در آینهی او
from مجلهی داستانی بیدار Hosted by فاطمه نودهی
عقربهها، ساعت سه را نشان میدادند. آسمان به اوج تاریکی رسیده بود. مرد در حالی کلافه بود و طول اتاق را قدم میزد با عصبانیت رو به او کرد و گفت: تمومش کن.
Embed this episode
What this episode covers
عقربهها، ساعت سه را نشان میدادند. آسمان به اوج تاریکی رسیده بود. مرد در حالی کلافه بود و طول اتاق را قدم میزد با عصبانیت رو به او کرد و گفت: تمومش کن. او اعتنایی نکرد وگفت: بازم میگم، نباید بهش بگی. مرد گفت: من تصمیم خودمو گرفتم. صبح همه چیو براش تعریف میکنم. او گفت: مگه دوسش نداری؟! مرد گفت: عاشقشم. تازه قدرشو میدونم. او گفت: خوب،
No transcript yet.