PODCAST · arts
شعر با صدای شاعر
by Schahrouz Kabiri
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
277
جلال خالقی مطلق | رباعیات بخش دوم
▨ نام شعر: ترانههای خالقی (بخش دوم)▨ شاعر: جلال خالقی مطلق▨ با صدای: جلال خالقی مطلق▨ موسیقی: بداههنوازی هما یوسفزاده▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــپاییزشبی به باغ، زیرِ گلِ یخخندان، گل یخ چو دُر کشیدی در نخدور از تو کنون نشستهام من آوخ!پایِ گل یخ، دست زده زیرِ زنخ▨چون آب ز مهتاب چو سیماب شدهستسبزه ز نسیم، مویِ سنجاب شدهست برخیز! که گاهِ بادهی ناب شدهستمِی ده! که کنون ز چشمِ ما خواب شدهست▨شب گشت که تازهسبزه سنجاب کنیمروپوشِ تن از پرند مهتاب کنیماز گیسوی یار، بالشِ مُشک نهیمزاندوه گریزیم و دمی خواب کنیم▨در نیمشبان که نیست بانگ و سخنینرگس نگشوده چشم و، غنچه دهنیبرخیز و رویم تا به کنجِ چمنیدر چشمهی مهتاب بشوییم تنی▨شب شد که به جام بادهی ناب کنیمبا یار ز فرشِ سبزه، سنجاب کنیماز پرتو ماه، جامهی خواب کنیم(به نظر میرسد شاعر یک مصرع را در نخوانده است)▨افکند به آبِ چشمه ماهیِ تنششد پُرشِکن آب از تنِ بیشکناشدر خویش کشید چشمه در پیشِ منشمن شیفته در کرانه، با پیرهنشــــــــــــ دکتر جلال خالقی مطلقاز کتاب شعر «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشهـــــــــــجهت حمایت از دکتر خالقیمطلق، پیشنهاد میکنم کتاب رباعیات ایشان با نام «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشه را تهیه کنید. نسخهای صوتی نیز، مشتمل بر حدود صد رباعی از کتاب، با صدای گرم خود ایشان در فیدیو موجود است که پیشنهاد میکنم حتما تهیه کنید.این تذکر لازم است که صدا و تنظیم آن کتاب صوتی، با آنچه در اینجا ارایه میشود، متفاوت است. در اینجا تعداد بسیار محدودی از این رباعیات ارایه میشود تا صرفا شما عزیزان با سبک شعری ایشان آشنا شده و به تهیه آثار ایشان مصر گردید. امیدوارم خدشهای به کپیرایت اثر وارد نگردد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
276
رضا براهنی | رویای روبرو (باغهای کیوی)
▨ شعر: رویای روبرو▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــکجایی کجایی؟ میگفتند در باغهای کیوی خرگوشهای کوچولو.به این کجا و آن کجا میجنباندند گوشهاشان را در باغهای کیوی.از آن نگاه بیضی بلند ترکمنی زبانه میکشید بهاری سه روزهزنی به پشت کرکرههای حصیر گیوههایش را از پا درمیآورد وَ بیخیال و دور از شهر پرندهوار میخواند.وَ باغهای کیوی به شکل خواب پراکنده پشت دریاچه لميده بودندوَ حالا لباسهایش را درمیآورد.دوچرخهای پنچر کنار پنجره افتاده بود.کجایی کجایی؟ میگفتند در باغهای کیویتمامی تصویرها به روی قایق سبزی سوار بودند وَ از قرن هشتم هجری به سوی قرن چهارده میلادی میآمدند.وَ ما کجا بودیم؟ من و تو کجا؟وَ شاهزاده خانمی از برگ در پشت کرکرههای حصیر برهنه بودربوده بود شاعر را خوابی سپیدوَ باغهای کیوی▨۷۲/۳/۱۳ - تهراناز کتاب خطاب به پروانهها صفحه ۱۱۴ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
275
شاملو | ترانهی بزرگترین آرزو
▨ نام شعر: ترانهی بزرگترین آرزو▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــآه اگر آزادی سرودی میخواندکوچکهمچون گلوگاهِ پرندهیی،هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.سالیانِ بسیار نمیبایستدریافتن راکه هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیستکه حضورِ انسانآبادانیست.□همچون زخمیهمه عُمرخونابه چکندههمچون زخمیهمه عُمربه دردی خشک تپنده،به نعرهییچشم بر جهان گشودهبه نفرتیاز خود شونده، ــغیابِ بزرگ چنین بودسرگذشتِ ویرانه چنین بود.□آه اگر آزادی سرودی میخواندکوچککوچکتر حتااز گلوگاهِ یکی پرنده!▨ احمد شاملودی ماه ۱۳۵۵ - رماز دفتر «دشنه در دیس»چاپ شده به سال ۱۳۵۶ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
274
فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد | صدای فروغ
▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: فروغ فرخزاد▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــو این منمزنی تنهادر آستانهی فصلی سرددر ابتدای درکِ هستی آلودهی زمینو یأس ساده و غمناک آسمانو ناتوانی این دستهای سیمانیزمان گذشتزمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت{ساعت} چهار بار نواختامروز روز اول دیماه استمن راز فصلها را میدانمو حرف لحظهها را میفهممنجاتدهنده در گور خفته استو خاک، خاک پذیرندهاشارتیست به آرامشزمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.در کوچه باد میآیددر کوچه باد میآیدو من به جفتگیری گلها میاندیشمبه غنچههایی با ساقهای لاغر کمخونو این زمان خستهی مسلولو مردی از کنار درختان خیس میگذردمردی که رشتههای آبی رگهایشمانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهشبالا خزیدهاندو در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین راتکرار میکنند-سلام-سلامو من به جفتگیری گلها میاندیشمدر آستانه فصلی سرددر محفل عزای آینههاو اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگو این غروب بارور شده از دانش سکوتچگونه میشود به آن کسی که میرود اینسانصبور،سنگین،سرگردان،فرمان ایست داد.چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست،او هیچوقت زنده نبودهاست.در کوچه باد میآیدکلاغهای منفرد انزوادر باغهای پیر کسالت میچرخندو نردبامچه ارتفاع حقیری دارد.آنها تمام سادهلوحی یک قلب رابا خود به قصر قصهها بردندو اکنون دیگردیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاستو گیسوان کودکیاش رادر آبهای جاری خواهد ریختو سیب را که سرانجام چیدهاست و بوییدهاستدر زیر پا لگد خواهد کرد؟ای یار، ای یگانهترین یارچه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شدانگار از خطوط سبز تخیل بودندآن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدندانگارآن شعلهی بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوختچیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.در کوچه {کوچهها} باد میآیداین ابتدای ویرانیستآن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمدستارههای عزیزستارههای مقوایی عزیزوقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرددیگر چگونه میشود به سورههای رسولانِ سرشکسته پناه آورد؟ما مثل مردههای هزارانهزار ساله به هم میرسیم و آنگاهخورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.من سردم استمن سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شدای یار! ای یگانه ترین یار: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»نگاه کن که در اینجازمان چه وزنی داردو ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوندچرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارممن سردم است و میدانمکه از تمامی اوهامِ سرخ یک شقایق وحشیجز چند قطره خونچیزی به جا نخواهد ماندخطوط را رها خواهم کردو همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کردو از میان شکلهای هندسی محدودبه پهنههای حسی وسعت پناه خواهم بردمن عریانم، عریانم، عریانممثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانمو زخمهای من همه از عشق استاز عشق، عشق، عشقمن این جزیرهی سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجار کوه گذر دادهامو تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بودکه از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد....▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»ـــــــــــــــــپینوشت اول: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.پینوشت دوم: شعر ادامه دارد اما متاسفانه خوانش فروغ از بقیهی شعر در اختیار ما نیست.پینوشت سوم: بخشی از شعر به دلیل محدودیت طول متن در ساندکلاد، در اینجا نیامده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
273
بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور
▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور▨ شاعر: بهرام بیضایی▨ با صدای: بهرام بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــاین شعر در رثا و بزرگداشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.ــــــــــــــــز گهواره تا گور زور است و زورخداوند زورا در افتی به گوربه نفرین چرا باید آغاز کردبه اشک از چه داری دو چشمِ نمورهنر نیست نفرینِ نامردمانتو در مویه، ایشان به جشن و سرورپیِ گور خود رفت چابکسواربدان دخمه بردش پیِ خویش گوربه سیمین بگو ای که نامت بلندکه همتای خویشی و از خویش دورگشودی سخن را درِ بستهایز خورشید گفتی و از موشِ کورز گورت کشیدند، گوری دگرچنان مردهدزد و چنان مردهشورکه این گوربانان ز مرگ آمدندبه مرگاند زنده، به مرگاند جورچه رنجی و نالی و سوزی به دردمرنج و مسوز و منال و مشورخدای سخن را مگر گور بوداز این بیهنر لشگرِ سلم و تورمگر قرهالعین در چاه نیستکه باز آیدش چهچه از چاهِ دورشبی مرگبار است پر تندرخشنه پیداست سوگ و نه پیداست سورسفید است چشمِ شبِ روسیاهپدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پوریکی بت شکستند و خود بت شدندتن از تب بسوزانَدَم چون تنورکه گورِ جوانان برآوردهاندچه آهو به دام و چه ماهی به تورنگفتند موری که دانهکش استنگفتند آیا میازار مورگذشت آنکه مردم بخوانی رمهگذشت آنکه مردم ببینی ستورچنین است انجام آن خوابِ خوشکه شب گربه آمد به چشم آن سمورچه نالی که گیتی چنین هم نماندخرد آمد آریو بشکست زورز خونِ سیاوش برآمد نهالکه گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمورندیدند یاران و کی میرسدکه پرده براندازد از خویش هورچه شیرین سرودی شود روزِ تلخچه شوری در افتد در آوای شوربه هر گوشه آوازهای سر دهندبخوانند چامه به زخمِ چگورکه سیمین به زر نامِ خود برنوشتبهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور▨ بهرام بیضایی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
272
معینی کرمانشاهی | صبر خدا
