EPISODE · Oct 15, 2022 · 1H 12M
نشست شاهنامه خوانی ۸۱ -لهراسپ ۳
from Shahpod. شاه پاد
بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواستبیاورد چون کارها گشت راستز دریا به زین اندر آورد پایبرفتند یارانش با او ز جایچو هیشوی کوه سقیلا بدیدبه انگشت بنمود و خود را کشیدخود و اهرن از جای گشتند بازچو خورشید برزد سنان از فرازجهانجوی بر پیش آن کوه بودکه آرام آن مار نستوه بودچو آن اژدهابرز او را بدیدبه دم سوی خویشش همی درکشیدچو از پیش زین اندر آویخت ترگبرو تیر بارید همچون تگرگچو تنگ اندر آمد بران اژدهاهمی جست مرد جوان زو رهاسبک خنجر اندر دهانش نهادز دادار نیکی دهش کرد یادبزد تیز دندان بدان خنجرشهمه تیغها شد به کام اندرشبه زهر و به خون کوه یکسر بشستهمی ریخت زو زهر تا گشت سستبه شمشیر برد آن زمان دست شیربزد بر سر اژدهای دلیرهمی ریخت مغزش بران سنگ سختز باره درآمد گو نیکبختبکند از دهانش دو دندان نخستپس آنگه بیامد سر و تن بشستخروشان بغلتید بر خاک بربه پیش خداوند پیروزگرکجا داد آن دستگاه بزرگبران گرگ و آن اژدهای سترگهمی گفت لهراسپ و فرخ زریرشدند از تن و جان گشتاسپ سیربه روشن روان و دل و زور و تابهمانا نبینند ما را به خواببجز رنج و سختی نبینم ز دهرپراگنده بر جای تریاک زهرمگر زندگانی دهد کردگارکه بینم یکی روی آن شهریاردگر چهر فرخ برادر زریربگویم که گشتم من از تاج سیربگویم که بر من چه آمد ز بختهمی تخت جستم که گم گشت تختپر از آب رخ بارگی برنشستهمان خنجر آب داده به دستچو نزدیک هیشوی و اهرن رسیدهمه یاد کرد آن شگفتی که دیدبه اهرن چنین گفت کان اژدهابدین خنجر تیز شد بیبهاشما از دم اژدهای بزرگپر از بیم گشتید از کار گرگمرا کارزار دلاور سرانسرافراز با گرزهای گرانبسی تیز آید ز جنگ نهنگکه از ژرف برآید به جنگچنین اژدها من بسی دیدهامکه از رزم او سر نپیچیدهامشنیدند هیشوی و اهرن سخنازان نو به گفتار دانش کهنچو آواز او آن دو گردنفرازشنیدند و بردند پیشش نمازبه گشتاسپ گفتند کی نره شیرکه چون تو نزاید ز مادر دلیربیاورد اهرن بسی خواستهگرانمایه اسپان آراستهیکی تیغ برداشت و یک باره جنگکمانی و سه چوبه تیر خدنگبه هیشوی داد آن دگر هرچ بودز دینار وز جامهٔ نابسودچنین گفت گشتاسپ با سرکشانکزین کس نباید که دارد نشاننه از من که نر اژدها دیدهامگر آواز آن گرگ بشنیدهاموزان جایگه شاد و خرم برفتبه سوی کتایون خرامید تفتبشد اهرن و گاو گردون ببردتن اژدها کهتران را سپردکه این را به درگاه قیصر بریدبه پیش بزرگان لشگر بریدخود از پیش گاوان و گردون برفتبه نزدیک قیصر خرامید تفتبه روم اندرون آگهی یافتندجهاندیدگان پیش بشتافتندچو گاو اندر آمد به هامون ز کوهخروشی بد اندر میان گروهازان زخم و آن اژدهای دژمکزان بود بر گاو گردون ستمهمی آمد از چرخ بانگ چکاوتو گفتی ندارد تن گاو تاوهرانکس که آن زخم شمشیر دیدخروشیدن گاو گردون شنیدهمی گفت کاین خنجر اهرنستوگر زخم شیراوژن آهرمنستهمانگاه