PODCAST · arts
شعر با صدای شاعر
by Schahrouz Kabiri
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
286
ابولقاسم حالت | بر لب شطّ العرب
▨ نام شعر: بر لب شطّ العرب▨ شاعر: ابولقاسم حالت▨ با صدای: ابولقاسم حالت▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــهر زمان بر لبِ شطّ العرب افتد گذر منآرد آن منظره یکباره تو را در نظر منبا تو روزی لبِ شط بودم و زان پس به همه شببیتو شطّ دگری میرود از چشمِ ترِ منسحری پیش تو شب کردم و افسوس کزآن پسروزها رفت که بیرویِ تو شب شد سحرِ منشاخ هر نخل بَری داده و من نخلِ امیدم ندهد بَرمگر آندم که تو آیی به برِ منقمر و شمس به شکل تو در آیند به چشممزآن که دانند تو هم شمسِ منی هم قمر منخبرم هست که از خانهی من با خبری توخبرم نیست که بهرِ چه نگیری خبر منرحم اگر بر منِ بیدل نکنی، رحم به خود کنزان که ترسم زَنَد آتش به تو سوزِ جگر من در تو روزی اثری میکند این شعر، ولیکندیگر آن روز نماندهست ز من جز اثر مندولت وصل نیاورده هنوزت به بر منلیک، هجرانِ تو آورده بلاها به سرِ من ▨ابوالقاسم عبداللَّه فردمتخلص به حالتتیر ماه ۱۳۲۷ - آبادان Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
285
شفیعی کدکنی |خونریزی خزان
▨ نام شعر: خونریزیِ خزان▨ شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی▨ با صدای: شهروز▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــچگونه دوست ندارم من این دیاران راکه هر شقایقش آیینهای است یاران راتمامِ هستیِ من در شطِ سَحَر جاریستچو یاد آورم آن روشنیتباران راسپیده آینهگردانِ روحشان بادا!که روشنایِ دگر داد روزگاران رابهارِ زخمیِ این باغ، دلکش است هنوزاگرچه نغمه به لب خشک شد هزاران راقبایِ میرغضب سبز و خنجرش سُرخ استمخور فریبِ دروغ این سیاهکاران رابهوش باش که خونریزیِ خزان کوشدکه روحِ باغ فرامُش کند بهاران را▨ محمدرضا شفیعی کدکنی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
284
مهدی اخوان ثالث | اندوه
▨ نام شعر: اندوه (زیر بارانی که ساعت هاست میبارد)▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــنه چراغِ چشمِ گرگی پیرنه نفسهای غریبِ کاروانی خسته و گمراهمانده دشتِ بیکرانه، خلوت و خاموشزیر بارانی که ساعتهاست میبارددر شبِ دیوانه و غمگینمانده دشتِ بیکران در زیر باران، آه، ساعتهاستهمچنان میبارد این ابر سیاهِ ساکتِ دلگیرنه صدای پای اسب رهزنی تنهانه صفیر باد ولگردینه چراغِ چشمِ گرگی پیر▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به میم امید Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
283
سیمین بهبهانی | آه عشق ورزیدم
▨ نام شعر: آه عشق ورزیدم▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________آه! عشق ورزیدم با چگونه حیوانیدر چگونه کابوسی با چگونه هذیانی:خواب بود و بیداری، اشتیاق و بیزاریدر جدال و آمیزش دستی و گریبانینفرت و محبت بود، انزجار و لذّت بودبا غزال خوشنقشی مرده در بیابانی.وای! حال قی دارم- تا چه شد که در مستیآبِ گند نوشیدم در بلور فنجانی.تاب شعله میشاید تا پلید پالایدتن فکندنم باید در تنور سوزانی.کاش مار میگشتم، پوستوار میهشتممی گریختم از خود با تن درخشانی.آه، نه! که شمشیری زنگ خورده را مانمبا خلاف ممزوجی، از غلاف عریانیمی گریزم اما تن پیش میدود با منتن من است و من از تن خستهای، گریزانی...آه! عشق ورزیدم، سکّه را دو رو دیدم:روی، نقش جبریلی، پشت، شکل شیطانی.▨سیمین بهبهاتی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
282
خسرو گلسرخی | ای سرزمین من
▨ نام شعر: ای سرزمین من▨ شاعر: خسرو گلسرخی▨ با صدای: خسرو گلسرخی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــاین استعمار؛این جامهی سیاه معلق راچگونه پیوندی استبا سرزمین من؟▨آن کس که سوگوار کرد خاک مراآیا شکستدر رفتوآمد ِ حمل ِ این همه تاراج؟▨این سرزمین من چه بیدریغ بودکه سایهی مطبوع خویش رابر شانههای «ذوالکتاف» پهن کردو باغها میان عطش سوختو از شانهها طناب گذر کرد▨این سرزمین من چه بی دریغ بودثقل زمین کجاست؟من در کجای جهان ایستادهام؟با باری ز فریادهای خفته و خونینای سرزمین منمن در کجای جهان ایستادهام؟▨خسرو گلسرخی، این شعر را در آخرین دفاعیهی خود در دادگاه نظامی خوانده که عینا اینجا آمده است. گلسری توسط همین دادگاه محاکمه و بلافاصله اعدام شد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
281
نادر نادرپور | کتاب پریشان
▨ نام شعر: کتاب پریشان (اشک پدر)▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــاین شعر را شاعر برای دخترش، پوپک نادرپور نوشته استـــــــــــــــــــــــــــــــامید زیستنم، دیدن دوبارهی توستقراربخش دلم، تاب گاهوارهی توستتو ای شکوفهی ایام آرزومندیبمان که دیدهی من روشن از نظارهی توستنگاه پاک توام صبح آفتابی بودکنون چراغ شبم چشم پرستارهی توستبه یک اشاره مرا رخصت پریدن بخشکه مرغ وحشی دل رامِ یک اشارهی توستبه پارهکردن اوراق هر کتاب مکوشدلم کتاب پریشان پارهپارهی توستشبی نماند که بیگریهام به سر نرسیدزلال اشک پدر، برق گوشوارهی توستدلم چو موج، به سر میدود ز بیم زوالکرانهای که پناهش دهد، کنارهی توستخجسته پوپک من، -ای یگانه کودک من-!امید زیستنم، دیدن دوبارهی توست▨ نادر نادرپوراز کتاب: گیاه و سنگ، نه آتشبه تاریخ دهم اردیبهشت ۱۳۴۱ـــــــــــــــــــــــــــــــپی نوشت یک: این شعر توسط استاد محمدرضا شجریان اجرا شده استپی نوشت دو: ازوبسایت مستطاب پرند (راوی حکایت باقی) برای به اشتراکگذاری این شعر و جزییات آن، سپاسگزاریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
280
ملکالشعرا بهار | ای وطن من | صدای فریدون فرحاندوز
▨ نام شعر: ای وطن من (بخشی از این قصیده)▨ شاعر: ملک الشعرا بهار▨ با صدای: فریدون فرحاندوز▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــای خطّهٔ ایران مِهین، ای وطن منای گشته به مهرِ تو عجین جان و تن من{ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد بازآشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من}دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیستای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من{بس خار مصیبت که خلد دل را بر پایبی روی تو، ای تازه شکفته چمن منای بارخدای من گر بیتو زیم بازافرشتهٔ من گردد چون اهرمن منتا هست کنار تو پر از لشکر دشمنهرگز نشود خالی از دل محن مناز رنج تو لاغر شدهام چونان کز منتا بر نشود ناله نبینی بدن مندردا و دریغا که چنان گشتی بیبرگکز بافتهٔ خویش نداری کفن من}بسیار سخن گفتم در تعزیت توآوخ که نگریاند کسی (نگریانَد کس) را سخن منوآنگاه نیوشند سخنهای مرا خلقکز خون من آغشته شود پیرهن منو امروز همیگویم با محنت بسیاردردا و دریغا وطن من، وطن من▨ ملکالشعرا بهارـــــــــپینوشت: این دکلمه فقط شامل بخشهایی از این قصیده است. بخشهای دکلمه نشده در داخل آکولاد آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
279
ساعد باقری | ترانهای بر لب
▨ نام شعر: ترانه ای بر لب▨ شاعر: ساعد باقری▨ با صدای: ساعد باقری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبزن که هر نیش زخمت، ستارهای در شبم شدبگو، که هر حرف تلخت ترانهای بر لبم شداز آن شبِ گرمِ وحشی که شعله در خونِ من ریختکدام برفِ زمینگیر حریف تاب و تبم شدکلیدِ قفلِ زبان تو، ترانههای جهان توتفاوت از چشمم افتاد که عاشقی مذهبم شدستایشِ هر چه زیبا سرودِ زیباییات بودسرودنِ هرچه ای تو، ترانهٔ یا ربم شدهزارها سال نوری مده فریبم به دوری ببین که هر سنگِ راهی به سوی تو مرکبم شددمیده صبحِ نگاهت هنوز باور ندارمچه لحظههای عزیزی که قسمت امشبم شد▨ساعد باقری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
278
یدالله رویایی | دلتنگیها ۱۷
▨ شعر: دلتنگیها ۱۷▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآنگاه كویر ِمشكل رااز فاصله ساختندآغاز مرغ بودآغاز بال پایدارو مرغ اول جهان ناگاهوقتی كه كویر مشكل رااز فاصله ساختندفریادی سخت بركشیدو سمت شنها را آشفتفریاد میان آب افتادو آببا زمزمه تارهای صوتی را لرزاندو حافظهی قنات را باد آزردوقتی كه تارهای صوتیدر گوشت آبمیلرزید▨شعر شماره ۱۷ از مجموعه دلتنگیهاشامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶چاپ اول: ۱۳۴۶ــــــــــــــــــــــــــــتذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۱۶ است Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
277
پروین اعتصامی | مست و هشیار
▨ نام شعر: مست و هشیار▨ شاعر: پروین اعتصامی▨ با صدای: صدیقه کامور▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفتمست گفت: ای دوست! این پیراهن است، افسار نیست!گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میرویگفت: جرمِ راه رفتن نیست، ره هموار نیستگفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برمگفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیستگفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویمگفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست؟گفت: تا داروغه را گوییم، در مسجد بخوابگفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیستگفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهانگفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیستگفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنمگفت: پوسیدهست، جز نقشی ز پود و تار نیستگفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاهگفت: در سر عقل باید، بیکلاهی عار نیستگفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدیگفت: ای بیهودهگو، حرفِ کم و بسیار نیستگفت: باید حد زند هشیار مردم، مست راگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست▨پروین اعتصامیمتخلص به پروین Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
