EPISODE · May 31, 2023 · 2H 6M
نشست شاهنامه خوانی۱۴۵ -ادامه پادشاهی کسری نوشین روان
from Shahpod. شاه پاد
دگر گفت کزبار آن میوه دارکه دانا بکارد به باغ بهارچه سازیم تاهرکسی برخوریموگر سایهٔ او به پی بسپریمچنین داد پاسخ که هر کو زبانز بد بسته دارد نرنجد روانکسی را ندرد به گفتار پوستبود بر دل انجمن نیز دوستهمه کار دشوارش آسان شودورا دشمن ودوست یکسان شوددگر گفت کان کو ز راه گزندبگردد بزرگست و هم ارجمندچنین داد پاسخ که کردار بدبسان درختیست با بار بداگر نرم گوید زبان کسیدرشتی به گوشش نیاید بسیبدان کز زبانست گوشش به رنجچو رنجش نجویی سخن را بسنجهمان کم سخن مرد خسروپرستجز از پیش گاهش نشاید نشستدگر از بدیهای نا آمدهگریزد چو از دام مرغ و ددهسه دیگر که بر بد توانا بودبپرهیزد ار ویژه دانا بودنیازد به کاری که ناکردنیستنیازارد آن را که نازردنیستنماند که نیکی برو بگذردپی روز نا آمده نشمردبدشمن ز نخچیر آژیرتربرو دوست همواره چون تیر و پرز شادی که فرجام او غم بودخردمند را ارز وی کم بودتن آسانی و کاهلی دور کنبکوش وز رنج تنت سور کنکه ایدر تو را سود بیرنج نیستچنان هم که بیپاسبان گنج نیستازین باره گفتار بسیار گشتدل مردم خفته بیدار گشتجهان زنده باد به نوشینروانهمیشه جهاندار و دولت جوانبرو خواندند آفرین موبدانکنارنگ و بیداردل بخردانستودند شاه جهان را بسیبرفتند با خرمی هرکسیدوهفته برین نیز بگذشت شاهبپردخت روزی ز کاری سپاهبفرمود تا موبدان و ردانبه ایوان خرامند با بخردانبپرسید شاه ازبن و از نژادز تیزی و آرام و فرهنگ و دادز شاهی وز داد کنداورانز آغاز وفرجام نیک اخترانسخن کرد زین موبدان خواستاربه پرسش گرفت آنچ آید به کاربه بوزرجمهر آن زمان شاه گفتکه رخشنده گوهر برآر از نهفتیکی آفرین کرد بوزرجمهرکهای شاه روشندل و خوبچهرچنان دان که اندر جهان نیز شاهیکی چون تو ننهاد برسرکلاهبه داد و به دانش به تاج و به تختبه فر و به چهر و برای و به بختچوپرهیزکاری کند شهریارچه نیکوست پرهیز با تاجدارز یزدان بترسد گه داورینگردد به میل و بکنداوریخرد راکند پادشا بر هوابدانگه که خشم آورد پادشانباید که اندیشهٔ شهریاربود جز پسندیدهٔ کردگارز یزدان شناسد همه خوب و زشتبه پاداش نیکی بجوید بهشتزبان راست گوی و دل آزرمجویهمیشه جهان را بدو آبرویهران کس که باشد ورا رایزنسبک باشد اندر دل انجمنسخن گوی وروشن دل و داددهکهان را بکه دارد و مه به مهکسی کو بود شاه را زیر دستنباید که یابد به جائی شکستبدانگه شد تاج خسرو بلندکه دانا بود نزد او ارجمندنگه داشتن کار درگاه رابه زهر آژدن کام بدخواه راچو دارد ز هر دانشی آگهیبماند جهاندار با فرهینباید که خسبد کسی دردمندکه آید مگر شاه را زو گزندکسی کو به بادافره اندرخورستکجا بدنژادست و بد گوهرستکند شاه دور از میان گروهبیآزار تا زو نگردد ستوههران کس که باشد به زندان شاهگنهکار گر مردم بیگناهبه فرمان یزدان بباید گشادبزند و باست آنچ کردست یادسپهبد به فرهنگ دارد سپاهبراساید از درد فریادخواهچو آژیر باشی ز دشمن برایبداندیش را دل برآید ز جایهمه رخنهٔ پادشاهی بمردبداری به هنگام پیش از نبردبه چیزی که گردد نکوهیده شاهنکوهش بود نیز با فر و گاهازو دور گشتن به رغم هواخرد را بران رای کردن گوافزودن به فرزند برمهر خویشچو در آب دیدن بود چهر خویشز فرهنگ وز دانش آموختنسزد گر دلت یابد افروختنگشادن برو بر در گنج خویشنباید که یادآورد رنج خویشهرانگه که یازد ببد کار دستدل شاه بچه نباید شکستچو بر بد کنش دست گردد درازبه خون جز به فرمان یزدان میازو گر دشمنی یابی اندر دلشچو خوباشد از بوستان بگسلشکه گر دیر ماند بنیرو شودوزو باغ شاهی پرآهو شودچوباشد جهانجوی با فر و هوشنباید که دارد به بدگوی گوشز دستور بد گوهر و گفت بدتباهی به دیهیم شاهی رسدنباید شنیدن ز نادان سخنچو بد گوید از داد فرمان مکنهمه راستی باید آراستننباید که دیو آورد کاستنچواین گفتها بشنود پارساخرد راکند بر دلش پادشاکند آفرین تاج برشهریارشود تخت شاهی برو پایداربنازد بدو تاج شاهی و تختبداندیش نومید گردد زبختچو برگردد این چرخ ناپایدارازو نام نیکو بود یادگار
Embed this episode
