شب پنجاه و سوم episode artwork

EPISODE · Jul 13, 2021 · 13 MIN

شب پنجاه و سوم

from داستان‌های هزارویکشب

🌙شب پنجاه و سومادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"موسیقی متن: تار دوره قاجارچون شب پنجاه و سوم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، ملک حردوب به دانشمندان مال بیکران وعده کرد و دختران را نیز حاضر آورده به حکیمان سپرد و گفت که حکمت و ادب و اشعار و تواریخ به دختران بیاموزند. حکیمان فرمان پذیرفتند. ملک حردوب را کار بدینجا رسید.و اما ملک نعمان چون از نخجیرگاه بازگشت، ملکه ابریزه را به قصر اندر ندید. تفتیش کرد خبری نیافت. این کار بر او ناهموار شد و گفت: چگونه دختری از قصر بیرون شد و هیچ کس بر او آگاه نگردید. اگر مرا مملکت بدین گونه باشد سلطنت من سودی ندارد. پس به دوری ملکه ملول و محزون بود که ملک زاده شرکان نیز از سفر بازگشت. ملک نعمان ماجرا بر او بیان کرد و از رفتن ملکه آگاهی اش داد. شرکان در بحر اندوه غوطه خورد و شبانه روز در فرقت ملکه همیگریست.اما ملک نعمان پس از چند روز ملکه را از خاطر فراموش کرده به تفقد ضوءالمکان و نزهت الزمان پرداخت و علما و حکما به تعلیم ایشان بگماشت. شرکان از کردار پدر در خشم شد و به برادر و خواهر رشک برد و بدین سبب رنجور گشت. روزی ملک نعمان با شرکان گفت: چون است که تنت نزار و گونه ات زرد همیشود؟ شرکان گفت: ای پدر، هر وقت بینم که تو به اولاد صفیه مهربان می شوی و با ایشان نیکویی میکنی مرا رشک می آید و بیم از آن دارم که رشک بر من غالب شود و ایشان را بکشم و تو نیز به سبب ایشان مرا بکشی و از این جهت نزار و زرد همی شوم. تمنای من این است که شهری به من واگذاری که من در آنجا بسر برم و عمر بگذارم. چون ملک نعمان این سخن بشنید و دانست که سبب ملالتش چیست، به دلجویی او بر آمد و گفت: ای فرزند، هرچه تو خواهی دعوتت را اجابت کنم و در مملکت من بزرگتر و محکمتر از قلعه دمشق جایی نیست. آن را به تو دادم. پس منشیان بخواست و منشور ایالت دمشق بنوشتند.ملک زاده سفر را آماده شد و وزیر دندان را نیز با خود ببرد. پس پدر را وداع کرده همی رفتند تا به دمشق رسیدند. مردم دمشق به استقبال پذیره شدند و کوس و نای بزدند و شهر بیاراستند و شادی همی کردند تا اینکه شرکان به شهر اندر آمد و در مقر خود جای گرفت.و اما ملک نعمان چون پسر را وداع کرد، حکیمان و دانشمندان نزد او بیامدند و گفتند که: فرزندان تو حکمت و ادب بیاموختند. ملک از این بشارت فرحناک شد و به حکیمان بسی مال داد و ضوءالمکان را دید که بزرگ شده و چهارده ساله گشته مایل به عبادت و دوستدار فقرا و اهل دانش است و زنان و مردان شهر بغداد او را دوست می دارند و حال بدین منوال بود تا اینکه در بغداد محمل عراق از برای زیارت مکه معظمه و مدینه منوره بسته شد. ضوءالمکان چون محمل حاجیان را بدید آرزومند بیت الله الحرام گردید و به پیش پدر رفت و اجازه سفر مکه خواست. ملک نعمان ممانعت کرد و گفت: صبر کن که سال آینده من خود به مکه خواهم رفت، ترا نیز ببرم.