276
قیصر امینپور | میخواستم که ولوله بر پاکنم ولی
▨ نام شعر: میخواستم که ولوله بر پاکنم ولی▨ شاعر: قیصر امینپور▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــمی خواستم که ولوله بر پاکنم ولیبا شورِ شعر محشر کبرا کنم ولیبا نی به هفت بند غزل ناله سر دهمبا مثنوی رهی به نوا وا کنم ولیتا باز روح قدسی حافظ مدد کنددم می زدم که کار مسیحا کنم ولیفریاد را بکوبم پا بر سر سکوتیا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولیدل بر کنم از این دل مرداب وار تنگبا رود رو به جانب دریا کنم ولیاین بی کرانه آبی آیینه ی تو رابا چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی«باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورمفکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
275
محمد مختاری | هامون | پالایش شده
▨ نام شعر: هامون (بخشی از شعر بلند «منظومۀ ایرانی»)▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری___________________میانمان صدایی تبخیر شدو مرگ جار زددرون خالیاش را بیتحاشی.گذشت عمر در گذر شن و بیقراری خونکه پاشنه به خاک میکوبدو خاک، خاک، لایه لایهی هزار سالهو خاکروبههایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر مامیافشانند.پناه بوتههای گزبتلخی آبی از کنارههای عمر میرودبه سرنوشت شوره بر شیار برفگینهی نمکنک میزنندکلاغ پیر و کبک کاهل.رباطهای یاوهی کپک زدهدهان گشودهاند به خمیازهو در ردای باد تاب میخورد پوسیدگیو روزنامههای زرد و آبدیدهگاه از پر قبایی بیرون میپرد.-“زمان شکافته ست و نشت کرده استغبار و سایههای نخ نما و سرداریهای بیدخورده.خط غباری بر پوست آهوو شلههای رنگ و رو رفتهو چهرههای فرسوده در قابهای کهنهکه از کنارشان بیتاب گذشته بودیمو از درونمان اکنون سر بر میآورندتا ما را در قابی میخکوب کنند.-“کی اند و از کجا میآیند؟که نیمی از من بودهاندو مادرانم در حلقهی عذاشان گریستهاند.از آروارهی افق بیرون میآیدصفی از اندامهاییبرهنهبیسربیتابصفی دگرکه ابریشمبه زیر کرباس پوشیدهاند.-“و پوستشان آمختهی پرستو و باران نیست،وز چنبر عزایم و دندان مار نفس میکشند.”گشوده میشود طومارهاو بوی نفتالینمشام باد را میآزاردکلاهی از کنارهی افق فرو میافتدو پوزخند خاک موج برمیدارد:…-“نگاه میهنم پیرم کرده استچراغ ماتم است گلایل.کسی توازن انسان و خاک را میخواهد برهم زندصدای زنجره میگیردو کرم لای خط و گندم و شناسنامه وول میخوردشمایل کدر مرگو هالهای که گرداگردش بستهاند.نگاه نیم بسته بر دوایر فرا روندهگلوی آفتاب و شیشهای شکستهکه برق میزند.و خون روز و رودخانه در غبار و پلکهای خستهگم میشودنمک دهان و زخم را فرو میبنددو گاه گاه خش خش مدادی بر کاغذیکه مهرههای پشت را میلرزاند.غبار جای گامهای تندنشسته است.و گامها که باد را مهار کرده بودندمساحت کویری حیات را اندازه میگیرند▨محمد مختاریبخشی از شعر بلند “منظومۀ ایرانی” Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
274
محمدعلی بهمنی | آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
▨ نام شعر: آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان▨ شاعر: محمدعلی بهمنی▨ با صدای: محمدعلی بهمنی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری___________ناگهان دیدم كه دور افتادهام از همرهانممانده با چشمانِ من دودی به جای دودمانمناگهان آشفت كابوسی مرا از خواب كهفیدیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانمناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانیگرچه ویران خاكش اما آشنا با خشت جانمها... شناسم! این همان شهر است شهر كودكیهاخود شكستم تکچراغِ روشنش را با كمانممیشناسم این خیابانها و این پس كوچهها رابارها این دوستان بستند ره بر دشمنانمآن بهاری باغها و این زمستانی بیابانز آسمان میپرسم آخر من كجای این جهانم؟سوز سردی میكشد شلاق و میچرخاند و مندرد را حس میكنم در بند بندِ استخوانممینشینم از زمینِ سرزمین بیگناهممشت خاكی روی زخم خونفشانم میفشانمخیره بر خاكم كه میبینم ز كرت زخمهایممیشکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانممیزنم لبخند و بر میخیزم از خاک و بدینسانمیشود آغاز فصل دیگری از داستانم▨محمدعلی بهمنی___________به شما پیشنهاد میکنم آلبوم صوتی «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود» را از بیپ تیونز تهیه کنید. این آلبوم شامل ۱۳ غزل ناب، با صدای شاعر است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
273
مهدی حمیدی شیرازی | نامهای به دخترم
▨ نام شعر: نامه ای به دخترم▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــتوضیح خانوادهی شاعر: نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و میگوید اَبَرشهری است جنگلگونه و درهمتنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد میکند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت اینکه نصیحت موثر نمیافتد و به نیویورک میرود. آنجا در دانشکاه مشغول به تحصیل میشود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع میدهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را میسراید و برای وی ارسال میکند.ــــــــــــــــــاز تهران به نیویورکــــــــــــــــــنازنین، ای سپیدیِ روزمواپسین شادیِ شبافروزمای ز یک لحظه اشتباهِ پدرچون پدر، غرق در گناهِ پدربیگنهتفته ز آتشِ هستیداده کفارّهٔ دمی مستیاز که نالم، که دشمنِ تو منماهرمن کیست؟ من خود اهرمنمما همه کشتگانِ یک نفسیمدر قفسماندگانِ یک هوسیماز بنِ خاک تا برِ افلاکخاک بر فرق هرکه آمد، خاکخرّما کشورا که آن عدم استنه در آن شام، نه سپیدهدم استچند در بندِ این ریا بودنکه نبودن به است یا بودن؟گفت دانا که «بود» رنجکشیستکاهشِ رنج، لذّت است و خوشی استهر که را در بلایِ بود شکیستخوبوبدناشناخته محکیستگر کسی بنگرد به باریکی هست کمبودِ نور، تاریکینور و ظلمت چو تار و پود نیَندناخوشی و خوشی، دو بود نیَندناخوشیها همه ز هستیهاستدردِ هستی خمارِ مستیهاستگر مرا پایِ این خمار نبوددستِ تو در دهانِ مار نبودور گناهی مرا به عالم نیستگر همین یک گنه بوَد کم نیستچه گناهی بتر ز کاشتن است؟زرد کردن ز تشنهداشتن است؟گر نه دانستهای و نه دانیاینْت گفتارهای یزدانیخلقِ حوا و آدمِ شیدارمزِ پنهان و قصهٔ پیدامعنیِ آن نکویِ زشتشدهچون شده خلق، از بهشت شدهمعنیِ گولخورده و تفتهچون به خود آمده ز خود رفتهاز بلندی خزیده زی پستییعنی؛ از نیستی سوی هستیگندمی داده دردِ کاستنشیعنی؛ آتش کشیده خواستنشمن تو را میلِ کاستن دادمهستی و دردِ خواستن دادماز حریم نهانیات کندمدر ضمیرِ جهانَت افکندمعینِ شیطان شدم به راهبریراندمت از بهشتِ بیخبری▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیبیستودوم اسفند ۱۳۴۴ - تهرانــــــــــ▨ شعر: نامه ای به دخترم▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی─────♬ ─────نازنین، تنها دختر و ارشد در میان سه فرزند مهدی حمیدی پس از دریافت دیپلم ادبی از دبیرستان نوربخش (رضا شاه کبیر) اصرار دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود. پدر موافق نیست و میگوید اَبَرشهری است جنگلگونه و درهمتنیده که مردم از صبح تا شام به دنبال روزی و ثروت هستند، به طوری که مجالی برای دوستی و عشق ورزیدن ندارند که این شرایط مناسب روح لطیف نیست و پیشنهاد میکند اگر هم مصر است به خارج برود کشوری مثل سویس را انتخاب کند. نهایت اینکه نصیحت موثر نمیافتد و به نیویورک میرود. آنجا در دانشکاه مشغول به تحصیل میشود اما پس از حدود دو سال دوست پزشکی که در آن شهر طبابت دارد اطلاع میدهد که نازنین به افسردگی شدید مبتلا شده است و بهتر است زودتر به وطن بازگردد. در این زمان دکتر حمیدی که بسیار متاثر و نگران است این شعر را میسراید و برای وی ارسال میکند.ــــــــــــــــپینوشت: این شعر بسیار طولانیتر است و شاعر تنها ابیاتی از آن را به انتخاب خود دکلمه کرده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
272
اسماعیل خویی | به سوی من
▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵)▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــغنیمتی ست تو را داشتن.در این گذار،که بر وحشت است و بر ظلمات،شبِ سترونِ دلگیراز زنجیر میگذرد.فدای گیسویت،اما:تو با منی وتو تا با من باشیشب از نوازشِ گیسویت،از حریر میگذرد.تو از کدام افق میآییکه پاکبازتر از خورشیدی؟صنوبری چو تو چون میرویددر پلشتی این لوش و لاشهزار؟خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاکپاک مانده نگارا؟شب از کدام سو میوزدکه روشنم من و تاریکو از ستاره و غم سرشارم؟آه! باری! بگذریم...به سوی من چو میآییتمامِ تنتپش و بال میشومچو در تو مینگرمزلال میشومسخن چو میگوییآفتاب برمیآیدو میپذیرم منکه هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپایدو میسرایمبا نایی از سکوتکه مولوی حق داشتهماره عاشق بودن راهماره بسراید▨ اسماعیل خویی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
