Skip to content
داستان‌های هزارویکشب podcast artwork

PODCAST · arts

داستان‌های هزارویکشب

by مهدی اکبری‌فر

"محمد بن اسحاق گوید: پارسیان اول، تصنیف کنندگان اولین افسانه بوده و آن را بصورت کتاب درآورده و در خزانه های خود نگاهداری، و آن را از زبان حیوانات نقل و حکایت می نمودند. پس از آن پادشاهان اشکانی، که دومین سلسله پادشاهان ایرانند، آنرا بصورت اغراق آمیزی درآورده، و نیز چیزها بر آن افزوده، و عربان آن را به زبان خودپردانده، و فصحا و بلغای عرب، شاخ و برگهایش را زده، و با بهترین شکل برشته تحریر در آوردند. اولین کتاب که در این معنا تالیف شده، کتاب هزار افسان، به معنی هزار خرافه است. و سبب تالیفش این بود که یکی از پادشاهان اگر زنی می گرفت ، پس از یک شب که با او نزدیکی مینمود، وی را به قتل می رسانید، و دختری از شاهزادگان به نام شهرزاد گرفت که بسیار خردمند و باهوش بود و همینکه او را بدست آورد، آن دختر زبان به گفتن افسانه باز کرده، و سخن را تا پایان شب رسانید، برای اینکه پادشاه او را برای دومین شب نگاه دارد، و باقی افسانه را از وی بشنود. و چنین گویند که این کتاب برای لحمانی دختر بهمن تالیف گردیده، و قصه دیگری در این باره نقل کرده اند." الفهرست، محمد ابن اسحاق ابن ندیم(380 قمری) از هزارویکشب حمایت م

Publisher-supplied feed metadata · PodParley refreshed May 2, 2023 · Source feed

Episodes

  1. شب نود و سوم

    شنیدی ای ملک جوان‌بخت که چون ملک افریدون بیهوش شد و باز به هوش آمد، شکایت به ذات‌الدواهی برد، که او محتاله و مکاره بود، و به هیچ آیین پرستش نمی‌کرد، لیک همه مکرها آموخته بود. پس ملک حردوب با ملک افریدون گفت: «ما را به دعای راهب بزرگ حاجت نیست، بلکه به تدبیر و حیل مادرم، ذات‌الدواهی، باید اعتماد...

  2. شب نود و دوم

    شنیدی ای ملک جوان‌بخت که چون کفار از کشته شدن لوقا در خشم شدند، صلا بیکدیگر زدند که: «بکوشید و خون لوقا را از لشکر اسلام بگیرید!» و ملک روم نیز بانگ برداشت که: «خونخواهی ملکه ابریزه را بجویید!» پس در این هنگام، ضوء المکان بانگ بر سپاه اسلام زد که: «ای پرستندگان پروردگار یگانه، بدانید که بهشت در…

    more
  3. شب نود و یکم

    چون کفار شکست لوقا بدیدند، بر سر و روی خویش طپانچه زدند و استغاثه به راهبان دیرها بردند. پس از آن، همگی گرد آمدند، تیغ‌ها و نیزه‌ها در کف گرفتند، و برای خون‌ریختن هجوم آوردند. دو لشکر به هم پیچیدند، سینه‌های یلان جولانگه سم اسبان شد، و مغز شجاعان غلاف شمشیر دلیران گشت. همی زدند و همی کشتند، تا…

    more
  4. شب نودم

    شنیدی ای ملک جوان‌بخت که چون صبح فرا رسید و دلیران جنگ را آماده گشتند، ملک افریدون سرهنگان لشکر را بخواند، خلعتشان بداد، و صلیب بر روی ایشان نقش کرد، و به بخور مقدسشان تبرک نمود. آنگاه، لوقا بن شملوط را که «شمشیر مسیح» خوانده می‌شد، پیش خواند و او را نیز بدان بخور تبرک داد. این لوقا بس دلیر بود،…

    more
  5. شب هشتاد و نهم

    ذات‌الدواهی گفت: «ترا به کاری اشارت کنم که از علاج آن ابلیس عاجز شود.» پس پنجاه هزار مرد را بر کشتی‌ها نشاند و فرمان داد که به جبل دخان روند و آنجا در کمین باشند، که چون لشکر اسلام با ایشان روبرو شود، اینان از دریا برآیند و پشت لشکر اسلام را بگیرند، و کفار نیز از پیش روی آنان حمله برند، تا هیچ تن...

