شب سی و دوم episode artwork

EPISODE · Jun 24, 2021 · 35 MIN

شب سی و دوم

from داستان‌های هزارویکشب

🌙شب سی و دوم پایان حکایت "خیاط و احدب و یهودی و مباشر و نصرانی" و آغاز حکایت "انیس الجلیس"گوینده مهمان: رضا پزشکیموسیقی از آلبوم ناز و نوازش استاد جلال ذولفنونچون شب سی و دوم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، برادر پنجم دلاک با خود می گفت که: بدین سان همیکنم تا آرایش او را به انجام رسانند. آنگاه به یکی از خادمان گویم که پانصد دینار زر به مشاطگان دهند. مشاطگان چون زرها بگیرند دختر را به نزد من آرند و دستش را در دست می گذارند. من او را بسیار پست شمارم و با او سخن نگویم و به سوی او نگاه نکنم تا خود را عزیز نداند و بزرگ نشمارد. آن گاه مادر او بیاید و سر و دست مرا بوسه دهد و بگوید آقای من به کنیز خود نگاه کن و دل او را به دست آور و با او سخن بگو. من جواب نگویم و او پیوسته گرد سر من بگردد و مهربانی کند و دست و پای مرا مکرر ببوسد و بگوید آقای من، دختر من خردسال است و تا اکنون شوهر ندیده، چون از تو این گونه ترشرویی بیند دل شکسته شود، تو با وی سخن بگو و مهربانی کن. پس از آن قدحی شراب بیاورد و به دختر خویش دهد. دخترک قدح پیش من آورد. من تکیه بر بالش داده بنشینم و بر وی نگاه نکنم و او را بر پای ایستاده بدارم تا گمان نکند که او را رتبتی هست. آنگاه مرا به گرفتن قدح سوگند دهد و بگوید که از دست کنیزک قدح بستان و قدح پیشتر آورده نزدیک دهان من بدارد. من دست برده قدح از دهان به کنار کنم. دختر را با پای خویشتن، بدین سان از خود دور سازم.پس پای خویش را پیش برد و پایش بر طبق شیشه برآمد. طبق در جایی بود بلند، به زمین بیفتاد و آنچه که شیشه بر طبق اندر بود بشکست. برادرم جامه بدرید و بر سر و روی خویش زد.مردم را کار او عجب آمد و نمی دانستند که سرمایه و سود او به زیان رفته. پس برادرم با آن حالت عجیب ایستاده همیگریست که زنی بدیع الجمال که بر استری سوار بود پدید آمد و بوی عبیر و مشک او کوی و محله را معطر ساخت و چون آن زن شیشه های شکسته بدید دلش به حالت برادرم بسوخت و به وی رحمت آورده از حالتش باز پرسید. گفتند: طبقی شیشه بر نهاده بود که معاش از آن بگذراند، شیشه های او بدین سان که می بینی بشکستند. در حال زن به یکی از خادمان گفت: هرچه زر با تو هست بدین مسکین بده. خادم بدره بدو داد. چون بدره بگشود، پانصد دینار زر در بدره یافت. نزدیک شد که از فرح و شادی بمیرد. آن زن را ثنا گفت و شکر نعمت به جا آورد.آن گاه برخاسته به منزل خود باز آمد. چون بنشست در بکوفتند. در بگشود. عجوزی را دید که هرگز ندیده بود. عجوز با برادرم گفت: هنگام نماز است و من وضو ندارم، مرا به منزل خود راه ده که وضو بگیرم. برادرم او را اجازت داد. هر دو به خانه اندر آمدند، ولی برادرم از غایت فرح پای از سر نمی شناخت. چون عجوز وضو گرفت به همان جا که برادرم نشسته بود رفته نماز کرد و برادرم را دعا گفت و شکر احسان به جای آورد. برادرم دو دینار زر بدو داد. عجوز دینارها به او رد کرد و گفت: اینها را بستان، اگر خود محتاج نیستی به همان زنی که بر تو رحمت آورده و زرها به تو داد، باز پس ده. برادرم گفت: ای مادر، آن زن را در کجا توان دید؟ عجوز گفت: ای فرزند، من او را می شناسم، او ترا دوست می دارد و زن مردی است خداوند مال. تو همه مال با خود بردار، چون او را ببینی بسی ملاطفت با او بکن و سخنان نیکو با وی بگو و بدان که چون بدین سان کنی از مال و جمال او هر آنچه خواهی به تو رسد.در حال برادرم بدره زر برداشت. عجوز از پیش و برادرم از پی او همی رفتند تا به خانه بلندکریاسی رسیدند. چون داخل شدند برادرم مجلسی دید که فرشهای حریر در آنجا گسترده و پرده های دیبا آویخته اند. در صدر مجلس بنشست و بدره زر در برابر خود بر زمین بگذاشت و دستار از سر گرفته به زانوی خویش نهاد که ناگاه دخترک خوبرو در آمد و جامه های فاخر در بر داشت. برادرم بر پای خاست و گفت:بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشایددخترک به روی او بخندید و بازگشته در خانه را ببست و نزد برادرم آمده دست برادرم بگرفت و به غرفه ای جداگانه برد که فرشهای دیبا در آنجا گسترده بودند. برادرم بنشست. دختر نیز در پهلوی او بنشست. ساعتی ملاعبت کردند، پس از آن دخترک بیرون رفت و برادرم در آنجا نشسته بود که غلامی سیاه و زشت روی با تیغ برکشیده به غرفه اندر آمد و با برادرم گفت: ای پست ترین آدمیان و ای پرورده کنار روسپی ها، چگونه به این مکان راه یافتی؟ برادرم چون این سخنان بشنید یارای جواب گفتنش نماند. پس غلام جامه های او را بر کند و با شمشیر او را همی زد تا اینکه برادرم بیهوش شد.غلام گمان کرد که او بمرد. پس بانگ بر زد که یا ملیحه! در حال، کنیزکی طبقی نمک در دست پدید شد و نمک بر زخمهای برادرم پراکنید. برادرم از بیم اینکه مبادا زنده اش بدانند و او را بکشند از جای نمی جنبید تا اینکه کنیزک برفت و غلام فریادی چون فریاد نخستین برکشید. عجوز برآمد و پای برادر مرا گرفته به سردابه تاریکی بکشید و در میان کشتگانی که در آنجا بودند بینداخت. برادرم دو شبانه روز در آنجا بماند. قضا را نمک، خون زخمها بریده، سبب زندگی برادرم گشته بود.چون برادرم دید که قوت جنبش دارد برخاست و دریچه ای از دیوار سردابه گشوده بیرون رفت. آن شب خود را در دهلیز تاریک پنهان داشت. چون بامداد شد عجوز از بهر صید دیگر از خانه به در آمد. برادرم نیز از عقب او روان شد و عجوز نمی دانست تا اینکه برادرم به منزل خود رسید و معالجت همی کرد تا زخمهای او به شد و همیشه عجوز را می دید که مردم را یک یک فریب داده به آن خانه می برد، ولی برادرم سخن نمی گفت تا آنکه خوب قوت گرفت و تندرست شد. قدری همیان دوخت و از سفال و شیشه شکسته پر ساخت و همیان بر کمر بسته و جامه عجمی پوشید و شمشیری در زیر جامه پنهان داشت و از خانه به در آمد.چون عجوز را دید به زبان عجمی گفت: ای عجوز، نزد تو ترازو هست که نهصد دینار زر توان سنجید؟ عجوز گفت: مرا پسری است صراف که هرگونه میزانها دارد، با من بیا تا به نزد او رویم که زرهای تو بسنجد. پس عجوز از پیش و برادرم از عقب روان شدند تا به در خانه رسیدند. در بکوفتند. دخترک به در آمد و به روی برادرم بخندید. عجوز گفت: لقمه ای فربه آورده ام. دختر دست برادرم گرفته به همان غرفه نخستین برد. ساعتی با هم بنشستند. آنگاه دختر برخاست و با برادرم گفت: در همین جا بنشین تا من باز گردم. چون دختر برفت، همان غلامک سیاه با تیغ برکشیده بیامد گفت: ای میشوم، برخیز. برادرم برخاست. غلام پیش افتاد و برادرم در عقب او بود. دست برده شمشیر از غلاف بر کشید و به گردن غلام زد. در حال سر غلام چون گوی بر زمین غلتید. پای او را گرفته به سردابه ش بینداخت و بانگ بر زد که ملیحه کجاست؟ کنیزک طبقی نمک در دست درآمد. چون برادر مرا با تیغ برکشیده بدید بگریخت. برادرم خود را به وی رساند و او را نیز بکشت. پس از آن بانگ زد که عجوز کجاست؟ عجوز حاضر آمد. برادرم گفت: مرا می شناسی یا نه؟ عجوز گفت: نمی شناسم. برادرم گفت: من خداوند پانصد دینار زر هستم که به خانه من آمده وضو گرفتی و نماز کردی و به حیلت مرا بدینجا آوردی. آنگاه او را نیز دو نیمه کرد و از برای دخترک همیگشت.چون او را دریافت دختر از او امان خواست. امانش بداد و گفت: ای دختر، از بهر چه نزد این غلام هستی و ترا که بدینجا آورد؟ دختر گفت: من دختر بازرگانی بودم و این پیرزن با من آمد و شد می کرد، روزی با من گفت که به همسایگی ما زنان بساط عیشی فرو چیده اند، دوست دارم که تو بدانجا آمده تفریح کنی. من برخاسته جامه فاخر پوشیدم و بدره ای که صد دینار زر در آن بود برداشتم و با عجوز بدین خانه آمدم. چون بدینجا رسیدم غلامک سیاه را در اینجا یافتم و سه سال است که با یکدیگر بسر می بریم. برادرم گفت: اگر در خانه چیزی هست به من بنما. دختر گفت: بسی مال به خانه اندر است. برادرم برخاسته صندوقها بگشودند و بدره بدره زرها در صندوقها یافتند. دختر گفت: مرا در اینجا بگذار و خود بیرون شو و حمال آورده صندوقها ببر.برادرم بیرون آمده ده تن مرد با خود برد. چون به در خانه رسید دید که در باز است، نه دختر برجاست و نه صندوق و اندکی اسباب خانه و پارچه های حریر بر جا مانده. دانست که دختر او را فریب داده. آنگاه هرچه به خانه اندر مانده بود، برداشته بیاورد و آن شب را با شادی بخسبید.چون بامداد شد، دید که بیست تن از خادمان والی پیش در ایستاده اند. چون او را دیدند بگرفتند و به نزد والی بردند. والی گفت: این متاعهای حریر از کجا آوردی؟ برادرم ماجرا بیان کرد.پس والی مال از برادرم بگرفت و از بیم آنکه ملک آگاه شود از شهر بیرونش کرد و اندکی مال به وی داد. برادرم قصد شهرهای دیگر کرد. دزدان سر راه بر وی گرفته برهنه اش کردند و گوشهای او را ببریدند.من چون ماجرا بشنیدم به نزد او رفته جامه اش پوشاندم و پنهانی به شهرش آوردم و تاکنون کفیل او هستم.حکایت لب بریدهو اما برادر ششمین که هر دو لب او بریده است. ای خلیفه، او مردی بود فقیر و از مال دنیا هیج نداشت. روزی بیرون رفت که چیزی به دست آورده سد رمق کند. به راه اندر خانه ای دید بسی بلند که آن را دهلیزی بود وسیع و خادمان به در خانه ایستاده بودند. برادرم از یکی پرسید که: این خانه از آن کیست؟ جواب گفت که: این خانه یکی از اولاد ملوک است. برادرم پیش رفته به دریوزگی چیزی خواست. خادمان گفتند: به خانه درآی و آنچه که خواهی از خداوند خانه بستان.پس داخل دهلیز شد. ساعتی در دهلیز همی رفت تا به ساحت خانه رسید. خانه ای دید وسیع و خوب و در میان خانه باغی یافت خرم. نمی دانست که به کدام سو رود، تا اینکه در صدر خانه مردی نیکو شمایل و خوش صورت دید. آن مرد برخاست و برادرم را مرحبایی گفت و از حالتش باز پرسید. برادرم بی چیزی آشکار کرد. آن مرد چون سخن برادرم بشنید، ملول و غمین شد و از غایت اندوه جامه خویش بدرید و گفت: چگونه تواند بود که من در شهری باشم و در آنجا گرسنگان به هم رسند و چگونه من شکیبا شوم که مردمان گرسنه بخسبند.القصه، بسی وعده های نیکو به برادرم داد و با او گفت: صبر کن تا طعام حاضر آورند. آنگاه فرمود: طشت و ابریق بیاورید. خادمان چنان می نمودند که طشت و ابریق آوردند، ولی چیزی نیاورده بودند. خداوند خانه دست پیش برده چنان نمود که دست همیشویم و با برادرم گفت: ای مهمان عزیز، دست بشوی. پس از آن به خادمان گفت: خوان بگسترید. خادمان می آمدند و می رفتند، گویا که سفره همی گسترند ولی سفره در میان نبود. پس از آن برادرم را بدان خوان ناپدید بنشاند. خداوند خانه دست می برد و می آورد و لبان همی جنبانید، گویا که چیز می خورد و به برادرم می گفت: شرم مکن و بخور که بسیار گرسنه ای. و برادرم نیز دست می برد و لب می جنبانید و چنان می نمود که چیز می خورد و آن مرد به برادرم می گفت: این نان بستان و سفیدی آن را ببین. برادرم چیزی نمی دید و با خود می گفت: این مرد مرا استهزاء می کند و با خداوند خانه گفت: ای خواجه، در تمامت عمر از این سفیدتر و لذیذتر نان ندیده بودم. آن شخص گفت: این نان را کنیز من پخته و آن کنیز به پانصد دینار خریده ام. پس از آن خداوند خانه خادمان را آواز داد که فلان طعام بیاورید که در نزد ملوک یافت نمی شود و به برادرم می گفت: ای مهمان، بخور که بسیار گرسنه ای. برادرم دهان می جنبانید و میخایید، گویا که چیزی همی خورد. و خداوند خانه هر لحظه یک گونه خوردنی می خواست، ولی چیزی نمی آوردند و پیوسته برادرم را به چیز خوردن بفرمودی. پس از آن دگر بار بانگ بر خادمان زد که مرغان کباب شده و بره های بریان گشته بیاورید و با برادرم گفت که: از این چیزهای لذیذ بخور. برادرم می گفت: یا سیدی، بدین لذت خوردنیها نخورده بودم. و خداوند خانه دست به نزدیک دهان برادرم همی آورد. گویا لقمه به دهانش می نهد و لحظه لحظه نام خوردنیها بر می شمرد و برادر مرا گرسنگی بیشتر می شد و قرص جوین آرزو می کرد. خداوند خانه می گفت که: شرم مکن و بسیار بخور. برادرم گفت: آنچه خوردیم بس است. آن مرد به خادمان گفت: حلوا حاضر کنید. خادمان دستها در هوا می جنبانیدند، گویا که حلوا حاضر می کردند. آن گاه خداوند خانه به برادرم گفت که: از این حلوای خوب و این نقلهای مشک آلود بخور. برادرم به فراوانی مشک نقلها ثنا می گفت و مدحت همی کرد. خداوند خانه می گفت: این را در خانه من کنیزکان ترتیب داده اند و بسی مشک به اینها ریخته اند و همواره او از این سخنان می گفت و برادرم دهان خویش همی جنبانید و می گفت: یا سیدی، دیگر قدرت خوردن چیزی ندارم و او مکرر می گفت که: شرم مدار، از این خوردنیهای خوب بخور. برادرم با خود می گفت که: این مرد از استهزاء چیزی فرو نگذاشت، من هم کاری با او بکنم که این گونه کارها را توبه کند. پس از آن خداوند خانه شراب خواست. خادمان دست به جنبش آوردند، گویا که شراب آوردند. آن شخص به برادرم اشارت کرد، یعنی که قدح شراب بستان و بنوش. برادرم نیز به اشارت چنان نمود که شراب همی خورد. خداوند خانه پرسید که: چگونه شرابی است؟ برادرم گفت: گواراتر از این شراب ننوشیده ام خداوند خانه به اشارت قدحی به دهان خود برد و قدحی دیگر به برادرم بداد. برادرم چنان کرد که گویا شراب مینوشد.پس از آن برادرم مستی آشکار کرد و دست بلند کرده تپانچه ای بر قفای خداوند خانه زد که آواز به خانه فرو پیچید و باز دست بلند کرده به قوتی هر چه تمامتر سیلی دیگر بر قفای او زد. خداوند خانه گفت: ای پست ترین گدایان، این چه کار بود که کردی؟ برادرم گفت: ای خواجه، تو بر من احسان کرده ای و غلام خود را به خانه آورده بسی نعمت بدو داده ای و او اکنون از این شراب کهنه مست گشته، عربده می کند. مقام تو از آن برتر است که از چنان نادان مؤاخذه کنی. و چون خداوند خانه این سخن بشنید بخندید و گفت که: من مدتهاست که مردم را مسخره می کنم، چون تو کسی ندیده بودم که طاقت این همه سخریه داشته باشد. من از تو درگذشته و ترا ندیم خود کردم، باید از من جدا نشوی. پس گفت: گونه گونه خوردنیها آوردند، با برادرم بخوردند و شراب حاضر کردند و مغنیان خوش الحان و کنیزان ماهرو حاضر آورده به لهو و لعب بنشستند و شراب بنوشیدند. آن شخص با برادرم چنان الفت گرفت که گویی سالها آشنا بودند. آنگاه خلعتی فاخر به برادرم بپوشانید و به عیش و نوش بنشستند.