شب پنجاه و چهارم episode artwork

EPISODE · Jul 13, 2021 · 6 MIN

شب پنجاه و چهارم

from داستان‌های هزارویکشب

🌙شب پنجاه و چهارمادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب پنجاه و چهارم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، تونتاب خدا را به پاکان سوگند داد که سلامت این جوان در دست او کناد و تا سه روز از ضوءالمکان دور نگشت. شکر و عرق بید و گلابش همی داد و مهربانی و ملاطفت همی کرد تا آنکه جسمش به عافیت اندر شد و چشم بگشود. چون تونتاب به نزد او بیامد دید که نشسته و آثار صحت از او پیداست. گفت: ای فرزند، چگونه ای؟ ضوءالمکان گفت: الحمدلله، به عافیت اندرم. تونتاب شکر و حمد خدا را به جا آورد و به بازار رفته ده مرغ بخرید و به نزد زنش آورده و گفت: هر روز دو تا از این مرغان بکش. یکی بهر چاشت و یکی بهر شام بدین جوان بخوران. پس زن تونتاب برخاسته مرغ بکشت و به دیگ اندرش پخته بر وی بخورانید و آب، گرم کرده دست و پایش بشست. ضوءالمکان به وساده تکیه کرده بخفت. وقت پسین بیدار شد. زن تونتاب مرغ دیگر آماده کرده هنگام شام بیاورد. ضوءالمکان نشسته همی خورد که تونتاب بیامد. دید که جوان چیز می خورد. شادان شد و در نزد او بنشست و احوال باز پرسید. ضوءالمکان گفت: شکر خدای را که بهبودی پدید گشته، خدا ترا پاداش نیکو دهاد. پس تونتاب بیرون رفته شربت بنفشه و گلاب بیاورد و بدو بخورانید و تونتاب هر روز پنج درم مزد از گرمایه بگرفتی. یک درم شربت بنفشه خریده و یکی به شکر و گلاب می داد و پیوسته ملاطفت و مهربانی می کرد تا اینکه یک ماه برفت و آثار رنجوری برکنار شد و تندرستی روی داد. تونتاب و زن او خشنود و شادمان شدند. آنگاه تونتاب او را به گرمابه برد و خود به بازار گشته برگ سدر بخرید و پیش ضوءالمکان برد. ضوءالمکان تن با برگ سدر بشست و تونتاب پای او را همی شست.چون استاد گرمابه دید که تونتاب پای ضوءالمکان همیشوید، دلاک پیش ضوءالمکان فرستاد و دلاک بیامد و با تونتاب گفت: این نقص استاد است که تو این کارها بکنی. پس دلاک سر ضوءالمکان تراشید و تن او را بشست آنگاه تونتاب ضوءالمکان را به خانه بازگردانید و جامه نیکو بر وی بپوشانید و شکر و گلاب بیاورد و بخورانید. زن تونتاب که مرغ را پخته و آماده کرده بود، پیش آورد. تونتاب