EPISODE · Jan 11, 2023 · 1H 17M
نشست ۱۰۶شاهنامه خوانی پادشاهی همای چهرزاد ۲-داراب
from Shahpod. شاه پاد
چنان بد که روزی یکی تندبادبرآمد غمی گشت زان رشنوادیکی رعد و باران با برق و جوشزمین پر ز آب آسمان پرخروشبه هر سو ز باران همی تاختندبه دشت اندرون خیمهها ساختندغمی بود زان کار داراب نیزز باران همی جست راه گریزنگه کرد ویران یکی جای دیدمیانش یکی طاق بر پای دیدبلند و کهن بود و آزرده بودیکی خسروی جای پر پرده بودنه خرگاه بودش نه پردهسراینه خیمه نه انباز و نه چارپایبران طاق آزرده بایست خفتچو تنها تنی بود بییار و جفتسپهبد همی گرد لشکر بگشتبران طاق آزرده اندر گذشتز ویران خروشی به گوش آمدشکزان سهم جای خروش آمدشکه ای طاق آزرده هشیار باشبرین شاه ایران نگهدار باشنبودش یکی خیمه و یار و جفتبیامد به زیر تو اندر بخفتچنین گفت با خویشتن رشنوادکه این بانگ رعدست گر تندباددگر باره آمد ز ایوان خروشکه ای طاق چشم خرد را مپوشکه در تست فرزند شاه اردشیرز باران مترس این سخن یادگیرسیم بار آوازش آمد به گوششگفتی دلش تنگ شد زان خروشبه فرزانه گفت این چه شاید بدنیکی را سوی طاق باید شدنببینید تا اندرو خفته کیستچنین بر تن خود برآشفته کیستبرفتند و دیدند مردی جوانخردمند و با چهرهٔ پهلوانهمه جامه و باره و تر و تباهز خاک سیه ساخته جایگاهبه پیش سپهبد بگفت آنچ دیددل پهلوان زان سخن بردمیدبفرمود کو را بخوانید زودخروشی برین سان که یارد شنودبرفتند و گفتند کای خفته مردازین خواب برخیز و بیدار گردچو دارا به اسپ اندر آورد پایشکسته رواق اندر آمد ز جایچو سالار شاه آن شگفتی بدیدسرو پای داراب را بنگریدچنین گفت کاینت شگفتی شگفتکزین برتر اندیشه نتوان گرفتبشد تیز با او به پردهسرایهمی گفت کای دادگر یک خدایکسی در جهان این شگفتی ندیدنه از کار دیده بزرگان شنیدبفرمود تا جامهها خواستندبه خرگاه جایی بیاراستندبه کردار کوه آتشی برفروختبسی عود و با مشک و عنبر بسوختچو خورشید سر برزد از کوهسارسپهبد برفتن بر آراست کاربفرمود تا موبدی رهنماییکی دست جامه ز سر تا به پاییکی اسپ با زین و زرین ستامکمندی و تیغی به زرین نیامبه داراب دادند و پرسید زویکه ای شیردل مهتر نامجویچو مردی تو و زادبومت کجاستسزد گر بگویی همه راه راستچو بشنید داراب یکسر بگفتگذشته همی برگشاد از نهفتبران سان که آن زن برو کرد یادسخنها همی گفت با رشنوادز صندوق و یاقوت و بازوی خویشز دینار و دیبا به پهلوی خویشیکایک به سالار لشکر بگفتز خواب و ز آرام و خورد و نهفتهمانگه فرستاد کس رشنوادفرستاده را گفت بر سان بادزن گازر و گازر و مهره رابیارید بهرام و هم زهره را
What this episode covers
چنان بد که روزی یکی تندبادبرآمد غمی گشت زان رشنوادیکی رعد و باران با برق و جوشزمین پر ز آب آسمان پرخروشبه هر سو ز باران همی تاختندبه دشت اندرون خیمهها ساختندغمی بود زان کار داراب نیزز باران همی جست راه گریزنگه کرد ویران یکی جای دیدمیانش یکی طاق بر پای دیدبلند و کهن بود و آزرده بودیکی خسروی جای پر پرده بودنه خرگاه بودش نه پردهسراینه خیمه نه انباز و نه چارپایبران طاق آزرده بایست خفتچو تنها تنی بود بییار و جفتسپهبد همی گرد لشکر بگشتبران طاق آزرده اندر گذشتز ویران خروشی به گوش آمدشکزان سهم جای خروش آمدشکه ای طاق آزرده هشیار باشبرین شاه ایران نگهدار باشنبودش یکی خیمه و یار و جفتبیامد به زیر تو اندر بخفتچنین گفت با خویشتن رشنوادکه این بانگ رعدست گر تندباددگر باره آمد ز ایوان خروشکه ای طاق چشم خرد را مپوشکه در تست فرزند شاه اردشیرز باران مترس این سخن یادگیرسیم بار آوازش آمد به گوششگفتی دلش تنگ شد زان خروشبه فرزانه گفت این چه شاید بدنیکی را سوی طاق باید شدنببینید تا اندرو خفته کیستچنین بر تن خود برآشفته کیستبرفتند و دیدند مردی جوانخردمند و با چهرهٔ پهلوانهمه جامه و باره و تر و تباهز خاک سیه ساخته جایگاهبه پیش سپهبد بگفت آنچ دیددل پهلوان زان سخن بردمیدبفرمود کو را بخوانید زودخروشی برین سان که یارد شنودبرفتند و گفتند کای خفته مردازین خواب برخیز و بیدار گردچو دارا به اسپ اندر آورد پایشکسته رواق اندر آمد ز جایچو سالار شاه آن شگفتی بدیدسرو پای داراب را بنگریدچنین گفت کاینت شگفتی شگفتکزین برتر اندیشه نتوان گرفتبشد تیز با او به پردهسرایهمی گفت کای دادگر یک خدایکسی در جهان این شگفتی ندیدنه از کار دیده بزرگان شنیدبفرمود تا جامهها خواستندبه خرگاه جایی بیاراستندبه کردار کوه آتشی برفروختبسی عود و با مشک و عنبر بسوختچو خورشید سر برزد از کوهسارسپهبد برفتن بر آراست کاربفرمود تا موبدی رهنماییکی دست جامه ز سر تا به پاییکی اسپ با زین و زرین ستامکمندی و تیغی به زرین نیامبه داراب دادند و پرسید زویکه ای شیردل مهتر نامجویچو مردی تو و زادبومت کجاستسزد گر بگویی همه راه راستچو بشنید داراب یکسر بگفتگذشته همی برگشاد از نهفتبران سان که آن زن برو کرد یادسخنها همی گفت با رشنوادز صندوق و یاقوت و بازوی خویشز دینار و دیبا به پهلوی خویشیکایک به سالار لشکر بگفتز خواب و ز آرام و خورد و نهفتهمانگه فرستاد کس رشنوادفرستاده را گفت بر سان بادزن گازر و گازر و مهره رابیارید بهرام و هم زهره را
NOW PLAYING
نشست ۱۰۶شاهنامه خوانی پادشاهی همای چهرزاد ۲-داراب
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jul 12, 2026 ·30m
Jul 1, 2026 ·37m
Jul 1, 2026 ·18m
Jun 17, 2026 ·7m
Jun 7, 2026 ·18m