تا بیست سالی بدین منوال بودند تا آن شخص مرد و سلطان مال او ضبط کرد و برادرم از شهر بیرون شد و بگریخت.اعراب بر وی تاخته اسیرش کردند و آن که اسیرش کرده بود همه روزه برادرم را شکنجه میکرد و می گفت: مال ده و جان خود خلاص کن وگرنه کشته می شوی. برادرم می گریست و می گفت: یا شیخ العرب، من هیچ ندارم و جایی را نشناسم. من اسیر و زیر دست توام. عرب ستمگر عذر نپذیرفت و کارد تندی که به یک ضربتش اشتر دو نیمه میکرد به در آورد و لبان او را ببرید.قضا را آن بدوی زن جمیله ای داشت. چون بدوی بیرون می رفت آن زن برادرم را به خویشتن دعوت می کرد و برادرم شرم از خدا کرده دعوتش را نمی پذیرفت. روزی زن پیش برادرم آمده به ملاعبت در کنار او بنشسته بود که ناگاه بدوی پدید آمد و با برادرم گفت: ای پلیدک، زن مرا می خواهی که از راه به در بری؟! پس کاردی گرفته آلت مردی او را برید و بر اشتری سوارش کرده به کوهی رها نمود. کاروانیان وی را دیده بشناختند. نان و آبش داده به خارج شهر بیاوردند و مرا از قضیه آگاه کردند. من برفتم و او را به پنهانی به شهر آوردم و تاکنون کفیل او هستم.ای خلیفه، چون من بدینجا آمده بودم، غلط بود که این حدیثها با تو نگفته به خانه خویش بازگردم. چون خلیفه حکایت مرا بشنید و داستان برادران با وی گفتم. بخندید و گفت: ای شیخ خاموش، راست گفتی، تو کم سخنی و پرگوی نیستی ولکن از این شهر بیرون شو و به شهر دیگر جای بگیر. پس مرا از شهر بغداد بیرون کرد و من شهرها همیگشتم. چون شنیدم که خلیفه درگذشته و خلیفه ای دیگر به جای او نشسته به بغداد بازگشتم و با این جوان نیکوییها کردم و اگر من نبودم کشته می شد و آنچه از پرگویی و ناجوانمردی به من نسبت داد باطل است و همه اینها بهتان و افتراست.[ باقی حکایت خیاط و احدب و یهودی و مباشر و نصرانی]پس خیاط به ملک چین گفت: چون ما حکایت دلاک بشنیدیم و دانستیم که او پرگو ست و جوان را آزرده است، دلاک را گرفته در زندان کردیم و آسوده با جوان نشسته خوردنی بخوردیم و تا اذان عصر به حدیث اندر بودیم. آنگاه من به خانه آمدم. زن من گفت که: تو همه روز به عیش و نوش میگذاری و من در خانه تنها و ملول نشسته ام، اگر مرا همین ساعت به تفریح نبری از تو طلاق ستانم. در حال برخاسته با او به تفریح رفتیم و هنگام شام باز می گشتیم که به این احدب رسیدیم. دیدیم که مست افتاده و این اشعار همی خواند:که برد به حضرت شه ز من گدا پیامیکه به کوی می فروشان دو هزار جم به جامیبروید پارسایان که برفت پارساییمی ناب در کشیدیم و نماند ننگ و نامیآنگاه او را دعوت کردیم. او نیز اجابت نمود. من بازار رفته ماهی بریان خریده بیاوردم. زن من لقمه بزرگی از گوشت ماهی به دهان احدب گذاشت و دهان او را با دست بگرفت و احدب گلوگیر گشته بمرد. او را برداشته به خانه طبیب یهودی اش بردیم.چون خیاط حال دلاک را از آغاز تا انجام با ملک چین حکایت کرد، ملک چین گفت: طرفه حکایتی گفتی ولکن باید دلاک را حاضر سازید که من او را دیده سخن وی بشنوم تا خلاص شوید و احدب را نیز به خاک بسپاریم. در حال خیاط با خادمان ملک رفته، دلاک را بیاوردند. پیری بود که سالش از نود گذشته، چهره ای سیاه و زنخدان سفید و دماغ بلند و گوشهای پهن داشت. ملک از دیدن او در خنده شده گفت: ای شیخ خاموش، از حکایات خویش حکایتی با من بازگو. دلاک گفت: ای ملک جهان، این نصرانی و یهودی و مسلم کیستند؟ و این گوژپشت مرده چیست؟ و مردم از بهر چه گرد آمده اند؟ ملک گفت: سبب پرسش از اینها چه بود؟ دلاک گفت: تا ملک بداند من کم سخنم، سخن دراز نکنم و از چیزهایی که به من سود ندارد نپرسم و از نام خود در من نشانی هست که از کم سخنی، مرا خاموش لقب نهاده اند. ملک گفت: حدیث احدب را به شیخ خاموش شرح دهید. داستان احدب و ماجرای او و نصرانی و یهودی و مباشر و خیاط بازگفتند. دلاک سر بجنباند و گفت: طرفه حکایتی است. اکنون روی احدب باز کنید تا من او را ببینم. روی احدب را باز کردند.دلاک به نزدیک سر او نشسته، سرش را در کنار گرفت و بر روی او نگاه کرده چندان بخندید که بر پشت بیفتاد و گفت: هر مرگ سببی دارد و مرگ این احدب را سببی است عجیب. باید آن را در دفترها بنگارند که عبرت آیندگان گردد. ملک گفت: ای شیخ خاموش، این سخن از بهر چه گفتی و چرا خندیدی؟ گفت: ای ملک، به نعمتهای تو سوگند که احدب را هنوز روان اندر تن است.پس دلاک مکحله به در آورد و با روغنی که در مکحله داشت گلوی احدب را چرب کرد و او را پوشانید تا اینکه عرق کرد.آنگاه منقاشی در آورده بر گلوی احدب فرو برد و استخوان ماهی را به در آورد. در حال احدب برخاست و عطسه کرد و گفت: لااله الا الله محمد رسول الله. حاضران از دیدن این حالت شگفت ماندند و ملک چین بسی بخندید و گفت: من عجبتر از این حکایت ندیده و نشنیده بودم و از حاضران پرسید که: شما دیده بودید که کسی بمیرد پس از آن باز زنده شود؟ اگر خدا این دلاک را نمی رسانید احدب امروز به زیر خاک اندر میشد.پس از آن فرمود که این حکایتها نوشته در خزانه نگاه دارند و یهودی و مباشر و نصرانی را خلعت بداد و خیاط را خلعت پوشانده به خیاطت خویش مخصوص داشت و احدب را نیز خلعت داده و به منصب ندیمی سرافرازش کرد و دلاک را خلعت پوشانده وظیفه ای از بهر او معین فرمود و کدخدایی دلاکان بدو سپرد و به عیش و نوش بزیستند تا هادم لذات بر ایشان بتاخت.« فسبحان من لا یموت » (= منزه است آن که هرگز نمی میرد)و ای ملک، این حکایت طرفه تر نیست از داستان دو وزیر که حکایت انیس الجلیس هم در آنجا گفته اند. ملک شهریار گفت: چون است حکایت ایشان؟حکایت دو وزیر[ علی نورالدین بن خاقان و انیس الجلیس]شهرزاد گفت: ای ملک، به بصره اندر پادشاهی بود که فقرا دوست داشتی و همت به رفاه رعیت گماشتی و پیوسته مال به دوستاران محمد علیه السلام بذل می فرمود و آن ملک محمد بن سلیمان زینی نام داشت و او را دو وزیر بود: یکی معین بن ساوی و دیگری فضل بن خاقان. اما فضل بن خاقان کریم الطبع و نیکو سیرت بود. مردم بسی میل بدو داشتند و پیوسته ثنای او گفتندی و او در سخا و کرم چنان بود که شاعر گفته:پیش از این بارخدایان و بزرگان عجمگر همی بنده خریدند به دینار و درماندر این نوبت صدری به وزارت بنشستکه همه ساله خَرَد بنده به احسان و کرمو اما معین بن ساوی را ناخوش همی داشتند که او طالب خیر نبود و با مردم بدی کردی و بدین خطاب سزاوار بود:از بخل به هیچ خلق چیزی ندهیور جان بشود به کس پشیزی ندهیسنگی که بدو در آسیا آس کنندگر بر شکمت نهند تیزی ندهیاتفاقا روزی ملک بر تخت نشسته و امرا و سپاهیان را بار داده بود. فضل بن خاقان را خطاب کرده گفت: کنیزی می خواهم که ماهروی و مشکین موی و نکوسیرت و زیبا صورت و صاحب اخلاق پسندیده باشد. حاضران گفتند که: چنین کسی به دست نیاید مگر به ده هزار دینار. در حال ملک خازن را بخواست و گفت: ده هزار دینار به خانه فضل بن خاقان بر. خازن زرها نزد فضل بن خاقان برد. همه روزه وزیر بر دلالان سپردی که کنیزی را نفروشند مگر اینکه وزیر نخست او را ببیند. دلالان هر کنیزی را که به بازار می آوردند، نخست او را به وزیر عرضه می داشتند و دیرگاهی ایشان را کار همین بود. ولی کنیزکی وزیر را پسند نمی افتاد.