EPISODE · Nov 19, 2025 · 6 MIN
فروغ فرخزاد | آیه های زمینی
from شعر با صدای شاعر
▨ نام شعر: آیه های زمینی▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: فروغ فرخزاد▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــتذکر: چند سطر از شعر اصلی، در این خوانش موجود نیست. انگار پس از این خوانش، شعر کامل تر شده و بعد منتشر شده استــــــــــــــــــــــــآنگاهخورشید سرد شدو برکت از زمینها رفتو سبزهها به صحراها خشکیدندو ماهیان به دریاها خشکیدندو خاک مردگانش رازان پس به خود نپذیرفتشب در تمام پنجرههای پریده رنگمانند یک تصور مشکوکپیوسته در تراکم و طغیان بودو راهها ادامهی خود رادر تیرگی رها کردنددیگر کسی به عشق نیندیشیددیگر کسی به فتح نیندیشیدو هیچکسدیگر به هیچچیز نیندیشیددر غارهای تنهاییبیهودگی به دنیا آمدخون بوی بنگ و افیون میدادزنهای باردارنوزادهای بیسر زاییدندو گاهوارهها از شرمبه گورها پناه آوردندچه روزگار تلخ و سیاهینان، نیروی شگفت رسالت رامغلوب کرده بودپیغمبران گرسنه و مفلوکاز وعدهگاههای الهی گریختندو برههای گمشدهی عیسیدیگر صدای هیهی چوپانی رادر بهت دشتها نشنیدنددر دیدگان آینهها گوییحرکات و رنگها و تصاویروارونه منعکس میگشتو برفراز سر دلقکان پستو چهرهی وقیح فواحشیک هالهی مقدس نورانیمانند چتر مشتعلی میسوختمردابهای الکلبا آن بخارهای گس ِمسمومانبوه بیتحرک روشنفکران رابه ژرفنای خویش کشیدندو موشهای موذیاوراق زرنگار کتب رادر گنجههای کهنه جویدندخورشید مرده بودخورشید مرده بود و فردادر ذهن کودکانمفهوم گنگ گمشدهای داشتآنها غرابت این لفظ کهنه رادر مشقهای خودبا لکهی درشت سیاهیتصویر مینمودندمردمگروه ساقط مردمدلمرده و تکیده و مبهوتدر زیر بار شوم جسدهاشاناز غربتی به غربت دیگر میرفتندو میل دردناک جنایتدر دستهایشان متورم میشدگاهی جرقهای، جرقهی ناچیزیاین اجتماع ساکت بیجان رایکباره از درون متلاشی میکردآنها به هم هجوم میآوردندمردان گلوی یکدیگر رابا کارد میدریدندو در میان بستری از خونبا دختران نابالغهمخوابه میشدندآنها غریق وحشت خود بودندو حس ترسناک گنهکاریارواح کور و کودنشان رامفلوج کرده بودپیوسته در مراسم اعداموقتی طناب ِ دارچشمان پرتشنج محکومی رااز کاسه با فشار به بیرون میریختآنها به خود فرو میرفتندو از تصور شهوتناکیاعصاب پیر و خستهشان تیر میکشیداما همیشه در حواشی میدانهااین جانیان کوچک را میدیدیکه ایستادهاندو خیره گشتهاندبه ریزش مداوم فوارههای آبشاید هنوز همدر پشت چشمهای لهشده، در عمق انجمادیک چیز نیم زندهی مغشوشبر جای مانده بودکه در تلاش بیرمقش میخواستایمان بیآورد به پاکی آواز آبهاشاید، ولی چه خالی بیپایانیخورشید مرده بودو هیچکس نمیدانستکه نام آن کبوتر غمگینکز قلبها گریخته، ایمان استآه، ای صدای زندانیآیا شکوه یاس تو هرگزاز هیچ سوی این شب منفورنقبی به سوی نور نخواهد زد؟آه، ای صدای زندانیای آخرین صدای صداها Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Embed this episode
NOW PLAYING
فروغ فرخزاد | آیه های زمینی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.