چون ضوءالمکان دید که این وعده دیر خواهد کشید به نزد خواهرش نزهت الزمان رفت. دید که به نماز ایستاده. چون نماز ادا کرد ضوءالمکان با او گفت که: مرا شوق زیارت مکه و قبر نبی علیه السلام اندر دل است و از پدر اجازت خواستم، جواز نداد، قصد من این است که پاره ای مال برداشته بی خبر از همه کس به حج روم. نزهت الزمان سوگندش داد که مرا نیز با خویشتن ببر و از فیض زیارت محرومم مگذار. ضوءالمکان با او گفت: چون شب درآید و ظلمت جهان را فرو گیرد از این مکان به در آی و کس را آگاه مکن.پس چون نیمه شب شد نزهت الزمان برخاست و پاره ای مال برداشت و جامه مردان پوشیده به در قصر روان شد. دید که برادرش ضوءالمکان اشتران آماده کرده و به انتظار ایستاده. هر دو به اشتر سوار گشته شب همی رفتند تا به حاجیان برسیدند و در میان محمل عراقی جای گرفتند و شبانه روز همی راندند تا اینکه داخل مکه معظمه گشته مناسک حج به جا آوردند و از آنجا به زیارت قبر نبی علیه السلام بیامدند. پس از آن حاجیان قصد بازگشت کردند. ضوءالمکان با خواهرش گفت که: می خواهم به بیت المقدس بروم و ابراهیم خلیل را نیز زیارت کنم. نزهت الزمان گفت: مرا شوق از تو فزونتر است. پس چارپایان کرایه کرده با مقدسیان روانه شدند. ولی نزهت الزمان را آن شب تب بگرفت و زود خلاص یافت. پس از آن ضوءالمکان رنجور شد و خواهرش پرستاری و مهربانی همی کرد و همی رفتند تا به بیت المقدس برسیدند. بیماری ضوءالمکان سخت شد. در حجره کاروانسرایی فرود آمدند و ضوءالمکان را رنجوری هر روز افزون می شد و نزهت الزمان به خدمتگزاری مشغول بود و از مالی که با خویشتن آورده بودند صرف میکرد تا اینکه پشیزی از آن مال نماند و سخت بی چیز شدند. آنگاه از جامه های خویش به خادم سرای داد که به بازار برده بفروشد. چون بفروخت قیمت آن را بدو آورد و او صرف کرد. پس از آن چیز دیگر فروخت و همچنین جامه های خود همی فروخت تا اینکه هیچ بر جای نماند. نزهت الزمان گریان شد و کار به خدا سپرد. پس ضوءالمکان با او گفت که: ای خواهر، آثار عافیت در خود می بینم، دلم به گوشت سرخ گشته مایل است. نزهت الزمان گفت: ای برادر، من روی گدایی ندارم، ولی فردا به خانه یکی از بزرگان رفته خدمت کنم و چیزی از بهر قوت تو به دست آورم. ضوءالمکان گفت: آیا پس از عزتها به ذلت اندر همیشوی؟ چگونه مرا هموار شود؟پس هر دو بگریستند و نزهت الزمان گفت: ای برادر، ما در این شهر غریبیم. یک سال است که در اینجا هستیم و کس به حجره ما قدم ننهاده و از گرسنگی نتوان مرد. مرا جز این به خاطر نمی رسد که فردا بیرون رفته خدمت یکی از بزرگان کنم و از بهر تو قوتی بیاورم تا از مرض خلاص یابی و به شهر خویش رویم. پس نزهت الزمان ساعتی بگریست. پس از آن برخاسته روی خود با پارچه عبای کهنه که شتربانان دور انداخته بودند بپوشید و برادر را در آغوش گرفته بر دور جبینش بوسه داد و گریان گریان از پیش برادر به در آمد و نمی دانست که به کجا رود.