لقمه لقمه از گوشت مرغ گرفته بر وی بخورانید. چون سیر بخورد، زن تونتاب آب گرم آورده ضوءالمکان را دست بشست. ضوءالمکان حمد خدا را به جا آورد. پس از آن تونتاب را ثنا گفت و گفت: خدا ترا سبب زندگانی من کرد. تونتاب گفت: این سخنان مگو و حدیث خویشتن بازگو که چرا به این شهر آمده ای و از کدام شهری؟ من در جبین تو نشان بزرگی و نجابت همی بینم. ضوءالمکان با او گفت: تو بازگو که مرا چگونه یافتی؟ تونتاب گفت: من ترا هنگام بامداد بر سر تون افتاده دیدم و چگونگی ندانستم. پس ترا برداشته در خانه خود نگاه داشتم. حکایت همین بود. ضوءالمکان گفت:«سبحان الذی یحیى العظام و هی رمیم »(= پاکیزه است کسی که استخوانها را که خشک و بی گوشت اند، زنده میکند).ای برادر احسان بر من تمام کرده ای، زود باشد که به پاداش کردار خود برسی. پس از آن با تونتاب گفت: این شهر کدام شهر است؟ تونتاب گفت: مدینه قدس است. ضوءالمکان رنجهای خویش و غریبی و جدایی خواهر خود به خاطر آورده بگریست و حکایت با تونتاب حدیث کرده این ابیات بر خواند:آه از این زندگی ناخوش منوز دل و خاطر مشوش منسپر زخم حادثات شده استدل پر تیر همچو ترکش مناز همه عمر خویش نشنیده استبوی راحت دل بلاکش منپس از آن سخت بگریست. تونتاب گفت: گریان مشو و شکر خدا به جا آر که سلامت و تندرستی. ضوءالمکان گفت: از اینجا تا دمشق چند روز مسافت است؟ تونتاب گفت: شش روز. ضوءالمکان گفت: توانی که مرا بدانجا بفرستی؟ تونتاب گفت: چگونه ترا تنها روان سازم که تو کودک هستی و هرگاه به دمشق بخواهی بروی من با تو خواهم آمد و اگر زن من نیز به فرمان من است او نیز با ما خواهد آمد که در آنجا نزد تو بمانیم زیرا که دوری تو بر من دشوار است. پس تونتاب با زن خود گفت: میل داری که به دمشق و شام سفر کنی یا در همین جا مقیم هستی تا من این ملک زاده را به دمشق برسانم و بازگردم که او را شوق سفر دمشق در سر است و من به جدایی او شکیبا نمی توانم بود و از راهزنان نیز بر او همی ترسم. زن تونتاب گفت: من نیز با شما سفر کنم. تونتاب گفت: زهی موافقت و زهی مرافقت. پس تونتاب برخاسته متاع خانه آنچه که داشت بفروخت.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.*ثنا گفتن: تشکر و قدردانی کردن Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

