EPISODE · Jul 29, 2025 · 4 MIN
رضا براهنی | اعتراف
from شعر با صدای شاعر
▨ نام شعر: اعتراف ▨ شاعر:رضا براهنی▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــچون شیشهای شکستهپراکندهاز آسمان ِ آبی سوزندهبر روی ریگهای بیابانهااز من شکستهتر کسی آیاهست؟وان چشمهای میخی زیباشانباور نمیکنند مگر،روزیمن سطح آینهای بودمکه گیسوان لیلی و لیلیهادر جادههای رنگی تاریخیاز من بسوی بادیه جاری بود؟پرویزَنان آبی و ناب ستارگانباور نمیکنند مگر،روزی،بر من که سطح آینهای بودم- چون چشمهای خنک، به زمان صبح -آن کاروان نافهی آهوهاچون عابدان به سجده میافتادند؟باور نمیکنند مگر،روزیغضروف پنجههای کبوترهابر من که سطح آینهای بودمپروانهسان به رقص میآغازید؟و جفتجفت محرم خود رامیجستدر من که سطح آینهای بودم؟بسیار گشنه بودم،تصویرهایی از همهجا در خودانبار کرده بودم،و مثل ماده آهوی آبستنکه فکر بچه آهوی خود باشدسنگینتر از همیشه براهم رفتمآیاپرویزَنان آبی و ناب ستارگاندیگر مرا به یاد نمیآرند؟قرنی؟نه!قرنهاییبر من گذشته استپوسیدگی- باد پلید و سرخ، وزیدهست -وین جنگل نگار نشینان رابا یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،پوسانده استپرویزَنان آبی و ناب ستارگاندیگر مرا به یاد نمیآرندای دوست!آن دستهای کوچک عاشق رابر روی پلکهای کسی دیگر بگذار،زیرا،اکنون چو تازیانه فرو میآیندو آن مخمس زیبا را- انگشتهای ناب بلندت را -تعویذ بازوان کسی دیگر کن!زیرا،هنگام اعتراف رسیده ست:ارواح شوم آینهها رامناحضار کردهامو اعتراف وحشت از شب راآغاز کردهام:در روز و روزگاری،که مردم قلمرو وحشتهمچون کبوتران مهاجر بودند،و خانهی خودم،تبعیدگاه قلب خودم بودمن خویش را،بر روی صفحهها متلاشی کردم:گاهی، چو خرده نانی،بر سفرههای خالی کفترها،بسیار بار، اما،چون شیشهای شکستهپراکندهبر روی ریگهای بیابانهااز من شکستهتر کسی آیا هست؟پروی َزنان آبی و ناب ستارگانآیا مرا به یاد نمی آرند؟وان چشم های میخی زیباشانباور نمیکنند مگرروزیمن (مثل) سطح آینهای بودمکه گیسوان لیلی و لیلیهادر جادههای رنگی تاریخیاز من به سوی بادیه جاری بود؟پرویزَنان آبی و ناب ستارگانباور نمیکنند مگرروزیبر من که سطح آینهای بودم- چون چشمهای خنک، به زمان صبح -آن کاروان نافهی آهوهاچون عابدان به سجده میافتادند؟باور نمیکنند مگرروزیغضروف پنجههای کبوترهابر من که سطح آینهای بودمپروانهسان به رقص میآغازید؟و جفتجفت محرم خود رامیجستدر من که سطح آینهای بودم؟بسیار گشته بودمتصویرهایی از همهجا در خودانبار کرده بودمو مثل ماده آهوی آبستنکه فکر بچه آهوی خود باشدسنگینتر از همیشه به راهم رفتمآیاپرویزَنان آبی و ناب ِ ستارگاندیگر مرا به یاد نمیآرند؟قرنی؟نه!قرنهاییبر من گذشته استپوسیدگی- باد پلید و سرخ، وزیدهست -وین جنگل نگارنشینان رابا یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،پوسانده استپرویزَنان آبی و ناب ستارگاندیگر مرا به یاد نمیآرندای دوست!آن دستهای کوچک عاشق رابر روی پلکهای کسی دیگر بگذارزیرااکنون چو تازیانه فرو میآیندوان ((مرمر)) مخمس زیبا را- انگشتهای ناب بلندت را -تعویذ بازوان کسی دیگر کن!زیرا،هنگام اعتراف رسیده ست:ارواح شوم آینهها رااحضار کردهامو اعتراف وحشت از شب راآغاز کردهام:در روز و روزگاریکه مردم ِ قلمرو ِ وحشتمثل کبوتران مهاجر بودندو خانهی خودمتبعیدگاه قلب خودم بودمن خویش را،بر روی صفحهها متلاشی کردم:گاهی، چو خرده نانی...▨دکتر رضا براهنیاز دفتر مصیبتی زیر آفتاب Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
