شب سی و پنجم episode artwork

EPISODE · Jun 24, 2021 · 24 MIN

شب سی و پنجم

from داستان‌های هزارویکشب

🌙شب سی و پنجمادامه حکایت "انیس الجلیس"موسیقی از استاد جلیل شهناز و منیر بشیرچون شب سی و پنجم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، علی بن خاقان چون بنشست گفت: ایها الشیخ، این چه کار بود کردی؟ من بسی ترا سوگند دادم نپذیرفتی و گفتی سیزده سال است که من این گونه کارها نکرده ام. شیخ ابراهیم شرمگین گشته گفت: گناه از من نیست، مرا بسی سوگند داد و به من الحاح نمود، ناگزیر شدم. نورالدین بخندید و به منادمت و باده گساری بنشستند.آنگاه انیس الجلیس پوشیده با نورالدین گفت: دیگر قدح به شیخ مپیما و اصرارش مکن. پس نورالدین قدحی خود بنوشید و قدحی به انیس الجلیس داد. انیس الجلیس قدحی خود بنوشید و قدحی به نورالدین پیمود. شیخ ابراهیم بر ایشان نگاه کرده گفت: این چگونه منادمت است. چرا قدح به من نمی دهید. من اکنون ندیم شما هستم. ایشان از سخن او خندیدند. پس از آن هر یک قدحی مینوشیدند و قدحی به شیخ ابراهیم می پیمودند تا اینکه سه پاس از شب برفت. انیس الجلیس با شیخ ابراهیم باغبان گفت: اگر اجازت دهی یکی از این شمعها بر افروزم. شیخ ابراهیم گفت: برخیز و بجز یک شمع میفروز. چون بر پای خاست همه شمعها برافروخت و بنشست. آنگاه نورالدین با شیخ ابراهیم گفت: من از منادمت تو چه بهره دارم که هیچ سخن من نپذیری؟ اگر اجازت دهی من هم قندیلی برافروزم. ابراهیم گفت: برخیز و یک قندیل بیش میفروز و تو بدان سان مکن که رفیق تو کرد. پس نورالدین برخاسته تمامت قندیلها برافروخت و در و دیوار ایوان درخشیدن گرفت. شیخ ابراهیم گفت: شما از من دیوانه تر هستید. و خود از غلبه مستی برخاسته درهای ایوان بگشود و بنشست و غزل همی خواندند و باده همی نوشیدند.قضا را در همان ساعت خلیفه در منظره ای که به دجله نگریستی نشسته تفرج می کرد. دید عکس قندیلها و شمعها به دجله اندر همینماید. پس نظر به سوی باغ کرد. دید که دود از شمعها و قندیلها بلند گشته پرتو آنها باغ و قصر را فرو گرفته. پس جعفر برمکی وزیر را بخواست و گفت: ای وزیر بی تدبیر، تو وزیر منی و مرا از آنچه در بغداد روی می دهد آگاه نمی کنی؟ جعفر برمکی گفت: چه روی داده؟ خلیفه گفت: اگر شهر بغداد از من نگرفته اند چگونه در و دیوار قصر تفرج و باغ تنزه از پرتو شمعها و قندیلها درخشان و درهای ایوان باز است. اگر خلافت را از من نگرفته اند که یارای این دارد که چنین کارها تواند کرد؟ جعفر را گونه زرد شد و اندامش بلرزید و سر بر کرده باغ و قصر را دید که خرمن آتش است و پرتو آن به نور ماه غالب آمده. جعفر خواست که شیخ ابراهیم باغبان را دست آویز کرده معذرت گوید. گفت: ای خلیفه، هفته گذشته شیخ ابراهیم با من گفت که می خواهم در زندگانی تو و خلیفه بزمی از برای ختنه سوران پسران خود فرو چینم. گفتم: قصد تو چیست؟ گفت: قصد من این است که از خلیفه اجازت خواهی که من با فرزندان و پیوندان خود در قصر تنزه بگراییم. من با او گفتم: انشاءالله خلیفه را آگاه سازم و فراموش کردم که خلیفه را آگاه سازم. خلیفه گفت: گناه تو یکی بود و اکنون دو شد. نخستین گناه آنکه مرا آگاه نکردی و گناه دوم اینکه قصد شیخ ابراهیم این بوده است که زر و مالی بدو داده شود تا اسباب شادی فراهم آورد. تو خود چیزی ندادی و مرا نیز آگاه نکردی. جعفر گفت: ای خلیفه فراموش کردم. خلیفه گفت: به روح نیاکانم که باید بقیت شب را در پیش او به روز آورم که او مردی است نکوکار و با فقرا همنشین است و مسکینان دوست دارد و بر مشایخ ارادت می ورزد. گمان دارم که امشب از همه طوایف جمعی در نزد او باشند. ناچار به سوی او باید رفت شاید که یکی در آنجا حاجت از من بخواهد که سود دنیا و آخرت من در آن باشد و شاید که بودن من در آنجا سودی به شیخ ابراهیم داشته باشد و او با دوستانش از بودن من شادان شوند. جعفر گفت: ای خلیفه، از شب بسیار گذشته و چیزی نمانده و ایشان در این ساعت پراکنده خواهند شد. خلیفه گفت: ناچار باید رفت. جعفر خاموش شد و حیران بایستاد.