قیصر ز ایوان براندبزرگان و فرزانگان را بخواندبران اژدها بر یکی جشن کردز شبگیر تا شد جهان لاژوردچو خورشید بنهاد بر چرخ تاجبه کردار زر آب شد روی عاجفرستاده قیصر سقف را بخواندبپرسید و بر تخت زرین نشاندز بطریق وز جاثلیقان شهرهرانکس کش از مردمی بود بهربه پیش سکوبا شدند انجمنجهاندیده با قیصر و رای زنبه اهرن سپردند پس دخترشبه دستوری مهربان مادرشز ایوان چو مردم پراکنده شددل نامور زان سخن زنده شدچنین گفت کامروز روز منستبلند آسمان دلفروز منستکه کس چون دو داماد من در جهاننبینند بیش از کهان و مهاننوشتند نامه به هر مهتریکجا داشتی تخت گر افسریکه نر اژدها با سرافراز گرگتبه شد به دست دو مرد سترگیکی منظری پیش ایوان خویشبرآورده چون تخت رخشان خویشبه میدان شدندی دو داماد اویبیاراستندی دل شاد اویبه تیر و به چوگان و زخم سنانبهر دانشی گرد کرده عنانهمی تاختندی چپ و دست راستکه گفتی سواری بدیشان سزاستچنین تا برآمد برین روزگاربیامد کتایون آموزگاربه گشتاسپ گفت ای نشسته دژمچه داری ز اندیشه دل را به غمبه روم از بزرگان دو مهتر بدندکه با تاج و با گنج و افسر بدندیکی آنک نر اژدها را بکشتفراوان بلا دید و ننمود پشتدگر آنک بر گرگ بدرید پوستهمه روم یکسر پرآواز اوستبه میدان قیصر به ننگ و نبردهمی به آسمان اندر آرند گردنظاره شو انجا که قیصر بودمگر بر دلت رنج کمتر بودبدو گفت گشتاسپ کای خوب چهرز قیصر مرا کی بود داد و مهرترا با من از شهر بیرون کندچو بیند مرا مردمی چون کندولیکن ترا گر چنین است راینپیچم ز رای تو ای رهنمایبیامد به میدان قیصر رسیدهمی بود تا زخم چوگان بدیدازیشان یکی گوی و چوگان بخواستمیان سواران برافگند راستبرانگیخت آن بارگی را ز جاییلان را همه کند شد دست و پایبه میدان کسی نیز گویی ندیدشد از زخم او در جهان ناپدیدسواران کجا گوی او یافتندبه چوگان زدن نیز نشتافتندشدند آن زمان رومیان زردرویهمه پاک با غلغل و گفت و گویکمان برگرفتند و تیر خدنگبرفتند چندی سواران جنگچو آن دید گشتاسپ برخاست و گفتکه اکنون هنرها نشاید نهفتبیفگند چوگان کمان برگرفتزه و توز ازو دست بر سر گرفتنگه کرد قیصر بران سرفرازبدان چنگ و یال و رکیب درازبپرسید و گفت این سوار از کجاستکه چندین بپیچد چپ و دست راستسرافراز گردان بسی دیدهامسواری بدین گونه نشنیدهامبخوانید تا زو بپرسم که کیستفرشتست گر همچو ما آدمیستبخواندند گشتاسپ را پیش اویبپیچید جان بداندیش اویبه گشتاسپ گفت ای نبرده سوارسر سرکشان افسر کارزارچه نامی بمن گوی شهر و نژادورا زین سخن هیچ پاسخ ندادچنین گفت کان خوار بیگانه مردکه از شهرقیصر ورا دور کردچو داماد گشتم ز شهرم براندکس از دفترش نام من بر نخواندز قیصر ستم بر کتایون رسیدکه مردی غریب از میان برگزیدنرفت اندرین جز به آیین شهرازان راستی خواری آمدش بهربه بیشه درون آن زیانکار گرگبه کوه بزرگ اژدهای سترگسرانشان به زخم من آمد به پایبران کار هیشوی بد رهنمایکه دندانهاشان بخان