  6. شب هشتاد و هشتم

    شنیدی ای ملک جوان‌بخت که چون ضوء المکان گفت: «چون از جهاد بازگردم، پاداشی نیکو به تونتاب دهم»، ملک شرکان بدانست که نزهت‌الزمان هر چه گفته راست بوده است، ولی واقعه‌ای را که میان ایشان رخ داده بود، پوشیده داشت. پس حاجب را بفرمود تا سلام او را به نزهت‌الزمان رساند، و نزهت‌الزمان نیز برادر را سلام...

  7. شب هشتاد و هفتم

    چون ملک ضوء المکان خراج دمشق را بر سپاه بخشید و هیچ در خزانه نگذاشت، امرا زمین بوسیدند و او را ثنا گفتند، سپس به خیمه‌های خویش بازگشتند. چون روز دیگر شد، ملک سپاه را به سفر فرمان داد، و سه روز در راه بودند تا در روز چهارم به بغداد درآمدند، و دیدند که شهر را آراسته‌اند. ملک ضوء المکان به قصر پدر...

  8. شب هشتاد و ششم

    چون عجوز خواست از دیار ملک نعمان برود، صفیه را نیز با خود ببرد تا نزد رجال الغیب برد و از خدا درخواست کند که فرزندانش را به او بازگرداند. ملک بدان رضا داد، و چون هنگام رفتن رسید، عجوز کوزه‌ای مهر کرده نزد ملک آورد و گفت: «چون ماه نو شود، به گرمابه در شو، و چون از آن بیرون آیی، آنچه در این کوزه…

    more
  9. شب هشتاد و پنجم

    چون ملک نعمان روزه گرفت، عجوز به راه خویش شد. چون دهه‌ی نخستین به پایان آمد، ملک به وقت افطار کوزه‌ای را که عجوز بدو سپرده بود برداشت و بنوشید، پس در دل خویش حالتی تازه یافت. چون دهه‌ی دوم ماه شد، عجوز بازآمد و حلوا با خود داشت که برگی سبز بر آن نهاده بود، و آن برگ به برگ درختان نمی‌مانست. چون…

    more
  10. شب هشتاد و چهارم

    موسی پس از یاری دختران شعیب، به سراپرده‌ی او درآمد و شعیب او را به نیکویی پذیرفت و گفت: «ای جوان، تو را به نکاح یکی از دخترانم درمی‌آورم، مشروط بر آنکه هشت سال مرا خدمت کنی.» موسی این سخن بشنید و بدان رضا داد. و نیز بدان که مردی از یاران خود که سال‌ها از وی دور افتاده بود، سراغی گرفت و گفتند: «تو...

  11. شب هشتاد و سوم

    🌙شب هشتاد و سوم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هشتاد و سوم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، کنیز پنجم با ملک نعمان گفت که: موسی علیه السلام به نزد شعیب رسید و خوردنی از بهر شام آماده بود. پس شعیب با موسی گفت: همی خواهم که مزد آب کشیدن تو بدهم. موسی گفت: من از خانواده ای...

  12. شب هشتاد و دوم

    🌙شب هشتاد و دوم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب هشتاد و دوم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، کنیزک با ملک نعمان گفت که: خواهر بشر حافی نزد احمد بن حنبل رفت و گفت: ای پیشوای دین، ما طایفه ای هستیم که شبها پشم همی ریسیم و روزها صرف معاش کنیم و بسیار شبها به فراز بام نشسته…

    more
  13. شب هشتاد و یکم

    🌙شب هشتاد و یکم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هشتاد و یکم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، شخصی از رسول خدا خواهش پند دادن کرد. پیغمبر فرمود: پند من این است که در دنیا مالک و زاهد باش و در آخرت مملوک و طامع شو. آن مرد گفت: این چگونه می شود؟ پیغمبر گفت: هر کس که در دنیا...

  14. شب هشتادم

    🌙شب هشتادم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب هشتادم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، وزیر دندان با ضوءالمکان گفت که: کنیز دویم پیش آمده در پیش ملک نعمان هفت بار زمین ببوسید. پس از آن گفت که: لقمان با پسرش گفت: سه چیز است که شناخته نمی شود مگر در سه وقت. نخست بردباری است که...