اتفاقا روزی از روزها یکی از دلالان رو به خانه فضل بن خاقان گذاشته او را دید که سواره به سوی قصر ملک همی رود. رکاب وزیر بگرفت و گفت: ای وزیر، کنیزی را که به جستجوی او فرمان رفته بود، پدید آمده. وزیر کنیزک را بخواست. دلال ساعتی غایب شد. پس از ساعتی کنیزکی ماهرو، سروقد،سیاه چشم، باریک میان و فربه سرین که جامه ای فاخر در بر داشت حاضر آورد و کنیزک در خوبرویی چنان بود که شاعر گفته:ماند به نارون قد آن ماه سیم تنگر آفتاب و ماه بود بار نارونآن آفتاب و ماه پر از توده توده مشکوآن توده توده مشک پر از حلقه و شکنوآن حلقه و شکن همه پر بند و تاب و چینوآن بند و تاب و چین همگی دام مرد و زنچون وزیر او را بدید بپسندید. روی به دلال کرده قیمت باز پرسید. دلال گفت: ده هزار دینار او را قیمت داده اند، ولی خواجه او سوگند یاد میکند که ده هزار دینار قیمت کبکان و مرغان نمی شود که او خورده و بهای خلعت و اجرت آموزگار او نیست که او را خط و نحو و لغت و تفسیر و اصول فقه و طب و تقویم آموخته و ضرب آلات طربش یاد داده. وزیر گفت: خواجه کنیزک نزد من آورید. دلال، خواجه کنیزک حاضر آورد. مردی بود عجم و کهنسال که از غایت پیری، پوستی و استخوانی گشته بود. وزیر با او گفت: راضی هستی که ده هزار دینار قیمت این کنیزک از سلطان محمد بن سلیمان زینی بستانی؟ آن مرد گفت: چون مشتری سلطان است، مرا فرض است که کنیز به هدیه دهم. در آن هنگام وزیر به حاضر آوردن مال فرمان داد. چون مال حاضر آوردند، وزیر زرها به خواجه کنیزک بشمرد. پس از آن دلال گفت: اگر وزیر دستوری دهد. سخنی گویم. وزیر گفت: بازگو. دلال گفت: ای وزیر، مرا رای این است که این کنیزک را امروز خدمت سلطان مبر که او از راه دراز آمده و از رنج سفر نیاسوده، حالتش دگرگون است، تا ده روز او را در قصر نگاهدار تا اینکه راحت یابد و بر حسن او بیفزاید. پس از آن به گرمابه برده جامه های نکویش در بر کن و در پیشگاه سلطانش حاضر آور.وزیر رای دلال صواب یافت. کنیزک را به قصر خود در خلوتی جداگانه جای داد و تمامت مایحتاج از بهر او آماده کرد و خدمتگزاران بر وی بگماشت و دیرگاهی حال بدین منوال بود. از قضا فضل بن خاقان پسری قمرمنظر و سیم اندام و عنبرین موی داشت بدان سان که شاعر گفته:به ابروان چو کمان و به گیسوان چو کمندلبانش سوده عقیق و رخانش ساده پرندپرند لاله فروش و عقیق لؤلؤ پوشکمان غالیه توز و کمند مشکین بندو آن پسر سیم بر از قضیت دختر آگاه نبود و پدرش به کنیزک گفته بود که: ترا از بهر ملک محمد سلیمان زینی خریده ام و مرا پسری هست که اگر زنی را در برزنی یابد، با او درآمیزد. تو خویشتن از او نگاهدار و زنهار که رخ بر وی منما. کنیزک گفت:«سمعا و طاعه» (= شنیدم و فرمانبردارم).تا اینکه کنیزک روزی از روزها به گرمابه اندر شد و پاره ای از کنیزکان به خدمتش قیام کردند. چون از گرمابه به در آمد جامه های فاخر بپوشید و به نیکویی اش بیفزود و به نزد زن وزیر آمد و دست او را ببوسید. زن وزیر گفت: ای انیس الجلیس، در گرمابه بر تو چه گذشت؟ گفت: ای خاتون، جز غیبت تو منقصتی نبود. خاتون با کنیزکان گفت: برخیزید تا به گرمابه شویم. کنیزکان برخاسته با خاتون به گرمابه رفتند و خاتون دو کنیز خردسال بر در قصری که انیس الجلیس در آنجا بود بگماشت و با ایشان گفت: کس نگذارید که نزد انیس الجلیس رود، کنیزکان گفتند: سمعا و طاعه۔پس از ساعتی، پسر وزیر که علی نورالدین نام داشت در آمد و از مادر خویش جویان گشت. کنیزکان گفتند: به گرمابه اندر است. انیس الجلیس از درون قصر آواز على نورالدین را بشنید، با خود گفت: کاش می دانستم که این پسر چه کاره است که وزیر با من می گفت که اگر او در برزنی، زنی را ببیند با او درآمیزد. به خدا سوگند من آرزو دارم که او را ببینم. آن گاه بر پای خاسته پیش رفت و به سوی علی نورالدین نظاره کرد. دید پسری است ماهروی. شیفته جمال او گشته گفت:عاشق آنم که عنابش همیدارد شکرفتنه آنم که سنجابش همی پوشد حجرسوی من بنگر، چو خواهی عاشق سیمین سرشکسوی او بنگر، چو خواهی دلبر زرین کمرو پسر را نیز چشم بر وی افتاد. فریفته آن پریروی گشته گفت:ای تازه تر از برگ گلی تازه به بر برپرورده ترا خازن فردوس به بر بردر سیم حجر داری و در ماه چلیپاماه تو به زیر اندر و سیمت به زبر برزین روی همی سجده برد ای بت مهرویترسا به چلیپا بر و حاجی به حجر بر [1]چون پسر و دختر هر دو به دام عشق یکدیگر گرفتار شدند، پسر روی به کنیزکان کرده بانگ بر ایشان زد. کنیزکان بگریختند و دور از ایشان بایستادند.آن گاه پسر به قصر اندر شد و با انیس الجلیس گفت که: تویی که پدرم ترا از بهر من خریده است؟ انیس الجلیس گفت: آری.در حال پسر از نشئه باده و شور عشق بی محابا پیش رفته دستها به میان دختر کمر کرد و دختر نیز او را در آغوش کشیده ببوسید. و پسر زبان او همی مکید تا اینکه بکارت از او برداشت.چون کنیزکان دیدند که خواجه زاده ایشان با انیس الجلیس درآمیخت فریاد برکشیدند. على نورالدین به هراس اندر گشته بگریخت. چون زن وزیر فریاد کنیزکان بشنید، از گرمابه به در آمد. از کنیزکان خبر باز پرسید. گفتند: ای خاتون، چون تو به گرمابه رفتی خواجه کهتر ما علی نورالدین باز آمد و خواست که ما را بیازارد. ما از او بگریختیم. او به نزد انیس الجلیس رفته با او هم آغوش شد. دیگر ندانستیم که چه کردند.زن وزیر چون این سخن بشنید نزد انیس الجلیس شد و ماجرا باز پرسید. انیس الجلیس گفت: ای خاتون، من نشسته بودم که کودکی زیباروی در آمد و با من گفت: تو همانی که پدرم ترا از برای من خریده؟ گفتم: آری. به خدا سوگند ای خاتون، من سخن او را راست پنداشتم. آنگاه پیش من آمده مرا در آغوش گرفت. زن وزیر پرسید: بجز این هم کاری کرد؟ انیس الجلیس گفت: آری سه بوسه از من بربود. زن وزیر گفت: بکارت از تو برداشت یا نه؟ انیس الجلیس گریان شد و زن وزیر نیز با کنیزکان بگریستند و سیلی بر روی خویشتن همی زدند و بیم از علی نورالدین داشتند که مبادا پدرش او را بکشد.پس در آن حال وزیر از در آمد و سبب گریستن باز پرسید. زن وزیر ناچار او را از کار آگاه کرد. وزیر جامه ها بدرید و زنخدان فرو کند. زن وزیر گفت: خود را مکش، من ده هزار دینار قیمت کنیز را از مال خود بدهم. وزیر گفت: مرا حاجت به قیمت کنیز نیست ولکن بیم آن دارم که جان و مالم هر دو برود. زن گفت: یا سیدی سبب چیست؟ گفت: مگر تو ندانی که این دشمن جان من که معین بن ساوی نام دارد در آن ساعت که این حادثه بشنود سلطان را آگاه کند و با او گوید...چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.[ 1- اصل شعر از امیر معزی است، بدین شکل:ای تازه‌ تر از برگ گل تازه به بر برپرورده تو را خازن فردوس به بر برعناب شکربار تو هرگه‌ که بخنددشاید که بخندند به عناب و شکر بردر سیم حَجَر داری و بر ماه چلیپاماه تو به زیر اندر و سیمت به زبر برزین روی همه بوسه دهند ای بت مهرویرهبان به چلیپا بر و حاجی به حجر بر] Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

