شاهنامه خوانی  ۱۸۸ خسرو پرویز ۲۰ episode artwork

EPISODE · Oct 31, 2023 · 1H 39M

شاهنامه خوانی ۱۸۸ خسرو پرویز ۲۰

from Shahpod. شاه پاد

بدان نامور گفت پاسخ شنویکایک ببر سوی سالار نوبگویَش که زشت کسان را مجویجز آن را که برتابی از ننگ رویسخن هرچ گفتی نه گفتارتستمماناد گویا زبانت درستمگو آنچ بدخواه تو بشنودز گفتار بیهوده شادان شودبدان گاه چندان نداری خردکه مغزت بدانش خرد پروردبه گفتار بی‌بر چو نیرو کنیروان و خرد را پر آهو کنیکسی کو گنهکار خواند تو رااز آن پس جهاندار خواند تو رانباید که یابد بر تو نشستبگیرد کم و بیش چیزی بدستمیندیش زین پس برین سان پیامکه دشمن شود بر تو بر شادکامبه یزدان مرا کار پیراستستنهاده بران گیتی‌ام خواستستبدین جستن عیبهای دروغبه نزد بزرگان نگیری فروغبیارم کنون پاسخ این همهبدان تا بگویید پیش رمهپس از مرگ من یادگاری بودسخن گفتن راست یاری بودچو پیدا کنم بر تو انبوه رنجبدانی که از رنج ماخاست گنجنخستین که گفتی ز هرمز سخنبه بیهوده از آرزوی کهنز گفتار بدگوی ما را پدربرآشفت و شد کار زیر و زبراز اندیشه او چو آگه شدیماز ایران شب تیره بی ره شدیمهمان راه جستیم و بگریختیمبه دام بلا بر نیاویختیماز اندیشهٔ او گناهم نبودجز از جستن از شاه راهم نبودشنیدم که بر شاه من بد رسیدز بردع برفتم چو گوش آن شنیدگنهکار بهرام خود با سپاهبیاراست در پیش من رزمگاهازو نیز بگریختم روز جنگبدان تا نیایم من او را به چنگازان پس دگر باره باز آمدمدلاور به جنگ‌ش فراز آمدمنه پرخاش بهرام یکباره بودجهانی بران جنگ نظاره بودبه فرمان یزدان نیکی فزایکه اویست بر نیک و بد رهنمایچو ایران و توران به آرام گشتهمه کار بهرام ناکام گشتچو از جنگ چوبینه پرداختمنخستین بکین پدر تاختمچو بندوی و گستهم خالان بدندبه هر کشوری بی‌همالان بدندفدا کرده جان را همی پیش منبه دل هم زبان و به تن خویش منچو خون پدر بود و درد جگرنکردیم سستی به خون پدربریدیم بندوی را دست و پایکجا کرد بر شاه تاریک جایچو گستهم شد در جهان ناپدیدز گیتی یکی گوشه‌ای برگزیدبه فرمان ما ناگهان کشته شدسر و رای خونخوارگان گشته شددگر آنک گفتی تو از کار خویشاز آن تنگ زندان و بازار خویشبد آن تا ز فرزند من کار بدنیاید کزان بر سرش بد رسدبه زندان نبد بر شما تنگ و بندهمان زخم خواری و بیم گزندبدان روزتان خوار نگذاشتمهمه گنج پیش شما داشتمبر آیین شاهان پیشین بدیمنه بی‌کار و بر دیگر آیین بدیمز نخچیر و ز گوی و رامشگرانز کاری که اندر خور مهترانشمارا به چیزی نبودی نیازز دینار وز گوهر و یوز و بازیکی کاخ بد کرده زندانش نامهمی زیستی اندرو شادکامهمان نیز گفتار اخترشناسکه ما را همی از تو دادی هراسکه از تو بد آید بدین سان که هستنینداختم اخترت را زدستوزان پس نهادیم مهری برویبه شیرین سپردیم زان گفت و گویچو شاهیم شد سال بر سی و ششمیان چنان روزگاران خوشتو داری بیاد این سخن بی‌گماناگر چند بگذشت بر ما زمانمرا نامه آمد ز هندوستانبدم من بدان نیز همداستانز رای برین نزد ما نامه بودگهر بود و هر گونه‌ای جامه بودیکی تیغ هندی و پیل سپیدجزین هرچ بودم به گیتی امیدابا تیغ دیبای زربفت پنجز هر گونه‌ای اندرو برده رنجسوی تو یکی نامه بد بر پرندنوشته چو من دیدم از خط هندبخواندم یکی مرد هندی دبیرسخن‌گوی و داننده و یادگیرچوآن نامه را او به من بر بخواندپر از آب دیده همی‌سرفشاندبدان نامه در بد که شادان بزیکه با تاج زر خسروی را سزیکه چون ماه آذر بد و روز دیجهان را تو باشی جهاندار کیشده پادشاهی پدر سی و هشتستاره برین گونه خواهد گذشتدرخشان شود روزگار بهیکه تاج بزرگی به سر برنهیمرا آن زمان این سخن بد درستز