EPISODE · Jan 25, 2023 · 1H 15M
نشست ۱۱۰شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۲
from Shahpod. شاه پاد
چو بشنید مهران ز کید این سخنبدو گفت ازین خواب دل بد مکننه کمتر شود بر تو نام بلندنه آید بدین پادشاهی گزندسکندر بیارد سپاهی گرانز روم و ز ایران گزیده سرانچو خواهی که باشد ترا آبرویخرد یار کن رزم او را مجویترا چار چیزست کاندر جهانکسی آن ندید از کهان و مهانیکی چون بهشت برین دخترتکزو تابد اندر زمین افسرتدگر فیلسوفی که داری نهانبگوید همه با تو راز جهانسه دیگر پزشکی که هست ارجمندبه دانندگی نام کرده بلندچهارم قدح کاندرو ریزی آبنه ز آتش شود کم نه از آفتابز خوردن نگیرد کمی آب اویبدین چیزها راست کن آب رویچو آید بدین باش و مسگال جنگچو خواهی که ایدر نسازد درنگبسنده نباشی تو با لشکرشنه با چاره و گنج و با افسرشچو بر کار تو رای فرخ کنیمهمان خواب را نیز پاسخ کنیمیکی خانه دیدی و سوراخ تنگکزو پیل بیرون شدی بیدرنگتو آن خانه را همچو گیتی شناسهمان پیل شاهی بود ناسپاسکه بیدادگر باشد و کژ گویجز از نام شاهی نباشد بدویازین پس بیاید یکی پادشاچنان سست و بیسود و ناپارسابه دل سفله باشد به تن ناتوانبه آز اندرون نیز تیرهروانکجا زیردستانش باشند شادپر از غم دل شاه و لب پر ز باددگر آنک دیدی ز کرپاس نغزگرفته ورا چار پاکیزه مغزنه کرپاس نغز از کشیدن دریدنه آمد ستوه آنک او را کشیدازین پس بیاید یکی نامدارز دشت سواران نیزه گزاریکی مرد پاکیزه و نیکخویبدو دین یزدان شود چارسوییکی پیر دهقان آتشپرستکه بر واژ برسم بگیرد بدستدگر دین موسی که خوانی جهودکه گوید جز آن را نشاید ستوددگر دین یونانی آن پارساکه داد آورد در دل پادشاچهارم بیاید همین پاکرایسر هوشمندان برآرد ز جایچنان چارسو از پی پاس راکشیدند زانگونه کرپاس راتو کرپاس را دین یزدان شناسکشنده چهار آمد از بهر پاسهمی درکشد این ازان آن ازینشوند آن زمان دشمن از بهر دیندگر تشنهای کو شد از آب خوشگریزان و ماهی ورا آبکشزمانی بیاید که پاکیزه مردشود خوار چون آب دانش بخوردبه کردار ماهی به دریا شودگر از بدکنش بر ثریا شودهمی تشنگان را بخواند برآبکس او را ز دانش نسازد جوابگریزند زان مرد دانشپژوهگشایند لبها به بد همگروهبه پنجم که دیدی یکی شارستانبدو اندرون ساخته کارستانپر از خورد و داد و خرید و فروختتو گفتی زمان چشم ایشان بدوختز کوری یکی دیگری را ندیدهمی این بدان آن بدین ننگریدزمانی بیاید کزان سان شودکه دانا پرستار نادان شودبدیشان بود دانشومند خواردرخت خردشان نیاید به بارستایندهٔ مرد نادان شوندنیایش کنان پیش یزدان شوندهمی داند آنکس که گوید دروغهمی زان پرستش نگیرد فروغششم آنک دیدی بر اسپی دو سرخورش را نبودی بروبر گذرزمانی بیاید که مردم به چیزشود شاد و سیری نیابند نیزنه درویش یابد ازو بهرهاینه دانش پژوهی و نه شهرهایجز از خویشتن را نخواهند بسکسی را نباشند فریادرسبه هفتم که پرآب دیدی سه خمیکی زو تهی مانده بد تا بدمدو از آب دایم سراسر بدیمیانه یکی خشک و بیبر بدیازین پس بیاید یکی روزگارکه درویش گردد چنان سست و خوارکه گر ابر گردد بهاران پرآبز درویش پنهان کند آفتابنبارد بدو نیز باران خویشدل مرد درویش زو گشته ریشتوانگر ببخشد همی این برانیکی با دگر چرب و شیرینزبانشود مرد درویش را خشک لبهمی روز را بگذراند به شبدگر آنک گاوی چنان تن درستز گوسالهٔ لاغر او شیر جستچو کیوان به برج ترازو شودجهان زیر نیروی بازو شودشود کار بیمار و درویش سستوزو چیز خواهد همی تندرستنه هرگز گشاید سر گنج خویشنه زو باز دارد به تن رنج خویشدگر چشمهای دیدی از آب خشکبه گرد اندرش آبهای چو مشکنه زو بردمیدی یکی روشن آبنه آن آبها را گرفتی شتابازین پس یکی روزگاری وبدکه اندر جهان شهریاری بودکه دانش نباشد به نزدیک اویپر از غم بود جان تاریک اویهمی هر زمان نو کند لشکریکه سازند زو نامدار افسریسرانجام لشکر نماند نه شاهبیاید نو آیین یکی پیشگاهکنون این زمان روز اسکندرستکه بر تارک مهتران افسرستچو آید بدو ده تو این چار چیزبرآنم که چیزی نخواهد به نیزچو خشنود داری ورا بگذردکه دانش پژوهست و دارد خردز مهران چو بشنید کید این سخنبرو تازه شد روزگار کهنبیامد سر و چشم او بوس داددلارام و پیروز برگشت شادز نزدیک دانا چو برگشت شاهحکیمان برفتند با او براه
Embed this episode