271
نیما یوشیج | قو | صدای احمد کیایی
▨ نام شعر: قو▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــصبح چون روی میگشاید مهرروی دریای سرکش و خاموشمیکشد موجهای نیلی چهرجبّهای از طلای ناب به دوش.صبحگه، سرد و تَر، در آن دمهاکه ز دریا نسیم راست گذر،گل مریم، به زیرشبنمهاشستشو میدهد بر و پیکر.صبحگه، کهانزوای وقت و مکاندلرباینده است و شوق افزاست،بر کنارِ جزیرههای نهانقامت با وقار قو پیداست.آنچنانی که از گلی دستهپیش نجوای آبها تنها،وسط سبزهی خزهبستهتنش از سبزه بیشتر زیبا.میدهد پایِ خود تکان، شایدکه کُند خستگی ز تن بیرون.بالهای سفید بگشایدبپرد دربرابر هامون.بپرد تا بدان سوی دریادر نشیبِ فضای مثل سحر،برود ازجهان خیرهی مابزند در میان ظلمت، پَر.برود در نشیمن تاریکبا خیالی که آن مصاحب اوست،در خطِ روشنی چو مو باریکبیند آن چیزها که در خورِ قوست.لکّ ابری که دور میمانَدموجهایی که میکنند صدا،وندر آنجا کسی نمیداندکه چه اشکال میشوند جدا.لیک مرغ جزیرههای کبود،در همین دم که او به تنهاییسینه خالی ز فکر بود و نبودمیکند فکرهای دریایی.نظر انداخته سوی خورشید،نظری سوی رنگ های رقیقبا تکانی به بالهای سفیدبجهیدهست روی آبِ عمیق.برخلافِ تصورِ همه، اومانده دیوانهی حکایت آبگر کسی هست یا نه، ناظرِ قوقو در آغوشِ موجهاست به خواب.▨ نیما یوشیجبیستم فروردین ماه ۱۳۰۵ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
270
سیمین بهبهانی | در حجمی از بیانتظاری (کودکی)
▨ نام شعر: در حجمی از بیانتظاری (کودکی)▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________درحجمی از بی انتظاری ؛ زنگ بلند و سوت کوتاهسیمین تویی ؟ آوای گرمش؛ آمد به گوشم زآن سوی راهیک شیشه مِی، پر نشئه و گرم، غلغل کنان در سینه شاریدراه از میان انگار برخاست؛ بوسیدمش گویی به ناگاه-« آری!منم!» خاموش ماندم .- «خوبی؟ خوشی؟ قلبت چه طور است؟»_ چیزی نگفتم ؛ راه دور است - ؛ - «خوبم ! خوشم ! الحمدالله ! »کودک شدیم انگار هر دو؛ شش سال من کوچکتر از اوباز آن حیاط و حوض و ماهی؛ باز آن قنات و وحشت و چاهقایم نشو! پیدات کردم؛ بی خود ندو! می گیرمت هاافتادم وپایم خراشید؛ شد رنگ او از بیم چون کاهزخم مرا با مهربانی، بوسید؛ یعنی: خوب شد خوببنشست و من با او نشستم؛ بر پلهای نزدیک درگاهآن دوستی نشکفته پژمرد؛ وان میوه، نارس چیده آمدآن کودکی ها حیف و صد حیف؛ وین دیرسالی آه و صد آهحرفی بزن! قطع است؟ - نه نه! من رفته بودم سالها دورتا باغ های سبز پر گل ؛ تا سیب های سرخ دلخواهحالا بگو قلبت چه طور است؟» - قلبم ؟ نمیدانم! ولی پامروزی خراشیده است و یادش؛ یک عمر با من مانده همراه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
269
محمد زهری | به فردا
▨ نام شعر: به فردا (به گلگشت جوانان)▨ شاعر: محمد زهری▨ با صدای: محمد زهری▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________به گلگشتِ جوانان ،یادِ ما را زنده دارید، ای رفیقان !که ما در ظلمتِ شب ،زیرِ بالِ وحشیِ خفاشِ خونآشام ،نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را ،به رویِ پایهٔ انگشترِ فردا.و خونِ مابه سرخیِ گلِ لالهبه گرمیِ لبِ تبداِر بیدلبه پاکیِ تنِ بیرنگِِ ژالهریخت بر دیوارِ هر کوچهو رنگی زد به خاکِ تشنهٔ هر کوه؛و نقشی شد به فرشِ سنگیِ میدانِ هر شهریو این است آن پرندِ نرمِ شنگرفی که میبافیدو این است آن گلِ آتشفروزِ شمعدانیکه در باغِ بزرگِ شهر میخنددو این است آن لبِ لعلِ زنانی را که میخواهیدو پرپر میزند ارواحِ مااندر سرودِ عشرتِ جاویدتان؛و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را که میخوانید.شما یاران نمیدانیدچه تبهایی تنِ رنجور ما را آب میکردچه لبهایی، به جایِ نقشِ خنده، داغ میشدو چه امیدهایی در دلِ غرقآبِ خون، نابود میگردید .ولی ما دیدهایم اندر نمای دورهٔ خود ،حصارِ ساکتِ زندان ،که در خود میفشارد نغمههای زندگانی را{سرِ آزادِ مردان را فراز چوبههای دار}و رنجی که اندرونِ کورهٔ خود میگدازد آهنِ تنها ،تلسمِ پاسدارانِ فسون، هرگز نشد کاراکسی از ما، نه پای از راه گردانیدو نه در راه دشمن گام زد .و این صبحی که میخندد به روی بامهاتانو این نوشی که میجوشد میانِ جامهاتانگواهِ ماست، ای یاران !گواه پایمردیهای ماگواه عزم ماکز رزمهاجانانهتر شد!▨محمد زهری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
268
بکتاش آبتین | خسرو خطر
▨ نام شعر: خسرو خطر▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــصورت نرمی دارد سمبادۀ پیرچه دیرافتادن چاقو از نفس چه زودربود خالکوبی تو را از تن روزگار، ربودببین چگونه مرگ تو را میکِشد زمین همین؟!جنگ همیشه در کمین تو بود؛ نبود؟خط میکشند خودکار و چاقو با هم و تو در نامههای فراوانی بدخط بودهایو با دهان تفنگ، با دهان چاقو و با دهان عربده مینوشتیو نستعلیق تو را شکستهتر مینوشتو نوشت که در تو مردی پنجاهسالهروحی خوشنویس جا گذاشتو گذاشت تا الفبای جنگ را از دهان خمپارهها بنویسیو نوشت که هنوز در تومردان غیوری در سایهاندبا آفتاب حرفهای روشنی داشتیو هنوز که هنوز است در توایلیبا سنگهای فراوان خوابهای گرم میبینند میبینیچگونه آفتاب با سنگ قبر تو میجنگد؟!و تو خوابیدهای و خاک خواب تو را میبیندببین چگونه مرگ تو را میکِشد زمین همین؟!(خطرناک بودی خسرو حسن گرگ سیاه رو یهجوری زده بودیکه هیچ دکتری نمیتونس بخیهش کنهبیچاره مجبور بود سه ماه آزگار با تخت رفاقت کنه)خطرناک بودی خسرو و تو عاشق جنگیدن بودیتمام کارهایت بهانهای برای جنگیدن بودوگرنه پیش از جنگ نیز تو میجنگیدیبا چاقویی در دست، مست!بعد از جنگ نیز تو میجنگیدیبا چاقویی در دست، مست!و تو عاشق خندیدن بودیو تمام کارهایت بهانهای برای خندیدن بودبه خاطر بیاور به بسیج میرفتی و میخندیدیمبه جبهه میرفتی و میخندیدیمهی مجروح میشدی و هی میخندیدیمبعد از جنگ را به خاطر بیاوربا بسیجیها میجنگیدی و میخندیدیمچاقو میکشیدی و میخندیدیمهی به زندان میرفتی و هی میخندیدیممیخندیدیممیـ خکوب شدهام که چرا دیگر نمیخندی؟!بلند شو خسروبه چشمک من به دختر نابینا در بیمارستان فکر کن!نه؛ تو دیگر نمیتوانی از خنده رودهبُر شویچرا که تو از مرگ رودهبُر شدهایچرا که تو از جنگ رودهبُر شدهایو ترکشی که بیستسال در مغز تو فکر میکردتو را به فراموشی کشانده!تو نمیدانی که قرار استترکش به زودی در مغز تو آمبولی کندخسرو! جنگ سایۀ شومی داردیعنی وقتی تو در کُما هستی هم با تو میجنگددارم از خنده رودهبُر میشوم خسروتو هنوز هم داری همۀ ما را میخندانیچگونه میتوانم باور کنمخسرو خطر بیستسال بعد از جنگبا چاقویی در دستو زندانی در شصتشهید شده است؟!و بنیاد شهید بیهوده تو را انکار نمیکند چه کندهنوز هم خطرناکی خسروو هنوز مردۀ توبسیاری را میترساندو ما هنوز میخندیدیمو هنوز گریه میکنیمو هنوز تو هستیکه نیستی را به ما نشان میدهیجنگ است خسرو جنگ میبینی؟نه!کسی که از دور شلیک میکندخون را نمیبیندتنها از دهان داغ تفنگپوکههایی سرد باقی میماندخونریزی و آبروریزیبرادران خونی دوری هستندشبیه تو و مصطفای مُشجّرکه شیشههای ساده به او اقتدا میکنندجنگ را رها کن خسروآب از سر جانمازها گذشتهو رزمندگان قدیمیبعد از جنگگروهانگروهان عقبنشینی کردهاند!جنگ را رها کن خسروو ای کاشجنگ نیزتو را رها میکرد!▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «تنهاییِ دستهجمعی»چاپشده در فرانسه - نشر ناکجا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
267
ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده
▨ نام شعر: تسلیت به دوستِ پدر مرده▨ شاعر: ایرج میرزا▨ با صدای: سبحان گنجی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــسخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همیهان ای پسر مخور غم از این بیشتر همیدر روزگار هر پسری بیپدر شودتنها تو نیستی که شدی بیپدر همیاسکندرِ کبیر که میرفت از جهانگفت این سخن به مادرِ خونین جگر همیکز بعد من عزایی اگر میکنی به پایطوری بکن که باد پسندیدهتر همیتنها مگِری، عدّهای از دوستان بخواهکآیند و با تو گریه نمایند سر همیلیکن چه عدّهای؛ که نباشند داغدارزان بیشتر به مرگِ کسانِ دگر همیبا عدّهای بگَری برایم که پیش از اینننموده مرگ از درِ ایشان گذر همیزیرا که داغ دیده بگرید برای خویشوآنگه تو را گُذارَد منّت به سر همیگر گریهای کنند، کنند از برایِ منمرگِ کسی نباشدِشان در نظر همیچون خواست مادرش به وصّیت کند عملبا عدّهای شود به عزا نوحهگر همییک تن که داغدیده نباشد نیافتندبشتافتند گرچه به هر کوی و در همیاین گفت دخترم سرِ زا رفته پیش از اینآن گفت مرده شوهرم اندر سفر همیآن دیگری سرود که از هشت ماهِ قبلدارم ز فوتِ مادرِ خود دیده تر همیآن یک بیان نمود که از پنج سالِ پیشمرگ پدر نموده مرا دربهدر همیالقصّه مرگ چون همهکس را گَزیده بودحاضر نشد به محضرِ او یک نفر همیچون مادرِ سکندر از این گونه دید حالدانست سّرِ گفتۀ آن نامور همییعنی ببین که هیچکس از مرگ جان نَبُرددیگر مکن تو گریه برای پسر همیبر هر که بنگری به همین درد مبتلاستبیداغ نیست لالهٔ باغِ بشر همیسختی چو بالسّویّه بود سهل میشودچون عامّ شد بلیّه شود کم اثر همیباری عزیزِ من همه خواهیم مُرد و رفتزاری مکن که هیچ ندارد ثمر همییک مرده سر ز خاک نمیآورد برونصد سال اگر تو خاک بریزی به سر همیگفتند زلف کندی و بر خاک ریختیبر خاک ریخته است کسی مشکِ تَر همی؟