منستهمان زخم خنجر نشان منستز هیشوی قیصر بپرسد سخننوست این نگشتست باری کهنچو هیشوی شد پیش دندان ببردگذشته سخنها برو بر شمردبه پوزش بیاراست قیصر زبانبدو گفت بیداد رفت ای جوانکنون آن گرامی کتایون کجاستمرا گر ستمگاره خواند رواستز میرین و اهرن برآشفت و گفتکه هرگز نماند سخن در نهفتهمانگه نشست از بر بادپایبه پوزش بیامد بر پاک رایبسی آفرین کرد فرزند رامران پاک دامن خردمند رابدو گفت قیصر که ای ماهرویگزیدی تو اندر خور خویش شویهمه دوده را سر برافراختیبرین نیکبختی که تو ساختیبه پرسش بدو گفت ز انباز خویشمگر بر تو پیدا کند راز خویشکه آرام و شهر و نژادش کجاستبگوید مگر مر ترا گفت راستچنین داد پاسخ که پرسیدمشنه بر دامن راستی دیدمشنگوید همی پیش من راز خویشنهان دارد از هرکس آواز خویشگمانم که هست از نژاد بزرگکه پرخاش جویست و گرد و سترگز هرچش بپرسم نگوید تمامفرخزاد گوید که هستم به ناموزان جایگه سوی ایوان گذشتسپهر اندرین نیز چندی بگشتچو گشتاسپ برخاست از بامدادسر پرخرد سوی قیصر نهادچو قیصر ورا دید خامش بماندبران نامور پیشگاهش نشاندکمر خواست از گنج و انگشترییکی نامور افسری مهتریببوسید و پس بر سر او نهادز کار گذشته بسی کرد یادچنین گفت با هرک بد یادگیرکه بیدار باشید برنا و پیرفرخزاد را جمله فرمان بریدز گفتار و کردار او مگذریدازان آگهی شد به هر کشوریبه هر پادشاهی و هر مهتری
What this episode covers
بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواستبیاورد چون کارها گشت راستز دریا به زین اندر آورد پایبرفتند یارانش با او ز جایچو هیشوی کوه سقیلا بدیدبه انگشت بنمود و خود را کشیدخود و اهرن از جای گشتند بازچو خورشید برزد سنان از فرازجهانجوی بر پیش آن کوه بودکه آرام آن مار نستوه بودچو آن اژدهابرز او را بدیدبه دم سوی خویشش همی درکشیدچو از پیش زین اندر آویخت ترگبرو تیر بارید همچون تگرگچو تنگ اندر آمد بران اژدهاهمی جست مرد جوان زو رهاسبک خنجر اندر دهانش نهادز دادار نیکی دهش کرد یادبزد تیز دندان بدان خنجرشهمه تیغها شد به کام اندرشبه زهر و به خون کوه یکسر بشستهمی ریخت زو زهر تا گشت سستبه شمشیر برد آن زمان دست شیربزد بر سر اژدهای دلیرهمی ریخت مغزش بران سنگ سختز باره درآمد گو نیکبختبکند از دهانش دو دندان نخستپس آنگه بیامد سر و تن بشستخروشان بغلتید بر خاک بربه پیش خداوند پیروزگرکجا داد آن دستگاه بزرگبران گرگ و آن اژدهای سترگهمی گفت لهراسپ و فرخ زریرشدند از تن و جان گشتاسپ سیربه روشن روان و دل و زور و تابهمانا نبینند ما را به خواببجز رنج و سختی نبینم ز دهرپراگنده بر جای تریاک زهرمگر زندگانی دهد کردگارکه بینم یکی روی آن شهریاردگر چهر فرخ برادر زریربگویم که گشتم من از تاج سیربگویم که بر من چه آمد ز بختهمی تخت جستم که گم گشت تختپر از آب رخ بارگی برنشستهمان خنجر آب داده به دستچو نزدیک هیشوی و اهرن رسیدهمه یاد کرد آن شگفتی که دیدبه اهرن چنین گفت کان