EPISODE · Jun 1, 2025 · 5 MIN
شب نودم
from داستانهای هزارویکشب
شنیدی ای ملک جوانبخت که چون صبح فرا رسید و دلیران جنگ را آماده گشتند، ملک افریدون سرهنگان لشکر را بخواند، خلعتشان بداد، و صلیب بر روی ایشان نقش کرد، و به بخور مقدسشان تبرک نمود. آنگاه، لوقا بن شملوط را که «شمشیر مسیح» خوانده میشد، پیش خواند و او را نیز بدان بخور تبرک داد. این لوقا بس دلیر بود، و در بلاد روم چون او مردی در بزرگی جثه و تیراندازی و نیزهگذاری نبود، لیکن منظری قبیح داشت، که عارضش چون عارض خر و صورتش چون صورت بوزینه بود.پس لوقا پای ملک را بوسید و در برابرش ایستاد، و ملک گفت: «همیخواهم که با شرکان مبارزت کنی و شر او را از ما بگردانی.» و گمان ملک آن بود که لوقا عنقریب بر شرکان دست یابد. آنگاه لوقا از نزد ملک بازگشت، بر اسب اشقر سوار شد، و با تابعان خود روی به میدان نهاد. منادی در میان لشکر ندا داد که: «ای امت محمد، جز سیف اسلام، ملک شرکان، هیچکس از میان شما بیرون نیاید!»پس ملک شرکان و برادرش ضوء المکان، لوقا را در میدان بدیدند، و این ندا بشنیدند. ضوء المکان با برادر گفت: «ترا میخواهند.» شرکان گفت: «اگر چنین باشد، بر من گواراتر است.» پس شرکان چون شیر خشمگین به مبارزت درآمد، و اسب به سوی لوقا راند. نیزه در دستش لرزان بود، و این شعر همیخواند:روزی که سمند عزم من پویه کند دشمن ز نهیب تیغ من مویه کنداینجا به پیام و نامه بر ناید کار شمشیر دو رویه کار یک رویه کندلیک لوقا معنی رجز ندانست، و از بهر تعظیم صلیب که بر رویش نقش کرده بودند، دست بر روی خویش مالید، دست خود ببوسید، و نیزه به سوی شرکان حواله کرد. شرکان حملهی او را دفع نمود، و زوبین گرفته به سوی لوقا انداخت، و آن زوبین چون شهاب ثاقب برفت، مردم فریاد برکشیدند، و از هیبت شرکان در بیم شدند. اما چون زوبین به نزد شرکان رسید، او آن را در هوا بربود، و مردم از آن جلادت در حیرت افتادند.پس شرکان زوبین را با همان دست که ربوده بود، چنان به اهتزاز آورد که نزدیک شد دونیمه شود، و آن را به هوا بینداخت بدان سان که از دیده غایب شد. سپس، با دست دیگر زوبین را گرفت و به سوی لوقا انداخت. لوقا نیز خواست که آن را چنان که شرکان بربود، برباید، لیکن شرکان، شتابان، زوبین دیگر بدو افکند، و آن زوبین در میان صلیب که بر روی لوقا نقش کرده بودند، فرو نشست، و در حال، جان به مالک دوزخ سپرد.چون کفار دیدند که لوقا بن شملوط کشته شد، رویهای خویش طپانچه زدند، و به راهبان دیرها استغاثه بردند... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
شنیدی ای ملک جوانبخت که چون صبح فرا رسید و دلیران جنگ را آماده گشتند، ملک افریدون سرهنگان لشکر را بخواند، خلعتشان بداد، و صلیب بر روی ایشان نقش کرد، و به بخور مقدسشان تبرک نمود. آنگاه، لوقا بن شملوط را که «شمشیر مسیح» خوانده میشد، پیش خواند و او را نیز بدان بخور تبرک داد. این لوقا بس دلیر بود، و در بلاد روم چون او مردی در بزرگی جثه و تیراندازی و نیزهگذاری نبود، لیکن منظری قبیح داشت، که عارضش چون عارض خر و صورتش چون صورت بوزینه بود.پس لوقا پای ملک را بوسید و در برابرش ایستاد، و ملک گفت: «همیخواهم که با شرکان مبارزت کنی و شر او را از ما بگردانی.» و گمان ملک آن بود که لوقا عنقریب بر شرکان دست یابد. آنگاه لوقا از نزد ملک بازگشت، بر اسب اشقر سوار شد، و با تابعان خود روی به میدان نهاد. منادی در میان لشکر ندا داد که: «ای امت محمد، جز سیف اسلام، ملک شرکان، هیچکس از میان شما بیرون نیاید!»پس ملک شرکان و برادرش ضوء المکان، لوقا را در میدان بدیدند، و این ندا بشنیدند. ضوء المکان با برادر گفت: «ترا میخواهند.» شرکان گفت: «اگر چنین باشد، بر من گواراتر است.» پس شرکان چون شیر خشمگین به مبارزت درآمد، و اسب به سوی لوقا راند. نیزه در دستش لرزان بود، و این شعر همیخواند:روزی که سمند عزم من پویه کند دشمن ز نهیب تیغ من مویه کنداینجا به پیام و نامه بر ناید کار شمشیر دو رویه کار یک رویه کندلیک لوقا معنی رجز ندانست، و از بهر تعظیم صلیب که بر رویش نقش کرده بودند، دست بر روی خویش مالید، دست خود ببوسید، و نیزه به سوی شرکان حواله کرد. شرکان حملهی او را دفع نمود، و زوبین گرفته به سوی لوقا انداخت، و آن زوبین چون شهاب ثاقب برفت، مردم فریاد برکشیدند، و از هیبت شرکان در بیم شدند. اما چون زوبین به نزد شرکان رسید، او آن را در هوا بربود، و مردم از آن جلادت در حیرت افتادند.پس شرکان زوبین را با همان دست که ربوده بود، چنان به اهتزاز آورد که نزدیک شد دونیمه شود، و آن را به هوا بینداخت بدان سان که از دیده غایب شد. سپس، با دست دیگر زوبین را گرفت و به سوی لوقا انداخت. لوقا نیز خواست که آن را چنان که شرکان بربود، برباید، لیکن شرکان، شتابان، زوبین دیگر بدو افکند، و آن زوبین در میان صلیب که بر روی لوقا نقش کرده بودند، فرو نشست، و در حال، جان به مالک دوزخ سپرد.چون کفار دیدند که لوقا بن شملوط کشته شد، رویهای خویش طپانچه زدند، و به راهبان دیرها استغاثه بردند... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
شب نودم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jun 27, 2026 ·35m
Jun 17, 2026 ·86m
Jun 11, 2026 ·121m
Jun 7, 2026 ·84m
Feb 25, 2026 ·28m
Feb 23, 2026 ·50m