What this episode covers
دگر گفت کزبار آن میوه دارکه دانا بکارد به باغ بهارچه سازیم تاهرکسی برخوریموگر سایهٔ او به پی بسپریمچنین داد پاسخ که هر کو زبانز بد بسته دارد نرنجد روانکسی را ندرد به گفتار پوستبود بر دل انجمن نیز دوستهمه کار دشوارش آسان شودورا دشمن ودوست یکسان شوددگر گفت کان کو ز راه گزندبگردد بزرگست و هم ارجمندچنین داد پاسخ که کردار بدبسان درختیست با بار بداگر نرم گوید زبان کسیدرشتی به گوشش نیاید بسیبدان کز زبانست گوشش به رنجچو رنجش نجویی سخن را بسنجهمان کم سخن مرد خسروپرستجز از پیش گاهش نشاید نشستدگر از بدیهای نا آمدهگریزد چو از دام مرغ و ددهسه دیگر که بر بد توانا بودبپرهیزد ار ویژه دانا بودنیازد به کاری که ناکردنیستنیازارد آن را که نازردنیستنماند که نیکی برو بگذردپی روز نا آمده نشمردبدشمن ز نخچیر آژیرتربرو دوست همواره چون تیر و پرز شادی که فرجام او غم بودخردمند را ارز وی کم بودتن آسانی و کاهلی دور کنبکوش وز رنج تنت سور کنکه ایدر تو را سود بیرنج نیستچنان هم که بیپاسبان گنج نیستازین باره گفتار بسیار گشتدل مردم خفته بیدار گشتجهان زنده باد به نوشینروانهمیشه جهاندار و دولت جوانبرو خواندند آفرین موبدانکنارنگ و بیداردل بخردانستودند شاه جهان را بسیبرفتند با خرمی هرکسیدوهفته برین نیز بگذشت شاهبپردخت روزی ز کاری سپاهبفرمود تا موبدان و ردانبه ایوان خرامند با بخردانبپرسید شاه ازبن و از نژادز تیزی و آرام و فرهنگ و دادز شاهی وز داد کنداورانز آغاز وفرجام نیک اخترانسخن کرد زین موبدان خواستاربه پرسش گرفت آنچ آید به کاربه بوزرجمهر آن زمان شاه گفتکه رخشنده گوهر برآر از نهفتیکی آفرین کرد بوزرجمهرکهای شاه روشندل و خوبچهرچنان دان که اندر جهان نیز شاهیکی چون تو ننهاد برسرکلاهبه داد و به دانش به تاج و به تختبه فر و به چهر و برای و به بختچوپرهیزکاری کند شهریارچه نیکوست پرهیز با تاجدارز یزدان بترسد گه داورینگردد به میل و بکنداوریخرد راکند پادشا بر هوابدانگه که خشم آورد پادشانباید که اندیشهٔ شهریاربود جز پسندیدهٔ کردگارز یزدان شناسد همه خوب و زشتبه پاداش نیکی بجوید بهشتزبان راست گوی و دل آزرمجویهمیشه جهان را بدو آبرویهران کس که باشد ورا رایزنسبک باشد اندر دل انجمنسخن گوی وروشن دل و داددهکهان را بکه دارد و مه به مهکسی کو بود شاه را زیر دستنباید که یابد به جائی شکستبدانگه شد تاج خسرو بلندکه دانا بود نزد او ارجمندنگه داشتن کار درگاه رابه زهر آژدن کام بدخواه راچو دارد ز هر دانشی آگهیبماند جهاندار با فرهینباید که خسبد کسی دردمندکه آید مگر شاه را زو گزندکسی کو به بادافره اندرخورستکجا بدنژادست و بد گوهرستکند شاه دور از میان گروهبیآزار تا زو نگردد ستوههران کس که باشد به زندان شاهگنهکار گر مردم بیگناهبه فرمان یزدان بباید گشادبزند و باست آنچ کردست یادسپهبد به فرهنگ دارد سپاهبراساید از درد فریادخواهچو آژیر باشی ز دشمن برایبداندیش را دل برآید ز جایهمه رخنهٔ پادشاهی بمردبداری به هنگام پیش از نبردبه چیزی که گردد نکوهیده شاهنکوهش بود نیز با فر و گاهازو دور گشتن به رغم هواخرد را بران رای کردن گوافزودن به فرزند برمهر خویشچو در آب دیدن بود چهر خویشز فرهنگ وز دانش آموختنسزد گر دلت یابد افروختنگشادن برو بر در گنج خویشنباید که یادآورد رنج خویشهرانگه که یازد ببد کار دستدل شاه بچه نباید شکستچو بر بد کنش دست گردد درازبه خون جز به فرمان یزدان میازو گر دشمنی یابی اندر دلشچو خوباشد از بوستان بگسلشکه گر دیر ماند بنیرو شودوزو باغ شاهی پرآهو شودچوباشد جهانجوی با فر و هوشنباید که دارد به بدگوی گوشز دستور بد گوهر و گفت بدتباهی به دیهیم شاهی رسدنباید شنیدن ز نادان سخنچو بد گوید از داد فرمان مکنهمه راستی باید آراستننباید که دیو آورد کاستنچواین گفتها بشنود پارساخرد راکند بر دلش پادشاکند آفرین تاج برشهریارشود تخت شاهی برو پایداربنازد بدو تاج شاهی و تختبداندیش نومید گردد زبختچو برگردد این چرخ ناپایدارازو نام نیکو بود یادگار
NOW PLAYING
نشست شاهنامه خوانی۱۴۵ -ادامه پادشاهی کسری نوشین روان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.