🌙شب سی و دوم پایان حکایت "خیاط و احدب و یهودی و مباشر و نصرانی" و آغاز حکایت "انیس الجلیس"گوینده مهمان: رضا پزشکیموسیقی از آلبوم ناز و نوازش استاد جلال ذولفنونچون شب سی و دوم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، برادر پنجم دلاک با خود می گفت که: بدین سان همیکنم تا آرایش او را به انجام رسانند. آنگاه به یکی از خادمان گویم که پانصد دینار زر به مشاطگان دهند. مشاطگان چون زرها بگیرند دختر را به نزد من آرند و دستش را در دست می گذارند. من او را بسیار پست شمارم و با او سخن نگویم و به سوی او نگاه نکنم تا خود را عزیز نداند و بزرگ نشمارد. آن گاه مادر او بیاید و سر و دست مرا بوسه دهد و بگوید آقای من به کنیز خود نگاه کن و دل او را به دست آور و با او سخن بگو. من جواب نگویم و او پیوسته گرد سر من بگردد و مهربانی کند و دست و پای مرا مکرر ببوسد و بگوید آقای من، دختر من خردسال است و تا اکنون شوهر ندیده، چون از تو این گونه ترشرویی بیند دل شکسته شود، تو با وی سخن بگو و مهربانی کن. پس از آن قدحی شراب بیاورد و به دختر خویش دهد. دخترک قدح پیش من آورد. من تکیه بر بالش داده بنشینم و بر وی نگاه نکنم و او را بر پای ایستاده بدارم تا گمان نکند که او را رتبتی هست. آنگاه مرا به گرفتن قدح سوگند دهد و بگوید که از دست کنیزک قدح بستان و قدح پیشتر آورده نزدیک دهان من بدارد. من دست برده قدح از دهان به کنار کنم. دختر را با پای خویشتن، بدین سان از خود دور سازم.پس پای خویش را پیش برد و پایش بر طبق شیشه برآمد. طبق در جایی بود بلند، به زمین بیفتاد و آنچه که شیشه بر طبق اندر بود بشکست. برادرم جامه بدرید و بر سر و روی خویش زد.مردم را کار او عجب آمد و نمی دانستند که سرمایه و سود او به زیان رفته. پس برادرم با آن حالت عجیب ایستاده همیگریست که زنی بدیع الجمال که بر استری سوار بود پدید آمد و بوی عبیر و مشک او کوی و محله را معطر ساخت و چون آن زن شیشه های شکسته بدید دلش به حالت برادرم بسوخت و به وی رحمت آورده از حالتش باز پرسید. گفتند: طبقی شیشه بر نهاده بود که معاش از آن بگذراند، شیشه های او بدین سان که می بینی بشکستند. در حال زن به یکی از خادمان گفت: هرچه زر با تو هست بدین مسکین بده. خادم بدره بدو داد. چون بدره بگشود، پانصد دینار زر در بدره یافت. نزدیک شد که از فرح و شادی بمیرد. آن زن را ثنا گفت و شکر نعمت به جا آورد.آن گاه برخاسته به منزل خود باز آمد. چون بنشست در بکوفتند. در بگشود. عجوزی را دید که هرگز ندیده بود. عجوز با برادرم گفت: هنگام نماز است و من وضو ندارم، مرا به منزل خود راه ده که وضو بگیرم. برادرم او را اجازت داد. هر دو به خانه اندر آمدند، ولی برادرم از غایت فرح پای از سر نمی شناخت. چون عجوز وضو گرفت به همان جا که برادرم نشسته بود رفته نماز کرد و برادرم را دعا گفت و شکر احسان به جای آورد. برادرم دو دینار زر بدو داد. عجوز دینارها به او رد کرد و گفت: اینها را بستان، اگر خود محتاج نیستی به همان زنی که بر تو رحمت آورده و زرها به تو داد، باز پس ده. برادرم گفت: ای مادر، آن زن را در کجا توان دید؟ عجوز گفت: ای فرزند، من او را می شناسم، او ترا دوست می دارد و زن مردی است خداوند مال. تو همه مال با خود بردار، چون او را ببینی بسی ملاطفت با او بکن و سخنان نیکو با وی بگو و بدان که چون بدین سان کنی از مال و جمال او هر آنچه خواهی به تو رسد.در حال برادرم بدره زر برداشت. عجوز از پیش و برادرم از پی او همی رفتند تا به خانه بلندکریاسی رسیدند. چون داخل شدند برادرم مجلسی دید که فرشهای حریر در آنجا گسترده و پرده های دیبا آویخته اند. در صدر مجلس بنشست و بدره زر در برابر خود بر زمین بگذاشت و دستار از سر گرفته به زانوی خویش نهاد که ناگاه دخترک خوبرو در آمد و جامه های فاخر در بر داشت. برادرم بر پای خاست و گفت:بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشایددخترک به روی او بخندید و بازگشته در خانه را ببست و نزد برادرم آمده دست برادرم بگرفت و به غرفه ای جداگانه برد که فرشهای دیبا در آنجا گسترده بودند. برادرم بنشست. دختر نیز در پهلوی او بنشست. ساعتی ملاعبت کردند، پس از آن دخترک بیرون رفت و برادرم در آنجا نشسته بود که غلامی سیاه و زشت روی با تیغ برکشیده به غرفه اندر آمد و با برادرم گفت: ای پست ترین آدمیان و ای پرورده کنار روسپی ها، چگونه به این مکان راه یافتی؟ برادرم چون این سخنان بشنید یارای جواب گفتنش نماند. پس غلام جامه های او را بر کند و با شمشیر او را همی زد تا اینکه برادرم بیهوش شد.غلام گمان کرد که او بمرد. پس بانگ بر زد که یا ملیحه! در حال، کنیزکی طبقی نمک در دست پدید شد و نمک بر زخمهای برادرم پراکنید. برادرم از بیم اینکه مبادا زنده اش بدانند و او را بکشند از جای نمی جنبید تا اینکه کنیزک برفت و غلام فریادی چون فریاد نخستین برکشید. عجوز برآمد و پای برادر مرا گرفته به سردابه تاریکی بکشید و در میان کشتگانی که در آنجا بودند بینداخت. برادرم دو شبانه روز در آنجا بماند. قضا را نمک، خون زخمها بریده، سبب زندگی برادرم گشته بود.چون برادرم دید که قوت جنبش دارد برخاست و دریچه ای از دیوار سردابه گشوده بیرون رفت. آن شب خود را در دهلیز تاریک پنهان داشت. چون بامداد شد عجوز از بهر صید دیگر از خانه به در آمد. برادرم نیز از عقب او روان شد و عجوز نمی دانست تا اینکه برادرم به منزل خود رسید و معالجت همی کرد تا زخمهای او به شد و همیشه عجوز را می دید که مردم را یک یک فریب داده به آن خانه می برد، ولی برادرم سخن نمی گفت تا آنکه خوب قوت گرفت و تندرست شد. قدری همیان دوخت و از سفال و شیشه شکسته پر ساخت و همیان بر کمر بسته و جامه عجمی پوشید و شمشیری در زیر جامه پنهان داشت و از خانه به در آمد.چون عجوز را دید به زبان عجمی گفت: ای عجوز، نزد تو ترازو هست که نهصد دینار زر توان سنجید؟ عجوز گفت: مرا پسری است صراف که هرگونه میزانها دارد، با من بیا تا به نزد او رویم که زرهای تو بسنجد. پس عجوز از پیش و برادرم از عقب روان شدند تا به در خانه رسیدند. در بکوفتند. دخترک به در آمد و به روی برادرم بخندید. عجوز گفت: لقمه ای فربه آورده ام. دختر دست برادرم گرفته به همان غرفه نخستین برد. ساعتی با هم بنشستند. آنگاه دختر برخاست و با برادرم گفت: در همین جا بنشین تا من باز گردم. چون دختر برفت، همان غلامک سیاه با تیغ برکشیده بیامد گفت: ای میشوم، برخیز. برادرم برخاست. غلام پیش افتاد و برادرم در عقب او بود. دست برده شمشیر از غلاف بر کشید و به گردن غلام زد. در حال سر غلام چون گوی بر زمین غلتید. پای او را گرفته به سردابه ش بینداخت و بانگ بر زد که ملیحه کجاست؟ کنیزک طبقی نمک در دست درآمد. چون برادر مرا با تیغ برکشیده بدید بگریخت. برادرم خود را به وی رساند و او را نیز بکشت. پس از آن بانگ زد که عجوز کجاست؟ عجوز حاضر آمد. برادرم گفت: مرا می شناسی یا نه؟ عجوز گفت: نمی شناسم. برادرم گفت: من خداوند پانصد دینار زر هستم که به خانه من آمده وضو گرفتی و نماز کردی و به حیلت مرا بدینجا آوردی. آنگاه او را نیز دو نیمه کرد و از برای دخترک همیگشت.چون او را دریافت دختر از او امان خواست. امانش بداد و گفت: ای دختر، از بهر چه نزد این غلام هستی و ترا که بدینجا آورد؟ دختر گفت: من دختر بازرگانی بودم و این پیرزن با من آمد و شد می کرد، روزی با من گفت که به همسایگی ما زنان بساط عیشی فرو چیده اند، دوست دارم که تو بدانجا آمده تفریح کنی. من برخاسته جامه فاخر پوشیدم و بدره ای که صد دینار زر در آن بود برداشتم و با عجوز بدین خانه آمدم. چون بدینجا رسیدم غلامک سیاه را در اینجا یافتم و سه سال است که با یکدیگر بسر می بریم. برادرم گفت: اگر در خانه چیزی هست به من بنما. دختر گفت: بسی مال به خانه اندر است. برادرم برخاسته صندوقها بگشودند و بدره بدره زرها در صندوقها یافتند. دختر گفت: مرا در اینجا بگذار و خود بیرون شو و حمال آورده صندوقها ببر.برادرم بیرون آمده ده تن مرد با خود برد. چون به در خانه رسید دید که در باز است، نه دختر برجاست و نه صندوق و اندکی اسباب خانه و پارچه های حریر بر جا مانده. دانست که دختر او را فریب داده. آنگاه هرچه به خانه اندر مانده بود، برداشته بیاورد و آن شب را با شادی بخسبید.چون بامداد شد، دید که بیست تن از خادمان والی پیش در ایستاده اند. چون او را دیدند بگرفتند و به نزد والی بردند. والی گفت: این متاعهای حریر از کجا آوردی؟ برادرم ماجرا بیان کرد.پس والی مال از برادرم بگرفت و از بیم آنکه ملک آگاه شود از شهر بیرونش کرد و اندکی مال به وی داد. برادرم قصد شهرهای دیگر کرد. دزدان سر راه بر وی گرفته برهنه اش کردند و گوشهای او را ببریدند.من چون ماجرا بشنیدم به نزد او رفته جامه اش پوشاندم و پنهانی به شهرش آوردم و تاکنون کفیل او هستم.حکایت لب بریدهو اما برادر ششمین که هر دو لب او بریده است. ای خلیفه، او مردی بود فقیر و از مال دنیا هیج نداشت. روزی بیرون رفت که چیزی به دست آورده سد رمق کند. به راه اندر خانه ای دید بسی بلند که آن را دهلیزی بود وسیع و خادمان به در خانه ایستاده بودند. برادرم از یکی پرسید که: این خانه از آن کیست؟ جواب گفت که: این خانه یکی از اولاد ملوک است. برادرم پیش رفته به دریوزگی چیزی خواست. خادمان گفتند: به خانه درآی و آنچه که خواهی از خداوند خانه بستان.