▨ نام شعر: صبر خدا (عجب صبری خدا دارد)▨ شاعر: معینی کرمانشاهی▨ با صدای: معینی کرمانشاهی▨ موسیقی: کیهان کلهر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــعجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمهمان یک لحظهی اولکه اول ظلم را میدیدم از مخلوقِ بیوجدانجهان را با همه زیبایی و زشتیبه روی یکدگر ویرانه میکردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه در همسایهی صدها گرسنهچند بزمی، گرمِ عیش و نوش میدیدمنخستین نعرهی مستانه را خاموش آن دم، بر لبِ پیمانه میکردم..عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامهی رنگینزمین و آسمان را واژگون، مستانه میکردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمنه طاعت میپذیرفتمنه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کردهپارهپاره در کفِ زاهدنمایان، سبحهی صددانه میکردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبرای خاطر ِتنها یکی مجنونِ صحراگردِ بیسامانهزاران لیلیِ نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبه گِردِ شمعِ سوزان ِ دلِ عشاقِ سرگردان ،سراپای وجودِ بیوفا معشوق را پروانه میکردم. .عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبه عرشِ کبریایی، با همه صبرِ خداییتا که میدیدم عزیزِ نابهجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،گردش این چرخ راوارونه، بیصبرانه، میکردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه میدیدم مشوّش عارف و عامی، ز برق فتنهی این علم ِ عالمسوزِ مردمکُش ،به جز اندیشهی عشق و وفا، معدوم هر فکریدر این دنیای پُر افسانه میکردم.عجب صبری خدا داردچرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تابِ تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را داردوگرنه من به جای او چو بودمیکنفس کی عادلانه سازشیبا جاهل و فرزانه میکردم؟عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد!▨رحیم معینی کرمانشاهیمشهور به سخن سالار و متخلص به بهاراز کتاب ای شمعها بسوزید Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
271
علی باباچاهی | امضای یادگاری
▨ نام شعر: امضای یادگاری▨ شاعر: علی باباچاهی▨ با صدای: علی باباچاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــزیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کنو نام و نام خانوادگیات را هم بنویسبیستوچند سال دیگر از اینجا که میگذریمن که نباشمتمامِ حیاط را پوشانده است.امضای یادگاری برای همینجور چیزهاستچشمهایت را در آینه امضا میکنیو دستهایت را در پنجرهای رو به غروب برای بیستوچند سالِ بعد.من که نباشم قطار از سرعتش میکاهداما نمیایستدتو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شدهپنهان میشویهوا را امضا میکنیو به جای چند سطرِ گلِ سرخ دود و سوت و چرخهای قطار را.باید دوباره زاده شویحالا که بیستوچند سال گذشته ستدر بیستوچند سال بعدباید دوبارهاما افقهای در سرعتِ قطارتعطیل استشمارهتلفنی هم در کار نیستشخصاً مراجعه کنشمارهپلاکی هممن برمیدارمتو شخصاً سکوت کنو نام و نامِ خانوادگیات را همو زیر چرخهای قطارقطار از سرعتش میکاهد اماتو بایدپشتِ چند سطرِ گلِ سرخپشتِ چشمهای در آینه امضا شدهپنهان شویامضا همین که خشک شودپشت سرِ عکسها و عبارتهااز رودخانه بگیر تا قطار که از سرعتشاز پنجرههای رو به غروب تا هرچه نمیدانی از کجا را پیدا میکنیدر بیستوچند سال بعدمرا پیدا میکنیشمارهتلفنی در کار نیستافقهای ناشناخته تعطیل استمن برمیدارمتو شخصاً سکوت کن.▨علی باباچاهیدی ماه ۱۳۷۴ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
270
بکتاش آبتین | گاریچی
▨ نام شعر: گاریچی (آقای جمهور)▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــآقای جمهور!سرزمین من ذهن من استمن آزادمو در سرزمین منتو تنهایی!….هوا تاریک بودو دستانی مشکوکتکلیف چراغهایی روشن راخاموش میکردندآنها یک نفر بودندچرا که به جای تمامی آنهایک نفر فکر میکرد!شلوغ بود و در خلوتچند دست کوچککاغذهایی سفید را سیاه میکردندو شهربین شعارهایی سیاه و سفیدچهرهای خاکستری داشتو رنگهای شاددر پرچمی کدرهر لحظه رنگ پریدهتر میشد!شهر سراسر خاکستری بودو ماآتش زیر خاکستر بودیم!نان و نمکو نفتسفرههای خالیمان را میسوزاندو گوشهای ما پر بود از دروغهای بزرگی کهاز دهان بلندگوهایی کوچکبیرون پریده بود….نمک، نون خشک، لباس کهنه، آهن قراضه… میخریمو این اولین حقیقت!طلوعی دروغین بود▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «تنهاییِ دستهجمعی»چاپشده در فرانسه - نشر ناکجا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
269
رضا براهنی | شعر بلند اسماعیل
▨ نام شعر: اسماعیل (یک شعر بلند)▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــدکتر براهنی این شعر بلند را در رثای اسماعیل شاهرودی سروده و با عبارات زیر به او تقدیم کرده است:«تقدیم به خاطرهی مخدوش دوستم اسماعیل شاهرودی [آینده] که در پاییز شصت در تهران مُرد.»دکتر براهنی حدود نیمی از شعر بلند اسماعیل را دکلمه کرده است. اما بقیهی شعر، به دلیل خستگی ایشان دکلمه نشده و شوربختانه صدای شاعر موجود نیست.زمان تقریبی خوانش، ۴۳ دقیقه است و متن شعر مرتبط با آن در ۵ قسمت متوالی، با ذکر بازهی زمانی مرتبط بهآن آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
268
سیمین بهبهانی | ای شهر
▨ نام شعر: ای شهر▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــای شهر! ز خط میشویند دیوار خیابانت را تا باد نخواند زینپس اوراق پریشانت را مغزِ در و دیوارت را از حافظه عریان خواهند تا یاد نیارد زینپس {دیگر} غمنامهی حرمانت را دیروز چنان میدیدم, امروز چنین میبینم آن یاوهنویسانت را، این یاوهزدایانت را دیروز چه محنت بردی, جان خستی و تن آزردی هر لقمه که رنگین خوردی خون بود خورش نانت را شبهای سیهپوشت را دیدند و چه اندیشیدند کز حجله چراغان کردند هر گوشهی ویرانت را بس دستهی گل کز نکهت در گور نمیگنجیدند این است که پرگل کردند گنجایشِ میدانت رادر خونِ هزاران کودک پرورده شد از نمناکی این شوره که میپوساند دیوارهی زندانت را ای شهر! ز خط میشویند وز هرچه غلط میشویند چون نقره جلا میبخشند بام و در و ایوانت راگر خونِ هزاران سروت در پای هدر پاشیده ست خوشدستیِ سروآرایان پرداخته تاوانت راباور کنم آیا؟ باور؟ این طرفه که اکنون دیگر فرماندهِ ویرانیها دارد سر عمرانت را؟ ▨ سیمین بهبهانیفروردین ۱۳۷۲ـــــــــــــپینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد { } آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
267
حسین منزوی | ای باغ چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟
▨ نام شعر: ای باغ چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________ای باغ! چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟کو خاکِ شهیدانِ کفن پیرهنانت؟تا سرب که پاشیده و تا لاله که چیده استدر سینه و سیمایِ بهارینبدنانت؟آه ای وطن! ای خورده به بازارِ شقاوتبس چوبِ حراج از طرفِ بیوطنانتخونِ که شتک زد ز پدرها و پسرهابر صبحِ یتیمان و شبِ بیوه زنانترودابهی من! رودگری کن که فتادنددر چاهِ شغادانِ زمان، تهمتنانترگبار گرفت آنگه و بارید ز هر سوبر سینه و سر، نیزه و شمشیر و سنانتای باغِ اهوراییام افسوس که کردندبیفرّه و بیفرّ و شکوه، اهرمنانتهمخوانِ نسیمم من و همگریهی باراندر ماتمِ سرخِ سمن و یاسمنانت▨ حسین منزویخوانش این شعر به تاریخ نوزدهم آذرماه ۱۳۸۱ در دانشگاه زنجان انجام شده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
266
بر دار کردن حسنک | صدای محمود دولتآبادی
▨ قطعه: بر دار کردن حسنک از تاریخ بیهقی▨ نویسنده: ابوالفضل بیهقی▨ با صدای: محمود دولتآبادی #محمود_دولتآبادی♬ کارگردان صوتی: شهروز کبیری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
265
مهدی اخوان ثالث | قاصدک
▨ نام شعر: قاصدک▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ موسیقی: Euan Millar McMeeken▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــقاصدک! هان، چه خبر آوردی؟از کجا وز که خبر آوردی؟خوشخبر باشی، اما، اماگِردِ بام و درِ منبیثمر میگردیانتظارِ خبری نیستمرانه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسبرو آنجا که تو را منتظرندقاصدکدر دلِ من همه کورند و کرنددست بردار از این در وطنِ خویش غریبقاصد تجربههای همه تلخبا دلم میگویدکه دروغی تو، دروغکهفریبی تو، فریبقاصدک! هان، ولی... آخر... ای وایراستی آیا رفتی با باد؟با توام، آی! کجا رفتی؟ آیراستی آیا جایی خبری هست هنوز؟مانده خاکستر گرمی، جایی؟در اجاقی طمعِ شعله نمی بندم؛ خُردک شرری هست هنوز؟قاصدکابرهای همه عالم شب و روزدر دلم میگریند▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیداز دفتر شعر: از آخر شاهنامه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
264
احمد شاملو | مرثیه | در خاموشی فروغ فرخزاد
▨ نام شعر: مرثیه▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــدر خاموشیِ فروغ فرخزادـــــــــــــــــــــــــبه جُستجوی توبر درگاهِ کوه میگریم،در آستانهی دریا و علف.به جُستجوی تودر معبرِ بادها میگریمدر چارراهِ فصول،در چارچوبِ شکستهی پنجرهییکه آسمانِ ابرآلوده را قابی کهنه میگیرد.به انتظارِ تصویرِ تواین دفترِ خالی تا چندتا چند ورق خواهد خورد؟□جریانِ باد را پذیرفتنو عشق راکه خواهرِ مرگ است. ــو جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد.پس به هیأتِ گنجی درآمدی:بایسته و آزانگیز گنجی از آندستکه تملکِ خاک را و دیاران را از اینسان دلپذیر کرده است!□نامت سپیدهدمیست که بر پیشانیِ آسمان میگذردــ متبرک باد نامِ تو! ــو ما همچناندوره میکنیمشب را و روز راهنوز را…▨ احمد شاملوبیستونهم بهمن ماه ۱۳۴۵از دفتر شعر مرثیههای خاک Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
263
سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن
▨ نام شعر: هی قرص هی دوا بس کن ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نهبهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نهفردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نهمهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نهفقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نهمقتولههای مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردندبر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نههی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق استهر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض میشماری، نه؟هی نغمهساز آزادی، میبینمت که بیمارینه نه نمیتوانی تا، دستی ز دل برآری. نهبالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماریگر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نهبرخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشیپیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نهدر آخرین نبرد ای زن! فرمانپذیز ِ آتش باشدست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران————-* بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