دل مهربانی نبایست شستمن آگاه بودم که از بخت توز کار درخشیدن تخت تونباشد مرا بهره جز درد و رنجتو را گردد این تخت شاهی وگنجز بخشایش و دین و پیوند و مهرنکردم دژم هیچ‌زان نامه چهربه شیرین سپردم چو برخواندمز هر گونه اندیشه‌ها راندمبر اوست با اختر تو بهمنداند کسی زان سخن بیش و کمگر ایدون که خواهی که بینی به خواهاگر خود کنی بیش و کم را نگاهبرانم که بینی پشیمان شویوزین کرده‌ها سوی درمان شویدگر آنک گفتی ز زندان و بندگر آمد ز ما برکسی برگزندچنین بود تا بود کارجهانبزرگان و شاهان و رای مهاناگر تو ندانی به موبد بگویکند زین سخن مر تو را تازه رویکه هرکس که او دشمن ایزدستورا در جهان زندگانی بدستبه زندان ما ویژه دیوان بدندکه نیکان ازیشان غریوان بدندچو ما را نبد پیشه خون ریختنبدان کار تنگ اندر آویختنبدان را به زندان همی‌داشتمگزند کسان خوار نگذاشتمبسی گفت هرکس که آن دشمنندز تخم بدانند و آهرمنندچو اندیشه ایزدی داشتیمسخنها همی‌خوار بگذاشتیمکنون من شنیدم که کردی رهامر آن را که بُد بتر از اژدهاازین بد گنهکار ایزد شدیبه گفتار و کردارها بد شدیچو مهتر شدی کار هشیار کنندانی تو داننده را یار کنمبخشای بر هر که رنجست زویاگر چند امید گنجست زویبر آنکس کزو در جهان جزگزندنبینی مر او را چه کمتر ز بنددگر آنک از خواسته گفته‌ایخردمندی و رای بنهفته‌ایز کس مانجستیم جز باژ و ساوهر آنکس که او داشت با باژ تاوز یزدان پذیرفتم آن تاج و تختفراوان کشیدم ازان رنج سختجهان آفرین داور داد وراستهمی روزگاری دگرگونه خواستنیم دژمنش نیز درخواست اوفزونی نجوییم درکاست اوبجستیم خشنودی دادگرز بخشش ندیدم بکوشش گذرچو پرسد ز من کردگار جهانبگویم بدو آشکار و نهانبپرسد که او از توداناترستبهر نیک و بد بر تواناترستهمین پرگناهان که پیش تواندنه تیماردار و نه خویش تواندز من هرچ گویند زین پس همانشوند این گره بر تو بر بد گمانهمه بندهٔ سیم و زرند و بسکسی را نباشند فریادرسازیشان تو را دل پر آسایش استگناه مرا جای پالایش استنگنجد تو را این سخن در خردنه زین بد که گفتی کسی برخوردولیکن من از بهر خود کامه راکه برخواند آن پهلوی نامه راهمان در جهان یادگاری بودخردمند را غمگساری بودپس از ما هر آنکس که گفتار مابخوانند دانند بازار ماز برطاس وز چین سپه راندیمسپهبد بهر جای بنشاندیمببردیم بر دشمنان تاختننیارست کس گردن افراختنچو دشمن ز گیتی پراگنده شدهمه گنج ما یک سر آگنده شدهمه بوم شد نزد ما کارگرز دریا کشیدند چندان گهرکه ملاح گشت از کشیدن ستوهمرا بود هامون و دریا و کوهچو گنج درم ها پراگنده شدز دینار نو بدره آگنده شدز یاقوت وز گوهر شاهوارهمان آلت و جامهٔ زرنگارچو دیهیم ما بیست وشش ساله گشتز هر گوهری گنجها ماله گشتدرم را یکی میخ نو ساختمسوی شادی و مهتری آختمبدان سال تا باژ جستم شمارچوشد باژ دینار بر صد هزارپراگنده افگند پنداوسیهمه چرم پنداوسی پارسیبه هر بدره‌ای در ده و دو هزارپراگنده دینار بد شاهوارجز از باژ و دینار هندوستانجز از کشور روم و جادوستانجز از باژ وز ساو هر کشوریز هر نامداری و هر مهتریجز از رسم و آیین نوروز و مهراز اسپان وز بندهٔ خوب چهرجز از جوشن و خود و گوپال و تیغز ما این نبودی کسی را دریغجز از مشک و کافور و خز و سمورسیاه و سپید و ز کیمال بورهران کس که ما را بدی زیردستچنین باژها بر هیونان مستهمی‌تاختند به درگاه مانپیچید گردن کس از راه ماز هر در فراوان کشیدیم رنجبدان تا بیا گند زین گونه گنجدگر گنج خضرا و گنج عروسکجا داشتیم از پی روز بوسفراوان ز نامش سخن راندیمسرانجام باد آورش خواندیمچنین بیست و شش سال تا سی و هشتبه جز به آرزو چرخ بر ما نگشتهمه