🌙شب پنجاه و چهارمادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب پنجاه و چهارم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، تونتاب خدا را به پاکان سوگند داد که سلامت این جوان در دست او کناد و تا سه روز از ضوءالمکان دور نگشت. شکر و عرق بید و گلابش همی داد و مهربانی و ملاطفت همی کرد تا آنکه جسمش به عافیت اندر شد و چشم بگشود. چون تونتاب به نزد او بیامد دید که نشسته و آثار صحت از او پیداست. گفت: ای فرزند، چگونه ای؟ ضوءالمکان گفت: الحمدلله، به عافیت اندرم. تونتاب شکر و حمد خدا را به جا آورد و به بازار رفته ده مرغ بخرید و به نزد زنش آورده و گفت: هر روز دو تا از این مرغان بکش. یکی بهر چاشت و یکی بهر شام بدین جوان بخوران. پس زن تونتاب برخاسته مرغ بکشت و به دیگ اندرش پخته بر وی بخورانید و آب، گرم کرده دست و پایش بشست. ضوءالمکان به وساده تکیه کرده بخفت. وقت پسین بیدار شد. زن تونتاب مرغ دیگر آماده کرده هنگام شام بیاورد. ضوءالمکان نشسته همی خورد که تونتاب بیامد. دید که جوان چیز می خورد. شادان شد و در نزد او بنشست و احوال باز پرسید. ضوءالمکان گفت: شکر خدای را که بهبودی پدید گشته، خدا ترا پاداش نیکو دهاد. پس تونتاب بیرون رفته شربت بنفشه و گلاب بیاورد و بدو بخورانید و تونتاب هر روز پنج درم مزد از گرمایه بگرفتی. یک درم شربت بنفشه خریده و یکی به شکر و گلاب می داد و پیوسته ملاطفت و مهربانی می کرد تا اینکه یک ماه برفت و آثار رنجوری برکنار شد و تندرستی روی داد. تونتاب و زن او خشنود و شادمان شدند. آنگاه تونتاب او را به گرمابه برد و خود به بازار گشته برگ سدر بخرید و پیش ضوءالمکان برد. ضوءالمکان تن با برگ سدر بشست و تونتاب پای او را همی شست.چون استاد گرمابه دید که تونتاب پای ضوءالمکان همیشوید، دلاک پیش ضوءالمکان فرستاد و دلاک بیامد و با تونتاب گفت: این نقص استاد است که تو این کارها بکنی. پس دلاک سر ضوءالمکان تراشید و تن او را بشست آنگاه تونتاب ضوءالمکان را به خانه بازگردانید و جامه نیکو بر وی بپوشانید و شکر و گلاب بیاورد و بخورانید. زن تونتاب که مرغ را پخته و آماده کرده بود، پیش آورد. تونتاب لقمه لقمه از گوشت مرغ گرفته بر وی بخورانید. چون سیر بخورد، زن تونتاب آب گرم آورده ضوءالمکان را دست بشست. ضوءالمکان حمد خدا را به جا آورد. پس از آن تونتاب را ثنا گفت و گفت: خدا ترا سبب زندگانی من کرد. تونتاب گفت: این سخنان مگو و حدیث خویشتن بازگو که چرا به این شهر آمده ای و از کدام شهری؟ من در جبین تو نشان بزرگی و نجابت همی بینم. ضوءالمکان با او گفت: تو بازگو که مرا چگونه یافتی؟ تونتاب گفت: من ترا هنگام بامداد بر سر تون افتاده دیدم و چگونگی ندانستم. پس ترا برداشته در خانه خود نگاه داشتم. حکایت همین بود. ضوءالمکان گفت:«سبحان الذی یحیى العظام و هی رمیم »(= پاکیزه است کسی که استخوانها را که خشک و بی گوشت اند، زنده میکند).ای برادر احسان بر من تمام کرده ای، زود باشد که به پاداش کردار خود برسی. پس از آن با تونتاب گفت: این شهر کدام شهر است؟ تونتاب گفت: مدینه قدس است. ضوءالمکان رنجهای خویش و غریبی و جدایی خواهر خود به خاطر آورده بگریست و حکایت با تونتاب حدیث کرده این ابیات بر خواند:آه از این زندگی ناخوش منوز دل و خاطر مشوش منسپر زخم حادثات شده استدل پر تیر همچو ترکش مناز همه عمر خویش نشنیده استبوی راحت دل بلاکش منپس از آن سخت بگریست. تونتاب گفت: گریان مشو و شکر خدا به جا آر که سلامت و تندرستی. ضوءالمکان گفت: از اینجا تا دمشق چند روز مسافت است؟ تونتاب گفت: شش روز. ضوءالمکان گفت: توانی که مرا بدانجا بفرستی؟ تونتاب گفت: چگونه ترا تنها روان سازم که تو کودک هستی و هرگاه به دمشق بخواهی بروی من با تو خواهم آمد و اگر زن من نیز به فرمان من است او نیز با ما خواهد آمد که در آنجا نزد تو بمانیم زیرا که دوری تو بر من دشوار است. پس تونتاب با زن خود گفت: میل داری که به دمشق و شام سفر کنی یا در همین جا مقیم هستی تا من این ملک زاده را به دمشق برسانم و بازگردم که او را شوق سفر دمشق در سر است و من به جدایی او شکیبا نمی توانم بود و از راهزنان نیز بر او همی ترسم. زن تونتاب گفت: من نیز با شما سفر کنم. تونتاب گفت: زهی موافقت و زهی مرافقت. پس تونتاب برخاسته متاع خانه آنچه که داشت بفروخت.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.*ثنا گفتن: تشکر و قدردانی کردن Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