262
شمس لنگرودی | شبیه دری نیمه باز
▨ نام شعر: شبیه دری نیمه باز▨ شاعر: شمس لنگرودی▨ با صدای: شمس لنگرودی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــشبیهِ دری نیمهبازیمباد به بازیِمان گرفتهاز بسته بودن خود شادمانیم.اینجا برنده کسی استکه به آخر خط میرسد.ما مومیایی خویشیمبه تنفسِ هیچ زندهایم.ماهِ پاییزی تیلهی شکستهی بچههای فرشتگان استکه سرانگشتِ اشاره را خونین میکند.گورخری مومین در قلبم پناه گرفتهکه نورِ سحر {شعلهی شادی}مضطربش میکند.آستینمان پر از شهابهای تقلبی برای بریدنِ دامهای مخفی استهوای سرد خزانی!ما را به خوشهی انگوری ببخشتا مستِ روزگارِ لگدمال شده از خویش بگذریم.هوای خزانی!بیا و به ما گذرانِ شادمانهی اندوه را بیاموز.▨شمس لنگرودی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
261
نادر نادرپور | چکامهی کوچ
▨ نام شعر: چکامهی کوچ▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــکمان سرخ شفق، ناوک کلاغان رابه بازوان کبودِ درختها انداختو زخم ملتهبِ لانهها دهان وا کردکسی ز شهر خبر آورد؛که خانهها همه تاریکتر ز تابوت استهوا هنوز پر از بوی خون و باروت استتفنگداران فانوسهای روشن رابه دود و شعله بدل میکنند و میخندندو هیچ مستی در کوچهها نمینالدو هیچ بادی در برگها نمیخواندکسی ز شهر خبر آورد؛که عشقها همه بیمارندتمام پنجرهها چشمهای تبدارندکه رقص چلچلهها را در آسمانِ بهاربه خواب میبینندو رقص آدمیان را فراز چوبهی داربه یاد میآرندو دارها همگی بارِ آدمی دارندکسی ز شهر خبر آورد؛که قتلعامِ گلِ قالیبه چکمههای گِلآلود، رنگِ خون دادهستو دیگر آیینه، نیروی تندِ حافظه رابه بیحواسیِ پیری سپرده استو ماه از سَرِ دیوارهای خشتی شهرنگاه میکند آینههای خالی راو پیش میآید تا گونههای خیسش رابه شیشههای کبود دریچه چسبانَدچراغ میگوید:که در سیاهی دهلیزِ انتظار کسی نیستصدای زمزمهی دوردستِ اشباح استکه از درون شبستان به گوش میآیدو شب ز باغ خبر میدهد که زرگرِ ابرنمیتراشد دیگر نگینِ شبنم راکه تا سپیدهدمان در عروسیِ گلهابه روی پنجهی لرزانِ برگ بنشاندو باد میگوید:که هیچ برگی بر شاخهها نمیمانددرخت جاذبهی رقص را نمیداندبرهنه بر لب جوی ایستادهو دست را به دعا سوی آسمان کرده ستمگر پشیز مسین ستارهای را بازاز این توانگرِ بیآبروی بستاندزمین سراسر تاریک استو هیچ نوری بازی نمیکند در آبکه انعکاسش بر طاقِ آسمان افتدتو جامهدانِ سفر بربندو رو به ساحلِ دیگر کنمگر که در شبِ بیحاصلِ غریبیهاغمِ تو دانهی اشکی به خاک بفشاند▨نادر نادرپوراز کتاب گیاه و سنگ نه، آتش Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
260
رضا براهنی | پاییز در تهران
▨ نام شعر: پاییز در تهران▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر ابتدا یک پچپچ عجیب در باد و برگهای به ظاهر جوان و سبز آغاز شدآنگاه عطسههای مریض آمد از کودکان شاد خیابانها که چند روز بعد به بستر خفتندوصف نگاه مردمی ازین دست تنها در ذهنهای عاشق موسیقی میگنجدوقتی که باد وزید اشکهای عمیقی را در چشمهای کمسوی مردان پیر بازنشسته در پارکها چرخاندانگار ماتمی ابدی بر گونههایشان باریده بودزنها شتاب کردند صف بیقرار شد میلرزیدنددر باد برگهای به ظاهر جوان و سبز تماشان میکردند بی چشم و خیسو جستهجسته و، با یک زبان الکن ِ بیقاعده تسلیشان میدادنددر کوچههای خلوت معشوقههای جوان شانه در تهی ِ سینههای عاشقهاشان بردند:– ناگاه سرد شد! من سردم است! تو سردت نیست؟ من سردم است تو سردت؟ … –– نه! داغم هنوز! داغم! از بوسه ، بوسههای تو داغم هنوز هنوز … –آنگاه یک کلاغ وقیح از افق نمایان شد چاقو کشید سوی پرستوهابا چکش مقعّر ِ منقارش کوبید راههای هوا را به همفریاد زد: فصل فضای سوخته میآید شاه شما منم! (1)تاراج شاخهها به شبانگاه آغاز شدانگار، پایان نداشتمیریخت در تلالوی باران و باد زیر چراغ برقصدها هزار کفّهی رنگین و خرد و خیس ترازو از آسمان به روی زمین نازل شدمردان ِ سر برهننه که چتری نداشتند، روزنامه به سر می رفتندشب، جویبارهای خیابانها را از یک شمال ِ روشن سوی جنوبهای جهان میراندو صبح بعد کوچههای جهان پـُر بودو بوی تازهی تریاک فصل میآمد از تکیههای برگقیلولهای غریب، جهان را ربود و برددر ساعتی ملول پیکان چوبدستی ِ مرد تکیدهی پاییزی در جویبار مرگ فرو میرفتو روز بعد در «درکه»وقتی زن جوانی خورشید را که تازه بر آن جشن مرگ رنگ تابیده بود، نشانم داد، من میگریستمعادت به مرگ این همه عالم نداشتمخورشید از هزار ضلع و زاویه میآمدو کشتی عظیمی از برگها را از صخرههای ساحل البرز در آبهای دریای دیدگانم میانداختدریای دیدگانم با رنگ برگها خون میگریست] ای فصل، فصل خیره سری در سرای خواب! ای خواب، خواب خیره سری در فصول آب!ای برگهای زرد فروریخته برشانههای من وقتی که نیستم![من میگریستم– بی آنکه سر درآورم از این همه انبوهی ِ تباهی و اغراق حجمها –طاووسهای عاشق ِ من سر بُریده در امواج ِ آب، رها میرفتندو طوطی ملوّنی از آسمانی مخفی خورشید را تقلید میکردمن میگریستم– بی آنکه سر درآورم از این همه …...▨یازدهم آذر ۱۳۷۰ - تهراناز کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۵۴▨پینوشتها؛(1) – اشاره به تعبیر « پادشاه فصلها ، پاییز» از روانشاد مهدی اخوان ثالث.(2) – شمن ، پیر – پیامبر – شاعر ترکان کهن.(3) – اوزان در ترکی آذربایجانی به معنای شاعر. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
259
علیاکبر یاغیتبار | خانه
▨ شعر: خانه▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار▨ با صدای: علی اکبر یاغی تبار▨ آهنگساز: عرفان عطارچیــــــــــــــــــــــــوطن ای گرامیتر از هر چه هستتو مهمانسرا نیستی خانهایبمیرم ولیکن نبینم که تولگدکوب اسبان بیگانهایــــــــــــــــــــــــای خانه ای عزیزترین خاکای من فدای رنج روانتدیدی چگونه خونبهجگر شدپیر و جوان و خرد و کلانت؟ دیدی چگونه در تب وحشتاز ریشه سوخت کهنهبلوطت؟ دیدی چگونه برگ خزانواربر خاک ریخت سرو جوانت؟ای خانه ای گرامیِ از بودای خانه ای مقدسِ تا باددیدی چه هولناکتر از پیشتاریک شد زمین و زمانت؟دیروز تو نگفتنی اماامروز تو چگونه بگویملعنت به هرکه خواست چنینتنفرین به هر که ساخت چنانتیکمشت گاوریش مدستریکگله گاومیش مکلاکردند آنچه کرد تموچینبا خاکِ خوبِ چون دل و جانتای خانه ساکنان تو دارنداز دست میروند یکایکجز من که کاش زنده نباشمدیگر که ماند مرثیهخوانت؟ای کاش پیشمرگ تو میشدیاغیتبار و باز نمیدیدبنشسته داغ باب و برادربر قلب پاک دخترکانتای کاش پیش از اینکه ببینماینروزهای دلهرهزا رامیمردم و گشوده نمیشدچشمم به رنجهای گرانتبا من دلی نه کاسهٔ خونی استاز غصههای ساری و رشتتاز اندهان یزد و اراکتوز درد مشهد و همدانتبا من دل دچار جنونی استاز اضطراب آنکه عزیزیدارم که دردمند نشسته استدر اصفهان نصف جهانتای خانه آرزوی من اين است یکروز قبل اینکه بمیرمبینم که خون قدسی شادیجاری شده است در شریانتاین است آرزوی من آرییکروز قبل اینکه نباشم شادیت را به چشم ببینم وانگه به افتخار زنانترقصان شوم به بزم و بخوانمآوازهای آخر خود را وانگه به هر که گفت نرقصموانگه به هر که گفت نخوانموانگه به هر که گفت نخندمگویم: بریده باد زبانت!▨علیاکبر یاغیتبار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
258
نیما یوشیج | آی آدمها | صدای شاملو
▨ نام شعر: آی آدمها▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــآی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!یک نفر در آب دارد میسپارد جان.یک نفر دارد که دست و پای دایم میزندروی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،آن زمان که پیش خود بیهوده پنداریدکه گرفتستید دست ناتوانی راتا توانایّی بهتر را پدید آرید،آن زمان که تنگ میبندیدبر کمرهاتان کمربند.در چه هنگامی بگویم من؟یک نفر در آب دارد میکُند بیهوده جان قربان!آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!نان به سفره، جامهتان بر تن؛یک نفر در آب میخواند شما را.موج سنگین را به دست خسته میکوبدباز میدارد دهان با چشم از وحشت دریدهسایههاتان را ز راه دور دیدهآب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیش افزونمیکند زین آبها بیرونگاه سر، گه پا.آی آدمها!او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید،میزند فریاد و امید کمک داردآی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!موج میکوبد به روی ساحل خاموشپخش میگردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوشمیرود نعرهزنان. وین بانگ باز از دور میآید:…«آی آدمها»-و صدای باد هر دم دلگزاتر،در صدای باد بانگ او رهاتراز میان آبهای دور و نزدیکباز در گوش این نداها:…«آی آدمها»▨نیما یوشیج - ۲۷ آذر ۱۳۲۰ـــــــــــــــــــــــــنشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
257
علیاکبر دهخدا | یاد آر ز شمع مرده یاد آر | دکلمه ایرج گرگین