آنگاه خلیفه برخاست و با جعفر برمکی و مسرور خادم از دارالخلافه بیرون شد و در لباس بازرگانان، کوچه ها همی نوردیدند تا به در باغ برسیدند. خلیفه دید که در باغ باز است. با جعفر گفت: ببین که شیخ ابراهیم در باغ را تا این وقت شب باز گذاشته و او را عادت چنین نبود. پس داخل باغ شدند و همی رفتند تا به قصر برسیدند و به پای بایستادند. خلیفه با جعفر گفت: من همی خواهم که پیش از آنکه خویشتن بر ایشان بنمایم از جایی بر ایشان نگاه کنم و از واردات و کرامات مشایخ آگاه شوم که ایشان را در خلوت جداگانه شوقی هست. پس خلیفه دید که درخت ضخیم بلندی در آنجا هست. با جعفر گفت: همی خواهم که به فراز این درخت شوم که شاخه های آن به منظره های ایوان نزدیک است تا به حالت ایشان نظاره کنم.پس خلیفه به فراز درخت بر شد و از شاخی به شاخی همی آویخت تا به شاخی برسید که به منظره ایوان نزدیک بود و چشم به منظره گذاشته همینگریست که دید پسری و دختری چون مهر و ماه نشسته اند و شیخ ابراهیم قدحی شراب اندر کف گرفته با انیس الجلیس می گوید که: ای شمسه خوبان، باده گساران را بی نغمه طرب انگیز ساغر گرفتن نشاید که شاعر گفته:اسبی که صفیرش نزنی می نخورد آبنی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آب استخلیفه چون حالت شیخ ابراهیم باغبان بدید از درخت فرود آمده با جعفر گفت: آنچه که امشب از کرامات مشایخ دیدم تا اکنون ندیده بودم. تو نیز به فراز درخت شو تا آنچه من دیدم، ببینی و از برکات صالحان بهره مند شوی. جعفر چون این بشنید به حیرت اندر ماند و به فراز درخت بر شد. علی بن خاقان و انیس الجلیس را دید که نشسته اند و شیخ ابراهیم قدح اندر کف ایستاده. چون این قسمت بدید هلاک خویشتن را یقین کرد و از درخت به زیر آمده در پیش خلیفه بایستاد. خلیفه گفت: ای جعفر، منت خدای را که ما را از پیروان ظاهر شریعت پاک کرده و از تلبیس اهل طریقت که عامیان بفریبند نگاه داشته. جعفر برمکی از غایت شرمساری پاسخ گفتن نتوانستخلیفه گفت: ای جعفر، این پسر و دختر را در این قصر که آورده که من بدین زیبایی دختر و پسر ندیده بودم و گفت: ای جعفر، بیا تا هر دو به فراز همان شاخ که رو به روی ایشان است برویم و تفرج بکنیم. پس هر دو در فراز درخت به همان شاخ جای گرفتند و چشم بر ایشان دوختند. شنیدند که شیخ ابراهیم با ایشان می گوید: ای خواجگان، من از زهد و پرهیز درگذشتم و سبحه افکنده ساغر بگرفتم و باده گساران را بی چنگ و عود عیش بسی ناتمام است. انیس الجلیس گفت: ایها الشیخ، اگر آلت طرب می داشتیم عیش ما بی تمام بود. شیخ ابراهیم چون این بشنید بر پای خاست. خلیفه با جعفر گفت: این شیخ چه خواهد کردن؟ جعفر گفت: نمی دانم. شیخ ساعتی غایب شد. چون بازگشت عودی با خود بیاورد. خلیفه عود را نیک نظر کرد. دید که عود از آن اسحق ندیم است. خلیفه گفت: به خدا سوگند اگر نغمه این کنیز دلپسند نباشد همه را بکشم و اگر دلپذیر باشد از ایشان درگذرم و تنها ترا بکشم. جعفر گفت: خدایا چنان کن که دلپذیر نباشد. خلیفه گفت: سبب این سخن چه بود؟ جعفر برمکی گفت: تا همه را بکشی و ما با هم انیس باشیم. خلیفه بخندید.پس انیس الجلیس عود بگرفت و تارهای آن محکم کرده چنانش بنواخت که آهن همیگداخت. پس از آن این دو بیت بر خواند:توانگری و جوانی و عشق و بوی بهارشراب و سبزه و آب روان و روی نگارخوش است خاصه کسی را که بشنود به صبوحز چنگ نغمه زیر و ز مرغ ناله زارآنگاه خلیفه گفت: ای جعفر، در تمامت عمر چنین آواز طرب انگیز نشنیده بودم. جعفر برمکی گفت: انشاءالله خشم خلیفه فرو نشست. خلیفه گفت: آری خشم نماند ولی همی خواهم که به ایوان رفته نزد ایشان بنشینم تا آواز دختر رو به رو بشنوم. جعفر برمکی گفت: ای خلیفه، اگر تو به ایوان روی، عیش بر ایشان حرام خواهی کرد، خاصه شیخ ابراهیم که از بیم هلاک خواهد شد. خلیفه گفت: ای جعفر، باید حیلتی به من بیاموزی که من بدان حیلت درون رفته از حقیقت این کار آگاه شوم و ایشان نیز آگاهی من دانند.