مهتران خود تن آسان بدندبد اندیش یک سر هراسان بدندهمان چون شنیدم ز فرمان توجهان را بد آمد ز پیمان تونماند کس اندر جهان رامشینباید گزیدن به جز خامشیهمی‌کرد خواهی جهان پرگزندپراز درد کاری و ناسودمندهمان پرگزندان که نزد تواندکه تیره شبان اور مزد تواندهمی‌داد خواهند تختت ببادبدان تا نباشی به گیتی تو شادچو بودی خردمند نزدیک توکه روشن شدی جان تاریک توبه دادن نبودی کسی رازیانکه گنجی رسیدی به ارزانیانایا پور کم روز و اندک خردروانت ز اندیشه رامش بردچنان دان که این گنج من پشت تستزمانه کنون پاک در مشت تستهم آرایش پادشاهی بودجهان بی‌درم در تباهی بودشود بی‌درم شاه بیدادگرتهی دست را نیست هوش و هنربه بخشش نباشد ورا دستگاهبزرگان فسوسیش خوانند شاهار ایدون که از تو به دشمن رسدهمی بت بدست برهمن رسدز یزدان پرستنده بیزار گشتورا نام و آواز تو خوار گشتچو بی‌گنج باشی نپاید سپاهتو را زیردستان نخوانند شاهسگ آن به که خواهندهٔ نان بودچو سیرش کنی دشمن جان بوددگر آنک گفتی ز کار سپاهکه در بوم هاشان نشاندم به راهز بی‌دانشی این نیاید پسندندانی همی راه سود از گزندچنین است پاسخ که از رنج منفراز آمد این نامور گنج منز بیگانگان شهرها بستدمهمه دشمنان را به هم بر زدمبدان تا به آرام برتخت نازنشینیم بی‌رنج و گرم و گدازسواران پراگنده کردم به مرزپدید آمد اکنون ز ناارز ارزچو از هر سوی بازخوانی سپاهگشاده ببیند بد اندیش راهکه ایران چوباغیست خرم بهارشکفته همیشه گل کامگارپراز نرگس و نار و سیب و بهیچو پالیز گردد ز مردم تهیسپرغم یکایک ز بن برکنندهمه شاخ نار و بهی بشکنندسپاه و سلیحست دیوار اویبه پرچینش بر نیزه‌ها خار اویاگر بفگنی خیره دیوار باغچه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغنگر تا تو دیوار او نفگنیدل و پشت ایرانیان نشکنیکزان پس بود غارت و تاختنخروش سواران و کین آختنزن و کودک و بوم ایرانیانبه اندیشهٔ بد منه در میانچو سالی چنین بر تو بر بگذردخردمند خواند تو را بی‌خردمن ای دون شنیدم کجا تو مهیهمه مردم ناسزا را دهیچنان دان که نوشین روان قبادبه اندرز این کرد در نامه یادکه هرکو سلیحش به دشمن دهدهمی خویشتن رابه کشتن دهدکه چون بازخواهد کش آید به کاربداندیش با او کند کارزاردگر آنک دادی ز قیصر پیاممرا خواندی دودل و خویش کامسخنها نه از یادگار تو بودکه گفتار آموزگار تو بودوفا کردن او و از ما جفاتو خود کی شناسی جفا از وفابدان پاسخش ای بد کم خردنگویم جزین نیز که اندر خوردتو دعوی کنی هم تو باشی گواچنین مرد بخرد ندارد رواچو قیصر ز گرد بلا رخ بشستبه مردی چو پرویز داماد جستهر آنکس که گیتی ببد نسپردبه مغز اندرون باشد او را خردبدانم که بهرام بسته میانابا او یکی گشته ایرانیانبه رومی سپاهی نشاید شکستنساید روان ریگ با کوه دستبدان رزم یزدان مرا یاربودسپاه جهان نزد من خوار بودشنیدند ایرانیان آنچ بودتو را نیز زیشان بباید شنودمرا نیز چیزی که بایست کردبه جای نیاطوس روز نبردز خوبی و از مردمی کرده‌امبه پاداش او روز بشمرده‌امبگوید تو را زاد فرخ همینجهان را به چشم جوانی مبینگشسپ آنک بد نیز گنجور ماهمان موبد پاک دستور ماکه از گنج ما بدره بد صد هزارکه دادم بدان رومیان یادگارنیاطوس را مهره دادم هزارز یاقوت سرخ از در گوشوارکجا سنگ هر مهره‌ای بد هزارز مثقال گنجی چو کردم شمارهمان در خوشاب بگزیده صددرو مرد دانا ندید ایچ بدکه هرحقه‌ای را چو پنجه هزاربدادی درم مرد گوهر شمارصد اسپ گرانمایه پنجه به زینهمه کرده از آخر ما گزیندگر ویژه با جل دیبه بدندکه در دشت با باد همره بدندبه نزدیک قیصر فرستادم اینپس از خواسته خواندمش آفرینز دار مسیحا که گفتی