بر مالِ غیر دست تصّرف مکن درازخود را مکن به ظلم و تعدّی سَمَر همیآن طرّه جایگاهِ دلِ اهلِ دانش استبا این گروه جور مران این قَدَر همیآن آشیانِ مرغِ دل بینوایِ ماستای باغبان! مخواهش زیر و زبر همیآن طرّه را دو صاحبِ دیگر به غیرِ توستمالِ من است و مالِ نسیم سحر همیگر رفت بر سفر پدرت شُکر کن که هستآن مادرِ ستودهات اندر حضر همیداری ز خود چهار برادر بزرگترهر یک به جای خویش چو یک شیرِ نر همیبر کَن لباسِ ماتم و افسردگی ز برکُن جامۀ شهامت و عزّت به بر همیاز هر خیال بیهُده خود را کنار گیرمشغول شو به کسب کمال و هنر همییکروز درس و مشق مکن ترک زینهار!مپسند وقتِ قیمتیِ خود هَدَر همییکروز اگر ز درس گُریزی، به جان توبگریزم از تو همچو لئیم از ضرر همیور پندِ من به سمعِ ارادت کنی قبولدل بَندَمَت چو مفلسِ بیزر به زر همیبا مادرت به رأفت و طاعت سلوک کنبا خواهرت بجوش چو شیر و شکر همیپرهیز کن ز مردمِ بیعار و کمعیارهمسر بشو به مردمِ نیکو سِیَر همیبا آن قدم ز خانه برون نه اگر نهیکِت بر طریقِ عقل شود راهبَر همیباش از برایِ دیدۀ بدبین به جایِ تیرشو از برایِ حفظِ شرافت سپر همیدر طبع ساده خویِ بَدان آنچنان دَوَدکاندر میانِ پنبه بیافتد شَرَر همیقدرِ مرا بدان که چو من هم به روزگاریک عاشقِ درست نبینی دگر همی▨ایرج میرزا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
266
اسماعیل خویی | امشب
▨ نام شعر: امشب (غزلوارهی شماره ۱۰)▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ موسیقی: کیهان کلهر، آلبوم شهر خاموش▨ نقاشی پرترهی پوستر: اثر امیرمحمد قاسمیزاده▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــامشب نمیدانم چه باید کردامشب کسی در خانهی من نیستگیرم، برون از من تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پر بارگیرم خُم مهتاب هم سرشارمن با که نوشمدُردِ شادی یا غم خود راوقتی که مستی چون توهمپیمانهی من نیست؟دیروزها وقتی که شب میشدمن تازهبا صد بامدادِ تازه در جانمآغاز میگشتمروزِ سیاهِ نابهسامان را چون خواب تاریک پریشانینوردیدهسوی نوازش، سوی آرامشسوی نگاه و خندهی تو باز میگشتماماامشب شبِ بیروزنی در منتنها، تهی، تاریک، گستردهستامشب نمیدانم چه باید کردوین تیرهی دلسردبا من نمیدانی چهها کردهستبا من نمیدانی چهها کردهستبا من نمیدانی چهها کردهست▨ اسماعیل خویی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
265
مهدی اخوان ثالث | غمگنانهترین نجابت جنون
▨ نام قطعه: غمگنانهترین نجابت جنون▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدر این برنامه میخواهم از جغرافیای غمگنانهترین نجابتِ جنون، چند کلمه برای شما حرف بزنم.غمگنانهترین نجابتِ جنون در قلمرو زور و زر و عقلهای مزدور و زبونبه مثابۀ فریاد و فغانهایی پر دریغ و درد از دوردستِ کویرهای حیرت و هیهاتدر خاموشنای تاریکیِ بیفریادآن هم در روزگارهای تاراج و صلابت و سلطۀ زر و زور و بیداد و زمانهٔ جداییِ دردناکِ فضیلتِ عقل از شرف و سلامت نفسِ انسانی که پذیرفتهترین توجیه و تعریف عقل در بدیههٔ جاری، مثل بدیهیات رایج روزگارتلوّن، حیلهگری، قلاشی، قلابی و فرصتطلبیستو غلبهجویی به هر قیمت و وسیلهای که ممکنههوشمندی و فراست، معنی متداولش خویشتنپرستی و کسب توانایی و توانگریستاز هر طریق که ممکن باشهو فضایلِ عالی انسانی، غربتآلودترین ایامِ اسارت خود رو در نومیدی از هر ششجهت میگذرانندو فریادشان ضعیفترین نالههای نشنیدنی زمانهستو بیشنوندهترین افسانهمحو و فراموش، در هیاهوی بیحد و کرانهگوید ار دیوانه گستاخ و گزافتو مکن از سرکشی با او مصافآنکه اینجا مست و لایعقل بوَدبیقرار و بیکس و بیدل بوَدتو زبان از طعنهٔ او دور دارعاشق و دیوانه را معذور دارخوش بوَد گستاخیِ دیوانگانخوش همی سوزند چون پروانگان(عطار)▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیدبخشی از اجرای مهدی اخوان ثالث در تلویزیون، به سال ۱۳۵۹ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
264
نیما | نیما یوشیج | صدای احمد کیایی
▨ نام شعر: نیما▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــاز بَرِ این بیهنر گردندهٔ بینورهست نیما اسمِ یک پروانهٔ مهجورمانده از فصلِ بهاران دوردر خزان زردِ غم جا میگزیندبر فرازِ گلبنانِ دل بیفسرده نشیند.دست سنگینیستدر درونِ تیرگیهای عذابانگیزکه به روی سینهٔ اهریمنان و نابکاران و دروجانشان فرود آیدهمچنین روی جبین نازنینان و فرشتگان ...اسم شورافکن یکی گردنده است این اسمدر زمین نه، بر فراز آسمان نه، در همه جادر میان این زمین و آسماناز پیِ گمگشتهٔ خود میشتابدآن زمان که بر بساطِ بینوای خود درآیدخواهدش از دیده خون بارَد ولیکنآوَرَد شرم از وقارِ پهلوانیدایماً در پیش روی او بدانسانی که او باشد نشستههمچو کلهٔ جغد پیری سر فرود آید از اودر کنار صفحهای در وی خطوطی تیره.با وی این پیمان کند که هیچ وقتینه به ترکِ راه و رسم خود بگوید.▨ نیما یوشیجشانزدهم خرداد ماه ۱۳۲۱ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
263
بکتاش آبتین | گلوله سر خط
▨ نام شعر: گلوله سرِ خط▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــادرارِ گرمِ تو روی خاک ترس نبود!گلوله سرِ خط...از سراشیبیِ خاكريز سكوتی لیز میخورَدتو نيستی و از پلکهای خاموشِ توخورشید میگذرد زندگی مكعبی از خاطرات من بودكه هميشه در آن تاب میخوردم و عقلنمیدانم شايد كوششی عرق كرده بر پيشانیام(اونورِ خاکريز عقل كار نمیكنه سركار!) تجربه، خاكسترِ بعد از آتش بودو آگاهی آتشِ زير خاكسترنمیدانم اين حرفها را از كجا آوردهاماما خواب هُشیاری شيرينی بود در هيچ (الدخيل الدخيلبرو كنار سركار بذار ترتيب اين بیشرفها رو بدم برادر اينا اسيرن اسيرِ دستبسته كه كشتن نداره) اينجا جنگه سركار اين سگهای هار روفقط خاک معالجه میكنه!گلوله سرِ خط ... در برف جایِ پایِ سرباز عراقی نهپایِ سرباز عراقی جا مانده بودبه خانۀ مورچه آب میريختمراستی سربازِ سرماخوردۀ پيش از جنگ [مرگ]حنجرۀ تو از سرفۀ كدام تانکصاف شد؟! رفتم جبهه (رفتم جبهه)ديدم دشمن (ديدم دشمن)از جا پريدم (از جا پريدم)خنجر كشيدم (خنجر كشيدم)گفتم ترسو (گفتم ترسو)اينجا ايران است (اينجا ايران است)مرزِ شيران است (مرزِ شيران است)كی خستهس؟دُش من خسته بودمو سایههای خاکگرفته بر سيمِ خاردارتپه را پوشانده بودراه قدس از هر كجا میگذشتاز خانۀ من دور بود!من از تانکهای ولگرد جز عربده چيزی نمیشنیدم! جنگ يقين نمناكی بر جاده بودآب نه سراب بوددرجا میزدم وخستگی را بر دوش جاده جا میگذاشتم اما برای آزادیبايد اين موشک را خرجِ هواپيمايی میكردم تا معاف شوم!(خوش به سعادتت دلاورخیلی با صفایی اگه يه جورایی شدی ما رو هم دعا كن)دلاور نبودم باصفا نبودم!فقط کمکخدمۀ موشکِ سهند بودمپشت صحنۀ اين فيلم عكس نامزدماشک مرا درآورده بود! شهود قصۀ تأخیر بخارِ آب بودمن مرگ را آواره كرده بودمو قبر چالهای زير پايم بودجوابِ اين همه سوال را از كجا بياورم؟من برای خودم مبارزه میكردمو آخرين هدف من بودمخلاصه روی دوش خودم سوار بودمو به جرأت میتوانم بگويم ماهدر انديشۀ من روشن میشد!(گوش كن سرباز تو بايد موشكی باشیضد تانک ضد نفرجنگ را از هر طرف بنويسی)اما فرمانده اگر جنگ را برعكس بنويسم؟!!(گوش كن سربازعمليات يعنی پيش از حمله توی قبر خوابيده باشیزيارت عاشورا خوانده باشیبیآنكه بدانی دويده باشی و بیآنكه بفهمیلذتی گرم تو را خيس كرده باشدشهادت يعنی آفتابی كه آسمان را میسوزاند!) كمکخدمۀ موشک سهندهواپيما را انداختیاما غروب خونِ لختۀ تو بود!با تو ام كمکخدمۀ موشک سهندتو به قاب عكسی تبدیل شدیخيابان به نام تو شدو ريشهای من در عبورِ گامهای تو سفيد شد!با تو ام كمکخدمۀ موشک سهندتو از شقيقۀ آسمان شره كردیپيش از آن كه ماهبر آسمان لک زده باشد!▨ بکتاش آبتین Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
262
شهریار | ارغنون خدا
▨ نام شعر: ارغنون خدا▨ شاعر: استاد شهریار▨ با صدای: استاد شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــبرو که خُرده گرفتن به عاشقان نه رواستکه دست عقل ِ تو از نخل ِعشق ِما کوتاستقُماش ِ عشق به مقیاس ِ علم و عقل مسنجکه بارگاه ِ دل از کارگاه ِمغز جداستبه عشق اگر نه به سیمی، به ساز ِشعر مپیچ؛که شعر نغمهی عُشّاق ِ ارغنون ِ خداستبه سوز ِ سینهی ما تعبیه است، بیسیمیکه ضبط صوت ِ سخنگوی عالم بالاستچه نفحه در نی ِ داوود میدمد که هنوز به جرعهای که گرو وا ستاندنش مشکلهنوز خرقهی حافظ به رهن ِ میکدههاست▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریارـــــــــــــــــــ ▨ ـــــــــــــــــــــمتن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
261
اسماعیل خویی | جهان در صدای تو آبیست