و ضوءالمکان انتظار خواهر همیکشید تا هنگام شام شد و نزهت الزمان بازنگشت. ضوءالمکان آن شب نیز به انتظار بنشست و از دوری خواهر پریشان شد و سخت گرسنه گردید. ناگزیر خود را از حجره بیرون افکند و خادم سرای را آواز داده با او گفت که: مرا به بازار ببر. خادم او را برداشته به بازارش افکند. مردم قدس بر او گرد آمدند و به حالت او رحمت آورده بگریستند. ضوءالمکان از ایشان به اشارت خوردنی بخواست. بازرگانان چند درم دادند و خوردنی بهر او بخریدند و بخوراندند. پس از آن او را برداشته در دکه ای به کهنه حصیری بخواباندند و ظرفی آب به بالینش گذاشتند. چون شب برآمد مردم از او پراکنده شدند و هر یک به کار خویش رفتند. چون نیمه شب شد، ضوءالمکان را خواهر یاد آمد و گریان شد و بر ضعیفی اش بیفزود و بیهوش بیفتاد.چون بامداد بازاریان آن حالت مشاهده کردند، سی درهم فراهم آورده به شتربان دادند که او را برداشته به بیمارستان دمشقش رساند که شاید بهبودی یابد. مرد شتربان چون درمها بستد با خود گفت که: از مردن این بیمار چیزی نمانده، چگونه من او را به دمشق خواهم برد. پس او را به جایی برده پنهان داشت. چون شب برآمد بر سر تون گرمابه اش بینداخت و به راه خویش برفت. چون نزدیک صباح شد، تونتاب از برای افروختن تون بیامد. ضوءالمکان را دید که بر پشت افتاده با خود گفت: مردگان را بدینجا از برای چه انداخته اند! پس نزدیک رفته سرپایی بر او بزد. دید که همی جنبد. بانگ بر ضوءالمکان زد و گفت: شماها بد گروهی هستید، پاره ای بنگ خورده، خویشتن به هر جایی که باشد همی اندازید. چون به روی ضوءالمکان نظر کرد دید که خط به عارض ندارد و خداوند حسن و جمال است. دانست که غریبه و رنجور است. مهرش بر او بجنبید و گفت: سبحان الله، چگونه وبالاین کودک به گردن گرفتم. پیغمبر علیه السلام فرموده که: غریبان را گرامی باید داشت خاصه که بیمار باشند. پس او را برداشته به خانه خویش برد و زن خود را به خدمتگزاری او بگماشت. زن برخاسته خوابگاه بگسترد و بالین بگذاشت و آب گرم کرده دست و پای او را بشست و تونتاب به بازار رفته گلاب و شکر بیاورد. شکرش بخورانیدند و گلابش به کار بردند و جامه پاکیزه اش بپوشانیدند. پس نسیم صحت به او بوزید و بهبودی و عافیت روی بداد و بر متکا تکیه کرد. تونتاب خرسند و شادمان شد و گفت: خدایا به رتبت پاکانت سوگند می دهم که سلامت این جوان در دست من گردان.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست*نخجیرگاه: شکارگاه*رشک: حسادت*مقدسیان: اهالی بیت المقدس*تون تاب: کسی که تون (اجاق زیر خزینه) حمام را روشن سازد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