What this episode covers
چو بشنید مهران ز کید این سخنبدو گفت ازین خواب دل بد مکننه کمتر شود بر تو نام بلندنه آید بدین پادشاهی گزندسکندر بیارد سپاهی گرانز روم و ز ایران گزیده سرانچو خواهی که باشد ترا آبرویخرد یار کن رزم او را مجویترا چار چیزست کاندر جهانکسی آن ندید از کهان و مهانیکی چون بهشت برین دخترتکزو تابد اندر زمین افسرتدگر فیلسوفی که داری نهانبگوید همه با تو راز جهانسه دیگر پزشکی که هست ارجمندبه دانندگی نام کرده بلندچهارم قدح کاندرو ریزی آبنه ز آتش شود کم نه از آفتابز خوردن نگیرد کمی آب اویبدین چیزها راست کن آب رویچو آید بدین باش و مسگال جنگچو خواهی که ایدر نسازد درنگبسنده نباشی تو با لشکرشنه با چاره و گنج و با افسرشچو بر کار تو رای فرخ کنیمهمان خواب را نیز پاسخ کنیمیکی خانه دیدی و سوراخ تنگکزو پیل بیرون شدی بیدرنگتو آن خانه را همچو گیتی شناسهمان پیل شاهی بود ناسپاسکه بیدادگر باشد و کژ گویجز از نام شاهی نباشد بدویازین پس بیاید یکی پادشاچنان سست و بیسود و ناپارسابه دل سفله باشد به تن ناتوانبه آز اندرون نیز تیرهروانکجا زیردستانش باشند شادپر از غم دل شاه و لب پر ز باددگر آنک دیدی ز کرپاس نغزگرفته ورا چار پاکیزه مغزنه کرپاس نغز از کشیدن دریدنه آمد ستوه آنک او را کشیدازین پس بیاید یکی نامدارز دشت سواران نیزه گزاریکی مرد پاکیزه و نیکخویبدو دین یزدان شود چارسوییکی پیر دهقان آتشپرستکه بر واژ برسم بگیرد بدستدگر دین موسی که خوانی جهودکه گوید جز آن را نشاید ستوددگر دین یونانی آن پارساکه داد آورد در دل پادشاچهارم بیاید همین پاکرایسر هوشمندان برآرد ز جایچنان چارسو از پی پاس راکشیدند زانگونه کرپاس راتو کرپاس را دین یزدان شناسکشنده چهار آمد از بهر پاسهمی درکشد این ازان آن ازینشوند آن زمان دشمن از بهر دیندگر تشنهای کو شد از آب خوشگریزان و ماهی ورا آبکشزمانی بیاید که پاکیزه مردشود خوار چون آب دانش بخوردبه کردار ماهی به دریا شودگر از بدکنش بر ثریا شودهمی تشنگان را بخواند برآبکس او را ز دانش نسازد جوابگریزند زان مرد دانشپژوهگشایند لبها به بد همگروهبه پنجم که دیدی یکی شارستانبدو اندرون ساخته کارستانپر از خورد و داد و خرید و فروختتو گفتی زمان چشم ایشان بدوختز کوری یکی دیگری را ندیدهمی این بدان آن بدین ننگریدزمانی بیاید کزان سان شودکه دانا پرستار نادان شودبدیشان بود دانشومند خواردرخت خردشان نیاید به بارستایندهٔ مرد نادان شوندنیایش کنان پیش یزدان شوندهمی داند آنکس که گوید دروغهمی زان پرستش نگیرد فروغششم آنک دیدی بر اسپی دو سرخورش را نبودی بروبر گذرزمانی بیاید که مردم به چیزشود شاد و سیری نیابند نیزنه درویش یابد ازو بهرهاینه دانش پژوهی و نه شهرهایجز از خویشتن را نخواهند بسکسی را نباشند فریادرسبه هفتم که پرآب دیدی سه خمیکی زو تهی مانده بد تا بدمدو از آب دایم سراسر بدیمیانه یکی خشک و بیبر بدیازین پس بیاید یکی روزگارکه درویش گردد چنان سست و خوارکه گر ابر گردد بهاران پرآبز درویش پنهان کند آفتابنبارد بدو نیز باران خویشدل مرد درویش زو گشته ریشتوانگر ببخشد همی این برانیکی با دگر چرب و شیرینزبانشود مرد درویش را خشک لبهمی روز را بگذراند به شبدگر آنک گاوی چنان تن درستز گوسالهٔ لاغر او شیر جستچو کیوان به برج ترازو شودجهان زیر نیروی بازو شودشود کار بیمار و درویش سستوزو چیز خواهد همی تندرستنه هرگز گشاید سر گنج خویشنه زو باز دارد به تن رنج خویشدگر چشمهای دیدی از آب خشکبه گرد اندرش آبهای چو مشکنه زو بردمیدی یکی روشن آبنه آن آبها را گرفتی شتابازین پس یکی روزگاری وبدکه اندر جهان شهریاری بودکه دانش نباشد به نزدیک اویپر از غم بود جان تاریک اویهمی هر زمان نو کند لشکریکه سازند زو نامدار افسریسرانجام لشکر نماند نه شاهبیاید نو آیین یکی پیشگاهکنون این زمان روز اسکندرستکه بر تارک مهتران افسرستچو آید بدو ده تو این چار چیزبرآنم که چیزی نخواهد به نیزچو خشنود داری ورا بگذردکه دانش پژوهست و دارد خردز مهران چو بشنید کید این سخنبرو تازه شد روزگار کهنبیامد سر و چشم او بوس داددلارام و پیروز برگشت شادز نزدیک دانا چو برگشت شاهحکیمان برفتند با او براه
NOW PLAYING
نشست ۱۱۰شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۲
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.