پس خلیفه با جعفر از درخت به زیر آمده به سوی دجله رفتند و در این کار شگفت مانده بودند. دیدند که مردی صیاد در پای منظره های قصر صید می کند. قضا را خلیفه چند وقت پیش از آن به شیخ ابراهیم باغبان فرمان داده بود که صیادان را مگذار که در پای منظره های قصر صید ماهی کنند و شیخ نیز صیادان را منع کرده بود. ولکن آن شب صیادی کریم نام به قصد صید به کنار دجله می رفت. دید که در باغ باز است. با خود گفت که: شاید شیخ باغبان به غفلت اندر باشد، همان بهتر که از ماهیان پای قصر غنیمتی به دست آرم.در حال به پای قصر آمده صید ماهیان همی کرد که خلیفه برسید و او را بشناخت گفت: ای کریم. کریم صیاد نگاه کرده خلیفه را بشناخت و زانوهای او سست شد و گفت: ای خلیفه، نه من از فرمان خلیفه سرپیچ گشته ماهیان قصر صید همیکنم بلکه بی چیزی و فاقه مرا بر این خلاف داشته است. خلیفه گفت: اکنون به اقبال من صید کن. صیاد پیش رفته فرحناک و شادان، دام بر دجله انداخت. پس از ساعتی دام بیرون کشید و دید همه گونه ماهیان به دام اندرند. خلیفه فرحناک شد و گفت: ای کریم، جامه های خود برکن. کریم جامه برکند. جبه ای داشت پشمین وصله دار و شپش و کک در آن چندان بودند که آدمی را از جایی به جایی توانستند کشید. و دستار از سر بر گرفت و او را سه سال میشد که نگشوده بود و هر ژنده که به دست افتادی بر سر یکدیگر فرو پیچیدی. پس خلیفه نیز جامه های حریر بکند و به صیاد گفت: اینها را بپوش. خلیفه جبه صیاد پوشیده دستار بر سر نهاده و دهان بندی بر دهان بست و به صیاد گفت: تو از پی کار خویش رو. صیاد پای خلیفه ببوسید و شکر گزارد. شپشها در تن خلیفه دویدن گرفتند. خلیفه با دست راست و دست چپ شپش از گردن خود ربوده دور می انداخت و با صیاد می گفت که: چندین شپش به جامه اندر چیست؟ صیاد گفت: ایها الخلیفه، آنها هفته ای بیش ترا نیازارند، چون یک هفته بگذرد عادت کنی و گزیدنشان ندانی. خلیفه بخندید و گفت: وای بر تو! تا یک هفته این جبه چون توانم پوشید؟ صیاد گفت: سخنی با تو خواهم گفت ولی می ترسم. خلیفه گفت: بگو و باک مدار. صیاد گفت: گویا که خلیفه می خواهد صنعت صیادی بیاموزد و از آن صنعت منفعت بردارد، اگر قصد خلیفه این است همین جبه بسیار مناسب است، خلیفه از سخن صیاد بخندید. صیاد راه پیش گرفته برفت و خلیفه ماهیان بر سبدی گذاشته پاره ای گیاه سبز بر روی آنها ریخت و سبد برداشته نزد جعفر برمکی آمد. جعفر گمان کرد که کریم صیاد است. گفت: ای کریم، چرا بدینجا آمده ای؟ زودتر از اینجا برو و خویشتن از هلاک برهان که خلیفه امشب در اینجاست. خلیفه چون سخن جعفر بشنید چندان بخندید که بر پشت بیفتاد. جعفر گفت: شاید تو خلیفه هستی؟! خلیفه گفت: آری خلیفه ام و تو جعفر برمکی وزیر من هستی. من و تو با هم بدینجا آمدیم. جایی که تو مرا نشناسی شیخ ابراهیم در مستی چگونه تواند شناخت، تو همین جا بایست تا من باز گردم.پس خلیفه به در قصر بیامد و در بکوفت. شیخ ابراهیم گفت: کیست؟ خلیفه گفت: منم. شیخ گفت: تو کیستی؟ خلیفه گفت: کریم صیاد هستم، چون شنیدم تو مهمان داری بهر تو ماهی آورده ام. و على بن خاقان و انیس الجلیس ماهی دوست می داشتند، از آن آواز خرسند گشتند و با شیخ ابراهیم گفتند: در بگشا و صیاد را با ماهیان بیاور. شیخ در بگشوده خلیفه به صورت صیاد داخل قصر شد و سلام کرد. شیخ ابراهیم گفت: مرحبا به دزد حیله باز که با حیله بدینجا آمده ای. اگر راست می گویی ماهیان به ما بنما. پس ماهیان را خلیفه به ایشان بنمود که هنوز زنده بودند. انیس الجلیس گفت که: خوب ماهیان اند، کاش سرخشان کرده بودی. شیخ ابراهیم با خلیفه گفت: ای صیاد، برخیز و ماهیان سرخ کن و زودتر بیاور. خلیفه به فرمان بشتافت و پیش جعفر برمکی رسیده گفت: ای جعفر، ماهیان را سرخ کرده می خواهند. جعفر گفت: بیاور تا من سرخشان کنم. خلیفه گفت: به روح پدرانم سوگند که جز من کس نباید ماهیان بریان کند. پس خلیفه به منزل باغبان رفت و در آنجا همه اسباب ماهی بریان کردن پدید آورد. آن گاه آتش بیفروخت و تابه بر آتش نهاد و ماهیان را بسی خوب بریان کرد و در روی برگ انجیر در طبقی نهاد و لیمو نیز از باغ چیده بر طبق فرو چید و به پیش ایشان بیاورد. دختر