشدی و هی میخندیدیمبعد از جنگ را به خاطر بیاوربا بسیجیها میجنگیدی و میخندیدیمچاقو میکشیدی و میخندیدیمهی به زندان میرفتی و هی میخندیدیممیخندیدیممیـ خکوب شدهام که چرا دیگر نمیخندی؟!بلند شو خسروبه چشمک من به دختر نابینا در بیمارستان فکر کن!نه؛ تو دیگر نمیتوانی از خنده رودهبُر شویچرا که تو از مرگ رودهبُر شدهایچرا که تو از جنگ رودهبُر شدهایو ترکشی که بیستسال در مغز تو فکر میکردتو را به فراموشی کشانده!تو نمیدانی که قرار استترکش به زودی در مغز تو آمبولی کندخسرو! جنگ سایۀ شومی داردیعنی وقتی تو در کُما هستی هم با تو میجنگددارم از خنده رودهبُر میشوم خسروتو هنوز هم داری همۀ ما را میخندانیچگونه میتوانم باور کنمخسرو خطر بیستسال بعد از جنگبا چاقویی در دستو زندانی در شصتشهید شده است؟!و بنیاد شهید بیهوده تو را انکار نمیکند چه کندهنوز هم خطرناکی خسروو هنوز مردۀ توبسیاری را میترساندو ما هنوز میخندیدیمو هنوز گریه میکنیمو هنوز تو هستیکه نیستی را به ما نشان میدهیجنگ است خسرو جنگ میبینی؟نه!کسی که از دور شلیک میکندخون را نمیبیندتنها از دهان داغ تفنگپوکههایی سرد باقی میماندخونریزی و آبروریزیبرادران خونی دوری هستندشبیه تو و مصطفای مُشجّرکه شیشههای ساده به او اقتدا میکنندجنگ را رها کن خسروآب از سر جانمازها گذشتهو رزمندگان قدیمیبعد از جنگگروهانگروهان عقبنشینی کردهاند!جنگ را رها کن خسروو ای کاشجنگ نیزتو را رها میکرد!▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «تنهاییِ دستهجمعی»چاپشده در فرانسه - نشر ناکجا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Embed this episode
NOW PLAYING
بکتاش آبتین | خسرو خطر
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.