سخنبه گنج اندر افگنده چوبی کهننبد زان مرا هیچ سود و زیانز ترسا شنیدی تو آواز آنشگفت آمدم زانک چون قیصریسر افراز مردی و نام آوریهمه گرد بر گرد او بخردانهمش فیلسوفان و هم موبدانکه یزدان چرا خواند آن کشته راگرین خشک چوب وتبه گشته راگر آن دار بیکار یزدان بدیسر مایهٔ اورمزد آن بدیبرفتی خود از گنج ما ناگهانمسیحا شد او نیستی در جهاندگر آنک گفتی که پوزش بگویکنون توبه کن راه یزدان بجویورا پاسخ آن بد که ریزنده بادزبان و دل و دست و پای قبادمرا تاج یزدان به سر برنهادپذیرفتم و بودم از تاج شادبه یزدان سپردیم چون باز خواستندانم زبان در دهانت چراستبه یزدان بگویم نه با کودکیکه نشناسد او بد ز نیک اندکیهمه کار یزدان پسندیده‌امهمان شور و تلخی بسی دیده‌اممرا بود شاهی سی و هشت سالکس از شهر یاران نبودم همالکسی کاین جهان داد دیگر دهدنه بر من سپاسی همی‌برنهدبرین پادشاهی کنم آفرینکه آباد بادا به دانا زمینچو یزدان بود یار و فریادرسنیازد به نفرین ما هیچ‌کسبدان کودک زشت و نادان بگویکه ما را کنون تیره گشت آبرویکه پدرود بادی تو تا جاودانسر و کار ما باد با بخردانشما ای گرامی فرستادگانسخن گوی و پر مایه آزادگانز من هر دو پدرود باشید نیزسخن جز شنیده مگویید چیزکنم آفرین بر جهان سر به سرکه او را ندیدم مگر برگذربمیرد کسی کو ز مادر بزادز کیخسرو آغاز تا کیقبادچو هوشنگ و طهمورث و جمشیدکزیشان بدی جای بیم وامیدکه دیو و دد و دام فرمانش بردچو روشن سرآمد برفت و بمردفریدون فرخ که او از جهانبدی دور کرد آشکار و نهانز بد دست ضحاک تازی ببستبه مردی زچنگ زمانه نجستچو آرش که بردی به فرسنگ تیرچو پیروزگر قارن شیرگیرقباد آنک آمد ز البرز کوهبه مردی جهاندار شد با گروهکه از آبگینه همی خانه کردوزان خانه گیتی پر افسانه کردهمه در خوشاب بد پیکرشز یاقوت رخشنده بودی درشسیاوش همان نامدار هژیرکه کشتش به روز جوانی دبیرکجا گنگ دژ کرد جایی به رنجوزان رنج برده ندید ایچ گنجکجا رستم زال و اسفندیارکزیشان سخن ماندمان یادگارچو گودرز و هفتاد پور گزینسواران میدان و شیران کینچو گشتاسپ شاهی که دین بهیپذیرفت و زو تازه شد فرهیچو جاماسپ کاندر شمار سپهرفروزنده‌تر بد ز گردنده مهرشدند آن بزرگان و دانندگانسواران جنگی و مردانگانکه اندر هنر این ازان به بدیبه سال آن یکی از دگر مه بدیبپرداختند این جهان فراخبماندند میدان و ایوان و کاخز شاهان مرا نیز همتا نبوداگر سال را چند بالا نبودجهان را سپردم به نیک و به بدنه آن را که روزی به من بد رسدبسی راه دشوار بگذاشتیمبسی دشمن از پیش برداشتیمهمه بومها پر ز گنج منستکجا آب و خاکست رنج منستچو زین گونه بر من سرآید جهانهمی تیره گردد امید مهاننماند به فرزند من نیز تختبگردد ز تخت و سرآیدش بختفرشته بیاید یکی جان ستانبگویم بدو جانم آسان ستانگذشتن چو بر چینود پل بودبه زیر پی اندر همه گل بودبه توبه دل راست روشن کنیمبی‌آزاری خویش جوشن کنیمدرستست گفتار فرزانگانجهاندیده و پاک دانندگانکه چون بخت بیدار گیرد نشیبز هر گونه‌ای دید باید نهیبچو روز بهی بر کسی بگذرداگر باز خواند ندارد خردپیام من اینست سوی جهانبه نزد کهان و به نزد مهانشما نیز پدرود باشید و شادز من نیز بر بد مگیرید یادچو اشتاد و خراد برزین گوشنیدند پیغام آن پیش روبه پیکان دل هر دو دانا بخستبه سر بر زدند آن زمان هر دو دستز گفتار هر دو پشیمان شدندبه رخسارگان بر تپنچه زدندببر بر همه جامشان چاک بودسر هر دو دانا پر از خاک بودبرفتند گریان ز پیشش به درپر از درد جان و پراندوه سربه نزدیک شیرویه رفت این دو مردپر آژنگ رخسار و دل پر ز دردیکایک بدادند پیغام شاهبه شیروی بی‌مغز و بی‌دستگاه

