EPISODE · Apr 15, 2025 · 8 MIN
نادر نادرپور | سهراب و سیمرغ
from شعر با صدای شاعر
▨ نام شعر: سهراب و سیمرغ▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــاین شعر در رثای سهراب سپهری سروده شدهــــــــــــتذکر: بخشی از میانهی شعر، با صدای شاعر موجود نیست اما متن آن در ادامه آمده****از سرِ خاک تو بر میگشتمخاک ِ پاکی که تو را در بر داشتآسمان، مرثیهای نیلی بوددشت، رنگ غم و خاکستر داشتتو در اندیشهی من، چشمهی جوشان بودیزیر آن قُبه که همچون سَرِ سبزرُسته بود از وسطِ گُردهی کوهدر کفِ آجری سرخ حیاطکه مدام از تب خورشید کویری میسوختآبی از کوزه، تو گویی، به زمین ریخته بودزیر آن لکهی نمناک، تو پنهان بودیگور تو سنگ نداشتتو به گمنامی گلهای بیابان بودیآه، سهراب! در آغاز برومندی توچهکسی میدانستکه جهان را نفسی چند پس از جشنِ بهاربا لبِ بسته، وداعی ابدی خواهی گفت؟چه کسی میدانستکه پس از آن همه بیداردلیدر شب تیرهی نیسانِ زمین، خواهی خفتآه، شاید که تو خود آگه از این خوابِ پریشان بودیچون فرود آمدم از کوه به دشتایستادم به تماشای افقمرغکانی همه با بال سپیدمینوشتند بر آن لوحِ کبودکه قلمهای شما، ای هنر آموختگانساقههای پَر ِ ماستپر افتادهی ما باعث پرواز شماستمن از آن اوج که راهِ سفر مرغان بودتا حضیضی که تو در ظلمت آن میخفتینظر افکندم و دیدم، که تفاوت ز کجا تا به کجاستتو هم ای دوست! در این فاصله حیران بودیقلمت را هوس بالزدن میجنباندتو، توانایی پرواز در اندیشهی انسان بودیتو، نسب از دو پدر میبردی؛در زمین، از سهرابدر زمان، از سیمرغنام نفرین شدهی پور تهمتن، ای دوستبر زمینت زد و کُشتگرچه از سوی دگروارث شاهان سپهریعنی از طایفهی بیمَرگانیعنی از سلسلهی قافنشینان بودیاز تو، در خواب، شبی طعنهزنان پرسیدمراستی، خانهی سهراب کجاست؟تو، سپیدار کهنسالی رابه سرانگشت نشان دادی و خندان گفتی:نرسیده به درختکوچهباغی است که از خواب خدا سبزتر استو در آن، عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است***این بخش موجود نیست***میروی تا ته ِ آن کوچه که از پشت بلوغسر به در میآرددر صمیمیت سیال فضاخشخشی میشنویکودکی میبینیرفته از کاج بلندی بالاجوجه بردارد از لانهی نورو از او میپرسیراستی، خانهی سهراب کجاست؟او، تو را خواهد گفت:که من از روز الَستخانهای در طرف دیگر شب ساختهاموین اشارات به یاد تو تواند آوردکه شبی هم، ای دوستتو در این خانهی نشناخته، مهمان بودیدر جوابت به ملامت گفتمکه تو از خلوت جاوید بهشت آمدهایزانکه در دیدهی افلاکیِ توعکس سیمای زمین، تاریک استنقش تاثیر زمان روشن نیستتو نه از رفته، نه از آیندهنه ز تاریخ سخن میگوییبیسبب نیست که رویِ سخنت با من نیستنگهم کردی و پاسخ دادیکه تو با من، سخن از رفته و آینده مگویمن ز تقسیم زمان بیخبرممن نه آغاز ولادت دارمنه سرانجام حیاتمن ز آفاق ازل آمدهاممن به اقصای ابد خواهم رفتلیک، روی سخنم در همه حالاز همان روز نخستین با توستاز همانروز که در نطفه، سخندان بودیراست میگفتی و میدانستمکه در این قرنِ شگفتمن و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویشبه جهان آمدهایم.من ز بیرحمی تقدیر، پریشان حالمتو ز بدعهدی ایام، گریزان بودیتو، ازین سوی بدان سوی زمان می رفتیهستی خاکی تووقفهای بود میان دو سفرزین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بودگرچه از مردم کاشان بودیواژهی مرگ در اندیشهی تو، نقطه نداشت*** ***زین سبب بود که در دفتر عمرمرگ را نقطهی فرجام نمیدانستیزین سبب بود که در لحظهی بدرودِ پدرچشم خوشباور توپاسبانان جهان را همه شاعر میدیدشاعران رابه شکیبایی آببه سبکباری نور...یه دلیل محدودیت کاراکتر، تمام متن شعر در اینجا نیامده است. متن کامل را در کانال تلگرام ما ببینید.▨از کتاب خون و خاکستر Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Embed this episode
NOW PLAYING
نادر نادرپور | سهراب و سیمرغ
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.