و پسر با شیخ ابراهیم ماهیان بخوردند و دست بشستند. علی نورالدین گفت: ای صیاد، به ما احسان کردی و نیکوییها به جا آوردی. در حال دست به جیب کرده سه دینار زر از آن زرها که سنجر غلام داده بود به در آورد و گفت: ای صیاد، معذورم دار که اگر پیش از آنکه به چنین روز گرفتار شوم پیش من آمده بودی، تلخی فقر از مذاق تو دور می کردم و ترا از مال دنیا بی نیاز می ساختم ولکن به اقتضای وقت اینها را بگیر. پس دینارها به خلیفه انداخت. خلیفه آنها را برداشته ببوسید و بر جیب گذاشت. چون مراد خلیفه همه آن بود که نغمه های انیس الجلیس بنیوشد با على بن خاقان گفت: بیش از حد احسان کردی ولیکن قصد من این است که احسان تو بر من شامل گردد، این کنیزک بخواند تا من نغمه او بنیوشم. على نورالدین گفت: ای انیس الجلیس، به جان منت سوگند می دهم که از برای این صیاد بخوان که آرزومند آواز توست.انیس الجلیس چون سخن خواجه بشنید عود به چنگ آورده بنواخت و این دو بیت بر خواند:ای صنم چنگ زن، چنگ سبکتر بزنپرده مستان بساز، راه قلندر بزنخوش بود اینک صبوح، خاصه به وقت بهارلشکر صبح آمده، میکده را در بزنخلیفه از شنیدن آن نغمات در وجد شد و از غایت طرب خودداری نتوانست کرد. گفت: آفرین خدای بر جانت. علی بن خاقان گفت: ای صیاد، همی بینم که از این کنیز و خواندن و عود نواختن او در طرب شدی. خلیفه گفت: آری به خدا سوگند. علی نورالدین گفت: اگر ترا پسند افتاد، کنیز بر تو هدیه کردم. هدیت خداوندان کرم که از بخششهای خود پشیمان نشوند.پس على بن خاقان بر پای خاست و کنیزک را گرفته به خلیفه که به صورت صیاد بود بداد و گفت: هدیه از من بپذیر. انیس الجلیس نظر به سوی علی بن خاقان کرد و گفت: یا سیدی،دوری زبرت سخت بود سوختگان راسخت است جدایی به هم آموختگان راعلی نورالدین چون این بشنید گفت:در هجر تو مرگ همنشینم بادامنظور دو دیده آستینم باداگر بی تو به کام دل برآرم نفسییارب نفس بازپسینم باداخلیفه چون سخن ایشان بشنید از هم جدا کردن ایشان او را سخت دشوار شد و رو به علی بن خاقان کرده گفت: ای خواجه، مگر تو جنایتی کرده و یا غرامتی بر ذمه تو است و بدان سبب گریخته ای؟ علی نورالدین گفت: ای صیاد، ماجرایی که بر من و این کنیز رفته اگر گفته آید در عجب خواهی شدن. خلیفه سوگند داد که حدیث بازگو، امید هست که خلاص یابی. علی نورالدین گفت: حدیث خود را نثر گویم یا نظم. خلیفه گفته: کلام نثر سخن گفتن است و کلام نظم دُر سفتن. پس نورالدین سر به زیر افکنده و این ابیات انشا نمود:به شهر بصره مرا بود مهربان پدریکه داشت در تن و چشمش مرا چو جان بصیریکی کنیزک بهر نشاط من بخریدبدیع چهره و مجلس فروز و رامشگرز رنگ چهره او خانه ام پر از گلبرگز بوی طره او کلبه ام پر از عنبرپدر نماند و تمامی به کار او کردمبمانده بود مرا آنچه سیم و زر ز پدرمرا کنیزک من گفت: رو مرا بفروشچو دید دست من بینوا تهی از زرگرفته دست نگارین شدم سوی بازارکه جان خویش فروشم بها بیار و ببرهزار مشتری از بهر او پدید آمدکه داشت رویی چون روی زهره ازهردر آن میانه یکی پیر بدگهر برخاستشمرد سیم ببرد آن نگار سیمین برچو یار خویش بدیدم شده روان با غیرزدند گفتی اندر روان من آذربه هر دو دست برآویختم بدو از رشککه عشق و رشک اند آمیخته به یکدیگربکوفتم به زمین پیر دیو گوهر راگرفتم از وی آن لعبت پری پیکرشدم به خانه بر اندیشه عدو، کآمدغلامی از پدرم نام نیک او سنجرچه گفت؟ گفت که آن پیر ناسپاس کنونبر امیر بیامد ز تو شکایت گرامیر شهر به حبس تو نیز فرمان دادببند رخت از اینجا که نیست جای مقرنماز شام برون آمدیم از بصرهمن و کنیزک من با هزار گونه خطرهمان کنیزک دلبند دلفریب است اینکه دارم او را مانند جان همی در بربه هدیه دادمش اینک ترا ایا صیادکدام هدیه؟ که از جان بود گرامی ترچون ابیات به انجام رسانید خلیفه گفت: اکنون قصد کدام شهر داری؟ على بن خاقان گفت: شهرهای خدا بسیار است. خلیفه گفت: من به سلطان محمد بن سلیمان زینی خط نویسم، چون آن خط بخواند ترا آسیبی نرساند.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