▨ نام شعر: اعتراف ▨ شاعر:رضا براهنی▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــچون شیشهای شکستهپراکندهاز آسمان ِ آبی سوزندهبر روی ریگهای بیابانهااز من شکستهتر کسی آیاهست؟وان چشمهای میخی زیباشانباور نمیکنند مگر،روزیمن سطح آینهای بودمکه گیسوان لیلی و لیلیهادر جادههای رنگی تاریخیاز من بسوی بادیه جاری بود؟پرویزَنان آبی و ناب ستارگانباور نمیکنند مگر،روزی،بر من که سطح آینهای بودم- چون چشمهای خنک، به زمان صبح -آن کاروان نافهی آهوهاچون عابدان به سجده میافتادند؟باور نمیکنند مگر،روزیغضروف پنجههای کبوترهابر من که سطح آینهای بودمپروانهسان به رقص میآغازید؟و جفتجفت محرم خود رامیجستدر من که سطح آینهای بودم؟بسیار گشنه بودم،تصویرهایی از همهجا در خودانبار کرده بودم،و مثل ماده آهوی آبستنکه فکر بچه آهوی خود باشدسنگینتر از همیشه براهم رفتمآیاپرویزَنان آبی و ناب ستارگاندیگر مرا به یاد نمیآرند؟قرنی؟نه!قرنهاییبر من گذشته استپوسیدگی- باد پلید و سرخ، وزیدهست -وین جنگل نگار نشینان رابا یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،پوسانده استپرویزَنان آبی و ناب ستارگاندیگر مرا به یاد نمیآرندای دوست!آن دستهای کوچک عاشق رابر روی پلکهای کسی دیگر بگذار،زیرا،اکنون چو تازیانه فرو میآیندو آن مخمس زیبا را- انگشتهای ناب بلندت را -تعویذ بازوان کسی دیگر کن!زیرا،هنگام اعتراف رسیده ست:ارواح شوم آینهها رامناحضار کردهامو اعتراف وحشت از شب راآغاز کردهام:در روز و روزگاری،که مردم قلمرو وحشتهمچون کبوتران مهاجر بودند،و خانهی خودم،تبعیدگاه قلب خودم بودمن خویش را،بر روی صفحهها متلاشی کردم:گاهی، چو خرده نانی،بر سفرههای خالی کفترها،بسیار بار، اما،چون شیشهای شکستهپراکندهبر روی ریگهای بیابانهااز من شکستهتر کسی آیا هست؟پروی َزنان آبی و ناب ستارگانآیا مرا به یاد نمی آرند؟وان چشم های میخی زیباشانباور نمیکنند مگرروزیمن (مثل) سطح آینهای بودمکه گیسوان لیلی و لیلیهادر جادههای رنگی تاریخیاز من به سوی بادیه جاری بود؟پرویزَنان آبی و ناب ستارگانباور نمیکنند مگرروزیبر من که سطح آینهای بودم- چون چشمهای خنک، به زمان صبح -آن کاروان نافهی آهوهاچون عابدان به سجده میافتادند؟باور نمیکنند مگرروزیغضروف پنجههای کبوترهابر من که سطح آینهای بودمپروانهسان به رقص میآغازید؟و جفتجفت محرم خود رامیجستدر من که سطح آینهای بودم؟بسیار گشته بودمتصویرهایی از همهجا در خودانبار کرده بودمو مثل ماده آهوی آبستنکه فکر بچه آهوی خود باشدسنگینتر از همیشه به راهم رفتمآیاپرویزَنان آبی و ناب ِ ستارگاندیگر مرا به یاد نمیآرند؟قرنی؟نه!قرنهاییبر من گذشته استپوسیدگی- باد پلید و سرخ، وزیدهست -وین جنگل نگارنشینان رابا یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،پوسانده استپرویزَنان آبی و ناب ستارگاندیگر مرا به یاد نمیآرندای دوست!آن دستهای کوچک عاشق رابر روی پلکهای کسی دیگر بگذارزیرااکنون چو تازیانه فرو میآیندوان ((مرمر)) مخمس زیبا را- انگشتهای ناب بلندت را -تعویذ بازوان کسی دیگر کن!زیرا،هنگام اعتراف رسیده ست:ارواح شوم آینهها رااحضار کردهامو اعتراف وحشت از شب راآغاز کردهام:در روز و روزگاریکه مردم ِ قلمرو ِ وحشتمثل کبوتران مهاجر بودندو خانهی خودمتبعیدگاه قلب خودم بودمن خویش را،بر روی صفحهها متلاشی کردم:گاهی، چو خرده نانی...▨دکتر رضا براهنیاز دفتر مصیبتی زیر آفتاب Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
رضا براهنی | اعتراف
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jul 13, 2026 ·52m
Jun 12, 2026 ·17m
Jun 11, 2026 ·70m
Jun 5, 2026 ·3m
Apr 9, 2026 ·255m
Mar 25, 2026 ·91m