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Oct 31, 2023

بدان نامور گفت پاسخ شنویکایک ببر سوی سالار نوبگویَش که زشت کسان را مجویجز آن را که برتابی از ننگ رویسخن هرچ گفتی نه گفتارتستمماناد گویا زبانت درستمگو آنچ بدخواه تو بشنودز گفتار بیهوده شادان شودبدان گاه چندان نداری خردکه مغزت بدانش خرد پروردبه گفتار بی‌بر چو نیرو کنیروان و خرد را پر آهو کنیکسی کو گنهکار خواند تو رااز آن پس جهاندار خواند تو رانباید که یابد بر تو نشستبگیرد کم و بیش چیزی بدستمیندیش زین پس برین سان پیامکه دشمن شود بر تو بر شادکامبه یزدان مرا کار پیراستستنهاده بران گیتی‌ام خواستستبدین جستن عیبهای دروغبه نزد بزرگان نگیری فروغبیارم کنون پاسخ این همهبدان تا بگویید پیش رمهپس از مرگ من یادگاری بودسخن گفتن راست یاری بودچو پیدا کنم بر تو انبوه رنجبدانی که از رنج ماخاست گنجنخستین که گفتی ز هرمز سخنبه بیهوده از آرزوی کهنز گفتار بدگوی ما را پدربرآشفت و شد کار زیر و زبراز اندیشه او چو آگه شدیماز ایران شب تیره بی ره شدیمهمان راه جستیم و بگریختیمبه دام بلا بر نیاویختیماز اندیشهٔ او گناهم نبودجز از جستن از شاه راهم نبودشنیدم که بر شاه من بد رسیدز بردع برفتم چو گوش آن شنیدگنهکار بهرام خود با سپاهبیاراست در پیش من رزمگاهازو نیز بگریختم روز جنگبدان تا نیایم من او را به چنگازان پس دگر باره باز آمدمدلاور به جنگ‌ش فراز آمدمنه پرخاش بهرام یکباره بودجهانی بران جنگ نظاره بودبه فرمان یزدان نیکی فزایکه اویست بر نیک و بد رهنمایچو ایران و توران به آرام گشتهمه کار بهرام ناکام گشتچو از جنگ چوبینه پرداختمنخستین بکین پدر تاختمچو بندوی و گستهم خالان بدندبه هر کشوری بی‌همالان بدندفدا کرده جان را همی پیش منبه دل هم زبان و به تن خویش منچو خون پدر بود و درد جگرنکردیم سستی به خون پدربریدیم بندوی را دست و پایکجا کرد بر شاه تاریک جایچو گستهم شد در جهان ناپدیدز گیتی یکی گوشه‌ای برگزیدبه فرمان ما ناگهان کشته شدسر و رای خونخوارگان گشته شددگر آنک گفتی تو از کار خویشاز آن تنگ زندان و بازار خویشبد آن تا ز فرزند من کار بدنیاید کزان بر سرش بد رسدبه زندان نبد بر شما تنگ و بندهمان زخم خواری و بیم گزندبدان روزتان خوار نگذاشتمهمه گنج پیش شما داشتمبر آیین شاهان پیشین بدیمنه بی‌کار و بر دیگر آیین بدیمز نخچیر و ز گوی و رامشگرانز کاری که اندر خور مهترانشمارا به چیزی نبودی نیازز دینار وز گوهر و یوز و بازیکی کاخ بد کرده زندانش نامهمی زیستی اندرو شادکامهمان نیز گفتار اخترشناسکه ما را همی از تو دادی هراسکه از تو بد آید بدین سان که هستنینداختم اخترت را زدستوزان پس نهادیم مهری برویبه شیرین سپردیم زان گفت و گویچو شاهیم شد سال بر سی و ششمیان چنان روزگاران خوشتو داری بیاد این سخن بی‌گماناگر چند بگذشت بر ما زمانمرا نامه آمد ز هندوستانبدم من بدان نیز همداستانز رای برین نزد ما نامه بودگهر بود و هر گونه‌ای جامه بودیکی تیغ هندی و پیل سپیدجزین هرچ بودم به گیتی امیدابا تیغ دیبای زربفت پنجز هر گونه‌ای اندرو برده رنجسوی تو یکی نامه بد بر پرندنوشته چو من دیدم از خط هندبخواندم یکی مرد هندی دبیرسخن‌گوی و داننده و یادگیرچوآن نامه را او به من بر بخواندپر از آب دیده همی‌سرفشاندبدان نامه در بد که شادان بزیکه با تاج زر خسروی را سزیکه چون ماه آذر بد و روز دیجهان را تو باشی جهاندار کیشده پادشاهی پدر سی و هشتستاره برین گونه خواهد گذشتدرخشان شود روزگار بهیکه تاج بزرگی به سر برنهیمرا آن زمان این سخن بد درستز دل مهربانی نبایست شستمن آگاه بودم که از بخت توز کار درخشیدن تخت تونباشد مرا بهره جز درد و رنجتو را گردد این تخت شاهی وگنجز بخشایش و دین و پیوند و مهرنکردم دژم هیچ‌زان نامه چهربه شیرین سپردم چو برخواندمز هر گونه اندیشه‌ها راندمبر اوست با اختر تو بهمنداند کسی زان سخن بیش و کمگر ایدون که خواهی که بینی به خواهاگر خود کنی بیش و کم را نگاهبرانم که بینی پشیمان شویوزین کرده‌ها سوی درمان شویدگر آنک گفتی ز زندان و بندگر آمد ز ما برکسی برگزندچنین بود تا بود کارجهانبزرگان و شاهان و رای مهاناگر تو ندانی به موبد بگویکند زین سخن مر تو را تازه رویکه هرکس که او دشمن ایزدستورا در جهان زندگانی بدستبه زندان ما ویژه دیوان بدندکه نیکان ازیشان غریوان بدندچو ما را نبد پیشه خون ریختنبدان کار تنگ اندر آویختنبدان را به زندان همی‌داشتمگزند کسان خوار نگذاشتمبسی گفت هرکس که آن دشمنندز تخم بدانند و آهرمنندچو اندیشه ایزدی داشتیمسخنها همی‌خوار بگذاشتیمکنون من شنیدم که کردی رهامر آن را که بُد بتر از اژدهاازین بد گنهکار ایزد شدیبه گفتار و کردارها بد شدیچو مهتر شدی کار هشیار کنندانی تو داننده را یار کنمبخشای بر هر که رنجست زویاگر چند امید گنجست زویبر آنکس کزو در جهان جزگزندنبینی