🌙شب پنجاه و سومادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"موسیقی متن: تار دوره قاجارچون شب پنجاه و سوم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، ملک حردوب به دانشمندان مال بیکران وعده کرد و دختران را نیز حاضر آورده به حکیمان سپرد و گفت که حکمت و ادب و اشعار و تواریخ به دختران بیاموزند. حکیمان فرمان پذیرفتند. ملک حردوب را کار بدینجا رسید.و اما ملک نعمان چون از نخجیرگاه بازگشت، ملکه ابریزه را به قصر اندر ندید. تفتیش کرد خبری نیافت. این کار بر او ناهموار شد و گفت: چگونه دختری از قصر بیرون شد و هیچ کس بر او آگاه نگردید. اگر مرا مملکت بدین گونه باشد سلطنت من سودی ندارد. پس به دوری ملکه ملول و محزون بود که ملک زاده شرکان نیز از سفر بازگشت. ملک نعمان ماجرا بر او بیان کرد و از رفتن ملکه آگاهی اش داد. شرکان در بحر اندوه غوطه خورد و شبانه روز در فرقت ملکه همیگریست.اما ملک نعمان پس از چند روز ملکه را از خاطر فراموش کرده به تفقد ضوءالمکان و نزهت الزمان پرداخت و علما و حکما به تعلیم ایشان بگماشت. شرکان از کردار پدر در خشم شد و به برادر و خواهر رشک برد و بدین سبب رنجور گشت. روزی ملک نعمان با شرکان گفت: چون است که تنت نزار و گونه ات زرد همیشود؟ شرکان گفت: ای پدر، هر وقت بینم که تو به اولاد صفیه مهربان می شوی و با ایشان نیکویی میکنی مرا رشک می آید و بیم از آن دارم که رشک بر من غالب شود و ایشان را بکشم و تو نیز به سبب ایشان مرا بکشی و از این جهت نزار و زرد همی شوم. تمنای من این است که شهری به من واگذاری که من در آنجا بسر برم و عمر بگذارم. چون ملک نعمان این سخن بشنید و دانست که سبب ملالتش چیست، به دلجویی او بر آمد و گفت: ای فرزند، هرچه تو خواهی دعوتت را اجابت کنم و در مملکت من بزرگتر و محکمتر از قلعه دمشق جایی نیست. آن را به تو دادم. پس منشیان بخواست و منشور ایالت دمشق بنوشتند.ملک زاده سفر را آماده شد و وزیر دندان را نیز با خود ببرد. پس پدر را وداع کرده همی رفتند تا به دمشق رسیدند. مردم دمشق به استقبال پذیره شدند و کوس و نای بزدند و شهر بیاراستند و شادی همی کردند تا اینکه شرکان به شهر اندر آمد و در مقر خود جای گرفت.و اما ملک نعمان چون پسر را وداع کرد، حکیمان و دانشمندان نزد او بیامدند و گفتند که: فرزندان تو حکمت و ادب بیاموختند. ملک از این بشارت فرحناک شد و به حکیمان بسی مال داد و ضوءالمکان را دید که بزرگ شده و چهارده ساله گشته مایل به عبادت و دوستدار فقرا و اهل دانش است و زنان و مردان شهر بغداد او را دوست می دارند و حال بدین منوال بود تا اینکه در بغداد محمل عراق از برای زیارت مکه معظمه و مدینه منوره بسته شد. ضوءالمکان چون محمل حاجیان را بدید آرزومند بیت الله الحرام گردید و به پیش پدر رفت و اجازه سفر مکه خواست. ملک نعمان ممانعت کرد و گفت: صبر کن که سال آینده من خود به مکه خواهم رفت، ترا نیز ببرم.چون ضوءالمکان دید که این وعده دیر خواهد کشید به نزد خواهرش نزهت الزمان رفت. دید که به نماز ایستاده. چون نماز ادا کرد ضوءالمکان با او گفت که: مرا شوق زیارت مکه و قبر نبی علیه السلام اندر دل است و از پدر اجازت خواستم، جواز نداد، قصد من این است که پاره ای مال برداشته بی خبر از همه کس به حج روم. نزهت الزمان سوگندش داد که مرا نیز با خویشتن ببر و از فیض زیارت محرومم مگذار. ضوءالمکان با او گفت: چون شب درآید و ظلمت جهان را فرو گیرد از این مکان به در آی و کس را آگاه مکن.پس چون نیمه شب شد نزهت الزمان برخاست و پاره ای مال برداشت و جامه مردان پوشیده به در قصر روان شد. دید که برادرش ضوءالمکان اشتران آماده کرده و به انتظار ایستاده. هر دو به اشتر سوار گشته شب همی رفتند تا به حاجیان برسیدند و در میان محمل عراقی جای گرفتند و شبانه روز همی راندند تا اینکه داخل مکه معظمه گشته مناسک حج به جا آوردند و از آنجا به زیارت قبر نبی علیه السلام بیامدند. پس از آن حاجیان قصد بازگشت کردند. ضوءالمکان با خواهرش گفت که: می خواهم به بیت المقدس بروم و ابراهیم خلیل را نیز زیارت کنم. نزهت الزمان گفت: مرا شوق از تو فزونتر است. پس چارپایان کرایه کرده با مقدسیان روانه شدند. ولی نزهت الزمان را آن شب تب بگرفت و زود خلاص یافت. پس از آن ضوءالمکان