▨ نام شعر: جهان در صدای تو آبیست▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ موسیقی متن: قطعهی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــصدای تو را دوست دارمصدای تو از “آن” و از جاودان میسرایدصدای تو از لالهزاران که بر بادصدای تو از نوبهاران که در یادمیآید.صدای تو را، رنگ و بوی صدای تو را دوست دارم صدای تو از آن سوی شوراز پشت بیداد میآید،و جان ِدل ِمن،دلِ جانم از آن به فریاد میآیدصدای تو اندوه خیام را دارددر آن دم که چون کهکشان، ابری از ماهتاب و ستارهنوای غزلهای حافظبر آن، شادخواران و اندوهگزاران، ببارد، بشاردصدای تو،اندوهِ شاد صدای تو را دوست دارممخالفسُرای همایون و بیداد!صدای تو در پردهی دلکشِ شور زیباستو بر موجزارانِ دشتی،و بر اوجسارانِ ماهورو در هرچه گوشهست از هر چه پردهستحریر صدایت به تحریر، چو بر صیقل برکهها بازی نور، زیباست صدای تو همبفتی از مخملِ آب و از طعم آتشصدای تو، چون روح آیینه بیخش و بیغشجهان در صدای تو آبی ستو زیر و بم هر چه از اصفهان در صدای تو آبی ستو هر سُنت از دیرگاهان و هر بدعت از ناگهاندر صدای تو آبی ستو نو میشود کهنه، وقتی که از پنجرهی حنجرهی تو گذر میکندو تالارِ پژواک را در دل و جان تو به صد چلچراغ از برافروختنچو تالار آیینه، از چار سو شعلهور میکندبه هر گاهی از خوش ترینهای بیگاه صدایت چو قالیچهای نور میآیدو زین آسمان ترشروی مرا میرباید، مرا میبرد دورسوی مخملستان ژرف پگاهآسمانِ نشابور صدای تو بیداد اندوه در شور شادیصدای تو فریاد زنجیر و گلبانگ آزادی منصدای تو آوای آبادی منصدای تو هیهای ویرانی منصدای تو معنای ایرانی منصدای تو… ای دوست! ای من! کجایی؟که از ناکجاها میآییو از من مرا میرباییو من هیچ، من هیچتر من نه منمن منم تا میآییو سیمِ نسیم است اینککه بندد میان تو تا من پل، ای دوست!و موسیقی غربت من نثار صدایتسکوتِ نُتی آه داردکه در انفجارش، من از اشکِ خونینبه روی صدایت فشانم گل ای دوست▨ اسماعیل خویی این شعر را به محمدرضا شجریان تقدیم کرده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
260
احمدرضا احمدی | در طراوت و نابودی حادثه
▨ نام شعر: در طراوت و نابودی حادثه▨ شاعر: احمدرضا احمدی▨ با صدای: احمدرضا احمدی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــ با اطمینان میفهمیدم چرا رنج، بوسه میشدگفتگوی جهاتِ شمال و جنوب کافی نبود تا عشق را دشنام دهمشب همانقدر پهناور بود، که درخت از شدت سرما، از من لباس بخواهدکه من چشمان را کامل کنمکه خواب را، خفته در یک سطرِ باران، ببینم.کدام خطر جنگ بود که من هر روز سردتر، در یک لبخند تکرار میشدم؟من، وفادار به سرنوشت میلیونها انسان نبودمکه نه من آنها را در خواب دیده بودمو نه آنها مرا در بیداری.در دل میگفتم:لباس نو که پوشیدم، قفل را که با عطر گشودممیان قلبها فرق نخواهم نهادرسوایی را کفن خواهم کردو لبخند را آنقدر ادامه خواهم دادتا قلبم سرنوشت همهٔ قلبها باشد.طبل من کجا بود؟صدای فرتوتِ من بوسه میخواستبوسه میخواست تا شفا را، از بیماریهای کاملِ بهار بیاوردو من، حتی در خطرناکترین دروغها، خویش را باور میکردمحس من متون غمانگیزِ خطرناکی بود که از من، تنها، حرفه میخواستمن از میان جمعیت، خودم را بدست میآورمخودم را انتخاب میکردمتا شفا یابم.میخواستم مؤدبانه گریبانِ یک عطر، یک پروانه، یک کلیدو یک گاوآهن را بگیرمتا این وظایفِ هولناکِ صبح و شب رابه آنهاتلقین کنمو در باران مرخص شوم.اما عقیدهام گمنام بودآخرین حرفم از تقدیر بیم داشتو عمرم-بیاغراق-کفافِ مرا نمیداد.در را آهسته بستمخود را در درگاه کاشتمتوقعات باکرهٔ من شباهتی به سالها و روزها نداشت.اکنون قدرت و حکمرانیِ منفقر لبخندی در طراوت و نابودی حادثه است.▨احمدرضا احمدیاز دفتر شعر «وقت خوب مصائب» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
259
یغما نیشابوری | چه آتشی است مگر
▨ نام شعر: چه آتشی است مگر▨ شاعر: حیدر یغما (متخلص به یغمای نیشابوری)▨ با صدای: یغما نیشابوری▨ موسیقی: کیهان کلهر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــچه آتشی است مگر در درونِ پُر مَحَنامکه جان خلق بسوزد ز گرمی سخنمچه شد که آن همه شوق گل و گلستانها خرابهها شد و چون مرغ شبگزین وطنمبزرگِ مجلس وعظم؛ کجاست دستارم؟امیرِ محفل علمم، دریدهپیرهنمرمیده چرخ به ویرانم و نمیگویدکه من به بزم ادیبان امیرِ انجمنمکنم ز دام جهان میلِ بر گذر یغماولی فسوس که پابندِ ریسمانِ تنم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
258
سیاوش کسرایی | رقص ایرانی
▨ نام شعر: رقصِ ایرانی▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــ در پوستر، سیاوش کسرایی را میبینید به همراه دخترش بیبی______چو گلهای سپید صبحگاهیدر آغوش سیاهیشکوفا شوبه پا برخیز و پیراهن رها کنگره از گیسوانِ خفته واکنفریبا شوگریزا شوچو عطرِ نغمه کز چنگم تراودبتاب آرام و در ابرِ هوا شوبه انگشتان سَرِ گیسو نگه دارنگه در چشم من بگذار و بردارفروکش کننیایش کنبلورِ بازوان بَربند و واکندوپا بر هم بزن، پایی رها کنبپر، پرواز کن، دیوانگی کنز جمع آشنا بیگانگی کنچو دودِ شمعِ شب از شعله برخیزگریزِ گیسوان بر بادها ریزبپردازبپرهیزچو رقصِ سایهها در روشنی شوچو پایِ روشنی در سایهها روگهی زنگی بر انگشتی بیاویزنوا و نغمهای با هم بیامیزدلاراممیارامگهی بردار چنگیبه هر دروازه رو کنسر هر رهگذاری جستجو کنبه هر راهی، نگاهیبه هر سنگی، درنگیبرقص و شهر را پُر هایوهو کنبه بَر دامن بگیر و یک سبد کنستاره دانهچین کننیک و بد کننظر بر آسمان سوی خدا کندعا کنندیدی گر خدا را؛ بیا آهنگِ ما کنمنات میپویم از پای فتادهمنات میپایم اندر جامِ بادهتو برخیزتو بگریزبرقص آشفته بر تارِ ربابمشدی چون مست و بیتابچو گلهایی که میلغزند بر آبپریشان شو بر امواجِ شرابم▨سیاوش کسراییسوم اردیبهشت ۱۳۳۲از دفتر شعر آواـــــــــــــــــــــــ پینوشت: متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با نسخهٔ چاپ شدهٔ شعر، کم و بیشیهایی دارد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
257
ریاض الصالح الحسین | ماه | صدای محسن نیک
▨ نام شعر: ماه▨ شاعر: ریاض الصالح الحسین▨ مترجم: سینا کمالآبادی▨ با صدای: محسن نیک▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــهمهی آنچه راکه چوپان به کوه و رودخانه به درختان گفتهاندو همهی آنچه راکه مردم روی صحنهی رقص و معرکههای جنگگفتهاند و نگفتهآند،به تو گفتهام.دربارهى دخترى كه ميان پنجرهاى آواز مى خواندو سنگريزههايىكه شكسته مىشوند زير چرخهاى قطارو از گورستانى كه قرنها شادمانه خوابيده استبا تو گفتهام.هر صبح گلِ تنم رامىچينم و به خيابانها مىاندازمتا لگدمالِ اميران و دانشمندان و دزدها شودو گلِ تنم را هر شبگلبرگ به گلبرگ، برگهاى ريختهاش رابرايت جمع مىكنمتابا تو بگويم كه چهها به من گذشته است.یکبار كنار تو نشستم و گريستمقلبم شالیزار آتش گرفتهاى بودو انگشتانم شبيه زبان سگها در گرماى تابستان.مىخواستم با حركاتى خودم را نشان بدهم:جامى را بشكنمپنجره را باز كنمبخوابماما نشدنتوانستم.از چه مى گويم بعد از بيستوشش ساليا پس از بيستوشش گلولهى شليكشده به خلأ.خستهاماز گفتناز قرضاز كاراما از آزادى هرگز.و حالا روياى يک چيز يا چيزهاى کمى را دارم:كه كلمه بشود نان و انگوربشود پرندهبشود بستر خوابكه دست چپم روى شانههاى تو باشد و دست راستم روى شانههاى جهانوبه ماه بكويم:عكسى از ما بگیر.▨ریاض الصالح الحسیناز کتاب گزیده شعر جهان به نام «تنم را می ةوانم در شعر پراکنده کنم» نشر کارگاه اتفاق Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
256
هوشنگ ابتهاج | شبزندهدار
▨ نام شعر: چشمی کنار پنجرهی انتظار (شب زنده دار)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــای دل! به کوی او ز که پرسم که یار کودر باغِ پُرشکوفه که پرسد بهار کونقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماستنقشی بلندتر زدهایم، آن نگار کوجانا، نوای عشق، خموشانه خوشتر استآن آشنای ره که بُوَد پردهدار کوماندم در این نشیب و شب آمد، خدای راآن راهبَر کجا شد و آن راهوار کوای بس ستم که بر سرِ ما رفت و کس نگفتآن پیکِ رهشناسِ حکایتگزار کوچنگی به دل نمیزند امشب سرود ماآن خوشترانه چنگیِ شبزندهدار کوذوقِ نشاط را می و ساقی بهانه بودافسوس، آن جوانیِ شادیگسار کویک شب، چراغِ روی تو روشن شود ولیچشمی کنار پنجرهی انتظار کوخون هزار سروِ دلاور به خاک ریختای سایه، هایهایِ لبِ جویبار کو؟▨ هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)از دفتر شعر «آهی و راهی» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
255
شهریار | ای آفتاب هالهای از روی ماه تو
▨ نام شعر: ای آفتاب هالهای از رویِ ماهِ تو ▨ شاعر: شهریار▨ با صدای: شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــای آفتاب هالهای از رویِ ماهِ تومَه بر لبِ افق؛ لبهای از کلاهِ تولرزنده چون کواکبِ گاهِ سپیدهدمشمعِ شبی سیاهم و چشمم به راه توکی میرسی به پرچمِ خونینِ چون شفقخورشید و مه سَری به سنانِ سپاه توای دل! فریبِ جادویِ مهتابشب مخورزلفش کشیده نقشهی روزِ سیاهِ توآنکو لهیبِ دوزخش {آتش} از رو نمیبَرَداندیشهای کند مگر از دودِ آه توگر اشکِ توبهات به دواتِ مَلَک نریختبگذار پای من بنویسد گناهِ توشاها به خاکپایِ تو گلها شکفتهاندما هم یکی شکسته و مسکین گیاهِ تومن رویِ دل به کعبهی کویِ تو داشتمکآمد ندای غیب که این است راهِ تویک نوکِ پا به چادرِ چوپانیَم بیاکز دستچینِ لاله کنم تکیهگاهِ توآیینه سازمت همهی چشمهسارهاوز چشمِ آهوان بنوازم نگاهِ توبعد از «نوای» خواجهی شیراز، شهریاردل بستهام به نالهی سیمِ سهگاه تو▨سیّد محمّدحسین بهجت تبریزیمتخلص به شهریارــــــــــــــــپینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
254
علیاکبر یاغیتبار | مادر