مر او را چه کمتر ز بنددگر آنک از خواسته گفته‌ایخردمندی و رای بنهفته‌ایز کس مانجستیم جز باژ و ساوهر آنکس که او داشت با باژ تاوز یزدان پذیرفتم آن تاج و تختفراوان کشیدم ازان رنج سختجهان آفرین داور داد وراستهمی روزگاری دگرگونه خواستنیم دژمنش نیز درخواست اوفزونی نجوییم درکاست اوبجستیم خشنودی دادگرز بخشش ندیدم بکوشش گذرچو پرسد ز من کردگار جهانبگویم بدو آشکار و نهانبپرسد که او از توداناترستبهر نیک و بد بر تواناترستهمین پرگناهان که پیش تواندنه تیماردار و نه خویش تواندز من هرچ گویند زین پس همانشوند این گره بر تو بر بد گمانهمه بندهٔ سیم و زرند و بسکسی را نباشند فریادرسازیشان تو را دل پر آسایش استگناه مرا جای پالایش استنگنجد تو را این سخن در خردنه زین بد که گفتی کسی برخوردولیکن من از بهر خود کامه راکه برخواند آن پهلوی نامه راهمان در جهان یادگاری بودخردمند را غمگساری بودپس از ما هر آنکس که گفتار مابخوانند دانند بازار ماز برطاس وز چین سپه راندیمسپهبد بهر جای بنشاندیمببردیم بر دشمنان تاختننیارست کس گردن افراختنچو دشمن ز گیتی پراگنده شدهمه گنج ما یک سر آگنده شدهمه بوم شد نزد ما کارگرز دریا کشیدند چندان گهرکه ملاح گشت از کشیدن ستوهمرا بود هامون و دریا و کوهچو گنج درم ها پراگنده شدز دینار نو بدره آگنده شدز یاقوت وز گوهر شاهوارهمان آلت و جامهٔ زرنگارچو دیهیم ما بیست وشش ساله گشتز هر گوهری گنجها ماله گشتدرم را یکی میخ نو ساختمسوی شادی و مهتری آختمبدان سال تا باژ جستم شمارچوشد باژ دینار بر صد هزارپراگنده افگند پنداوسیهمه چرم پنداوسی پارسیبه هر بدره‌ای در ده و دو هزارپراگنده دینار بد شاهوارجز از باژ و دینار هندوستانجز از کشور روم و جادوستانجز از باژ وز ساو هر کشوریز هر نامداری و هر مهتریجز از رسم و آیین نوروز و مهراز اسپان وز بندهٔ خوب چهرجز از جوشن و خود و گوپال و تیغز ما این نبودی کسی را دریغجز از مشک و کافور و خز و سمورسیاه و سپید و ز کیمال بورهران کس که ما را بدی زیردستچنین باژها بر هیونان مستهمی‌تاختند به درگاه مانپیچید گردن کس از راه ماز هر در فراوان کشیدیم رنجبدان تا بیا گند زین گونه گنجدگر گنج خضرا و گنج عروسکجا داشتیم از پی روز بوسفراوان ز نامش سخن راندیمسرانجام باد آورش خواندیمچنین بیست و شش سال تا سی و هشتبه جز به آرزو چرخ بر ما نگشتهمه مهتران خود تن آسان بدندبد اندیش یک سر هراسان بدندهمان چون شنیدم ز فرمان توجهان را بد آمد ز پیمان تونماند کس اندر جهان رامشینباید گزیدن به جز خامشیهمی‌کرد خواهی جهان پرگزندپراز درد کاری و ناسودمندهمان پرگزندان که نزد تواندکه تیره شبان اور مزد تواندهمی‌داد خواهند تختت ببادبدان تا نباشی به گیتی تو شادچو بودی خردمند نزدیک توکه روشن شدی جان تاریک توبه دادن نبودی کسی رازیانکه گنجی رسیدی به ارزانیانایا پور کم روز و اندک خردروانت ز اندیشه رامش بردچنان دان که این گنج من پشت تستزمانه کنون پاک در مشت تستهم آرایش پادشاهی بودجهان بی‌درم در تباهی بودشود بی‌درم شاه بیدادگرتهی دست را نیست هوش و هنربه بخشش نباشد ورا دستگاهبزرگان فسوسیش خوانند شاهار ایدون که از تو به دشمن رسدهمی بت بدست برهمن رسدز یزدان پرستنده بیزار گشتورا نام و آواز تو خوار گشتچو بی‌گنج باشی نپاید سپاهتو را زیردستان نخوانند شاهسگ آن به که خواهندهٔ نان بودچو سیرش کنی دشمن جان بوددگر آنک گفتی ز کار سپاهکه در بوم هاشان نشاندم به راهز بی‌دانشی این نیاید پسندندانی همی راه سود از گزندچنین است پاسخ که از رنج منفراز آمد این نامور گنج منز بیگانگان شهرها بستدمهمه دشمنان را به هم بر زدمبدان تا به آرام برتخت نازنشینیم بی‌رنج و گرم و گدازسواران پراگنده کردم به مرزپدید آمد اکنون ز ناارز ارزچو از هر سوی بازخوانی سپاهگشاده ببیند بد اندیش راهکه ایران چوباغیست خرم بهارشکفته همیشه گل کامگارپراز نرگس و نار و سیب و بهیچو پالیز گردد ز مردم تهیسپرغم یکایک ز بن برکنندهمه شاخ نار و بهی بشکنندسپاه و سلیحست دیوار اویبه پرچینش بر نیزه‌ها خار اویاگر بفگنی خیره دیوار باغچه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغنگر تا تو دیوار او نفگنیدل و پشت ایرانیان نشکنیکزان پس بود غارت و تاختنخروش سواران و کین آختنزن و کودک و بوم ایرانیانبه اندیشهٔ بد منه در میانچو سالی چنین بر تو بر بگذردخردمند خواند تو را بی‌خردمن ای دون شنیدم کجا تو مهیهمه مردم ناسزا را دهیچنان دان که نوشین روان قبادبه اندرز این کرد در نامه یادکه هرکو سلیحش به دشمن دهدهمی خویشتن رابه کشتن دهدکه چون بازخواهد کش آید به کاربداندیش با او کند کارزاردگر آنک دادی ز قیصر پیاممرا خواندی دودل و خویش کامسخنها نه از یادگار تو بودکه گفتار آموزگار تو بودوفا کردن او و از ما جفاتو خود کی شناسی جفا از وفابدان پاسخش ای بد کم خردنگویم