EPISODE · Jul 28, 2021 · 5 MIN
شب پنجاه و هشتم
from داستانهای هزارویکشب
🌙شب پنجاه و هشتمادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب پنجاه و هشتم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، چون بازرگان نزهت الزمان را به منزل خویش برد جامه حریر و فاخر بر او بپوشانید و به بازار رفته زیورهای زیرین و مرصع از برای او خریده بیاورد و گفت: اینها همه از آن تو است و از تو هیچ نمی خواهم مگر وقتی که ترا نزد سلطان دمشق برم. تو او را از قیمت خویشتن بیاگاهان و چون ترا بخرد، نیکوییهایی که با تو کرده ام با او بگو و از سلطان بخواه که سفارش مرا به ملک نعمان، شهریار بغداد بنویسد که به فرمان ملک، ده یک از من نستاند. چون نزهت الزمان سخنان بازرگان بشنید بخروشید و بگریست. بازرگان گفت: ای خاتون، چون است که تا نام بغداد بردم گریان گشتی؟ مگر ترا کسی بدانجا هست؟ اگر ترا پیوند با بازرگانان است با من بازگو که من همه بازرگانان می شناسم و پیغام ترا برسانم. نزهت الزمان گفت: من بازرگانان را نشناسم ولکن ملک نعمان را می شناسم. بازرگان چون این بشنید بخندید و شادان گشت و با خود گفت: سخت به مقصود رسیدم. بازرگان گفت: مگر ترا پیش از این به ملک نعمان فروخته بودند؟ نزهت الزمان گفت: لا والله، من با دختر او بزرگ شدم. من بسی جای در دل او دارم و مرا بس عزیز دارد. اگر قصد تو این است که ملک نعمان خواهش تو به جا آورد، کاغذ و دوات بیاور که من کتابی بنویسم. چون به بغداد روی آن کتاب را به ملک نعمان برسان و با او بگو که کنیزکت نزهت الزمان را روزگار بر سر بازارها کشیده، دست به دست همی گرداند. و اگر مرا از تو بپرسد بگو که در نزد سلطان دمشق است.بازرگان چون فصاحت و گفتار نغز او دید رتبت او در نزدش افزون شد و گفت: آیا قرآن یاد گرفته ای؟ نزهت الزمان گفت: آری، حکمت و طب نیز دانم و به فصول بقراط و جالینوس شرح نوشته ام و تذکره و شرح برهان خوانده ام و مفردات ابن بیطار مطالعه کرده ام و قانون ابن سینا را ایرادات دارم و در هندسه سخنان گفته ام و حل رموز کرده ام و کتب شافعیه دیده ام و حدیث و نحو آموخته ام و با علما مناظرات دارم و در علم منطق و بیان و علم جدل تألیفات کرده ام و علم اصطرلاب روحانی نیک دانسته ام. پس بازرگان را گفت: کاغذ و دوات بیاور کتابی بنویسم که آن ترا از غمها خلاص کند. بازرگان چون این سخن بشنید عجب آمدش و گفت: خوشا بخت آن که تو اندر قصر او باشی. پس بازرگان قلم و قرطاس بیاورد و در پیش روی نزهت الزمان زمین ببوسید. نزهت الزمان نامه و خامه به دست گرفت و این ابیات بنوشت:از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماندبی او قرار و صبرم از این بیشتر نمانداز تن یکی خیالم و اندر دو چشم منالا خیال آن صنم سیم بر نماندروشن همی نبینم بی سوی او جهانگویی به دیدگان من اندر بصر نماندکسی که فکرها بر او چیره شود و بیداری نزارش کند پس تاریکی او را روشنی اندر پی نباشد و شب را از روز نداند و در بستر جدایی این سو و آن سو بگردد و با میل بیداری اکتحال کند و پیوسته ستارگان بشمارد. پس شرح حال او دراز کشد و از برای او یاری جز سر شک نباشد. پس از آن سرشک از دیدگان می ریخت و این ابیات نیز بنوشت:ای از بر من دور همانا خبرت نیستکز مویه چو مویی شدم از ناله چو نالی[1]یک روز به سالی نکنی یاد کسی راکآید ز غم عشق تو روزیش به سالیروزی بود آیا که دل و جان بفروزمزآن روی که شهری بفروزد به جمالیو در انجام کتاب نوشت که این از غریب اوطان نزهت الزمان است به سوی ملک زمان، ملک نعمان. پس کتاب فرو پیچید و به بازرگانش بداد. بازرگان کتاب بگرفت و ببوسید و مضمون بدانست. خرسند و فرحناک شد و گفت: منزه است خدایی که ترا بیافرید.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.[ 1- در مرجع نای آمده ولی بر پایه شعر «امیر معزی» روشن است که نال درست می باشد؛ نال = نی ] Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
What this episode covers