  15. شب هفتاد و نهم

    🌙شب هفتاد و نهم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب هفتاد و نهم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، پس کنیز گفت: ای ملک، شمه ای از آداب قضات با تو بگویم. بدان که قاضیان شهر مردم را باید به یک رتبت بدارند و یکسان شمارند تا اینکه قوی طمع در جور ضعیفان نکند و ضعیفان از عدل مایوس...

  16. شب هفتاد و هشتم

    🌙شب هفتاد و هشتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  17. شب هفتاد و هفتم

    🌙شب هفتاد و هفتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هفتاد و هفتم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، چون حاجب آگاه شد که ضوءالمکان به جای پدرش به سلطنت مینشیند پس حاجب به وزیر دندان گفت: قصه عجیبی است و بدان ای وزیر، که خدای تعالی راحتی شما را خواسته و چنان شده است که آرزو...

  18. شب هفتاد و ششم

    🌙شب هفتاد و ششم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هفتاد و ششم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، تونتاب بترسید و گونه اش زرد شد و به آواز بلند گفت که: قدر نیکوییهای من ندانست و گمان دارم که مرا با گناه خویش شریک کرده. ناگاه خادم بانگ بر وی زد که: ای دروغگو، تو گفتی که من شعر...

  19. شب هفتاد و پنج

    🌙شب هفتاد و پنجم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هفتاد و پنجم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، نزهت الزمان گفت: خدای تعالی ترا به او برساند. پس از آن نزهت الزمان با خادم گفت: با او بگو که بیتی چند در شکایت جدایی بخواند. خادم بدان سان که خاتون گفته بود با ضوءالمکان بگفت....

  20. شب هفتاد و چهارم

    🌙شب هفتاد و چهارم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"*بدره زر: کیسه طلا چون شب هفتاد و چهارم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، خادم با ضوءالمکان گفت: یا سیدی، امشب سه بار به سوی تو آمده ام و خاتون ترا به نزد خود می خواند. ضوءالمکان گفت: خاتون کیست و رتبت او چیست که مرا نزد خود خواند؟...

  21. شب هفتاد و سوم

    🌙شب هفتاد و سوم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هفتاد و سوم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، نزهت الزمان، خادم را به جستجوی خواننده شعر فرستاد. خادم برفت. همه مردم را دید که خفته اند و یک تن بیدار در میان قافله نیست. پس نزد تونتاب رفت و دید که سر برهنه نشسته است. به نزدیک...

  22. شب هفتاد و دوم

    🌙شب هفتاد و دوم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هفتاد و دوم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، نزهت الزمان با خادم گفت: برو و آن که ابیات همی خواند نزد منش آر. خادم برفت و جستجو کرده جز تونتاب کس را بیدار نیافت. و ضوءالمکان بیخود افتاده و تونتاب در پهلوی او ایستاده بود.…

    more
  23. شب هفتاد و یکم

    🌙شب هفتاد و یکم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هفتاد و یکم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، چون قافله سه روز در آنجا بماندند پس از آن سفر کردند و همی رفتند تا به شهر دیگر رسیدند و سه روز در آنجا بماندند. پس از آن سفر کردند و به دیار بکر[1] رسیدند. نسیم بغداد به ایشان...

  24. شب هفتادم

    🌙شب هفتادم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب هفتادم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، ملک نعمان در نامه نوشته بود، کنیزی را که خریده ای بفرست تا با این کنیزکان در نزد علما مناظره کنند اگر به این کنیزکان غلبه کند خراج بغداد را با کنیز بهر تو بفرستم. شرکان چون این بخواند،…

    more
  25. شب شصت و نهم

    🌙شب شصت و نهم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب شصت و نهم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، چون شرکان این سخن بشنید گونه اش زرد گشته دلش بتپید و سر به زیر افکند و از بسیاری اضطراب بیهوش شد. چون به هوش آمد به حیرت و فکرت فرو رفت. ولی خویشتن بدو نشناساند و با او گفت: ای خاتون،...

  26. شب شصت و هشتم

    🌙شب شصت و هشتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب شصت و هشتم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، ملک نعمان نوشته بود که من یک ماه در نخجیرگاه بودم چون باز آمدم، دیدم که برادر و خواهرت ضوءالمکان و نزهت الزمان پاره ای مال گرفته با حاجیان به بیت الله رفته اند. چون از رفتنشان آگاه...