🌙شب سی و پنجمادامه حکایت "انیس الجلیس"موسیقی از استاد جلیل شهناز و منیر بشیرچون شب سی و پنجم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، علی بن خاقان چون بنشست گفت: ایها الشیخ، این چه کار بود کردی؟ من بسی ترا سوگند دادم نپذیرفتی و گفتی سیزده سال است که من این گونه کارها نکرده ام. شیخ ابراهیم شرمگین گشته گفت: گناه از من نیست، مرا بسی سوگند داد و به من الحاح نمود، ناگزیر شدم. نورالدین بخندید و به منادمت و باده گساری بنشستند.آنگاه انیس الجلیس پوشیده با نورالدین گفت: دیگر قدح به شیخ مپیما و اصرارش مکن. پس نورالدین قدحی خود بنوشید و قدحی به انیس الجلیس داد. انیس الجلیس قدحی خود بنوشید و قدحی به نورالدین پیمود. شیخ ابراهیم بر ایشان نگاه کرده گفت: این چگونه منادمت است. چرا قدح به من نمی دهید. من اکنون ندیم شما هستم. ایشان از سخن او خندیدند. پس از آن هر یک قدحی مینوشیدند و قدحی به شیخ ابراهیم می پیمودند تا اینکه سه پاس از شب برفت. انیس الجلیس با شیخ ابراهیم باغبان گفت: اگر اجازت دهی یکی از این شمعها بر افروزم. شیخ ابراهیم گفت: برخیز و بجز یک شمع میفروز. چون بر پای خاست همه شمعها برافروخت و بنشست. آنگاه نورالدین با شیخ ابراهیم گفت: من از منادمت تو چه بهره دارم که هیچ سخن من نپذیری؟ اگر اجازت دهی من هم قندیلی برافروزم. ابراهیم گفت: برخیز و یک قندیل بیش میفروز و تو بدان سان مکن که رفیق تو کرد. پس نورالدین برخاسته تمامت قندیلها برافروخت و در و دیوار ایوان درخشیدن گرفت. شیخ ابراهیم گفت: شما از من دیوانه تر هستید. و خود از غلبه مستی برخاسته درهای ایوان بگشود و بنشست و غزل همی خواندند و باده همی نوشیدند.قضا را در همان ساعت خلیفه در منظره ای که به دجله نگریستی نشسته تفرج می کرد. دید عکس قندیلها و شمعها به دجله اندر همینماید. پس نظر به سوی باغ کرد. دید که دود از شمعها و قندیلها بلند گشته پرتو آنها باغ و قصر را فرو گرفته. پس جعفر برمکی وزیر را بخواست و گفت: ای وزیر بی تدبیر، تو وزیر منی و مرا از آنچه در بغداد روی می دهد آگاه نمی کنی؟ جعفر برمکی گفت: چه روی داده؟ خلیفه گفت: اگر شهر بغداد از من نگرفته اند چگونه در و دیوار قصر تفرج و باغ تنزه از پرتو شمعها و قندیلها درخشان و درهای ایوان باز است. اگر خلافت را از من نگرفته اند که یارای این دارد که چنین کارها تواند کرد؟ جعفر را گونه زرد شد و اندامش بلرزید و سر بر کرده باغ و قصر را دید که خرمن آتش است و پرتو آن به نور ماه غالب آمده. جعفر خواست که شیخ ابراهیم باغبان را دست آویز کرده معذرت گوید. گفت: ای خلیفه، هفته گذشته شیخ ابراهیم با من گفت که می خواهم در زندگانی تو و خلیفه بزمی از برای ختنه سوران پسران خود فرو چینم. گفتم: قصد تو چیست؟ گفت: قصد من این است که از خلیفه اجازت خواهی که من با فرزندان و پیوندان خود در قصر تنزه بگراییم. من با او گفتم: انشاءالله خلیفه را آگاه سازم و فراموش کردم که خلیفه را آگاه سازم. خلیفه گفت: گناه تو یکی بود و اکنون دو شد. نخستین گناه آنکه مرا آگاه نکردی و گناه دوم اینکه قصد شیخ ابراهیم این بوده است که زر و مالی بدو داده شود تا اسباب شادی فراهم آورد. تو خود چیزی ندادی و مرا نیز آگاه نکردی. جعفر گفت: ای خلیفه فراموش کردم. خلیفه گفت: به روح نیاکانم که باید بقیت شب را در پیش او به روز آورم که او مردی است نکوکار و با فقرا همنشین است و مسکینان دوست دارد و بر مشایخ ارادت می ورزد. گمان دارم که امشب از همه طوایف جمعی در نزد او باشند. ناچار به سوی او باید رفت شاید که یکی در آنجا حاجت از من بخواهد که سود دنیا و آخرت من در آن باشد و شاید که بودن من در آنجا سودی به شیخ ابراهیم داشته باشد و او با دوستانش از بودن من شادان شوند. جعفر گفت: ای خلیفه، از شب بسیار گذشته و چیزی نمانده و ایشان در این ساعت پراکنده خواهند شد. خلیفه گفت: ناچار باید رفت. جعفر خاموش شد و حیران بایستاد.آنگاه خلیفه برخاست و با جعفر برمکی و مسرور خادم از دارالخلافه بیرون شد و در لباس بازرگانان، کوچه ها همی نوردیدند تا به در باغ برسیدند. خلیفه دید که در باغ باز است. با جعفر گفت: ببین که شیخ ابراهیم در باغ را تا این وقت شب باز گذاشته و او را عادت چنین نبود. پس داخل باغ شدند و همی رفتند تا به قصر برسیدند و به پای بایستادند. خلیفه با جعفر گفت: من همی خواهم که پیش از آنکه خویشتن بر ایشان بنمایم از جایی بر ایشان نگاه کنم و از واردات و کرامات مشایخ آگاه شوم که ایشان را در خلوت جداگانه شوقی هست. پس خلیفه دید که درخت ضخیم بلندی در آنجا هست. با جعفر گفت: همی خواهم که به فراز این درخت شوم که شاخه های آن به منظره های ایوان نزدیک است تا به حالت ایشان نظاره کنم.