رنجور شد و خواهرش پرستاری و مهربانی همی کرد و همی رفتند تا به بیت المقدس برسیدند. بیماری ضوءالمکان سخت شد. در حجره کاروانسرایی فرود آمدند و ضوءالمکان را رنجوری هر روز افزون می شد و نزهت الزمان به خدمتگزاری مشغول بود و از مالی که با خویشتن آورده بودند صرف میکرد تا اینکه پشیزی از آن مال نماند و سخت بی چیز شدند. آنگاه از جامه های خویش به خادم سرای داد که به بازار برده بفروشد. چون بفروخت قیمت آن را بدو آورد و او صرف کرد. پس از آن چیز دیگر فروخت و همچنین جامه های خود همی فروخت تا اینکه هیچ بر جای نماند. نزهت الزمان گریان شد و کار به خدا سپرد. پس ضوءالمکان با او گفت که: ای خواهر، آثار عافیت در خود می بینم، دلم به گوشت سرخ گشته مایل است. نزهت الزمان گفت: ای برادر، من روی گدایی ندارم، ولی فردا به خانه یکی از بزرگان رفته خدمت کنم و چیزی از بهر قوت تو به دست آورم. ضوءالمکان گفت: آیا پس از عزتها به ذلت اندر همیشوی؟ چگونه مرا هموار شود؟پس هر دو بگریستند و نزهت الزمان گفت: ای برادر، ما در این شهر غریبیم. یک سال است که در اینجا هستیم و کس به حجره ما قدم ننهاده و از گرسنگی نتوان مرد. مرا جز این به خاطر نمی رسد که فردا بیرون رفته خدمت یکی از بزرگان کنم و از بهر تو قوتی بیاورم تا از مرض خلاص یابی و به شهر خویش رویم. پس نزهت الزمان ساعتی بگریست. پس از آن برخاسته روی خود با پارچه عبای کهنه که شتربانان دور انداخته بودند بپوشید و برادر را در آغوش گرفته بر دور جبینش بوسه داد و گریان گریان از پیش برادر به در آمد و نمی دانست که به کجا رود.و ضوءالمکان انتظار خواهر همیکشید تا هنگام شام شد و نزهت الزمان بازنگشت. ضوءالمکان آن شب نیز به انتظار بنشست و از دوری خواهر پریشان شد و سخت گرسنه گردید. ناگزیر خود را از حجره بیرون افکند و خادم سرای را آواز داده با او گفت که: مرا به بازار ببر. خادم او را برداشته به بازارش افکند. مردم قدس بر او گرد آمدند و به حالت او رحمت آورده بگریستند. ضوءالمکان از ایشان به اشارت خوردنی بخواست. بازرگانان چند درم دادند و خوردنی بهر او بخریدند و بخوراندند. پس از آن او را برداشته در دکه ای به کهنه حصیری بخواباندند و ظرفی آب به بالینش گذاشتند. چون شب برآمد مردم از او پراکنده شدند و هر یک به کار خویش رفتند. چون نیمه شب شد، ضوءالمکان را خواهر یاد آمد و گریان شد و بر ضعیفی اش بیفزود و بیهوش بیفتاد.چون بامداد بازاریان آن حالت مشاهده کردند، سی درهم فراهم آورده به شتربان دادند که او را برداشته به بیمارستان دمشقش رساند که شاید بهبودی یابد. مرد شتربان چون درمها بستد با خود گفت که: از مردن این بیمار چیزی نمانده، چگونه من او را به دمشق خواهم برد. پس او را به جایی برده پنهان داشت. چون شب برآمد بر سر تون گرمابه اش بینداخت و به راه خویش برفت. چون نزدیک صباح شد، تونتاب از برای افروختن تون بیامد. ضوءالمکان را دید که بر پشت افتاده با خود گفت: مردگان را بدینجا از برای چه انداخته اند! پس نزدیک رفته سرپایی بر او بزد. دید که همی جنبد. بانگ بر ضوءالمکان زد و گفت: شماها بد گروهی هستید، پاره ای بنگ خورده، خویشتن به هر جایی که باشد همی اندازید. چون به روی ضوءالمکان نظر کرد دید که خط به عارض ندارد و خداوند حسن و جمال است. دانست که غریبه و رنجور است. مهرش بر او بجنبید و گفت: سبحان الله، چگونه وبالاین کودک به گردن گرفتم. پیغمبر علیه السلام فرموده که: غریبان را گرامی باید داشت خاصه که بیمار باشند. پس او را برداشته به خانه خویش برد و زن خود را به خدمتگزاری او بگماشت. زن برخاسته خوابگاه بگسترد و بالین بگذاشت و آب گرم کرده دست و پای او را بشست و تونتاب به بازار رفته گلاب و شکر بیاورد. شکرش بخورانیدند و گلابش به کار بردند و جامه پاکیزه اش بپوشانیدند. پس نسیم صحت به او بوزید و بهبودی و عافیت روی بداد و بر متکا تکیه کرد. تونتاب خرسند و شادمان شد و گفت: خدایا به رتبت پاکانت سوگند می دهم که سلامت این جوان در دست من گردان.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست*نخجیرگاه: شکارگاه*رشک: حسادت*مقدسیان: اهالی بیت المقدس*تون تاب: کسی که تون (اجاق زیر خزینه) حمام را روشن سازد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