  27. شب شصت و هفتم

    🌙شب شصت و هفتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب شصت و هفتم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، نزهت الزمان با ملک شرکان گفت: در این باب بسی پندهاست که در یک مجلس همه آنها را نیارم گفت ولی به تدریج گفته می شود انشاءالله تعالی. پس قاضیان گفتند: ای ملک، این کنیز به روزگار اندر...

  28. شب شصت و ششم

    🌙شب شصت و ششم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب شصت و ششم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، نزهت الزمان تتمه فصل دوم را چنین گفت: اتقاقا عمر بن عبدالعزیز به حاجیان بیت الله کتابی نوشت و آن این بود: اما بعد من خدا را در شهرالحرام و در بلدالحرام در روز حج اکبر گواه می گیرم که…

    more
  29. شب شصت و پنجم

    🌙شب شصت و پنجم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب شصت و پنجم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، عمر بن عبد العزیز با فاطمه گفت: خدای تعالی پیغمبر را به سوی خود بازخواند و از برای مردم نهری بر جا گذاشت که از آن نهر سیراب شوند. چون ابوبکر خلیفه شد، نهر را به جای خود گذاشت و به...

  30. شب شصت و چهارم

    🌙شب شصت و چهارم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب شصت و چهارم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، نزهت الزمان گفت: ای پادشاه جهان، فصل دوم از باب ادب در اخبار صالحان است. حسن بصری گفته که: بنی آدم از دنیا به در نرود مگر اینکه سه چیز را افسوس خورد: یکی به تمتع نگرفتن از آنچه…

    more
  31. شب شصت و سوم

    🌙شب شصت و سوم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب شصت و سوم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت. نزهت الزمان گفت: ای ملک، بدان که: معیقب به عهد خلافت عمر، عامل بیت المال بود. اتفاقا روزی پسر عمر را بدید و از بیت المال یک درم بدو داد. معیقب گفته است: پس از آنکه درم را به پسر عمر...

  32. شب شصت و دوم

    🌙شب شصت و دوم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی: آلبوم سایه روشن، داریوش طلایی چون شب شصت و دوم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، احنف گفت که: غسل جمعه کفاره گناهان ایام هفته است. معاویه پرسید که: رای تو چیست هرگاه با کسی از قوم خود ملاقات کنی؟ گفت: از شرم سر به زیر افکنم و…

    more
  33. شب شصت و یکم

    🌙شب شصت و یکم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی: آلبوم سایه روشن، داریوش طلایی چون شب شصت و یکم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، کسری به پسر خویش نوشت که سپاه را چندان مال مده که از تو بی نیاز شوند و به ایشان چنان تنگ مگیر که از تو برنجند و با ایشان میانه روی کن. و گفته اند...

  34. شب شصتم

    🌙شب شصتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی: آلبوم سایه روشن، داریوش طلایی چون شب شصتم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، چون ملک بازرگان را خلعت فاخر بداد و حاضران همگی بازگشتند و بجز قاضیان و بازرگانان کس در نزد ملک نماند، ملک با قضات گفت: می خواهم که از این کنیز از هرگونه…

    more
  35. شب پنجاه و نهم

    🌙شب پنجاه و نهم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی: آلبوم سایه روشن، داریوش طلاییچون شب پنجاه و نهم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، بازرگان گفت: منزه است خدایی که ترا بیافرید. چون رتبت نزهت الزمان بشناخت، اکرامش همی کرد تا هنگام شام شد. بازرگان خادم فرستاد خوردنی بیاوردند و...

  36. شب پنجاه و هشتم

    🌙شب پنجاه و هشتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب پنجاه و هشتم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، چون بازرگان نزهت الزمان را به منزل خویش برد جامه حریر و فاخر بر او بپوشانید و به بازار رفته زیورهای زیرین و مرصع از برای او خریده بیاورد و گفت: اینها همه از آن تو است و از تو…

    more
  37. شب پنجاه و هفتم

    🌙شب پنجاه و هفتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب پنجاه و هفتم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، بازرگان در غایت شرمساری پیش رفته در پهلوی نزهت الزمان بنشست و گفت: ای خاتون، نام تو چیست؟ به پاسخ گفت: از کدام نام من پرسیدی؟ بازرگان گفت: مگر دو نام داری؟ گفت: نامی که از پیش...