پس خلیفه به فراز درخت بر شد و از شاخی به شاخی همی آویخت تا به شاخی برسید که به منظره ایوان نزدیک بود و چشم به منظره گذاشته همینگریست که دید پسری و دختری چون مهر و ماه نشسته اند و شیخ ابراهیم قدحی شراب اندر کف گرفته با انیس الجلیس می گوید که: ای شمسه خوبان، باده گساران را بی نغمه طرب انگیز ساغر گرفتن نشاید که شاعر گفته:اسبی که صفیرش نزنی می نخورد آبنی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آب استخلیفه چون حالت شیخ ابراهیم باغبان بدید از درخت فرود آمده با جعفر گفت: آنچه که امشب از کرامات مشایخ دیدم تا اکنون ندیده بودم. تو نیز به فراز درخت شو تا آنچه من دیدم، ببینی و از برکات صالحان بهره مند شوی. جعفر چون این بشنید به حیرت اندر ماند و به فراز درخت بر شد. علی بن خاقان و انیس الجلیس را دید که نشسته اند و شیخ ابراهیم قدح اندر کف ایستاده. چون این قسمت بدید هلاک خویشتن را یقین کرد و از درخت به زیر آمده در پیش خلیفه بایستاد. خلیفه گفت: ای جعفر، منت خدای را که ما را از پیروان ظاهر شریعت پاک کرده و از تلبیس اهل طریقت که عامیان بفریبند نگاه داشته. جعفر برمکی از غایت شرمساری پاسخ گفتن نتوانستخلیفه گفت: ای جعفر، این پسر و دختر را در این قصر که آورده که من بدین زیبایی دختر و پسر ندیده بودم و گفت: ای جعفر، بیا تا هر دو به فراز همان شاخ که رو به روی ایشان است برویم و تفرج بکنیم. پس هر دو در فراز درخت به همان شاخ جای گرفتند و چشم بر ایشان دوختند. شنیدند که شیخ ابراهیم با ایشان می گوید: ای خواجگان، من از زهد و پرهیز درگذشتم و سبحه افکنده ساغر بگرفتم و باده گساران را بی چنگ و عود عیش بسی ناتمام است. انیس الجلیس گفت: ایها الشیخ، اگر آلت طرب می داشتیم عیش ما بی تمام بود. شیخ ابراهیم چون این بشنید بر پای خاست. خلیفه با جعفر گفت: این شیخ چه خواهد کردن؟ جعفر گفت: نمی دانم. شیخ ساعتی غایب شد. چون بازگشت عودی با خود بیاورد. خلیفه عود را نیک نظر کرد. دید که عود از آن اسحق ندیم است. خلیفه گفت: به خدا سوگند اگر نغمه این کنیز دلپسند نباشد همه را بکشم و اگر دلپذیر باشد از ایشان درگذرم و تنها ترا بکشم. جعفر گفت: خدایا چنان کن که دلپذیر نباشد. خلیفه گفت: سبب این سخن چه بود؟ جعفر برمکی گفت: تا همه را بکشی و ما با هم انیس باشیم. خلیفه بخندید.پس انیس الجلیس عود بگرفت و تارهای آن محکم کرده چنانش بنواخت که آهن همیگداخت. پس از آن این دو بیت بر خواند:توانگری و جوانی و عشق و بوی بهارشراب و سبزه و آب روان و روی نگارخوش است خاصه کسی را که بشنود به صبوحز چنگ نغمه زیر و ز مرغ ناله زارآنگاه خلیفه گفت: ای جعفر، در تمامت عمر چنین آواز طرب انگیز نشنیده بودم. جعفر برمکی گفت: انشاءالله خشم خلیفه فرو نشست. خلیفه گفت: آری خشم نماند ولی همی خواهم که به ایوان رفته نزد ایشان بنشینم تا آواز دختر رو به رو بشنوم. جعفر برمکی گفت: ای خلیفه، اگر تو به ایوان روی، عیش بر ایشان حرام خواهی کرد، خاصه شیخ ابراهیم که از بیم هلاک خواهد شد. خلیفه گفت: ای جعفر، باید حیلتی به من بیاموزی که من بدان حیلت درون رفته از حقیقت این کار آگاه شوم و ایشان نیز آگاهی من دانند.پس خلیفه با جعفر از درخت به زیر آمده به سوی دجله رفتند و در این کار شگفت مانده بودند. دیدند که مردی صیاد در پای منظره های قصر صید می کند. قضا را خلیفه چند وقت پیش از آن به شیخ ابراهیم باغبان فرمان داده بود که صیادان را مگذار که در پای منظره های قصر صید ماهی کنند و شیخ نیز صیادان را منع کرده بود. ولکن آن شب صیادی کریم نام به قصد صید به کنار دجله می رفت. دید که در باغ باز است. با خود گفت که: شاید شیخ باغبان به غفلت اندر باشد، همان بهتر که از ماهیان پای قصر غنیمتی به دست آرم.در حال به پای قصر آمده صید ماهیان همی کرد که خلیفه برسید و او را بشناخت گفت: ای کریم. کریم صیاد نگاه کرده خلیفه را بشناخت و زانوهای او سست شد و گفت: ای خلیفه، نه من از فرمان خلیفه سرپیچ گشته ماهیان قصر صید همیکنم بلکه بی چیزی و فاقه مرا بر این خلاف داشته است. خلیفه گفت: اکنون به اقبال من صید کن. صیاد پیش رفته فرحناک و شادان، دام بر دجله انداخت. پس از ساعتی دام بیرون کشید و دید همه گونه ماهیان به دام اندرند. خلیفه فرحناک شد و گفت: ای کریم، جامه های خود برکن. کریم جامه برکند. جبه ای داشت پشمین وصله دار و شپش و کک در آن چندان بودند که آدمی را از جایی به جایی توانستند کشید. و دستار از سر بر گرفت و او را سه سال میشد که نگشوده بود و هر ژنده که به دست افتادی بر سر یکدیگر فرو پیچیدی. پس خلیفه نیز جامه های حریر بکند و به صیاد گفت: اینها را بپوش. خلیفه جبه صیاد پوشیده دستار بر سر نهاده و دهان بندی بر دهان بست و به صیاد گفت: تو از پی کار خویش رو. صیاد پای خلیفه ببوسید و شکر گزارد. شپشها در تن خلیفه دویدن گرفتند. خلیفه با دست راست و دست چپ شپش از گردن خود ربوده دور می انداخت و با صیاد می گفت که: چندین شپش به جامه اندر چیست؟ صیاد گفت: ایها الخلیفه، آنها هفته ای بیش ترا نیازارند، چون یک هفته بگذرد عادت کنی و گزیدنشان ندانی. خلیفه بخندید و گفت: وای بر تو! تا یک هفته این جبه چون توانم پوشید؟ صیاد گفت: سخنی با تو خواهم گفت ولی می ترسم. خلیفه گفت: بگو و باک مدار. صیاد گفت: گویا که خلیفه می خواهد صنعت صیادی بیاموزد و از آن صنعت منفعت بردارد، اگر قصد خلیفه این است همین جبه بسیار مناسب است، خلیفه از سخن صیاد بخندید. صیاد راه پیش گرفته برفت و خلیفه ماهیان بر سبدی گذاشته پاره ای گیاه سبز بر روی آنها ریخت و سبد برداشته نزد جعفر برمکی آمد. جعفر گمان کرد که کریم صیاد است. گفت: ای کریم، چرا بدینجا آمده ای؟ زودتر از اینجا برو و خویشتن از هلاک برهان که خلیفه امشب در اینجاست. خلیفه چون سخن جعفر بشنید چندان بخندید که بر پشت بیفتاد. جعفر گفت: شاید تو خلیفه هستی؟! خلیفه گفت: آری خلیفه ام و تو جعفر برمکی وزیر من هستی. من و تو با هم بدینجا آمدیم. جایی که تو مرا نشناسی شیخ ابراهیم در مستی چگونه تواند شناخت، تو همین جا بایست تا من باز گردم.