اژدهابدین خنجر تیز شد بیبهاشما از دم اژدهای بزرگپر از بیم گشتید از کار گرگمرا کارزار دلاور سرانسرافراز با گرزهای گرانبسی تیز آید ز جنگ نهنگکه از ژرف برآید به جنگچنین اژدها من بسی دیدهامکه از رزم او سر نپیچیدهامشنیدند هیشوی و اهرن سخنازان نو به گفتار دانش کهنچو آواز او آن دو گردنفرازشنیدند و بردند پیشش نمازبه گشتاسپ گفتند کی نره شیرکه چون تو نزاید ز مادر دلیربیاورد اهرن بسی خواستهگرانمایه اسپان آراستهیکی تیغ برداشت و یک باره جنگکمانی و سه چوبه تیر خدنگبه هیشوی داد آن دگر هرچ بودز دینار وز جامهٔ نابسودچنین گفت گشتاسپ با سرکشانکزین کس نباید که دارد نشاننه از من که نر اژدها دیدهامگر آواز آن گرگ بشنیدهاموزان جایگه شاد و خرم برفتبه سوی کتایون خرامید تفتبشد اهرن و گاو گردون ببردتن اژدها کهتران را سپردکه این را به درگاه قیصر بریدبه پیش بزرگان لشگر بریدخود از پیش گاوان و گردون برفتبه نزدیک قیصر خرامید تفتبه روم اندرون آگهی یافتندجهاندیدگان پیش بشتافتندچو گاو اندر آمد به هامون ز کوهخروشی بد اندر میان گروهازان زخم و آن اژدهای دژمکزان بود بر گاو گردون ستمهمی آمد از چرخ بانگ چکاوتو گفتی ندارد تن گاو تاوهرانکس که آن زخم شمشیر دیدخروشیدن گاو گردون شنیدهمی گفت کاین خنجر اهرنستوگر زخم شیراوژن آهرمنستهمانگاه قیصر ز ایوان براندبزرگان و فرزانگان را بخواندبران اژدها بر یکی جشن کردز شبگیر تا شد جهان لاژوردچو خورشید بنهاد بر چرخ تاجبه کردار زر آب شد روی عاجفرستاده قیصر سقف را بخواندبپرسید و بر تخت زرین نشاندز بطریق وز جاثلیقان شهرهرانکس کش از مردمی بود بهربه پیش سکوبا شدند انجمنجهاندیده با قیصر و رای زنبه اهرن سپردند پس دخترشبه دستوری مهربان مادرشز ایوان چو مردم پراکنده شددل نامور زان سخن زنده شدچنین گفت کامروز روز منستبلند آسمان دلفروز منستکه کس چون دو داماد من در جهاننبینند بیش از کهان و مهاننوشتند نامه به هر مهتریکجا داشتی تخت گر افسریکه نر اژدها با سرافراز گرگتبه شد به دست دو مرد سترگیکی منظری پیش ایوان خویشبرآورده چون تخت رخشان خویشبه میدان شدندی دو داماد اویبیاراستندی دل شاد اویبه تیر و به چوگان و زخم سنانبهر دانشی گرد کرده عنانهمی تاختندی چپ و دست راستکه گفتی سواری بدیشان سزاستچنین تا برآمد برین روزگاربیامد کتایون آموزگاربه گشتاسپ گفت ای نشسته دژمچه داری ز اندیشه دل را به غمبه روم از بزرگان دو مهتر بدندکه با تاج و با گنج و افسر بدندیکی آنک نر اژدها را بکشتفراوان بلا دید و ننمود پشتدگر آنک بر گرگ بدرید پوستهمه روم یکسر پرآواز اوستبه میدان قیصر به ننگ و نبردهمی به آسمان اندر آرند گردنظاره شو انجا که قیصر بودمگر بر دلت رنج کمتر بودبدو گفت گشتاسپ کای خوب چهرز قیصر مرا کی بود داد و مهرترا با من از شهر بیرون کندچو بیند مرا مردمی چون کندولیکن ترا گر چنین است راینپیچم ز رای تو ای رهنمایبیامد به میدان قیصر رسیدهمی بود تا زخم چوگان