  38. شب پنجاه و ششم

    🌙شب پنجاه و ششم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب پنجاه و ششم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، بدوی با آن جماعت گفت، اشتران آماده کردند. بدوی بر اشتری نشست و نزهت الزمان را با خود سوار کرد و همی رفتند که پس از سه روز داخل شهر دمشق شدند و در کاروانسرای سلطان فرود آمدند، ولی...

  39. شب پنجاه و پنجم

    🌙شب پنجاه و پنجم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب پنجاه و پنجم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، تونتاب و زن تونتاب در رفتن با ضوءالمکان به سوی دمشق یکدله شدند و درازگوشی کرایه کردند. ضوءالمکان بر آن نشسته برفتند. پس از شش شبانه روز داخل دمشق شدند و هنگام شام در جایی فرود...

  40. شب پنجاه و چهارم

    🌙شب پنجاه و چهارم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب پنجاه و چهارم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، تونتاب خدا را به پاکان سوگند داد که سلامت این جوان در دست او کناد و تا سه روز از ضوءالمکان دور نگشت. شکر و عرق بید و گلابش همی داد و مهربانی و ملاطفت همی کرد تا آنکه جسمش به...

  41. شب پنجاه و سوم

    🌙شب پنجاه و سوم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی متن: تار دوره قاجار چون شب پنجاه و سوم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، ملک حردوب به دانشمندان مال بیکران وعده کرد و دختران را نیز حاضر آورده به حکیمان سپرد و گفت که حکمت و ادب و اشعار و تواریخ به دختران بیاموزند. حکیمان…

    more
  42. شب پنجاه و دوم

    🌙شب پنجاه و دوم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب پنجاه و دوم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، ملکه با غضبان گفت: ای غضبان، وای بر تو، کار من به اینجا رسیده که تو با من چنین سخن گویی و از من تمنای وصال کنی. پس ملکه گریان شد و گفت: ای زاده زنا، و ای پرورده کنار روسپی ها، ترا...

  43. شب پنجاه و یکم

    🌙شب پنجاه و یکم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی: سهراب پورناظری چون شب پنجاه و یکم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، شرکان با ایشان گفت: جامه فرنگیان بکنند و جامه دختران رومیان در بر کنند. ایشان نیز بدان سان کردند. پس از آن شرکان جمعی از سواران خود به بغداد فرستاد که ملک...

  44. شب پنجاهم

    🌙شب پنجاهم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی: سهراب پورناظری چون شب پنجاهم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، ملکه ابریزه با سردار سواران ملک حردوب گفت که شما یک یک با او مبارزه کنید تا دلیرترین شما ظاهر شود. آن مرد گفت: به حق مسیح سوگند که راست گفتی، ولی نخستین مبارز جز من...

  45. شب چهل و نهم

    🌙شب چهل و نهم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی: صدیق جعفر چون شب چهل و نهم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، دختر با شرکان شراب همی نوشید تا اینکه نشئه شراب و عشق به شرکان چیره شد. پس از آن دختر با کنیزکی گفت: یا مرجانه، آلت طرب بیاور. کنیزک برفت و عود و چنگ و نای حاضر…

    more
  46. شب چهل و هشتم

    🌙شب چهل و هشتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" موسیقی: ترنج چون شب چهل و هشتم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، دختر نصرانیه چون این سخنان با شرکان گفت، شرکان را غرور جوانی و حمیت دلیری بر آن داشت که خویشتن به او بشناساند و بدو خشم آورد، ولی حسن بدیع و فزونی جمالش، شرکان را منع…

    more
  47. شب چهل و هفتم

    🌙شب چهل و هفتم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" کمانچه: کیهان کلهر چون شب چهل و هفتم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، پیرزن گفت: مزاح نمی کنم. دختر قمرمنظر گفت: اگر توانی که با من کشتی بگیری برخیز. عجوز از این سخن در خشم شد و موی بر اندامش بسان خارپشت راست گردید و با دلارام گفت…

    more
  48. شب چهل و ششم

    🌙شب چهل و ششم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" کمانچه: کیهان کلهر چون شب چهل و ششم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، رسولان هدایا به ملک نعمان عرضه داشتند: پنجاه کنیز رومی حله پوش و پنجاه غلام که قباهای دیبا در بر و کمربندهای زرین در کمر داشتند و هر یک را به گوش اندر حلقه ای بود...

