دلتنگی - بابک دلیوند
from قهوهسرد Hosted by Babak Dalivand
...آویختهام خود را از بلندای گیسوان تو، در ارتفاعی چنان هولناک که مردم شهر تنم را ببینند که آونگ سرگردان تنهاست، و از گناه علاقه بپرهیزند اگر جان مردن ندارند. این سرگذشت مردی است که میخواست گنجشکی کف دستهای تو باشد، و حالا کرگدن سرگردان صحاری دور است. چرا دوستم نداشتی؟... "خوند و بعد نگاهم کرد و گفت همین؟ گفتم همین. گفت کفایت نمیکنه، یعنی کلماتت انگار دیگه کافی نیستن. چیزی رو یادت نرفته بگی؟ چیز دیگهای نباید براش بنویسی؟ گفتم نمیخونه، گفت فرض کن بخونه." مدتهاست نیستی. طوری نیست بودنت واقعی است که انگار بودنت شایعه بوده. نگاه کن چگونه از خیابانها عبور میکنم بدون این که کسی بفهمد بدون تو برای همیشه گم شدهام؟ ببین چطور مثل هیولایی دستساز با هیچکس کنار نمیآیم؟ ای رامکنندهی ماهر هیولا، که در تراوش اسم کوچکم از گلوی تو مرغان مهاجر لانه میسازند، چرا دوستم نداشتی؟ "گفت همین؟ گفتم نمیخونه، اگه بخونه مسخره میکنه میگه دیوونه این حرفها مال جووناست، پاشو دو خط قصه بنویس، بذار فکر کنم بالاخره داستاننویس شدی سر پیری. گفت اگه بخونه میفهمه غصه داری. گفتم نمیخونه، غصه ندارم، بابا چرا هیشکی نمیفهمه؟ من فقط دلم برای خودم تنگ شده. نه این خودم، اون خودم. اونجوری که اون میدید. گفت میخوای یه خط دیگه براش بنویسی؟ گفتم تو رو هم دیوونه کردم، ببخشی کاش." در این سطرهای آخر، دوباره میبوسمت، دوباره فراموشت میکنم، و دوباره دست از دوستداشتن برمیدارم. و بعد، دوباره خود را از گیسوان تو میآویزم. چرا که من ادامهی تو، ادامهی غیرمنطقی تو، ادامهی انکار تو هستم. "همین؟ همین." خوانش :بابک دلیوند متن : حمید سلیمی موزیک متن :کارن همایونفر #دلبرـوـسیبش
Embed this episode
No transcript yet.