شب پنجاه و چهارم

0:00 6:47

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

Sexology دکتر نازنین معالی دکتر نازنین معالی ،روانشناس بالینی و پژوهشگر روابط جنسی ، پس ازپایان دوره فوق تخصص در .بیمارستان کایزر ، درمطب خصوصی خود در شهر لس انجلس به در مان مدد جویان پرداخته است. دکتر معالی دارای تجربه درمانهای بالینی در بخش خصوصی و بخش عمومی ست ،بامطالعات و تحقیقا تی گسترده در زمینه های مختلف روانشناسی، فرهنگی و ساختارهای اجتماعی که مشتاقانه در پی آن است ، تجربیات و دانسته های خود را از طریق رسانه ها نیز در اختیار عموم قرار دهد ، تنظیم و ارایه ی این رسانه ی شنیداری نیز در پی احیای این هدف استدر این پادکست مسایل جنسی از دیدگاههای جامعه شناسی و روانشناسی نوین بررسی می شود۰ این پادکست هیچ گرایش مذهبی، انتفاعی یا سیاسی ندارد و تنها هدف آن آموزش هموطنان عزیز و دیگر فارسی زبانان در سراسر جهان می باشد۰.برای اطلاعات بیشترو تماس با دکتر نازنین معالی به وب سایت زیر مراجعه فرمایید:www.oasis2care.com Explicit پادکست جنایی آخرین شاهد Mahdi Pourbaqi این یک پادکست قصه گو نیست. پرونده های جنایی واقعی حاوی مصادیق خشونت، حوادث آزاردهنده، مسائل جنسی و سوء مصرف مواد هستند و می توانند برای کودکان و افرادی که روحیه حساس و آسیب پذیر دارند اثرات مخرب و گاه جبران ناپذیر داشته باشند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. Explicit پلی لیست | PlayList MokhtarRazmjoo این پادکست مجموعه از اپیزود هایی هست ک موزیک هاش از جهت یا جهاتی مثلا سبک ، خواننده یا هنرمند خالق اثر ، دوره تاریخی ، حال و 👇هوا و مود ,تم و ... باهم وجه اشتراک دارن و من, مختار رزمجو اونهارو به انتخاب شما و برای شما تبدیل به پلی لیست کردم.اینجا موسیقی از جنسی دیگر خواهد شنید ⤵️برا دانلود اهنگها به کانال تلگرام پادکست مراجعه کنیدHttps://t.me/playlistpodcas☑️برای دریافت اطلاعات اضافی در مورد محتوای اپیزود ها تو شبکه های اجتماعی پلی لیست عضو بشیدInsta:https://instagram.com/Mokhtarrazmjooo دکمه نارنجی(Subscribe) مشترک شدن رو کلیک کنید تا هر پنج شنبه از انتشار اپیزود جدید اگاه 🔔 بشید.برای حمایت و بهتر شدن پادکست میتونید دکمه قلب ❤️ رو فشار بدید . و برای ارسال به کسی که فکر میکنید ممکنه خوشش بیاد دکمه اشتراک گذاری 🔱 رو فشار بدید.⭕️*توجه*تمام محتوای این پادکست براساس انتخاب کاربران خواهد بود پس اگر تم,مود,موضوع,سبک ,استایل,خواننده ,ژانر و...خاصی مد نظرتون بود همینجا در بخش نظرات(کامنتComment) برای ما بنویسید Explicit پادکست خرقه | کتاب صوتی رمان‌های فارسی بدون سانسور Mohsen Bolhasani به روایت محسن بوالحسنیپادکست خرقه، روایتی‌ست صوتی از رمان‌ها و داستان‌های ماندگار ادبیات فارسی؛ جایی برای شنیدن آثار بزرگ و کمیاب، همان‌گونه که نویسنده آن‌ها را نوشته، نه آن‌طور که سانسور اجازه داده استدر فصل تازه‌ی خرقه، رمان‌های شاخص فارسی را بدون تحلیل یا تفسیر، به‌صورت کتاب صوتی می‌خوانیم. این فصل، دعوتی‌ست به تجربه‌ی ادبیات ناب، بی‌واسطه و بی‌حاشیهپادکست خرقه، پادکست ادبی، پادکست فارسی، کتاب صوتی فارسی، رمان فارسی، ادبیات ایران، محسن بوالحسنی، نویسندگان ایرانی، کتاب سانسورنشده، پادکست داستان، پادکست رمان، کتاب‌های ممنوعه+++برای حمایت مالی از پادکست خرقه صرفاً به لینک زیر مراجعه کنیدhttps://donito.me/khergheh Explicit

Frequently Asked Questions

How long is this episode of داستان‌های هزارویکشب?

This episode is 6 minutes long.

When was this داستان‌های هزارویکشب episode published?

This episode was published on July 13, 2021.

What is this episode about?

🌙شب پنجاه و چهارمادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب پنجاه و چهارم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، تونتاب خدا را به پاکان سوگند داد که سلامت این جوان در دست او کناد و تا سه روز از ضوءالمکان دور نگشت. شکر و عرق بید و گلابش همی داد...

Can I download this داستان‌های هزارویکشب episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!