پس داخل دهلیز شد. ساعتی در دهلیز همی رفت تا به ساحت خانه رسید. خانه ای دید وسیع و خوب و در میان خانه باغی یافت خرم. نمی دانست که به کدام سو رود، تا اینکه در صدر خانه مردی نیکو شمایل و خوش صورت دید. آن مرد برخاست و برادرم را مرحبایی گفت و از حالتش باز پرسید. برادرم بی چیزی آشکار کرد. آن مرد چون سخن برادرم بشنید، ملول و غمین شد و از غایت اندوه جامه خویش بدرید و گفت: چگونه تواند بود که من در شهری باشم و در آنجا گرسنگان به هم رسند و چگونه من شکیبا شوم که مردمان گرسنه بخسبند.القصه، بسی وعده های نیکو به برادرم داد و با او گفت: صبر کن تا طعام حاضر آورند. آنگاه فرمود: طشت و ابریق بیاورید. خادمان چنان می نمودند که طشت و ابریق آوردند، ولی چیزی نیاورده بودند. خداوند خانه دست پیش برده چنان نمود که دست همیشویم و با برادرم گفت: ای مهمان عزیز، دست بشوی. پس از آن به خادمان گفت: خوان بگسترید. خادمان می آمدند و می رفتند، گویا که سفره همی گسترند ولی سفره در میان نبود. پس از آن برادرم را بدان خوان ناپدید بنشاند. خداوند خانه دست می برد و می آورد و لبان همی جنبانید، گویا که چیز می خورد و به برادرم می گفت: شرم مکن و بخور که بسیار گرسنه ای. و برادرم نیز دست می برد و لب می جنبانید و چنان می نمود که چیز می خورد و آن مرد به برادرم می گفت: این نان بستان و سفیدی آن را ببین. برادرم چیزی نمی دید و با خود می گفت: این مرد مرا استهزاء می کند و با خداوند خانه گفت: ای خواجه، در تمامت عمر از این سفیدتر و لذیذتر نان ندیده بودم. آن شخص گفت: این نان را کنیز من پخته و آن کنیز به پانصد دینار خریده ام. پس از آن خداوند خانه خادمان را آواز داد که فلان طعام بیاورید که در نزد ملوک یافت نمی شود و به برادرم می گفت: ای مهمان، بخور که بسیار گرسنه ای. برادرم دهان می جنبانید و میخایید، گویا که چیزی همی خورد. و خداوند خانه هر لحظه یک گونه خوردنی می خواست، ولی چیزی نمی آوردند و پیوسته برادرم را به چیز خوردن بفرمودی. پس از آن دگر بار بانگ بر خادمان زد که مرغان کباب شده و بره های بریان گشته بیاورید و با برادرم گفت که: از این چیزهای لذیذ بخور. برادرم می گفت: یا سیدی، بدین لذت خوردنیها نخورده بودم. و خداوند خانه دست به نزدیک دهان برادرم همی آورد. گویا لقمه به دهانش می نهد و لحظه لحظه نام خوردنیها بر می شمرد و برادر مرا گرسنگی بیشتر می شد و قرص جوین آرزو می کرد. خداوند خانه می گفت که: شرم مکن و بسیار بخور. برادرم گفت: آنچه خوردیم بس است. آن مرد به خادمان گفت: حلوا حاضر کنید. خادمان دستها در هوا می جنبانیدند، گویا که حلوا حاضر می کردند. آن گاه خداوند خانه به برادرم گفت که: از این حلوای خوب و این نقلهای مشک آلود بخور. برادرم به فراوانی مشک نقلها ثنا می گفت و مدحت همی کرد. خداوند خانه می گفت: این را در خانه من کنیزکان ترتیب داده اند و بسی مشک به اینها ریخته اند و همواره او از این سخنان می گفت و برادرم دهان خویش همی جنبانید و می گفت: یا سیدی، دیگر قدرت خوردن چیزی ندارم و او مکرر می گفت که: شرم مدار، از این خوردنیهای خوب بخور. برادرم با خود می گفت که: این مرد از استهزاء چیزی فرو نگذاشت، من هم کاری با او بکنم که این گونه کارها را توبه کند. پس از آن خداوند خانه شراب خواست. خادمان دست به جنبش آوردند، گویا که شراب آوردند. آن شخص به برادرم اشارت کرد، یعنی که قدح شراب بستان و بنوش. برادرم نیز به اشارت چنان نمود که شراب همی خورد. خداوند خانه پرسید که: چگونه شرابی است؟ برادرم گفت: گواراتر از این شراب ننوشیده ام خداوند خانه به اشارت قدحی به دهان خود برد و قدحی دیگر به برادرم بداد. برادرم چنان کرد که گویا شراب مینوشد.پس از آن برادرم مستی آشکار کرد و دست بلند کرده تپانچه ای بر قفای خداوند خانه زد که آواز به خانه فرو پیچید و باز دست بلند کرده به قوتی هر چه تمامتر سیلی دیگر بر قفای او زد. خداوند خانه گفت: ای پست ترین گدایان، این چه کار بود که کردی؟ برادرم گفت: ای خواجه، تو بر من احسان کرده ای و غلام خود را به خانه آورده بسی نعمت بدو داده ای و او اکنون از این شراب کهنه مست گشته، عربده می کند. مقام تو از آن برتر است که از چنان نادان مؤاخذه کنی. و چون خداوند خانه این سخن بشنید بخندید و گفت که: من مدتهاست که مردم را مسخره می کنم، چون تو کسی ندیده بودم که طاقت این همه سخریه داشته باشد. من از تو درگذشته و ترا ندیم خود کردم، باید از من جدا نشوی. پس گفت: گونه گونه خوردنیها آوردند، با برادرم بخوردند و شراب حاضر کردند و مغنیان خوش الحان و کنیزان ماهرو حاضر آورده به لهو و لعب بنشستند و شراب بنوشیدند. آن شخص با برادرم چنان الفت گرفت که گویی سالها آشنا بودند. آنگاه خلعتی فاخر به برادرم بپوشانید و به عیش و نوش بنشستند.تا بیست سالی بدین منوال بودند تا آن شخص مرد و سلطان مال او ضبط کرد و برادرم از شهر بیرون شد و بگریخت.اعراب بر وی تاخته اسیرش کردند و آن که اسیرش کرده بود همه روزه برادرم را شکنجه میکرد و می گفت: مال ده و جان خود خلاص کن وگرنه کشته می شوی. برادرم می گریست و می گفت: یا شیخ العرب، من هیچ ندارم و جایی را نشناسم. من اسیر و زیر دست توام. عرب ستمگر عذر نپذیرفت و کارد تندی که به یک ضربتش اشتر دو نیمه میکرد به در آورد و لبان او را ببرید.قضا را آن بدوی زن جمیله ای داشت. چون بدوی بیرون می رفت آن زن برادرم را به خویشتن دعوت می کرد و برادرم شرم از خدا کرده دعوتش را نمی پذیرفت. روزی زن پیش برادرم آمده به ملاعبت در کنار او بنشسته بود که ناگاه بدوی پدید آمد و با برادرم گفت: ای پلیدک، زن مرا می خواهی که از راه به در بری؟! پس کاردی گرفته آلت مردی او را برید و بر اشتری سوارش کرده به کوهی رها نمود. کاروانیان وی را دیده بشناختند. نان و آبش داده به خارج شهر بیاوردند و مرا از قضیه آگاه کردند. من برفتم و او را به پنهانی به شهر آوردم و تاکنون کفیل او هستم.ای خلیفه، چون من بدینجا آمده بودم، غلط بود که این حدیثها با تو نگفته به خانه خویش بازگردم. چون خلیفه حکایت مرا بشنید و داستان برادران با وی گفتم. بخندید و گفت: ای شیخ خاموش، راست گفتی، تو کم سخنی و پرگوی نیستی ولکن از این شهر بیرون شو و به شهر دیگر جای بگیر. پس مرا از شهر بغداد بیرون کرد و من شهرها همیگشتم. چون شنیدم که خلیفه درگذشته و خلیفه ای دیگر به جای او نشسته به بغداد بازگشتم و با این جوان نیکوییها کردم و اگر من نبودم کشته می شد و آنچه از پرگویی و ناجوانمردی به من نسبت داد باطل است و همه اینها بهتان و افتراست.[ باقی حکایت خیاط و احدب و یهودی و مباشر و نصرانی]پس خیاط به ملک چین گفت: چون ما حکایت دلاک بشنیدیم و دانستیم که او پرگو ست و جوان را آزرده است، دلاک را گرفته در زندان کردیم و آسوده با جوان نشسته خوردنی بخوردیم و تا اذان عصر به حدیث اندر بودیم. آنگاه من به خانه آمدم. زن من گفت که: تو همه روز به عیش و نوش میگذاری و من در خانه تنها و ملول نشسته ام، اگر مرا همین ساعت به تفریح نبری از تو طلاق ستانم. در حال برخاسته با او به تفریح رفتیم و هنگام شام باز می گشتیم که به این احدب رسیدیم. دیدیم که مست افتاده و این اشعار همی خواند:که برد به حضرت شه ز من گدا پیامیکه به کوی می فروشان دو هزار جم به جامیبروید پارسایان که برفت پارساییمی ناب در کشیدیم و نماند ننگ و نامیآنگاه او را دعوت کردیم. او نیز اجابت نمود. من بازار رفته ماهی بریان خریده بیاوردم. زن من لقمه بزرگی از گوشت ماهی به دهان احدب گذاشت و دهان او را با دست بگرفت و احدب گلوگیر گشته بمرد. او را برداشته به خانه طبیب یهودی اش بردیم.چون خیاط حال دلاک را از آغاز تا انجام با ملک چین حکایت کرد، ملک چین گفت: طرفه حکایتی گفتی ولکن باید دلاک را حاضر سازید که من او را دیده سخن وی بشنوم تا خلاص شوید و احدب را نیز به خاک بسپاریم. در حال خیاط با خادمان ملک رفته، دلاک را بیاوردند. پیری بود که سالش از نود گذشته، چهره ای سیاه و زنخدان سفید و دماغ بلند و گوشهای پهن داشت. ملک از دیدن او در خنده شده گفت: ای شیخ خاموش، از حکایات خویش حکایتی با من بازگو. دلاک گفت: ای ملک جهان، این نصرانی و یهودی و مسلم کیستند؟ و این گوژپشت مرده چیست؟ و مردم از بهر چه گرد آمده اند؟ ملک گفت: سبب پرسش از اینها چه بود؟ دلاک گفت: تا ملک بداند من کم سخنم، سخن دراز نکنم و از چیزهایی که به من سود ندارد نپرسم و از نام خود در من نشانی هست که از کم سخنی، مرا خاموش لقب نهاده اند. ملک گفت: حدیث احدب را به شیخ خاموش شرح دهید. داستان احدب و ماجرای او و نصرانی و یهودی و مباشر و خیاط بازگفتند. دلاک سر بجنباند و گفت: طرفه حکایتی است. اکنون روی احدب باز کنید تا من او را ببینم. روی احدب را باز کردند.دلاک به نزدیک سر او نشسته، سرش را در کنار گرفت و بر روی او نگاه کرده چندان بخندید که بر پشت بیفتاد و گفت: هر مرگ سببی دارد و مرگ این احدب را سببی است عجیب. باید آن را در دفترها بنگارند که عبرت آیندگان گردد. ملک گفت: ای شیخ خاموش، این سخن از بهر چه گفتی و چرا خندیدی؟ گفت: ای ملک، به نعمتهای تو سوگند که احدب را هنوز روان اندر تن است.پس دلاک مکحله به در آورد و با روغنی که در مکحله داشت گلوی احدب را چرب کرد و او را پوشانید تا اینکه عرق کرد.آنگاه منقاشی در آورده بر گلوی احدب فرو برد و استخوان ماهی را به در آورد. در حال احدب برخاست و عطسه کرد و گفت: لااله الا الله محمد رسول الله. حاضران از دیدن این حالت شگفت ماندند و ملک چین بسی بخندید و گفت: من عجبتر از این حکایت ندیده و نشنیده بودم و از حاضران پرسید که: شما دیده بودید که کسی بمیرد پس از آن باز زنده شود؟ اگر خدا این دلاک را نمی رسانید احدب امروز به زیر خاک اندر میشد.پس از آن فرمود که این حکایتها نوشته در خزانه نگاه دارند و یهودی و مباشر و نصرانی را خلعت بداد و خیاط را خلعت پوشانده به خیاطت خویش مخصوص داشت و احدب را نیز خلعت داده و به منصب ندیمی سرافرازش کرد و دلاک را خلعت پوشانده وظیفه ای از بهر او معین فرمود و کدخدایی دلاکان بدو سپرد و به عیش و نوش بزیستند تا هادم لذات بر ایشان بتاخت.« فسبحان من لا یموت » (= منزه است آن که هرگز نمی میرد)و ای ملک، این حکایت طرفه تر نیست از داستان دو وزیر که حکایت انیس الجلیس هم در آنجا گفته اند. ملک شهریار گفت: چون است حکایت ایشان؟حکایت دو وزیر[ علی نورالدین بن خاقان و انیس الجلیس]شهرزاد گفت: ای ملک، به بصره اندر پادشاهی بود که فقرا دوست داشتی و همت به رفاه رعیت گماشتی و پیوسته مال به دوستاران محمد علیه السلام بذل می فرمود و آن ملک محمد بن سلیمان زینی نام داشت و او را دو وزیر بود: یکی معین بن ساوی و دیگری فضل بن خاقان. اما فضل بن خاقان کریم الطبع و نیکو سیرت بود. مردم بسی میل بدو داشتند و پیوسته ثنای او گفتندی و او در سخا و کرم چنان بود که شاعر گفته:پیش از این بارخدایان و بزرگان عجمگر همی بنده خریدند به دینار و درماندر این نوبت صدری به وزارت بنشستکه همه ساله خَرَد بنده به احسان و کرمو اما معین بن ساوی را ناخوش همی داشتند که او طالب خیر نبود و با مردم بدی کردی و بدین خطاب سزاوار بود:از بخل به هیچ خلق چیزی ندهیور جان بشود به کس پشیزی ندهیسنگی که بدو در آسیا آس کنندگر بر شکمت نهند تیزی ندهیاتفاقا روزی ملک بر تخت نشسته و امرا و سپاهیان را بار داده بود. فضل بن خاقان را خطاب کرده گفت: کنیزی می خواهم که ماهروی و مشکین موی و نکوسیرت و زیبا صورت و صاحب اخلاق پسندیده باشد. حاضران گفتند که: چنین کسی به دست نیاید مگر به ده هزار دینار. در حال ملک خازن را بخواست و گفت: ده هزار دینار به خانه فضل بن خاقان بر. خازن زرها نزد فضل بن خاقان برد. همه روزه وزیر بر دلالان سپردی که کنیزی را نفروشند مگر اینکه وزیر نخست او را ببیند. دلالان هر کنیزی را که به بازار می آوردند، نخست او را به وزیر عرضه می داشتند و دیرگاهی ایشان را کار همین بود. ولی کنیزکی وزیر را پسند نمی افتاد.اتفاقا روزی از روزها یکی از دلالان رو به خانه فضل بن خاقان گذاشته او را دید که سواره به سوی قصر ملک همی رود. رکاب وزیر بگرفت و گفت: ای وزیر، کنیزی را که به جستجوی او فرمان رفته بود، پدید آمده. وزیر کنیزک را بخواست. دلال ساعتی غایب شد. پس از ساعتی کنیزکی ماهرو، سروقد،سیاه چشم، باریک میان و فربه سرین که جامه ای فاخر در بر داشت حاضر آورد و کنیزک در خوبرویی چنان بود که شاعر گفته:ماند به نارون قد آن ماه سیم تنگر آفتاب و ماه بود بار نارونآن آفتاب و ماه پر از توده توده مشکوآن توده توده مشک پر از حلقه و شکنوآن حلقه و شکن همه پر بند و تاب و چینوآن بند و تاب و چین همگی دام مرد و زنچون وزیر او را بدید بپسندید. روی به دلال کرده قیمت باز پرسید. دلال گفت: ده هزار دینار او را قیمت داده اند، ولی خواجه او سوگند یاد میکند که ده هزار دینار قیمت کبکان و مرغان نمی شود که او خورده و بهای خلعت و اجرت آموزگار او نیست که او را خط و نحو و لغت و تفسیر و اصول فقه و طب و تقویم آموخته و ضرب آلات طربش یاد داده. وزیر گفت: خواجه کنیزک نزد من آورید. دلال، خواجه کنیزک حاضر آورد. مردی بود عجم و کهنسال که از غایت پیری، پوستی و استخوانی گشته بود. وزیر با او گفت: راضی هستی که ده هزار دینار قیمت این کنیزک از سلطان محمد بن سلیمان زینی بستانی؟ آن مرد گفت: چون مشتری سلطان است، مرا فرض است که کنیز به هدیه دهم. در آن هنگام وزیر به حاضر آوردن مال فرمان داد. چون مال حاضر آوردند، وزیر زرها به خواجه کنیزک بشمرد. پس از آن دلال گفت: اگر وزیر دستوری دهد. سخنی گویم. وزیر گفت: بازگو. دلال گفت: ای وزیر، مرا رای این است که این کنیزک را امروز خدمت سلطان مبر که او از راه دراز آمده و از رنج سفر نیاسوده، حالتش دگرگون است، تا ده روز او را در قصر نگاهدار تا اینکه راحت یابد و بر حسن او بیفزاید. پس از آن به گرمابه برده جامه های نکویش در بر کن و در پیشگاه سلطانش حاضر آور.وزیر رای دلال صواب یافت. کنیزک را به قصر خود در خلوتی جداگانه جای داد و تمامت مایحتاج از بهر او آماده کرد و خدمتگزاران بر وی بگماشت و دیرگاهی حال بدین منوال بود. از قضا فضل بن خاقان پسری قمرمنظر و سیم اندام و عنبرین موی داشت بدان سان که شاعر گفته:به ابروان چو کمان و به گیسوان چو کمندلبانش سوده عقیق و رخانش ساده پرندپرند لاله فروش و عقیق لؤلؤ پوشکمان غالیه توز و کمند مشکین بندو آن پسر سیم بر از قضیت دختر آگاه نبود و پدرش به کنیزک گفته بود که: ترا از بهر ملک محمد سلیمان زینی خریده ام و مرا پسری هست که اگر زنی را در برزنی یابد، با او درآمیزد. تو خویشتن از او نگاهدار و زنهار که رخ بر وی منما. کنیزک گفت:«سمعا و طاعه» (= شنیدم و فرمانبردارم).تا اینکه کنیزک روزی از روزها به گرمابه اندر شد و پاره ای از کنیزکان به خدمتش قیام کردند. چون از گرمابه به در آمد جامه های فاخر بپوشید و به نیکویی اش بیفزود و به نزد زن وزیر آمد و دست او را ببوسید. زن وزیر گفت: ای انیس الجلیس، در گرمابه بر تو چه گذشت؟ گفت: ای خاتون، جز غیبت تو منقصتی نبود. خاتون با کنیزکان گفت: برخیزید تا به گرمابه شویم. کنیزکان برخاسته با خاتون به گرمابه رفتند و خاتون دو کنیز خردسال بر در قصری که انیس الجلیس در آنجا بود بگماشت و با ایشان گفت: کس نگذارید که نزد انیس الجلیس رود، کنیزکان گفتند: سمعا و طاعه۔پس از ساعتی، پسر وزیر که علی نورالدین نام داشت در آمد و از مادر خویش جویان گشت. کنیزکان گفتند: به گرمابه اندر است. انیس الجلیس از درون قصر آواز على نورالدین را بشنید، با خود گفت: کاش می دانستم که این پسر چه کاره است که وزیر با من می گفت که اگر او در برزنی، زنی را ببیند با او درآمیزد. به خدا سوگند من آرزو دارم که او را ببینم. آن گاه بر پای خاسته پیش رفت و به سوی علی نورالدین نظاره کرد. دید پسری است ماهروی. شیفته جمال او گشته گفت:عاشق آنم که عنابش همیدارد شکرفتنه آنم که سنجابش همی پوشد حجرسوی من بنگر، چو خواهی عاشق سیمین سرشکسوی او بنگر، چو خواهی دلبر زرین کمرو پسر را نیز چشم بر وی افتاد. فریفته آن پریروی گشته گفت:ای تازه تر از برگ گلی تازه به بر برپرورده ترا خازن فردوس به بر بردر سیم حجر داری و در ماه چلیپاماه تو به زیر اندر و سیمت به زبر برزین روی همی سجده برد ای بت مهرویترسا به چلیپا بر و حاجی به حجر بر [1]چون پسر و دختر هر دو به دام عشق یکدیگر گرفتار شدند، پسر روی به کنیزکان کرده بانگ بر ایشان زد. کنیزکان بگریختند و دور از ایشان بایستادند.آن گاه پسر به قصر اندر شد و با انیس الجلیس گفت که: تویی که پدرم ترا از بهر من خریده است؟ انیس الجلیس گفت: آری.در حال پسر از نشئه باده و شور عشق بی محابا پیش رفته دستها به میان دختر کمر کرد و دختر نیز او را در آغوش کشیده ببوسید. و پسر زبان او همی مکید تا اینکه بکارت از او برداشت.چون کنیزکان دیدند که خواجه زاده ایشان با انیس الجلیس درآمیخت فریاد برکشیدند. على نورالدین به هراس اندر گشته بگریخت. چون زن وزیر فریاد کنیزکان بشنید، از گرمابه به در آمد. از کنیزکان خبر باز پرسید. گفتند: ای خاتون، چون تو به گرمابه رفتی خواجه کهتر ما علی نورالدین باز آمد و خواست که ما را بیازارد. ما از او بگریختیم. او به نزد انیس الجلیس رفته با او هم آغوش شد. دیگر ندانستیم که چه کردند.زن وزیر چون این سخن بشنید نزد انیس الجلیس شد و ماجرا باز پرسید. انیس الجلیس گفت: ای خاتون، من نشسته بودم که کودکی زیباروی در آمد و با من گفت: تو همانی که پدرم ترا از برای من خریده؟ گفتم: آری. به خدا سوگند ای خاتون، من سخن او را راست پنداشتم. آنگاه پیش من آمده مرا در آغوش گرفت. زن وزیر پرسید: بجز این هم کاری کرد؟ انیس الجلیس گفت: آری سه بوسه از من بربود. زن وزیر گفت: بکارت از تو برداشت یا نه؟ انیس الجلیس گریان شد و زن وزیر نیز با کنیزکان بگریستند و سیلی بر روی خویشتن همی زدند و بیم از علی نورالدین داشتند که مبادا پدرش او را بکشد.پس در آن حال وزیر از در آمد و سبب گریستن باز پرسید. زن وزیر ناچار او را از کار آگاه کرد. وزیر جامه ها بدرید و زنخدان فرو کند. زن وزیر گفت: خود را مکش، من ده هزار دینار قیمت کنیز را از مال خود بدهم. وزیر گفت: مرا حاجت به قیمت کنیز نیست ولکن بیم آن دارم که جان و مالم هر دو برود. زن گفت: یا سیدی سبب چیست؟ گفت: مگر تو ندانی که این دشمن جان من که معین بن ساوی نام دارد در آن ساعت که این حادثه بشنود سلطان را آگاه کند و با او گوید...چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.[ 1- اصل شعر از امیر معزی است، بدین شکل:ای تازه‌ تر از برگ گل تازه به بر برپرورده تو را خازن فردوس به بر برعناب شکربار تو هرگه‌ که بخنددشاید که بخندند به عناب و شکر بردر سیم حَجَر داری و بر ماه چلیپاماه تو به زیر اندر و سیمت به زبر برزین روی همه بوسه دهند ای بت مهرویرهبان به چلیپا بر و حاجی به حجر بر] Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