▨ نام شعر: مادر▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــاز عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون،دارد آهسته میزند بیرون، کهنالگوی غوطهور در خونکهنالگوی غوطهور در خون، در عروض عرب نمیگنجدمثل من در جهانِ بیمادر، مثل تو در جهانِ بی ... خفهخون!!!خفهخون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالامثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتونپدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زدکهنالگوی قصهی من هم دارد از خا...نمیزند بیروندارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهنالگوتحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانونغرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهنالگوی این غزل در من،من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون--که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله میداند.مأخذ معتبر؟؟؟ چه میدانم! مثلاً ترّهات افلاطون،در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛کهنالگوی این غزل از شعر، من هم از وزن میزنم بیرون:آی مادر! مادر! مادر! کاش میشد تو را بگنجانمدر عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزونچند قرن است رفتهای مادر؟! چند قرن است رفتهای که هنوزهرچه جان میکنم نمیگنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟!▨علیاکبر یاغیتبار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
253
پروین اعتصامی | زن در ایران | صدای صدیقه کامور
▨ نام شعر: زن در ایران▨ شاعر: پروین اعتصامی▨ با صدای: پروین اعتصامی▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است._________زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشهاش جز تیرهروزی و پریشانی نبودزندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشتزن چه بود آن روزها، گر زآنکه زندانی نبود؟!کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبوددر عدالتخانهٔ انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت، زن دبستانی نبوددادخواهیهای زن میمانْد عمری بیجوابآشکارا بود این بیداد، پنهانی نبودبس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیکدر نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبوداز برای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگمیدانی نبودنور دانش را ز چشم زن نهان میداشتنداین ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبودزن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوکِ هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبودمیوههای دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبوددر قفس میآرمید و در قفس میداد جاندر گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبودبهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبودآب و رنگ از علم میبایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبودجلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوسرانی نبودارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبودسادگی و پاکی و پرهیز یکیک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبوداز زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!زیور و زر، پردهپوشِ عیبِ نادانی نبودعیبها را جامهٔ پرهیز پوشاندهست و بسجامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبودزن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بسپاک را آسیبی از آلودهدامانی نبودزن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبوداهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمانزآنکه میدانست کآنجا جای مهمانی نبودپا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشهای و رهنوردی جز پشیمانی نبودچشم و دل را پرده میبایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبودخسروا! دست توانای تو آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبودشه نمیشد گر در این گمگشتهکشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبودباید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود▨پروین اعتصامیمتخلص به پروین۱۳۱۴ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
252
فرخ تمیمی | پیوند
▨ نام شعر: پیوند▨ شاعر: فرخ تمیمی▨ با صدای: فرخ تمیمی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــاز قلبِ من که دشتِ بزرگیستدشتی برای زیستنِ باغهای مهرغم با تمامِ تیرگیاش کوچ میکنددر نورِ پاک صبحاندام من، ز خوابِ گران میشود تهیدر دستهای منگویی توانِ گمشدهای یافت میشوداز قلب من که دشت بزرگیستدشتی برای زیستنِ باغهای مهراینک گیاهِ دوستیِ جاودانهایسر میکشد ز نورِ توانبخشِ آفتابآوندِ این گیاه، پُر از خونِ آشتیستمن این گیاه راتا بارور شودبا نوگیاهِ دوستیِ دستهای توپیوند میزنم ▨فرخ تمیمی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
251
مشفق کاشانی | می پرست
▨ نام شعر: می پرست▨ شاعر: مشفق کاشانی▨ با صدای: مشفق کاشانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزان مِی كه داد ساقی ِ مجلس به دست ِ مابالا گرفت كار ِ دل ِ می پرست مااز پا درآمدیم به راه ِ وفا دریغ یاران ِ بیوفا نگرفتند دست ِ ماسرگشته چون کبوتر ِ گمکرده آشیانالّا به بام ِ دوست نباشد نشست ِ مابا هر شِکَن که گشت به رخسارهام پدیدخطی نوشت چرخ ز راز ِ شکست ِ مادر گیر و دار ِ چرخ ِ کمانی، به سنگ خوردهر تیر ِ آرزو که رها شد ز شست مامشفق صفای خاطر و لطف ِ سخن مراستدلهای پاک باشد از آن پایبست ِ ما ▨عباس کیمنش مشهور به مشفق کاشانی متخلص به مشفقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتذکر: این شعر توسط هایده و در شاخه گل شماره ۴۳۵ خوانده شده، البته با کمی تغییر در برخی ابیات Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
250
محمدعلی سپانلو | سفرنامه
▨ نام شعر: سفرنامه▨ شاعر: محمدعلی سپانلو▨ با صدای: محمدعلی سپانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ من که جاهلترین شاعرانممیشمارم قدمهای روزِ نوین راکند و خفه بر کتل پا نهادهستروز، این روحِ تنهاچهرهپوشانده در عینکِ مهراههای مرا میشناسدمن سایهٔ روشنش را بر عروقم چه خوش میشناسمای سفر باز شو در بیاباندر تب و شعرِ شن گام بردارمصرع گامهای فراریمنشعات صداهای صحراست ای سفر در بیابان رها باشبا تو شب، نور و آیینهکاریکهکشان انعکاس شن توسنماه تمثیلی از آبهایتمن که جاهلترین شاعرانمابر مکّار را میشناسمزیر باران و باد سبکخیزدر سرم راههای ستارهستزیر فوارهی نیلدوزانشعله خیزد ز گلدانِ صحراچشمت آیینهٔ نشر خورشیددر شبی جاودانهست بیناپشت پلک تو کوکب دمیدهستاز غروبی خنک تا سحرگاهراه تنها و نامهربان ماهگاه یک صندلی می؛ذارندبر درِ کافههای بیابانمیتوانی بیاسایی از کارخیره گردی حریقی دگر رالحظهای در گلستانِ آتشکاکلِ نخل، تپهٔ ریگ را سبز کردهستایستگاهیست پر از باراندر چشمِ تو آویزانچمدانی در دستپشتِ خورجین سفردریا گستردهستابرِ(؟) چشمکزنتابلوی اعلاناتدکّهٔ ویرانمن ز ویرانه چه با خود بردم؟کهنهبارانی من در شبخیمهای بود نگهبانِ فلکپارهکفشی و تهیخورجینیپای بر تارکِ دریا شبِ مناز سفرنامه و حس آباد استزیر عریانیِ مکّارِ طبیعتهمه پوشاکیِ منلعبتیِ باد استتا بلوغِ مفرق در جنگلشاهراهیست که در قلب مدائن میآغازدبرقِ دندانها در جلوخانِ هتلهادر خیابانِ بدون گذراعابری گوشبهزنگمزیر این طاقنمای نمناکسفرم در اتوبوسی بودکه مرا نیمهشبان در هتلِ کهنه نهادشیشهای چرک به مهتابیِ پرباران وا میشدو بر آن میتابیدمه افسانهایِ مغربیِ کولیاحتیاجم بودکه به ولگردی ِ بعدازظهرم برگردمزیر خورشیدِ زمستانی تبخیر شوممثل هر چیز ِ جوانِ وطنم، پیر شوماحتیاجِ دگری بود که منمثل هر چیزِ جدیدی که زمستانی نیستاین زمستان را هم بین کسانِ دگری باشمکه به یخ مثل زمین ایمان دارندبرویدتا به رویایِ گل یخ که تحرک را در خاطره بیدار نگه میداردای جماعات خیالیمانده در توریِ لاینقعِ باران▨محمدعلی سپانلواز دفتر شعر رگبار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
249
شیرکو بیکس | شکواییهای به خدا | دکلمه کردی و فارسی
▨ نام شعر: شکواییهای به خدا▨ شاعر: شیرکو بیکس▨ با صدای: شیرکو بیکس (کردی) و ئاگر گداری (ترجمه فارسی)▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــله دوای خنکانی حهلهبچه{حلبچه که نفسش برید}سکالایێکی دریژم ... نووسی بۆ خوا{شکواییهای بلند به خدا نوشتم}بهر له خهلکی بۆ درهختێکم خوێندهوه{قبل از هرکس، برای درختی خواندمش}درهخت گریا{درخت گریست}له پهنایا باڵندهیهکی پوستهچی وتی باشه{در پناهِ درخت، کبوتر نامهرسانی گفت}کێ بۆت دهبا؟{چه کسی برایت میبرد؟}گهر به تهمای منی بیبهم{اگر میخواهی من ببرم}من ناگهمه عهرشی خودا{من نمیتوانم به عرش الهی برسم}بو به شهو درەنگهوا تاریک شدفریشتهی ڕەش پۆشی شێعرم{فرشتهی سیاهپوش شعرم}وتی: تو هیچ خهمت نهبێ{گفت: غم به دلت راه نده}من بۆت ئهبهم، ههتا سهری{من میبرمش، تا آن بالاها}تا کهشکهلان{تا ملکوت}بهڵام بهڵێنت نادهمێ {اما هیچ قولی نمیدهم}خۆی نامهکهم لێ وهرگرێ{خدا خودش نامهات را از دستم بگیرد}خۆ دهزانی خۆدای گهوره کهی ئهیبێنێ{خودت که میدانی خدای بزرگ را کسی نمیبیند!}وتم سپاس، تۆ ههلفڕه{گفتم سپاسگزارم. تو پرواز کن}فریشته ئیلهام ههلفڕی و{فرشتهی الهام پرواز کرد و}له گهڵ خۆیا سکالای برد{شکواییه را با خود برد}ڕوژێ دوایی که هاتهوه{روز بعدش که بازآمد}سکرتێری پلهی چواری نووسینگهی خوا{منشی ردهی چهارم دفتر خدا}عۆبەید ناوێ و ههر لهسهر ههمان سکالا، له دامێنه{عبید نامی! زیر همان شکایت نامه، در ادامه}به عهرهبی بۆی نووسیبوم{به عربی برایم نوشته بود:}گهوجه !{احمق!}بیکه به عهرهبی، کهس لێره کۆردی نازانێ و{به عربی بنویس، اینجا کسی کوردی نمیداند و}نایبهین بۆ خوا…{نمیبریمش برای خدا…}▨شیرکو بیکس Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