شب پنجاه و سوم

0:00 13:14

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

Sexology دکتر نازنین معالی دکتر نازنین معالی ،روانشناس بالینی و پژوهشگر روابط جنسی ، پس ازپایان دوره فوق تخصص در .بیمارستان کایزر ، درمطب خصوصی خود در شهر لس انجلس به در مان مدد جویان پرداخته است. دکتر معالی دارای تجربه درمانهای بالینی در بخش خصوصی و بخش عمومی ست ،بامطالعات و تحقیقا تی گسترده در زمینه های مختلف روانشناسی، فرهنگی و ساختارهای اجتماعی که مشتاقانه در پی آن است ، تجربیات و دانسته های خود را از طریق رسانه ها نیز در اختیار عموم قرار دهد ، تنظیم و ارایه ی این رسانه ی شنیداری نیز در پی احیای این هدف استدر این پادکست مسایل جنسی از دیدگاههای جامعه شناسی و روانشناسی نوین بررسی می شود۰ این پادکست هیچ گرایش مذهبی، انتفاعی یا سیاسی ندارد و تنها هدف آن آموزش هموطنان عزیز و دیگر فارسی زبانان در سراسر جهان می باشد۰.برای اطلاعات بیشترو تماس با دکتر نازنین معالی به وب سایت زیر مراجعه فرمایید:www.oasis2care.com Explicit پادکست جنایی آخرین شاهد Mahdi Pourbaqi این یک پادکست قصه گو نیست. پرونده های جنایی واقعی حاوی مصادیق خشونت، حوادث آزاردهنده، مسائل جنسی و سوء مصرف مواد هستند و می توانند برای کودکان و افرادی که روحیه حساس و آسیب پذیر دارند اثرات مخرب و گاه جبران ناپذیر داشته باشند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. Explicit پلی لیست | PlayList MokhtarRazmjoo این پادکست مجموعه از اپیزود هایی هست ک موزیک هاش از جهت یا جهاتی مثلا سبک ، خواننده یا هنرمند خالق اثر ، دوره تاریخی ، حال و 👇هوا و مود ,تم و ... باهم وجه اشتراک دارن و من, مختار رزمجو اونهارو به انتخاب شما و برای شما تبدیل به پلی لیست کردم.اینجا موسیقی از جنسی دیگر خواهد شنید ⤵️برا دانلود اهنگها به کانال تلگرام پادکست مراجعه کنیدHttps://t.me/playlistpodcas☑️برای دریافت اطلاعات اضافی در مورد محتوای اپیزود ها تو شبکه های اجتماعی پلی لیست عضو بشیدInsta:https://instagram.com/Mokhtarrazmjooo دکمه نارنجی(Subscribe) مشترک شدن رو کلیک کنید تا هر پنج شنبه از انتشار اپیزود جدید اگاه 🔔 بشید.برای حمایت و بهتر شدن پادکست میتونید دکمه قلب ❤️ رو فشار بدید . و برای ارسال به کسی که فکر میکنید ممکنه خوشش بیاد دکمه اشتراک گذاری 🔱 رو فشار بدید.⭕️*توجه*تمام محتوای این پادکست براساس انتخاب کاربران خواهد بود پس اگر تم,مود,موضوع,سبک ,استایل,خواننده ,ژانر و...خاصی مد نظرتون بود همینجا در بخش نظرات(کامنتComment) برای ما بنویسید Explicit پادکست خرقه | کتاب صوتی رمان‌های فارسی بدون سانسور Mohsen Bolhasani به روایت محسن بوالحسنیپادکست خرقه، روایتی‌ست صوتی از رمان‌ها و داستان‌های ماندگار ادبیات فارسی؛ جایی برای شنیدن آثار بزرگ و کمیاب، همان‌گونه که نویسنده آن‌ها را نوشته، نه آن‌طور که سانسور اجازه داده استدر فصل تازه‌ی خرقه، رمان‌های شاخص فارسی را بدون تحلیل یا تفسیر، به‌صورت کتاب صوتی می‌خوانیم. این فصل، دعوتی‌ست به تجربه‌ی ادبیات ناب، بی‌واسطه و بی‌حاشیهپادکست خرقه، پادکست ادبی، پادکست فارسی، کتاب صوتی فارسی، رمان فارسی، ادبیات ایران، محسن بوالحسنی، نویسندگان ایرانی، کتاب سانسورنشده، پادکست داستان، پادکست رمان، کتاب‌های ممنوعه+++برای حمایت مالی از پادکست خرقه صرفاً به لینک زیر مراجعه کنیدhttps://donito.me/khergheh Explicit

Frequently Asked Questions

How long is this episode of داستان‌های هزارویکشب?

This episode is 13 minutes long.

When was this داستان‌های هزارویکشب episode published?

This episode was published on July 13, 2021.

What is this episode about?

🌙شب پنجاه و سومادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"موسیقی متن: تار دوره قاجارچون شب پنجاه و سوم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، ملک حردوب به دانشمندان مال بیکران وعده کرد و دختران را نیز حاضر آورده به حکیمان سپرد و گفت که حکمت و ادب و...

Can I download this داستان‌های هزارویکشب episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!