جزین نیز که اندر خوردتو دعوی کنی هم تو باشی گواچنین مرد بخرد ندارد رواچو قیصر ز گرد بلا رخ بشستبه مردی چو پرویز داماد جستهر آنکس که گیتی ببد نسپردبه مغز اندرون باشد او را خردبدانم که بهرام بسته میانابا او یکی گشته ایرانیانبه رومی سپاهی نشاید شکستنساید روان ریگ با کوه دستبدان رزم یزدان مرا یاربودسپاه جهان نزد من خوار بودشنیدند ایرانیان آنچ بودتو را نیز زیشان بباید شنودمرا نیز چیزی که بایست کردبه جای نیاطوس روز نبردز خوبی و از مردمی کرده‌امبه پاداش او روز بشمرده‌امبگوید تو را زاد فرخ همینجهان را به چشم جوانی مبینگشسپ آنک بد نیز گنجور ماهمان موبد پاک دستور ماکه از گنج ما بدره بد صد هزارکه دادم بدان رومیان یادگارنیاطوس را مهره دادم هزارز یاقوت سرخ از در گوشوارکجا سنگ هر مهره‌ای بد هزارز مثقال گنجی چو کردم شمارهمان در خوشاب بگزیده صددرو مرد دانا ندید ایچ بدکه هرحقه‌ای را چو پنجه هزاربدادی درم مرد گوهر شمارصد اسپ گرانمایه پنجه به زینهمه کرده از آخر ما گزیندگر ویژه با جل دیبه بدندکه در دشت با باد همره بدندبه نزدیک قیصر فرستادم اینپس از خواسته خواندمش آفرینز دار مسیحا که گفتی سخنبه گنج اندر افگنده چوبی کهننبد زان مرا هیچ سود و زیانز ترسا شنیدی تو آواز آنشگفت آمدم زانک چون قیصریسر افراز مردی و نام آوریهمه گرد بر گرد او بخردانهمش فیلسوفان و هم موبدانکه یزدان چرا خواند آن کشته راگرین خشک چوب وتبه گشته راگر آن دار بیکار یزدان بدیسر مایهٔ اورمزد آن بدیبرفتی خود از گنج ما ناگهانمسیحا شد او نیستی در جهاندگر آنک گفتی که پوزش بگویکنون توبه کن راه یزدان بجویورا پاسخ آن بد که ریزنده بادزبان و دل و دست و پای قبادمرا تاج یزدان به سر برنهادپذیرفتم و بودم از تاج شادبه یزدان سپردیم چون باز خواستندانم زبان در دهانت چراستبه یزدان بگویم نه با کودکیکه نشناسد او بد ز نیک اندکیهمه کار یزدان پسندیده‌امهمان شور و تلخی بسی دیده‌اممرا بود شاهی سی و هشت سالکس از شهر یاران نبودم همالکسی کاین جهان داد دیگر دهدنه بر من سپاسی همی‌برنهدبرین پادشاهی کنم آفرینکه آباد بادا به دانا زمینچو یزدان بود یار و فریادرسنیازد به نفرین ما هیچ‌کسبدان کودک زشت و نادان بگویکه ما را کنون تیره گشت آبرویکه پدرود بادی تو تا جاودانسر و کار ما باد با بخردانشما ای گرامی فرستادگانسخن گوی و پر مایه آزادگانز من هر دو پدرود باشید نیزسخن جز شنیده مگویید چیزکنم آفرین بر جهان سر به سرکه او را ندیدم مگر برگذربمیرد کسی کو ز مادر بزادز کیخسرو آغاز تا کیقبادچو هوشنگ و طهمورث و جمشیدکزیشان بدی جای بیم وامیدکه دیو و دد و دام فرمانش بردچو روشن سرآمد برفت و بمردفریدون فرخ که او از جهانبدی دور کرد آشکار و نهانز بد دست ضحاک تازی ببستبه مردی زچنگ زمانه نجستچو آرش که بردی به فرسنگ تیرچو پیروزگر قارن شیرگیرقباد آنک آمد ز البرز کوهبه مردی جهاندار شد با گروهکه از آبگینه همی خانه کردوزان خانه گیتی پر افسانه کردهمه در خوشاب بد پیکرشز یاقوت رخشنده بودی درشسیاوش همان نامدار هژیرکه کشتش به روز جوانی دبیرکجا گنگ دژ کرد جایی به رنجوزان رنج برده ندید ایچ گنجکجا رستم زال و اسفندیارکزیشان سخن ماندمان یادگارچو گودرز و هفتاد پور گزینسواران میدان و شیران کینچو گشتاسپ شاهی که دین بهیپذیرفت و زو تازه شد فرهیچو جاماسپ کاندر شمار سپهرفروزنده‌تر بد ز گردنده مهرشدند آن بزرگان و دانندگانسواران جنگی و مردانگانکه اندر هنر این ازان به بدیبه سال آن یکی از دگر مه بدیبپرداختند این جهان فراخبماندند میدان و ایوان و کاخز شاهان مرا نیز همتا نبوداگر سال را چند بالا نبودجهان را سپردم به نیک و به بدنه آن را که روزی به من بد رسدبسی راه دشوار بگذاشتیمبسی دشمن از پیش برداشتیمهمه بومها پر ز گنج منستکجا آب و خاکست رنج منستچو زین گونه بر من سرآید جهانهمی تیره گردد امید مهاننماند به فرزند من نیز تختبگردد ز تخت و سرآیدش بختفرشته بیاید یکی جان ستانبگویم بدو جانم آسان ستانگذشتن چو بر چینود پل بودبه زیر پی اندر همه گل بودبه توبه دل راست روشن کنیمبی‌آزاری خویش جوشن کنیمدرستست گفتار فرزانگانجهاندیده و پاک دانندگانکه چون بخت بیدار گیرد نشیبز هر گونه‌ای دید باید نهیبچو روز بهی بر کسی بگذرداگر باز خواند ندارد خردپیام من اینست سوی جهانبه نزد کهان و به نزد مهانشما نیز پدرود باشید و شادز من نیز بر بد مگیرید یادچو اشتاد و خراد برزین گوشنیدند پیغام آن پیش روبه پیکان دل هر دو دانا بخستبه سر بر زدند آن زمان هر دو دستز گفتار هر دو پشیمان شدندبه رخسارگان بر تپنچه زدندببر بر همه جامشان چاک بودسر هر دو دانا پر از خاک بودبرفتند گریان ز پیشش به درپر از درد جان و پراندوه سربه نزدیک شیرویه رفت این دو مردپر آژنگ رخسار و دل پر ز دردیکایک بدادند پیغام شاهبه شیروی بی‌مغز و بی‌دستگاه