شب سی و دوم

0:00 35:49

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

Sexology دکتر نازنین معالی دکتر نازنین معالی ،روانشناس بالینی و پژوهشگر روابط جنسی ، پس ازپایان دوره فوق تخصص در .بیمارستان کایزر ، درمطب خصوصی خود در شهر لس انجلس به در مان مدد جویان پرداخته است. دکتر معالی دارای تجربه درمانهای بالینی در بخش خصوصی و بخش عمومی ست ،بامطالعات و تحقیقا تی گسترده در زمینه های مختلف روانشناسی، فرهنگی و ساختارهای اجتماعی که مشتاقانه در پی آن است ، تجربیات و دانسته های خود را از طریق رسانه ها نیز در اختیار عموم قرار دهد ، تنظیم و ارایه ی این رسانه ی شنیداری نیز در پی احیای این هدف استدر این پادکست مسایل جنسی از دیدگاههای جامعه شناسی و روانشناسی نوین بررسی می شود۰ این پادکست هیچ گرایش مذهبی، انتفاعی یا سیاسی ندارد و تنها هدف آن آموزش هموطنان عزیز و دیگر فارسی زبانان در سراسر جهان می باشد۰.برای اطلاعات بیشترو تماس با دکتر نازنین معالی به وب سایت زیر مراجعه فرمایید:www.oasis2care.com Explicit پادکست جنایی آخرین شاهد Mahdi Pourbaqi این یک پادکست قصه گو نیست. پرونده های جنایی واقعی حاوی مصادیق خشونت، حوادث آزاردهنده، مسائل جنسی و سوء مصرف مواد هستند و می توانند برای کودکان و افرادی که روحیه حساس و آسیب پذیر دارند اثرات مخرب و گاه جبران ناپذیر داشته باشند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. Explicit پلی لیست | PlayList MokhtarRazmjoo این پادکست مجموعه از اپیزود هایی هست ک موزیک هاش از جهت یا جهاتی مثلا سبک ، خواننده یا هنرمند خالق اثر ، دوره تاریخی ، حال و 👇هوا و مود ,تم و ... باهم وجه اشتراک دارن و من, مختار رزمجو اونهارو به انتخاب شما و برای شما تبدیل به پلی لیست کردم.اینجا موسیقی از جنسی دیگر خواهد شنید ⤵️برا دانلود اهنگها به کانال تلگرام پادکست مراجعه کنیدHttps://t.me/playlistpodcas☑️برای دریافت اطلاعات اضافی در مورد محتوای اپیزود ها تو شبکه های اجتماعی پلی لیست عضو بشیدInsta:https://instagram.com/Mokhtarrazmjooo دکمه نارنجی(Subscribe) مشترک شدن رو کلیک کنید تا هر پنج شنبه از انتشار اپیزود جدید اگاه 🔔 بشید.برای حمایت و بهتر شدن پادکست میتونید دکمه قلب ❤️ رو فشار بدید . و برای ارسال به کسی که فکر میکنید ممکنه خوشش بیاد دکمه اشتراک گذاری 🔱 رو فشار بدید.⭕️*توجه*تمام محتوای این پادکست براساس انتخاب کاربران خواهد بود پس اگر تم,مود,موضوع,سبک ,استایل,خواننده ,ژانر و...خاصی مد نظرتون بود همینجا در بخش نظرات(کامنتComment) برای ما بنویسید Explicit پادکست خرقه | کتاب صوتی رمان‌های فارسی بدون سانسور Mohsen Bolhasani به روایت محسن بوالحسنیپادکست خرقه، روایتی‌ست صوتی از رمان‌ها و داستان‌های ماندگار ادبیات فارسی؛ جایی برای شنیدن آثار بزرگ و کمیاب، همان‌گونه که نویسنده آن‌ها را نوشته، نه آن‌طور که سانسور اجازه داده استدر فصل تازه‌ی خرقه، رمان‌های شاخص فارسی را بدون تحلیل یا تفسیر، به‌صورت کتاب صوتی می‌خوانیم. این فصل، دعوتی‌ست به تجربه‌ی ادبیات ناب، بی‌واسطه و بی‌حاشیهپادکست خرقه، پادکست ادبی، پادکست فارسی، کتاب صوتی فارسی، رمان فارسی، ادبیات ایران، محسن بوالحسنی، نویسندگان ایرانی، کتاب سانسورنشده، پادکست داستان، پادکست رمان، کتاب‌های ممنوعه+++برای حمایت مالی از پادکست خرقه صرفاً به لینک زیر مراجعه کنیدhttps://donito.me/khergheh Explicit

Frequently Asked Questions

How long is this episode of داستان‌های هزارویکشب?

This episode is 35 minutes long.

When was this داستان‌های هزارویکشب episode published?

This episode was published on June 24, 2021.

What is this episode about?

🌙شب سی و دوم پایان حکایت "خیاط و احدب و یهودی و مباشر و نصرانی" و آغاز حکایت "انیس الجلیس"گوینده مهمان: رضا پزشکیموسیقی از آلبوم ناز و نوازش استاد جلال ذولفنونچون شب سی و دوم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، برادر پنجم دلاک با خود می گفت که: بدین سان...

Can I download this داستان‌های هزارویکشب episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!