پس خلیفه به در قصر بیامد و در بکوفت. شیخ ابراهیم گفت: کیست؟ خلیفه گفت: منم. شیخ گفت: تو کیستی؟ خلیفه گفت: کریم صیاد هستم، چون شنیدم تو مهمان داری بهر تو ماهی آورده ام. و على بن خاقان و انیس الجلیس ماهی دوست می داشتند، از آن آواز خرسند گشتند و با شیخ ابراهیم گفتند: در بگشا و صیاد را با ماهیان بیاور. شیخ در بگشوده خلیفه به صورت صیاد داخل قصر شد و سلام کرد. شیخ ابراهیم گفت: مرحبا به دزد حیله باز که با حیله بدینجا آمده ای. اگر راست می گویی ماهیان به ما بنما. پس ماهیان را خلیفه به ایشان بنمود که هنوز زنده بودند. انیس الجلیس گفت که: خوب ماهیان اند، کاش سرخشان کرده بودی. شیخ ابراهیم با خلیفه گفت: ای صیاد، برخیز و ماهیان سرخ کن و زودتر بیاور. خلیفه به فرمان بشتافت و پیش جعفر برمکی رسیده گفت: ای جعفر، ماهیان را سرخ کرده می خواهند. جعفر گفت: بیاور تا من سرخشان کنم. خلیفه گفت: به روح پدرانم سوگند که جز من کس نباید ماهیان بریان کند. پس خلیفه به منزل باغبان رفت و در آنجا همه اسباب ماهی بریان کردن پدید آورد. آن گاه آتش بیفروخت و تابه بر آتش نهاد و ماهیان را بسی خوب بریان کرد و در روی برگ انجیر در طبقی نهاد و لیمو نیز از باغ چیده بر طبق فرو چید و به پیش ایشان بیاورد. دختر و پسر با شیخ ابراهیم ماهیان بخوردند و دست بشستند. علی نورالدین گفت: ای صیاد، به ما احسان کردی و نیکوییها به جا آوردی. در حال دست به جیب کرده سه دینار زر از آن زرها که سنجر غلام داده بود به در آورد و گفت: ای صیاد، معذورم دار که اگر پیش از آنکه به چنین روز گرفتار شوم پیش من آمده بودی، تلخی فقر از مذاق تو دور می کردم و ترا از مال دنیا بی نیاز می ساختم ولکن به اقتضای وقت اینها را بگیر. پس دینارها به خلیفه انداخت. خلیفه آنها را برداشته ببوسید و بر جیب گذاشت. چون مراد خلیفه همه آن بود که نغمه های انیس الجلیس بنیوشد با على بن خاقان گفت: بیش از حد احسان کردی ولیکن قصد من این است که احسان تو بر من شامل گردد، این کنیزک بخواند تا من نغمه او بنیوشم. على نورالدین گفت: ای انیس الجلیس، به جان منت سوگند می دهم که از برای این صیاد بخوان که آرزومند آواز توست.انیس الجلیس چون سخن خواجه بشنید عود به چنگ آورده بنواخت و این دو بیت بر خواند:ای صنم چنگ زن، چنگ سبکتر بزنپرده مستان بساز، راه قلندر بزنخوش بود اینک صبوح، خاصه به وقت بهارلشکر صبح آمده، میکده را در بزنخلیفه از شنیدن آن نغمات در وجد شد و از غایت طرب خودداری نتوانست کرد. گفت: آفرین خدای بر جانت. علی بن خاقان گفت: ای صیاد، همی بینم که از این کنیز و خواندن و عود نواختن او در طرب شدی. خلیفه گفت: آری به خدا سوگند. علی نورالدین گفت: اگر ترا پسند افتاد، کنیز بر تو هدیه کردم. هدیت خداوندان کرم که از بخششهای خود پشیمان نشوند.پس على بن خاقان بر پای خاست و کنیزک را گرفته به خلیفه که به صورت صیاد بود بداد و گفت: هدیه از من بپذیر. انیس الجلیس نظر به سوی علی بن خاقان کرد و گفت: یا سیدی،دوری زبرت سخت بود سوختگان راسخت است جدایی به هم آموختگان راعلی نورالدین چون این بشنید گفت:در هجر تو مرگ همنشینم بادامنظور دو دیده آستینم باداگر بی تو به کام دل برآرم نفسییارب نفس بازپسینم باداخلیفه چون سخن ایشان بشنید از هم جدا کردن ایشان او را سخت دشوار شد و رو به علی بن خاقان کرده گفت: ای خواجه، مگر تو جنایتی کرده و یا غرامتی بر ذمه تو است و بدان سبب گریخته ای؟ علی نورالدین گفت: ای صیاد، ماجرایی که بر من و این کنیز رفته اگر گفته آید در عجب خواهی شدن. خلیفه سوگند داد که حدیث بازگو، امید هست که خلاص یابی. علی نورالدین گفت: حدیث خود را نثر گویم یا نظم. خلیفه گفته: کلام نثر سخن گفتن است و کلام نظم دُر سفتن. پس نورالدین سر به زیر افکنده و این ابیات انشا نمود:به شهر بصره مرا بود مهربان پدریکه داشت در تن و چشمش مرا چو جان بصیریکی کنیزک بهر نشاط من بخریدبدیع چهره و مجلس فروز و رامشگرز رنگ چهره او خانه ام پر از گلبرگز بوی طره او کلبه ام پر از عنبرپدر نماند و تمامی به کار او کردمبمانده بود مرا آنچه سیم و زر ز پدرمرا کنیزک من گفت: رو مرا بفروشچو دید دست من بینوا تهی از زرگرفته دست نگارین شدم سوی بازارکه جان خویش فروشم بها بیار و ببرهزار مشتری از بهر او پدید آمدکه داشت رویی چون روی زهره ازهردر آن میانه یکی پیر بدگهر برخاستشمرد سیم ببرد آن نگار سیمین برچو یار خویش بدیدم شده روان با غیرزدند گفتی اندر روان من آذربه هر دو دست برآویختم بدو از رشککه عشق و رشک اند آمیخته به یکدیگربکوفتم به زمین پیر دیو گوهر راگرفتم از وی آن لعبت پری پیکرشدم به خانه بر اندیشه عدو، کآمدغلامی از پدرم نام نیک او سنجرچه گفت؟ گفت که آن پیر ناسپاس کنونبر امیر بیامد ز تو شکایت گرامیر شهر به حبس تو نیز فرمان دادببند رخت از اینجا که نیست جای مقرنماز شام برون آمدیم از بصرهمن و کنیزک من با هزار گونه خطرهمان کنیزک دلبند دلفریب است اینکه دارم او را مانند جان همی در بربه هدیه دادمش اینک ترا ایا صیادکدام هدیه؟ که از جان بود گرامی ترچون ابیات به انجام رسانید خلیفه گفت: اکنون قصد کدام شهر داری؟ على بن خاقان گفت: شهرهای خدا بسیار است. خلیفه گفت: من به سلطان محمد بن سلیمان زینی خط نویسم، چون آن خط بخواند ترا آسیبی نرساند.چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