248
هوشنگ چالنگی | شهادت
▨ نام شعر: شهادت▨ شاعر: هوشنگ چالنگی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبه کردار ابری ببار اگر میباریکه سرود باران در منقار مرغی سرگردان است.سراسیمه سلاماگر آنچه بر یال اسب میجنبد، سپیدهدمان است.با چشمان مسافریکه از سالهای - هیمه - و- گرگ - میآیدمینگرمبلوطی را که اینک پلک میگشایدخواب از نژادی دشمن استکه تا دیده برهم مینهمعریانترین خنجر را بر گلوی دوست میبینمبا پرندهای میآویزمــ بدانگونه غمآلود ــکه گریبان اولین ستاره را به گریه بگیرمآمیزش صدایی را میشناسم[در برنجزاری که آوای پرندهایش میآراستو انارستانی که گریانی در آن بود]اکنونتنها شکوفهای به شهادت کافیستکه من همیشه گریان بودم.▨ هوشنگ چالنگیآبان ماه ۱۳۴۶از کتاب مجموعه کامل اشعار هوشنگ چالنگی چاپ افراز صفحه ۲۶۲ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
247
فریدون مشیری | همراه
▨ نام شعر: همراه▨ شاعر: فریدون مشیری▨ با صدای: فریدون مشیری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــاین کیست گشوده خوشتر از صبحپیشانیِ بیکرانه در من؟وین چیست که میزند پر و بالهمراهِ غم شبانه در من؟از شوقِ کدام گل، شکفتهستاین باغِ پر از جوانه در من؟وز شورِ کدام باده افتداین گریهی بیبهانه در من؟جادوی کدام نغمهساز استافروخته این ترانه در من؟فریاد هزار بلبل مستپیوسته کشد زبانه در منای همرهِ جاودانه بیدارچون جوشِ شرابخانه در منتنها تو بخواه تا بمانداین آتش جاودانه در من▨فریدون مشیریاز دفتر شعر از خاموشی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
246
سیاوش کسرایی | پس از من شاعری آید
▨ نام شعر: پس از من شاعری آید▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ پس از من شاعری آید که اشکی را که من در چشم رنج افروختم خواهد سِتُردپس از من شاعری آید که قدرِ نالههایی را که گستردم نمیداند گلوی نغمههای درد را خواهد فشردپس از من شاعری آید که در گهوارهٔ نرمِ سخنهایم، شنیده لایلایِ من که پیوندِ طلایی دارد او با من و این پیوندِ روشن، قطرههای شعرهای بیکرانِ ماست ولی بیگانهام با او و او در دشتهای دیگری گردونه میتازدپس از من شاعری آید که شعر او بهارِ بارور در سینه اندوزد نمیانگیزدش رقص شکوفههای شومِ شاخهٔ پاییز که چشمانش نمیپوید سکوتِ ساحل تاریک را، چون دیدهٔ فانوسو او شعری برای رنجِ یک حسرت که بر اشکیست آویزان نمیسازدپس ازمن شاعری آید که میخندند اشعارشکه میبویند آواهای خودرویش چو عطرِ سایهدار و دیرمانِ یک گلِ نارنج که میروبند الحانشغبارِ کاروانهای قرونِ درد و خاموشیپس از من شاعری آید که رنگی تازه دارد رنگدانِ او زداید صورتِ خاکستر از کانون آتشهای گرمِ خاطرِ فردا زند بر نقشِ خونینِ ستم رنگِ فراموشیپس از من شاعری آید که توفان را نمیخواهد نمیجوید امیدی را درون یک صدف در قعرِ دریاها نمیشوید به موجِ اشک چشمِ آرزویش را پس از من شاعری آید که میروبد بساط شعرهای پیشکه میکوبد همه گلها به پایِ خویشنمیگیرد به خود زیباییِ پرپر نگاهِ جست و جویش راپس از من شاعری آید که با چشمم ندارد آشنایی آسمانهای خیالِ او و او شاید نداند میمکد نشت جوانی را ز لبهای جهانِ من و یا شاید نداند غنچههای عمرِ ناسیرابِ من بشکفته در کامشو یا شاید نداند در سحرگاهِ ورودش همچو شب من رنگ خواهم باختپس از من شاعری آید که من لبهای او را در دهانِ شعرهای خویش میبوسم اگرچه او نخواهد ریخت اشکی بر مزارِ من من او را در میانِ اشک و خون خلق میجویم و من او را درونِ یک سرودِ فتح خواهم ساخت▨سیاوش کسراییبیستوچهارم آذر ماه سال ۱۳۳۰از دفتر شعر آوا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
245
هوشنگ ابتهاج | ای عشق همه بهانه از توست
▨ نام شعر: بهانه▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــای عشق همه بهانه از توستمن خامُشم این ترانه از توست آن بانگِ بلندِ صبحگاهی وین زمزمهی شبانه از توست من اندُه خویش را ندانماین گریهی بیبهانه از توست آی آتشِ جانِ پاکبازان در خرمنِ من زبانه از توست افسون شدهی تو را زبان نیست ور هست، همه فسانه از توست کشتیِ مرا چه بیمِ دریا؟طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گر نه، غم نیستمست از تو، شرابخانه از توست مِی را چه اثر به پیشِ چشمت؟کاین مستیِ شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کُند عقل؟رام است که تازیانه از توست من میگذرم خموش و گمنام آوازهی جاودانه از توست چون «سایه» مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
244
احمد شاملو | ساعت اعدام
▨ نام شعر: ساعت اعدام ▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــدر قفلِ در کلیدی چرخیدلرزید بر لبانش لبخندیچون رقصِ آب بر سقفاز انعکاسِ تابشِ خورشیددر قفلِ در کلیدی چرخید□بیرونرنگِ خوشِ سپیدهدمانمانندهیِ یکی نتِ گمگشتهمیگشت پرسهپرسهزنان رویسوراخهای نیدنبالِ خانهاش...□در قفلِ در کلیدی چرخیدرقصید بر لبانش لبخندیچون رقصِ آب بر سقفاز انعکاسِ تابشِ خورشید□در قفلِ درکلیدی چرخید.▨ احمد شاملو - ۱۳۳۳زندان قصراز دفتر شعر هوای تازهـــــــــــــــــدر دفتر «هوای تازه» تاریخ سرایش این شعر ۱۳۳۱ آمده اما طبق خاطرات سیروس شاملو در کتاب «چو روحِ آب» نشر هنر پارینه، تاریخ درست آن ۱۳۳۳ است و در زندان قصر سروده شده. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
243
محمد مختاری | بیخوابی
▨ نام شعر: بیخوابی▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری▨ پالایش و تنظیم: شهروز______________________چه فرق میکرد زندانی در چشمانداز باشد یا دانشگاهی؟اگر که رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانهتشنج پوستم را که میشنوم، سوزن سوزن که میشود کف پاعلامت این است که چیزی خراب میشوددمی که یک کلمه هم زیادیستدرخت و سنگ و سار و سنگسار و دارسایهی دستیست که میپندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کردچقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل ِجسم حد ِزبان را رعایت کند؟چه تازیانه کف پا خورده باشدچه از فشار ِخونی موروث در رنج بوده باشیقرار جایش را میسپارد به بیقراری که وقت و بیوقتسایه به سایهرگ به رگدنبالت کرده است تا این خوابتظاهرات تورم را طی میکنم در گذر دلالانسر چهار راه صدای درشت میپرسدویدئو مخربتر است یا بمب اتم؟مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کندصدای زنگ ِ فلز در دندانهای طلاو خارش کپک در لالههای گوشنصیب نسلی که خیلی دیر رسیده استنه سینما و نه مهمانی در تاریخهجوم کاشفانی با تاخیر ِحضورهزار کس میآیند و هزار کس میروندو هیچکس هیچکس را به خاطر نمیآوردصدا همان که میشنوی نیستسگ از سکوت به وجد میآید و دزد بر سر بام بلند سماع میکند با ماهزبان عزیزتر است اکنون یا دهان؟که سنگ راه ِ دهان را هزار بار تمرین کرده استصدا که میشکندحرف که چرک میکندجملهها که نقطهچین میشوندپیری یا بچهای که خود را میکُشدتازه معنا روشن میشودسگی که میافتاد در نمکزار واین نمک که خود افتاده استخلاف رای اولوا الالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشدیا شب مثل آزادی زنگ زَنَدگچ ِسفید جای سرت را نشان میدهدکه چند سالی انگار در اینجا مینشستهایو رد انکارت افتاده است بر دیواریا شاید نقشی مانده است از تسلیمتگذارهای اصلا ناتمامو تازه این بیتابی که هیچ چیز آرامَش نمیکنددر التهاب درهایی که باز میشوند و درهایی که بسته میشوندکتابهایی که باز میشوند و دستهایی که بسته میشونددستهایی که سنگها را میپرانندو سارهایی که از درختها میپرنددرختهایی که دار میشونددهانهایی که کج میشوندزبانهایی که لالمانی میگیرندصدای گُنگ و چشمانداز ِگُنگ و خواب گُنگو همهمهکه میانبوهدمیترکدرویا که تکهتکه میپراکنددانشگاهی که حل میشود در زندانی و چشم اندازی که از هم میپاشدخوابی که میشِکَند در چشم وچشم که میخ میشود در نقطهای و نقطهکه میماند مَنگ در گوشهای از کاسه سَر که همچنان غلت میخوردغلت میخوردغلت میخورد▨محمد مختاری - تهران ۱۸ امرداد ماه ۱۳۷۴ از مجموعه شعر وزن دنیا صفحهی ۷۵______________________این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
242
بنشینم و صبر پیش گیرم | سعدی | دکلمه دکتر محمدجعفر محجوب