  49. شب چهل و پنجم

    🌙شب چهل و پنجم ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب چهل و پنجم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، چون شرکان دانست که یکی از کنیزان پدر آبستن گشته ملول شد و گفت: در مملکت من شریک پیدا شد و سلطنتم را انباز به هم رسید و شرکان را پیوسته به خاطر اندر مکنون بود که اگر کنیز پسر بزاید…

    more
  50. شب چهل و چهارم

    🌙شب چهل و چهارم آغاز حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان" چون شب چهل و چهارم برآمد گفت: ای ملک جوانبخت، خلیفه از فصاحت غانم بن ایوب شگفت ماند و با غانم گفت: نزدیکتر آی. چون نزدیکتر رفت خلیفه گفت: ماجرا بیان کن و از خبر خویش مرا آگاه کن. غانم ماجرا بی کم و کاست باز گفت. خلیفه دانست که...

Type above to search every episode's transcript for a word or phrase. Matches are scoped to this podcast.

Searching…

We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.

No matches for "" in this podcast's transcripts.

Showing of matches

No topics indexed yet for this podcast.

Loading reviews...

ABOUT THIS SHOW

"محمد بن اسحاق گوید: پارسیان اول، تصنیف کنندگان اولین افسانه بوده و آن را بصورت کتاب درآورده و در خزانه های خود نگاهداری، و آن را از زبان حیوانات نقل و حکایت می نمودند. پس از آن پادشاهان اشکانی، که دومین سلسله پادشاهان ایرانند، آنرا بصورت اغراق آمیزی درآورده، و نیز چیزها بر آن افزوده، و عربان آن را به زبان خودپردانده، و فصحا و بلغای عرب، شاخ و برگهایش را زده، و با بهترین شکل برشته تحریر در آوردند. اولین کتاب که در این معنا تالیف شده، کتاب هزار افسان، به معنی هزار خرافه است. و سبب تالیفش این بود که یکی از پادشاهان اگر زنی می گرفت ، پس از یک شب که با او نزدیکی مینمود، وی را به قتل می رسانید، و دختری از شاهزادگان به نام شهرزاد گرفت که بسیار خردمند و باهوش بود و همینکه او را بدست آورد، آن دختر زبان به گفتن افسانه باز کرده، و سخن را تا پایان شب رسانید، برای اینکه پادشاه او را برای دومین شب نگاه دارد، و باقی افسانه را از وی بشنود. و چنین گویند که این کتاب برای لحمانی دختر بهمن تالیف گردیده، و قصه دیگری در این باره نقل کرده اند." الفهرست، محمد ابن اسحاق ابن ندیم(380 قمری) از هزارویکشب حمایت م

HOSTED BY

مهدی اکبری‌فر

CATEGORIES

Frequently Asked Questions

How many episodes does داستان‌های هزارویکشب have?

داستان‌های هزارویکشب currently has 78 episodes available on PodParley. New episodes are automatically indexed when they're published to the podcast feed.

What is داستان‌های هزارویکشب about?

"محمد بن اسحاق گوید: پارسیان اول، تصنیف کنندگان اولین افسانه بوده و آن را بصورت کتاب درآورده و در خزانه های خود نگاهداری، و آن را از زبان حیوانات نقل و حکایت می نمودند. پس از آن پادشاهان اشکانی، که دومین سلسله پادشاهان ایرانند، آنرا بصورت اغراق آمیزی درآورده، و نیز چیزها بر آن افزوده، و عربان آن را...

How often does داستان‌های هزارویکشب release new episodes?

داستان‌های هزارویکشب has 78 episodes. Check the episode list to see recent publication dates and frequency.

Where can I listen to داستان‌های هزارویکشب?

You can listen to داستان‌های هزارویکشب on PodParley by clicking any episode. We provide an embedded audio player for direct listening, and you can also subscribe via your preferred podcast app using the RSS feed.

Who hosts داستان‌های هزارویکشب?

داستان‌های هزارویکشب is created and hosted by مهدی اکبری‌فر.
URL copied to clipboard!