▨ نام شعر: یاد آر ز شمع مرده یاد آر▨ شاعر: علیاکبر دهخدا▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــشاعر این شعر را به روان یار جوان و همسنگر شهیدش، میرزاجهانگیر خان صور اسرافیل پیشکش کرده.ـــــــــــــــــای مرغ سحر! چو این شب تاربگذاشت ز سر سیاهکاری،وز نفحهی روحبخش اَسحاررفت از سرِ خفتگان خماری،بگشود گره ز زلفِ زرتارمحبوبهی نیلگونعماری،یزدان به کمال شد پدیدارو اهریمن زشتخو حصاری،یاد آر ز شمع مرده یاد آر ▨ای مونسِ یوسف اندر این بندتعبیر عیان چو شد تو را خواب،دل پر ز شعف، لب از شکرخندمحسودِ عدو، به کامِ اصحاب،رفتی بَرِ یار و خویش و پیوندآزادتر از نسیم و مهتاب،زان کو همهشام با تو یکچنددر آرزوی وصال احباب،اختر به سحر شمرده، یاد آر ▨ چون باغ شود دوباره خرّمای بلبلِ مستمندِ مسکینوز سنبل و سوری و سپَرغمآفاق، نگارخانهی چین،گل، سرخو به رخ عرق ز شبنمتو داده ز کف زمام تمکین زان نوگلِ پیشرس که در غمناداده به نارِ شوق تسکین،از سردیِ دی فسرده، یاد آر ▨ ای همرهِ تیهِ پورِ عمرانبگذشت چو این سنینِ معدود،و آن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفانبنمود چو وعدِ خویش مشهود،وز مذبحِ زر چو شد به کیوانهر صبح شمیم عنبر و عود،زان کو به گناهِ قوم ناداندر حسرت رویِ ارضِ موعود،بر بادیه جان سپرده، یاد آر ▨چون گشت ز نو زمانه آبادای کودک دورهی طلاییوز طاعت بندگان خود شادبگرفت ز سَر خدا، خدایی،نه رسم اِرم، نه اسمِ شدّاد،گِل بست زبان ژاژخایی،زانکس که ز نوکِ تیغِ جلادمأخوذ به جرم حقستائیتسنیمِ وصالخورده یاد آر {پیمانهی وصلخورده یاد آر} ▨استاد علامه، علیاکبر دهخداـــــــــــــــــپینوشت: این شعر یکی از درخشانترین شعرهای دوره مشروطه بهشمار میرود و ادبیات معاصر را دگرگون کرد. این شعر را علامه دهخدا پس از به توپ بسته شدن مجلس و در رثای یار جوان و همسنگر شهید خود، میرزا جهانگیرخان شیرازی (صور اسرافیل) نوشته است.علیاکبرخان دهخدا دربارهی این شعر چنین توضیح میدهد:در روز ۲۲ جمادی الاولی ۱۳۲۶ قمری مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی رحمهالله علیه، یکی از دو مدیر صور اسرافیل، را قزاقهای محمدعلی شاه دستگیر کرده به باغ شاه بردند و در ۲۴ همان ماه در همان جا او را به طناب خفه کردند. بیستوهفتهشت روز دیگر چند تن از آزادیخواهان و از جمله مرا از ایران تبعید کردند و پس از چند ماه با خرج مرحوم مبرور ابوالحسن خان معاضدالسلطنه پیرنیا، بنا شد در ایوردن سوئیس روزنامه صور اسرافیل طبع شود.در همان اوقات شبی مرحوم میرزا جهانگیرخان را به خواب دیدم در جامه سپید (که عادتاً در تهران در بر داشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد؟» من از این عبارت چنین فهمیدم که میگوید: چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشتهای؟ و بلافاصله در خواب این جمله به خاطر من آمد: «یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!» در این حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم، و فردا گفتههای شب را تصحیح کرده و دو قطعه دیگر بر آن افزودم و در شمارهی اول صوراسرافیل منطبعه ایوردن سوئیس چاپ شد.برای توضیحات و جزییات ارزشمند بیشتر، پیشنهاد میکنم صفحهی ویکیپدیای این شعر را ببینید. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
256
احمد شاملو | ترجمه؛ لنگر
▨ نام شعر: لنگر▨ شاعر: مارگوت بیکل (شاعر آلمانی)▨ با ترجمه و با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــپس از سفرهای بسیار وعبور از فراز و فرودِ امواجِ این دریای طوفانخیزبر آنم که در کنارِ تو لنگر افکنمبادبان برچینمپارو وانهمسکان رها کنمبه خلوتِ لنگرگاهت در آیمو در کنارت پهلو بگیرمآغوشت را بازیابمو استواری امن زمین رازیر پای خویش.▨ شعری از مارگوت بیکل (Margot Bickel)با ترجمه و صدای احمد شاملو Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
255
محمدابراهیم جعفری | بعد از جنگ
▨ نام شعر: بعد از جنگ▨ شاعر: محمدابراهیم جعفری▨ با صدای: محمدابراهیم جعفری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخاکستری، خاکستری، خاکستری صبح، مِه، باران اَبر، نگاه، خاطره در من ترانهای نبود، تو خواندی در من آینهای نبود، تو دیدی ریشهای بودم در خوابِ خاکهای متبرک بیباران، در نگاه تو سبز شدم برقی از چشمانت برخواست، نگاهم بارانی شد گونههایت خیس باران، چشمهایت آفتابی گرگها میزایند، برهها را دریابیم تو، با چشمانت مرا بنواز چوبدست چوپانیَم سلاحی کارگر خواهد شد بعد از جنگ، با چوبدستمانجیرهای تازه را برای تو خواهم چیدبا تو خواهم ماند، با تو خواهم خواندو تو را در بُهتِ آفتابیات خواهم بوسیداگر اَبرها بگذارند…▨محمدابراهیم جعفری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
254
اسماعیل خویی | رباعیات | بخش دوم
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــمن با تو نگویم که چه یا چون بنویساز حالِ درون یا که ز بیرون بنویسبنویس بدان چهت آید از دل، یعنیای شاعرِ قتلعام، با خون بنویس▨ چون گام در این خانهی شر بگذاریدانگار که گام در سَقَر بگذاریدآنجا که سرود دانته کهای آمدگانامیدِ نجات، پشتِ در بگذارید▨ اندوهِ هزارساله دارم در دلای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دلمن پیرترم هزار سالی امروزبا داغِ هزارها جوانم بر دل▨ با اینهمه خون که از تَنَش گشت روانرفتهست ز اندامِ وطن توش و توانبا اینهمه باش تا ز جا کنده شودسیلابهی شیخاوژنِ جانهای جوان▨ از کینه و بغض و خشم آکنده شدیمبر مرکبِ انقلاب تازنده شدیمفریاد زدیم: شاه مردمخوار استشیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم▨ اسماعیل خویی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
253
حسین منزوی | آخرین دیدار
▨ نام شعر: آخرین دیدار▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــاین شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید.ــــــــــــــــخاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنتباد، بوی آشنا میآورد از مَدفنتزندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَدگر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنتعصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمانآخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنتمهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوزموج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز!آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منتبا دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوزخیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنتصبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بودآسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنتگل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدریدباد در مرگ تو میزارید و میزد شیونتبیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرمآن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}با تمام سروهایت دیدهام در بوستانبا تمام ارغوانها دیدهام در گلشنتنیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده استدر همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنتزندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستمای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت▨حسین منزویغزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزویــــــــــــــــپینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
252
ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است
▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است▨ شاعر: ایرج جنتیعطایی▨ با صدای: ایرج جنتیعطایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــخانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ استباری از خون پهنهی برزن و میدان سرخ استدِه به دِه پرچم خشم است که بر میخیزدمزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ استتا گلِ خونیِ فریاد در این باغستانساقه از ضربهی شلاقِ زمستان سرخ استوحشتی نیست از انبوهِ مسلسلدارانتا در این دشت، غرورِ کینهداران سرخ استرو سیاه است اگر این شبِ مردمکشِ بدتا دمِ صبحِ وطن سینهی یاران سرخ استبا تو سرسبزی از ایثار سیهپوشان استای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!▨ایرج جنتیعطایی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
251
سیمین بهبهانی | خانه خونین است اینک
▨ نام شعر: خانه خونین است اینک ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ موسیقی: قطعهی دیلمان از سامان صمیمی ▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــخانه ابری بود روزی؛ خانه خونين است اينکآن چنان بود اين چنين شد، حال ما اين است اينکمردهواری طيلسان بر دوش و خون آشام و شبروتشنه ی خون با دو دندان چو دو زوبين است اينکمیکَشد در خون پلنگ ِ پير، آهوی جوان راوحشت ِ قانون ِجنگل؛ تهمت ِ دين است اينکسرو ِ باغ عشق را نازم که در باران ِ سُربیچون درخت ِ ارغوان از خون، گلآزین است اینکمیدرخشد خاک همچون آسمان با روشنانشبر زمین بشکسته شمشادی بلورین است اینکگِرد ماه ِ چارده؛ شب با شبآویزان سُرخشرشتهی مرجان نثار ِ زلف مِشکین است اینکچشم ِ شوخ ِ گزمگان، تا ننگرد دوشيزگان را؛پردهساز ِ چهرهها، گيسوی پرچين است اينکنوعروسان ِ بلوراندام ِ بازو مرمری راحجلهگه گور است و خاک ِ تيره بالين است اينکگوهر ِ ناسفته را گر شَرع میگويد که مَشکنسُفتن و آنگه شکستن؟ تا چه آیين است اينک!؟تيغهی فرياد ِ غم بشکست چون فولاد ِ خنجرپردهی گوش ِ ستم ديوار ِرويين است اينکنه! که کارستان ِظالم همچو خاکستر بريزدحاصل ِ کبريت ِ نفرت، شعلهی کين است اينکخانه ابری بود روزی، گرچه خونين شد، وليکنپشت ِ ظلمت وز پی ِ خون؛ صبح ِسيمين است اينک▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
250
نادر نادرپور | کهن دیارا
▨ نام شعر: کهن دیارا▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــکهن دیارا! دیار یارا! دل از تو کندم ولی ندانمکه گر گریزم کجا گریزم، و گر بمانم کجا بمانم؟نه پای رفتن نه تاب ماندن، چگونه گویم؟ درخت خشکمعجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد در استخوانمدر این جهنم، گل بهشتی چگونه روید چگونه بوید؟من ای بهاران! از ابر نیسان چه بهره گیرم؟ که خود خزانمبه حکم یزدان، شکوهِ پیری مرا نشاید مرا نزیبدچرا که پنهان، به حرف شیطان سپردهام دل؛ که نوجوانمصدای حق را سکوت باطل در آن دلِ شب چنان فروکُشتکه تا قیامت در این مصیبت گلو فشارد غم نهانمکبوتران را به گاهِ رفتن، سرِ نشستن به بام من نیستکه تا پیامی به خطِ جانان ز پای آنان فروستانمسفینهی دل نشسته در گِل، چراغِ ساحل نمیدرخشددر این سیاهی، سپیدهای کو؟ که چشم حسرت در او نشانمالا خدایا، گره گشایا! به چارهجویی، مرا مدد کنبوَد که بر خود دری گشایم، غمِ درون را برون کشانمچنان سراپا شبِ سیه را به چنگ و دندان در آورم پوستکه صبحِ عریان به خون نشیند بر آستانم، در آسمانمکهن دیارا، دیار یارا! به عزم رفتن دل از تو کندمولی جز اینجا وطن گزیدن، نمی توانم، نمی توانم▨نادر نادرپورتهران - جمعه ۱۹ آبان ۱۳۵۷___________این شعر توسط داریوش، خواننده معاصر، اجرا شده است Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
249
مهدی اخوان ثالث | هستن
