EPISODE · Nov 19, 2021 · 3 MIN
شب هفتاد و یکم
from داستانهای هزارویکشب
🌙شب هفتاد و یکمادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب هفتاد و یکم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، چون قافله سه روز در آنجا بماندند پس از آن سفر کردند و همی رفتند تا به شهر دیگر رسیدند و سه روز در آنجا بماندند. پس از آن سفر کردند و به دیار بکر[1] رسیدند. نسیم بغداد به ایشان بوزید. ضوءالمکان را از خواهر و پدر و مادر یاد آمده محزون گشت که بینزهت الزمان چگونه نزد پدر رود پس گریان شد و بنالید و این ابیات بر خواندن نسیم باد صبا بوی گلستان برسانبه گوش من سخن یسار مهربان برساندهان به مشک و به می همچو لاله باک بشویپس آنگهی سخن من بدان دهان برسان توتاب گفت که: این گریستن و نالیدن بگذار که جای ما به خیمه حاجب نزدیک است؛ همی ترسم که او را ناخوش آید. ضوءالمکان گفت: از خواندن شعر ناگزیرم شاید که آتش دل فرو نشیند. تونتاب با ضوءالمکان گفت: ترا به خدا سوگند می دهم که از این ملت و حزن و زاری و اندوه در گذر تا به شهر خود برسی، پس از آن هر چه خواهی بکن. ضوءالمکان گفت:گویی مرا که در غم وتار صبر کنو بیهوده بر در غم و تجار چون کنمنه بار با من است و نه دل در بمر من استبیدل چگونه باشم و بی یار چون کنم پس از آن روی به جانب بغداد کرد و در آن شب نزهت الزمان نیز به یادبرادرش ضوءالمکان نخفته بود و همیگریست که ناگاه آواز برادرش ضوءالمکان را بشنید که گریان است و این ابیات همی خواند ای برق اگر به گوشه آن بام بگذریجایی که باد زهره ندارد خبر بریآن مشتری خصال گر از ما حکایتیپرسد جواب ده که به مانند مشتریگو تشنگان بادیه را جان به لب رسیدتو خفته در کجاوه به خواب خوش اندریدانی چه می رود به سر مازدست توتو خود به پای خویش بیایی و بنگری آنگاه برخاسته خادم را به نزد خود خواند و با خادم گفت: برو و آن کهابیات همی خواند نزد منش آر.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.[ 1- شهری در سلیمانیه عراق کنونی، البته در ترکیه کنونی، نیز شهری به این نام داریم ولی از نظر منطق، دور از مسیر بغداد است ] Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
🌙شب هفتاد و یکمادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب هفتاد و یکم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، چون قافله سه روز در آنجا بماندند پس از آن سفر کردند و همی رفتند تا به شهر دیگر رسیدند و سه روز در آنجا بماندند. پس از آن سفر کردند و به دیار بکر[1] رسیدند. نسیم بغداد به ایشان بوزید. ضوءالمکان را از خواهر و پدر و مادر یاد آمده محزون گشت که بینزهت الزمان چگونه نزد پدر رود پس گریان شد و بنالید و این ابیات بر خواندن نسیم باد صبا بوی گلستان برسانبه گوش من سخن یسار مهربان برساندهان به مشک و به می همچو لاله باک بشویپس آنگهی سخن من بدان دهان برسان توتاب گفت که: این گریستن و نالیدن بگذار که جای ما به خیمه حاجب نزدیک است؛ همی ترسم که او را ناخوش آید. ضوءالمکان گفت: از خواندن شعر ناگزیرم شاید که آتش دل فرو نشیند. تونتاب با ضوءالمکان گفت: ترا به خدا سوگند می دهم که از این ملت و حزن و زاری و اندوه در گذر تا به شهر خود برسی، پس از آن هر چه خواهی بکن. ضوءالمکان گفت:گویی مرا که در غم وتار صبر کنو بیهوده بر در غم و تجار چون کنمنه بار با من است و نه دل در بمر من استبیدل چگونه باشم و بی یار چون کنم پس از آن روی به جانب بغداد کرد و در آن شب نزهت الزمان نیز به یادبرادرش ضوءالمکان نخفته بود و همیگریست که ناگاه آواز برادرش ضوءالمکان را بشنید که گریان است و این ابیات همی خواند ای برق اگر به گوشه آن بام بگذریجایی که باد زهره ندارد خبر بریآن مشتری خصال گر از ما حکایتیپرسد جواب ده که به مانند مشتریگو تشنگان بادیه را جان به لب رسیدتو خفته در کجاوه به خواب خوش اندریدانی چه می رود به سر مازدست توتو خود به پای خویش بیایی و بنگری آنگاه برخاسته خادم را به نزد خود خواند و با خادم گفت: برو و آن کهابیات همی خواند نزد منش آر.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.[ 1- شهری در سلیمانیه عراق کنونی، البته در ترکیه کنونی، نیز شهری به این نام داریم ولی از نظر منطق، دور از مسیر بغداد است ] Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
شب هفتاد و یکم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jun 27, 2026 ·35m
Jun 17, 2026 ·86m
Jun 11, 2026 ·121m
Jun 7, 2026 ·84m
Feb 25, 2026 ·28m
Feb 23, 2026 ·50m