PodParley-generated summary based on available episode metadata and transcript content.

NOW PLAYING

شاهنامه خوانی ۱۸۸ خسرو پرویز ۲۰

0:00 1:39:33

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

یادداشت های امیر اسدالله عَلَم Hamoon Darabi یادداشت های امیر اسدالله عَلَم از اول اردیبهشت ۱۳۴۶ آغاز می شود. او ( که در آن زمان وزیر دربار بود) انگیزه نوشتن را ثبت در تاریخ گفته.نظرات علم حاوی حب و بغض های فراوان در مورد نزدیکان و رقبای شخصی خودش است و برخی معتقدند لحن بسیار ستایش آمیزی که از شاه دارد، بی ربط به ترسش از افتادن یادداشت ها به دست ساواک نیست.یادداشت های علم توسط علینقی عالیخانی ویراسته شده. او مدعیست تنها در موارد بسیار اندکی برخی نام ها را (جهت حفظ آبرو یا امنیت) حذف کرده.در هر اپیزود یادداشت های مربوط به یک ماه منتشر خواهند شد قاب تاریخ Mohamad Nazemi تاریخ، روایت کارهای درست و اشتباه بشره که با مرورش شاید محکوم به تکرارش نباشیم. در قاب تاریخ، شخصیتهای مهم ملی معرفی میشن و برهه‌ای از زندگی و فعالیتهاشون مورد بررسی قرار می‌گیره.حمایت از پادکست : https://hamibash.com/ttarikhبعضی از شخصیتهای معرفی شده: محمدعلی فروغی - مهدی بازرگان - شیخ فضل الله نوری - رضا شاه - محمدرضا شاه - اکبر هاشمی رفسنجانی - سید حسن مدرس - عبدالحسین تیمورتاش - علی اکبر داور - اشرف پهلوی - فرح دیبا - فرخ‌رو پارسا - عبدالحسین هژیر - صادق خلخالی - تقی ارانی - مریم فیروز -حسینعلی منتظری - سید محمود طالقانی - شاپور بختیار - تیمور بختیار - فضل‌الله زاهدی - اردشیر زاهدی - حسین فردوست - حاجعلی رزم‌آرا - سید مجتبی نواب صفوی - ابوالحسن بنی صدر - ابراهیم یزدی - سید ابوالقاسم کاشانی - سید محمد بهشتی - علی امینی - مرتضی مطهری - نادر جهانبانی - مظفر بقایی و ... قاب تاریخ Mohamad Nazemi تاریخ، روایت کارهای درست و اشتباه بشره که با مرورش شاید محکوم به تکرارش نباشیم. در قاب تاریخ، شخصیتهای مهم ملی معرفی میشن و برهه‌ای از زندگی و فعالیتهاشون مورد بررسی قرار می‌گیره.بعضی از شخصیتهای معرفی شده: محمدعلی فروغی - مهدی بازرگان - شیخ فضل الله نوری - رضا شاه - محمدرضا شاه - اکبر هاشمی رفسنجانی - سید حسن مدرس - عبدالحسین تیمورتاش - علی اکبر داور - اشرف پهلوی - فرح دیبا - فرخ‌رو پارسا - عبدالحسین هژیر - صادق خلخالی - تقی ارانی - مریم فیروز -حسینعلی منتظری - سید محمود طالقانی - شاپور بختیار - تیمور بختیار - فضل‌الله زاهدی - اردشیر زاهدی - حسین فردوست - حاجعلی رزم‌آرا - سید مجتبی نواب صفوی - ابوالحسن بنی صدر - ابراهیم یزدی - سید ابوالقاسم کاشانی - سید محمد بهشتی - علی امینی - مرتضی مطهری - نادر جهانبانی - مظفر بقایی و ... ماذا يريد العم سام؟ نعوم تشومسكي ينقسم الكتاب لجزآين فى الأول يناقش المؤلف الأهداف الرئيسية للسياسة الخارجية للولايات المتحدة خاصة بعد الحرب العالمية الثانية وكيف أنه فى سبيل تحقيقها أنتهكت كل ما تنادى به من مبادئ الديموقراطية وحقوق الإنسان وحق تقرير المصير بدليل ممارساتها فى كوريا وفيتنام وتحالفها مع الحكومات العسكرية التى أقامتها فى أمريكا اللاتينية. أما فى القسم الثانى من الكتاب فيناقش ويحلل تركيبة المجتمع الأمريكى المتعدد الأعراق والأديان موضحاً أن مخططى السياسة الأمريكية هم حفنة قليلة من محترفى السياسة وكبار رجال المال والإعلام، ويقارن موقف الإدارات الأمريكية مع كل من شاه إيران ويلتسين وسوهارتو وحرية الكلمة وحقوق الإنسان والعولمة

Frequently Asked Questions

How long is this episode of Shahpod. شاه پاد?

This episode is 1 hour and 39 minutes long.

When was this Shahpod. شاه پاد episode published?

This episode was published on October 31, 2023.

What is this episode about?

بدان نامور گفت پاسخ شنویکایک ببر سوی سالار نوبگویَش که زشت کسان را مجویجز آن را که برتابی از ننگ رویسخن هرچ گفتی نه گفتارتستمماناد گویا زبانت درستمگو آنچ بدخواه تو بشنودز گفتار بیهوده شادان شودبدان گاه چندان نداری خردکه مغزت بدانش خرد پروردبه...

Can I download this Shahpod. شاه پاد episode?

Yes, you can download this episode by clicking the download button on the episode player, or subscribe to the podcast in your preferred podcast app for automatic downloads.
URL copied to clipboard!