▨ نام شعر: هستن▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــگفت و گو از پاک و ناپاک استوز کم و بیشِ زلالِ آب و آیینهوز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک یا هر پاکدارد اندر پستوی سینههر کسی پیمانهای دارد که پرسدچند و چون از ویگوید این ناپاک و آن پاک استاین به سانِ شبنم خورشیدوآن به سانِ لیسکی لولنده در خاک استنیز من پیمانهای دارمبا سبوی خویش، کز آن میتراود خون (زهر)گفت و گو از دردناک افسانهای دارم؛ما اگر چون شبنم از پاکانیا اگر چون لیسکان ناپاکگرنگینِ تاجِ خورشیدیمورنگونِ ژرفنای خاکهرچهایم، آلودهایم، آلودهایم، ای مردآه، میفهمی چه میگویم؟ما به «هست» آلودهایم، آریهمچنان هستان هست و بودگان بودهایم، ای مردنه چو آن هستان اینک جاودانی نیستافسری زر وَش هلالآسا، به سرهامانز افتخارِمرگِ پاکی، در طریقِ پوکدر جوار رحمت ناراستینِ آسمان بغنودهایم، ای مردکه دگر یادی از آنان نیستور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیستگفت و گو از پاک و ناپاک استما به هست آلودهایم، ای پاک! و ای ناپاکپست و ناپاکیم ما هستانگر همه غمگین، اگربیغمپاک میدانی کیان بودند؟آن کبوترها که زد در خونشان پرپرسربیِ سردِ سپیدهدمسبز خطانیکه الواحِ سحر را سرخرو کردندبی جدال و جنگای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیانِ ننگای کبوترهاکاشکی پر میزد آنجا مرغ دَردم، ای کبوترهاکه من ار مستم، اگر هوشیارگر چه میدانمبه هست آلوده مَردم، ای کبوترهادر سکوت برجِ بیکس ماندهتان هموارنیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاویدهای پاکان! های پاکان! گویمیخروشم زار▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیداز دفتر شعر زمستانمنتشر شده به سال ۱۳۳۵ــــــــــپینوشت: شعر در نسخهی چاپ شده، با نسخهی این خوانش، جای واژهی «خون»، واژهی «زهر» آمده است Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
248
نیما یوشیج | داروگ
▨ نام شعر: داروگ▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ موسیقی: قطعهی کجایی از کیهان کلهر و علی بهرامی فرد، از آلبومِ تنها نخواهم ماند▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخشک آمد کشتگاه مندر جوار کشت همسایه.گرچه میگویند: «میگریند روی ساحل نزدیکسوگواران در میان سوگواران.»قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟بر بساطی که بساطی نیستدر درون کومهی تاریک من که ذرهای با آن نشاطی نیستو جدار دندههای نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش میترکد-چون دل یاران که در هجران یاران-قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟▨نیما یوشیجـــــــــــــــــــــــــنشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
247
حافظ | زلفآشفته | دکلمه فرامرز اصلانی
▨ نام شعر: زلف آشفته▨ شاعر: حضرت حافظ▨ با صدای: فرامرز اصلانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــزلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مستپیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دستنرگسش عَربدهجوی و لبش افسوسکناننیمشب، دوش به بالین من آمد، بنشستسر فرا گوش من آورد به آوازِ حزینگفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهندکافر عشق بُوَد گر نشود باده پرستبرو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیرکه ندادند جز این تُحفه به ما روزِ الستآن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیماگر از خَمرِ بهشت است وگر بادهٔ پست {مست})خندهٔ جامِ می و زلفِ گرهگیرِ نگارای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست▨ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
246
رضا براهنی | هوای عشقِ تو وانگاه خوابِ ویرانی
▨ شعر: هوای عشق تو وانگاه خواب ویرانی▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــتقدیم نامهی شاعر: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق(آرش حجازی همان پزشکی است که در صحنه جانسپاری ندا آقا سلطان حضور داشت)ــــــــــــــــــــــــاگر دقیق بگویم اگر دقیق دو جمله بیش نباید باشدکه خواب نمانم که آرزوی من این بوده این که خواب نمانمکه پیش از آن که تو از خانه می روی بیرون تو را ببینمهمیشه اما انگار زمین و زمان با من لج کرده اندهمیشه خواب می مانمچرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که … تو را ببینمکه زیر سنگهای جهان هم اگر خوابیده باشمو یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد اگر دقیق بگویمهنوز خواب تو را می بینم که همین … همان که گفتمقدم گذار جلوتر بیا کنار من بنشین هنوز و باز هنوز و بازاگر دقیق بگویم اگر دقیق اگرجهان به چشم من از آنور قیام و قیامتبه شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینهوگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایمجهان به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه اگر دقیق بگویم دقیق اگرچرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش رو به چهرۀ تو و چلچراغ که در چلچله و شب پره که به شبو شرمساری آیینه را ببین نگاه اگر بکنم همیشه روی مرا می بیند چه فایده! چه فایده!همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنمزمین به دور تو می چرخد در روزو شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند شبیه فرفرهکه من برهنگی ات را شبانه از بَر کردمتمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون فرازهای معراجی فرودهای لذیذو غلتهای ریز و یا ریزتر و آبشارهای کوچک و پنهان چشمها و خواب لبهاو انگشت هایی که از لذتی وحشی می لرزیدند هنوز هم می لرزند پدرسگ ها انگار حافظه دارنداجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدنو شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!نمی رسد همیشه رسیدن دشوار است اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر هزار فاصله باید گرفتو بعد می آید دوباره هزارباره از پس یکدیگر زمان، زمانِ شمردن اگر دقیق بگویم دقیق اگرهنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانمکه پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون تو را ببینمو خواب می مانم تو می دانی که خواب می مانم اگر دقیق اگرکشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمتچنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدانها بلند می شودوَسرازیرجهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخانو من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه وَ هیچ جا خودم نبودم“خودِ” مرا حرامیان خوردندو از هضم رابع تاریخی پَستعبور دادندو در چشم خلایق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم گُم و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها گُمبرای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده امو حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام آری حالا حالاهمیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنمو شهر شهر آستری از ظلمت درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدنلباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کردهو چاههای ویل جهان فریاد می زنند نخواستیم! نمی خواهیم!و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردیقدم به صحن خیابان گذاشته ای▨نوشته شده در ۷-۵ اسفند ۱۳۸۸ تورنتو ـ کانادا▨* مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ*** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ ب Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
245
سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است
▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟▨ شاعر: سعید سلطانپور▨ با صدای: سعید سلطانپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبه یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.ــــــــــــــــبا کشورم چه رفته است؟با کشورم چه رفته استکه زندانهااز شبنم و شقایقسرشاراندو بازماندگانِ شهیدان- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -در سوگِ لالههای سوخته میبارند؟با کشورم چه رفته استکه گلها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟با شورِ گردبادآنکمنم که تفتهتر از گردبادهادر خارزارِ بادیه میچرخمتا آتشِ نهفته به خاکسترآشفتهتر ز نعرهٔ خورشیدهای «تیر»از قلبِ خاکهای فراموش سرکشدتا از قناتِ حنجرههافوجِ [موجِ] خشم و خونروی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.این نعرهٔ من استاین نعرهٔ من استکه روی فلات میپیچدو خاکهای سکوتِ زمانهٔ تاریک را میآشوبدو با هزار مشتِ گرانبر آبهای عمان میکوبداین نعرۀ من است که میروبدخاکسترِ زمان را از خشمِ روزگاربعد از تو ایای گلشنِ ستارهٔ دنبالهدارِ اعدامی!ای خسروِ بزرگ!که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودیای آخرین ستاره!خونینترین سرور!در باغِ ارغواندر ازدحامِ خلقدر دوردست و نزدیکمن هیچ نیستمجز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب میگذردو خالی و برهنه و خونآلودسهم و سترگ و سنگیندر خون تودههای جوان میغلتدتا مثلِ خار سهمناک و درشتی- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -آینده رابمانددر چشمِ روزگاریادآور شهادتِ شوریدگانِ خلقبر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،این تزار.ای خشم ماندگار!ای خشم!خورشید انفجار، ای خشم!تا جوخههای مخفیِ اعدامدر جامههای رسمیآنکآنک هزار لاشخوار، ای خشم!مثل هزار توسنِ یالافشانخون شیهه بسته استبر این ویراندیگر ببارببار ای خشم!ای خشم!چون گدازهٔ آتشفشان ببارروی شبِ شکستهٔ استعمار.اما دریغ و دردکه «جبریل»های «او»با شهپر سپیداز هر طرف فرود میآیندو قلبِ عاشقانِ زمان رابا چشم و چنگ و دندان میخایندو پنجههای وحشتِ پنهان رابا خون این قبیله میآلایندبا این همه شجاعبا این همه شهیدبا کشورم چه رفته استکه از خاکِ میهن گلگوناز کوچههای دهکدهاز کوچههای شهراز کوچههای آتشاز کوچههای خونبا قلبِ سربدارانبا قامتِ قیامانبوه پارهپوشانانبوه ناگهانانبوه انتقام نمیآیند.چشمِ صبورِ مرداندیریستدر پردههای اشک نشسته استدیریست قلب عشقدر گوشههای بند شکسته استچندان ز تنگنای قفس خواندیمکه از پارههای زخم، گلو بسته استای دستِ انقلابمشتِ درشتِ مردمگلمشتِ آفتاببا کشورم چه رفته است؟▨سعید سلطانپورــــــــــــــــپینوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شبهای شعر گوته انجام شده است.پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل کروشه [ ] آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
244
فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)
▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــو این منمزنی تنهادرآستانهی فصلی سرددر ابتدای درک هستی آلودهی زمینو یاس ساده و غمناک آسمانو ناتوانی این دستهای سیمانی.زمان گذشتزمان گذشت و ساعت چهار بار نواختچهار بار نواختامروز روز اول دیماه استمن راز فصلها را میدانمو حرف لحظهها را میفهممنجاتدهنده در گور خفته استو خاک، خاک پذیرندهاشارتیست به آرامشزمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.در کوچه باد میآیددر کوچه باد میآیدو من به جفتگیری گلها میاندیشمبه غنچههایی با ساقهای لاغر کمخونو این زمان خستهی مسلولو مردی از کنار درختان خیس میگذردمردی که رشتههای آبی رگهایشمانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهشبالا خزیدهاندو در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین راتکرار میکنند- سلام- سلامو من به جفتگیری گلها میاندیشم.در آستانهی فصلی سرددر محفل عزای آینههاو اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگو این غروب بارور شده از دانش سکوتچگونه میشود به آن کسی که میرود اینسانصبور،سنگین،سرگردان،فرمان ایست داد.چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقتزنده نبودهاستدر کوچه باد میآیدکلاغهای منفرد انزوادر باغهای پیر کسالت میچرخندو نردبامچه ارتفاع حقیری دارد.آنها تمام سادهلوحی یک قلب رابا خود به قصر قصهها بردندو اکنوندیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاستو گیسوان کودکیش رادر آبهای جاری خواهد ریختو سیب را که سرانجام چیدهاست و بوئیدهاستدر زیر پا لگد خواهد کرد؟ای یار، ای یگانهترین یارچه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرندهنمایان شدانگار از خطوط سبز تخیل بودندآن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدندانگارآن شعلهی بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوختچیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبوددر کوچه باد میآیداین ابتدای ویرانیستآن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمدستارههای عزیزستارههای مقوایی عزیزوقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرددیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سرشکسته پناه آورد؟ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاهخورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.من سردم استمن سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شدای یار ای یگانهترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»نگاه کن که در اینجازمان چه وزنی داردو ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوندچرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟من سردم است و از گوشوارههای صدف بیزارممن سردم است و میدانمکه از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشیجز چند قطره خونچیزی به جا نخواهد ماند.خطوط را رها خواهم کردو همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کردو از میان شکلهای هندسی محدودبه پهنههای حسی وسعت پناه خواهم بردمن عریانم، عریانم، عریانممثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانمو زخمهای من همه از عشق استاز عشق، عشق، عشق.من این جزیرهی سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجار کوه گذر دادهامو تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بودکه از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمدسلام ای شب معصوم!سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بیابان رابه حفرههای استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنیو در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدهاارواح مهربان تبرها را میبویندمن از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و صداها میآیمو این جهان به لانهی ماران مانند استو این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیستکه همچنان که تو را میبوسنددر ذهن خود طناب دار تو را میبافند.سلام ای شب معصوم!میان پنجره و دیدنهمیشه فاصلهایست.چرا نگاه نکردم؟مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکردچرا نگاه نکردم؟انگار مادرم گریسته بود آنشبآنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفتآنشب که من عروس خوشههای اقاقی شدمآنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،و آنکسی که نیمهی من بود، به درون نطفهی من بازگشتهبودو من در آینه میدیدمش،که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بودو ناگهان صدایم کردو من عروس خوشههای اقاقی شدمانگار مادرم گریسته بود آنشب.چه روشنایی بیهودهای در این دریچهی مسدود سر کشیدچرا نگاه نکردم؟تمام لحظههای سعادت میدانستندکه دستهای تو ویران خواهد شدو من نگاه نکردمتا آن زمان که پنجرهی ساعتگشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواختچهار بار نواختو من به آن زن کوچک برخوردمکه چشمهایش، مانند لانههای خالی سیمرغان بودندو آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
243
بهرام بیضایی | سرو آزاده
▨ قطعه: سرو آزاده▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغهی هنر، بهرام بیضایی کرد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
242
هوشنگ ابتهاج | صبح آزادی
▨ نام شعر: صبحِ آزادی▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ موسیقی متن: قطعهی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی▨ پالایش و تنظیم این شعر: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــمن آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادمبیا ای چشمِ روشنبین که خورشیدی عجب زادمز هر چاکِ گریبانم چراغی تازه میتابدکه در پیراهنِ خود آذرخشآسا درافتادمچو از هر ذرهی من آفتابی نو به چرخ آمدچه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم؟تنم افتاده خونین زیرِ این آوارِ شب، امادری زین دخمه سوی خانهی خورشید بگشادمالا ای صبحِ آزادی! به یاد آور در آن شادیکزین شبهای ناباور مَنَت آواز میدادمدر آن دوری و بد حالی نبودم از رُخَت خالیبه دل می دیدمت، وز جان سلامت میفرستادمسزد کز خونِ من نقشی بر آرد لعلِ پیروزتکه من بر دُرجِ دل، مُهری به جز مِهرِ تو ننهادمبه جز دامِ سَرِ زلفت که آرامِ دلِ سایهستبه بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم▨هوشنگ ابتهاج، متخلص به الف. سایه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
241
سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است
▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است▨ شاعر: حضرت سعدی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــشبِ فراق که داند که تا سحر چندستمگر کسی که به زندانِ عشق در بندستگرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانندست؟پیامِ من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوندستقسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو (وان هم عظیمسوگندست) -که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،هنوز دیده به دیدارت آرزومندستبیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندستخیال روی تو بیخ امید بنشاندستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندستعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکندستاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گلآکندستز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دستها که ز دست تو بر خداوندستفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوندستز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسندست▨ شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
240
مهدی اخوان ثالث | کتیبه
▨ نام شعر: کتیبه (تخته سنگ)▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ موسیقی: رامین جوادی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــفتاده تختهسنگ آنسویتر، انگار کوهی بودو ما اینسو نشسته، خستهانبوهیزن و مرد و جوان و پیرهمه با یکدیگر پیوسته، لیک از پایوَ بازنجیراگر دل میکشیدت سوی دلخواهیبه سویش میتوانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بودتا زنجیرندایی بود در رویای خوف و خستگیهامانو یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیمچنین میگفت:فتاده تختهسنگ آنسوی، وز پیشینیان پیریبر او رازی نوشته است، هرکس طاق هرکس جفتچنین میگفت چندین بارصدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی میخفتو ما چیزی نمیگفتیمو ما تا مدتی چیزی نمیگفتیمپس از آن نیز تنها در نگهمان بود اگر گاهیگروهی شک و پرسش، ایستاده بودو دیگرسیل و خیلِ خستگی بود و فراموشیو حتی در نگهمان نیز خاموشیو تختهسنگ آن سو اوفتاده بودشبی که لعنت از مهتاب میباریدو پاهامان ورم میکرد و میخاریدیکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بودلعنت کرد گوشش را و نالان گفت: باید رفتو ما با خستگی گفتیم لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیزباید رفتو رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تختهسنگ آنجا بودیکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:کسی راز مرا داندکه از اینرو به آنرویم بگرداندو ما با لذتی بیگانه این رازِ غبارآلود را مثل دعایی زیر لبتکرار می کردیمو شب شطّ جلیلی بود پر مهتابهلا، یک... دو... سه.... دیگر بارهلا، یک... دو... سه.... دیگر بارعرقریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیمهلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیارچه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزیو ما با آشناتر لذتی،هم خسته هم خوشحالز شوق و شور مالامالیکی از ما که زنجیرش سبکتر بودبه جهدِ ما درودی گفت و بالا رفتخطِ پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواندو ما بیتابلبش را با زبان تَر کرد ما نیز آنچنان کردیمو ساکت ماندنگاهی کرد سوی ما و ساکت مانددوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مُردنگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیمبخوان! او همچنان خاموشبرای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا میکردپس از لختیدر اثنایی که زنجیرش صدا میکردفرود آمد، گرفتیمش که پنداری که میافتادنشاندیمشبه دست ما و دست خویش لعنت کردچه خواندی، هان ؟مکید آب دهانش را و گفت آرامنوشته بودهمان؛کسی راز مرا داندکه از اینرو به آنویم بگرداندنشستیمَوبه مهتاب و شب روشن نگه کردیمو شب شطّ علیلی بود▨مهدی اخوان ثالثخرداد ماه ۱۳۴۰از دفتر شعر: از این اوستاــــــــپینوشت: این نسخه از خوانش شاعر پیاده شده و با نسخهی چاپ شده در دفتر شعر، در چند واژه، تفاوتهایی دارد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