بدیدازیشان یکی گوی و چوگان بخواستمیان سواران برافگند راستبرانگیخت آن بارگی را ز جاییلان را همه کند شد دست و پایبه میدان کسی نیز گویی ندیدشد از زخم او در جهان ناپدیدسواران کجا گوی او یافتندبه چوگان زدن نیز نشتافتندشدند آن زمان رومیان زردرویهمه پاک با غلغل و گفت و گویکمان برگرفتند و تیر خدنگبرفتند چندی سواران جنگچو آن دید گشتاسپ برخاست و گفتکه اکنون هنرها نشاید نهفتبیفگند چوگان کمان برگرفتزه و توز ازو دست بر سر گرفتنگه کرد قیصر بران سرفرازبدان چنگ و یال و رکیب درازبپرسید و گفت این سوار از کجاستکه چندین بپیچد چپ و دست راستسرافراز گردان بسی دیدهامسواری بدین گونه نشنیدهامبخوانید تا زو بپرسم که کیستفرشتست گر همچو ما آدمیستبخواندند گشتاسپ را پیش اویبپیچید جان بداندیش اویبه گشتاسپ گفت ای نبرده سوارسر سرکشان افسر کارزارچه نامی بمن گوی شهر و نژادورا زین سخن هیچ پاسخ ندادچنین گفت کان خوار بیگانه مردکه از شهرقیصر ورا دور کردچو داماد گشتم ز شهرم براندکس از دفترش نام من بر نخواندز قیصر ستم بر کتایون رسیدکه مردی غریب از میان برگزیدنرفت اندرین جز به آیین شهرازان راستی خواری آمدش بهربه بیشه درون آن زیانکار گرگبه کوه بزرگ اژدهای سترگسرانشان به زخم من آمد به پایبران کار هیشوی بد رهنمایکه دندانهاشان بخان منستهمان زخم خنجر نشان منستز هیشوی قیصر بپرسد سخننوست این نگشتست باری کهنچو هیشوی شد پیش دندان ببردگذشته سخنها برو بر شمردبه پوزش بیاراست قیصر زبانبدو گفت بیداد رفت ای جوانکنون آن گرامی کتایون کجاستمرا گر ستمگاره خواند رواستز میرین و اهرن برآشفت و گفتکه هرگز نماند سخن در نهفتهمانگه نشست از بر بادپایبه پوزش بیامد بر پاک رایبسی آفرین کرد فرزند رامران پاک دامن خردمند رابدو گفت قیصر که ای ماهرویگزیدی تو اندر خور خویش شویهمه دوده را سر برافراختیبرین نیکبختی که تو ساختیبه پرسش بدو گفت ز انباز خویشمگر بر تو پیدا کند راز خویشکه آرام و شهر و نژادش کجاستبگوید مگر مر ترا گفت راستچنین داد پاسخ که پرسیدمشنه بر دامن راستی دیدمشنگوید همی پیش من راز خویشنهان دارد از هرکس آواز خویشگمانم که هست از نژاد بزرگکه پرخاش جویست و گرد و سترگز هرچش بپرسم نگوید تمامفرخزاد گوید که هستم به ناموزان جایگه سوی ایوان گذشتسپهر اندرین نیز چندی بگشتچو گشتاسپ برخاست از بامدادسر پرخرد سوی قیصر نهادچو قیصر ورا دید خامش بماندبران نامور پیشگاهش نشاندکمر خواست از گنج و انگشترییکی نامور افسری مهتریببوسید و پس بر سر او نهادز کار گذشته بسی کرد یادچنین گفت با هرک بد یادگیرکه بیدار باشید برنا و پیرفرخزاد را جمله فرمان بریدز گفتار و کردار او مگذریدازان آگهی شد به هر کشوریبه هر پادشاهی و هر مهتری
NOW PLAYING
نشست شاهنامه خوانی ۸۱ -لهراسپ ۳
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jul 12, 2026 ·30m
Jul 1, 2026 ·37m
Jul 1, 2026 ·18m
Jun 17, 2026 ·7m
Jun 7, 2026 ·18m