🌙شب پنجاه و هشتمادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"چون شب پنجاه و هشتم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، چون بازرگان نزهت الزمان را به منزل خویش برد جامه حریر و فاخر بر او بپوشانید و به بازار رفته زیورهای زیرین و مرصع از برای او خریده بیاورد و گفت: اینها همه از آن تو است و از تو هیچ نمی خواهم مگر وقتی که ترا نزد سلطان دمشق برم. تو او را از قیمت خویشتن بیاگاهان و چون ترا بخرد، نیکوییهایی که با تو کرده ام با او بگو و از سلطان بخواه که سفارش مرا به ملک نعمان، شهریار بغداد بنویسد که به فرمان ملک، ده یک از من نستاند. چون نزهت الزمان سخنان بازرگان بشنید بخروشید و بگریست. بازرگان گفت: ای خاتون، چون است که تا نام بغداد بردم گریان گشتی؟ مگر ترا کسی بدانجا هست؟ اگر ترا پیوند با بازرگانان است با من بازگو که من همه بازرگانان می شناسم و پیغام ترا برسانم. نزهت الزمان گفت: من بازرگانان را نشناسم ولکن ملک نعمان را می شناسم. بازرگان چون این بشنید بخندید و شادان گشت و با خود گفت: سخت به مقصود رسیدم. بازرگان گفت: مگر ترا پیش از این به ملک نعمان فروخته بودند؟ نزهت الزمان گفت: لا والله، من با دختر او بزرگ شدم. من بسی جای در دل او دارم و مرا بس عزیز دارد. اگر قصد تو این است که ملک نعمان خواهش تو به جا آورد، کاغذ و دوات بیاور که من کتابی بنویسم. چون به بغداد روی آن کتاب را به ملک نعمان برسان و با او بگو که کنیزکت نزهت الزمان را روزگار بر سر بازارها کشیده، دست به دست همی گرداند. و اگر مرا از تو بپرسد بگو که در نزد سلطان دمشق است.بازرگان چون فصاحت و گفتار نغز او دید رتبت او در نزدش افزون شد و گفت: آیا قرآن یاد گرفته ای؟ نزهت الزمان گفت: آری، حکمت و طب نیز دانم و به فصول بقراط و جالینوس شرح نوشته ام و تذکره و شرح برهان خوانده ام و مفردات ابن بیطار مطالعه کرده ام و قانون ابن سینا را ایرادات دارم و در هندسه سخنان گفته ام و حل رموز کرده ام و کتب شافعیه دیده ام و حدیث و نحو آموخته ام و با علما مناظرات دارم و در علم منطق و بیان و علم جدل تألیفات کرده ام و علم اصطرلاب روحانی نیک دانسته ام. پس بازرگان را گفت: کاغذ و دوات بیاور کتابی بنویسم که آن ترا از غمها خلاص کند. بازرگان چون این سخن بشنید عجب آمدش و گفت: خوشا بخت آن که تو اندر قصر او باشی. پس بازرگان قلم و قرطاس بیاورد و در پیش روی نزهت الزمان زمین ببوسید. نزهت الزمان نامه و خامه به دست گرفت و این ابیات بنوشت:از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماندبی او قرار و صبرم از این بیشتر نمانداز تن یکی خیالم و اندر دو چشم منالا خیال آن صنم سیم بر نماندروشن همی نبینم بی سوی او جهانگویی به دیدگان من اندر بصر نماندکسی که فکرها بر او چیره شود و بیداری نزارش کند پس تاریکی او را روشنی اندر پی نباشد و شب را از روز نداند و در بستر جدایی این سو و آن سو بگردد و با میل بیداری اکتحال کند و پیوسته ستارگان بشمارد. پس شرح حال او دراز کشد و از برای او یاری جز سر شک نباشد. پس از آن سرشک از دیدگان می ریخت و این ابیات نیز بنوشت:ای از بر من دور همانا خبرت نیستکز مویه چو مویی شدم از ناله چو نالی[1]یک روز به سالی نکنی یاد کسی راکآید ز غم عشق تو روزیش به سالیروزی بود آیا که دل و جان بفروزمزآن روی که شهری بفروزد به جمالیو در انجام کتاب نوشت که این از غریب اوطان نزهت الزمان است به سوی ملک زمان، ملک نعمان. پس کتاب فرو پیچید و به بازرگانش بداد. بازرگان کتاب بگرفت و ببوسید و مضمون بدانست. خرسند و فرحناک شد و گفت: منزه است خدایی که ترا بیافرید.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.[ 1- در مرجع نای آمده ولی بر پایه شعر «امیر معزی» روشن است که نال درست می باشد؛ نال = نی ] Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
NOW PLAYING
شب پنجاه و هشتم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jun 27, 2026 ·35m
Jun 17, 2026 ·86m
Jun 11, 2026 ·121m
Jun 7, 2026 ·84m
Feb 25, 2026 ·28m
Feb 23, 2026 ·50m