239
نفس باد صبا | حافظ | صدای بهاءالدین خرمشاهی
▨ نام شعر: نفس باد صبا▨ شاعر: حضرت حافظ▨ با صدای: بهاءالدین خرمشاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــــــنفسِ بادِ صبا مشکفشان خواهد شدعالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شدارغوان جامِ عقیقی به یمن (سمن) خواهد دادچشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شداین تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبلتا سراپردهٔ گل نعرهزنان خواهد شدگر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیرمجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شدای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنیمایهٔ نقدِ بقا را که ضَمان خواهد شد؟ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشیداز نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شدگل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبتکه به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شدمطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرودچند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجودقدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد▨حافظ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
238
حامد عسکری | من هنوزم شبیه بچگیام
▨ نام شعر (ترانه): من هنوزم شبیه بچگیام (از پاستیل تا عشق)▨ شاعر: حامد عسکری▨ با صدای: حامد عسکری♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــــــــمن هنوزم شبیه بچگیامداغ ِ بستنی میسوزه تو گلومتمام ِ روزام تابستون ِ بَمهمن هنوز عاشق کیم ِ دوقلوممن هنوزم شبیه بچگیامتو سرم هزار تا قمری میپرههنوزم وقتی نوشابه میخَرماونی رو ورمیدارم که پُر ترهکلهی زده با ماشین ِ چهارزانوهای همیشه پر خراشدنبال دوشاخه واسه ساختنِتیر کمونایی با دقت کلاشازم عکسی اگه باقی موندهیا کنار نخله یا تو کوچههاشهیشکی واسه من تولد نگرفتتوی اون شهری که قنادی نداشتولی تو یه بچهشهری بودیمهدکودکت ماکارونی میدادبستنی واست یه آرزو نبودمداد ِ نوکیت گرون بوده زیادگلسرهای گرون و رنگارنگبعد یه هفته واست تکراری بود-کمدت -اونی که روش باربی داشتیه کلکسیون جوراب شلواری بودتوی ِ تخت صورتیت خوابیدینوار قصههاتو گوش کردیطبق آماری که عکسا میدانبیست و چندتا کیکو خاموش کردیاسکی توی پیستای قُرُق شدهدلخوشی ِ روزای ِ تعطیلتهلواشکهاتو کیلویی میخریماهی یه تومن پول پاستیلتهمن با کاسهای که زنجیر بِش بودتشنگی م تلف شده اما تونشده یه دفعه امتحان کنیلیوان ِ لب زدهی باباتونمیخوام ساده قضاوتت کنمنمیخوام بگم که من خوب، تو بدیشب به شب تو آینه به خودم میگمهی پسر! کجا به دنیا اومدیما دو تا به درد هم نمیخوریمبذا زندگیت بازم لطیف بشهمن دهاتیام به زندگیت برسحیفه که شناسنامهت کثیف بشه▨حامد عسکری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
237
حسین منزوی | اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده
▨ شعر: اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ پالایش و تنظیم: شهروز_____________اینک این من؛ سر به سودای پریشانی نهادهداغ ِ نامت را نشان کرده به پیشانی نهادهگریهام را میخورم زیرا که میترسم ز بارانمثل برجی خسته برجی رو به ویرانی نهادهاز هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم؟با دل ــ این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده ــتا که بیدارش کند، کِی؟ بخت من اکنون که خواب استسر به بالین شبی تاریک و طولانی نهادهذرّه ذرّه میروم تحلیل ٬ سنگ ساحلم منخویش را در معرض امواج توفانی نهادهشاعرم من یا تو؟ ای چشمان تو امضای خود راپای هر یک زین غزلهای سلیمانی نهاده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
236
رضا براهنی | نیامد
▨ نام شعر: نیامد▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهرور کبیریـــــــــــــــــنیامددویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریختکه آفتاب بیایدنیامدبه روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانندکه آفتاب بیایدنیامدچو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، دریدمشبانه روز دریدم، دریدمکه آفتاب بیایدنیامدچه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگشچو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیایدنیامدکشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستوچو آمدم به خیاباندو گونه را چُنان گدازهی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیایدنیامداگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچههای جهان راولی گریستن نتوانستمنه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستمکه آفتاب بیایدنیامد.▨رضا براهنی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
235
فروغ فرخزاد | عروسک کوکی | صدای یاسمن زعفرانلو
▨ نام شعر: عروسک کوکی▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبیش از اینها، آه، آریبیش از اینها میتوان خاموش ماند**میتوان ساعات طولانیبا نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابتخیره شد در دود یک سیگارخیره شد در شکل یک فنجاندر گلی بیرنگ، بر قالیدر خطی موهوم، بر دیوارمیتوان با پنجههای خشکپرده را یکسو کشید و دیددر میان کوچه باران تند میباردکودکی با بادبادکهای رنگینشایستاده زیر یک طاقیگاری فرسودهای میدان خالی رابا شتابی پرهیاهو ترک میگویدمیتوان بر جای باقی مانددر کنار پرده، اما کور، اما کرمیتوان فریاد زدبا صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه«دوست میدارم»میتوان در بازوان چیرهی یک مردمادهای زیبا و سالم بودبا تنی چون سفرهی چرمینبا دو پستانِ درشتِ سختمیتوان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگردعصمتِ یک عشق را آلودمیتوان با زیرکی تحقیر کردهر معمای شگفتی رامیتوان تنها به حل جدولی پرداختمیتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساختپاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرفمیتوان یک عمر زانو زدبا سری افکنده، در پای ضریحی سردمیتوان در گورِ مجهولی خدا را دیدمیتوان با سکهای ناچیز ایمان یافتمیتوان در حجرههای مسجدی پوسیدچون زیارتنامهخوانی پیرمیتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضربحاصلی پیوسته یکسان داشتمیتوان چشمِ تو را در پیلهی قهرشدکمهی بیرنگِ کفشِ کهنهای پنداشتمیتوان چون آب در گودال خود خشکیدمیتوان زیباییِ یک لحظه را با شرممثل یک عکسِ سیاهِ مضحکِ فوریدر تهِ صندوق مخفی کردمیتوان در قاب خالیماندهی یک روزنقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویختمیتوان با صورتکها رخنهی دیوار را پوشاندمیتوان با نقشهایی پوچتر آمیختمیتوان همچون عروسکهای کوکی بودبا دو چشم شیشهای دنیای خود را دیدمیتوان در جعبهای ماهوتبا تنی انباشته از کاهسالها در لابهلای تور و پولک خفتمیتوان با هر فشار هرزهی دستیبیسبب فریاد کرد و گفت«آه، من بسیار خوشبختم»▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر تولدی دیگر Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
234
نادر نادرپور | خطبهی زمستانی
▨ نام شعر: خطبهی زمستانی▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــای آتشی که شعلهکشان از درون شببرخواستی به رقصاما بدل به سنگ شدی در سحرگهانای یادگار خشم فروخوردهی زمیندر روزگار گسترش ظلم آسمانای معنی غرورای نقطهی طلوع و غروب حماسههاای کوه پرشکوه اساطیر باستانای خانهی قبادای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشتای سرزمین کودکی زال پهلوانای قلهی شگرفگور بینشانهی جمشید تیرهروزای صخرهی عقوبت ضحاک تیرهجانای کوه، ای تهمتن، ای جنگجوی پیرای آن که خود به چاهِ برادر فرو شدیاما کلاه سروری خسروانه رادر لحظهی سقوطاز تنگنای چاهرساندی به کهکشانای قلهی سپید در آفاقِ کودکیچون کلهقند سیمین در کاغذِ کبودای کوه نوظهور در اوهامِ شاعریچون میخِ غولپیکر بر خیمهی زمانمن در شبی که زنجرهها نیز خفتهاندتنهاترین صدای جهانم که هیچگاهاز هیچ سو، به هیچ صدایی نمیرسممن در سکوت یخزدهی این شب سیاهتنهاترین صدایم و تنهاترین کسمتنهاتر از خدادر کار آفرینشِ مستانهی جهانتنهاتر از صدای دعای ستارههادر امتداد دستِ درختان بیزبانتنهاتر از سرود سحرگاهی نسیمدر شهر خفتگانهان، ای ستیغِ دورآیا بر آستان بهاری که میرسدتنهاترین صدای جهان را سکوت توامکان انعکاس توانَد داد؟آیا صدای گمشدهی من نفسزنانراهی به ارتفاع تو خواهد برد؟آیا دهان سرد تو را، لحنِ گرمِ منآتشفشانِ تازه تواند کرد؟آه ای خموشِ پاکای چهرهی عبوس زمستانیای شیر خشمگینآیا من از دریچهی این غربت شگفتبار دگر برآمدن آفتاب رااز گُردهی فراخ تو خواهم دید؟آیا تو را دوباره توانم دید؟▨ نادر نادرپور از کتاب: زمین و زمان Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
233
احمد شاملو | در آستانه