NOW PLAYING

شب سی و پنجم

0:00 24:54

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

Sexology دکتر نازنین معالی دکتر نازنین معالی ،روانشناس بالینی و پژوهشگر روابط جنسی ، پس ازپایان دوره فوق تخصص در .بیمارستان کایزر ، درمطب خصوصی خود در شهر لس انجلس به در مان مدد جویان پرداخته است. دکتر معالی دارای تجربه درمانهای بالینی در بخش خصوصی و بخش عمومی ست ،بامطالعات و تحقیقا تی گسترده در زمینه های مختلف روانشناسی، فرهنگی و ساختارهای اجتماعی که مشتاقانه در پی آن است ، تجربیات و دانسته های خود را از طریق رسانه ها نیز در اختیار عموم قرار دهد ، تنظیم و ارایه ی این رسانه ی شنیداری نیز در پی احیای این هدف استدر این پادکست مسایل جنسی از دیدگاههای جامعه شناسی و روانشناسی نوین بررسی می شود۰ این پادکست هیچ گرایش مذهبی، انتفاعی یا سیاسی ندارد و تنها هدف آن آموزش هموطنان عزیز و دیگر فارسی زبانان در سراسر جهان می باشد۰.برای اطلاعات بیشترو تماس با دکتر نازنین معالی به وب سایت زیر مراجعه فرمایید:www.oasis2care.com Explicit پادکست جنایی آخرین شاهد Mahdi Pourbaqi این یک پادکست قصه گو نیست. پرونده های جنایی واقعی حاوی مصادیق خشونت، حوادث آزاردهنده، مسائل جنسی و سوء مصرف مواد هستند و می توانند برای کودکان و افرادی که روحیه حساس و آسیب پذیر دارند اثرات مخرب و گاه جبران ناپذیر داشته باشند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. Explicit پلی لیست | PlayList MokhtarRazmjoo این پادکست مجموعه از اپیزود هایی هست ک موزیک هاش از جهت یا جهاتی مثلا سبک ، خواننده یا هنرمند خالق اثر ، دوره تاریخی ، حال و 👇هوا و مود ,تم و ... باهم وجه اشتراک دارن و من, مختار رزمجو اونهارو به انتخاب شما و برای شما تبدیل به پلی لیست کردم.اینجا موسیقی از جنسی دیگر خواهد شنید ⤵️برا دانلود اهنگها به کانال تلگرام پادکست مراجعه کنیدHttps://t.me/playlistpodcas☑️برای دریافت اطلاعات اضافی در مورد محتوای اپیزود ها تو شبکه های اجتماعی پلی لیست عضو بشیدInsta:https://instagram.com/Mokhtarrazmjooo دکمه نارنجی(Subscribe) مشترک شدن رو کلیک کنید تا هر پنج شنبه از انتشار اپیزود جدید اگاه 🔔 بشید.برای حمایت و بهتر شدن پادکست میتونید دکمه قلب ❤️ رو فشار بدید . و برای ارسال به کسی که فکر میکنید ممکنه خوشش بیاد دکمه اشتراک گذاری 🔱 رو فشار بدید.⭕️*توجه*تمام محتوای این پادکست براساس انتخاب کاربران خواهد بود پس اگر تم,مود,موضوع,سبک ,استایل,خواننده ,ژانر و...خاصی مد نظرتون بود همینجا در بخش نظرات(کامنتComment) برای ما بنویسید Explicit پادکست خرقه | کتاب صوتی رمان‌های فارسی بدون سانسور Mohsen Bolhasani به روایت محسن بوالحسنیپادکست خرقه، روایتی‌ست صوتی از رمان‌ها و داستان‌های ماندگار ادبیات فارسی؛ جایی برای شنیدن آثار بزرگ و کمیاب، همان‌گونه که نویسنده آن‌ها را نوشته، نه آن‌طور که سانسور اجازه داده استدر فصل تازه‌ی خرقه، رمان‌های شاخص فارسی را بدون تحلیل یا تفسیر، به‌صورت کتاب صوتی می‌خوانیم. این فصل، دعوتی‌ست به تجربه‌ی ادبیات ناب، بی‌واسطه و بی‌حاشیهپادکست خرقه، پادکست ادبی، پادکست فارسی، کتاب صوتی فارسی، رمان فارسی، ادبیات ایران، محسن بوالحسنی، نویسندگان ایرانی، کتاب سانسورنشده، پادکست داستان، پادکست رمان، کتاب‌های ممنوعه+++برای حمایت مالی از پادکست خرقه صرفاً به لینک زیر مراجعه کنیدhttps://donito.me/khergheh Explicit

Frequently Asked Questions

How long is this episode of داستان‌های هزارویکشب?

This episode is 24 minutes long.

When was this داستان‌های هزارویکشب episode published?

This episode was published on June 24, 2021.

What is this episode about?

🌙شب سی و پنجمادامه حکایت "انیس الجلیس"موسیقی از استاد جلیل شهناز و منیر بشیرچون شب سی و پنجم برآمدگفت: ای ملک جوانبخت، علی بن خاقان چون بنشست گفت: ایها الشیخ، این چه کار بود کردی؟ من بسی ترا سوگند دادم نپذیرفتی و گفتی سیزده سال است که من این گونه...

Can I download this داستان‌های هزارویکشب episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!