▨ نام شعر: بنشینم و صبر پیش گیرم، دنبالهٔ کار خویش گیرم▨ شاعر: سعدی▨ با صدای: دکتر محمدجعفر محجوب▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــای سرو بلندِ قامت دوستوه وه که شمایلت چه نیکوستدر پای لطافت تو میرادهر سرو سهی که بر لب جوستنازک بدنی که مینگنجددر زیر قبا چو غنچه در پوستمه پاره به بام اگر برآیدکه فرق کند که ماه یا اوست؟آن خرمن گل نه گل که باغ استنه باغ ارم که باغ مینوستاین {آن} گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟یا بوی دهان عنبرین بوست؟خون دل عاشقان مشتاقدر گردن دیدهٔ بلاجوستدر حلقهٔ صَولَجان زلفشبیچاره دلم فتاده {دل اوفتاده} چون گوستمیسوزد و همچنان هوادارمیمیرد و همچنان دعاگوستمن بندهٔ لعبتان سیمینکاخر دل آدمی نه از روستبسیار ملامتم بکردندکاندر پی او مرو که بدخوستای سختدلان سستپیوند {سستپیمان}این شرط وفا بوَد که بیدوستبنشینم و صبر پیش گیرم؟دنبالهٔ کار خویش گیرم؟ [بند ۱]بگذشت و نظر {نگه} نکرد با مندر پای کشان، ز کبر دامندو نرگسِ مستِ نیمخوابشدر پیش و به حسرت از قفا منای قبلهٔ عاشقان {دوستان} مشتاقگر با همه آن کنی که با منبسیار کسان که جان شیریندر پای تو ریزد اوّلا منگویندم ازو نظر بپرهیزپرهیز ندانم از قضا منگفتم که شکایتی بخوانماز دست تو نزد {پیش} پادشا منکاین سختدلی و سستمهریجرم از طرف تو بود یا من؟دیدم که نه شرط مهربانیستگر بانگ برآرم از جفا منگر سر برود فدای پایتدست از تو نمیکنم رها منجز وصل توام حرام باداحاجت که بخواهم از خدا منهرگز نشنیدهام {نشنیدهای} که یاریبییار صبور بود تا منبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم[بند ۸]ای روی تو آفتاب عالمانگشت نمای آل آدماحیای روان مردگان رابویت نفس مسیح مریمبر جان عزیزت آفرین بادبر جسم شریفت اسم اعظممحبوب منی چو دیدهٔ راستای سرو روان به ابروی خمدستان که تو داری ای پریرویبس دل ببری به کَفّ و مِعْصَمتنها نه منم اسیر عشقتخلقی مُتَعَشِّقند و من همشیرین جهان تویی به تحقیقبگذار حدیث ما تَقَدَّمخوبیت مُسَلَّمست و ما راصبر از تو نمیشود مُسَلَّمتو عهد وفای خود شکستیوز جانب ما هنوز محکممگذار که خستگان بمیرنددور از تو در {به} انتظار مرهمبیما تو به سر بری همه عمرمن بیتو گمان مبر که یکدمبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرم[بند ۹]▨سعدیــــــــــــــــپینوشت اول: آنچه میشنوید، خوانش دکتر محمدجعفر محجوب از بندهای ۱ و ۸ و ۹ از ترجیعبند مشهور سعدی است. این خوانش مربوط است به تدریس درس فارسی پیشرفته توسط دکتر محجوب، در دانشگاه برکلی آمریکا.پینوشت دوم: متن شعر با خوانش دکتر محجوب تفاوتهایی دارد. بعضاً برخی ابیات خوانده نمیشود و یا در خوانش، توالی ابیات متفاوت است. برای تفاوتهای واژگان بین نسخۀ نوشتاری و خوانش؛ شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
241
حمید مصدق | عروسی عروسکها
▨ نام گردانه: عروسی عروسکها (برشی کوتاه از بخشی از شعر بلند خاکستری سیاه) ▨ شاعر: حمید مصدق▨ با صدای: حمید مصدق▨ پالایش و تنظیم: شهروز_____________باز کن پنجره رامن تو را خواهم بردبه عروسی عروسکهایکودکِ خواهرِ خویش؛که در آن مجلس جشنصحبتی نیست ز داراییِ داماد و عروسصحبت از سادگی و کودکی استچهرهای نیست عبوسکودکِ خواهرِ مندر شبِ جشنِ عروسیِ عروسکهایش میرقصدکودکِ خواهرِ منامپراتوریِ پر وسعت خود را هر روز،شوکتی میبخشدکودک خواهر من، نامِ تو را میداندنامِ تو را میخواندگلِ قاصد آیابا تو این قصهٔ خوش خواهد گفت؟!▨حمید مصدق(بخشی از شعر بلند آبی خاکستری سیاه) Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
240
شهیار قنبری | حرف
▨ نام شعر (ترانه): حرف▨ شاعر: شهیار قنبری▨ با صدای: شهیار قنبری▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاگه سبزم، اگه جنگلاگه ماهی، اگه دريااگه اسمم همهجا هستروی لبها، تو كتابااگه رودم؛ رودِ «گنگ»اممث بودا*، اگه پاکاگه نوری به صليبماگه گنجی زير خاکواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه پاكم مث معبداگه عاشق مث هندومث بندر واسه قايقواسه قايق، مث پارواگه عكس «چلستون»اماگه شهری بیحصارواسه آرش تيرِ آخرواسه جاده يه سوارواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه قيمتیترين سنگِ زمينمتوی تابستونِ دستایِ تو برفماگه حرفای قشنگِ هر كتابمبرای اسم تو چند تا دونه حرفماگه سيلم، پيش تو قد يه قطرهاگه كوهم، پيش تو قد يه سوزناگه تنپوشِ بلند هر درختمپيش تو اندازهی دگمهی پيرهنواسه تو قدِ يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگماگه تلخی مث نفريناگه تندی مث رگباراگه زخمی، زخم كهنهبغضِ يک در، رو به ديواراگه جامِ شوكرانیتو عزيزی، مث آباگه ترسی، اگه وحشتمثِ مردن توی خوابواسه تو قد يه برگمپيشِ تو؛ راضی به مرگم▨شهیار قنبریلندن ۱۹۷۴ (۱۳۵۳)از کتاب «دریا در من» چاپ نگاهصفحه ۱۶۶ــــــــــــــــ* در اجرا واژهی «بودا»، «مریم» شدهاست.پینوشت: آهنگ و تنظیم این ترانه را واروژان انجام داده و خانم گوگوش اجرا کرده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
239
اسماعیل خویی | وقتی که من بچه بودم
▨ نام شعر: وقتی که من بچه بودم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــوقتی که من بچه بودمپروازِ یک بادبادکمیبردَت از بامهای سحرخیزیِ پلکتا نارنجزارانِ خورشیدآه آن فاصلههای کوتاهوقتی که من بچه بودمخوبی زنی بودکه بوی سیگار میدادو اشکهای درشتشاز پشت آن عینک ذرهبینیبا صوت قرآن میآمیختوقتی که من بچه بودمآب و زمین و هوا بیشتر بودو جیرجیرک شبهادر متن موسیقیِ ماه و خاموشی ژرفآواز میخواندوقتی که من بچه بودملذت خطی بوداز سنگ تا زوزۀ آن سگِ پیرِ رنجورآه آن دستهای ستمکارِ معصوم {مظلوم}وقتی که من بچه بودممیشد ببینیآن قمری ناتوان راکه بالش زین سوی قیچیبا باد میرفتمیشدآری میشد ببینیو با غروری به بیرحمی بیریاییتنها بخندیوقتی که من بچه بودمدر هر هزاران و یک شبیک قصه بس بودتا خواب و بیداری خوابناکتسرشار باشدوقتی که من بچه بودمزور خدا بیشتر بودوقتی که من بچه بودمبر پنجرههای لبخنداهلیترین سارهای سرور آشیان داشتند. آه!آن روزها گربههای تفکرچندین فراوان نبودندوقتی که من بچه بودممردم نبودندوقتی که من بچه بودمغم بوداما کم بود▨ اسماعیل خوییــــــــــــــــــــــــپینوشت اول: این شعر با صدای فرهاد مهراد و در آلبوم برف، اجرا شده است.پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوت دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
238
نصرت رحمانی | لیلی (من آبروی عشقم)
▨ نام شعر: لیلی (من آبروی عشقم)▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــلیلی!چشمت خراج سلطنت شب رااز شاعران شرق طلب میکندمن آبروی حرمت عشقمهشدارتا به خاک نریزیمن آبروی عشقملیلی!پر کن پیاله راآرامتر بخوانآواز فاصلههای نگاه رادر کوچههای فرصت و میعاد!بگشای بند موی، بیفشانشب را میان شببا من بدار حوصله، امانه با عتاب!گفتی:گل در میان دستت میپژمردگفتم که:خوابدر چشمهای مان به شهادت رسیده استگفتی که:خوب ترینیآری، خوبمشعرترمتاج سه ترک عرفانمدرویشمخاکمآیینهدار رابطهام بنشینبنشین کنار حادثه بنشینیاد مرا به حافظه بسپاراما…، نام مرابر لب مبند که مسموم میشویمن داغ دیدهاملیلی!از جای پای توبر آستانهی درگاهبوی فرار میآیدآتش مزن به سینهی بستربا عطر پیکر برهنهی سبزتبنشینبانوی بانوان شب و شعرخانملیلیکلید صبحدر پلکهای توستدست مرا بگیراز چارراه خواب گذر کنبگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!دست مرا بگیرتا بسرایمدر دستهای من بال کبوتریستلیلیمن آبروی عاشقان جهانمهشدار تا به خاک نریزیمن پاسدار حرمت دردمچشمت خراج میطلبدآنک خراجلیلیوقتی که پاک میکنی خط چشمت رادیوارهای این شب سنگین رادر هم شکسته وای … که بیداد میکنیوقتی که پاک میکنی خط چشمت رادر باغهای سبز تنت شب راآزاد میکنیلیلی!بی مرز باشدیوار را ویران کنخط را به حال خویش رها کنبی خط و خال باشبا من بیا همیشه ترین باشبارید شببارش سیل اشکها شکستخط سیاه دایرهی شب راخط پاک شدگل در میان دستم پر پر زد و فسرددر هم دوید خطویران شد!لیلی!بی مرز عشقبازی کنبی خط و خال باشبا من بیا که خوب ترینمبا من که آبروی عشقمبا من کهشعرمشعرمشعرموای…. در من وضو بگیرسجادهام، بایست کنارمرو کن به من که قبلهی عشاقمآنگه نماز رابا بوسهای بلندقامت ببندلیلی!با من بودن خوب استمن میسرایمت▨نصرت رحمانی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
-
237
فریدون توللی | کارون | صدای ایرج گرگین
▨ نام شعر: کارون (بلم)▨ شاعر: فریدون توللی▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبلم آرام چون قویی سبكبالبه نرمی بر سرِ كارون همی رفتبه نخلستانِ ساحل قرصِ خورشیدز دامان افق بیرون همی رفت شفق بازیكنان در جنبشِ آبشكوه دیگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت جوان پارو زنان بر سینهٔ موجبلم میراند و جانش در بلم بودصدا سرداده غمگین در رهِ بادگرفتار دل و بیمار غم بود: -«دو زُلفونِت بُوِد تارِ رُبابُمچه می خواهی از این حالِ خرابُمتو كه با مو سرِ یاری نداریچرا هر نیمه شو آیی به خوابُم» درون قایق از باد شبانگاهدو زلفی نرمنرمک تاب میخوردزنی خم گشته از قایق بر امواجسر انگشتش به چینِ آب میخورد صدا چون بوی گل در جنبش آببه آرامی به هر سو پخش میگشتجوان میخواند سرشار از غمی گرمپِیِ دستی نوازشبخش میگشت: -«تو كه نوشُم نِئی نیشُم چراییتو كه یارُم نِئی پیشُم چراییتو كه مرهم نِئی زخمِ دلُم رانمکپاشِ دل ریشُم چرایی» خموشی بود و زن در پرتو شامرخی چون رنگِ شب نیلوفری داشتز آزار جوان دلشاد و خرسندسَری با او، دلی با دیگری داشت ز دیگر سویِ كارون زورقی خُردسبک بر موج لغزان پیش میراندچراغی كورسو میزد به نیزارصدایی سوزناک از دور میخواندنسیمی این پیام آورد و بگذشت:«چه خوش بی، مهربونی از دو سر بی»جوان نالید زیرِ لب به افسوس:«كه یك سر مهربونی، دردسر بی»▨ فریدون توللی - ۱۳۲۷از دفتر شعر نافه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
HOSTED BY
Schahrouz Kabiri
Loading similar podcasts...