▨ نام شعر: در آستانه▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــدر ابتدا صدای محمود دولتآبادی را میشنوید.ـــــــــــــــــباید اِستاد و فرود آمدبر آستانِ دری که کوبه ندارد،چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست واگر بیگاهبه درکوفتنات پاسخی نمیآید.کوتاه است در،پس آن به که فروتن باشی.آیینهیی نیکپرداخته توانی بودآنجاتا آراستگی راپیش از درآمدندر خود نظری کنیهرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهیِ مهمانان،که آنجاتو راکسی به انتظار نیست.که آنجاجنبش شاید،اما جُنبندهیی در کار نیست:نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کفنه عفریتانِ آتشینگاوسر به مشتنه شیطانِ بُهتانخورده با کلاهِ بوقیِ منگولهدارشنه ملغمهی بیقانونِ مطلقهای مُتنافی. ــتنها توآنجا موجودیتِ مطلقی،موجودیتِ محض،چرا که در غیابِ خود ادامه مییابی و غیابتحضورِ قاطعِ اعجاز است.گذارت از آستانهی ناگزیرفروچکیدن قطره قطرانی است در نامتناهی ظلمات:«ــ دریغاایکاش ایکاشقضاوتی قضاوتی قضاوتیدرکار درکار درکارمیبود!» ــشاید اگرت توانِ شنفتن بودپژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشانهای بیخورشیدــچون هُرَّستِ آوارِ دریغمیشنیدی:«ــ کاشکی کاشکیداوری داوری داوریدرکار درکار درکار درکار…»اما داوری آن سوی در نشسته است، بیردای شومِ قاضیان.ذاتش درایت و انصافهیأتش زمان. ــو خاطرهات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.□بدرود!بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)رقصان میگذرم از آستانهی اجبارشادمانه و شاکر.از بیرون به درون آمدم:از منظربه نظّاره به ناظر. ــنه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهیی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهیی، ــمن به هیأتِ «ما» زاده شدمبه هیأتِ پُرشکوهِ انسانتا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینمغرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنومتا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهمکه کارستانی از ایندستاز توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشاربیرون است.انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدنتوانِ شنفتنتوانِ دیدن و گفتنتوانِ اندُهگین و شادمانشدنتوانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جانتوانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنیتوانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانتو توانِ غمناکِ تحملِ تنهاییتنهاییتنهاییتنهایی عریان.انساندشواری وظیفه است.□دستانِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشمهر نغمه و هر چشمه و هر پرندههر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگرهر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.رخصتِ زیستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بستهگذشتیمو منظرِ جهان راتنهااز رخنهی تنگچشمی حصارِ شرارت دیدیم واکنونآنک دَرِ کوتاهِ بیکوبه در برابر وآنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــدالانِ تنگی را که درنوشتهامبه وداعفراپُشت مینگرم:فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت.به جان منت پذیرم و حق گزارم!(چنین گفت بامدادِ خسته.)▨احمد شاملوبیستونهم آبانِ ۱۳۷۱از دفتر شعر در آستانه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
232
یوسفعلی میرشکاک | سلام بر تو ای جنون
▨ نام شعر: سلام بر تو ای جنون▨ شاعر: یوسفعلی میرشکاک▨ با صدای: یوسفعلی میرشکاک▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ▨ نام شعر: سلام بر تو ای جنون▨ شاعر: یوسفعلی میرشکاک▨ با صدای: یوسفعلی میرشکاک▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــسلام بر تو ای جنون! که میدهی فراریاماز این حصارِ دلشکن به جاده میسپاریامهزار بار بردهای به جادهها سپردهایدوباره خسته دیدهای به دست خود حصاریامجنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرابه دست کهنهخصمِ خود چگونه میسپاریام؟غریبهام هنوز هم اگرچه دستِ دوستانچو مار میخزد برون ز آستین به یاریامهمیشه بیم داشتم که گر ز پا درافکندزمانهام به دشمنی ز خاک برنداریامز خاک برنداشتی، نمانده جایِ آشتیچه بیهدهست این که سر به شانه میگذاریام▨یوسفعلی میرشکاک Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
231
شهریار | نوای نای عراقی
▨ شعر: نوای نای عراقی▨ شاعر: شهریار▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________رهی از نوای نایم بزن و هوای ناییکه دمی چو نی بنالم به نوای بینواییبه همان فریبِ طفلی، طربِ جوانی از منبه چه جادویی جُدا شد که امان از این جداییچه دلی که بر جبینش همه داغِ بینصیبیچه گلی که بر نگینش همه نقش بیوفاییبه طبابتی که دانی بفرست دردِ عشقمبه علاجِ بیطبیبی و دوای بیدواییبه خلوصِ خلوت شب، که بر آر سر ز خوابمبه صفای اصفیا و به ولای اولیاییدرِ بارگاهِ نازم بگشا به رخ که آنجانه نیازِ خودفروشی نه نمازِ خودنماییچه مقامِ کبریایی که فقیرِ خاکساریسرِ سروری برآرد بهمقامِ کبریاییمن اگر چه بندگی را بهخدا رسانده باشمهمه بندهام خدایا به تو میرسد خداییبه کمند خود که صیدِ دل عاشقان مسکینبنواز از آن اسیری! برهان از این رهایی!بهستارهای سحر کن رهِ وادیِ شب منکه سپیده سر بر آرم به دیارِ روشناییبه نویدِ آشنا و به صدای پایِ عاشقدر و دشت، نینوا کن به نوای آشناییبه طوافِ کعبه، سنگِ محکِ ریاضتت بودکه جدا شدیم از هم من و زاهدِ ریاییبکشان به عاشقانم که کشی به جرم عشقممگرم نه وعده دادی که کشی و بر سر آیی؟غزل عراقی ای دل! نه چنان دمی گرفته استکه تو دم زدن توانی دگر از غزلسراییشب هجر بود و شمعم به زبانِ شعله میگفتتو بسوز شهریارا که تو سازگار مایی▨سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
230
نیما یوشیج | با غروبش | صدای احمد کیایی
▨ نام شعر: با غروبش▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــلرزش آورد وخود گرفت و برفتروزِ پادرنشیبِ دستبهکاردرسرکوههای زرد و کبودهمچنان کاروانِ سنگینبار.هر چه با خود به باد ِغارت بردخندهها، قیل وقالها در دهبرد این جمله را وز او همهجاشد غمین و خموش و دزد زده.دیدم زدستکِاراوکه نمانددر تهیگاه کوه و ماندهی دشتهیکلی جز به ره شتاب که داشتجویی آرام آمده سوی گشت.یک نهان ماند لیک و روزندیدبا غروبش که هرچه کرد غروبوآن نهان بود، داستان دو دلکه نیامد به دست او منکوب.پس از آنی که رخت برد به درزین سرای فسوس هیکل روزباز آنجا به زیرآن دو درختآن دو دلداده، آمدند به سوز.▨ نیما یوشیجفروردین ماه ۱۳۲۳ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
229
محمدعلی بهمنی | لال پرست
▨ نام شعر: لالپرست (کمالِ دار برای من کمال پرست)▨ شاعر: محمدعلی بهمنی▨ با صدای: محمدعلی بهمنی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری___________ شدیدا به شما پیشنهاد میکنم آلبوم صوتی «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود» را از بیپ تیونز تهیه کنید. این آلبوم شامل ۱۳ غزل ناب، با صدای شاعر است.___________در این زمانهی بی هایو هویِ لالپرستخوشا به حالِ کلاغانِ قیلوقال پرستچگونه شرح دهم لحظهلحظهی خود رابرای این همه ناباورِ خیالپرست؟به شبنشینیِ خرچنگهای مردابیچگونه رقص کند ماهیِ زلالپرسترسیدهها چه غریب و نچیده میافتندبه پایِ هرزهعلفهای باغِ کالپرسترسیدهام به کمالی که جز اَنالحق نیستکمالِ دار برای منِ کمالپرستهنوز زندهام و زنده بودنم خاری استبه تنگ چشمیِ (چشم تنگی) نامردمِ زوالپرست▨محمدعلی بهمنیاز کتاب شعر: گاهی دلم برای خودم تنگ میشودصفحهی ۱۹ــــــــدر خوانشِ شاعر از مصرع آخر، گفته شده «تنگ چشمیِ» ولی در کتاب (چاپ هشتم در اختیار بنده هست) نوشته شده: «چشم تنگی» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
228
کارو (کاراپت دردریان) | هذیان یک مسلول به مادرش
▨ نام شعر: هذیان یک مسلول به مادرش▨ شاعر: کاراپت دِردِریان (مشهور به کارو)▨ دکلمه و تنظیم: نامعلومـــــــــــــــــهمرهِ باد از نشیب و از فرازِ کوهساران از سکوتِ شاخههای سرفراز بیشهزاران از خروشِ نغمهسوز و نالهساز آبشاران از زمین، از آسمان، از ابر و مه، از باد و باران از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران میخراشد قلبِ صاحبمردهای را سوزِ سازیساز نه؛ دردی، فغانی، نالهای، اشکِ نیازی مرغِ حیرانگشتهای در دامن شب میزند پرمیزند پر، بر در و دیوار ظلمت میزند سر ناله میپیچد به دامانِ سکوتِ مرگگستر این منم! فرزندِ مسلول تو مادر! در باز کن! باز کن در باز کن تا ببینمت یک بارِ دیگر چرخِ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم آسمان قبرِ هزاران ناله کنده بر جبینم تارِ غم گسترده پرده روی چشِم نازنینم خون شده از بس که مالیدم به دیده آستینم کوبهکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینماشک من در وادی آوارگان ،آواره گشته درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته سینهام از دست این تک سرفهها صد پاره گشته بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارمباز کن مادر! ببین از بادهی خون مستم آخر خشک شد، یخ بست بر دامانِ حلقه دستم آخر آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم سربهسر دنیا اگر غم بود، من فریاد بودم هر چه دل میخواست در انجام آن آزاد بودم صید من بودند مهرویان و من صیّاد بودمبهر صدها دختر شیرینصفت، فرهاد بودمدردِ سینه آتشم زد، اشکِ تر شد پیکر من لالهگون شد سربهسر، از خونِ سینه بستر من خاکِ گور زندگی شد دربهدر خاکستر من پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم وه! چه دانی سل چهها کرده است با من، من چه گویم همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد بردهنالهای هستم کنون در چنگِ یک فریادمرده این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبمز آستانِ دوستان مطرود و در هر جا غریبم غیر طعن و لعنِ مردم نیست، ای مادر، نصیبمزیورم؛ پشتِ خمیده، گونههای گود؛ زیبمنالهی محزون؛ حبیبم، لختههای خون؛ طبیبمکشته شد، تاریک شد، نابود شد، روز جوانم ناله شد، افسوس شد، فریاد ماتم سوز جانم داستانها دارد از بیداد، سل، سوز، نهانم خواهی ار جویا شوی از این دلِ غمدیدهی منبین چه سان خون میچکد از دامنش بر دیدهی من وه! زبانم لال! این خونِ دل افسرده حالمگر که شیر توست مادر... بیگناهم، کن حلالمآسمان! ای آسمان! مشکن چنین بال و پرم رابال و پر دیگر چرا؟ ویران که کردی پیکرم رابس که بر سنگِ مزارِ عمر کوبیدی سرم را باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را سر به بالینش نهم، گویم کلام آخرم راگویمش مادر! چه سنگین بود این باری که بردم خون چرا قی میکنم مادر؟ مگر خونِ که خوردمسرفهها! تک سرفهها ! قلبم تبه شد، مُرد، مُردمبس کنید آخر، خدا را! جانِ من بر لب رسیده آفتابِ عمر رفته، روز رفته، شب رسیده زیرِ آن سنگِ سیه گسترده مادِ رختخوابم سرفهها محض خدا خاموش! میخواهم بخوابمعشقها! ای خاطرات! ای آرزوهای جوانی!اشکها! فریادها! ای نغمههای زندگانیسوزها! افسانهها! ای نالههای آسمانی دستتان را میفشارم با دو دستِ استخوانی آخر امشب رهسپارم سوی خوابِ جاودانیهر چه کردم یا نکردم، هر چه بودم در گذشته کرچه پود از تارِ دل، تارِ دل از پودم گسستهعذر میخواهم کنون و با تنی در هم شکسته▨ کاراپت دردریان (متخلص به کارو)ــــــــــــــــپینوشت اول: مجددا تاکید میشود که این شعر جز معدود شعرهای این مجموعه است که پالایش و تنظیم از نبده نیست. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
HOSTED BY
Schahrouz Kabiri
Loading similar podcasts...