EPISODE · Jun 2, 2026 · 5 MIN
هوشنگ ابتهاج | کاروان (گالیا)
▨ نام شعر: کاروان (گالیا)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــــــــ دیر است، گالیا!در گوشِ من فسانهٔ دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروانعشق من و تو؟... آهاین هم حکایتیست.اما، در این زمانه که درمانده هر کسیاز بهر نان شبدیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.شاد و شکفته، در شبِ جشنِ تولّدتتو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،امشب هزار دخترِ همسالِ تو، ولیخوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک.زیباست رقص و نازِ سرانگشتهای توبر پردههای ساز،اما، هزار دخترِ بافنده این زمانبا چرک و خونِ زخمِ سرانگشتهایشانجان میکنند در قفسِ تنگِ کارگاهاز بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آنپرتاب میکنی تو به دامانِ یک گدا.وین فرشِ هفترنگ که پامالِ رقص توستاز خون و زندگانیِ انسان گرفته رنگدر تار و پود هر خط و خالش: هزار رنجدر آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاکاینجا به باد رفته هزار آتش جواندستِ هزار کودکِ شیرینِ بیگناهچشمِ هزار دختر بیمار ناتوان...دیرست، گالیا!هنگامِ بوسه و غزل عاشقانه نیستهر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.هنگامهٔ رهایی لبها و دستهاستعصیان زندگیست.در رویِ من مخند!شیرینیِ نگاه تو بر من حرام باد!بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!بر من حرام باد تپشهای قلبِ شاد!یارانِ من به بند:در دخمههای تیره و نمناکِ باغشاهدر عُزلتِ تبآورِ تبعیدگاهِ خارک.در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه.زودست، گالیا!در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!زودست، گالیا! نرسیدهست کاروان...روزی که بازوانِ بلورین صبحدمبرداشت تیغ و پردهٔ تاریکِ شب شکافت،روزی که آفتاباز هر دریچه تافت،..
Embed this episode
Ready to play
هوشنگ ابتهاج | کاروان (گالیا)
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.